کتابخانه فارسی تذکرة الاوليا عطار متن تذکرة الاولياء (قسمت اول)

ذکر محمدبن واسع، رحمة الله عليه

آن مقدم زهاد، آن معظم عباد، آن عالم عامل، آن عارف کامل، آن توانگر قانع، محمد واسع -رحمة الله - در وقت (خود) نظير نداشت و بسيار تابعين را خدمت کرده بود و مشايخ مقدم را يافته و در شريعت و طريقت حظي وافر داشت.
و در رياضت چنان بود که نان خشک در آب مي زدي و مي خوردي و مي گفتي: «هرکه بدين قناعت کند، از همه خلق بي نياز شود».
و در مناجات گفتي: «الهي مرا گرسنه و برهنه مي داري، چنانکه دوستان خود را. آخر، من اين مقام به چه يافتم که حال من چون حال دوستان تو باشد؟».
و گاه بودي که از غايت گرسنگي با اصحاب خود به خانه حسن بصري شدي و آنچه يافتي بخوردي. چون حسن بيامدي، بدان شاد شدي و گفتي: «خنک آن که که بامداد گرسنه خيزد و شبانگاه گرسنه خسبد و در اين حال از خداي - عز وجل - خشنود باشد».
يکي از وي وصيت خواست. گفت: «وصيتي کنم تو را، که پادشاه باشي در دنيا و آخرت ». آن مرد گفت: «اين چگونه بود؟».
گفت: «چنانکه در دنيا زاهد باشي - يعني به هيچ کس طمع نکني. و همه خلق را محتاج بيني - لاجرم توغني و پادشاه باشي! هر که چنين کند پادشاه دنيا باشد و در آخرت نيز پادشاه باشد.
و يک روز مالک (را) گفت: «نگه داشتن زبان، بر خلق سخت تر است از نگه داشتن درم و دينارست ». يک روز پيش قتيبة بن مسلم آمد و با جامه صوف؛ گفت: «و چرا صوف پوشيده اي؟». خاموش شد.
گفت: «چرا جواب ندهي؟». گفت: «خواهم که بگويم از زهد، اما بر خود ثنا گفته باشم. و اگر گويم از درويشي، از خداي - عز وجل - گله کرده باشم ».
يک روز پسر خود را ديد خرامان. گفت: «هيچ مي داني که تو کيستي؟ مادرت را به دويست درم خريده ام و من که پدر تو ام چنانم که از من بتر در ميان مسلمانان کسي نيست. اين خراميدن تو چراست؟».
پرسيدند که «چگونه اي؟». (گفت): «چگونه باشد حال کسي که عمرش مي کاهد و گناهش مي افزايد؟». و در معرفت چنان بود که گفتي: «ما رأيت شيئا، الا و رأيت الله فيه » - گفت: هيچ چيز نديدم، الا که خداي - تعالي - در آن چيز ديدم -.
از او سؤال کردم که «خداي را مي شناسي؟». ساعتي سر در پيش انداخت. پس گفت: «هرکه او را شناخت، سخنش اندک شد و تفکرش دايم گشت ».
و گفت: «سزاست کسي را که خداي - تعالي - به معرفت خودش عزيز کرده است، که هرگز از مشاهده او به غير باز ننگرد و هيچ کس را بدو اختيار نکند».
گفت: «صادق هرگز صادق نبود، تا بدآن که اوميد مي دارد، از او بيمناک نبود». يعني خوف و رجاش برابر بود. تا صادق و مؤمن حقيقي بود. که خيرالامور اوسطها. والسلام.