اینفو : delvan


دلوان۲

داستان

سراسیمه همگی به طرف محله ی خاله سروین راه افتادیم.صدای زجه های خاله از دور هم شنیده میشد و صحرای کربلایی برای خودش بپا کرده بود.دایه شهلا با دست و پایی لرزان رو به زنعمو نشمیل گفت حالا با چه رویی برم برای دلداری،مطمئنم قشقرق بپا می کنه،اون الان داغداره هر چی به ذهنش برسه به زبون میاره.

ادامه مطلب دلوان۲


دلوان۳

داستان

لباس های رنگ روشنمون جاشون رو به لباس های تیره داده بودن و قهقهه های شب نشینی هامون جاشون رو به سکوت و زل زدن به یک نقطه.هانا که هنوز نامزدیش با برادرم کیوان رسمی نشده بود محکوم بود به یواشکی گریه کردن و بی تابی های پشت پنجره به انتظار برگشتن کیوان.

ادامه مطلب دلوان۳



دلوان۵

داستان

دایی با پشت دستش خون گوشه ی لبش رو پاک کرد و بابا رو به داخل تعارف کرد که بابا یقه ی لباس پاره شده اش رو مرتب کرد و گفت نه کاوان گیان درست نیست بیام داخل.

ادامه مطلب دلوان۵


دلوان۶

داستان

عمو شاهان در حالی که پشت دستش رو به سمت بابا نشون می داد گفت اینم از جای سوختگی،با سیگاری که سوما رو دستم خاموش کرد.

ادامه مطلب دلوان۶


دلوان۷

داستان

سانیار که اجاره ی خونه ای توی مریوان رو پذیرفت بابا نفس تند از سر عصبانیت کشید و گفت مهریه ی دختر من پانصد تا سکه است و یدونه هم پایین نمیام.

ادامه مطلب دلوان۷



دلوان۹

داستان

بعد از رفتن خاله سروین مامان موضوع رو با عمو شاهان درمیون گذاشت و عمو هم خبر رو به بابا رسوند.بابا بلافاصله مخالفتشو اعلام کرده بود ولی مامان هیچ نظری نمی داد نه میگفت راضیم نه ناراضی.

ادامه مطلب دلوان۹


دلوان ۱۰

داستان

دایه شهلا بعد از بابا به سراغ من اومد و آغوشم کشید.پیشونیمو بوس کرد و ازم خواست تا ببخشمش.ولی حرفاش اونقدر مغز استخونم رو سوزونده بود که همچنان مسخ و بی عکس العمل مونده بودم.

ادامه مطلب دلوان ۱۰