رمان ماهور ۱۰ - اینفو
طالع بینی

رمان ماهور ۱۰

نجمه از مرگ ارسلان متاسف شد و از توطئه ای که برام چیده بودن کفری شد و گفت نباید دست روی دست گذاشت، بعد به ابراهیم گفت باید یه کاری کنی تا مردم روستا و ارباب بفهمن که ماهور

 
 بی گناهه، ابراهیم رفت تو فکر و گفت آخه از دست من چه کاری بر میاد خودمم چند روزه دارم به این فکر میکنم که بی گناهی و پاکی ماهور رو به همه ثابت کنم اما تمام فکرام به بن بست میخوره و راه به جایی نمیبره، صمد که تا اون موقع ساکت بود گفت بهترین راه پیداکردن معلم روستاست،حالا که ارسلان خان نیست حتما اون میتونه بهمون کمک کنه و حقیقت رو برای ارباب بازگو کنه، ابراهیم با خوشحالی نگاه به صمد کرد و گفت چرا تا الان به فکر خودم نرسیده بود بعد خندید و گفت خنگم دیگه خنگ بودن که شاخ و دم نداره، صمد گفت چون چند روزه ذهنت درگیر و استرس داری نتونستی فکرت رو متمرکز کنی و راه درست رو پیدا کنی، حرفهای صمد دوباره نور امید رو تو دلم روشن کرد و خیالم راحت شد که حداقل خانواده ام تو روستا خوار و ذلیل نمیشن و با افتخار میتونن تو روستا سر بلند کنن
اونشب رو تا صبح با نجمه از هر دری حرف زدیم از اینکه نجمه خوشبخت بود و از فرارش با صمد پشیمون نبود خوشحال بودم و حس خوبی داشتم
صبح ابراهیم به صمد گفت من باید برگردم روستا و یه بهونه ای برای غیبتم جور کنم تا خانواده ام شک نکنن،میترسم بهادر و اسماعیل برای پیدا کردن ماهور راهی شهر بشن و به زور و دعوا آدرس خونه تون رو از خانوادت بگیرن و درد سر درست کنن ،ولی یکی دوروز دیگه میام تا دنبال آقا معلم بگردم و هر طور شده با خودم ببرمش روستا که خودش به همه بگه تو هیچ تقصیری نداشتی و همه چی زیر سر اون رباب و خواهرش بوده
ابراهیم رفت و من‌پیش نجمه موندنم، اون روز متوجه شدم نجمه بچه ی دومش رو هم بارداره و صمد هم خیلی هواش رو داره و همش بهش هشدار میداد مراقب خودش و بچه اش باشه
صمد که رفت من به نجمه کمک کردم و کارهاتون که تموم شد ازش خواستم بریم به مرضیه که تو همون شهر زندگی میکرد سر بزنیم،آدرس رو که بهش گفتم خندید و گفت با خونه ی ما پنج دیقه هم فاصله نداره و تندی حاضر شد و دست پسرش رو گرفت با من راهی خونه ی مرضیه شد
مرضیه از دیدنم کلی ذوق کرد ولی با شنیدن ماجراهای این دوروز کلی ناراحت شد و غصه خورد،این بین مرضیه و نجمه حسابی گرم گرفتن و خداروشکر شدیم سه تا دوست صمیمی
به اصرار مرضیه ناهار رو باهم خوردیم و بعد از ظهر برگشتیم خونه
تو راه برگشت نجمه گفت مرضیه خیلی دختر خوب و خون‌گرمیه،نظرت چیه به ابراهیم معرفیش کنیم ،به نظرم خیلی بهم میان
 
 
تو ذهنم ابراهیم و مرضیه رو کنار هم قرار دادم و دیدم واقعا به هم میان ،اگه هر دو قبول میکردن زوج مناسبی میشدن، به نجمه گفتم از این بهتر نمیشه،خدا کنه وقتی ابراهیم بر میگرده موافقت کنه مرضیه رو ببینه، هر دو خوشحال از این کشف بزرگ برگشتیم خونه
دوروز گذشت و از ابراهیم خبری نبود ،تو خونه ی نجمه معذب بودم و خجالت می کشیدم و شبها تا صبح در سوگ ارسلان اشک می ریختم و حتی یک لحظه هم نمی تونستم مرگش رو باور کنم،با خودم تصمیم گرفتم اگه از ابراهیم خبری نشه برگردم روستا و به همه ی شایعه ها و بی آبرویی که دنبالم بود هر طور شده خاتمه بدم حتی با مردمم
اما سومین روز ابراهیم با سر و صورت زخمی اومد ،از دیدنش تو اون وضع تعجب کردیم و دلیش رو پرسیدیم گفت تو روستا چو افتاده بود که ماهور وقتی اومده دیده ارسلان مرده با خیال راحت فرار کرده و رفته دنبال همون معلم نمک نشناس و بیشرف، ابراهیم گفت من هم جلوی همه ایستادم و گفتم ماهور پاک و من خودم بی گناهیش رو ثابت میکنم ، که باعث درگیری بین منو اردلان خان و اهالی اون عمارت شوم شد
شرمنده ی ابراهیم شدم و خودم رو تا آخر عمر مدیونش میدونستم
اون روز صمد هم زودتر اومد خونه و با ابراهیم رفتن دنبال آقا معلم، هوا کامل تاریک شده بود شش هفت ساعتی بود که رفته بودن و ازشون خبری نبود تمام تنم رو نگرانی گرفته بود و خودم رو با پسر نجمه و کار خونه سرگرم کرده بودم که در باز شد و صمد و ابراهیم ‌اومدن تو،از قیافه ی هر دو شون خستگی می بارید، زودی پریدم تو حیاط و گفتم چی شد تونستید آقا رحمان رو پیدا کنید، ابراهیم نا امیدانه نگام کرد و گفت آقا رحمان یه قطره آب شده و رفته تو زمین، بیچاره مادرش ضجه میزد و میگفت دو هفته ای میشه که ازش خبری نیست و به پاسگاهها و کلانتری ها هم خبر دادن و پیگیر پیدا کردنش هستن، مادرش میگفت دوهفته ی پیش یه آقایی اومد دم در خونه و حسابی با رحمان جر و بحث کرد و صداش رو برد بالا ولی پسرم انقدر متین و با حوصله باهاش برخورد کرد که خودش شرمنده شد،نمیدونم تو اون روستای خراب شده چه اتفاقی افتاده بود که خان روستا یقه ی پسرمو گرفت ،اما رحمان بردش تو اتاق و یک ساعت بعد به خوشی از هم جدا شدن و اون آقا که ارسلان خان اسمش بود با شرمندگی و طلب حلالیت از رحمان خداحافظی کرد و رفت، یک ساعت بعد از اون رحمان که پریشون بود رفت بیرون و تا الان خبری ازش نشده، هر چیه زیر سر ارسلان خانِ که میگن مُرده، ما شکایت کردیم و مامورها دارن پیگیری میکنن و بالاخره همه چی روشن میشه و معلوم میشه پسرم کجاست
 
 
دلم بیشتر شور زد و نگران آقا معلم هم بودم چون اون تنها کسی بود که میتونست همه چی رو روشن کنه ،یعنی چه اتفاقی براش افتاده و بینشون چی گذشته بود و چرا بعد از اون دیدار آقا معلم نیست شده بود و ازش خبری نبود ، هر چی که بود نشانه های خوبی نبود و خبرهای خوبی به همراه نداشت
ابراهیم گفت ماهور جات این جا امن نیست چون برادرات با خانواده ی صمد درگیر شدن و آدرس خونه ی نجمه رو خواستن،اگه پیدات کنن زنده ات نمیزارن منم تمام امیدم به آقا معلم بود که اونم معلوم نیست چه بلائی سرش اومده و کجا رفته
گفتم من میخوام برگردم روستا دوست ندارم مشکلی برای نجمه و صمد پیش بیاد ،بزار هر چی میشه بشه مرگ یه بار و شیون یه بار، ابراهیم گفت بچه بازی در نیار فکر میکنی با این همه حرف اگه اونا هم نکشنت ،میتونی تو اون روستا زندگی کنی، مطمئن باش هیچ کس نمی زاره از یک کیلومتری خانواده اش رد بشی ،هم زنها ازت فراری میشن و هم مردها از ترس زناشون و ارباب، اوضاع روستا از چیزی که تو فکر میکنی خیلی بدتره ،طوری که خانواده ات ،حتی پدر و مادرت میگن فقط با مرگ ماهوره که میشه این لکه ی ننگ رو پاک کرد
حرفهای ابراهیم مثل خنجری بود که تمام تنم رو تیکه تیکه میکرد و قلبم و میشکافت،مستاصل و خسته ، شروع کردم به گریه کردن و نفرین کسایی که همچین نقشه شومی کشیدنو باعث آوارگی و بی خانمانی من شدن و چند تا خانواده رو عزا دار کردن، نجمه بغلم کرد و گفت نگران نباش ،ماه پشت ابر نمی مونه و همه چی معلوم میشه فقط باید صبور باشی
آخه چقدر صبر باید میکردم و تا کی باید فراری بودم و از چشم خانواده ام پنهون میشدم، زندگی اینطوری برام ارزش نداشت و دلم نمی خواست اینطوری ادامه بدم
به ابراهیم گفتم موندن من اینجا باعث دردسر برای نجمه و صمد میشه ، نمیتونم اینجا بمونم، هر سه رفتن تو فکرو گفتن نگران نباش یه فکری برای رفع این مشکل هم میکنیم، گفتم اگه اجازه بدید یه دکتر اینجا هست که از دوستهای صمیمیِ ارسلانِ ،یه بار با ارسلان رفتیم خونه شون ،خودش رو خیلی مدیون ارسلان میدونست و بارها ارسلان گفت که مثل برادرم می مونه ، من میدونم میشه رو کمکش حساب کرد، بریم باهاش صحبت کنیم شاید منو به عنوان کارگر مطبش یا خونه اش قبول کنه،یا یه راه چاره ای برام داشته باشه، صمد با ناراحتی گفت یعنی انقدر اینجا بهت بد میگذره، گفتم بد نمی گذره اما نگران وضعیت نجمه ام که اگه آدرس رو پیدا کنن برای شما هم بد میشه
اما اصرار نجمه و صمد و ابراهیم برای دندون رو جیگر گذاشتنم ،تسلیمم کرد و همون جا موندنم
ابراهیم رفت روستا و من شبانه روز با فکر ارسلان سر میکردم
 
 و تبدیل شده بودم به یه آدم افسرده و بی حوصله که دلیلی برای زندگی نداشت ، ده روز از رفتن ابراهیم گذشته بود و حس اضافه و سربار بودن رو داشتم و دیگه از اینکه بخوام با نجمه و صمد سر یه سفره بشینم خجالت می کشیدم، تصمیم خودم رو گرفتم و یه روز به نجمه گفتم دلم برای مرضیه تنگ شده و میخوام برم ببینمش، چادر مو سر کردم و راهی شدم اما نه خونه مرضیه ،از اونجایی که هوش خوبی داشتم و سواد هم داشتم پرسون پرسون مطب دکتر فرهاد رو پیدا کردم و رفتم بالا ، همون منشی پشت میز نشسته بود و چند تا برگه ی شماره جلوش بود که به نوبت به بیمار ها میداد،چشمش به من که افتاد رفت تو فکر و بعد از چند لحظه پرسید قبلا هم بیمار دکتر بودید، سرمو انداختم پایین و گفتم زن دوستشون ارسلان خان هستم، منشی شماره ای که بهم داده بود رو گرفت و گفت مریض که اومد بیرون شما میتونید برید داخل، چند نفری جلوتر از من اونجا بودن،گفتم احتیاجی نیست ،عجله ندارم، منتظر می مونم تا نوبتم بشه، خواست چیزی بگه که از جام بلند شدم و رفتم سراغ قفسه ای که چند تا کتاب توش بود ازش اجازه گرفتم و یکی از کتابها رو برداشتم، شروع کردم به خوندن و بعد از نیم ساعت سر بلند کردم مطب تقریبا خالی شده بود و مریض قبل از من از اتاق اومد بیرون و با اشاره ی اون آقا کتاب رو بستم و رفتم داخل ،سلام کردم ،دکتر فرهاد سرش رو بلند کرد و با تعجب نگام کرد و گفت ماهور؟ گفتم بله خودمم،از پشت میزش بلند شد و گفت ارسلان کجاست بیرون نشسته، اسم ارسلان رو که آورد ناخودآگاه شروع کردم به گریه کردن ،سریع یه لیوان آب داد دستم و گفت اتفاقی افتاده چرا گریه میکنی، حرف بزن ببینم چی شده ،همینطور که اشکام جاری بود برای دکتر یه مختصر از اتفاقاتی که افتاده بود رو تعریف کردم و زل زدم به صورتش و منتظر عکس العملش شدم ، دکتر دست گذاشت روی سرش و همونجا نشست صدای هق هق مردونه اش اتاق رو پر کرد ،منتظر هر واکنشی بودم الا اینکه دکتر فرهاد با اون ابهت ،بخواد های های گریه کنه،منشی اومد تو و دکتر رو از روی زمین بلند کرد ، دکتر فرهاد روی صندلی نشست و گفت کی این اتفاق ها افتاده ، ارسلان از برادر هم بهم نزدیک تر بود ،تو کشور غریب وقتی از همه جا خسته میشدم و نای ادامه دادن نداشتم ارسلان بود که به دادم میرسید و نمیذاشت کم بیارم ،من تموم زندگیم رو مدیون ارسلانم، الانم هر کاری از دستم بیاد بر برای تو انجام میدم
 
دکتر فرهاد ازم خواست تا به طور کامل ماجراهایی که برام اتفاق افتاده رو براش به طور کم و کاست توضیح بدم و در آخر گفت ازت میخوام همه چی رو مو به مو برام بگی حتی اگه به ضررت باشه فقط و فقط راست بگی،قسم خوردم و شروع کردم به حرف زدن و همه ی جریان رو براش تعریف کردم، دکتر فرهاد هاج و واج نگام کرد و از این همه بی رحمی و روباه صفتی افراد اون خونه ابراز تاسف کرد و گفت میتونی مثل یه برادر بزرگتر یا یه پدر رو من حساب کنی ،مطمئن باش تا اونجایی که بتونم و در توانم باشه بهت کمک میکنم، بعد از پشت میزش بلند شد و گفت خانمم از دیدنت خوشحال میشه امروز ناهار رو مهمون ما باش، ازش تشکر کردم و گفتم دختر عموم منتظرمه و نگرانم میشه و باید برگردم ، بعد در حالی که خجالت میکشیدم گفتم ، تا وقتی همه چی معلوم بشه و بتونم برگردم روستا میخوام برم سرکار ،اگه کاری سراغ داشتید میشه بهم خبر بدید،هر کاری هم باشه انجام میدم فقط آبرومندانه باشه، دکتر دست کرد تو جیبش و یه دسته اسکناس در آوردگرفت جلومو گفت احتیاج به کار کردن نیست هر چقدر پول نیاز داشتید بگید من بهتون میدم ارسلان خیلی به گردن من حق داره من کلی بهش بدهکارم
، دستش رو پس زدم و گفتم پول نمیخوام ممنونم ،فقط نمیتونم یه جا بشینیم و سربار کسی باشم ،ازش خداحافظی کردم و از در مطب اومدم
بیرون ،صدام کرد و گفت من دنبال کار برات میگردم و بهت خبر میدم ،فردا هم میرم روستا تا ببینم تو اون عمارت چه خبره، ازش کلی تشکر کردم و عذر خواهی به خاطر زحمتی که بهش داده بودم خواستم راه بیفتم که گفت بشین تو ماشین میرسونمت، سوار شدم و آدرس خونه ی نجمه رو بهش دادم
سر کوچه پیاده شدم و رفتم سمت خونه ، در زدم نجمه درو باز کرد اما مثل همیشه نبود و بدون هیچ حرفی رفت داخل و منم پشت سرش راه افتادم ، چادر مو برداشتم و نگاه به حرکات عصبی نجمه میکردم ،، ازش پرسیدم چیزی شده ،انگار حالت خوب نیست، پسرشو بغل کرد و گفت خوبم و رفت کنار آشپزخونه نشست و مشغول خوابوندن پسرش شد ، بغض راه گلومو بسته بود و بهش حق میدادم تو این دو سه هفته ازم خسته شده باشه و نتونه دیگه یه نون خور اضافی رو تحمل کنه، همون جا دراز کشیدم و چشمامو بستم روسریم رو کشیدم روی صورتمو آروم و بی صدا اشک ریختم
دلیل این رفتار سرد نجمه رو نمی فهمیدم، شاید صمد باهاش دعوا کرده بود و بابت مونده من غر زده بود،هر طور بود باید یه کار دست و پا میکردم و گلیم خودمو از آب بیرون می کشیدم
تو این فکرا خیالها بودم که خوابم برد ،وقتی بیدار شدم صدای پچ پچ نجمه و صمد به گوشم رسید
 
اسمم رو که میون حرفاشون شنیدم همونجا نشستم و گوش دادم ولی ای کاش کر میشدم و اون حرفها رو از زبون دختر عموم نمیشنیدم ،نجمه گفت باید هر طور شده برگرده روستا و صمد در جوابش گفت گناه داره اگه برگرده میکشنش، نجمه گفت به درک نکنه قاپ تو رو هم دزدیده که راضی به رفتنش نیستی و ازش طرفداری میکنی ، صمد لااله الا اللهی گفت و از در آشپز خونه اومد بیرون ،وقتی صورت خیس از اشک منو دید متوجه شد که همه ی حرفاشون رو شنیدم ، خجالت زده و شرمنده رفت توی حیاط بلند شدم تصمیم خودم رو گرفتم چادر مو سر کردم، وسیله خاصی نداشتم که بردارم ،رفتم کنار در آشپز خونه و رو به نجمه کردم و گفتم تو این دو سه هفته در حقم خواهری کردی ، ببخشید که این چند وقت مزاحم زندگیتون شدم و آرامشتون رو بهم زدم، دیگه اجازه هیچ حرفی ندادم و به سرعت از خونه زدم بیرون، به پهنای صورت اشک می ریختم ، از کوچه که رد شدم ،صدای صمد رو شنیدم که دنبالم میومد و اسمم رو صدا میزد ،اما من دوست داشتم برم جایی که هیچ کس نباشه و با تمام وجود خدارو صدا بزنم و از ته دل فریاد بزنم تا گوشه ی چشمی بهم بندازه و از این زندگی نکبتی خلاصم کنه
صدای صمد تو هیاهوی آدمهایی که تو رفت و آمد بودن و با تعجب به من خیره شده بودن گم شد و من بی هدف تو خیابون میچرخیدم ، هیچ جایی برای رفتن نداشتم و پاهام هم دیگه یارای رفتن نداشت ،یاد مینی بوسی که از شهر میرفت روستا افتادم و رفتم سمت جایی که باید سوار مینی بوس میشدم ولی وسط راه یادم افتاد پولی برای دادن کرایه ندارم، همونجا روی جدول کنار پیاده رو نشستم و سر روی زانوم گذاشتم، تو اون لحظه حتی دیگه نای گریه کردن هم نداشتم و چشمه ی اشکم خشک شده بود، از همه جا نا امید بودم که احساس کردم کسی کنارم نشست خودمو جمع و جور کردم و سرمو بالا گرفتم ، از دیدن صمد تعجب کردنم،یعنی تو این چند ساعت پا به پای من اومده بود، تعجبم رو که دید لبخندی زد و گفت چه عجب نشستی دیگه داشتم از پا درمیومدم، گفتم تو رو خدا برگرد تا بیشتر از این نجمه نگران و حساس نشده، گفت بخدا نجمه الان خیلی پشیمون وقتی تو اومدی بیرون خودش ازم خواست که برت گردونم، الان بلند شو بریم خونه ،تو آرامش تصمیم میگیریم که باید چکار کنیم، گفتم اگه میشه تو یه مسافر خونه برام اتاق بگیر فردا که هوا روشن شد میگردم یه کار پیدا میکنم که جای خواب هم داشته باشه، گفت مسافر خونه سجل میخواد ،به یه زن تنهای بدون سجل هم کسی اتاق نمیده ،
 
صمد گفت پاشو بریم که الان نجمه منتظرته و از حرفاش پشیمون شده، هیچ راهی نداشتم
بی کسی و بدبختی کاری با آدم میکنه که خرد شدن غرور و شخصیت دیگه برات مهم نباشه و مجبوری تن به کاری بدی که میلی بهش نداری
دنبال صمد سلانه سلانه راه افتادم ،نجمه بچه بغل وسط کوچه ایستاده بود و سرک میکشید منو که دید اومد جلوتر و گفت ببخشید ندونستم انقدر دل نازک شدی که همه چی بهت بر میخوره، از متلکش معلوم بود از کارش پشیمون نیست ،ولی من چاره ای نداشتم به جز تحمل حرفاش برای اینکه یه جای خواب داشته باشم و شب رو بیرون نمونم، رفتیم تو،سفره ی شام پهن بود ولی من با تمام ضعفی که داشتم میلی به غذا نداشتم ، ولی به اصرار صمد رفتم سر سفره، نجمه بعد از یه سکوت طولانی پرسید راستی اون روز مرضیه میگفت حال مادرش خوب نیست امروز که تو رفتی چطور بود بهتر شده ، گفتم من امروز نرفتم پیش مرضیه، رفته بودم پیش دکتر فرهاد که دوست صمیمی ارسلان بود ،ازش کمک خواستم که هم تو روشن شدن مرگ ارسلان کمکم کنه ،هم برام کار پیدا کنه ،از اونجا خواستم برم مرضیه رو ببینم ولی چون دکتر مریض داشت و مطب شلوغ بود و منتظر تموم شدن ویزیت مریض ها شدم، کارم طول کشید و دیگه برگشتم خونه که نگران نشی، نجمه رنگ صورتش سرخ شد و اشکش سرازیر شد اومد بغلم کرد و گفت میمردی زودتر بگی ،من از صبح هزار تا فکر و خیال کردم تو رو خدا حلالم کن، منو ببخش ، صبح که تو رفتی یکی دوساعت بعد مرضیه اومد بود که تو رو ببینه ، گفتم مگه ماهور پیش تو نیومده اظهار بی اطلاعی کرد و گفت تو رو ندیده، منم شک مثل خوره افتاد به جونم و وقتی دیر کردی شَکّم به یقین تبدیل شد که حتما جایی رفتی یا با کسی قراری چیزی گذاشتی که صبح انقدر هول از خونه بیرون رفتی
دیگه چیزی برای گفتن نداشتم و بهش حق دادم وقتی یه روستا پشت سرم حرف میزنن و خانواده ی ارسلان با خفت بیرونم کردن ،نجمه هم همچین فکری در موردم کنه
صبح به نجمه گفتم میخوام برم دنبال کار ، اگه وقت داری تو هم بیا باهم بریم، نجمه که از دیروز شرمنده بود گفت من که با یه بچه بغل و یکی تو شکم نمیتونم راه بیفتم ،خودت برو ولی خیلی مراقب باش، ازش خداحافظی کردم راه افتادم سمت جایی که چند تا کار خونه بود، اون موقع چیزی که زیاد بود کار بود و هر کس دنبال کار بود حتما پیدا میکرد ،ولی برای یه زن تنها کار کردن تو کارخونه ای که اکثر کارگراش مرد بود سخت بود، بالاخره بعد از پرس و جو یکی از نگهبانهای کارخونه ‌گفت سواد داری ، تایپ بلدی؟ گفتم شش کلاس سواد دارم ولی تایپ بلد نیستم، گفت برو تو با مسئول استخدام حرف بزن 
 
 الان دنبال یه ماشین نویس میگردن گفتم اخه بلد نیستم ، جواب داد حالا شانستو امتحان کن
رفتم سمت سالن اصلی یه خانم جوون با کت و دامن مشکی با موهای دم اسبی پشت میز نشسته بود و مشغول نوشتن بود سلام کردم ،سرشو بلند کرد ،به آرومی جواب داد و پرسید امرتون، هول شده بودم و آب دهنم خشک شده بود
به سختی گفتم دنبال کار میکردم،یه نگاه به سر و وضعم کرد و گفت ، چه کاری بلدی، گفتم هر کاری باشی انجام میدادم ،حتی نظافت اینجا رو، از پشت میز که بلند شد متوجه شدم بارداره، گفت سواد که نداری، گفتم چرا شش کلاس درس خوندنم ،با تعجب نگام کرد و گفت کار ماشین نویسی چی ،گفتم نه ولی اگه بهم بگید زود یاد میگیرم، گفت من تا یک ماه دیگه وقت زایمانمه و میخوام برم مرخصی ،بعد از سه چهار ماه هم برمیگردم سر کارم، این کار به درد تو نمیخوره چون موقتیه ،بهتره دنبال یه کار دائم باشی،با مِن و مِن گفتم منم دنبال یه کار موقتم،چون زیاد تو این شهر نمی مونم و باید برگردم روستا
الان احتیاج به این کار دارم، یهو بی مقدمه گفت برو پشین پشت میز، نمیدونم دلش برام سوخت یا از اینکه خیالش راحت شد دائمی نیستم اجازه داد جاش بشینم،خودش هم اومد کنارمو شروع کرد به یاد دادن کار با ماشین تایپ، همون طور که بهش گفتم ،هر چیزی رو یک بار تکرار میکرد و من سریع انجام میدادم، لبخندی زد و گفت معلومه که باهوشی، فردا صبح اینجا باش ،الان مدیر بخش آقای مهدوی نیستن ،من باهاش صحبت میکنم فردا که اومدی بهت جواب میدم،با خوشحالی و تشکر زیاد ازش خداحافظی کردم و راه افتادم سمت خونه
دعا دعا میکردم آقای مهدوی قبول کنه و من بتونم تو اون کارخونه مشغول به کار بشم
خبر رو به نجمه دادم و تا صبح از ذوق و استرس خوابم نبرد
صبح زود مرتب تر از روز قبل آماده شدم و رفتم سمت کار خونه، ساعت ۹بود که رسیدم ، به خانم‌منشی که اسمش فتانه بود سلام کردم ،لبخندی زد و گفت به موقع اومدی آقای مهدوی تا نیم ساعت دیگه جلسه داره،قبل از جلسه و بیرون رفتن از کارخونه هماهنگ کردم که تو رو ببینه این فرم رو پر کن و برو تو اتاق ، اسم و فامیل، سن و تحصیلات رو پر کردم، روی وضعیت تاهل کمی مکث کردم ولی من که مرگ ارسلان رو باور نکرده بودم و امید به برگشت داشتم پس کادر متاهل رو پر کردم و با اجازه ی فتانه خانم بلند شدمو با پاهای لرزون رفتم سمت اتاق مدیریت
سلام کردم ،یه مرد حدود سی ساله،کت و شلوار پوش و کراوات زده پشت میز نشسته بود، سر بلند کرد و گفت فرم رو بده به من و بشین ،فرم رو گذاشتم روی میز
رفتم، نشستم،شروع کرد به خوندن فرم ، یهو سر بلند کرد
 و گفت تو سیزده سالته، اونوقت تو این سن دنبال کاری، گفتم بله سیزده سالمه، گفت شناسنامه همراته، گفتم تو روستاست ولی اگه بخوایید براتون میارم، یه کم رفت تو فکر و گفت اینجا جای بچه بازی نیست من نمیتونم با موندنتون موافقت کنم ، گفتم بخدا من به این کار نیاز دارم قول میدم هیچ کار خطا و بچگونه ای ازم سر نزنه که باعث ناراحتی شما بشه، آهی کشید و گفت متاسفم نمیتونم
از اتاق اومدم بیرون ،فتانه خانم پرسید چی شده ،جریان رو براش تعریف کردم ،اونم تعجب کرد و گفت کم کم بهت بیست سال میخوره من فکر نکردم سیزده ساله باشی،وگرنه همون دیروز بهت می گفتم نمیشه و زحمت اومدن رو هم بهت نمیدادم
نا امیدانه ازش خداحافظی کردم و اومدم بیرون، پیاده راه افتادم سمت میدون اصلی که نیم ساعت با کارخونه فاصله داشت، یه خیابون خلوت و ساکت که پرنده پر نمیزد ،قدمهامو تند کردم که زودتر برسم به ته این خیابون، گریه میکردم و اشکمم سرازیر بود و از این همه بی کسی خسته بودم ، یهو نمیدونم چرا چاله ی جلوی پامو ندیدم و با پا رفتم توش و با سر خوردم زمین، همونجا نشستم، زانوی شلوارم پاره شده بود و کلی شن و ماسه رفته بود توی دستم ، پام خیلی درد میکرد با احتیاط از چاله پامو کشیدم بیرون، دردی که می کشیدم هم مزید بر علت شد و شدت گریه ام بیشتر شد ،صدای ماشین که اومد از ترس خودمو جمع و جور کردمو ،پامو آروم کشیدم روی زمین و رفتم کنار دیوار، چند تا ذکر گفتم و صلوات فرستادم تا ماشین دور شد و گرد و خاک به پا کرد ، نفس راحتی کشیدم و خواستم بلند شم که دیدم ماشین دنده عقب گرفته و داره بهم نزدیک میشه ، ته دلم خالی شد و فاتحه ی خودمو خوندنم و تصمیم گرفتم اگه بهم دست بزنه همونجا خودمو بکشم، ولی وقتی صدای آقای مهدوی رو شنیدم که گفت این چه سر و وضعیه، چرا چسبیدی به دیوار، برگشتم سمتش ،صورت خیس اشک و لباس خاکیمو که دید گفت ،حیوونی ،چیزی بهت حمله کرده، همینطور که بغضم به زور قورت میدادم گفتم نه افتادم تو چاله، پرسید الان بهتری،آسیب ندیدی، از آقای مهدوی خجالت میکشیدم
خوبمی گفتمو،قدم برداشتم که برم ،اما درد پام امونمو برید، گفت پات یا شکسته یا در رفته باید بری دکتر، در ماشین رو باز کرد و گفت من جلسه دارم و نمیتونم ببرمت دکتر،آدرس بده تا خونه تون میرسونمت ، بیا بشین تو ماشین، با این وضعیت که نمی تونی راه بری، هر کاری کرد قبول نکردم ،چون هم جلسه داشت و هم ماشینش انقدر تمیز بود که حیفم اومد خاکی بشه، آقای مهدوی که دید پافشاریش فایده نداره، گاز ماشین رو گرفت و رفت

لنگان لنگان راه افتادم به میدون رسیدم ، کلی ایستادم تا یه ماشین کرایه ای اومدو سوارم کرد۰، رسیدم دم در از راننده خواهش کردم چند لحظه صبر کنه چون پول نداشتم که بهش بدم ،کلید انداختم تو در و نجمه رو صدا کردم،نجمه منو که دید زد تو صورتش ،گفتم هیچی نشده فقط ببخشید میشه کرایه راننده جلوی در رو حساب کنی، نجمه رفت پول برداشت و داد به راننده و برگشت ، ماجرا رو براش تعریف کردم ، سریع رفت بیرون و با یه آقای پیری که شکسته بند بود اومد تو،پامو نگاه کرد و گفت مشکلی نیست ،فقط رگ به رگ شده، یاد روزی افتادم که دستم شکسته بود ،اونم همین حرفو زد ،تو فکر بودم که یهو پامو یه تکون داد و صدای جیغم خونه رو پر کرد، پام از چند جا در اومده بود و زانوم هم آسیب دیده بود ،گفت تا چند روز نباید تکونش بدی که عادت نکنه و زود به زود دچار در رفتگی نشه
دوروز بود خونه بودمو کم کم درد پام کمتر شده بود،یه روز نزدیکای غروب بود که در زدن نجمه درو باز کرد ،وقتی صدای تعارف کردنش رو شنیدمو بعد منشی شرکت فتانه خانم رو دیدم از تعجب شاخ در آوردمو باورم نمیشد ،اون کجا و اینجا کجا
حیرت منو که دید با اون لبخند دلنشینش اومد جلو و گفت حالت بهتره ، آقای مهدوی گفت اونروز که از شرکت رفتی حالت خوب نبوده و آسیب دیدی منو فرستاد که جویای احوالت بشم ، ازش تشکر کردم و گفتم خوبم ولی اینجا رو چطوری پیدا کردی ، خندید و گفت توفرمی که پر کردی بود، فتانه خانم نیم ساعتی نشست و از من در مورد زندگیمو خانواده ام پرسید، یه مختصر توضیح دادم ،اهی کشید و وقت رفتن گفت ، آقای مهدوی گفتن تو شرکت نمیتونن بهت کار بدن ولی اگه همچنان برای کار کردن اصرار داری ، میتونی از مادر آقای مهدوی که چند سال زمینگیره و به تازگی پرستارش رفته و دنبال پرستار جدید هستن مراقبت کنی، خوشحال از پیشنهادش سریع قبول کردم و گفتم باشه ، فتانه خانم گفت حالت که بهتر شد دوباره برگرد شرکت تا با آقای مهدوی صحبت کنی تا خودش شرایط رو برات توضیح بده، ازش تشکر کردم و برای شنبه ی هفته ی آینده قرار گذاشتیم
اما نمیدونم چرا ته دلم آشوب بود و هر لحظه منتظر یه اتفاق بد بودم و این اتفاق بد درست لحظه ای که داشتم به یه آرامش نسبی میرسیدم افتاد،اون شب در حالی که خواب بودیم ،در خونه ی نجمه با صدای هولناکی کوبیده شد و وقتی صمد رفت درو باز کرد اسماعیل و بهادر و برادر ابراهیم شاهین ریختن تو خونه، صمد هر کاری کرد جلودارشون نبود و باهم گلاویز شدن و صدای جیغ و داد نجمه هم باعث نشد دست از سر صمد بردارن

 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : mahoor
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 3.33/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 3.3   از  5 (3 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه eiww چیست?