داستان قمرتاج 10 - اینفو
طالع بینی

داستان قمرتاج 10

درست حسابی کار نمیکردم هیچ کس از کارم راضی نبود..
تمرکز نداشتم و همه فکرم پیش هادی بود..
دیگه طاقت نداشتم بچه هامو از دست بدم..
خودمو بیشتر از همیشه تنها و بی کس میدیدم.
یه روز دیگه دلم طاقت نیاورد و ساره جای من رفت سر زمین با اینکه بچه کوچیک هم داشت به من نه نگفت.. اون روزها دیگه جوری شده بود که اگه سرکار نمی‌رفتم به راحتی جام و به یکی دیگه میدادن.. از کارم راضی هم نبودن شرایط برام بدتر شده بود..
رفتم خونه لباسمو عوض کردم و رفتم بیمارستان..
هادی رو تخت دراز کشیده بود لاغر و رنگ و پریده شده بود، بغلش کردم بوسش کردم دست نوازش به سرش کشیدم و کلی باهاش حرف زدم. ..
سعی کردم قوی باشم اشک نریزم تا حال هادی رو خراب نکنم.. جیگرم میسوخت که بچمو سر تخت بیمارستان میدیدم..
هادی دستمو گرفت و گفت:مامان، هیچ موقع یادم نمیره چقدر برای ما بچه ها زحمت کشیدی برای هممون..
تو قلب بزرگی داری، انقد مهربونی که حتی به پری که اون همه بهت بد کرد بی احترامی نکردی.. مامان حلالم کن من جز دردسر برات چیزی نداشتم..
زدم پشت دستشو گفتم:این حرفا چیه میگی مادر، من هرکار کردم برای زندگیم بوده زندگی منم شماهایین.. تازه براتون کم گذاشتم..
تو فقط زودتر خوب شو بیا خونه، هیچی دیگه از این دنیا نمیخوام..
لبخند کمرنگی زد و گفت:حتما خوب میشم مامان.. فقط...
یه چیزی میخواست روش نمیشد بگه، کلا همیشه خیلی تعارفی بود..
فهمیدم گفتم:چیه مادر چی میخوای بگو قربون چشمهات بشم بگو عزیز مادر..
خندید و گفت:نمیدونی چقدر هوس سیب گلاب کردم..
خندیدم و گفتم :خداروشکر تو بلاخره یه چیزی ازم خواستی روچشمم مادر چشم دارم میام برات میارم.. من دیگه برم ساره جای من سر زمین کار میکنه برم که اونم به بچش برسه. سرشو بوسیدم و رفتم..
زود خودمو رسوندم خونه.
مهلقا کنار ریحانه بود و بازی می‌کردن.. محسن طبق معمول خونه نبود.. رفتم دنبال ساره که دیدم داره میره خونه و گفت امروز کار زودتر تموم شد مامان نگران نباش داداش چطور بود؟
_چی بگم مادر همونجوریه خدا کنه زود خوب بشه برگرده خونه دیگه طاقت ندارم..
_دورت بگردم مادر خوب میشه انقد خودتو عذاب نده..
_تو برو مادر به زندگیت برس..
چشمی گفت و رفت با اینکه وضع شوهرش خوب بود و میتونست بخاطر من تو زمین نره ولی حرف منو زمین نزد..


خداروشکر هرچقدر دستم تنگ بود ولی تو ادب و تربیت بچه ها چیزی کم نذاشتم..
چند روزی اجازه نداشتم سرکار نرم و حسابی بهم حساس شده بودن با اینکه شرایط منو میدونستن اما باز اذیت میکردن قدیما خیلی خوب بود، اگه چند روزم سرکار نمی‌رفتم کسی کاریم نداشت اما الان سریع کسی و جام میاوردن..
چند روزی بود هادی رو ندیده بودم و همه فکرم اونجا بود.
بعدازظهر زودتر کارو تموم کردیم سریع رفتم برای بچم سیب گلاب خریدم..
با اینکه خسته بودم ولی رفتم لباسمو عوض کردم تا هادی مادرشو تر و تمیز ببینه..
به هر سختی بود یه ماشین گیر آوردم منو تا شهر برسونه!!
رفتم تو اتاق هادی دیدم تخت خالیه، یکم اینور اونور نگاه کردم دیدم پرستاری نیست که ازش سوال کنم، فکر کردم شاید بردنش ازش خون بگیرن..
یکم همونجا کنار تخت هادی منتظر موندم.. دیدم هیچ خبری نمیشه رفتم سمت بخش پرستاری یه خانمی ایستاده بود گفتم ببخشید خانم پرستار من مادر هادی.... هستم چند دیقه ای هست اومدم ولی بچم نیست..
پرستار گفت:من اطلاعی ندارم تازه شیفتمو تحویل گرفتم الان صبر کنین شاید رفته باشن خون بگیرن ازش..
همونجا پیشش ایستادم، یکم گذشت دیدم دوتا پرستار اومدن... قبل اینکه من چیزی بگم همون خانمی که تازه شیفت و تحویل گرفته بود گفت:ستاره اون اقایی که مریض بودن اون اتاق بغلی بود کجا بردنش؟
پرستار که منو نمیشناخت گفت:اون که ظهری تموم کرد بردنش سردخونه!!!
با همون پلاستیک سیب گلابی که داشتم فرش زمین شدم و چمشهام سیاهی رفت.. وقتی بهوش اومدم تا حد مرگ خودم رو میزدم..
فقط ناله میکردم و از بدختی هام میگفتم...
بیشتر از هوش میرفتم و تا بهوش اومدنم طول میکشید.. قلبم مریض شده بود و چشمهام از اشک زیادی داغون شده بود..
فردا صبحش بچم رو تحویل دادن برای تشیع کنار برادرش مجتبی خاکش کردیم..
قیامت کبری برپا شده بود، دخترام دل سنگ و اب میکردن خواهرشوهر هام یکسره میگفتن و میگفتن..
صدا به صدا نمی‌رسید از شلوغی..
هرکی هادی و می‌شناخت از ادب و اخلاقش میگفت..
محسن یه گوشه ایستاده بود و اشک می‌ریخت..
پدرم مینو همه اومده بودن.. ولی چه فایده ای داشت؟؟ همه بودن و بچه من نبود.

هادی زیر خاک خوابیده بود. رفته بود پیش خواهر و برادرش..
یه مادر دل شکسته بودم،هیچ حرفی نمیتونست دل من مادر و اروم کنه، میخواستم به خدا گله کنم میترسیدم میترسیدم دوباره بچه هامو ازم بگیره..
نمیتونستم ولی خودمو اروم کنم..
شب و روزم میگذشت و من افسرده و دل مرده شده بودم دیگه دیدن نوه هام دلمو شاد نمی‌کرد..
دیگه اون قمرتاج صبور تموم شده بود.. دیگه مردن هیچکس منو ناراحت نمیکرد تو همون فاصله ننه جان فوت شده بود. حتی برای مراسم خاکسپاریش هم نرفتم، چند روز بعد محمد اقا فوت شده بود..
مردی که جز خوبی چیزی ازش ندیده بودم.
اشکم سوخته بود، مثل ادم اهنی فقط راه میرفتم و جسمم زنده بود..
روحم با بچه هام مرده بود، محسنم حقیقتا شکسته شده بود هرچقدرم بی عار بود ولی پدر بود..
خدا نیاره اون روزی و که پدر مادر باشن و بچه نباشه، دیگه تا زنده ای فقط جسمت زنده هست!!!
نمیدونستم غم و غصه های من کی تموم میشه؟
همیشه یاد هادی میفتادم که از من سیب گلاب خواسته بود و من بی عرضه نتونسته بودم زودتر از اینها برای بچم بخرم و ببرم..
امان از نداری امان از بی کسی!!!
چشم دیدن پدرم رو نداشتم اون و مقصر همه چیزم می‌دونستم، هرچی که داشت و پسرهاش با رحمی ازش گرفته بودن و حالا تو صورتش تف نمیینداختن.
خونه هاشون رو تو زمین های ساخته بودن که پر از دار و درخت بود از ورودی حیاط حتی خونه ها هم دیده نمیشد..
حتی به مینو که خواهر تنیشون بود رحم نکرده بودن..
نمیتونستم اه نکشم نمیتونستم از دست تقدیر گله نکنم..
ولی ادمیزاد پرو تر از این حرفهاست، دوباره خودمو جمع کردم دوباره پاشدم هربار سعی می‌کردم قوی تر باشم چشم امید بچه هام به من بود.. چاره ای نداشتم واسه ایستادن و قدم برداشتن.
از روزی که خودمو شناختم تا روزی که توان داشتم دست از کار کردن نکشیدم، همیشه بی پولی سفت و محکم یقه زندگی منو گرفته بود..

بعد فوت هادی، زندگی منم شده بود کار و سر زدن به بچه هام..
همشون دونه دونه ازدواج کردن و تشکیل خانواده دادن...
سن و سالی ازم گذشته بود و پا به پیری گذاشته بودم.
تو تنهاییام گریه میکردم و اشک میرختم ولی دیگه پیش بچه ها گریه نمیکردم میدونستم دعوام میکنن..
زنعمو که یه عمری همدم من بود یه شب خوابید و دیگه بیدار نشد..
از بس زن خوبی بود همه براش اشک ریختن و نالیدن.. حیف که ادمهای خوب زودتر از بدها میرن..
فقط پسر کوچیکم مجرد بود و کنار من بود اون هم کار میکرد.. هنوز زن نگرفته بود.
تنها تفریح من سر زدن به نوه هام بود...
دوستم زهره همدم خوبی برای تنهایی های من بود بیشتر اوقات مریض حال بودم و فوت بچه هام منو از پا انداخته بود گاهی به شوخی زهره میگفت:قمرتاج خودمونیما خیلی پوستت کلفته..
پوزخند زدم و گفتم:اگر پوستم کلفت نبود که باید با این غم و غصه میمیردم..
هرکاری داشتم زهره انجام میداد و تا جایی که کاری از دستش بر میومد دریغ نمیکرد.
محسن روز به روز بیشتر از قبل سیگار میکشید و سیگار از دستش پایین نمیومد حرفم رو اصلا گوش نمیداد..
همیشه گفت اینجوری آروم میشم..
احساس میکردم عذاب وجدان داره، برای هادی واقعا کم گذاشته بود هیچ روزی کار بیمارستان این بچه رو انجام نداده بود، ولی من تا جایی که تونستم برای بچم هرکاری کردم، ولی چه کنم که عمرش بدنیا نبود.
خداروشکر دخترهام جای خوبی شوهر کرده بودن و مشکلی نداشتن.
خیالم از بابت بچه ها راحت شده بود، تنها نگرانیم پسر کوچیکم بود که دوس داشتم اون رو هم سر و سامون بدم که با خیال راحت سرم و زمین بزارم.
بلاخره سیگار کشیدن های محسن کار دستش داد.. یه روز که رفته بودم به بچه ها سر بزنم کلید رو جا گذاشته بودم.. میدونستم محسن خونه خوابیده..
غروب که برگشتم خونه هرچقدر در زدم کسی در و باز نکرد..
مونده بودم پشت در رفتم سراغ یکی از بچه های تو کوچه که فوتبال بازی می‌کردن ازشون خواستم از بالای در بپرن تو حیاط و در و باز کنن..

اسمش حامد بود صداش کردم و گفتم:حامد جان پسر، تو ندیدی عمو محسن از خونه بره بیرون؟
_نه خاله ما تازه اومدیم اینجا داریم بازی میکنیم..
_باشه مادر، یه زحمت بکش برو از رو دیوار برو تو حیاط در و باز کن مادر. دست و پای درست حسابی که ندارم از درد نمیتونم بمونم..
چشمی گفت و مثل قرقی رفت بالای دیوار و پرید تو حیاط... در و باز کرد و رفت..
آروم اروم از پله ها بالا رفتم دیگه جوونی برام نمونده بود.
چشمم خورد به کفش محسن که جلوی در بود، پس محسن خونه بود..
سریع پاشدم رفتم داخل، محسن دراز کشیده بود هرچی تکونش دادم چشمهاش و باز نکرد، سریع رفتم تو کوچه و مردهای همسایه رو برای کمک اوردم تو خونه..
رفتیم بیمارستان، دلم مثل سیر و سرکه میجوشید..
دکتر معاینه کرد و اومد بیرون و گفت:سکته کرده البته خفیف بوده ولی طبق معایناتی که داشتیم و آزمایش هاتی که انجام دادیم متوجه شدیم ایشون دچار گرفتی عروق هستن.. رگهاشون بسته شده و مسدود شده..
اونجا بود که فهمیدیم محسن با سیگار چه بلایی سر خودش آورده چند روزی تحت نظر بود و بچه ها نوبتی میومدن پیشش و مراقبش بودن..
دیگه توان قبل رو نداشتم و نمیتونستم بیمارستان بمونم.
چند روز بعد محسن مرخص شد و اومد خونه، دکتر توصیه کرده بود سیگار ممنوعه و به هیچ عنوان اجازه کشیدن نداره..
چند روز اول حسابی ترسیده بود و لب به سیگار نمیزد اما رفته رفته با یکی دوتا شروع کرده بود و کار خودش رو میکرد بچه ها باهاش دعوا میکردن ولی کو گوش شنوا؟
گفتم:محسن خودت به درک، فکر این بچه هارو نمیکنی بزار از غم خواهر برادرشون بیان بیرون بعد اونارو بی پدر بکنن..
محسن خندید و گفت:چیه نگران منی؟ تو اصلا مگه منو ادمم حساب میکنی؟
زیر لب غر زدم و گفتم:فقط بلدی دهن ادمو باز کنی، من حوصله مریض داری ندارم، دست بردار از این سیگار خونه خراب کن.. نکش مرد نکش بفهمم..
وقتی دیدیم گوش نمیده دیگه بیخیال شدیم و به حال خود‌ گذاشتیمش..
اخر سال بود و تصمیم داشتم برای اموات غذا بیرون بدم.. دخترها از صبح اومده بودن و خونه حسابی شلوغ شده بود، به نیت رفتگان غذا درست کردیم و بیرون دادیم..
مینو هم اومده بود همچنان بچه نداشت.. گفت ابجی دیدی من لیاقت مادر شدن نداشتم؟
بغلش کردم و گفتم:این حرفا چیه لیاقت چیه قسمت نبوده!
با چشمهای بارونیش نگام کرد و گفت:نه اینا همش حرفه تو نفرینمون کردی که به هیچ جا نمیرسیم.. مادرم دلتو شکست خدا مارو عذاب میده..
_نه بخدا اخه من چرا باید تورو نفرین کنم تو که کاری نکردی..
_دیگه سنم رفته بالا دیگه مادر نمیشم..
_میشی به امید خدا میشی.
_چند روز دیگه کارامون درست میشه از پرورشگاه بچه میاریم

خوشحال شدم و گفتم این  که خیلی خوبه، کاش زوتر از اینها میرفتین دنبالش.. منو نگاه کن ببین چندتا بچه اوردم؟ ولی دیدی که خدا نخواست و سه تا از بچه هامو ازم گرفت.. شاید قسمت تو این باشه که بچه دیگران رو بزرگ کنی.. فرقش فقط تو بدنیا اوردنه، مهم زحمتیه که برای بزرگتر شدنش میکشی..
چشمهای مینو پر تر شد و اومد بغل کردم و گفت:اخه چه جوری مادرم دلش اومد تورو انقد برنجونه..
دستمو گذاشتم تو پشتش و گفتم فراموش کن الان که مادرت زنده نیست..
_همیشه همه فامیل با ما بد بودن حتی منو دوست نداشتن، کوچیکتر که بودم وقتی از تو میگفتن بدم میومد ولی وقتی بزرگ شدم و دیدمت دلم برات پر کشید.. همیشه خجالت میکشیدم از اینکه مادرم تورو اذیت کرد ولی برادر هامم خیلی مادرمو اذیت کردن... اخرشم که هرچی بابا داشت از چنگش کشیدن بیرون، خیلی ساله دیگه باهاشون کاری ندارم..
_زندگی همینه نمیدونی برات چی پیش میاره برو دنبال اون بچه و زندگیتو بساز خواهر...
مینو گفت:چی گفتی!؟ به من گفتی خواهر؟ الهی شکر.. بلاخره منو خواهرت دونستی..
خندیدم.. خوشحال بودم که حداقل مینو خواهر خوبی برای منه گفتم:اون موقع ها یادمه پری از ازدواج اولش یه دختر داشت اصلا خبر داری کجاست؟
_نه راستش چون همون سالها شوهرش و دخترش از شمال رفته بودن یه شهر دیگه.. اصلا خبر ندارم شاید یه روزی برم ببینم کجاست..
اون روز با مینو خیلی حرف زدیم.. اخرش فهمیدم که پسرهای بابا هرچی زمین بود همه رو مفت فروختن و خودشون و بدبخت کردن از باغ به اون بزرگی و خونه انچنانی اخرش یه خونه اپارتمانی کوچیک سهم دوتا برادرها شد..
نه پری نه پسرهاش هیچ کدوم نتونستن از اون مالی که بخاطرش داشتن منو از بین میبردن استفاده ببرن..
مال دنیا به هیچ کدومشون وفا نکرد، پسر بزرگ بابا چند سال بعد سرطان گرفت و مرد..
تو این دنیا هیچ چیزی بی جواب نمیمونه.. هرچی بکاری همون رو درومیکنی.. چه بهتر که فقط خوبی و مهربونی باشه.


چند وقت بعد مینو سرپرستی یه دختر بچه کوچیک رو به عهده گرفت اسمش لادن بودن دختر سیاه سبزه ای بود با چشمهای درشت و بانمک،هرکی میدید تو نگاه اول میفهمید که بچه مینو نیست..
خیلی زود مینو و شوهرش به بچه عادت کردن و حسابی سرشون رو گرم کرد.
دیگه مینو کمتر از همیشه به من سر میزد..
یه مدت بود چشمهام خیلی درد میکرد، پیگیر نبودمو اهمیت نمیدادم..
دیگه کارکردن برام سخت شده بود و یکی در میون میرفتم.. بچه ها میگفتن دیگه کار نکن ولی هم عادت کرده بودم هم نمیخواستم برای چندرغاز دستم جلوی کسی درازبشه..
به اونها میگفتم باشه ولی باز میرفتم...
مجید سرکار میرفت و شبها برمی‌گشت خونه.
منو محسن تنها شده بودیم و بچه ها همه سر خونه زندگیشون بودن.
با همه سختی ها وقتی به محسن نگاه میکردم باز دوسش داشتم سایه سرم بود درسته مرد همراهی نبود ولی با این وجود بازم دوسش داشتم..
سال ٨١ بود، محسن دیگه خونه بود و کمتر برای کارکردن بیرون میرفت..
یه روز بعدازظهر بود که صدای همهمه داخل کوچه میومد منوو محسنم سراسیمه رفتیم داخل کوچه یه پسر جوونی که تقریبا هم سن و سال مجید من بوداومد جلو وداشت برای همسایه ها با هیجان تعریف میکرد و میگفت:شما هم شنیدنین چی شده؟ میگن مجید آقا محسن اینا تصادف کرده...
زدم تو سرم و گفتم یا قمر بنی هاشم...
صدای افتادن چیزی توجهمو جلب کرد دیدم محسن افتاد رو زمین.. همسایه ها اومدن کمک کردن و محسن بردن دکتر.. خونمون قیامت شده بود، همه تو سر خودشون میزدن..
دامادام رفته بودن دنبال مجید ببینن کجا تصادف کرده که خبر فوت محسن رو برامون اوردن...
وقتی شنیده بود مجید تصادف کرده سکته دوم رو زده بود و وقتی رسیده بود بیمارستان تموم کرده بود..
دیوانه شده بودیم نمی‌دونستیم چه خاکی بر سرمون بریزیم..
هر لحظه یکی از بچه ها غش میکرد..
به زمین و زمان بد و بیراه میگفتیم...
نیم ساعت بعد صدای جیغ از تو حیاط اومد که بلند شدیم و همه رفتیم سمت حیاط...

وقتی رفتم تو حیاط دیدم مجید تو حیاط ایستاده همه دورش جمع شدن...
اول فکر کردم دیونه شدم یا دارم خواب میبینم.. یهو چشمام سیاهی رفت و از حال رفتم..
چشم باز کردم تو بغل مجید بودم، دو سه تا کشیده به صورتم زدن صدای یکی میومد که گفت خداروشکر بهوش اومد برین کنار بزارین هوا بهش برسه...
دست به صورت مجید کشیدم و گفتم:مجید تویی مادر؟ خدایا خواب نمیبینم..
زدم زیر گریه مجید منو بغل کرد و گفت:مامان، مامان بلند شو من سالمم هیچیم نشده..
_مگه میشه؟ پسر همسایه گفت تو تصادف کردی..
_اون غلط کرد به هفت جدش خندید من سرکار بودم معلوم نیست کیو با من اشتباه گرفته...
خیلی خوشحال شدم که پسرم چیزیش نشده ولی برای فوت محسن خیلی بهم ریختم..
مجید گفت:واقعا که من هنوز نمردم همه رفتین رخت سیاه پوشیدین؟؟!! مامان بابا کجاست؟ نمیبینمش..
هنوز نفهمیده بود که پدرش فوت شده، اینو که گفت همه زدن زیر گریه خواهرش ساره بغلش کرد و بهش گفت که بابا فوت شده..
مجید دیوانه شده بود همه دنبال اون پسری میگشتن که خبر اشتباه داده بود و باعث فوت محسن شده بود، اما اب شده بود رفته بود تو زمین..
یکبار دیگه خونمون رنگ سیاهی یه خودش گرفت، محسن بی معرفت منو تنها گذاشت و رفت پیش بچه هاش..
هرچقدر غم از دست دادن بچه ها سخت بود، غم از دست دادن محسنم کم نبود...
چشمهام عفونت کرده بود و با گریه کردن خیلی اذیت میشدم..
بچه ها حواسشون به من بود.. محسن رو هم کنار بچه هاش دفن کردیم..
تنهاتر از قبل شدم.. خونه منو میخورد نمیتونستم طاقت بیارم.. مجید میرفت سرکار و بچه ها میومدن سر میزدن و میرفتن..
دیگه قمرتاج همیشه نبودم درد اومده بود سراغم استخون درد چشم درد هرچی که فکرشو بکنی..
دوست اشنا همسایه گاهی میومدن و سر میزدن و میرفتن..
زهرا خانم بعد فوت محسن و محمد اقا حسابی شکسته شده بود..
غم عزیز ادم رو از پا در میاره، تو اون سن هر ادمی به کسی نیاز داره، ولی همینکه بچه هام بی منت به من سر میزدن و میرفتن برام کافی بود..
همه غصه من مجید بود که دنبال زن گرفتن نبود و شب و روزکار میکرد.

خداروشکر بچه هام قدر دانه زحمتهای من بودن..
مجید بچم سخت کار می‌کرد نمیذاشت فشاری به من وارد بشه، ولی دلم طاقت نمیاورد و دوست نداشتم انقدر کار بکنه..
دور از چشمش به اشنا و دوست سپرده بودم یه دختر خوب برای مجید پیدا کنن..
با اینکه گفته بود دنبال کسی نباشیم اما ما پیگیر بودیم و امید داشتیم با دیدن طرف خوشش بیاد..
از اون روز دوست و اشنا همه پیگیر بودن، مجید بچم خوش قد و بالا بود، میدونستم خیلی دخترها هستن که ارزوشونه زن مجید بشن..
مجید وقتی فهمیدید دنبال زن میگردیم اب پاکی رو دست همه ریخت و گفت من تا زمانی که خودم نخواهم ازدواج نمیکنم بیخودی دوره نیفتین هربار یکی و ور ندارین بیارین تو این خونه!!!
عین محسن خدا بیامرز یک دنده و لجباز بود، اگه حرفی میزد دیگه نمیتونستیم راضیش کنیم..
منم دیگه بیخیالش شدم ولی دلم میخواست تا زنده هستم سر و سامون گرفتنش رو ببینم، به ساره و فرشته سپرده بودم اگه من مردم برادرشون رو ول نکنن..
همون روزها خبر رسیده بود که پدرم ناخوش احواله و حال و روز خوبی نداره.
مینو اومده بود دنبالم که بریم دیدنش، دلم راضی نمیشد برم سراغش..
یاد تمام بدی هایی که در حقم کرده بود میفتادم..
مینو گفت:خواهر بیا بریم، پدرمونه هرچی که باشه نمیشه ولش کرد!!
_نمیشه ولش کرد؟پس اون روزی که منو مینداختن خونه اینو اون براشون حمالی کنم اون روز پدرم نبود؟ حالا موقع مردن پدرم شده... نمیتونم بیام..
_ابجی بخدا من میدونم حق میدم بهت ولی بخدا حالش خوش نیست بزار تورو ببینه بعد جون بده..
_مگه مادرت از من حلالیت خواست؟ اینا اصلا متوجه بدی که در حق من کردن نبودن.. حالا بیام بگم چی؟ بگم هرچی سرم بلا اومد حلال باشه؟
مینو وقتی دید انقد نمیخوام بیام اصرار نکرد..
ساره گفت :خاله مینو مادر من به اندازه کافی تو زندگیش غم و غصه کشیده شصت سال سنشه ولی اندازه یه آدم نود ساله داره عذاب میکشه، هنوز که هنوز غم و غصه هاش تمومی نداره... کی میتونست جای مادر من این همه سختی و تحمل کنه؟ غم از دست دادن سه تا بچه شوهر مادر خواهر.. روزی بدون کار کردن و استراحت نگذشت.. یه عمر اسیر هادی بود یه پاش خونه یه پاش دکتر بود.. من هیچی یادم نرفته.. بابابزرگ همه اینارو دید و ازش گذشت... اگه مادرم بخواد بیادم من نمیزارم اگه میخوای بری خودت برو.

مینو گفت :من منظوری ندارم نداشتم خاله جان، فقط گفتم بره ببینتش اخه معلومه چشم به راهه قمرتاجه، بازم خودتون میدونین...
نتونستم برم و موقع مردنش نبودم حتی برای تشیع جنازه هم نرفتم..
دیگه انقدر غم کشیده بودم از سنگ شده بودم.. خودم هزار و یه جور درد داشتم که توان رسیدگی به اون رو نداشتم..
جلوی بچه ها خم به ابرو نمیاوردم ولی یه روز چشمم خیلی درد میکرد خودم پاشدم یکم چشمهامو شستم دیدم فایده نداره.. خوابیدم بیدار شدم دیدم از قبل بدتر شده..
فرشته اومده بود به من سر بزنه چشمم رو دید گفت:وای چی شده مامان؟ چشمهات چرا انقد ورم داره قرمزه؟
_هیچی نیس مادر نمیدونم خودش خوب میشه..
_یعنی چی خودش خوب میشه؟ پاشو بپوش ببرمت دکتر پاشو..
_نه مادر نمیخواد یکم پماد میگم مجید بگیره..
_مامان پاشو بخدا ناراحت میشم، چشمات باز نمیشه اصلا اخه این چه وضعیه پاشو..
به زور منو برد دکتر، دکتر تشخیص عفونت داده بود و به بیناییم آسیب زده بود..
گل بود به سبزه نیز اراسته شد..
منو بستری کردن و درمان رو شروع کردن انقدر دیر رفته بودم که دیر شده بود..
چند روز اونجا منو نگه داشتن تا عفونت چشمم خوب بشه..
فرشته ناراحت بود و گریه میکرد گفتم:گریه نداره مادر خوب میشه چرک کرده چیزی نیست..
با گریه گفت:اخه چرا هیچ وقت فکر خودت نیستی مامان؟ چرا همه چی و عقب میندازی.
با نگرانی گفتم:دکتر چی گفته فرشته ها؟
_هیچی من فقط برا خودت ناراحتم که انقد دیر میری دکتر..
حرفش رو باور نکردم ولی گفتم خیله خب حالا برو بیرون بزار یکم چشم رو هم بزارم..
بچه ها رو خبر کرده بود و همه اومده بودن و هرکس به نوبه خودش منو مورد باز خواست قرار داده بود..
گذاشته بودم به حساب نگرانیشون..
وقتی رفتم خونه، هر روز یکیشون میومد تا شب پیشم میموند نوبت ساره بود که گفتم:این کارها چیه میاین شب تا صبح اینجا میمونین؟ مگه خونه زندگی ندارین شما؟
_مامان جون قربونت برم باید یکم بهت برسیم..
_چرا؟مگه من چلاقم؟ دست دارم پا دارم، هنوز که از پا نیفتادم، راست بگو ساره داستان چیه من شمارو خوب میشناسم..
_هیچی مامان..
دستشو گرفتم و گفتم :هر بار که بچه بودین دروغ میگفتین دستاتونو میگرفتم و میگفتم اگه راست نگین این قاشق داغ و میزارم رو دستتون حالا هم دارم بهت میگم حرف راست و بزن.. من بچه نیستم دخترم، چه لزومی داره میاین اینجا میمونین؟ این چشمها این نگاه ها همش غم داره من مادرتم هرچی که هست بگو.. دکتر چی گفته که شما انقد اشفته شدین؟ چرا فرشته هر بار میاد تا شب میشینه اینجا ابغوره میگیره..

زد زیر گریه و با گریه گفت:مامان اخه چی بگم...
دیگه داشتم کلافه میشدم که دیگه نتونست جلوی خودشو بگیره و گفت:عفونتی که زده بود به چشمت سوی چشمتو داره میبره..
یک آن وا رفتم... تپش قلب بهم دست داد... خودمو جمع کردم و گفتم:چی میگی؟ کدوم سو؟ من که چیزیم نیست فقط یکم عفونت کرده بود!!!
_الهی بمیرم برات مامان الهی برای دلت بمیرم..
_پاشو ساره برو خونتون هیچکس هم دیگه نمیخواد بیاد من چیزیم نیست دکتر اشتباه کرده!!
به زور و بلا ساره رو رد کردم و رفت..
من که چیزیم نبود!! فقط عفونت کرده بود همین!
ولی رفته رفته فکرم مشغول حرفش شده بود، نمیخواستم باور کنم عفونت زیادی چشمم و از بین برده بود..
درسته چشم درد داشتم ولی هنوز چیزی حس نکرده بودم..
سعی می‌کردم خودم رو با کار خونه سرگرم کنم تا به چیزی فکر نکنم ولی شدنی نبود، ناخودآگاه گاهی ترس تو دلم میومد.
زیاد نگذشته بود که رفته رفته احساس کردم چشمهام نور قبل و نداره، خیلی خودمو باخته بودم.
هرچیزی رو میتونستم قبول کنم جز اینکه دیگه قرار نیست ببینم..
بچه ها تا میومدن میزدن زیر گریه به جای دلداری دادن غم دلم رو بیشتر میکردن..
مجید همه رو جمع کرد و گفت:اگه قراره اینجوری بیاین اینجا ابغوره بگیرین و مامان و ناراحت کنین دیگه نیاین خودم میمونم خونه پیشش..
از اون روز یکم بهتر شده بودن بیشتر اوقات باهم میومدن که سر من و گرم کنن.
اشک چشمم خیلی وقت بود خشک شده بود، مجید منو چندتا دکتر دیگه برد حتی تا تهرانم رفته بودیم ولی حرف همه دکترها یکی بود و می‌گفتن:بخاطر گریه های زیاد و عفونت، چشم داره بیناییشو از دست میده..
کم چیزی نبودا؟! چشم.. دیدن.. همه رو هر روز مرور میکردم.
خیلی کم حرف شده بودم.. کم غذا عصبی پرخاشگر..
ولی همه مراعات منو میکردن..
یه روز چادر گرفتم و راه افتادم، مجید اومد و گفت کجا میری مامان؟
_میرم جایی زود میام..
_خب صبر کن الان لباس میپوشم منم میام...
برگشتم و گفتم:هنوز هم میبینم هم میتونم راه برم.. بزار به حال خودم باشم..
دیگه چیزی نگفت.. راه افتادم و همینجوری میرفتم تو محل هرکسی منو میدید یه اهی میکشید و زیر لب یه بیچاره ای نثارم میکرد.
حق داشتن.. کی به اندازه من بین اونها این همه بلا و ماکافات کشیده بود؟
بی اهمیت یه نگاه بقیه راه خودم رو پیش گرفتم، تنها جایی که ارومم میکرد سر خاک بچه هام و شوهرم بود..
نشستم و شروع کردم به نگاه کردن به سنگ قبرها..
دستم و گذاشتم رو خاک محسن و گفتم:سلام محسن سلام مرد بی وفا..
اهی کشیدم و گفتم :مواظب بچه هام هستی؟ رقیه، مجتیی، هادی؟ باید حواست خیلی به بچه های من باشه محسن..

دست کشیدم رو سنگ قبر بچه هام..
نازشون میدادم اب اورده بودم و همه رو میشستم....
گفتم:خدایا یه عمر همش بهت گله کردم، ولی بدترش سرم اومد..
ولی چرا؟ چرا این همه بدختی گریبان منو گرفته؟ بچه هام و گرفتی باز بلند شدم، اگه نور چشممو بگیری باید چیکار کنم؟ چه خاکی برسرم بریزم؟
خدایا من خیلی تنهام خیلی..
چرا منو زیر منت بچه هام میخوای ببری؟ منو بکش راحتم کن..
نمیدونم چقدر اونجا بودم که دختر ساره نفس زنان اومد و گفت ننه کجایی؟ مامانم نگرانته..
دستی به سرش کشیدم و به چشمهای خوشگلش نگاه کردم و گفتم اومدم ننه بریم..
از اون روز دیگه سعی کردم بپذیرم و بدونم که قراره به زودی دیگه چشمم رو به روی همه‌چیز ببندم و جز تاریکی و سیاهی چیزی نبینم.
برگشتم خونه به بچه هام همه اومده بودن..
گفتم نگران من نباشین هر روزم نیاین اینجا.. هروقت حس کنم دیگه نمیتونم کارامو بکنم حتما صداتون میکنم..
مجید همه رو راهی کرد و رفتن..
تا چند روز جرات نداشتن از ترس من بیان ولی دیگه مثل قبل زیادم نمیومدن..
همونجوری که دکتر پیش بینی کرده بود از وقتی چشمم کم نور شده بود دیگه شدت گرفته بود..
نمیتونستم بشینم و دست روی دست بزارم.
چشمامو میبستم و با چشم بسته راه میرفتم..
میخوردم به چپ و راست به در به دیوار ولی از رو نمیرفتم..
تلاش میکردم جای وسایل رو تو ذهنم حفظ کنم و چشم بسته میرفتم سمت وسایل...
روزهای اول خیلی برام سخت بود و جز شکست هیچ چیزی برام نذاشت.
یه بار با چشم بسته برای پایین رفتن از پله ها، از اخرین پله افتادم پایین همه پام کبود شده بود...
تا چند روز تکون نمیتونستم بخورم..
مجید وقتی کبودی و دید خیلی ناراحت شد ولی حرفی نزد..
بچم خیلی غصه منو میخورد..
همیشه سرکار بود دلواپس من بود..
سعی کردم دیگه کار عجیبی نکنم که براش دردسر ایجاد کنم.
اینه کوچیکی که داشتم رو در اوردم، خودم رو توش نگاه کردم بی دروغ شاید چندسال بود که وقت نکرده بودم نیم نگاهی به خودم بندازم...
با نگاه کردن به اینه حتی خودم رو نشناختم!!!
موهای یکدست سفید، پر از چین و چروک.. دماغ باریک لبهای رنگ و رو رفته...
دیگه خبری از اون همه زیبایی نبود.

از اون همه زیبایی یک مشت خط و خطوط روی صورت نقش بسته بود و موهایی که حتی یه دونه تار سیاه نداشت و همه سفید شده بود.
دست روزگار چرخیده بود و همه ممشلات دنیارو رو سر زندگی من پیدا کرده بود.
یک روز صبح که بیدار شدم جز تاریکی چیزی ندیدم و اون همون چیزی بود که ازش وحشت داشتم.
نابینایی... واژه ترسناک و عجیبیه..
دچارش شده بودم و راه فراری نداشتم..
مثل دیونه ها بلند شده بودم و به در و دیوار میخوردم و کمک میخواستم ندیدن وحشتناک ترین حسی بود که تجربه کرده بودم..
حتی بلد نبودم تا جلوی در برم اون همه تمرینی که کرده بودم بدردم نخورد..
نمیدونم چقدر گذشته بود که ریحانه اومد..
با دیدن من که جلوی در ایستاده بودم وحشت کرد و وقتی دیدکه دیگه نمیبینم صدای گریه های ریز ریزش رو شنیدم..
دیگه از رو صداها سعی می‌کردم حال ادمهارو بفهمم..
روزهای اول اصلا نمیتونستم عادت کنم، برای هرکاری محتاج به کسی بودم..
هرکی منو میدید فقط اشک میریخت و برام دلسوزی میکرد..
همه میگفتن طفلکی کاش هیچ وقت از شکم مادر بدنیا نمیومد..
هفت سال گذشت..
هفت سال خیلی سخت.. عملنا از همه کار افتاده بودم تو این هفت سال بچه ها میومدن و هر کدوم یک هفته پیشم موندن.. شبها مجید کنارم بود و کارهامو انجام میداد...
سال ٨٨ بود، مجید سنش داشت میرفت بالا و هنوز مجرد بود قسمش دادم ازش خواهش کردم زن بگیره..
اولش زیر بار نمیرفت اما یه مدت بعد خودش یک نفر و معرفی کرد و ازدواج کرد..
بعد ازدواج مجید بچه ها هر کدوم منو برده بودن خونشون و ازم نگهداری میکردن.
نمیذاشتن به من سخت بگذره و در حقم خوبی میکردن..
مزاحم زندگی همشون شده بودم ولی چاره ای نداشتم.
چیز جدیدی نمیدیدم که بخوام ارتباط برقرار کنم، همیشه تو خاطره های گذشته بودم و دلتنگ روزهای گذشته بودم.
یاد روزی که رفته بودم خونه سوسن خانم، روزی که رفتم یپش عمه و از دست پری و پدرم فرار کردم، روزی که زن محسن شدم و فردای عروسی همسایه ها اومدن وسایل و بردن.. بدنیا اومدن رقیه،بچه های دیگمون.. کار کردن هاییی که تمومی نداشت.. همه از سرم میگذشت..

حسرت یک سفر رفتن به دلم مونده بود، حسرت روز راحت و بی دغدغه به دلم مونده بود..
حتی نمیتونستم بدنیا اومدن بقیه نوه هامو ببینم..
نتونستم عروس جدیدم رو زن مجیدم رو ببینم..
از پچ پچ های بقیه میفهمیدم که میخوان من چیزی نفهمم چون نمیدیدم براشون راحت بود هر چیزی و از من پنهان کنن..
نه عروسی نه عزا هیچ جا نمیرفتم..
همیشه از این خونه به اون خونه میرفتم..
خدا سر هیچکس نیاره واقعا سخت بود..
گاهی دلم میخواست بدونم چی به سر خاله صغری و حاجی اومده بود.. هیچ وقت نفهمیدم کجا رفتن و چیکار کردن؟
همون روزها که دیگه بیناییمو از دست داده بودم، یه روز معصومه و ادریس اومده بودن دیدنم..
اونها هم صاحب سه چهارتا بچه شده بودن و هر کدوم پی زندگی خودشون رفته بودن..
صدای معصومه رو شنیدم بغض کردم سرمو بوسید و زد زیر گریه...
ادریس با بغض گفت :سلام ابجی سلام عزیز کرده فاطمه خانم..
صدای گریه کل خونه رو پر کرده بود..
گفتم:ای بی وفا حالا میای دیدن من؟ دیگه کور شدم نمیتونم هیچی و ببینم نباید یه سر به من میزدین؟
معصومه جای ادریس جواب داد و گفت:ادریس خودش مریضه قمرجان، هرچند وقت بیمارستان بستری میشه..
این روزها که بهتره قصد کردیم بیایم پیشت شرمنده ایم اگه دیر اومدیم..
ادریس گفت:مادرم خوب شد مرد و این روزها رو ندید، ای مادر کجایی یادت بخیر..
اهی کشیدم و گفتم:عمه بهترین زنی بود که من دیدم قوی مهربون دلسوز.. حیف که زود رفت.. همه کسم بود همه چیزم بود...
کلی از عمه صحبت کردیم.. با یاد خاطره هاش دلم گرم شد...
بعد از اون روز معصومه و ادریس زیاد به من سر میزدن..
نوه هام سر منو حسابی گرم میکردن..
همیشه برام از همه چیز تعریف میکردن با اینکه ندیده بودم ولی سعی می‌کردم تو ذهنم تجسم کنم..بین نوه هام با دختر فرشته از همه راحتتر بودم ماهرخ، دختر خوب و مودبی بود روزهایی که خونه اونها بودم همیشه سعی میکرد همه حواسش به من باشه و با من از هر دری صحبت میکرد..
از قدیم ها میپرسید از زندگیم میپرسید.. یادمه یه روز بهش گفتم انقد سختی کشیدم خیلی دلم میخواست کسی باشه داستان زندگیم و بگم و اون بنویسه..
از اون روز ماهرخ شروع کرد به نوشتن زندگی من.

از زبان نوه قمرتاج خانم:
روزهایی که مادربزرگم قمرتاج خونه ما و خاله هام بود، حسابی سعی میکردیم مواظبش باشیم، مادربزرگم همه ما نوه هارو دوست داشت، کوچیکترین بی احترامی به بچه ها نمی‌کرد..
مادربزرگم بهترین و قوی ترین زن دنیا بود همیشه و همه جا صحبت از زحمت هایی بود که می‌کشید..
ما که اون روز ها رو یادمون نیست ولی خاله هام و مامانم همیشه برامون تعریف میکردن که مادربزرگ چه سختی هایی کشیده چه روزهایی که تو سرما و تو گرما با اون همه بی امکاناتی از دل روستا بلند میشد و همراه بقیه تا شهر میومد و کار می‌کرد.
حرف هزار جور ادم رو میشنید و دم نمیرد.
چه کتکها که از پدربزرگم نخورد پدربزرگم محسن یه مرد عصبی و دم دمی مزاج بود با اینکه مادربزرگم برای ترکش کلی تلاش کرد اما هیچ موقع راضی به ترک مواد نشد..
من اجازه نداشتم بیشتر از این از سختی های مادربزرگم براتون بگم خیلی شرایطها اجازه نمیداد که همه چیزرو بیان کنم.
اما روزی که فهمیدم مادربزرگم علاقه داره داستان زندگیش رو بگم و وقتی مهسا خانم رو پیدا کردم ازشون خواستم برای شادی روح مادربزرگم داستان زندگیشون رو بنویسه...
قلم و دفتر داشتم و هرچی که مادربزرگم میگفت رو یاداشت میکردم..
گاهی از خوشی هاش میگفت و گاهی از ناخوشی هاش..
دل نگران همه بود.. وقتی که نابینا شد سنی نداشت ولی هرکس اون رو میدید فکر میکرد بالای ٨٠ سال داره.
تا روزی که زنده بود جز احترام ازش چیزی ندیدیم.. تنها نگرانی‌ که داشت داییم بود، چون مادربزرگم عاشق پسرهاش بود که خدا هر دوتا پسرهاش و ازش گرفته بود و تا لحظه ای که زنده بود نگران مجید بود می‌ترسید از روزی که اون رو هم از دست بده..
کم شانس ترین زنی بود که تو کره خاکی دیدم، تو هفت اسمون یه ستاره نداشت.
تا بچه بود زیر دست نامادری بود بعدم مادرشوهرش اذیتش میکرد بعدم که غم بچه هاش اونو از پا در اورد..

روزی که داییم ازدواج کرد مادربزرگم یه نفس راحت کشید و زمانی که دخترداییم نیلوفر بدنیا اومد خیالش کاملا راحت شد که داییم سر و سامون گرفت.
اخرهای عمرش مشکلی نداشت فقط نابینا بودنش باعث شد از همه چیز افتاده بود..
با خنده ما میخندید و با ناراحتی ما ناراحت میشد خیلی راحت میتونست غم و غصه مارو حس کنه حتی با وجود اینکه نمیتونست ببینه..
پارسال هین موقع ها بود که مادربزرگم رو مجبور بودیم نوبتی نگه داریم و تو اوج کرونا بود دم عید بود و اسفند ماه بدی بود..بیمارستان ها پر از کرونایی بود، تو این رفت و امدها مادربزرگم کرونا گرفت..
هممون خیلی ناراحت شده بودیم، اوایلش حالش اونقدر بد نبود ولی رفته رفته زیاد شد تا جایی که کار به بستری کشید دو هفته بیمارستان بستری بود و فروردین ماه سال ١۴٠٠ بود که مادربزرگ نازنینم چشمهاش و برای همیشه به این دنیا بست..
مادربزرگی که با رفتنش دل هممون رو با خودش برد..
عید امسال برامون زهر مار شده بود بزرگترین برکت زندگیمون از کنارمون رفته بود رفته بود تا برسه پیش بچه هاش بره پیش شوهرش پیش مادرو خواهرش..
بلاخره بعد اون همه بی قراری و اون همه سال دوری رفت پیششون...
مادر نداشت ولی مادری کردن رو خوب بلد بود..
پدر نداشت ولی در حق بچه هاش هم پدری کرد هم مادری
محبت ندیده بود ولی با دل و جون به دوست و آشنا و غریبه محبت میکرد
حسود نبود همه رو دوست داشت..
حالا امروز من افتخار این رو داشتم به خیلی ها مادربزرگم رو معرفی کنم..
تنها کاری که از دستم برمیومد نوشتن داستان زندگیش بود..
من همه کامنتها رو خوندم خیلی ها قضاوت کردن خیلی ها پیام محبت امیز فرستادن...
خواستم بهتون بگم هیچ موقع هیچ جا کسی و قضاوت نکنین وقتی نمیدونین چی بهش گذشته، وقتی نمیدونین با چه شرایطی زندگی کرده.. من حتی نصف مشکلات مادربزرگم رو براتون ننوشتم!!
از اون همه ثروت پدربزرگم هیچکس هیچ خیری ندید، پری که مرد بدون اینکه استفاده کنه.. به مینو و مادربزرگم که هیچ چیزی ندادن، برادرها که تو یه باغ بزرگ خونه ساخته بودن نتونستن باهم کنار بیان و اونجارو به قیمت خیلی مفت فروختن.. برادر بزرگه یا سرطان مرد، برادر کوچکیه تو یه اپارتمان کوچیک با هزار مشکل داره زندگی میکنه.. اه مظلوم نذاشت خیر از زندگیشون ببینن.


زهرا خانم بخاطر اذیتهایی که کرده بود و مادربزرگم رو عذاب داده بود همیشه شرمنده بود، ولی روی حلالیت گرفتن نداشتن..
خواهرشوهرهای مادربزرگم همچنان با مادرم و خاله هام در ارتباط هستن و و کم و بیش ازشون با خبر هستیم..
خاله مینو هیچ وقت بچه دار نشد و همون یه بچه که از پرورشگاه اوردن رو بزرگ کرد.
سعی کردم به هر چیزی که براتون جای سوال بزاره جواب بدم، اگر چیزی رو نگفتم میتونین بپرسین زیر این پست کامنت بزارین...
ممنون میشم برای مادربزرگم یه فاتحه بخونین..
قدر ادم خوبهای زندگیتون رو بدونین، هميشه فرصت واسه جبران نیست..
ما از مادربزرگمون درس ایستادگی مهربونی گذشت و از خودگذشتگی گرفتیم.
اگه امروز رابطه بین خاله هام و مادرم پابرجاست بخاطر خوبی های مادربزرگمه.. ممنون که داستان مادربزرگ من رو خوندین امیدوارم لذت برده باشین..
پایان
قمرتاج
سال تولد 1324
سال فوت 1400
به پایان آمد این دفتر
حکایت همچنان باقیست

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : ghamartaj
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 3.22/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 3.2   از  5 (18 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

6 کانت

  1. نویسنده نظر
    صالحه
    سلام
    نمیدونم این داستان واقعیته یا الکیه
    ولی قلبم میگه که واقعیه
    واقعاً سر سختی های قمرتاج خانم گریم گرفت:)
    این زندگی قشنگه ولی ادماش بدن اگر این ادمای این قضه همشون خوب بودن لازم به این همه بدبدختی نبود
    من سیزده سالمه شاید سنی که قمرتاج داشت ازدواج میکرد هیچ موقع نخواهم این داستانو فراموش کنم از صد تا کتابی که خوندم قشنگ تر بود شاید غمنگیز بود ولی خیلی زیبا بود:)

    امشب ساعت ۲ با خودم قرار میبندم که اگر شد نویسنده بشم دوست دارم خواطرات مردم رو مثل شما بنویسیم:))))
    امیدوارم روز خوبی داشته باشید
    به امید دیدار در روز قیامت...
پاسخ
  1. نویسنده نظر
    صالحه
    یک حرف دیگری هم داشتم
    اینکه از داستان فهمیدم
    هیچ وقت فکر نکنم که بدبختم
    واقعا اصلا نمیتونم دیگه این فکرو ی لحظه هم بکنم:)
پاسخ
  1. نویسنده نظر
    مدیر
    سلام صالحه جون
    این داستان کاملا واقعیه .
    امیدوارم هرچه زودتر بتونی نوشتن رو شروع کنی ، و ما اینجا اولین دست نوشته شمارو با نام خودت منتشر کنیم .
    موفق باشی
پاسخ
  1. نویسنده نظر
    محمدرضا
    من داستانهایی ازین دست زیاد خوندم بعضیاشون شاید ازین غمگینتر، بعضی آدمها باهمنوع خود کاری میکنن که وحشیترین حیونا با آدم نمیکنن، تواین داستانهاکه همشون واقعی بودند،99درصد نامادریا درحق فرزند شوهرشان ظلم کردن
پاسخ
  1. نویسنده نظر
    فیروزه
    باسلام واقعا داستان خیلی زیبا و غم انگیزی بود با چند جای داستان از ته دل گریه کردم قمرتاج خانم خیلی سختی کشیدمنم توزندگی خیلی سختی کشیدم از اینکه شوهرم من ودرک نمیکرد وبد دل بود ومن را خیلی جاها تحت فشار قرار میداد همیشه به خودم می گفتم خیلی بدبختم اما با خواندن زندگینامه این خانم به خودم گفتم از من بیچاره تر هم بوده
    روح قمر تاج خانم شاد وبهشت برین جایگاهش
پاسخ
  1. نویسنده نظر
    مهشکن
    سلام علیکم
    خداوند از اشتباهات و تقصیرات ما و گذشتگان بگذره
    انشاالله همگی عمری با عزت داشته باشیم
    من خوب یادمه مادرم شبیه چنین روزگاری رو داشت ( البته، نه به این سختی)
    خوب اون زمونها رنج کشیدن عادی بود
    و... من به همراه همسرم این سرگذشت را مطالعه کردیم و اشک میریختم
    خدا قوت
پاسخ

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

اولین حرف کلمه ljoiia چیست?