کتابخانه فارسی ديوان رهي معيري غزل ها

عشق

گر کني يک چند ياد روي گل
از لطافت پر شوي از بوي گل
ور به فکر بلبل دستان سراي
دل سپاري، ناله گردي و نواي
ليک در جان محبت پيشه ات
چون شود سرگرم عشق انديشه ات
آن چنان گيرد سراپاي تو را
کز تو هم خالي کند جاي تو را
جسم و جانت جمله ديگرگون شود
تن همه دل گردد و دل خون شود
شهد گردد در مذاقت زهر ناب
شادماني غم شود، راحت عذاب
آفت جان و دل و دين است عشق
اي خريدار بلا، اين است عشق

مهرماه ١٣٢٨