اینفو : داستان کوتاه

حکایتی زیبا درباره حق الناس حتما بخونید

داستان کوتاه

ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﺩﺭ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺳﺮ ﺳﺒﺰ ﻭ ﺷﺎﺩﺍﺏ ﺣﮑﻤﺮﺍنی ﻣﯿﮑﺮﺩ ﺭﻭﺯﯼ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺷﺪ ﻭ ﻃﺒﯿﺒﺎﻥ ﺍﺯ درمان ﺑﯿﻤﺎﺭﯾﺶ ﻋﺎﺟﺰ ﻣﺎﻧﺪند ﻭ ازﺷﺎﻩ ﻋﺬﺭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺧﻮاﺳﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩستشاﻥ کاری ﺳﺎﺧﺘﻪ ﻧﯿﺴﺖ ﺷﺎﻩ ﻫﻢ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺟﺎﻧﺸﯿﻦ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻭﻓﺎﺕ ﺍﻋﻼم ﻧﻤﺎﯾﺪ. ﺷﺎﻩ ﮔﻔﺖ ﻣﻦ کسی را ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯿﻨﻤﺎﯾﻢ ،که ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻭﻓﺎﺕ ﻣﻦ ﯾﮏ ﺷﺐ ﺩﺭ ﻗﺒﺮی که برای من آماده کرده اند ﺑﺨﻮﺍبد !

ادامه مطلب حکایتی زیبا درباره حق الناس حتما بخونید


ادعای مرد فاسق!

داستان کوتاه

مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می‌برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می‌زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می‌گیرد که والله، بالله من زنده‌ام! چطور می‌خواهید مرا به خاک بسپارید؟

ادامه مطلب ادعای مرد فاسق!


ﻣﺎﺩﺭﯼ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﺼﯿﺤﺖ ﮐﺮﺩ؛

داستان کوتاه

ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ!
ﺭﻭﺯﯼ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻣﺮﺍ ﭘﯿﺮ ﻭ ﻓﺮﺗﻮﺕ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺩﯾﺪ...
ﻭ ﺩﺭ ﮐﺎﺭﻫﺎﯾﻢ ﻏﯿﺮ ﻣﻨﻄﻘﯽ!
ﺩﺭ ﺁﻥ ﻭﻗﺖ ﻟﻄﻔﺎً ﺑﻪ ﻣﻦ ﮐﻤﯽ ﻭﻗﺖ ﺑﺪﻩ ﻭ ﺻﺒﺮ ﮐﻦ ﺗﺎ ﻣﺮﺍ ﺑﻔﻬﻤﯽ...
ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺩﺳﺘﻢ ﻣﯽ ﻟﺮﺯﺩ ﻭ ﻏﺬﺍﯾﻢ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﻟﺒﺎﺳﻢ ﻣﯽ ﺭﯾﺰﺩ،
ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭘﻮﺷﯿﺪﻥ ﻟﺒﺎﺳﻢ ﻧﺎﺗﻮﺍﻧﻢ،

ادامه مطلب ﻣﺎﺩﺭﯼ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﺼﯿﺤﺖ ﮐﺮﺩ؛






غر زدن و شکایت

داستان کوتاه

روزی زنی پرسید چرا زندگیش دستخوش فقر وتنگدستی شده است؟روزگاری خانه وکاشانه ای داشت وصاحب زیباترین اشیا ومال ومکنت فراوان بود.دریافتیم که او همواره خسته از اداره خانه وزندگی یکریز می گفته است؛دیگر از همه چیز به تنگ آمده ام .کی می شود در یک لانه زندگی کنم ؟وافزود ؛"خوب ،اکنون نیز در یک لانه زندگی می کنم "پس با کلام خود برای خود لانه ای ساخته بود واز فراوانی به تنگدستی رسیده بود.ذهن ناخودآگاه حس شوخ طبعی ندارد ومردم اغلب با شوخی هایشان تجربه هایی ناخوشایند برای خود می آفرینند.



داستانک: آشفتگی

داستان کوتاه

موتور قایق خاموش بود. باد گیسوی زن را آشفته می کرد. زن دو دستش را به لبه قایق تکیه داده بود و خم شده بود طرف آب. در آخرین پرتو های خورشید که داشت زن را آهسته آهسته تنها می گذاشت، زل زده بود به نقطه ای از سطح آب. بهت زده بود. گریه نمی کرد. تاریکی، خود را روی سطح دریاچه آرام آرام پخش می کرد و  سنگینیِ آن، روی سینه زن فشار می آورد. آرزو می کرد که شب هرگز نیاید.

 

ادامه مطلب داستانک: آشفتگی