کتابخانه فارسی ديوان عرفي شيرازي مثنوي

شماره ١٠٤

از دل غم او دريغ داريم
اين مي زسبو دريغ داريم
تا درسر کوي تو بلغزيد
پاي از لب جو دريغ داريم
دوزيم ز چاک سينه مرهم
زين رخنه رفو دريغ داريم
خود چيست متاع دين که آنرا
از روي نکو دريغ داريم
سيراب و معززيم زانرو
آب از سک کو دريغ داريم
عالم همه ريش آن مه وما
يک خنده از او دريغ داريم
تو گل بجهان فشاني وما
سنگش ز سبو دريغ داريم
عرفي بدما بگو که اسرار
از بيهده گو دريغ داريم