کتابخانه فارسی تذکرة الاوليا عطار متن تذکرة الاولياء (قسمت اول)

ذکر ابوحازم مکي، رحمة الله عليه

آن مخلص متقي، آن مقتداي مقتدي، آن شمع سابقان، آن صبح صادقان، آن فقير غني، ابوحازم مکي - رحمة الله عليه - در مجاهده و مشاهده بي نظير بود.
و پيشواي بسي مشايخ بود، و عمري دراز يافت. و ابوعمرو عثمان مکي در شأن او مبالغتي تمام دارد. و سخن او قبول همه دلهاست، و کليد همه مشکلها.
و کلام او ، در کتب بسيار است. هر که زيادت طلبد بسيار يافته شود. اما از جهت تبرک کلماتي چند نقل کنيم و (او) از بزرگان تابعين بود و بسيار کس از صحابه ديده بود، چون انس مالک و ابوهريره. رضي الله عنهما.
نقل است که هشام بن عبدالملک از او پرسيد که: «آن چيست که بدآن نجات يابم در اين کار؟» گفت: «آن که هر درمي که ستاني از جايي ستاني که حلال بود. و به جايي دهي که حق بود». گفت: «اين که تواند کرد؟». گفت: «آن که از دوزخ گريزان بود، و بهشت را جويان، و طالب رضاي رحمن ».
گفت: «بر شما باد که از دنيا احتراز کنيد. که به من چنين رسيده است که: روز قيامت، بنده يي را که دنيا دوست داشته بود، و جمله طاعات بکلي به جاي آورده بود، بر سر جمع بر پاي کنند و منادي کنند که بنگريد که: اين بنده يي است که آنچه خداي -تعالي - آن را حقير داشته است و بينداخته، او برگرفته است و عزيز داشته ».
گفت: «در دنيا هيچ چيز نيست که بدآن شاد شوي که در زير آن نه چيزي است که (بدآن) غمگين شوي. شادي صافي در دنيا نيافريده اند». و گفت: «اندکي دنيا مشغول گرداند از بسياري آخرت ».
گفت: «همه چيز در دو چيز يافتم: يکي مراست، دوم ديگري را. آن که مراست، اگر من از آن بگريزم. او به سر من آيد. و آن که ديگري راست، به جهد بسيار به من نيايد».
گفت: «اگر من از دعا محروم مانم، بر من بسي دشوار(تر) بود، از آن که از اجابت ». و گفت: «تو در روزگاري افتاده اي که به قول از فعل راضي شده اند و به علم از عمل خرسند گشته. پس تو در ميان بترين مردمان و بترين روزگار مانده اي ».
يکي سؤال کرد که «مال تو چيست؟» گفت: «مال من رضاي خداوند و بي نيازي از خلق. و لامحاله، هر که از خداي - عز وجل - راضي بود، از خلق مستغني بود».
و فراغت او از خلق تا حدي بود که روزي به قصابي بگذشت که گوشت فربه داشت. و در گوشت نگاه کرد. قصاب گفت: «بستان که فربه است ». گفت: «درم ندارم ». گفت: «تو را زمان دهم ». گفت: «من خود را زمان ندهم ». قصاب گفت: «لاجرم استخوانهاي پهلوت پديد آمده است ». گفت: «کرمان گور را اين قدر بس بود».
بزرگي گفت: (عزم حج کردم. چون به بغداد رسيدم ) نزديک ابوحازم رفتم. او را در خواب ديدم. صبر کردم تا بيدار شد. گفت: «اين ساعت پيغمبر - عليه الصلوة والسلام - را به خواب ديدم، و مرا به تو پيغامي داد و گفت: حق مادر نگه دار که تو را بهتر از حج کردن. بازگرد و رضاي او طلب کن ». من بازگشتم و به مکه نرفتم.والسلام.