کتابخانه فارسی ديوان رهي معيري بيتهاي پراکنده

جلوه ناز

چه رفته است، که امشب سحر نمي آيد
شب فراق به پايان مگر نمي آيد
جمال يوسف گل، چشم باغ روشن کرد
ولي ز گمشده من خبر نمي آيد
ترا مگر به تو نسبت کنم به جلوه ناز
که در تصور از اين خوبتر نمي آيد
طريق عقل بود ترک عاشقي دانم:
ولي ز دست من اين کار برنمي آيد
دو روزه، نوبت صحبت عزيز دار رهي
که هرکه رفت از اين ره، دگر نمي آيد