اینفو : sorme



سرمه قسمت سوم

داستان


ديگه هيچ دل نگراني نداشتم، ازاد شده بودم از قيد و بندِ خسرو.. تصميم گرفتم براي بچه هام تلاش كنم تا كمبودي رو حس نكنن..مدرسه ها كه تعطيل شدن مرخصي گرفتم و رفتم روستا.. اقاجانم تا منو ديد زد زير گريه و گفت تو چقدر شكسته شدي دخترجان؟ گفتم كم غصه نداشتم تو زندگيم.. اون روز خيلي برام اشك ريخت.. يك هفته اي كه اونجا بودم اقاجانم هرروز برام اشك ريخت...روزيكه ميخواستم برگردم شهر دلم شور ميزد.. تا جاده رفتيم كه يكي از دور پشت سر هم صدام ميكرد،يكي از پسراي روستا بود،گفت پدرت حالش بد شده مادرت منو فرستاده دنبال شما.. زودي برگشتيم خونه ي اقاجانم..

ادامه مطلب سرمه قسمت سوم