اینفو







رمان دیزالو۱۵

رمان

محمد تو نبودی؛ تو نیستی؛ اینجا هیچ کس مرا حمام نمی برد؛ یعنی من نمی گذارم‌‌. می خواهم تنها بروم؛ نمی گذارند. یک بار رفتم همهٔ شامپو ها از روی سبد ریختند روی سرم.

ادامه مطلب رمان دیزالو۱۵



رمان دیزالو۱۳

رمان

چاقو روی گونه ام می رقصید؛ می لرزیدم. می مردم وقتی آن طور بی ترس و با جرئت تیزی و سرمای چاقو را به وجودم تحمیل می کرد. از آینده می ترسیدم! حالا که پای خطر به وسط آمده بود از آینده می ترسیدم؛ از آینده ای که به همین چند ثانیه بعد منتهی می شد!

ادامه مطلب رمان دیزالو۱۳