اینفو : nimrokh

نیمرخ قسمت اول

رمان

دستم میلرزید و پشته در اتاق عمل ایستاده بودم.... اگر مادربزرگ میمرد و نمیتونست سکته رو رد کنه ,حتم داشتم ,عمو یاسر مارو از خونه مادر بزرگ پرت میکرد گوشه خیابون و مجبور میشیدم کاسه چکنم چکنم به دست بگیریم

ادامه مطلب نیمرخ قسمت اول



نیمرخ قسمت سوم

رمان

نفسی عمیق کشیدم در اتاق رادوین بستم و به سمته اتاق راتین رفتم و بعدواز چند ضربه به در و شنیدن صدای رایین دستگیره در باز کردم و راتین و گوشه ای اتاق روی صندلی چرم مشکیش زیر نور اباژور دیدم ..عینکی به چشم زده بود وکتاب قطوری در دست داشت ... با دیدنم کمی عینکشو جابه جا کردو گفت :

ادامه مطلب نیمرخ قسمت سوم


نیمرخ قسمت چهارم

رمان

خواستم ادامه بدم و باعث بشن راتین لحظه به لحظه بیشتر سرشو پایین بندازه که افسرنگهبان اومد پشته میز نشست و بعد از خوندن پرونده ای که دستش بود رو به من گفت ,سفته ها برای شماست ؟کمی به راتین چپ چپ نگاه کردم و گفتم بله ,

ادامه مطلب نیمرخ قسمت چهارم



نیمرخ قسمت ششم

رمان


بخاطر رادوین دلم نیومد با حرف اریکا مخالفت کنم برای همین جز سکوت کاری از دستم برنمیومد ...رایتن کمی چپ چپ به اریکا نگاه کرد و سویپچشو جلوی اریکا نگه داشت و گفت :تا من حاضرشم برید تو ماشین ...اریکا با صدای بلند گفت عاشقتم دادشی 

ادامه مطلب نیمرخ قسمت ششم