سالي از بلخ با ميانم سفر بود و راه از حراميان پر خطر. جواني به بدرقه همراه ما شد، سپر باز چرخ انداز سلح شور بيش زور که به ده مرد توانا کمان او زه کردندي و زورآوران روي زمين پشت او بر زمين نياوردندي، وليکن چنانکه داني متنعم بود و سايه پرورده، نه جهان ديده و سفر کرده. رعد کوس دلاوران بگوشش نرسيده و برق شمشير سواران نديده
بکارهاي گران مرد کار ديده فرست
که شير شرزه درآرد بزير خم کمند
جوان اگر چه قوي يال و پيل تن باشد
بجنگ دشمنش از هول بگسلد پيوند
نبرد پيش مصاف آزموده معلومست
چنانکه مسئله شرع پيش دانشمند