اینفو : mahoor

رمان ماهور ۱

رمان

داستان واقعی


ماهورم یه دختر خیلی زیبا که هر کس میدیدم امکان نداشت از رنگ موهای بلند و چشمهای آبی و صورت مثل برفم تعریف نکنه ، در یه خانواده پرجمعیت ده نفری تو یه روستای دور افتاده به دنیا اومدم

ادامه مطلب رمان ماهور ۱







رمان ماهور ۷

رمان

 من و عمو رسول یه روح بودیم تو دوتا بدن ،عمو از من پنج سال بزرگتر بود هر جا که میرفت حتی دورهمی های شبانه منو با خودش میبرد ، تا اینکه عمو رفت شهر و اونجا عاشق یه دختر شهری به اسم کتایون شد

ادامه مطلب رمان ماهور ۷


رمان ماهور ۸

رمان

ستاره بدون هیچ حرفی خواست از مطبخ بره بیرون که خان ننه جلوش رو گرفت و گفت یا مثل یه مهمون میمونی و لال میشی یا جل و پلاستو جمع میکنی و گورتو گم‌میکنی،

ادامه مطلب رمان ماهور ۸



رمان ماهور ۱۰

رمان

نجمه از مرگ ارسلان متاسف شد و از توطئه ای که برام چیده بودن کفری شد و گفت نباید دست روی دست گذاشت، بعد به ابراهیم گفت باید یه کاری کنی تا مردم روستا و ارباب بفهمن که ماهور

ادامه مطلب رمان ماهور ۱۰