اینفو : golab


داستان گلاب قسمت دوم

داستان

ثريا گفت: طبيب گفته بارداري براي رباب خطرناكه و ممكنه سر زايمان خدايي نكرده بميره.گفتم خب چه اصراري داره بچه رو نگه داره؟ گفت شايد فكر ميكنه اينجوري ديگه خانوم بزرگ براي ارباب زن نميگيره. دلم براي رباب سوخت.

ادامه مطلب داستان گلاب قسمت دوم


داستان گلاب قسمت سوم

داستان

روزي كه برگشتم عمارت خانوم بزرگ خيلي باهام بد برخورد كرد و از اون به بعد باهام بد شده بود..يه عالمه كاراي سنگين بهم ميداد..يه روز داشتم طويله رو تميز ميكردم كارم كه تموم شد اومدم داخل حياط ديدم كه رشيد از اتاق خانوم بزرگ اومد بيرون 

ادامه مطلب داستان گلاب قسمت سوم


داستان گلاب قسمت چهارم

داستان

ارباب چند بار گفت بريم شهر محرم بشيم اما من يجوري كه شك نكنه هربار از زيرش در ميرفتم، چون اگه ميخواست ميتونست منو به زور و دستور هم كه شده ببره..ولي من دلم نميخواست هووي رباب بشم و همينطور دلم نميخواست زنِ مخفيِ ارباب باشم..

ادامه مطلب داستان گلاب قسمت چهارم