کتابخانه فارسی منطق العشاق اوحدي مراغي منطق العشاق يا ده نامه

غزل

مشو عاشق، که جانت را بسوزد
غم عشق استخوانت را بسوزد
تو آتش ميزني در خرمن خويش
نداني اين و آنت را بسوزد
مخور خوبان آتش خوي را غم
که روزي خان ومانت را بسوزد
ز ديده اشک خون چندين مباران
که ترسم ديدگانت را بسوزد
چه سود آنگاه پنهان کردن عشق
که پيدا و نهانت را بسوزد؟
ز لعلم چاشني جستي به بوسه
نترسيدي دهانت را بسوزد؟
مبر نام من، ار نه با رخ خويش
بگويم تا: زبانت را بسوزد
اگر هجرم وجودت را بکاهد
وگر مهرم روانت را بسوزد