رمان ماهور ۶ - اینفو
طالع بینی

رمان ماهور ۶

نمیدونم حسی که اون لحظه بهم دست داد رو چطوری بگم،حسی عجیب که گرم شدن تمام تنم جزیی از اون حس قشنگ بود

 
 که تجربه کردم ،وقتی ارسلان از جیبش جلیقه اش یه زنجیر و پلاک
وَان یکاد در آورد بهم داد و گفت اینم جایزه ات ،خیلی وقته از شهر برات خریده بودم منتظر بودم یه موقعیت مناسب بهت بدمش ، شرم و حیا رو کنار گذاشتم و محکم بغلش کردم و صورتش رو بوسیدم، ارسلان با تعجب نگام کرد ،انگار اونم خون دوید توی صورتش و سرخ شد ولی خیلی زود بلند شد از اتاق رفت بیرون، از کاری که کردم پشیمون شدم و گفتم حتما از این حرکت ناراحت شده و پیش خودش گفته که چقدر ماهور بی حیاست،بی اختیار اشک توی چشمام حلقه بست و گردنبند رو برداشتم و چند بار نگاش کردم و انداختمش گردنم اما از ترس خان ننه و ربابه که با دیدن گردنبند بازم برام نقشه بکشن و دوباره درگیرم کنن ،از گردنم بازش کردم و گذاشتم تو صندوق کنار اتاق، از فکر اینکه کار بدی کردم و ارسلان ناراحت شده شروع به گریه کردم رفتم توی رختخواب و چشمام رو بستم، ولی اشک بی محابا روی گونه ام جاری بود و هزار بار به خودم لعنت فرستادمو خودمو سرزنش کردم، با خودم گفتم خوب شد امشب هم باید تنها بخوابی، خوب شد الان ارسلان رفته پیش ربابه و اونم از اینکه من تنهام خوشحال شده و فردا حتما به خان ننه میگه و اونم دعوام میکنه که بلد نیستی شوهر داری کنی هزار فکر و خیال اومد توی سرم ، تو این فکرا بودم که در باز شد و ارسلان خیلی آروم و بی صدا اومد توی جاش و کنارم خوابید، به زور میخواستم جلوی گریه ام رو بگیریم ولی صدای فین فینم رو نمی تونستم کنترل کنم، ارسلان نیم خیز شد و برگشت سمتم و گفت گریه میکنی ،گفتم ببخشید اگه کار بدی کردم و ناراحت شدی تو رو خدا به خان ننه چیزی نگی ،اگه بفهمه بی حیایی کردم حتما مانع درس خوندنم میشه، ارسلان نشستو دستمو گرفت و مثل بچه ها گذاشتم روی زانوش و گفت حق نداری گریه کنی و چشم های به رنگ آسمونت رو سرخ کنی ها ، من از کارت اصلا ناراحت نشدم ،هر اتفاقی هم که تو این اتاق میفته قرار نیست به بیرون درز پیدا کنه و کسی خبر دار بشه، گفتم آخه وقتی رفتی گفتم حتما ازم دلخور شدی، آروم و زیر لب گفت آخه اگه نمی رفتم کار دست خودم و خودت میدادم، چیزی متوجه نشدم ،شاید خودمو زدم به نفهمیدن،چون تقریبا دیگه الان همه چیز رو از روابط زناشویی میدونستم، ولی دوست داشتم ارسلان مثل یه حامی و پشتیبان باشه برام و همیشه هوامو داشته باشه نه شوهری که از من رابطه بخواد ،آروم از روی پاش اومدم پایین
 
 و دراز کشیدم ، ارسلان دستش رو گذاشت زیر سرم و بغلم کرد،هر دو تو اون حالت تا صبح خوابمون برد
روزها از پی هم میگذشتن و من و بچه ها همچنان مشغول یاد گیری بودیم ،تو این وسطها که گاهی خان ننه و رباب زهر خودشون رو میریختن و حتی شده با یه تو سری یا جفت پا انداختن و از پله ها به پایین انداختم دق دلیشون رو خالی میکردن ولی من تحت هر شرایطی باید سر کلاس درس آقا رحمان حاضر میشدم و هیچ چیز مانع یادگیریم نمیشد، وقتهایی که آقا رحمان از هوش و استعدادم تعریف میکرد تو آسمانها پرواز میکردم و تلاشم رو چند برابر میکردم تا بیشتر ازم تعریف کنه،
کم کم ارباب از همراهی ما منصرف شد و با اطمینانی که به آقا رحمان پیدا کرده بود ما رو تنها گذاشت و دیگه باهامون نیومد ولی بهمون هشدار داد که حواسمونو جمع کنیم که با کوچکترین خطایی باید قید درس خوندن رو بزنیم،ما هم بهش قول دادیم که مراقب باشیم
از فردای روزی که ارباب نبود،حس کردم رفتار آقا معلم عوض شده ،بیشتر بهم توجه میکرد ،میگفت به خاطر استعدادی که داری کلاس اول رو میتونی زودتر تموم کنی و کلاس دوم رو شروع کنی ،همش ازم تعریف میکرد و اشکال و ایراداتم رو با مهربونی و صبر و حوصله ی زیاد رفع میکرد و روی خطمم حسابی کار میکرد، به بچه های دیگه درسهای اول رو یاد میداد و به من دوم رو ، از اینکه میتونستم تو یک سال دو کلاس رو بخونم خوشحال بودم، ولی با جدیتی که داشتم اجازه نمی دادم پا رو فراتر از حدش بزاره
روزها همین طور می گذشت تا اینکه خان ننه پا کرد تو یه کفش که باید منو ببره شهر دکتر یا قابله ی توی ده بیاد منو معاینه کنه و ببینه چرا بچه دار نمیشم و حتما مشکلی هست که یکسال و نیم گذشته و من همچنان اجاقم کوره،از اینکه میرفتم دکتر و همه چی برملا میشد ترس همه ی جونم رو گرفته بود و استرس عجیبی داشتم و این احوال آشفته از چشم آقا معلم دور نموند و یه روز که مشغول درس دادن و درس پرسیدن بود، چند تا مسئله ریاضی به بچه ها داد و خودش آروم اومدکنارم نشست و به بهانه ی دیدن تکلیفم ازم پرسید انگار چند روزی حال خوبی نداری، چیزی شده من میتونم کمکت کنم؟ گفتم نه چیزی نشده و حالم خوبه،ولی ول کن نبود و اصرار داشت که از صورت رنگ پریده و چشم های بیسوت پیداست که یه مشکلی پیش اومده، دروغ چرا از این همه توجه خوشم اومده بود ،از اینکه یه نفر حال من براش مهمه خوشحال بودم
 
 ولی از اینکه حتی تو فکرمم بخوام به ارسلان که اینهمه هوامو داشت خیانت کنم دچار عذاب وجدان شدم ،با اخم گفتم آقا معلم بهتر نیست به درس دادنتون ادامه بدید اگه مشکلی هم باشه حتما با ارسلان خان حلش میکنم، از اینکه همچین جوابی اونم با جدیت تمام بهش دادم حالت چهره اش عوض شد و صورتش سرخ شد ولی حرفی نزد و بلند شد و به تدریسش پرداخت، منم خوشحال بودم که تونستم جوابش رو بدم
تا آخر ساعت کلاس هم نگاه به صورتش نکردم و خودم رو با نوشتن مشغول کردم
اونشب باز هم سر سفره خان ننه حرف بچه دار شدن منو پیش کشید و به ارسلان گفت فردا ماهور رو باید ببرم شهر دکتر ببینم چرا تا الان بچه دار نشده، ما که نون خور اضافه نمیخواستیم که بیاد اینجا بخوره و بخوابه،تازه درس هم بخونه،وظیفه اش فکر کنم آوردن وارث بود ولی همه کار کرده الا کاری که باید میکرد، ارسلان یه نگاه به صورت من کردو بعد رو کرد به خان ننه و گفت حالا که خیلی زوده چه عجله ای، خان ننه که این حرفو شنید شروع کرد به داد و بیداد که همین حرفها رو زدی که که این دختر گدا برای ما دم در آورده، یا باید بچه بیاره یا باید بره خونه ی پدرش، من دیگه تحمل این نون خور رو تو این خونه ندارم، چرا باید بین زنهات فرق بزاری ،مگه ربابه چند سالش بود وقتی خدیجه رو به دنیا آورد، چرا برای اون زود نبود ،برای این زوده ،اگه اینطوری بخوای پیش بری پیش خدا هم از چشم میفتی و باید اون دنیا جوابگو باشی، ربابه هم چپ چپ منو نگاه میکرد ولی از ترس ارسلان حرفی نمیزد، خان ننه گفت از فردا هم چون زری دوباره باردار شده و مدام عق میزنه کار آشپزی کلا با ماهوره،صبح ها هم زحمت بکشه و زودتر بیدار بشه و صبحونه رو آماده کنه، برای بچه به دنیا آوردن زوده برای کار یاد گرفتن که دیگه زود نیست ارسلان خواست حرفی بزنه که خان ننه گفت دهن تو ببند و دیگه ساکت شو که اگه یک کلمه حرف بزنی روزگار هر دو تون رو سیاه میکنم ،دیگه از دست بچه بازی ها و ندانم کاریهات خسته شدم، ارسلان حرفی نزد و منم تو سکوت سفره رو جمع کردم و دونستم مشکل خان ننه بچه دار شدن من نیست بلکه درس خوندنمه،وگرنه این همه کار نمیریخت روی سرم ،تا وقت نکنم درس بخونم و تکالیفمو انجام بدم، فردا صبح زودتر از همیشه بیدار شدم ،بساط صبحونه رو آماده کردم ، بعد از صبحانه یه خانم پیر اومد و رفت تو اتاق خان ننه از ترس اینکه قابله باشه تمام جونمو استرس گرفته بود
 
 ولی وقتی اومدبیرون و رفت سراغ غلام و بعد هم غلام با کلی نخ قالی بافی اومد تو فهمیدم اومده دار قالی برپا کنه، ولی برای کی؟
خان ننه که اهل این حرفها نبود و ربابه هم برای خودش فرش داشت ، اما زمانی که رفتن سمت اتاق منو خان ننه منو صدا زد فهمیدم این دار قالی به این بزرگی برای من ساخته شده ، نقشه ی قالی یه فرش شش متری بود با طرح گل های سرخ ریزی که خیلی قشنگ بود، همینطور که به نقشه توی دستم نگاه میکردم خان ننه گفت کم کم روزی باید بیست رج ببافی و هر چه زودتر تمومش کنی و سر سه ماه از دار بیاریش پایین ،پرسیدم دست تنها ،یا کسی رو برای کمک میآرین، خان ننه گفت آره مادر و زن عموهاترو میخوای بیارم چون اونا عادت دارن برای دیگران فرش ببافن و کمک حال بقیه باشن،از طعنه ای که زد ناراحت شدم ولی جرات حرف زدن نداشتم ، پس سکوت کردم و فهمیدم خودم تنها باید دست به کار بشمو تمومش کنم
از اون روز به بعد خان ننه انقدر کار ریخته بود رو سرم که فرصت هر استراحتی رو ازم گرفته بود و شب موقع خواب انقدر خسته بودم که سرم به بالشت نرسیده خوابم میبرد،از این همه کار ناراحت نبودم ولی از اینکه نمی تونستم به طور منظم سر کلاس درس حاضر بشم خیلی ناراحت بودم، هر چندروزهایی که زودتر کارم رو تموم میکردم همراه بچه ها میرفتم سر کلاس ،ولی هفته ای دو یا سه بار اونم یک ساعت بیشتر نمی تونستم باهاشون همراه بشم، آقا معلم که اوضاع رو اینطوری دید گفت میخوای با ارسلان خان صحبت کن ،من از غروب به بعد بیکارم تو میتونی بعد از رفتن بچه ها هر ساعتی که دوست داری بیایی تا بهت درس اون روز رو یاد بدم، یه کم فکر کردم و گفتم نه احتیاجی نیست وقتی که بچه ها هستن وقت کردم میام همین که در حد خوندن و نوشتن بلد باشم برام کافیه، با بی تفاوتی گفت از من گفتن بود حالا خودت هر طور صلاح میدونی، فهمیدم به خاطر اون روز ازم ناراحته، ولی به روی خودم نیاوردم و کارهایی که باید انجام میدادم رو ازش پرسیدم و از اتاقش اومدم بیرون تمام روز رو مشغول کار بودم و پا به پای اختر و افسر شایدم بیشتر کار میکردم ،هر چند زری ویارش خیلی بد بود و مدام حالت تهوع داشت و رنگ به روش نمونده بود ولی بهم خیلی کمک میکرد ،دزدکی از خان ننه تو بافتن فرش هم به دادم میرسید ،بعد از گذشت سه چهار ماه یاد گرفته بودم که طبق برنامه پیش برم و به همه ی کارهام برسم ، خان ننه که بهونه ای نداشت برای اذیت کردنم شروع کرد زیر گوش ارباب خوندن که ارسلان باید دوباره زن بگیره
 
 دوسال از اومدن ماهور گذشته و اگه قرار بود تا الان بچه بیاره ،،آورده بود معلومه اینم اجاقش کوره،بیچاره ارسلان که از زن شانس نیاورد اون از رباب که دختر زا بود ،اینم از این که کلا بار نداره و بی ثمره و درخت بی ثمر رو هم باید از ریشه کند و انداخت دور، ارباب هم انگار دلش میخواست پسر ارسلان رو ببینه ،به خان ننه گفت به ارسلان بگو ماهور رو بره پیش طبیب اگه اونا هم تایید کردن باید یه فکری کنیم، خان ننه از اینکه به خواسته اش نزدیک شده بود ذوق کرد و شب ارسلان رو صدا کردن تو اتاقشون ، یک ساعت بعد ارسلان اومد بالا، نگران چشم بهش دوخته بودم و مثل بچه ای بی پناه یه گوشه کز کرده بودم یه نگاه به من کرد و گفت چیه چرا غمبرک زدی و زانوی غم بغل کردی؟بعد به پاش اشاره کردو گفت بیا اینجا بشین باهات حرف دارم، آروم و با شرم رفتم کنارش ،مثل بچه ها دستی به موهای بلندم کشیدو گفت ماهور الان دوسال از وقتی که اومدی تو این خونه میگذره، الان دیگه همه حتی ارباب هم اصرار دار که بچه ی منو که پسر باشه ببینه ولی من دوست نداشتم تا وقتی خودت منو به عنوان شوهر باور کنی بهت نزدیک بشم،روز اولی که تو این اتاق دیدمت با خودم عهد کردم بهت نزدیک نشم تا خودت با رضایت کامل بپذیریم، ولی انگار چاره ای ندارم، چون ارباب هم حرف آخر رو زد و گفت یا ماهور باید دوا درمون بشه یا به فکر ازدواج مجدد باشم، حالا هم تصمیم با خودته یا یه مدت دیگه همینطور زندگی میکنیم و من بعد از اون به یه بهونه ی میبرمت شهر و اونجا طلاقت میدم تا بتونی با کسی که از نظر سنی بهت بیاد ازدواج کنی ، چون من میدونم با این کار در حق تو ظلم میکنم ، ارسلان چند تا سرفه کرد و معلوم بود ناراحته، سکوت کرد و من تو همون سکوت بهش زل زده بودم ،فکر میکردم تو این دوسال ارسلان رو شناختم ولی حالا که خوب فکر میکردم میدیدم من چیز زیادی ازش نمیدونم ،تو اون موقعیت بود که فهمیدم تو اون دوره و اون روستا یه مردچقدر میتونه باشعور و شخصیت و با فرهنگ باشه، چقدر میتونه فداکار باشه که به خاطر یه رعیت زاده اینهمه مراعات کنه و از خواسته هاش چشم
پوشی کنه و روی هوس هاش سر پوش بزاره، همینطور که زل زده بودم به چهره ی مردونه و مهربونش، متوجه شدم نمیتونم حتی یک لحظه بدون این مرد زندگی کنم و اون شب فهمیدم عاشق ارسلانم و بدون اون میمیرم، حیا و رودربایسی رو کنار گذاشتم و دستام رو دور گردنش حلقه کردم و گفتم
 
 من بدون شما میمیرم،دوست دارم تا آخرین لحظه تنها مرد زندگیم باشی و بچه ی تو رو به دنیا بیارم و بتونم با به دنیا آوردن وارث برات خوشحالت کنم، ارسلان که تمایل و اشتیاق منو برای یکی شدن دید محکم بغلم کرد و شروع کرد به نوازش کردنم،خودمم با میلی که توی وجودم به جریان افتاده بود و شدت گرفته بود همراهیش کردم ، اونشب من رسما شدم زن ارسلان و از این هم آغوش خیلی راضی بودمو خوشحال ،چون به هیچ عنوان نمیخواستم ارسلان رو از دست بدم، شاید بعد از اون میتونستم با یه مرد جوون ازدواج کنم ولی هیچوقت نمی تونستم آدمی به خوبی و با منطقی ارسلان پیدا کنم
فردا صبح دل درد همراه با خونریزی شدیدی داشتم که حتی نای بلند شدن رو ازم گرفته بود ارسلان که حالمو دید گفت از جات تکون نخور تا من برم پایین و برگردم
ارسلان رفت پایین و به خان ننه گفته بود حال ماهور خوب نیست و خودمم انگار زکام شدم و بدنم درد میکنه ، امروز جایی نمیریم و میخوام استراحت کنمو ماهورم باید استراحت کنه ، خان ننه یه کم بهش تشر زده بود که اون خودش رو زده به موش مردگی که از زیر کار در بره من اون مارمولکو میشناسم ما از درد می مردیمم باید مثل حمال کار میکردیم و کسی نبود نازمونو بکشه خدا شانس بده اندازه ی این دختر گدا هم نشدیم ، صدای 1داد و بیدادش رو میشنیدم ولی بی اهمیت به تمام صداها چشمامو بستم،
وقتی ارسلان اومد بالا پشت سرش اختر هم با یه سینی مفصل صبحونه اومد تو،یه نگاه به صورتم کرد و گفت چرا رنگت پریده،انگاری یه جوری شدی ،نکنه حامله ای، خندیدم و گفتم نه فقط بدنم درد میکنه فکر کنم سرما خوردم
اختر گفت برم برای ناهار برات آش بار بزارم بخوری جون بگیری، اختر رفت و ارسلان اومد کنارم دراز کشید، مثل مردهای امروزی و باکلاس لبهاش رو گذاشت روی گونه هام و بعد برام لقمه گرفت و به زور تا آخرین لقمه نون رو به خوردم داد
از اون روز به بعد ارسلان بیشتر هوامو داشت و شبها به بهانه های مختلف میومد پیشم و بیشتر از قبل کنارم بود و این رفت و آمدهای بیش از حد ارسلان به اتاق من باعث شد دوباره ربابه و خان ننه به فکر نقشه ی جدیدی باشن برای خراب کردن و از چشم انداختنم پیش ارباب و ارسلان
ولی من تا جایی که ممکن بود هیچ کار خطایی نمی کردم که بهونه ای دستشون ندم و تو این بین هم زری خیلی حواسش جمع بودو اگه از چیزی خبر دار میشد سریع بهم اطلاع میداد تا من بیشتر مراقب باشم،

ارسلان هر روز عاشق تر از قبل بوده و من هر روز شکرگذار تر که خدا مرد مهربونی مثل ارسلان رو قسمتم کرده دوسش داشتم و دوسم داشت ، این علاقه روز به روز بیشتر میشد و تو این بین مهربونی های رباب تعجب برانگیز بود، یه روز که مشغول بافتن قالی بودم اومد کنارم نشست،گفت ماهور بیا باهم مثل یه خواهر باشیم ، هر کاری تا الان کردم از سر نادونی بوده ،بیشتر که فکر میکنم میبینم تو هم تو این ازدواج مقصر نبودی و ارباب و خان ننه بودن که زیر پای ارسلان نشستن و مجبورش کردن زن بگیره، وقتی برای بار اول تو رو دیدم فاتحه زندگیم رو خوندنم، چون تو خیلی از من سرتر بودی و جای بچه ی من بودی ،به من حق بده ناخواسته ازت بدم بیاد و کینه به دل بگیریم،اما وقتی دیدم کاری به کارم نداری و نمیخوای ارسلان رو تنها برای خودت داشته باشی و به حق خودت قانعی کم کم از کینه ام کم شد و الان که کنارت نشستم کلا از بین رفت، بعد بغلم کرد ، گفت ماهور حلالم کن و ببخشم من در حق تو خیلی بدی کردم و الان از کرده ی خودم پشیمونم، دلم براش سوخت و گفتم من ازت کینه ای ندارم و بهت حق میدم که نتونی شوهرت رو با کس دیگه ای قسمت کنی، ولی چه کنم که منم چاره ای جز قبول این ازدواج نداشتم، هر چند نظر من اصلا مهم نبود و بزرگترها خودشون بریدن و دوختن و تنم کردن
صورتش رو بوسیدم و گفتم تو هم منو ببخش که ناخواسته وارد زندگیت شدم
رباب از اون روز به بعد تو کارها بهم کمک میکرد و موقع بافتن فرش هم میومد کمکم، زری هی بهم هشدار میداد که حواسمو جمع کنم و زود بهش اعتماد نکنم، ولی رباب کلا عوض شده بود و کلی هم به خان ننه اصرار کرد که مثل قبل برای درس خوندن با بچه ها برم و سر کلاس حاضر بشم خان ننه هم قبول کرد و من دوباره به طور منظم برگشتم سراغ درس و مشق، از این همه آرامشی که بعد از مدتها نصیبم شده بود خیلی خوشحال بودم و با خیال راحت درس میخوندم، آقا معلم هم از اینکه برگشته بودم خوشحال بود و درسهای که عقب مونده بودم رو باهام دوره میکرد، وقتی هم رفت شهر برای همه ی بچه ها کتابهای غیر درسی هدیه آورد و برای منم چند جلد کتاب آورده بود که توش یه جلد دیوان حافظ بود، با چند تا کتاب تاریخی و داستان ،با ولع زیاد شبهایی که ارسلان نبود تا صبح کتاب میخوندم و باعلاقه هر کتاب رو چند بار دوره میکردم ، روخوانیم خیلی قوی شده بود و کم کم شروع کردم به نوشتن خاطراتم و هر کاری که تو طول روز انجام میدادم آخر شب توی دفتر می نوشتم و از این کار خیلی خوشم اومده بود
 و حس میکردم میتونم در آینده یه نویسنده یا شاعره بزرگ بشم، ارسلان هم که ذوق و پیشرفتمو میدید هر بار که میرفت شهر کلی برام کتاب میخرید و با این کارش بیشتر از قبل منو مدیون خوبی و مردونگیش میکرد،
چند ماه گذشت و بالاخره دوباره درد زایمان اومد سراغ زری و تا صبح از درد به خودش پیچید و بالاخره قابله اومد و زری دقیقا با اذان صبح بچه اش رو به دنیا آورد وقتی قابله با خوشحالی گفت مبارکه بچه پسره ، زری با تمام دردی که داشت چشماش از خوشحالی برق زد و شروع کرد به گریه کردن ،منم از شوق گریه میکردم و از ته دل برای زری خوشحال شدم که بالاخره از تیکه و کنایه های خان ننه و اردلان خان نجات پیدا کرده و دیگه دلهره ی ازدواج مجدد اردلان رو نداره و میتونه با آرامش کنار اردلان و بچه هاش به زندگی ادامه بده
ارباب از خوشحالی نوه دار شدنش اونم پسر هفتمین روز یه نام گذاری مفصل گرفت و اسم بچه ی زری رو کوروش گذاشت و چند تا گوسفند قربانی کرد و به تمام مردم روستا ولیمه داد و یه جشن حسابی گرفت، بعد از مدتها پدر و مادر و خانواده ام که دعوت بودن رو دیدم، خیلی ذوق داشتمو دلم حسابی براشون تنگ شده بود ولی از اون روز که برای آخرین بار رفته بودم دیگه از ترس خان ننه و بلائی که دفعه ی قبل سرم آورده بود دیگه حرفی از دلتنگی و رفتن خونه ی پدرم نزدم، ننه بلقیس با دیدنم آرومو کنار گوشم گفت خاک تو سرت ببین میتونی یه کاری کنی از این خونه بیرونت کنن چرا بچه نمیاری، نزدیک به سه سال اینجایی عرضه نکردی یه بچه بیاری، من از اولم گفتم تو لیاقت این همه ناز و نعمت رو نداری و باید برگردی تو اون خونه و گشنگی بکشی ، از حرفهایی که میزد دلم شکست ولی جوابی ندادم چون حرف زدن با ننه بلقیس خودخواه و کوته فکر هیچ فایده ای نداشت، برگشتم سمت مامان، یه نگاه به صورتم کرد و گفت ماشالله حسابی رنگ و روت باز شده و آب افتاده زیر پوستت،دیگه برای خودت خانمی شدی و از بچگی و خامی در اومدی، خداروشکر که جات خوبه و خوشبختی، لبخندی زدم و از نجمه پرسیدم ،گفت بچه اش به دنیا اومده و بعد از به دنیا اومدن پسرش، برگشتن روستا ولی ننه بلقیس نگذاشت زن عمو بره نجمه رو ببینه و اجازه نداد اونم پا بذاره خونه ی عمو، دوهفته خونه ی مادر صمد موندنو بعد هم بدون دیدن خانواده اش برگشتن شهر، خواستم بپرسم شما چی نجمه رو دیدید یا نه ،که اجازه نداد و گفت چقدر فضولی این و اونو میکنی بهتره حواست به زندگی خودت باشه تو روستا چو افتاده ماهور نازاست
 
 و قراره برای دوا درمون ببرنت شهر ،راسته این حرفها ؟ برای اینکه خیالش و راحت کنم و از نگرانیش کم کنم، گفتم نه مامان این حرفهای مفت و بی خود چیه مردم میزنن،اونا از حسودیشون این شایعه ها رو راه انداختن، بعد سرمو انداختم پایین و با خجالت گفتم من تا چند ماه پیش عادت ماهیانه نمی شدم و الان دوسه ماهی که عادت میشم، اگه خودمم میخواستم نمیتونستم حامله بشم مامان گفت پس الان رحمت آمادگی داره باردار بشی، خیلی حواست رو جمع کن و کاری کن دهن این مردم برای همیشه بسته بشه و خیلی زود بچه بیار، درس و تکلیفم ول کن این قرتی بازی ها برای تو که زن ارسلانی خوب نیست تو باید دودستی بچسبی به زندگیت و مراقب اطرافت باشی، چشمی گفتم و برای اینکه بیشتر از این نصیحت و متلک نشنوم بلند شدم و برای کمک به ربابه رفتم تو مطبخ، صدای ساز و دهل کل ساختمون رو پر کرده بود و مردم روستا مشغول رقص و پایکوبی بودن، وقتی به ربابه گفتم کاری هست انجام بدم با غمی که توی صداش بود گفت چایی ها رو ببر بین مهمون ها بگردون، گفتم چیه چیزی شده ،آهی کشید و گفت کاش من جای زری بودم خدا هم یه پسر به من میداد و از این همه شماتت و متلک راحت میشدم، سینی چای رو برداشتم و گفتم خدا رو چه دیدی ایشالا تو هم پسر دار میشی، هیچ کاری برای خدا نشد نداره ،رباب سکوت کرد و منم باسینی چای برگشتم تو اتاق مهمون ها،اونشب یه شب خیلی خوب بود که به همه خوش گذشت ،اولین بار بود که اردلان خان از صبح بیرون نرفته بود و کنار زری بود،زری از این بابت خیلی خوشحال بود و منم برای این همه خوشحالیش خوشحال بودم و از ته دل برای تداوم خوشبختیش دعا کردم
اونشب تموم شد و آخر شب همه خسته از این همه کار رفتیم تو اتاق ها مون، ارسلان هم اومد تو اتاق من در حالی که نوبت ربابه بود، بهش گفتم ارسلان خان بهتر نیست نوبت رو رعایت کنید ،اینطوری باعث میشه ربابه خانم از من ناراحت بشن و غصه بخورن، خندید و گفت نگران ربابه نباش خودش اصرار داشت بیام پیشت تا تنها نخوابی، بعد ادامه داد گوش شیطون کر چند وقته ربابه همش طرف تو رو میگیره و ازت تعریف میکنه، گفتم خوب متوجه شد که منم برای ورود به این زندگی و هوو شدنم بی تقصیرمو گناهی ندارم ، ارسلان گفت گناه تو این چشمهای قشنگ و مهربونیتِ که خان بابا رو مُصر کرد که عروسش بشی ،هر چند همون لحظه که از زیر زمین اومدی بیرون مهرت به دلم نشست ولی نمیدونستم قراره زنم بشی، خندیدم و رفتم تو آغوشش آروم گرفتم
 
 
چند ماه هم گذشت و کوروش به غذا خوردن افتاده بود و من حسابی عاشقش بودم و باهاش خودمو سرگرم میکردم ، زری هم با به دنیا اومدن کورش شش دانگ حواسشو بهش داده بود و حسابی ازش مراقبت میکرد که خدایی نکرده بلایی که سر بچه قبلی اومد سر کوروش نیاد
همچنان آشپزی به عهده ی من بود هر چند ربابه حسابی بهم کمک میکرد و دیگه باور کرده بودم بدون هیچ قصد و غرضی باهم خوب شده و نیت بدی نداره
تو این بین ربابه به ارباب اصرار کرد که خواهرش صنم بیاد تو عمارت و به اتفاق اسما و شهین بره درس بخونه و سواد دار بشه، ارباب موافقت کرد و از فردا صنم هم به شاگردهای بعد از ظهر آقا معلم اضافه شد ، صنم تقریبا همسن و سال من بود و تازه اومده بود که درس رو از کلاس اول شروع کنه، آقا معلم با جون و دل قبولش کرد و درس دادن بهش رو شروع کرد، اون سال منم تو دوسال و نیم تونستم مدرک پنجم ابتدایی رو بگیرم و وارد پایه ششم بشم، از این بابت خیلی خوشحال بودم، الان دیگه هر کتابی رو میتونستم بخونم و حسابی رو معنی کلمات کار میکردم و شروع کردم به حفظ کردن اشعار حافظ و سعدی این کار شوق و ذوق زیادی برام داشت و شبهایی که ارسلان پیشم بود شعرها رو براش میخوندم و معنی میکردم ، تا اون وقت نمیدونستم ارسلان سه ،چهار سال خارج از کشور زندگی کرده و دیپلم داره و زبان خارجی بلده، وقتی برام تعریف کرد باورم نمیشد یه مرد از روستای ما فرنگ رفته باشه و دوباره برگشته تو همین روستا زندگی کنه، پس روشنفکری ارسلان نشات گرفته از تحصیلات و سفرهاش بود، بهش گفتم چرا تا الان چیزی نگفتی ،سه سال و نیمه که من کنارتم ولی ازتو هیچی نمیدونم، ارسلان خندید و گفت تو نپرسیدی منم چیزی نگفتم، گفتم حالا که نگفتی باید بهم زبان خارجی یاد بدی ،ارسلان گفت به چه دردت میخوره این چیزا تو این روستا، تو دیگه کم کم باید مادر بشی و به فکر بچه دار شدن باشی، سرمو انداختم پایین و دیدم پر بیراه هم نمیگه، ولی دلم طاقت نیاورد و پرسیدم خوب شما که میخواستی تو این روستا زندگی کنی چرا رفتی فرنگ و درس خوندی، ارسلان آهی از ته دل کشید و گفت ، قصه من درازه ، با ذوق زیاد زل زدم به صورتش و گفتم میشه برام تعریف کنی ، ارسلان گفت تا به حال این حرفها رو به هیچکس حتی خان بابا هم نزدم باید قول بدی بین خودمون بمونه، بهش قول دادم و قسم خوردم که حرفاشو مثل یه راز نا آخر عمر پنهون نگه دارم
ارسلان گفت من و عمورسول خیلی باهم صمیمی بودیم ،عمورسول همیشه مثل یه برادر بزرگتر هوامو داشت و حسابی بهم‌میرسید، ما یه روح بودیم 

 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : mahoor
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 3.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 3.0   از  5 (2 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

پنجمین حرف کلمه hvtdff چیست?