رمان ماهور ۲ - اینفو
طالع بینی

رمان ماهور ۲


مامان یه سیلی زد تو صورت خودش و گفت که این حرفها چیه ،دیگه نشنوم از این غلطا کنی ها ،میخوای بشی مثل نجمه که آبروی یه طایفه رو برد،

 توی این روستا همه از خدا میخوان خان دست رو دخترشون بزاره و اونو برای پسرش خواستگاری کنه ،حالا تو جُفتک میندازی و ناشکری میکنی،اگه بدونی چقدر نظر کرده ای و خوش شانسی دیگه اینقدر چرند نمیگی، با این حرفها که خان بین این همه دختر منو انتخاب کرده خوشحال شدمو دلم آروم گرفت
مامان موهامو خشک کرد و شروع کرد به گیس کردنش،یه لباس محلی قدیمی ولی خوشگل و تمیز هم تنم کرد و رفتیم تو ایوان، ننه بلقیس که منو دیدم گفت حالا شد، بعد رو به مامان کرد و گفت قشنگ توجیهش کردی که اونجا چطوری رفتار کنه،مامان چند تا بله پشت هم گفت و رفت تو اتاق،نزدیکای ظهر بود که دوباره اون خانمها با دوسه تا دیگه زن و دختر جوون اومدن تو اتاق مهمون، چند دیقه بعد با سینی چای رفتم تو،بعد کنار ننه نشستم یکی از خانمها که جوون و باکلاس بود و از ظاهرو طرز لباس پوشیدنش معلوم بود که از شهر اومده یه نگاه بهم کرد و گفت ماهور تویی ،سرمو انداختم پایین،به جای من ننه گفت بله کنیز شماست، اون خانم که بعدا فهمیدم دختر ارباب و تهران زندگی میکنه، با ناراحتی یه نگاه بهم کرد و رو به خانم کناریش کرد و گفت این که بچه اس و موقع بازی کردنشه ،چه وقت عروسیشه ، اونم گفت اربابه دیگه کاریش نمیشه کرد، بعد با اجازه ننه بلقیس اومد کنارم و به آرایشگر اشاره کرد که صورت و ابروهام رو برداره
آرایشگر که شروع کرد به بند انداختن از درد اشکام سرازیر میشد ،دختر ارباب دستمو گرفت و گفت عزیزم میدونم درد داره ولی طاقت بیار تو که مثل اسمت ماه هستی ماهترم میشی،خوشگلی بعدش به دردش می ارزه،سعی کردم جلوی ریختن اشکامو بگیرم و تا آخر کار آرایشگر دیگه ناله نکنم


کار آرایشگر تموم شد و بعد از کلی به به و چهچه کردن خانواده ی خان رفتن که فردا صبح بیان دنبالم به خاطر اصلاح صورتم انقدر از ننه بلقیس و بقیه خجالت می کشیدم که اصلا تو صورتشون نگاه نمی کردم ، رفتم توی حیاط داشتم میرفتم سمت زیر زمین که صدای ابراهیم رو که اسمم رو صدا میزد شنیدم ، برگشتم سمت صدا ،ابراهیم رو دیدم ،ولی اون ابراهیم شوخ و خوش خنده ی همیشگی نبود ،خیلی ناراحت بود ،فکر کردم به خاطر نجمه اس و با عروسی من دوباره یاد نجمه و کارش افتاده ، گفتم کارم داشتی، جواب داد راستی راستی میخوای عروس ارباب بشی، سکوت کردم که ادامه داد میخواستم یه چیزی بهت بگم ولی ایکاش خجالت رو کنار میزاشتم و زودتر به همه میگفتم،گفتم چی شده مشکلی پیش اومده، گفت من از بچگی تو رو دوست داشتم و فکر نمی کردم بخوان انقدر زود شوهرت بدن وگرنه انقدر دست دست نمیکردم،ابراهیم حرف میزد و با هر کلمه ای که از دهنش خارج میشد فکر میکردم در حال ذوب شدنم و میدونستم الان صورتم مثل لبو سرخ شده ، ولی حرفی برای گفتن نداشتم و چیزی از عشق و عاشقی نمیفهمیدم و نمیدونستم این احساسی که بعد از شنیدن حرف های ابراهیم توی قلبم بوجود اومده میتونه عشق باشه
ابراهیم سکوتم رو که دید پرسید آخه چرا این کار رو میکنن مگه تو الان از زندگی و شوهر داری چیزی میدونی ،چرا باید تو این سن بری بشی هووی یه زن دیگه، چرا هیچ مخالفتی نمیکنی ،چرا هیچی نمیگی
از شنیدن کلمه هوو تمام تنم یخ کرد و از خودم و ننه بلقیس و همه ی خانواده ام بدم اومد ،دوست نداشتم این ازدواج سر بگیره، تو همون چند دیقه به ابراهیمی که از ته دل چند بار پشت سر هم گفت که دوستم داره انگار دلبسته شده بودم، ناخودآگاه اشکام سرازیر شد و گفتم ما دختر ها باید تسلیم تصمیم بقیه بشیم و هیج کس بهمون اهمیت نمیده ،مگه این نجمه نبود که چند بار گفت احد رو نمیخواد ولی نظرش برای کسی مهم نبود و آخر کاری کرد که خودش هم دلش نمی خواست و از روی ناچاری تن به فرار با صمد داد، ابراهیم گفت میخوای منم تو رو فراری بدم و چند وقت بریم تو یه روستای دیگه زندگی کنیم و بعد از اینکه آبها از آسیاب افتاد برگردیم پیش خانواده هامون، دروغ چرا از اینکه تو این خونه مورد توجه یک نفر بودم خوشحال شدم از پیشنهادش ذوق کردم ولی وقتی یاد ارباب و خانواده ام افتادم که تمام زندگی شون دست اربابه حتی از فکر فرار هم ترسیدم و گفتم قسمت ما هم اینطوری بوده این فکر های بیخودم از سرت بنداز بیرون

 
بدون اینکه اجازه بدم ابراهیم حرف دیگه ای بزنه سریع ازش دور شدم و برگشتم بالا
ولی یک لحظه ابراهیم و حرفاش از ذهنم بیرون نمیرفت، خودمم میدونستم به خاطر فقر و دختر بودنم نباید لب به اعتراض باز کنمو باید تسلیم سرنوشت و تصمیم بقیه بشم و خودم رو بسپارم به دست سرنوشت
اونشب با جمع شدن زنهای و دخترای روستا توی خونمون یه بزن و بکوب حسابی راه انداختن و با دایره و تنبک کلی زدن و رقصیدن، دخترهای روستا دورم کرده بودن و همه با حسرت بهم نگاه میکردن و خیلی ها به زبون میاوردن که خوش به حالت قراره عروس خان بشی و از فردا مثل ملکه ها زندگی میکنی و دیگه غصه هیچی رو نمیخوری، از اینکه میدیدم به قول مادرم خیلی ها حسرت این زندگی رو دارن خوشحال شدم و ابراهیم و حرفاش رو به دست فراموشی سپردم،
اونشب آخرین شبی بود که کنار خانواده ام بودم و میتونستم پیش مادرم بخوام، شب که رفتم تو بغل مامان محکم بازوهاش رو تو دستای کوچیکم گرفتم و خودمو بهش چسبوندم، گفت چیه چرا اینطوری منو چسبیدی ،گریه ام گرفته بود،گفتم مامان من میترسم، اونجا تنها چکار کنم ، اگه ازم چیزی خواستن و نتونستم انجام بدم اونوقت چی میشه، آبروی شما میره؟ گفت اگه میخوای آبروی ما نره و مثل زن عمو به من حرف نزنن و تیکه بارم نکنن،هر کاری از خواستن بی چون و چرا انجام بده و دیگه از این عالم بچگی بیا بیرون و برای خودت خانم شو،تا منم بهت افتخار کنم و شرمسار نشم، به مامان قول دادم که نذارم ننه بلقیس به خاطر من دعواش کنه
صبح حدودای ساعت نه و ده بود که صدای ساز و دهل تو روستا پیچید و خانواده ی ارباب با چند تا اسب سوار و کسایی که تفنگ رو دوششون بود و تیر هوایی خالی میکردم اومدن سمت خونه ی ما ، ستاره خانم خواهر ارسلانی که تا الان ندیده بودم و نمیشناختمش و قرار بود شوهرم باشه اومد کنارمو یه پارچه ی قرمز انداخت رو سرم، دستمو گرفت و به کمک دوتا مرد که از زیر اون شال قرمز نمی دیدمشون منو گذاشتن رو اسب، من تا به اون روز سوار اسب نشده بودم و به شدت می ترسیدم و کم مونده بود گریه کنم که صدای همون آقایی که اون روز تو حیاط خوردم بهش رو شنیدم که گفت نترس منم مواظبتم، تو اون لحظه از شنیدن صدای مردونه ولی مهربونش آرامش گرفتم ، اون آقاهه افسار اسب رو گرفت و با شلیک چند تا تیر هوایی و بلند شدن صدای ساز و دهل به سمت خونه ی ارباب راه افتادیم
از زیر شال قرمز چیزی نمیدیدم فقط میدونستم به خونه ی ارباب رسیدیم ،در بزرگ عمارت رو باز کردن و همه ی مردم روستا
به جز خانواده ی من که بد میدونستن دنبال دخترشون راه بیفتن اونجا جمع بودن و مشغول رقص و پایکوبی بودن، به کمک همون آقا از اسب پیاده شدم و با راهنمایی ستاره خانم رفتم داخل خونه، چقدر از دست شال قرمز و ضخیم خسته شده بودم ،دوست داشتم برش دارم تا بتونم همه جا رو ببینم ، وقتی رسیدم توی اتاق ستاره شال رو از روی سرم برداشت و چند تا زن که تو اتاق بودن شروع کردن به کل کشیدن و هلهله کردن ،ستاره از اونها خواست برن بیرون ،اونا که رفتن به کمک ستاره خانم که مثل یه مامان مهربون بود لباسهایم رو عوض کردم و یه لباس محلی خیلی قشنگ که پر از سنگهای زیبا و براق بود رو پوشیدم، ستاره که بدنم رو میدید گفت ماهور تو عادت ماهایانه میشی، چقدر از شنیدن این کلمه خجالت می کشیدم، سرمو انداختم پایین و به آرومی گفتم نه
لبهاش رو گزید و گفت امان از کارهای غلط و تعصب های بی جا و کورکورانه ای که پدر من داره، اون که میخواست برای پسرش زن بگیره آخه چرا تو رو، تو هنوز خیلی بچه ای
حرفی نداشتم و فقط با شرمساری نگاه به گلهای قالی میکردم، ستاره خانم گفت ماهور برادرم ارسلان برعکس پدرم خیلی آدم خوب و منطقیه،فقط تنها ایرادش اینه که نمیتونه رو حرف بابا حرف بزنه و هر دستوری که بابا میده بی چون و چرا اطاعت میکنه، الانم به خاطر اینکه زن ارسلان رباب سه تا دختر زاییده ، اونو مجبور کرده با تو ازدواج کنه تا براش نوه ی پسری بیاری و ارسلان بی پشت و ریشه نشه، تو هم زیاد دور بر رباب نیا ،چون اون الان شرایط خوبی نداره و کار دستت میده
از شنیدن حرف های ستاره خانم حس ترس همه ی وجودمو گرفت، بعد از آماده شدنم دوباره از اتاق رفتیم بیرون توی ایونی که همه ی حیاط دیده میشد نشستم و به رقصیدن اهالی نگاه میکردم تا اینکه دوباره اون مرد سیبیلو رو دیدم که اومد کنارم نشست، هر چند قیافه جدی داشت ولی من ازش نمیترسیدم و در کنارش حس خوبی داشتم، سلام کردم،جوابمو داد و گفت خوبی؟ گفتم بله،ادامه داد ولی فکر نکنم خوب باشی دختر کوچولو ، اون فهمیده بود من حالم خوب نیست و ترسیدم ،چقدر دوست داشتم اسمش رو بپرسم و ازش بخوام ارسلان رو بهم نشون بده ، از وقتی برای خواستگاری من اومده بودن دلم میخواست ارسلان رو ببینم
 ولی انگار ارسلان اصلا وجود خارجی نداشت و خودش رو به من نشون نمیداد ، زنهای زیادی در رفت و آمد بودن و تا الان این همه آدم رو یک جا ندیده بودم ،همه در حال تدارک برای غذا و پذیرایی بودن،اون آقا پرسید از این جا خوشت میاد ،گفتم آره این جا خیلی بزرگه و میشه توی حیاطش راحت دویید و بازی کرد، نگام کرد وقتی تو چشماش نگاه کردم حس کردم یه غمی تو چشماش نشسته، لبخند زد و گفت تو مگه عروس نشدی ؟عروسها که بازی نمیکنن، منم خجالت کشیدم ،فکر که کردم دیدم راست میگفت اگه بازی میکردم که نمی تونستم کارهامو انجام بدم و باعث میشدم ننه بلقیس به مامان تیکه بندازه و بد و بیراه بگه، آروم گفتم ببخشید شما راست میگید ، دیگه حرفی نزد و آهی کشید و زل زد به حیاط و آدمها، از اینکه حرف نسنجیده ای زده بودم پشیمون بودمو فکر میکردم از دست من ناراحت شده آه کشید و بعد هم سکوت کرد ،خواستم معذرت خواهی کنم که ستاره خانم اومد و گفت داداش شیخ موسی و بابا اینا منتظرتن، اون بلند شد و رفت ،ستاره با همون چهره ی مهربونش اومد نشست کنارمو گفت امشب ارسلان خیلی بی حوصله و ناراحته، دل و زدم به دریا وگفتم حتما از اینکه ارباب منو براش انتخاب کرده ناراحته، چون خودش رو قایم کرده و به من نشون نمیده ،ستاره با تعجب منو نگاه کرد و یهو زد زیره خنده و گفت ماهور داری راست میگی یا با من شوخی میکنی ، زیر لب گفتم راست میگم بخدا، میخواستم دلیل خنده اش رو بپرسم ولی ازش خجالت میکشیدم و تو اون سن و سال نمیتونستم درک کنم که چرا به حرفام میخنده و کجای حرفم خنده داره
ستاره خواست حرفی بزنه ولی پشیمون شد و گفت ناراحت نباش مگه میشه کسی تو رو ببینه و نخواد ، ستاره خانم انقدر مهربون بود و دوست داشتنی که حد نداشت، کم کم فامیلها و زنهای روستا دور تا دور اتاق ها نشستن و جوونتر ها مشغول رقصو پایکوبی بودن و یه عده هم با دیدنم شروع کردن به پچ پچ کردن و درگوشی صحبت کردن، اونجا بود که با جاری هام آشنا شدم و همگی از من چهارده ،پانزده سال بزرگتر بودن و به نظر آدمهای بدی نمیومدن ولی اصلا دور و بر منم آفتابی نشدن ، بعدها فهمیدم از ترس رباب بود ، هر چند رباب با بچه هاش اون شب رفته بود خونه مادرش ،ولی انگار تو نبودش هم ازش حساب میبردن تا شب خبری از ارسلان نشد و مهمون ها کم کم بعد از شام رفتن و خونه خلوت تر شده بود ،
 
،دیگه غریبه ای تو اتاق مهمون نمونده بود و هر کس بود فامیل نزدیک ارباب و مادر شوهرم بود
شیخ موسی به اتفاق ارباب و چهار تا پسرای ارباب یا الله گویان اومدن تو اتاق ،از زیر چشم همه رو گذروندم و با خودم می گفتم ببین کدوم اینا ارسلانن،ولی از نگاه و رفتار هیچکدوم هیچی دستگیرم نشد
یه برگه دست شیخ موسی بود یه نگاه به من کرد و گفت موافق این ازدواج هستی،چون مادرم از قبل گفته بود وقتی ازت پرسیدن زود بگو آره، منم با صدایی که از ته چاه در میومد گفتم بله و دوباره صدای کل کشیدن و دست زدن افراد توی اتاق بلند شد و با صلوات شیخ موسی به پایان رسید
با راهنمایی ستاره خانم رفتم تو اتاق بالا،یه اتاق بزرگ که از بهترین فرشهای دست بافت پوشیده شده بود،یه دست رختخواب دونفره بزرگ پهن شده بود، نمیدونم چرا از دیدن رختخوابها و یادآوری حرفهای مادرم حس بدی پیدا کردم و اصلا دوست نداشتم ستاره از اتاق بره بیرون ، ولی بعد از اینکه سفارشهای لازم رو انجام داد یه دستمال سفید بهم داد و از اتاق رفت بیرون
به سرعت برق رفتم تو رختخواب و خودمو زدم به خواب ،ولی قلبم مثل گنجشک میزد و نفسهام به شماره افتاده بود، در باز و بسته شد و فهمیدم ارسلان وارد اتاق شده، چقدر دلم میخواست گوشه چشمم رو باز کنم و ارسلان رو ببینم ولی از ترس لو رفتن با تمام توان چشمام رو فشار میدادم ،که با صدای خنده ای آشنا که گفت نمیخواد اینطوری خودتو بزنی به خواب ، من باهات کاری ندارم میتونی راحت بخوابی، آروم آروم چشمام رو باز کردم ،با دیدن اون مرد سیبیلو تعجب کردم و پرسیدم ارسلان شمایید، این بار بلند تر خندید و گفت بهت نمیاد انقدر خنگ باشی، پس فکر کردی ارسلان کیه
نمیدونم چرا فکر میکردم ارسلان جوون تر باشه و تو فکرم یه تصور دیگه ازش داشتم ، حرفی نزدم تا اینکه ارسلان بالشت رو برداشت و با فاصله از من خوابید
اونشب بهترین شب زندگیم بود ،تو یه جای گرم و نرم به دور از استرس و دلهره خوابم برد

صبح که چشمام رو باز کردم از ارسلان خبری نبود و رفته بود، ولی صدای رفت و آمد و همهمه توی سالن بزرگ بالا پیچیده بود ، نمیدونستم باید چکار کنم همینطور از ترس توی رختخواب نشسته بودم و به درو دیوار نگاه میکردم، که یهو در با ضربه ی بدی باز شد و مادر ارسلان مثل شمر روی سرم ظاهر شد، مثل سربازی که فرمانده اش رو دیده باشه خبر دار ایستادم ،ولی با دیدن چهره ی خشمگینش نمی تونستم رو پاهام بند بشم و بدنم شروع به لرزیدن کرد، گفت چیه جن دیدی ، فکر کردی ما دنبال نون خور اضافه هستیم ،این همه دالام دیمبو راه انداختیم که تو بیایی راحت بخوری و بخوابی، مادر فلان فلان شُدت شوهر داری که یادت نداده ،کار کردنم بلد نیستی، چشمام پر از اشک شده بود گفتم ببخشید خانم نمیدونستم باید چکار کنم، گفت آره از بس تو خراب شده ی پدرت تو پر قو بودی الانم نمی تونی از رختخواب دل بکنی،خواستم حرفی بزنم که صدای سیلی که خورد تو گوشم فضای اتاق رو پر کرد، اشکام بی محابا میریخت ،گوشم رو گرفت و محکم پیچوند و گفت تو اینجایی که برای ارسلانم پسر بیاری،وگرنه باید جولو پلاستو جمع کنی و گورتو گم کنی، انقدر درد داشتم و هر لحظه فکر میکردم الانِ که گوشم از جا کنده بشه ،با گریه و ناله گفتم چشم خانم
گوشمو ول کرد و گفت دیگه نبینم پسرمو با بچه بازیات از خودت برونی و خودت تو جای گرم و نرم بمیری و پسرمو بزاری رو زمین، من همسن تو بودم دو شکم زاییده بودم حالا تو ناز میکنی
داشت از اتاق میرفت بیرون که گفت رختخوابها رو که جمع کردی تا پنج دقیقه دیگه پایینی،چشمی گفتم و
سریع رفتم سراغ رختخواب ها ولی انقدر سنگین و بزرگ بودن که نمی تونستم جمع شون کنم ، همینطور که گریه میکردم و دلهره داشتم صدای جاریم زری رو شنیدم که گفت تا شر دیگه ای درست نشده برو پایین من جمع میکنم، تشکر کردم با عجله رفتم پایین ، همه اهل خونه تو اتاقی که مخصوص غذا خوردن بود دور سفره ی صبحانه نشسته بودن ارسلان و برادرهاش نبودن ، همینطور کنار در ایستاده بودم و نمیدونستم باید چکار کنم ، که ستاره کنارش جا باز کرد و گفت بیا اینجا بشین،مادر شوهرم با غیض نگاش کرد و گفت قبل از نشستن استکانها رو بشور و چای بیار سریع رفتم استکانها رو جمع کردم ،فقط یه سطل پر آب کنار سماور بود، نمیدونستم منظورش از شستن فقط انداختن استکانها توی اون سطل و به اصطلاح گربه شور کردنشون هست ،داشتم میرفتم سمت حیاط که ستاره بلند شد و گفت نمیخواد بری بیرون ،استکانها رو انداخت توی سطل و دوباره گذاشت توی
  توی سینی، مادر شوهرم همه حرکاتمو زیر ذره بین داشت و منتظر بود خطایی ازم سربزنه ،چای رو ریختم و گذاشتم وسط سفره ، خواستم بشینیم که گفت دیگه آخرالزمان شده، هیچکدوم از عروسها تا یکسال با ما سر یه سفره نمیشستن، ستاره گفت اون برای زمان شما بود الان اون دوره تموم شده ،مگه عروس آدم نیست، مادرش چشم غره ای بهش رفت و گفت خوبه خوبه نمیخواد ادای شهری ها رو در بیاری، حالا کارت به جای رسیده که میخوای به من چیز یاد بدی ، به خاطر اینکه بحث تموم بشه گفتم من گرسنه نیستم ستاره خانم، ولی ستاره کوتاه نیومد و منو کنار خودش و دختراش نشوند، نون و پنیر رو گذاشت جلوم و گفت بخور، از گرسنگی ضعف کرده بودم ولی از ترس مادرشوهرم چند لقمه بیشتر از گلوم پایین نرفت سریع سفره رو جمع کردم و رفتم پیش زری ،زری خیلی مهربون بود ولی از ترس مادر شوهرم زیاد باهام حرف نمیزد و سرش به کار خودش گرم بود و کاری به کار کسی نداشت زری دوتا دختر داشت و دوباره بار دار بود، بهش گفتم الان من چکار کنم، گفت بیشتر کارهای اینجا رو کلفت و نوکرها انجام میدن،ولی چون دام و گوسفند و زمین های ارباب زیاده هر کس اندازه ی خودش کار داره ،کارها تقسیم شده تو هم به خاطر اینکه از تیر رس حرفهای اون شمر در امان باشی این وسط مسطا کار کن که نگن بیکاریو نون خور اضافه، الانم این پیاز ها رو خرد کن و بریز تو اون دیگ، گفتم شما آشپزی میکنی ،گفت چون عجوزه یه کم وسواس داره و هر غذایی رو نمیخوره آشپزی برای اهل خونه با منِ،ولی مطبخ کارگرها جداس و اونها آشپز جدا دارن و از غذای ما نمیخورن
پیازها رو خُرد کردم و هر کاری زری میگفت انجام میدادم، تا آماده شدن غذا مطبخ رو هم تمیز کردم و همه جا رو برق انداختم،تو اون بین چند باری مادر شوهرم بهمون سر زد و چون مشغول کار بودیم حرفی نزد و رفت،زری از ربابه و دختراش گفت و بهم گوش زد کرد زیاد جلوش آفتابی نشم و کاری به کارشون نداشته باشم،گفت رباب مثل مادر شوهرم دهن دریده و کینه ایِ ، نباید پا رو دمش بزاری و کاری به کار خودش و دخترش داشته باشی وگرنه روزگارت رو سیاه میکنن، از حرفهای زری حسابی ترسیده بودم و آرزو میکردم رباب هیچوقت به عمارت برنگرده
 

از حرفهای زری فهمیدم ربابه فامیل دور مادر شوهرمِ و به خاطر این نسبت فامیلی راضی به ازدواج مجدد ارسلان نبوده و چند بار مخالفت کرده ولی چون حرف اول و آخر رو تو خونه ارباب میزد ،نتونسته کاری کنه ،دلیل اینکه از من اصلا خوشش نمیومد معلوم شد و به گفته ی زری باید بیشتر مراقب کار و رفتارم بودم تا بهونه دستشون ندم، آخر شب خسته از کار روز رفتم که بخوابم ،ارسلان هم اومد توی اتاق و دوباره بالشتش رو برداشت که بره اونور تر بخوابه، آروم گفتم میشه شما اینجا بخوابید، من رو فرش میخوابم با تعجب نگام کرد و گفت چرا،گفتم آخه خان ننه ببینه رو زمین خوابیدید ناراحت میشه ، گفت اون از کجا میدونه،ترسیدم و چیزی نگفتم ، گفت ازت پرسیدم از کجا میدونه ،باخجالت گفتم شب برای گرفتن دستمال اومدن دیدن شما رو زمین خوابتون برده، پرسید دعوات کرد ، هول گفتم نه ،ولی خودش فهمید، دستمالی که ستاره بهم داده بود رو گذاشته بودم روی صندوقچه ،اونو برداشت ، به من گفت تو بخواب من میرم بیرون الان بر میگردم ،ارسلان رفت و چند دیقه بعد برگشت، دستمال رو بهم داد و گفت فردا صبح خودت رو میزنی به دل درد و تکون نمی خوری،به کسی هم چیزی نمیگی فهمیدی ،دستمال رو گرفتم ،ارسلان کتش رو از تنش در آورد و اومد رو تشک ،خواستم برم اون ور که گفت میخوای فردا دوباره حرف بشنوی همین جا بخواب، حس عجیبی داشتم تا الان حتی با این فاصله کنار پدرم ام نخوابیده بودم ، ارسلان چند بار این پهلو اون پهلو شد و دستش رو گذاشت زیر سرم و به خواب رفت، تو اون خانواده و حتی تو اون روستا مردی به مهربونی ارسلان ندیده بودم ،رفتارش باهام مثل رفتار یه پدر امروزی با دخترش بود،نصف شب از صدای جیر جیر در از خواب بیدار شدم تو تاریکی فقط سایه میدیدم که داره بهم نزدیک میشه ،خودمو زدم به خواب ، یه کم ایستاد و برگشت،موقع رفتن چشمام رو باز کردم ،مادر ارسلان بود میخواست ببینه امشب ارسلان کجا خوابیده،خیالش که راحت شد در و بست و رفت
صبح ارسلان که رفت مادرش درو باز کرد ، سریع خودمو زدم به بی حالی دستمالی که ارسلان داده بود بهم رو ازم گرفت و گفت حالا شد امروز نمیخواد بیایی پایین و همه جا رو نجس کنی ،به افسر میگم صبحونه تو بیاره بالا ،صبحونه که خوردی بگو آبگرم کنن برو حموم ،این چیزا رو باید مادرت بهت یاد میداد، ولی معلومه که چیزی یادت ندادن، حرفی نزدم و فقط سکوت کردم ،اون که رفت بیرون دوباره چشمامو بستم و تو دلم از ارسلان تشکر میکردم که امروز منو از زخم زبون مادرش نجات داد
 
 
افسر و ستاره با سینی صبحونه و یه کاسه کاچی اومدن تو ،ستاره صورتم و بوسید و گفت مبارک باشه عزیزم،ولی فکر نمی کردم ارسلان انقدر بی رحم و کوته فکر باشه و نتونه یه مدت صبر کنه، چون ارسلان سفارش کرده بود به کسی چیزی نگم ،سکوت کردم و مشغول خوردن صبحونه شدم ،ستاره گفت امروز من و بچه هام برمی گردیم شهر ،خیلی مراقب خودت باش و زیاد با کسی گرم نگیر و کاری به کار کسی نداشته باش وگرنه زندگی تو این عمارت برات میشه جهنم
،بعد اشاره به افسر که کنیز عمارت بود کرد و گفت حواست به ماهور باشه و هواش رو داشته باشه، افسر چند تا چشم پشت هم گفت و از اتاق رفت بیرون ،ستاره خانم هم دوباره صورتمو بوسید و ازم خداحافظی کرد و رفت که آماده رفتن بشه، دلم میخواست حداقل ستاره خانم برای همیشه تو عمارت می موند و از این جا نمی رفت، وقتی اون بود خیلی حواسش بهم بود و نمیذاشت مامانش بهم زور بگه ولی چاره ای نبود و به خاطر کار همسرش باید برمی گشت شهر
اون روز ستاره رفت و من تا شب فقط موقع دستشویی از اتاق بیرون رفتم و بعد از مدتها یه استراحت حسابی کردم ، شب سوم بود که ارسلان اومد تو اتاق ،کنارم نشست، کاملا معلوم بود ناراحت و یه غمی تو چشماش،یه کم نگاش کردم ولی خجالت کشیدم چیزی بپرسم، ولی خودش لب باز کرد و گفت ماهور امشب باهات حرف دارم ،میخوام به حرفام خوب گوش کنی و دیگه لازم نباشه چیزی رو برات تکرار کنم،به لبهاش که زیر اون همه سیبیل های کلفت و پر پشت به زور پیدا بود زل زده بودم ، گفت ماهور قرار بود ربابه و بچه ها یک هفته ده روز خونه مادرش بمونن ولی پیغام داده که بدم دنبالشون فردا میرم که بیارمشون ،همینطور که میدونی ربابه زن اول منه و احترامش واجبه، نباید کاری به کارش داشته باشی،اگه حرفی، تیکه و کنایه ای بارت کرد سکوت کن و جوابش رو نده،چون با این کار اونو جری تر میکنی،تا زهرش رو هم‌ نریزه دست بردار نیست، نگاش کرد ، ادامه داد هر چند من خودم حواسم به همه چی هست برای وقتایی میگم که من نیستم و باید بیشتر مواظب خودت باشی و کاری بهش نداشته باشی،حرفاش که تموم شد گفت فهمیدی چی گفتم دیگه ، گفتم بله فهمیدم
همینطور که به صورتم زل زده بود گفت از فردا یه شب پیش ربابه و بچه ها هستم و یه شبم پیش تو ،،از تنهایی که نمی ترسی؟ سکوت کرده بودم ، تا الان تنها تو یه اتاق به این بزرگی که پنجره رو به باغ داشت و صدای زوزه ی سگ و حیونهایِ دیگه میومد نخوابیده بودم، سکوتم رو که دید گفت میخوای به مادرم بگم شبهایی که من نیستم بیاد پیشت تا تنها نباشی، وقتی اسم مادرش اومد سریع گفتم نه احتیاجی نیست من از تنهایی نمیترسم،

 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : mahoor
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.50/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.5   از  5 (2 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

دومین حرف کلمه lcjzvf چیست?