رمان قصه عشق قسمت 2 - اینفو
طالع بینی

رمان قصه عشق قسمت 2


فهمیدم دوباره ترس و هراس نبودن نسترن نگرانش کرده برای همین رو کردم به مجید و گفتم : مجید نبرش سمت سرسره . بیارش . الان دوباره میزنه زیر گریه .
و بعد رفتم سمت مجید و عسل رو ازش گرفتم . مجید اولش نمیخواست عسل رو بده من بغلش کنم ولی وقتی دید خود عسل بیشتر دوست داره توی بغل من باشه تا اون مجبور شد رضایت بده ولی دائم تا برسیم به جایی که ماشینش رو پارک کرده بود اصرار داشت که عسل رو از بغل من بگیره تا به قول خودش من راحتتر باشم . سوار ماشین شدیم و چون فاصله ایی تا خونه نبود چند دقیقه بیشتر طول نکشید که رسیدیم جلوی درب حیاط . بابا داشت به درختهای جلوی حیاط آب میداد و وقتی ما رو دید که با مجید هستیم با خوشرویی شلنگ آب رو در باغچه گذاشت و به سمت ماشین اومد . دیگه نگذاشت از ماشین پیاده بشیم و هر چی مجید اصرار کرد فایده نداشت . بابا بعد از سلام و احوالپرسی در حالیکه سمت مجید ایستاده بود و از شیشه ی کنار مجید صحبت میکرد رو کرد به من و گفت : نسترن با حمید رفتن خونه ی خودشون گفت عسل رو هم که از پارک برگشت ببریم برسونیمش حالا هم که ماشین زیر پاتونه زحمت بکشین عسل رو ببرین پیش مامانش .
بعدم در عقب ماشین رو باز کرد و حسابی عسل رو بوسید و باهاش خداحافظی کرد . وقتی میخواستیم حرکت کنیم مجید سرش رو از شیشه ماشین کرد بیرون و گفت : بابا؟ . برگشت ممکنه یک کم طول بکشه چون باید برم با ظروف کرایه ایی مهمونی دیشب هم تصفیه حساب کنم از نظر شما ایرادی نداره یاسی هم با من باشه یا برش گردونم خونه بعد برم؟
بابا جواب داد : نه برو . فقط این عسلی رو به مامانش زودتر برسونید .
عسل رو بردیم رسوندیم ولی مجید از ماشین پیاده نشد فقط من رفتم بالا و عسل رو به نسترن دادم و خداحافظی کردم . وقتی توی ماشین نشستم مجید هنوز توی فکر بود و حرفی نمیزد . بعد کمی مسافت کاری رو هم که به بابا گفته بود انجامش داد و بعد ماشین رو توی یک خیابون خلوت پارک و خاموشش کرد . به درب کنارش تکیه زد و برای دقایقی به صورتم نگاه کرد سپس گفت : یاسی؟میخوام برام بگی نسترن چی بهت گفته؟هر چی گفته رو میخوام بدونم . بی کم و کاست .
اولش برام گفتن حرفهای دیشب نسترن سخت بود ولی وقتی جدیت مجید رو در شنیدن حرفهای نسترن دیدم به هر جون کندنی بود همه رو بهش گفتم که البته این همون چیزی بود که نسترن هم از من خواسته بود . وقتی حرفهام تموم شد چهره ی مجید به شدت عصبی شده بود اونقدر که میشه گفت در طول مدتی که مجید رو میشناختم هیچ وقت اینقدر عصبی ندیده بودمش . پوست سفید صورتش به شدت سرخ شده بود و عرق تمام پیشونیش رو گرفته بود . اخمی که به چهره نشونده بود صورتش رو جذاب تر کرده بود ولی چشمهای آبیش به علت عصبانیتش دیگه به نظرم زیبا نبودن . دائم لب بالاش رو با دندون میگرفت و دستش رو دور گردنش میکشید . لحظه ایی انگار نتونست تحمل کنه . از ماشین پیاده شد و درب ماشین رو بست و به بدنه ی ماشین تکیه داد . منم از ماشین پیاده شدم و رفتم کنارش . نمیخواستم اینقدر عصبی بشه . دلم یه جوری شده بود . حس میکردم توی قلبم داره خالی میشه . وقتی بهش نگاه میکردم و میدیدم چقدر با حرفهایی که از من شنیده عصبی شده از خودم بدم می اومد . حس میکردم به هیچ قیمتی حاضر نیستم دیگه باعث رنجش و ناراحتی مجید بشم . به آرومی بهش نزدیک شدم و گفتم : مجید؟
سرش رو برگردوند سمت من و گفت : جونم؟
گفتم : قصد نداشتم ناراحتت کنم . نسترن خواسته بود بهت بگم . خودتم اصرار کردی . ولی با اینهمه ازت معذرت میخوام .
لبخند کم رنگی روی لبش نقش بست . بعد با یه دست بازوم رو گرفت و با دست دیگه چونه ام رو به آرومی تکون داد و گفت : من از حرفهای تو عصبی نشدم عزیزم . حماقت و بی مسئولیتی و هوسبازی نسترن برای دقایقی داغونم داشت میکرد . برای همینم از ماشین پیاده شدم و خواستم روی اعصابم تمرکز کنم . فقط همین . وگرنه تو که کار بدی نکردی یا حرف بدی نزدی که معذرت خواهی میکنی .
نمیدونم چرا ولی ناخودآگاه یک دست مجید رو بین دو دستم گرفتم و در حالیکه بی اراده بغض کرده بودم و چشمهام پر اشک شده بود گفتم : مجید؟ . نذار زندگی نسترن خراب بشه . تو رو خدا . به خاطر عسل هم شده یه کاری بکن .
مجید رو به روی من ایستاد و از ماشین فاصله گرفت طوریکه فاصله ی بین من و اون به حداقل ممکنه رسیده بود . بعد سر من رو توی سینه اش گرفت منم دیگه نتونستم تحمل کنم و زدم زیر گریه و دوباره گفتم : مجید تو رو خدا . فقط تویی که میتونی کاری کنی که عسل سختی نکشه . تو نمیدونی عسل دیشب تا امروز صبح چقدر از وحشت نبودن نسترن گریه کرده بوده .
دیگه کاملا مجید من رو در آغوشش گرفته بود و در حالیکه شونه هام رو نوازش میکرد روی سرم رو بوسید و گفت : گریه نکن . بسه دختر . بهت قول میدم کاری کنم که عسل هیچ وقت از مامان و باباش جدا نشه . خوبه؟ . بسه دیگه . دلم نمیخواد گریه کنی . بشین توی ماشین بریم یه بستنی بخوریم بعد برگردیم خونه .
وقتی برای خوردن بستنی دوباره در جایی توقف کردیم در حین خوردن بستنی مجید گفت : یاسی؟ . میخوام یه واقعیتی رو بهت بگم . واقعیتی که۳سال طول کشید خودمم بفهممش . من و نسترن هیچ وقت عاشق هم نبودیم . بلکه بهم عادت کرده بودیم و روی حساب دوران بچه گیمون برای خودمون دنیایی ساختیم که هیچ اساس و بنیادی نداشت . من و نسترن عاشق هم نبودیم این رو باور کن . حد اقل من بعد از سه سال این رو در خودم مطمئنم . نسترن هم باید متوجه باشه که اگه عشقی در کار بود نمیتونست با حمید ازدواج کنه . پس عشقی میون ما نبوده و نیست . الانم نسترن داره از روی هوس دنباله ی چیزی رو میگیره که برای من فقط یه خاطره و یه بچه بازی بیشتر نبوده . خاطره ایی که در حال حاضر هیچ ارزشی هم برام نداره . من اگه به نسترن بی محلی میکنم یا اگه باهاش هم صحبت نمیشم یا اگه ازش دوری میکنم دلیلش این نیست که هنوز دوستش دارم . دلیلش اینه که نمیخوام اصلا به گذشته ی مسخره ایی که بینمون بوده حتی برای یک ثانیه هم شده فکر کنم . میدونی یاسی؟ . سه سال برام سخت گذشت چون تا قبل از ازدواج نسترن اونقدر خام و نپخته به قضایا نگاه کرده بودم که نسترن بی هیچ دلیل واقعی عشقی شده بود عروسک ذهن من . در حالیکه واقعا عشقی این وسط نبوده . فقط دیدارهای مکرر و ارتباطی بچه گونه این تصور رو برای همه حتی برای خود ما دو تا به وجود آورده بوده که ما عاشق هم هستیم . در حالیکه اصلا این طور نیست . ببین یاسی من امشب میخوام با بابا صحبت کنم و حتی اگه اجازه بده با خود نسترن هم حرف بزنم . و بگم که چقدر داره احمقانه و سطحی فکر میکنه . میخوام به بابا خیلی چیزهای دیگه رو هم بگم .
در این لحظه ظرف بستنیش رو کنار گذاشت و با مهربونی خاصی دست من رو گرفت و خیره به چشمهام نگاه کرد و گفت : یاسی . فقط دلم نمیخواد تو نگران چیزی باشی . باشه؟ . دلم نمیخواد هیچ وقت اون چشمای خوشگلت رو اشکی ببینم . باشه؟
سعی کردم لبخندی به لب بیارم ولی مجید خیلی زود فهمید هنوز نگرانم بنابراین گفت : الهی قربون اون چشمات بشم . تو نگران نباش به خدا بعد از شنیدن حرفهای نسترن خودمم نگران عسل شدم . بهت قول میدم همه چی مرتب میشه . تو فقط نذار اون چشمات اشکی بشه باشه؟
مجید به قدری با محبت حرف میزد که برای لحظاتی در عمق وجودم حسی ناشناخته به تلاطم افتاد . برای لحظاتی احساس کردم نمیتونم بیشتر از این اجازه بدم مجید به چشمهام خیره باشه برای همین نگاهم رو به سمت خیابون که از شیشه ی کنارمون پیدا بود معطوف کردم . مجید هنوز دستم رو توی دستش نگه داشته بود و به صورتم خیره بود با صدای آرومی گفت : یاسی؟ . چرا صورتت رو برگردوندی اونطرف؟
جوابی برای این سوالش نداشتم چون دلیل کارم رو خودمم به وضوح نمیدونستم فقط حس میکردم دیگه هیچ قدرتی در خودم سراغ ندارم که به چشمهای مجید نگاه کنم . یه حس عجیبی بود . انگار از چیزی می ترسیدم یا خجالت میکشیدم . یه حس خیلی ناشناخته که تا حالا در خودم سراغ نداشتم . مثل این بود که انگار یه دروغ گنده گفته بودم و حالا میترسیدم به چشمهای مجید نگاه کنم و اون پی به راز من ببره!!!!
با مهربونی دستم رو توی دستش نوازش کرد و بعد گفت : خوب بسه دیگه . بلند شو بریم خونه . دیگه زیادی داریم معطل میکنیم .
توی راه برگشت هم هنوز اون حس در من بود سکوتی عجیب بین ما حکمفرما شده بود که شاید کمی هم برام آزار دهنده جلوه میکرد . وقتی رسیدیم خونه حس میکردم طولانی ترین مسیر ممکن رو در عمرم توی ماشین نشسته بودم وقتی داخل خونه شدیم مامان و بابا توی حیاط نشسته بودن و داشتن چایی میخوردن . علی هم رفته بود دنبال مهناز که با هم برن بیرون و بگردن . مجید کنار مامان و بابا نشست . مامان به من گفت که برم برای خودم و مجید چایی بیارم . مجید گفت که چایی نمیخواد فقط میخواد کمی با بابا صحبت کنه . مامان حس کرد نباید اونجا باشه ولی وقتی بلند شد مجید سریع گفت که حضور مامان برای صحبتهای مجید ضروریه و بعد برگشت به سمت من نگاه کرد و هیچی نگفت فقط با لبخند نگاهش رو ادامه داد . مامان خندید و گفت : یاسی جون قربونت بشم . این نگاه یعنی اینکه تو حضورت الزامی نیست .
به مجید نگاه کردم دیدم خنده ی توی صورتش عمیق تر شده . گفتم : منم نمیخواستم اینجا بمونم . کلی درس برای خوندن دارم خودم داشتم می رفتم .
مامان و بابا و مجید هرسه زدن زیر خنده خودمم از دروغی که گفته بودم خنده ام گرفت ولی بعدش رفتم داخل خونه . میدونستم مجید در مورد حرفهای نسترن میخواد با بابا و مامان صحبت کنه بنابراین خودمم دوست نداشتم اونجا باشم چون میتونستم حدس بزنم بابا اگه بفهمه نسترن چه چرندیاتی گفته چقدر عصبی میشه . رفتم به اتاقم و هر چند دقیقه یکبار از پشت پرده به حیاط نگاه میکردم و میدیدم هر سه دارن با هم صحبت میکنن ولی اثری از خشم و یا عصبانیت در چهره ی هیچکدوم نبود!!!
تقریبا دو ساعتی توی حیاط با هم حرف زدن . در طول این مدت منم کمی درس خوندم . مامان و بابا برای شام هم از مجیدخواستن که اونجا بمونه و اونم خیلی راحت قبول کرد و از مامان خواست که اجازه بده شام رو خودش درست کنه!!!من با تعجب نگاهش کردم . دیدم میخنده و بعد گفت : چیه بهم نمیاد آشپزی کنم؟
خندیدم و گفتم : نه .
سریع گفت : باشه پس تو کمکم کن .
بعد بلند شد دست من رو گرفت رو کرد به مامان و بابا و با خنده گفت : با اجازه ما بریم؟
بابا کمی به نظرم اومد توی فکر رفته ولی مامان با خنده گفت : خدا به دادمون برسه که امشب چی به خورد ما بدین شما دو تا .
مجید رو کرد به بابا و گفت : بابا شما چی؟اجازه میدین ما بریم؟
بابا با لبخند به هردوی ما نگاه کرد و گفت : فقط ما رو نکشین امشب . ما هزار تا آرزو داریم حالا حالا ها . مگه نه خانم؟
مامان و بابا و مجید کلی با هم شوخی کردن و منم گاهی از حرفهاشون به خنده می افتادم ولی برام عجیب بود!!!دو ساعت صحبت توی حیاط!!!اونم در مورد موضوع به اون مهمی!!!و حالا این خنده ها!!!البته بابا مشخص بود در عمق وجودش ضمن اینکه میگه و میخنده به چیزی هم داره فکر میکنه ولی کلا جو اونجوری نبود که من تصورش رو داشتم!!!
وقتی با مجید رفتیم به آشپزخونه مجید گفت : خوب چی بلدی درست کنی؟زود . زود .
به مجید نگاه کردم بازم همون حس اومد سراغم بنابراین سعی کردم یک کم به درونم تسلط پیدا کنم . مجید اومد نزدیکم و گفت : نخیر . مثل اینکه هنوز نگرانی . یاسی باور کن همه چی حل شد .
گفتم : تو همه چی رو به بابا و مامان گفتی؟
خندید و لپم رو گرفت و گفت : خانم خوشگله . بله . همه چی رو گفتم . هر چیزی که لازم بود بگم . و همه ی حرفهایی که باید میگفتم . و حرفهایی که برای خودمم خیلی مهم بود بهشون گفتم . که این مورد آخر از همه برام واجبتر بود . حالا میای با هم شام درست کنیم یا هنوز میخوای اینجا وایستی و .
گفتم : بابا و مامان از دست نسترن عصبی نشدن؟
جواب داد : ناراحت شدن ولی نذاشتم عصبی بشن . یاسی فدای اون صورت مثل ماهت بشم میشه حالا بریم سر درست کردن شام؟
اون شب من و مجید با هزار مکافات و خنده ماکارونی درست کردیم که دست آخر هم مامان به دادمون رسید وگرنه فکر نکنم اگر ما دو تا به واقع میخواستیم شام رو درست کنیم اون شام خوردنی میشد .
اون حس غریبی که بین خودم و مجید حس میکردم هم کم کم برام عادی شد و یک کم بیشتر از قبل وقتی با مجید حرف میزدم یا شوخی که باهام میکرد آرامش داشتم .
وسطهای شام خوردن بودیم که علی و مهناز هم اومدن و دیگه بساط خنده و شوخی سر شام درست کردن ما شدت گرفت و علی کلی سر به سر من و مجید گذاشت . بعد از شام هم تا دیر وقت مجید و مهناز خونه ی ما بودن . وقتی هم که رفتن من از شدت خستگی و خواب آلودگی خیلی زود رفتم به اتاقم و خوابیدم . صبح وقتی بیدار شدم بابا خیلی قبل از بیدار شدن من دوباره به چابهار برگشته بود . علی هم رفته بود سر کار . در حین صبحانه خوردن مامان گفت : یاسی؟ . دوست داری برای ادامه تحصیل از ایران بری؟
با تعجب نگاهی به مامان کردم و گفتم : برم؟!!!!کجا برم؟
مامان گفت : یه کشور خارجی .
خندیدم و گفتم : بر فرضم من دوست داشته باشم . مگه شما و بابا میگذارین من تنهایی برم یه کشور غریب؟
مامان در ضمنی که برای خودش چایی میریخت گفت : تنها که نه . مثلا شوهر کنی . با شوهرت بری؟
صبحانه ام رو تموم کرده بودم و باید راهی مدرسه میشدم از جام بلند شدم و مانتو ی مدرسه ام رو آوردم و شروع کردم به حاضر شدن برای رفتن در همون حال خندیدم و گفتم : اوووه . حالا خواستگارهای منم صف کشیدن جلوی در خونه . همه هم وضعشون توپ توپ . همه هم عازم خارج از کشور . ول کن مامان تو رو خدا . بذار درسم رو بخونم . ببین خودت داری پر روم میکنی ها .
مامان که داشت چاییش رو میخورد با نگاهی جدی سر تا پای من رو نگاه کرد و گفت : حالا جون مامان . یک کم فکر کن . اگه یه روز برات خواستگاری پیدا بشه که بخواد تو رو ازایران ببره . طوریکه بتونی خارج از کشور به درس و رشته ی مورد علاقه اتم برسی . حاضری زنش بشی؟
مقنعه ام رو سرم کردم و گفتم : ماماااااااااااااااااااان؟ . صبح اول صبحی شما هم گیر دادی به شوهر دادن من . کو حالا من درسم تموم بشه یه سال دیگه . بعدش تازه باید فکر کنکور و دانشگاه و .
مامان به میون حرفم اومد و خیلی جدی گفت : دیشب مجید تو رو از من و بابات خواستگاری کرده و گفته میخواد از ایران ببرتت .
مات و متحیر به مامان نگاه کردم بعد گفتم : از من؟!!!!!!!!!! . شما چی گفتین؟
مامان جواب داد : فعلا که یک سال از درست مونده . بابات و من هم گفتیم فعلا درست رو باید بخونی . ولی مجید میگه اگه خودت راضی باشی از اونجایی که متولد شش ماهه دوم هستی میشه یه عقد محضری بکنین و مجید شروع کنه به اقدام برای گرفتن پاسبورت و ویزا . درست که تموم شد یه جشن میگیرین بعدشم از ایران میرین . البته همه ی این برنامه ها بستگی به نظر نهایی خودت داره . من و بابات هیچ مخالفتی نداریم چون مثل علی . مجید رو میشناسیم و بهش اطمینان داریم . از طرفی مجید خیلی به تو علاقه پیدا کرده و مهمتر اینکه اون نسترن احمق هم حالیش میشه که مجید واقعا بهش علاقه ایی نداره و میشینه زندگیش رو میکنه . ولی بازم میگم یاسی . اینها همه فعلا در حد حرفه . مجید گفته تو رو توی فشار نگذاریم فقط در همین حد بهت بگیم . هر قدر هم خواستی میتونی روی این قضیه فکر کنی . ببینی میتونی با مجید .
از حرفهای مامان گیج شده بودم . حالت بهت و ناباوری عذابم میداد . مجید دیشب چی گفته بوده به مامان و بابا؟!!!!!!!!!!!!
با حالتی از بهت و منگی به مامان گفتم : مامان میشه فعلا دیگه چیزی نگین . من یه ذره قاطی کردم . الانم باید برم مدرسه .
و بعد کیف و کلاسورم رو برداشتم و از خونه اومدم بیرون .
ازخونه که خارج شدم درست مثل این بود که مشاعرم رو از دست دادم!!!گیج گیج بودم!!!تا سر خیابون برسم صد بار سر جام ایستادم و برای لحظاتی فکر کردم آخرشم نزدیک یک ربع دیر رسیدم به مدرسه و این برای من که همیشه از شاگردین ممتاز مدرسه بودم بی سابقه بود!!!هیچی از درسهای اونروز نفهمیدم و تمام مدت به رفتار مجید با خودم فکر میکردم . اونهمه خیره شدنهاش به صورتم . دست دور شونه هام انداختن هاش . طرز صحبت کردنش . همه و همه پس یه حس برادرانه نبوده!!!و من فکر میکردم همونطورکه من مجید رو مثل برادرم میدونم اونم من رو مثل خواهرش میدونه در حالیکه این یک فکر غلط بیشتر نبوده!!!!پس نسترن درست میگفت . اون در ابتدا چیزهایی رو حس کرده بوده که اون شب به من گفت آیا مجید هم تو رو مثل خواهراش دوست داره یا نه؟
نمیتونستم خوب فکر کنم . احساس خودم رو به مجید نمیفهمیدم . انگار سالهاست که ناشناسه برام و بر عکس روزهای پیش که برام از علی مهربونتر و برادروار دوستش داشتم حالا در افق مجهول ذهنم گمش داشتم میکردم!!!

باورم نمیشد مجید این کار رو کرده باشه!!!قرار بود با مامان اینها در مورد نسترن صحبت کنه و زندگی نسترن رو از پاشیدگی نجات بده . پس چی شد؟ . چرا حرف رو رسونده به خواستگاری از من؟
!!! اگه نسترن بفهمه چی؟!!!چه حالی میشه؟ . نسترن در مورد من چی فکر میکنه؟ . ولی من که در علاقه مند شدن مجید به خودم کاری نکرده بودم!!! .

گاهی حس عجیبی بهم دست میداد . یعنی واقعا مجید من رو دوست داره؟!!!چرا مجید به این قضیه فکر نکرده که اگه من با اون ازدواج کنم و نسترن هم واقعا مجید رو دوست داشته باشه و از روی هوسبازی عشقش به مجید بیدار نشده باشه . اونوقت چی میشه؟ .

احتمال بهم خوردن زندگی نسترن که بیشتر میشه!!!!!!!!!
کم کم احساس میکردم همه ی کلاس داره دور سرم میچرخه . حالم بد شده بود . دهنم تلخ تلخ . و دیگه هیچی نفهمیدم .
وقتی چشم بازکردم دیدم توی اتاق بهداشت مدرسه روی تخت خوابوندنم و معاون مدرسه به همراه مدیرمون توی اتاق هستن و خیلی هم از وضع من نگران به نظر میرسن . خانم رحیمی معاون مدرسه یه لیوان آب قند رو آروم آروم کمک کرد بخورم و گفت : با منزلتون تماس گرفتیم و چند دقیقه دیگه میان دنبالت .

در همین لحظه در اتاق باز شد و مامان با چهره ایی نگران به همراه یکی دیگه از دبیرهامون وارد اتاق شد . پشت سرشم علی اومد داخل . مامان بعد از خبردار شدن تلفنی با علی تماس میگیره اونم سریع خودش رو به خونه رسونده بوده تا بیان مدرسه و من رو ببرن خونه . وقتی از مدرسه اومدیم بیرون علی و مامان اول بردنم دکتر و دکتر هم تشخیص داد چیز مهمی نیست افت فشار باعث شده حالم بد بشه که میتونه دلیلش شرایط جسمی دختران در این سن باشه میتونه فشار عصبی باشه میتونه حتی دلیلش گرسنگی هم باشه که باعث افت قند خون و سپس افت فشار میشه و بعد از تجویز یک سری دارو و سرم من رو مرخص کرد . مامان و علی هر کاری کردن برای تزریق سرم راضی نشدم چون همیشه محیطهای مطب و بیمارستانها و کلینیکها بیشتر حالم رو بد میکرد . وقتی برگشتیم خونه ناهار رو که خوردم بعد خوردن یه قرص آرام بخش که دکتر بهم داده بود خیلی زود خوابم برد . بعد از ظهر که بیدار شدم از توی هال صدای بدری خانم و مهناز و نسرین رو به وضوح میشنیدم . روی تختم نشستم و کمی به صداها گوش کردم . از صدای خنده و صحبت مامان و بدری خانم معلوم بود که خیلی وقته اومدن . بلند شدم و یه شلوار جین از توی کمدم بیرون آوردم و به همراه یه تی شرت صورتی رنگ که بابا برام چند وقته پیش آورده بود پوشیدم . موهامم مرتب کردم . قبل اینکه از اتاقم برم بیرون یه نگاه به برنامه ی درسی فردام انداختم دیدم زیاد نمیتونم پیش بقیه بمونم چرا که باید فیزیک و زبان رو مرور میکردم . وقتی از اتاق بیرون رفتم . بدری خانم مثل همیشه با اون هیکل چاق و صورت مهربون و همیشه خندونش کلی قربون صدقه ام رفت و حسابی توی بغلش فشارم داد و بوسیدتم . ولی من کاملا حس میکردم این بوسیدن و قربون صدقه رفتن با همیشه فرق داره و خیلی عمیق تر شده . نسرین هم بیشتر از گذشته من رو توی بغلش گرفت و بوسید حتی مهنازم همین طور رفتار کرد . از احوالپرسیشون مشخص بود از طریق علی فهمیدن من حالم توی مدرسه بد شده و برای احوالپرسی من اومده بودن . حس خوبی نداشتم یه جور خجالت . یه جور حس تهی شدن در خودم میدیدم . نمیدونم چرا نمیتونستم افکارم رو جمع کنم . دختر بی جنبه ایی نبودم که با شنیدن خواستگاری یک پسر اینطوری بهم بریزم با اینکه۱۷سالم بیشتر نبود ولی کم و بیش خبر داشتم که توی فامیل و یا چند تا از همسایه ها من رو برای پسراشون از مامان خواستگاری لفظی کردن ولی این بار قضیه برام خیلی جدی شده بود . اونم از ناحیه ایی که تصورشم نمیکردم . نیم ساعت بعد با تمام اصراری که مامان برای نگه داشتن اونها برای شام داشت ولی گفتن که شام میخوان برن خونه ی نسرین و قبول نکردن آخر هم بعد از یه خداحافظی گرم با من و مامان علی اونها رو برد که برسونه . مشغول جمع کردن پیش دستی های میوه از روی میزهای کنار مبلها بودم که زنگ زدن . مامان با اف اف درب رو باز کرد و در حالیکه داشت میرفت سمت درب هال گفت : مجید هم اومد .

یکدفعه انگار چیزی توی دلم فرو ریخت . نمیدونم چرا رو به رو شدن با مجید اینقدر برام سخت شده بود . این مجید همون مجیدی بود که تا دیشب مثل علی بود برام ولی دقیقا از صبح اونروز جایگاهش توی ذهنم گم شده بود . حس میکردم یه غریبه اس که اصلا نمیشناسمش . فکرم کار نمیکرد و مغزم فرمانی نداشت برای من که بدونم حالا با این فرد که برام غریبه هستش باید چه رفتاری داشته باشم!!!

مامان قبل از اینکه درب هال رو باز کنه به آرومی رو کرد به من و گفت : یاسی جون قربونت بشم . میدونم حال خراب امروزت مال چی بوده . ببین عزیزم تو هیچ اجباری در قبول این مسئله نداری . مجید هم گفته تو فشار نذاریمت . ولی سعی کن اول خوب مجید رو برای خودت سبک و سنگین کنی . خوب خوب روش فکر کنی . حتی سعی کنی بیشتر بشناسیش بعد اگر دیدی واقعا اونی نیست که در آینده بتونه خوشبختت کنه جواب قطعیت رو بده . مجیدم از هیچی برات دریغ نخواهد کرد . هر چی دلت میخواد از الان تا یک سال دیگه که درست تموم میشه میتونی ازش بپرسی و با معیارهای ذهنی خودت سبک و سنگینش کنی . خودشم این حرف رو زده . پس توی این رفت و آمدها سعی کن به آینده ی خودت فکر کنی و مجید رو بهتر بشناسی .

در این لحظه مجید چند ضربه به درب هال زد و مامان درب رو بازکرد . مجید بعد از اینکه با مامان سلام و احوالپرسی کرد اومد داخل هال . خودم رو با جمع آوری ظرفهای پذیرایی سرگرم کرده بودم و سلام کوتاهی کردم . مامان رفت به آشپزخونه . مجید ایستاده بود و با لبخند نگام میکرد . سعی داشتم نگاهش نکنم . وقتی خواستم ظرفهای کثیف رو به آشپزخونه ببرم جلوی راهم رو گرفت و با لبخند و مهربونی که همیشه توی رفتارش دیده بودم سرش رو به سمت شونه ی چپش کج کرد و با انگشت نوک بینی من رو گرفت و گفت : نبینم یاسی خوشگله توی مدرسه حالش بد بشه ها .

سرم رو کشیدم عقب تا دستش از صورتم دور بشه . خواستم از کنارش رد بشم دوباره سد راهم شد و با شوخی و خنده گفت : نوچ . نمیشه . اول باید مالیات من رو بدی تا بعد اجازه عبور بهت بدم .

هنوز سعی داشتم بهش نگاه نکنم . نه میخندیدم . نه لبخند زده بودم . بشقابها توی دستم بود و به یقه ی لباس مجید نگاه میکردم که از میون دکمه های باز پیراهنش شمایل زیبای حضرت علی که به گردن داشت کاملا خودنمایی میکرد .

دوباره سرش رو کج کرد و کمی خم شد تا صورتش رو مقابل دید من قرار بده . صورتم رو به سمت پنجره های پذیرایی برگردوندم و با صدایی آروم گفتم : اذیت نکن مجید . بذار رد بشم . میخوام ظرفها رو ببرم آشپزخونه بعدشم میخوام برم سر درسم .

با لبخند نگاهم کرد و گفت : فقط یه نگاه . به یه نگاه کوچولو راضی ام . یه نگاه کوچولو بهم بنداز میرم کنار . جون مجید . یاسی؟ . یعنی اینقدر پرداخت این مالیات برات سخته؟

ناخودآگاه صورتم رو برگردوندم و نگاهم مستقیم به چشمهاش افتاد .

با صدایی آروم گفت : قربون اون ناز توی چشمات بشم من خانمی .

مامان از آشپزخونه با یه سینی چایی اومد بیرون و گفت : تا شما دو تا یه چایی بخورین من گلهای حیاط رو آب بدم . مجید سینی چایی رو از مامان گرفت و منم ظرفها رو بردم به آشپزخونه . مجید خواست کار آب دادن گلها رو انجام بده ولی مامان گفت که اون وارد نیست ممکنه گلها رو داغون کنه . مجیدم دیگه اصراری نکرد .

از آشپزخونه اومدم بیرون دیدم مامان رفت به حیاط . نمیدونم چرا یه لحظه تصمیم گرفتم دنبال مامان به حیاط برم از کنار مجید که گذشتم تا برم سمت درب هال یکدفعه مجید دستم رو گرفت و گفت : قرار نیست من و تو بریم توی حیاط . اگه قرار بود مامان خودش میگفت بیاین توی حیاط .

و بعد همونطور که هنوز دستم توی دستش بود من رو به همراه خودش به هال برگردوند و هر دو نشستیم . دستم رو به آرومی از دستش بیرون کشیدم و گفتم : مجید من درس دارم . تا یک ساعت پیشم خواب بودم نرسیدم درسم رو بخونم . میرم یک کم به درسام برسم .

تا از جام بلند شدم دوباره دستم رو گرفت و همونطورکه نشسته بود نگاهی عمیق و جدی اما پر از محبت به صورتم انداخت و گفت : تا الان نخوندنی . یه ساعته دیگه هم روش . بشین یاسی . میخوام یک کم صحبت کنیم .

به آرومی دوباره سرجام نشستم . به مجید نگاه نمیکردم ولی میدونستم مجید چشم ازم برنمیداره و تمام توجهش به رفتار منه . بعد به آرومی گفت : خوب؟ .

نگاهش کردم و گفتم : خوب چی؟

لبخندی زد و گفت : میدونم که در جریان قرارت دادن . میخوام بدونم میخوای به حرفهام فکر کنی یا نه؟ . میخوای مرد زندگیت بشم یا .

حس کردم تمام بدنم داغ شد . حس خجالت و بیگانگی با این صحبتهایی که از مجید میشنیدم داشت خفه ام میکرد . به میون حرف مجید رفتم و گفتم : مجید تو رو خدا .

سکوت کرد و سپس گفت : مجید تو رو خدا چی . ؟

آب دهنم رو فرو بردم و گفتم : ببین مجید . قرار ما این نبود . قرار بود دیشب تو حرفهای نسترن رو به مامان و بابا بگی .

با لبخند نگاهم کرد و گفت : خوب منم گفتم و در ادامه اش حرفهای مهمتری هم زدم .

گفتم : ولی مجید . من تو رو همیشه به چشم یه برادر دیدم . مثل علی .

لبخندش عمیق تر شد و گفت : خوب ببین در خودت این توان رو داری که از این به بعد من رو به چشم شوهر آینده ات ببینی؟ . منم نخواستم تو همین الان زن من بشی . الانم میخوام ببینم فقط حاضری به این قضیه فکر کنی یانه؟ . تا هر وقتم بخوای صبر میکنم .

چشمهای آبی و جذابش تا عمق وجودم داشت نفوذ میکرد . صدای ضربان قلبم رو به وضوح میشنیدم . حس عجیب و ناشناخته ایی بود برام .

به میز کنار راحتی که مجید نشسته بود چشم دوختم مجید دوباره با حالتی از محبت و شوخی سرش رو خم کرد تا چشمهامون همدیگرو ببینه و گفت : خانم خوشگله . جواب سوالم رو ندادی؟ . میخوای روی این قضیه فکر کنی یا نه؟

ناخودآگاه یاد نسترن توی ذهنم غوغایی به پا کرد . رو کردم به مجید و با نگرانی که در صدام موج میزد گفتم : مجید . تو در این بین اصلا به نسرتن فکر نکردی؟

لبخند روی لب مجید محو شد . کمی روی مبل جا به جا شد و چهره اش فوق العاده جدی شد دستم رو دوباره توی دستش گرفت و گفت : ببین خانم خوشگله . ببین یاسی عزیزم . من .

ناخود آگاه یاد نسترن توی ذهنم غوغایی به پا کرد . رو کردم به مجید و با نگرانی که در صدام موج میزد گفتم : مجید . تو در این بین اصلا به نسترن فکر نکردی؟

لبخند روی لب مجید محو شد . کمی روی مبل جا به جا شد و چهره اش فوق العاده جدی شد دستم رو دوباره توی دستش گرفت و گفت : ببین خانم خوشگله . ببین یاسی عزیزم . من چرا باید وقتی میخوام زندگی آینده ی خودم رو بسازم به کسی فکر کنم که هیچ نقشی توی زندگیم نداره . یاسی من دوستت دارم و این دوست داشتنمم الکی نیست . انتخابت کردم برای زندگی ایده آلی که همیشه توی ذهنم ساختمش . ببین یاسی . نسترن باید بفهمه که هیچی بین من و اون وجود نداره . نسترن داره حماقت میکنه و من هیچ قولی به کسی ندادم که به پای حماقتش خودم رو آتیش بزنم . تو گفتی تحت هیچ شرایطی نمیخوای عسل ناراحتی بکشه توی زندگیش بهت گفتم منم نگران عسلم ولی این دلیل نمیشه پا روی دلم بگذارم و از اینکه نکنه حتی خواستگاری من از تو منجر به پاشیدگی زندگی نسترن بشه دست بکشم . ببین یاسی . زندگی بازی نیست . لباس تن هم نیست که اگه امروز با یکی زندگی کردیم خوشمون نیومد فردا عوضش کنیم و یکی دیگه برداریم بپوشیمش . از همه ی این حرفها گذشته . تو اگر راضی بشی با من ازدواج کنی ما ایران نخواهیم موند که حتی یک در صد هم نسترن با دیدن مداوم ما فکرهای مزخرف و پوچش در اون بیدار بشه . !

مجید از جاش بلند شد و اومد کنار من روی مبل نشست و صورت من رو با دو تا دستش گرفت و به صورتم برای لحظاتی خیره شد و ادامه داد : ببین یاسی . من همه ی اونچه رو که میخوام در وجود تو پیدا کردم . زیبایی . نجابت . غرور . وقار . متانت . من واقعا دوستت دارم . نه مثل یک برادر بلکه به عنوان کسی که دوست دارم مال من بشی . تا همیشه و برای همیشه . بهت قول میدم اگه تو هم فکرهات رو بکنی و تصمیم بگیری که به احساس و علاقه ی من جواب مثبت بدی همه ی تلاشم رو برای خوشبختیت خواهم کرد . هر کاری که لازم باشه میکنم تا تو رو خوشبخت در کنار خودم داشته باشم .

به آرومی دستهای مجید رو از صورتم جدا کردم و گفتم : ولی مجید . تو میتونی این حس رو نسبت به نسترن داشته باشی اما من نمیتونم به خاطر آینده ی خودم نسبت به زندگی خواهرم بی تفاوت باشم . ازم نخواه که بی تفاوت باشم و فقط به خودم و آینده ی خودم فکر کنم .

مجید آب دهنش رو فرو داد و برای لحظاتی حس کردم تمام چشمش در دریایی از غم داره غرق میشه و بعد دوباره یک دستم رو توی دو دستش گرفت و گفت : یاسی معنی دوست داشتنم رو درک کن . به این زودی تصمیم نگیر . دارم بهت میگم از ایران میریم و اینجا نخواهیم بود که نسترن حتی ما رو ببینه .

بغض کرده بودم و سعی داشتم این بغض راه به چشمم پیدا نکنه و اشکم رو درنیاره ولی نشد و اشکم سرازیر شد و گفتم : ولی مجید . اگه نسترن واقعا دوستت داشته باشه چی؟ . اگه نسترن واقعا عشق و علاقه قلبی گذشته اش بیدار شده باشه چی؟ . من فکر میکنم اون واقعا دوستت داره که حاضره حتی از عسل هم .

مجید با حالتی که کلافه گی و عصبانیت از اون هویدا بود دست من رو رها کرد و از جاش بلند شد دو سه قدمی توی هال راه رفت و بعد برگشت سمت من و گفت : من چی؟ . این وسط من چی میشم؟ . یه ذره به من فکر کردی؟ . اصلا به من چه ربطی داره که نسترن چه حسی الان داره . مهم اینه که من هیچ حسی دیگه بهش ندارم . یاسی تو داری من رو از خودت دور میکنی چون نسترن اسیر هوس شده؟!!! . چون نسترن به علت یه هوس شوم حس مسئولیت مادرونه اش رو از یاد برده چرا من باید زخم خورده بشم؟!!! . یاسی من عاشقت شدم و بی نهایت هم دوستت دارم میتونی این حرفم رو درک کنی؟ . بر فرض هم تو من رو از خودت دور کنی فکر میکنی من به هوس نسترن جواب میدم؟ . نسترن وقتی زندگیش رو خراب کنه نه تنها در نظر من که در نظر هیچکس جایگاهی نخواهد داشت ولی اگه خوب فکرهات رو بکنی و عشق من رو باور کنی . هم من رو به نهایت عشق و آرزو و خوشبختیم رسوندی . هم خوشبختی تو رو با خون خودم تضمین میکنم . هم نسترن متوجه میشه که هیچ عشقی در من نسبت به اون وجود نداره . یاسی خواهش میکنم سریع و از روی احساس دلسوزانه و خواهرانه ایی که به نسترن داری تصمیم نگیر .

دوباره کنارم نشست و صورتم رو بین دو دستش گرفت و گفت : یاسی خواهش میکنم . فقط در جواب دادن به من عجله نکن . خوب به حرفهام فکر کن . به خدا دوستت دارم یاسی .

در همون حال که صورتم رو بین دو دستش گرفته بود با انگشتاش اشکهام رو پاک کرد و گفت : یاسی تو بیخود نگرانی . باور کن نسترن اینطوری بهتر میفهمه که حقیقت امر چیه . خواهش میکنم اگه فقط به خاطر نسترن میخوای جواب رد به من بدی این کار رو نکن . این کار عقلانی نیست . احساسی عمل نکن . خوب فکرهات رو بکن ببین اگه نمیتونی من رو قبول کنی به دلیلی به غیر از نسترن اونوقت خبرم کن . قول میدم با وجودی که واقعا عاشقتم ولی هیچ وقت مزاحمت نشم اما اگه دلیلت فقط نسترن هستش این رو بدون کارت غلطه . این راهش نیست . چون نسترن در اشتباه خودش بیشتر غرق میشه و زندگی عسل هم بیش از پیش تهدید میشه .

صدای حرف و صحبت از حیاط به گوش رسید . نسترن و حمید و عسل اومده بودن . از جام بلند شدم مجید هم بلند شد و سریع دستم رو گرفت و گفت : منم فهمیدم نسترن و حمید اومدن . ولی یاسی بذار ببینه که کنار هم نشستیم . بذار بفهمه .

با التماس دستم رو از دستش بیرون کشیدم و گفتم : مجید نه . تو رو خدا . یعنی فعلا نه . خواهش میکنم مجید . من اصلا نمیتونم تصور کنم وقتی بفهمه واکنشش چیه .

مجید دوباره اومد طرفم و بازوهای من رو گرفت و به صورتم خیره شد و گفت : الهی قربون اون اضطرابت بشم . بذار هر واکنشی میخواد داشته باشه . ولی بعدش میفهمه که .

با دو دستم به سینه ی مجید فشار آوردم و اون رو از خودم دور کردم و گفتم : ولی مجید شوهر نسترن هیچی از ماجرای گذشته ی شما دو تا نمیدونه . من نمیخوام واکنشی هم اگه میخواد صورت بگیره درحضور حمید باشه . به من فرصت بده مجید . تو رو خدا .

مجید این بار بهم نزدیکتر شد و با دستهاش سرم رو گرفت و پیشونیم رو به آرومی بوسید و گفت : باشه . باشه قشنگم . هر چقدر بخوای بهت فرصت میدم . فقط منطقی تصمیم بگیر . باشه؟

از مجید فاصله گرفتم و گفتم : بیا بریم توی حیاط . توی خونه نمونیم بهتره . اونها هم توی حیاط نشستن .

در همین لحظه نسترن درب هال رو باز کرد و من رو دید . مجید در زاویه ایی قرار گرفته بود که از راهروی جلوی درب که منتهی به هال بود مجید برای نسترن قابل دید نبود .

نسترن گفت : چطوری یاسی؟مامان میگفت امروز توی مدرسه حالت بد شده؟آره؟

سریع با نسترن سلام و احوالپرسی کردم و گفتم : داشتیم ما هم می اومدیم توی حیاط .

نسترن گفت : می اومدین؟!!!!!!!!!!

مجید وارد راهرو شد و خیلی عادی با نسترن سلام و احوالپرسی کرد و بعد هم درحینی که با حمید که در حیاط بود سلام و علیک میکرد از کنار نسترن گذشت و رفت به حیاط .

نسترن کمی ایستاد و خیره خیره به صورت من نگاه کرد . نمیدونستم چی باید بگم و معنی نگاه نسترن رو نمیفهمیدم .

در همین لحظه عسل وارد راهرو شد در حالیکه لباس رکابی لیمویی خوشگلی هم تنش بود و موهای مشکی و خوشگلش رو نسترن از دو طرف با گلسر براش بسته بود . رفتم به طرفش و بغلش کردم بعد برگشتم به نسترن نگاه کردم دیدم هنوز داره نگاهم میکنه!!!گفتم : نمیای بریم توی حیاط؟

جوابم رو نداد نگاهش رو ازم گرفت و از کنار من گذشت و وارد حیاط شد .

مجید و حمید مثل دفعات قبل گرم صحبت با هم شده بودن . مامان متوجه ی حال خراب نسترن شده بود . من با اینکه خودم رو با عسل سرگرم کرده بودم ولی اضطراب همه ی وجودم رو گرفته بود . نسترن سکوت کرده بود و حرفی نمیزد چند باری هم که مامان ازش چیزی پرسید اصلا متوجه نشد و مامان مجبور بود سوالش رو دوباره تکرار کنه . بیست دقیقه که گذشت نسترن از حمید خواست که برگردن خونه و با وجود جیغ و گریه ایی که عسل راه انداخت و دوست داشت بمونه خداحافظی کردن و رفتن .

وقتی اونها رفتن و درب حیاط رو بستیم احساس کردم پاهام داره میلرزه . دهنم دوباره تلخ شده بود . حس کردم سرم داره گیج میره . دستم رو به دیوار گرفتم که نیفتم . مجید سریع اومد کنارم و گفت : یاسی چیه؟ . حالت خوب نیست؟

مامان که داشت وارد هال میشد سریع برگشت توی حیاط و اومد طرف من و گفت : . ا . یاسی؟ . تو چرا اینطوری میشی امروز؟چته دختر؟

صدای مجید رو شنیدم که گفت : رنگش خیلی پریده .

و بعد دیگه هیچی نفهمیدم .

وقتی چشم بازکردم دیدم توی کیلینیک هستم . روی تخت با سرمی به رگ دستم .

مامان کنار تختم نشسته بود . مجید وارد اتاق شد و وقتی دید چشمم بازه لبخند مهربونی به لب آورد و گفت : دختر تو که ما رو کشتی؟ .

مامان برگشت و گفت : الهی شکر . مجید جان برو به دکتر بگو چشمش رو باز کرده .

در همین لحظه دکتر به همراه یک پرستار وارد اتاق شد .

13

وقتی برگشتیم خونه ساعت از۱۱گذشته بود . نگران درس فردام نبودم چون مامان برام از دکتر برای دو روز گواهی پزشکی گرفته بود تا استراحت کنم . دکتر گفته بود فشار عصبی شدید باعث شده که در یک روز دوبار فشارم پایین بیفته و بهتر دیده بود که در محیطی آروم این دو روز رو استراحت کنم .

مامان رفت به آشپزخونه تا شامی که مجید از بیرون گرفته بود رو روی میز بچینه . وقتی خواستم از روی مبل بلند بشم هنوزکمی ضعف و سرگیجه داشتم برای همین مجید که از وضع پیش اومده برای من با تمام ظاهر سازی که میکرد معلوم بود به شدت نگرانم شده سریع اومد و کمک کرد تا بلند بشم و برم به اتاقم . توی اتاق مانتوم رو از تنم بیرون آوردم و روی تختم نشستم . مجید هم روی صندلی کنار تختم نشست و با نگرانی گفت : یاسی؟ . اگه هنوز حس میکنی حالت بده دوباره ببرمت دکتر . ؟

سریع گفتم : وای نه تو رو خدا مجید . بسه دیگه . چیزیم نیست نگران نباش . فقط سرم سنگینه هنوز . دلم میخواد دراز بکشم .

روی تخت دراز کشیدم و مجید با پتوی نازکی که پایین تختم بود رویم رو پوشوند و دوباره نشست روی صندلی ولی صندلی رو جلوتر کشید که کاملا کنارم باشه بعد گفت : یاسی؟ . داشتم از ترس سکته میکردم . خبر نداری با دلم چیکار کردی که . به خدا هنوزم نگرانم .

لبخندی زدم و گفتم : ببخشید تو زحمت افتادی .

خندید و دستم رو گرفت و گفت : زحمت؟!!!زحمت چیه دختر . ؟توی حیاط وقتی یکدفعه از حال رفتی افتادی توی بغلم به خدا قسم مرگ خودم رو دیدم . یاسی . نمیتونی باور کنی چقدر بهت علاقه دارم . یعنی نمیتونی تصورشم بکنی . فقط این رو بهت بگم که طاقت هیچ مشکلی رو برات ندارم . یاسی خیلی دوست دارم . فقط این رو باور کن .

چقدر دلم میخواست هنوز مجید رو مثل علی دوستش داشتم . چقدر دلم میخواست نسترن رو اون روز اونطوری نمیدیدم . چقدر دلم میخواست به خودم اجازه ی عاشق شدن بدم . ولی اضطراب و نگرانی لحظه ایی رهام نمیکرد .

مجید به چشمهام خیره شده بود و سریع حسم رو فهمید و گفت : الهی فدای اون چشمهای نازت بشم . نگران نباش . همه چی درست میشه . تو فقط من رو از خودت دور نکن . بهت قول میدم هیچ مشکلی پیش نمیاد . یاسی به قرآن دلم نمیخواد هیچ وقت مریض حال روی تخت ببینمت .

بغض گلوم رو گرفت و گفتم : مجید؟

جواب داد : جون دل مجید . بگو عزیزم .

گفتم : نسترن خیلی ناراحت شد وقتی دید من و تو توی خونه تنها هستیم . تو ندیدی چطوری به من نگاه میکرد . مجید من دلم نمیخواد نسترن غصه بخوره . اون الان پیش خودش چی فکر کرده در مورد من؟

مجید دست من رو به لبش نزدیک کرد و به آورمی بوسید و گفت : یاسی . نسترن باید خیلی چیزها رو از راه درستش بفهمه و درک کنه . نسترن الان باید به زندگیش . به شوهرش . به دخترش فکر کنه . بر فرض هم که الان داره به تو و من که چرا تنها توی خونه بودیم یا چیکار میکردیم بخواد فکر کنه این یک کار صد درصد غلطه . بذار نسترن با خودش کنار بیاد . بذار بفهمه که زندگی هر کسی دست خودشه . این مشکلی که نسترن برای خودش داره درست میکنه به دست خودشم باید حل بشه . تو الان باید به من و خودت فکر کنی . به حرفهایی که بهت زدم . به زندگی که قول دادم برات بسازم . یاسی جون همون عسل که میدونم خیلی دوستش داری با فکرکردن به نسترن خودت رو از من دور نکن . به خدا خیلی دوستت دارم .

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : love-story
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 5.0   از  5 (0 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

اولین حرف کلمه ucsih چیست?