کتابخانه فارسی
ديوان عبيد زاکاني
مقطعات
ايضا در شکايت از قرض گويد
واي بر من که روز شب شده ام
دايما همنشين و همدم قرض
مدتي گرد هرکسي گشتم
بو که آرم به دست مرهم قرض
آخرالامر هيچکس نگشاد
پاي جانم ز بند محکم قرض
. . . ن درستي نيافتم جائي
که مرا وارهاند از غم قرض