اینفو : چیزی که وجود ندارد نمی‌تواند بهت صدمه بزند!

تاریخ انتشار :

چیزی که وجود ندارد نمی‌تواند بهت صدمه بزند!

نویسنده: سارا تیلور، مترجم: مهسا طاهری

 

بعد از حملۀ اول، آدام فقط بوی عجیبی را به خاطر میآورد و احساس ناخوشایندی داشت. چرا که نگران روشنگذاشتن اجاق گاز بود. چشم که باز کرد کف آشپزخانه بود و تکنسین فوریتهای پزشکی بالاسرش.

برادر کوچکترش ایگی، بعدها در بیمارستان به او گفت: «خیلی باحال بود! کلهتو میپوکونی و خون از سرت روی میز و همهجا پاشیده میشه.»

مادرش در حالی که داشت تقریباً از راهروی بیمارستان هلش میداد بیرون گفت: «تمومش کن.»

اما جلودار ادامه صحبتهای پسرش نبود: «هی اَد، فکر کن همین حالا یه قهرمان داشتی. شرط میبندم داری. میخوای بگم چندتائن؟ یالا بگو. چندتائن؟»

وقتی در داروخانه نزدیک خانه بودند مادرش زیر لب با خود چیزی راجع به شرکت دارو و اعتیاد کودکان زمزمه کرد. همانطور که داشت فرم را پر میکرد قسمت اطلاعات را خواند. قبل از اینکه قرصها را تحویل بگیرد، توضیح داد پسرش بچه نیست که نتواند مسئول سلامت خودش باشد.

به خانه که رسیدند برایش یک لیوان آب برد و ایستاد به تماشا تا اولین دارویش را خورد. سپس شروع کرد به تمیزکردن خون کف آشپزخانه. شام توی ماکرویو داشت آماده میشد.

آدام برنامهریزی کرد عصر را با دوستانش بگذراند و در عوض خانه ماند. حس تنهایی ولش نمیکرد. مطمئن نبود که این حس ناشی از حمله بود یا نه. روز عجیبی را گذرانده و بیشتر وقتش را بیهوش با سر شکسته در بیمارستان بود و همین حالا پتوپیچ شده روی کاناپه داشت کنار ایگی فیلم تماشا میکرد. همه چیز به حالت نرمال و طبیعی برگشته بود به جز قرصها و این واقعیت که سیمهای مغزش امکان دارد باز قاطی کنند.

وقت خواب اوضاع خانه آرام بود. بعد از مسواکزدن با آرامش روی تخت دراز کشید به تماشای مسیری که چراغ جلوی ماشینهای گذری در سراسر سقف اتاق تاریکش برجای گذاشته بودند. از خودش پرسید که حملهاش چقدر طول کشید؟ و با نگرانی فکر کرد شاید حمله دیگری در این بین رخ بدهد. چرا که مطمئن نبود زمان حمله، عقربهها روی ساعت زنگدار از یازده به دو حرکت کردند.

تمام عصر خوابآلود بود و منتظر. چشمانش را میبست و باز میکرد تا صبح یکشنبه را بیدار و با حالت طبیعی بگذراند.خوابیدن چه سود و فایده دیگری داشت؟ به جز اینکه چند ساعتی از زندگی خستهکننده دورت میکرد؟

پاهایش را گذاشت کف سرد زمین و جورابهایش را که روز قبل از پذیرایی به آشپزخانه پرت کرده بود،گذاشت دم دست. یادش نمیآمد آخرین بار کِی نصفشب بیدار شد و مثل خوابگردها راه افتاد دور خانه. نه بهخاطر باورش به وجود هیولاها. عادت کرده بود با تپش قلب بیدار شود؛ تمام طول راهرو را بدود و غافلگیرانه برود توی اتاق، بالاسر مادرش تا موجودی که زیر تخت بود نتواند خودش را قایم کند. حس ترس همچنان در وجودش بود. ترس از موجودات زنده و حاضر در تاریکی که دیده نمیشدند.

تُنگ را برداشت. شیر را سر کشید و دور دهانش را با دستمال ظرفها پاک کرد. پشیمان بود که همین حالا نمیتواند بیرون برود. شاید اگر در طول روز مشغول کاری میشد شب میتوانست راحت بخوابد. کاری ورای رفتن به بیمارستان.

همانطور که سلانهسلانه به اتاقش برمیگشت متوجه شد در اتاق برادرش باز است. خواست در را ببندد که پرتوهایی  از نورهای گذری به حرکت درآمد و اتاق را نور آبی کمرنگی روشن کرد. یک سایه شکلاندام تشکیل داد. بزرگ شد و روی تختخواب چنبره زد. آدام دندانهای دراز و دست و پاهای بلندش را دید و بوی خاک و گیاه به مشامش رسید.

صدایی خجالتآور ازش خارج شد. پرید عقب و دستانش را به جستوجوی پریز به حرکت درآورد. نور زرد رنگ لامپ سقف چشمش را زد. چشمانش را که باز کرد، فقط ایگی توی اتاق بود. نشسته روی تخت با پیژامهای که شلخته کنارش افتاده و چشمان ریز شده در برابر نور.

  • آدام، چه مرگت شده؟

مادر دستها سایهبان چشمها پشت سرش بود.

  • فکر کنم دیدمش … نمیدونم چی بود.

مادر پرسید:

  • هردوتون تو خواب راه میرفتید یا فقط ایگی بود؟

و کمک کرد که پسرش سرپا بایستد.

– من نتونستم پلک روهم بذارم.

– خیلی خب. بازم تلاش کن.

برگشت اتاقش. خزید زیر پتو و همه لامپها را به جز آباژور خاموش کرد. دکتر هشدار داده بود که امکانش هست موجوداتی را ببیند یا حتی بوی عجیبی را حس کند و صدایی ناآشنا به گوشش بخورد اما نمیتوانست از دست موجودی به جز ایگی که در آن اتاق بود، فرار کند. نمیتوانست ثابت کند که آن موجود را دیده است.

صبح روز بعد وقتی با ایگی تنها شد پرسید:

  • ایگ! تو دیشب قبل از اینکه چراغو روشن کنم چیزی ندیدی؟

برادرش به علامت نفی سر تکان داد. چشم از تلویزیون و کارتونی که داشت نگاه میکرد، برنداشت.

– مطمئنی؟

– وقتی بیدار شدم فقط تورو دیدم. چرا میپرسی؟

– فکر کنم یه نفرو تو اتاقت دیدم. رو تختت وایساده بود.

آدام نمیخواست این را بگوید اما برادرش هیچ واکنشی نشان نداد. فقط گفت:

  • شاید تو هم تو خواب راه میرفتی و دیدیش.

و شروع کرد با قاشق، صبحانهاش را خوردن.

آدام تصمیم گرفت آن عصر را نزدیک خانه پرسه بزند. نمیتوانست بگوید که این کارش بهخاطر این است که نگران خودش و ایگیست. دکتر بهش گفته بود اتفاقات را بنویسد نه فقط حملههای عصبی را، بلکه تمام نشانههای حمله را. وقتی اولین صفحه دفتر را باز کرد همه اتفاقاتی که مسخره بودند را نوشت. در تصورش کسی را دید که میخواند:

«۹ اکتبر: دیشب یه هیولا رو توی اتاق برادرم دیدم.»

و وادارش میکند تا برگه را از دفتر بکَند.

روزهای بعد حس میکرد دارد روی پوسته تخممرغ راه میرود. مدام منتظر بود تا اتفاق وحشتناکی رخ دهد.گیج بود و حواس پرت از بویی که به مشامش میرسید و صدایی که میشنید یا هر چیزی که امکان داشت بهش حس خطر القا کند. امیدوار بود که حملۀ اول را از سر گذرانده و میتواند جایی مخفی پناه بگیرد یا حداقل بنشیند چرا که تنها اتفاق بدتر از یک حمله دیگر، حضور در کنار دیگران بود بعد از افتادن و خونریزی و مردم را ترساندن. مادرش چیزی نمیگفت، اما بدیهی بود که نگرانش است تا بههیچوجه بیرون نرود، با دوستانش دیداری تازه نکند و وقتهای خالیاش را به جارو زدن جلوی خانه نگذراند.

یک هفته بعد از شکستهشدن سرش با چشمان بسته در خواب مصنوعی صبح بود و غرق در افکار مبهمی که چنان آزاردهنده بودند که در خواب و بیداری ممکن بود اتفاق بیافتند. سپس عطر خاک سرد و بوی ساقه خیار در اتاق پیچید و حس کرد پوستش با ضربات دست خراشیده و دردناک میشود.

داشت کابوس میدید. چشمانش را باز نکرد و صامت ماند تا ماهیچههایش خواب بروند. فکر کرد اگر جُنب نخورد و آرام باشد آن بوی بهخصوص خود به خود از بین میرود. اما حسی بهش میگفت کسی توی اتاق کنارش است که بزرگتر و بزرگتر میشود. موجودی بزرگ اما سردپوست. نفسهایش کوتاه شده بود و منقطع.

هیچ موجودی آنجا نبود. هیچ چیزی که باعث ترسش شود نمیتوانست بهش آسیبی برساند. به صدای ضربان قلبش گوش داد. نفسهای کوتاه و سپس عمیق کشید. بعد خودش را روی تخت انداخت. درحالی که هوا روشن میشد، سوزشی را در صورتش حس کرد مثل سوزنهایی که به چشمها و دهانش فرو میروند.

***

صبح روز بعد که بیدار شد، فکر کرد توی خواب حملهای بهش دست داده. یاد آن عطر و ترسش افتاد اما در اتاق به جز خودش هیچکس نبود. از دیشب عضلاتش را منقبض نگه داشته بود.

تنها که شد دفترش را از کشوی آشپزخانه برداشت، خودکاری پیدا کرد و خواست در صفحه دوم از ترسها و اتفاقات دیشب بنویسد. اما صفحه دوم  و همچنین سوم پر از نوشتهها و دستخط خودش بود. آدام شروع کرد به خواندن نوشتههایش:

«۸ اکتبر: توی آشپزخانه بهم حملهای دست داد، افتادم و ضربهای خورد به سرم. بردنم به بیمارستان بیشتر بهخاطر سرم. دوبار در روز فینتوئین (داروی ضد صرع) بهم تزریق میشه.»

«۹ اکتبر: دیشب یه هیولا توی اتاق برادرم دیدم.»

«۱۰ اکتبر: حالا توی اتاق خودمه. قدش بلنده و پوستش فلسدار. هشت تا پا داره و چشماش درشته. چراغو که روشن کردم محو شد.»

«۱۱ اکتبر: شبا ظاهر میشه. ایگ توی تختش نبود. رفته بود اتاق مادر. هیولا بالاسر مادر وایساده بود. مثل تماشای مارماهی که به قلب و ریه جون میده. وقتی فهمید اونجام و دارم نگاش میکنم غیب شد.»

«۱۳ اکتبر: فکر کنم تو خواب حمله بهم دست داد. وقتی خواستم راجع بهش بنویسم هیچی از یادداشتهای دیروز و روزهای قبلش رو یادم نیومد.»

«۱۴ اکتبر  دوباره تو اتاق ایگی دیدمش. بالای تختش وایساده بود.»

آدام لحظهای به فکر فرو رفت سپس خودکار را برداشت و نوشت:

«۱۵ اکتبر: دستدادن حملهای توی خواب، هیچی یادم نمیاد باز.»

بعد از اینکه مادر و برادرش خوابیدند آدام آهسته از اتاقش آمد بیرون و شروع کرد در خانه پرسهزدن. وسایل را برمیداشت و دوباره میگذاشت سرجایشان. مجله ورق میزد و در نت میگشت. نمیدانست چه چیزی بیشتر ترساندتش که باعث شده موجوداتی را ببیند که وجود ندارند، که اینجا و آنجایند و هر چیزی که میبیند را فراموش کند.

پلکهایش که سنگین شدند پاشد برود اتاقش. آنقدری بزرگ شده بود که روی تخت مادرش نخوابد اما وقتی که کابوس میدید بعدش با ایگی روی تخت بپر بپر میکردند. یک روز صبح تسلیم شد، خزید توی اتاق برادرش و با ملایمت ایگی را از تخت هل داد تا جای خالی برای خودش درست کند. نشست روی تخت و ایگی برادر کوچکتر سرجایش تکان خورد و با دست زد به قفسه سینه برادرش.

چشمهایش داشت بسته میشد و خواب داشت درشان غالب میشد که آن بو به مشامش رسید. بوی خاک و سبزی. میدید که ایگی بزرگ شده و پاهایش را به دور او حلقه کرده است. که چیزی با خارهای زیاد دارد صورتش را میپوشاند.

روز بعد که بیدار شد خود را توی اتاق برادرش کف زمین یافت. ایگی روی تخت خواب با کنجکاوی داشت نگاهش میکرد.

  • من دچار یه ….؟

ایگی جواب داد:

  • آره. اما مثل دفعه قبل نبود. میخوای برم دفترتو بیارم؟

آدام نالید:

  • آره. حتماً.

ایگی خودکار را هم آورد و یک لیوان آب پرتقال. همانطور که آدام دفترش را نگاهی میانداخت ایگی پیش خودش گفت شاید حال برادرش به آن وخامت هم نباشد. بعضیها هر روز دچار حمله میشوند. حتی چند بار در روز.

برگه خالی بود و سفید. حتماً فراموش کرده بود بنویسد که با سرشکسته بردنش به بیمارستان. پایین برگه تند تند و بدخط نوشت:

«۸ اکتبر: حمله توی آشپزخانه، ضربهخوردن به سر و رفتن به بیمارستان. شروع مصرف دارو.»

لحظهای مکث کرد. امروز صبح دومین بارش نبود؟ انگار که هفتهها با ترس و شک، اگر که به ماه نکشیده باشد، با دارو از حمله جلوگیری به عمل آمده. اما اگر که حملههای زیادی بهش دست داده باشد باید بهخاطر میآورد و مسلماً باید خاطره آن را یادداشت میکرد. شاید تأثیر داروها بود شاید هم آشناپنداری. یا اینکه نمیتوانست به حافظه خودش اطمینان کند. باز نوشت:

«۱۶ اکتبر: حمله در خواب، تأیید شدۀ برادر کوچکتر.»

حداقل اینکه آن لحظه تنها نبود.

چیزی که وجود ندارد نمیتواند بهت صدمه بزند!

نویسنده: سارا تیلور

مترجم: مهسا طاهری

بعد از حملۀ اول، آدام فقط بوی عجیبی را به خاطر میآورد و احساس ناخوشایندی داشت. چرا که نگران روشنگذاشتن اجاق گاز بود. چشم که باز کرد کف آشپزخانه بود و تکنسین فوریتهای پزشکی بالاسرش.

برادر کوچکترش ایگی، بعدها در بیمارستان به او گفت: «خیلی باحال بود! کلهتو میپوکونی و خون از سرت روی میز و همهجا پاشیده میشه.»

مادرش در حالی که داشت تقریباً از راهروی بیمارستان هلش میداد بیرون گفت: «تمومش کن.»

اما جلودار ادامه صحبتهای پسرش نبود: «هی اَد، فکر کن همین حالا یه قهرمان داشتی. شرط میبندم داری. میخوای بگم چندتائن؟ یالا بگو. چندتائن؟»

وقتی در داروخانه نزدیک خانه بودند مادرش زیر لب با خود چیزی راجع به شرکت دارو و اعتیاد کودکان زمزمه کرد. همانطور که داشت فرم را پر میکرد قسمت اطلاعات را خواند. قبل از اینکه قرصها را تحویل بگیرد، توضیح داد پسرش بچه نیست که نتواند مسئول سلامت خودش باشد.

به خانه که رسیدند برایش یک لیوان آب برد و ایستاد به تماشا تا اولین دارویش را خورد. سپس شروع کرد به تمیزکردن خون کف آشپزخانه. شام توی ماکرویو داشت آماده میشد.

آدام برنامهریزی کرد عصر را با دوستانش بگذراند و در عوض خانه ماند. حس تنهایی ولش نمیکرد. مطمئن نبود که این حس ناشی از حمله بود یا نه. روز عجیبی را گذرانده و بیشتر وقتش را بیهوش با سر شکسته در بیمارستان بود و همین حالا پتوپیچ شده روی کاناپه داشت کنار ایگی فیلم تماشا میکرد. همه چیز به حالت نرمال و طبیعی برگشته بود به جز قرصها و این واقعیت که سیمهای مغزش امکان دارد باز قاطی کنند.

وقت خواب اوضاع خانه آرام بود. بعد از مسواکزدن با آرامش روی تخت دراز کشید به تماشای مسیری که چراغ جلوی ماشینهای گذری در سراسر سقف اتاق تاریکش برجای گذاشته بودند. از خودش پرسید که حملهاش چقدر طول کشید؟ و با نگرانی فکر کرد شاید حمله دیگری در این بین رخ بدهد. چرا که مطمئن نبود زمان حمله، عقربهها روی ساعت زنگدار از یازده به دو حرکت کردند.

تمام عصر خوابآلود بود و منتظر. چشمانش را میبست و باز میکرد تا صبح یکشنبه را بیدار و با حالت طبیعی بگذراند.خوابیدن چه سود و فایده دیگری داشت؟ به جز اینکه چند ساعتی از زندگی خستهکننده دورت میکرد؟

پاهایش را گذاشت کف سرد زمین و جورابهایش را که روز قبل از پذیرایی به آشپزخانه پرت کرده بود،گذاشت دم دست. یادش نمیآمد آخرین بار کِی نصفشب بیدار شد و مثل خوابگردها راه افتاد دور خانه. نه بهخاطر باورش به وجود هیولاها. عادت کرده بود با تپش قلب بیدار شود؛ تمام طول راهرو را بدود و غافلگیرانه برود توی اتاق، بالاسر مادرش تا موجودی که زیر تخت بود نتواند خودش را قایم کند. حس ترس همچنان در وجودش بود. ترس از موجودات زنده و حاضر در تاریکی که دیده نمیشدند.

تُنگ را برداشت. شیر را سر کشید و دور دهانش را با دستمال ظرفها پاک کرد. پشیمان بود که همین حالا نمیتواند بیرون برود. شاید اگر در طول روز مشغول کاری میشد شب میتوانست راحت بخوابد. کاری ورای رفتن به بیمارستان.

همانطور که سلانهسلانه به اتاقش برمیگشت متوجه شد در اتاق برادرش باز است. خواست در را ببندد که پرتوهایی  از نورهای گذری به حرکت درآمد و اتاق را نور آبی کمرنگی روشن کرد. یک سایه شکلاندام تشکیل داد. بزرگ شد و روی تختخواب چنبره زد. آدام دندانهای دراز و دست و پاهای بلندش را دید و بوی خاک و گیاه به مشامش رسید.

صدایی خجالتآور ازش خارج شد. پرید عقب و دستانش را به جستوجوی پریز به حرکت درآورد. نور زرد رنگ لامپ سقف چشمش را زد. چشمانش را که باز کرد، فقط ایگی توی اتاق بود. نشسته روی تخت با پیژامهای که شلخته کنارش افتاده و چشمان ریز شده در برابر نور.

  • آدام، چه مرگت شده؟

مادر دستها سایهبان چشمها پشت سرش بود.

  • فکر کنم دیدمش … نمیدونم چی بود.

مادر پرسید:

  • هردوتون تو خواب راه میرفتید یا فقط ایگی بود؟

و کمک کرد که پسرش سرپا بایستد.

– من نتونستم پلک روهم بذارم.

– خیلی خب. بازم تلاش کن.

برگشت اتاقش. خزید زیر پتو و همه لامپها را به جز آباژور خاموش کرد. دکتر هشدار داده بود که امکانش هست موجوداتی را ببیند یا حتی بوی عجیبی را حس کند و صدایی ناآشنا به گوشش بخورد اما نمیتوانست از دست موجودی به جز ایگی که در آن اتاق بود، فرار کند. نمیتوانست ثابت کند که آن موجود را دیده است.

صبح روز بعد وقتی با ایگی تنها شد پرسید:

  • ایگ! تو دیشب قبل از اینکه چراغو روشن کنم چیزی ندیدی؟

برادرش به علامت نفی سر تکان داد. چشم از تلویزیون و کارتونی که داشت نگاه میکرد، برنداشت.

– مطمئنی؟

– وقتی بیدار شدم فقط تورو دیدم. چرا میپرسی؟

– فکر کنم یه نفرو تو اتاقت دیدم. رو تختت وایساده بود.

آدام نمیخواست این را بگوید اما برادرش هیچ واکنشی نشان نداد. فقط گفت:

  • شاید تو هم تو خواب راه میرفتی و دیدیش.

و شروع کرد با قاشق، صبحانهاش را خوردن.

آدام تصمیم گرفت آن عصر را نزدیک خانه پرسه بزند. نمیتوانست بگوید که این کارش بهخاطر این است که نگران خودش و ایگیست. دکتر بهش گفته بود اتفاقات را بنویسد نه فقط حملههای عصبی را، بلکه تمام نشانههای حمله را. وقتی اولین صفحه دفتر را باز کرد همه اتفاقاتی که مسخره بودند را نوشت. در تصورش کسی را دید که میخواند:

«۹ اکتبر: دیشب یه هیولا رو توی اتاق برادرم دیدم.»

و وادارش میکند تا برگه را از دفتر بکَند.

روزهای بعد حس میکرد دارد روی پوسته تخممرغ راه میرود. مدام منتظر بود تا اتفاق وحشتناکی رخ دهد.گیج بود و حواس پرت از بویی که به مشامش میرسید و صدایی که میشنید یا هر چیزی که امکان داشت بهش حس خطر القا کند. امیدوار بود که حملۀ اول را از سر گذرانده و میتواند جایی مخفی پناه بگیرد یا حداقل بنشیند چرا که تنها اتفاق بدتر از یک حمله دیگر، حضور در کنار دیگران بود بعد از افتادن و خونریزی و مردم را ترساندن. مادرش چیزی نمیگفت، اما بدیهی بود که نگرانش است تا بههیچوجه بیرون نرود، با دوستانش دیداری تازه نکند و وقتهای خالیاش را به جارو زدن جلوی خانه نگذراند.

یک هفته بعد از شکستهشدن سرش با چشمان بسته در خواب مصنوعی صبح بود و غرق در افکار مبهمی که چنان آزاردهنده بودند که در خواب و بیداری ممکن بود اتفاق بیافتند. سپس عطر خاک سرد و بوی ساقه خیار در اتاق پیچید و حس کرد پوستش با ضربات دست خراشیده و دردناک میشود.

داشت کابوس میدید. چشمانش را باز نکرد و صامت ماند تا ماهیچههایش خواب بروند. فکر کرد اگر جُنب نخورد و آرام باشد آن بوی بهخصوص خود به خود از بین میرود. اما حسی بهش میگفت کسی توی اتاق کنارش است که بزرگتر و بزرگتر میشود. موجودی بزرگ اما سردپوست. نفسهایش کوتاه شده بود و منقطع.

هیچ موجودی آنجا نبود. هیچ چیزی که باعث ترسش شود نمیتوانست بهش آسیبی برساند. به صدای ضربان قلبش گوش داد. نفسهای کوتاه و سپس عمیق کشید. بعد خودش را روی تخت انداخت. درحالی که هوا روشن میشد، سوزشی را در صورتش حس کرد مثل سوزنهایی که به چشمها و دهانش فرو میروند.

***

صبح روز بعد که بیدار شد، فکر کرد توی خواب حملهای بهش دست داده. یاد آن عطر و ترسش افتاد اما در اتاق به جز خودش هیچکس نبود. از دیشب عضلاتش را منقبض نگه داشته بود.

تنها که شد دفترش را از کشوی آشپزخانه برداشت، خودکاری پیدا کرد و خواست در صفحه دوم از ترسها و اتفاقات دیشب بنویسد. اما صفحه دوم  و همچنین سوم پر از نوشتهها و دستخط خودش بود. آدام شروع کرد به خواندن نوشتههایش:

«۸ اکتبر: توی آشپزخانه بهم حملهای دست داد، افتادم و ضربهای خورد به سرم. بردنم به بیمارستان بیشتر بهخاطر سرم. دوبار در روز فینتوئین (داروی ضد صرع) بهم تزریق میشه.»

«۹ اکتبر: دیشب یه هیولا توی اتاق برادرم دیدم.»

«۱۰ اکتبر: حالا توی اتاق خودمه. قدش بلنده و پوستش فلسدار. هشت تا پا داره و چشماش درشته. چراغو که روشن کردم محو شد.»

«۱۱ اکتبر: شبا ظاهر میشه. ایگ توی تختش نبود. رفته بود اتاق مادر. هیولا بالاسر مادر وایساده بود. مثل تماشای مارماهی که به قلب و ریه جون میده. وقتی فهمید اونجام و دارم نگاش میکنم غیب شد.»

«۱۳ اکتبر: فکر کنم تو خواب حمله بهم دست داد. وقتی خواستم راجع بهش بنویسم هیچی از یادداشتهای دیروز و روزهای قبلش رو یادم نیومد.»

«۱۴ اکتبر  دوباره تو اتاق ایگی دیدمش. بالای تختش وایساده بود.»

آدام لحظهای به فکر فرو رفت سپس خودکار را برداشت و نوشت:

«۱۵ اکتبر: دستدادن حملهای توی خواب، هیچی یادم نمیاد باز.»

بعد از اینکه مادر و برادرش خوابیدند آدام آهسته از اتاقش آمد بیرون و شروع کرد در خانه پرسهزدن. وسایل را برمیداشت و دوباره میگذاشت سرجایشان. مجله ورق میزد و در نت میگشت. نمیدانست چه چیزی بیشتر ترساندتش که باعث شده موجوداتی را ببیند که وجود ندارند، که اینجا و آنجایند و هر چیزی که میبیند را فراموش کند.

پلکهایش که سنگین شدند پاشد برود اتاقش. آنقدری بزرگ شده بود که روی تخت مادرش نخوابد اما وقتی که کابوس میدید بعدش با ایگی روی تخت بپر بپر میکردند. یک روز صبح تسلیم شد، خزید توی اتاق برادرش و با ملایمت ایگی را از تخت هل داد تا جای خالی برای خودش درست کند. نشست روی تخت و ایگی برادر کوچکتر سرجایش تکان خورد و با دست زد به قفسه سینه برادرش.

چشمهایش داشت بسته میشد و خواب داشت درشان غالب میشد که آن بو به مشامش رسید. بوی خاک و سبزی. میدید که ایگی بزرگ شده و پاهایش را به دور او حلقه کرده است. که چیزی با خارهای زیاد دارد صورتش را میپوشاند.

روز بعد که بیدار شد خود را توی اتاق برادرش کف زمین یافت. ایگی روی تخت خواب با کنجکاوی داشت نگاهش میکرد.

  • من دچار یه ….؟

ایگی جواب داد:

  • آره. اما مثل دفعه قبل نبود. میخوای برم دفترتو بیارم؟

آدام نالید:

  • آره. حتماً.

ایگی خودکار را هم آورد و یک لیوان آب پرتقال. همانطور که آدام دفترش را نگاهی میانداخت ایگی پیش خودش گفت شاید حال برادرش به آن وخامت هم نباشد. بعضیها هر روز دچار حمله میشوند. حتی چند بار در روز.

برگه خالی بود و سفید. حتماً فراموش کرده بود بنویسد که با سرشکسته بردنش به بیمارستان. پایین برگه تند تند و بدخط نوشت:

«۸ اکتبر: حمله توی آشپزخانه، ضربهخوردن به سر و رفتن به بیمارستان. شروع مصرف دارو.»

لحظهای مکث کرد. امروز صبح دومین بارش نبود؟ انگار که هفتهها با ترس و شک، اگر که به ماه نکشیده باشد، با دارو از حمله جلوگیری به عمل آمده. اما اگر که حملههای زیادی بهش دست داده باشد باید بهخاطر میآورد و مسلماً باید خاطره آن را یادداشت میکرد. شاید تأثیر داروها بود شاید هم آشناپنداری. یا اینکه نمیتوانست به حافظه خودش اطمینان کند. باز نوشت:

«۱۶ اکتبر: حمله در خواب، تأیید شدۀ برادر کوچکتر.»

حداقل اینکه آن لحظه تنها نبود.


نوشته شده توسط admin
دسته بندی شده در : داستان کوتاه
برچسب ها : هیچ

اولین نفری باشید که برای این نوشته نظر خود را ثبت می کنید

نوشتن نظر


 

 
 من را بیاد بیاور

سومین حرف کلمه hlqdpz چیست?


آخرین مطالب ارسالی




با نصب اپلیکیشن رایگان اینفو همه داستان ها را براحتی در گوشی خود دنبال کنید