اینفو : داستان





شیرین عقل قسمت 9

داستان

حاج خانوم که بلند شد بره منو به کنج حیاط کشوند و گفت "اگه رفتارهای عحیب ازش دیدی نترس ؛ازاری برات نداره ؛بیماری زوال عقل داره شاید گاهی وقتها رفتارهای عجیب از خودش نشون بده ؛یا اصلا تورو نشناسه یا یه حرفهایی نادرستی بزنه هر چی که شد بدون دست خودش نیست ...

ادامه مطلب شیرین عقل قسمت 9


شیرین عقل قسمت8

داستان

نگران پشت پنجره ایستاده بودم ؛ با نگاهم حیاط رو میپاییدم ؛چراغهای عمارت که خاموش شد ؛سالار روی شونه ام انداختم و بقچه به دست با عجله خونه بیرون اومدم ؛ پست دیوار کمین کردم وقتی مطمئن شدم کسی نیست با سرعت راه افتادم توی حیاط میدوییدم ... با شنیدن صدای اشنایی پاهام به زمین چسبید ؛با تردید سر به عقب چرخوندم و ننه خدیجه تو تاریکی بهم زل زرده بود ؛

ادامه مطلب شیرین عقل قسمت8



شیرین عقل قسمت6

داستان

چند روزی گذشته بود همه نگران رضاقلی بودیم ؛خودش رو توی اتاق حبس میکرد ؛لب به غذا نمیزد...بعد برگشتن رضا قلی منم به خونه ی خودم برگشته بودم ؛غذارو توی بشقاب کشیدم و توی طَبَق گذاشتم ؛، چند تقه ای به در زدم و وارد شدم ؛

ادامه مطلب شیرین عقل قسمت6


شیرین عقل قسمت5

داستان

چند روزی گذشته بود همه نگران رضاقلی بودیم ؛خودش رو توی اتاق حبس میکرد ؛لب به غذا نمیزد...بعد برگشتن رضا قلی منم به خونه ی خودم برگشته بودم ؛غذارو توی بشقاب کشیدم و توی طَبَق گذاشتم ؛، چند تقه ای به در زدم و وارد شدم ؛

ادامه مطلب شیرین عقل قسمت5