رمان قصه عشق قسمت 7 - اینفو
طالع بینی

رمان قصه عشق قسمت 7

کوروش توی ماشین جلوی درب ورودی ساختمون منتظر من نشسته بود و وقتی از ساختمون خارج شدم با صدای بلند که بشنوم گفت : از پله ها میای پایین مراقب باش نیفتی . پله ها حسابی خیس هستن .

بارون تازه بند اومده بود و پله ها ی مرمر سفید ساختمون با کوچکترین غفلت در راه رفتن از سوی هرکسی ممکن بود باعث زمین خوردن طرف بشه برای همین با احتیاط از پله ها که تعداشون کم هم نبود پایین اومدم و در تمام اون لحظات کوروش با نگاهی نگران به من چشم دوخته بود . برای لحظاتی که نگاهم بهش افتاد حس کردم کوروش به من نگاه میکنه ولی مثل این هستش که قبلا دیده کسی روی این پله ها سر خورده باشه .

وقتی توی ماشین نشستم و کوروش ماشین رو به حرکت در آورد با لبخند گفتم : جوری نگاه میکردی که انگار خودت قبلا تجربه ی زمین خوردن توی این پله ها رو داشتی .

کوروش برای لحظاتی به من نگاه کرد و گفت : یاسی تو بعضی وقتها خیلی خوب نگاه رو معنی میکنی . راستش رو بخوای دقیقا الان که تو از پله ها پایین می اومدی یاد روزی افتادم که اینجا بودم و مادر بنی در حالیکه بنی رو باردار بود دقیقا به خاطر خیسی ناشی از بارون روی پله ها به زمین افتاد و باعث شد دو شب بیمارستان بستری بشه . شب بدی بود .

کوروش مستقیم به مسیر خیره شده بود . نگاهش کردم و گفتم : مثل اینکه تو اون وقتها که پدر و مادر بنی از هم جدا نشده بودن بیشتر وقتت رو با اونها میگذروندی درسته؟

کوروش با حرکت سر حرفم رو تایید کرد ولی حرف دیگه ایی نزد منم نخواستم ادامه بدم چون فکر دیگه ایی به ذهنم اومد و اون تعویض لباسم بود بنابراین به کوروش گفتم : میشه لطفا قبل از اینکه به منزل خودتون بریم من رو ببری خونه ی خودمون آخه لباسم برای امشب مناسب نیست .
کوروش به میون حرفم اومد و گفت : نه این چه حرفیه . لباست خیلی هم مناسب و خوبه . امشب یه جمع خونوادگی هستش . لزومی نداره خودت رو در قید و بند یک لباس رسمی بگذاری . احتیاجی نیست . فکرشم نکن .
کوروش درست میگفت وقتی به منزل اونها رسیدیم یک جمع صمیمی و صد در صد خانوادگی بود . کتی با شوق و مهمون نوازی زیاد با من رفتار میکرد و وقتی دوست دختر داریوش هم به جمع ما اضافه شداز اونجایی که ملیت هندوستانی داشت خیلی خونگرم تر از من بود و در نتیجه جمع صفای بیشتری به خودش گرفت . دقایقی بعد از صرف شام آقای عامری و کوروش به همراه داریوش به اتاق مطالعه ی آقای عامری رفته و در رو هم بستن . کتی گفت که چون آقای عامری خیلی دیر به دیر به سوئیس میاد وقتی هم میاد بیشتر وقتش رو برای دو تا پسرش میگذاره و احتمالا اون شب هم هر سه با هم کارهایی داشتن که ترجیح داده بودن با حرفهاشون خانمها رو خسته نکنن .

اون شب هر قدر من اصرار کردم به خونه ی خودم برگردم آقای عامری و کتی که میدونستن مجید نیست به خاطر تنها بودن من با رفتنم موافقت نکردن و کتی خیلی زود اتاق خوابی رو برای خواب شب من مهیا کرد . برام خیلی سخت بود ولی کتی مثل یک مادر مهربون رفتار میکرد وقتی من رو به اون اتاق راهنمایی کرد صورتم رو بوسید و زیاد معطل نکرد و رفت . به دور و بر اتاق نگاه کردم کتی حتی یکی از لباس خوابهای خودشم برای راحتی من گذاشته بود و جالبتر اینکه قرصی رو که هر شب مصرف میکردم با لیوانی آب روی میز کنار تختم قرار داده بودن که حدس زدم باید کار کوروش باشه . بعد از خوردن قرص و تعویض لباسم خستگی طول روز باعث شد برخلاف تصورم خیلی زود به خواب برم .

با وجود تمام مخالفتهای من خانواده ی عامری با مهمان نوازی مطلق سه روز من رو در منزلشون نگه داشتن و در این مدت آقای عامری وقتی گاهی به شرکت رفت و آمد میکرد خبر سلامتی مجید رو هم برام می آورد و دیگه نگرانی نداشتم غیر از انتظار بازگشت مجید . غروب روز سوم بود که از کوروش خواهش کردم من رو به خونه ام برگردونه که باز هم با مخالفت شدید کتی و آقای عامری مواجه شدم و بالاخره تونستم راضیشون کنم که فقط برای یه سرکشی میخوام به منزل برگردم و شب دوباره برخواهم گشت و اونها راضی به رفتن موقت من شدن .
با کوروش به خونه برگشتم وقتی وارد خونه شدم به قصد برداشتن چند دست لباس گرم که این روزها لازمم میشد چون هوا رو به سردی رفته بود به سمت اتاق خواب راهی شدم . کوروش توی هال ایستاد و به عکسهایی از عروسی من و مجید که چند وقت پیش از ایران برامون فرستاده بودن و به دیوار زده بودیم خیره شد و گفت : چقدر عکسهای زیبایی هستن .
با لبخند جواب دادم : آره شب خیلی قشنگی بود . البته فقط لحظاتی که در ایران بودیم یاد آوری بعدش که باید خداحافظی میکردم زیاد برام جالب نیست .
برگشتم که به سمت اتاق خواب برم متوجه شدم چراغ پیغام گیر تلفن خاموش و روشن میشه نگاهی به کانتر تلفن انداختم و متوجه شدم در این مدت که نبودم۲۱تماس تلفنی داشتم با تعجب دکمه ی پخش رو زدم و به سمت اتاق خواب راهی شدم تا در ضمنی که لباس برمیدارم پیغامها رو هم گوش کنم .
وارد اتاق خواب شدم و درب کمد رو باز کردم در عین حال پیغامها هم پخش میشد
۱ : . صدای بوق ممتد . صدای مامان که به شدت نگران بود
مامان : الو؟ . یاسی؟ . خونه ایی؟ . گوشی رو بردار عزیزم . سکوت و بعد تلفن قطع شد .
۲ : . صدای بوق ممتد . صدای مامان این بار با گریه
مامان : الو؟ . یاسی؟ . قربونت بشم . وردار گوشی رو . چرا با من حرف نمیزنی عزیزم . به خدا منم همین الان فهمیدم . (صدای گریه شدت گرفت و بعد گوشی قطع شد)
۳ : . صدای بوق ممتد . صدای عصبی علی
علی : یاسی؟ . اگه خونه ایی گوشی رو بردار . یاسی ما همه اینجا به اندازه ی کافی اعصابمون بهم ریخته . تو دیگه داغون ترمون نکن . گوشی رو بردار . (سکوت و بعد گوشی قطع شد)
۴ : . صدای بوق ممتد . صدای مامان مجید که با گریه صحبت میکرد
بدری خانم : الو؟ . یاسی؟ . گوشی رو بردار قربونت بشم . مجید اگه پسر منه . من که شیرم رو حلالش نمیکنم . به قرآن نفرینش کردم . این روزها میشینم پا میشم میکوبم به سینه ام نفرینش میکنم . یاسی تو رو قرآن یه وقت فکر نکنی ما خبر داشتیم . به قرآن نه . منم الان از بچه ها شنیدم . یاسی عزیز دلم گوشی رو بر .

توی اتاق خواب بین دو در باز کمد ایستاده بودم و با چشمای از حدقه بیرون زده به پیغامها گوش میکردم که صدا قطع شد اومدم از اتاق بیرون و با تعجب به تلفن خیره شده بودم که دیدم کوروش کنار تلفن ایستاده و دکمه ی خاموش اون رو زده و به من نگاه میکنه .
رفتم سمت تلفن تا دکمه ی پخش رو دوباره بزنم که کوروش خواست مانع بشه دوباره خواستم این کار رو بکنم که هر دو دست من رو گرفت و گفت : یاسی .
با بهت و ناباوری و گیجی مفرط فریاد زدم : چرا اینجوری میکنی؟!!!!!!!!!!میخوام ببینم بقیه اش چیه .
کوروش دستهای من رو با دو دستش گرفته بود و گفت : یاسی . خواهش میکنم . من برات توضیح میدم .
حالا دیگه احساس میکردم صدام از اعماق وجودم که چاهی ژرف و بی انتها شده خارج میشه به چشمهای کوروش خیره شدم و گفتم : چی رو توضیح میدی؟ . توی ایران چه اتفاقی افتاده که تو میدونی و من خبر ندارم؟!!!!
کوروش به آهستگی به من نزدیک شد و گفت : یاسی توی ایران هیچ اتفاقی نیفتاده . خیالت راحت باشه .
دوباره به سمت تلفن رفتم که دکمه ی پخش رو بزنم ولی این بار کوروش با جدیت بازوهای من رو گرفت و گفت : یاسی .
کوروش رو با فشار دستم عقب زدم و دکمه ی پخش رو فشار دادم :
ادامه ی مکالمه ی بدری خانم :
: . بردار . یاسی خدا پسر من رو ذلیل کنه ولی خدا خواهر تو رو هم خیر نده که باعث و بانی این آبرو ریزی شده . (صدای گریه شدیتر شد) . ارتباط قطع شد
اشک مثل سیل از چشمم جاری شده بود و به کوروش نگاه کردم
۵ : . بوق ممتد . صدای مامان که گریه میکرد
مامان : یاسی . الهی قربونت بشم . گوشی رو بردار مادر من دارم دق میکنم .
نفسم تنگ شد و درد شدیدی توی قفسه ی سینه ام حس کردم . به آهستگی نشستم روی نزدیک ترین مبل توی هال .
دوباره بوق ممتد . ولی این بار کوروش با عصبانیت دکمه ی خاموش رو زد و به سمت من برگشت .
با صدایی گرفته گفتم : مجید ایتالیا نرفته بوده!!!؟ . امکان نداره!!! . من خودم رفتم فرودگاه دیدمش که رفت . !!!!
کوروش کنار من نشست و گفت : یاسی . مجید به ایتالیا رفته بوده . هیچ شکی در این نیست .
با تعجب نگاه بی رمقم رو به کوروش دوختم و گفتم : رفته بوده!!!یعنی چی؟ . مگه الان ایتالیا نیست؟
کوروش در حالیکه به شدت از وضع ایجاد شده برای من نگران شده بود گفت : الان دیگه نه . اون دیشب به سوئیس برگشته .
گفتم : دیشب!!!!دیشب برگشته؟!!!!پس چرا به من اطلاع نداده؟!!!!!
کوروش از بین داروهای من که روی میز کنار هال بود خیلی سریع دو تا از قرصهام رو با یه لیوان آب آورد و گفت : یاسی . این دو تا قرصت رو بخور . یک کم که آروم بشی با هم صحبت میکنیم .
و بعد لیوان آب رو به طرف من گرفت و قبل از اینکه قرصها رو بخورم دارویی هم به رگم دستم تزریق کرد . قرصها رو در حالیکه دستام به لرزش بدی دچار شده بود با آب خوردم . یخ کرده بودم و دوباره حس میکردم صدای ضربان قلبم به شدت توی گوشهام میپیچه . درد بدی توی قفسه ی سینه ام حس میکردم که نسبت به دفعات قبل شدیدتر بود . کوروش مچ دستم رو گرفت تا نبضم رو معاینه کنه . با صدای ضعیفی که تمام قدرتم در اون لحظه بود گفتم : کوروش؟ . نمیخوام بیشتر از این منتظر بمونم . هر چی میدونی رو بهم بگو . تو خودت میدونی که من چه مشکلی دارم . پس اضطرابم رو بیشتر نکن . بهم بگو چرا اگر مجید دیشب به سوئیس برگشته به من هنوز اطلاعی نداده؟!!!خواهش میکنم کوروش . بگو .
کوروش در حالیکه به دقت نبضم رو معاینه میکرد نگاهی کوتاه به عکسهای عروسی روی دیوار کرد و بعد نگاهش رو به صورت من دوخت و گفت : یاسی . باشه بهت میگم . چون دیگه فکر میکنم نمیشه چیزی رو ازت پنهان کرد . مجید به سوئیس برگشته ولی فعلا در برن هستش و هنوز به زوریخ نیومده . خیلی مسائل هست که برای منم سوال شده . و مهمترین مسئله اینه که مجید با توجه به اینکه میدونست من و پدرم و داریوش خیلی راحت از اخبار شرکت آگاهی داریم این دروغ بچه گانه چی بود در رابطه با ماموریت به ایتالیا گفته . ببین یاسی . هیچ ماموریتی از طرف شرکت در کار نبوده . من از همون شب مهمونی که تو بهم گفتی مجید برای ماموریت میره به ایتالیا حس بدی بهم دست داد . شاید هم به من مربوط نبوده ولی من از چیزی که همیشه متنفرم دروغ و خیانت توی زندگی هست . و اون شب حس کردم مجید .
اشکام بی امان از چشمام سرازیر شده بود و نفسم به سختی یاریم میکرد برای همین کوروش گفت : یاسی . بلند شو بریم خونه ی ما . توی راه برات همه چیز رو میگم . اجازه بده داروهایی که خوردی کمی اثر پذیریشون شروع بشه بعدش برات .
با التماس گفتم : کوروش . خواهش میکنم . بگو .
کوروش قبل از اینکه ادامه ی حرفش رو بگه کمک کرد روی کاناپه ی کنار هال دراز بکشم و بعد خودشم کنارم نشست و گفت : ببین یاسی . من یه ذره زیادی کنجکاوی کردم و این طور که فهمیدم مجید از یک ماه قبل از رفتنش به ایتالیا تلفنهای مکرری از یونان داشته و کاشف به عمل اومد این تلفنها از طرف خواهرت بوده . اون در ترکیه مدتی اقامت داشته و بعد به طور قاچاق خودش رو به یونان میرسونه در اونجا دچار مشکل شدید مالی میشه چرا که موقع حرکتش از ترکیه به یونان تمام پولهاش رو بنا به دلایلی از دست میده و چون رسوندن پول بهش از ایران از طرف والدین تو امکان نداشته از طریق آدرس اینترنتی که از شرکت ما به دست میاره میتونه با مدیریت شرکت در سوئیس تماس بگیره و بعد از معرفی خودش خیلی راحت چندین و چندین بار با مجید تماس تلفنی برقرار میکنه و گویا شرایط خودش رو در یونان به مجید میگه . مدتی از مکالمات اولیه ی اونها میگذره و من نمیدونم در اون مدت چه اتفاقاتی می افته که مدتی بعد گویا خواهرت از راه یونان میتونه خودش رو به ایتالیا برسونه که صد البته در این خصوص کمک مالی که از طرف شرکت و با نام مجید به یونان ارسال شده میتونه مدرک خوبی در ساپورت کردن خواهرت و رسیدنش به ایتالیا باشه . و بعد مجید نمیدونم به چه دلیلی تصمیم میگیره مقدمات سفر خواهرت رو به سوئیس فراهم کنه . بارها و بارها به سفارت رفته و بازم از طریق افراد ذی نفوذ شرکت در سفارتهای ایتالیا و ایران در سوئیس خیلی کارها انجام میده ولی در نهایت بنا به قوانین حاکم بر مهاجرت مجبور میشه خودش به ایتالیا بره و شخصا خواهرت رو به سوئیس بیاره .
کوروش سکوت کرد و من بی صبرانه منتظر ادامه ی حرفاش بودم . دیدم همچنان تمایلش به سکوت بیشتر شده برای همین گفتم : خوب کوروش . تا اینجای مسئله اونقدرها هم غیر قابل تحمل نیست . فقط چرا از من پنهان کرده این موضوع رو؟!!! . و یا اینکه حالا که برگشته چرا در برن مونده؟!!! . چرا به زوریخ برنگشته؟!!! . اصلا ببینم الان که برگشته با نسترن اومده اینجا یا تنهاس . ؟ . تو رو خدا کوروش حرف بزن . این سکوت بیشتر داره عصبیم میکنه .
کوروش چهره اش کمی با دقایق قبل تفاوت کرده بود و گویی توی ذهنش دنبال جملات میگشت . نگاه دقیقی به من کرد و گفت : یاسی . اصل موضوع همین هست که میخوام بهت بگم . ولی باید قول بدی به اعصابت مسلط باشی . باشه؟
با سر قول دادم ولی در اون لحظه فقط خدا میدونه در چه حالی بودم . دیگه صدای ضربان قلبم توی گوشم نمیپیچید بلکه حس میکردم دارم داغ میشم . داغ داغ . همون عرق کلافه کننده رو در کف دستهام حس میکردم و نفسهام کندتر و سختتر از قبل شده بود کاملا حس میکردم کم کم دارم حسهام رو از دست میدم و هر لحظه به بیهوشی نزدیک میشم اما مقاومت میکردم تا جملات آخر کوروش رو بشنوم .
کوروش ادامه داد : مجید وقتی به ایتالیا میره در واقع همه ی کارها رو از قبل در سوئیس و از طریق سفارت و قوانین مهاجرت انجام داده بوده . ببین یاسی . مجید برای اینکه بتونه نسترن رو به سوئیس بیاره باید دلیل محکمی درست میکرده و هیچ دلیلی محکمتر از این نبوده که نسترن همسر قانونی مجید بشه . یاسی متاسفم که این رو میگم . ولی مجید در سفارت ایران خواهر تو رو عقد کرده بوده و با مدرک قوی و رعایت کامل قوانین مهاجرت به ایتالیا میره و در کمترین زمان ممکن و خرج پولی هنگفت و گرفتن یک وکیل عالی در ایتالیا موفق میشه نسترن رو با خودش به سوئیس بیاره و الان هر دو در برن هستن .
خیره به کوروش نگاه میکردم . دیگه حتی قدرت پلک زدن هم نداشتم . اشکهام پشت سر هم از چشمم بیرون می اومد . جملات آخر کوروش بارها و بارها توی گوشم تکرار شد . باور نمیکردم . یعنی مجید . مجید من . مجیدی که اینهمه عاشق من بود . حالا نسترن رو عقد کرده . و با خودش به سوئیس آورده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! . پس اونهمه عشق چی شد؟ . مجید میگفت عاشقمه . میخواد قشنگترین زندگی رو برای من بسازه . این بود اون زندگی که قولش رو بهم داده بود . خدایا . نسترن . من چه بدی توی زندگیم مرتکب شده بودم که خدا اینطوری میخواست مجازاتم کنه؟ . به کدامین گناه؟ . من که به کسی آزاری نرسونده بودم . خدایا کجایی؟ . خدای من کجاس؟ . اصلا خدایی دارم که صدا و بغض خفه شده توی قلب من رو الان بشنوه .
کوروش از جاش بلند شد و به سمت من اومد . به سختی از روی کاناپه بلند شدم و کوروش کمکم کرد و گفت : چیه یاسی؟ . حالت خوبه؟ . چیکار میخوای بکنی؟بگو من برات انجام میدم . تو الان حالت خوب نیست . نباید راه بری .

با صدایی که میدونم به سختی قابل شنیدن بود گفتم : کوروش . من رو از این خونه ببر بیرون . نه . صبر کن . باید وسایلم رو جمع کنم . کمکم کن . میخوام از اینجا برم . نمیخوام توی این خونه بمونم . من رو از اینجا ببر .
کوروش نگاه غمگینی به صورتم کرد . شاید در اون لحظه دلش به حال من میسوخت . من . دختری که با هزار امید به این کشور قدم گذاشت تا زندگی جدید و قشنگی در کنار کسیکه خودش رو عاشق اون خونده بود بسازه . دختری که به قول نسترن ناقص بود و هیچ مردی اون رو نگه نمیداشت . نسترن درست گفته بود . چقدر زود به حرف نسترن و حقیقت تلخی رسیده بودم . ولی حق من این نبود .
قلبم به شدت درد گرفت طوریکه زانوهام خم شد و اگر کوروش من رو نگرفته بود به زمین افتاده بودم . کوروش آروم آروم کمکم کرد دوباره صاف بایستم ولی درد امانم رو گرفته بود و اشک لحظه ایی رهام نمیکرد دلم میخواست فریاد بکشم ولی قدرتی نداشتم با صدایی ضعیفتر از قبل گفتم : کوروش من رو از این خونه ببر بیرون .
کوروش کیفم رو از روی مبل برداشت و گفت : باشه . بریم خونه پیش مامان و بابا .
سریع گفتم : نه . نه . مطمئنم اونها هم مثل تو از قضیه خبر دارن و دلیل حمایت این چند روزشونم همین بوده . نه کوروش . من رو ببر پیش بنی . میخوام پیش بنی باشم . حداقل تا وقتی بتونم درست تصمیم بگیرم و پدر بنی برنگشته میخوام اونجا باشم . خواهش میکنم کوروش نمیخوام جایی باشم که دیگران از ماجرا خبر داشته باشن و دلشون برام بسوزه . من رو ببر پیش بنی .
کوروش نگاه غمگین و عمیقی به صورتم کرد و گفت : باشه . باشه . میبرمت پیش بنی .
به سختی همراه با کوروش از خونه اومدم بیرون بدون اینکه کوچکترین وسیله ایی از خونه بردارم وقتی توی ماشین نشستم حس میکردم هر لحظه حالم داره بدتر میشه چرا که سستی عضلاتم هر لحظه بیشتر میشد . تمام مسیر حالتی از گیجی داشتم کوروش دائم این جمله رو تکرار میکرد : یاسی . نترس . حالت بد نشده . اثر داروهات هستش که داره بی حست میکنه . یاسی . میدونم درد قفسه ی سینه ات الان کم شده . یاسی . سعی کن نفس عمیق بکشی . یاسی . یاسی .
کم کم همه چیز برام تار شد و دیگه هیچی نفهمیدم .
وقتی چشم باز کردم برای لحظاتی نمیدونستم کجا هستم . احساس میکردم بدنم سنگین شده و گویی از یه خواب خیلی طولانی بیدار شدم . با سختی و به آهستگی سرم رو برگردوندم دیدم به دستم سرم وصل کردن . توی بیمارستان نبودم . کسی کنار تختم نشسته بود و در حالیکه دستم رو گرفته بود سرشم روی تخت گذاشته بود . باورم نمیشد . مجید بود . روی صندلی کنار تخت نشسته بود . نمیتونستم دستم رو از دستش بیرون بکشم چون سرم داشتم و از طرفی حس کردم مجید داره گریه میکنه . نه . اشتباه نمی کردم . این مجید من بود . همون مجیدی که همیشه میگفت عاشقمه . ولی چرا اینجوری؟ . کی برگشته بوده؟ .
با صدایی ضعیف گفتم : مجید؟
سرش رو بلند کرد . تمام صورتش از اشک خیس بود . وقتی دید چشم باز کردم از روی صندلیش بلند شد و با دو دستش صورتم رو گرفت و در حالیکه تمام صورتم رو غرق بوسه میکرد گفت : جونم عزیزم؟ . جونم؟بگو .
بغض گلوم رو گرفت و اشک تمام چشمام رو پر کرد . من عاشق مجید بودم ولی در عین حال ازش دلگیر هم شده بودم . یادآوری اونچه که از وقایع قبل توی ذهنم بود باورش برام سخت و در عین حال انکار ناپذیر بود بنابراین گفتم : مجید برو از این اتاق بیرون . من حقم این نبود . تو اگه به خودم میگفتی که نسترن رو اینقدر دوستش داری . من خیلی زودتر از اینها خودم رو از زندگیت می .

دستش رو گذاشت روی لبم و گفت : یاسی . خواهش میکنم . یاسی التماست میکنم قبل ازاینکه هر حرف دیگه ایی بزنی به من فرصت بدی . فرصت بدی که منم حرف بزنم . به خدا یاسی عاشقتم . یاسی من بدون تو میمیرم . یاسی نگو از این اتاق برم بیرون . به خدا یاسی همه چیز رو برات میگم . بعدش اگه بازم نظرت این بود که از اتاق برم بیرون با اینکه بدون تو میمیرم ولی باشه . میرم . میرم یه جا خودم رو گم و گور میکنم تا تو راحت باشی . فقط بذار همه چی رو بگم .
با گریه گفتم : چی رو میخوای بگی؟ . چی داری که بگی؟ . مجید تو به من دروغ گفتی . تو رفتی نسترن رو عقد کردی . من چطور میتونم دیگه روی تو حساب کنم . تو تمام شخصیت من رو نابود کردی . مجید چرا؟ . نه . نمیخوام . برو .
صدای آقای عامری رو شنیدم که گفت : ولی یاسی دخترم . تو باید به حرفهای مجید گوش کنی .
صورتم رو برگردوندم دیدم آقای عامری در انتهای اتاق روی مبلی کنار پنجره نشسته و در اونطرفتر هم کوروش در حالیکه دستهاش رو به روی سینه گره کرده ایستاده . کوروش با سر حرف آقای عامری رو تایید کرد . با این حال گفتم : نه . هیچی نمیخوام بدونم . هیچی .
اینبار کوروش گفت : یاسی . ولی تو برای هر تصمیمی هم که بخوای بگیری باید قبلش حرفهای مجید و دلیل تمام این اتفاقات رو بدونی . بعدش هر تصمیمی خواستی بگیر . تو از دیشب که توی ماشین بی هوش شدی تا الان یک لحظه هم چشم باز نکردی . الان۱۶ساعته که در واقع به نوعی بیهوش بودی . مجید۵ساعت پیش رسید زوریخ و وقتی دیده تو خونه نیستی به همراه پدر که ماجرا رو میدونست به اینجا اومده . مجید یک ثانیه از کنار تخت دور نشده . مجید در تمام لحظات یک عاشق واقعیه . به حرفهاش گوش کن .
بعد رو کرد به پدرش و گفت : بهتره ما دیگه بریم بیرون . مجید باید حرفهاش رو به یاسی بگه . بهتره تنهاشون بگذاریم .
آقای عامری و کوروش اتاق رو ترک کردن و مجید دوباره روی صندلی کنار تخت نشست ولی همچنان دست من توی دستش بود و گفت : یاسی . دوستت دارم به خدا . هیچ وقت دلم نمیخواسته کاری کنم که ناراحت بشی چه برسه به اینکه کاری کنم اون قلبت که زندگی من به تپش اون بستگی داره اینطوری باعث بشه روی تخت بیفتی . همه ی اتفاقهایی که پیش اومده برخلاف تصور همه از۴ماه پیش شروع شد . یاسی یک درصد هم به این فکر نکن که من عاشق نسترنم من هیچ علاقه ایی به نسترن ندارم به چشمات قسم یاسی . همه چیز در شرایطی باور نکردنی پیش اومد . نسترن توی یونان به وضع بدی گرفتار شده بود . پولهاش رو ازش دزدیده بودن . به خدا اولش نمیخواستم هیچ کاری براش بکنم . ولی وقتی فهمیدم داره توی منجلاب بدی می افته نتونستم طاقت بیارم . یاسی من سر سفره ی پدر و مادر تو بارها و بارها نون و نمک خوردم الانم عاشق تو هستم . و خواهم بود . من هیچ وقت زندگیم رو خراب نمیکنم . اونم زندگی با تویی که می پرستمت . یاسی . نسترن توی یونان به کمک یکی از دوستای ایرانیش که اونم مثل خودش از ترکیه اومده بوده آدرس شرکت رو توی اینترنت پیدا کرده بودن . با من تماس گرفت . شرایط بی پولیش رو گفت ولی من اهمیتی ندادم . بارها و بارها تلفن کرد . ولی نمیخواستم براش کاری کنم . از طرفی میدونستم اگه به تو بگم با توجه به شناختی که ازت داشتم تمام ناراحتیهات از دست نسترن رو فراموش میکردی و من رو مجبور میکردی کمکش کنم . اولها به این خاطر ازت پنهان کردم ولی بعد دوستش با من تماس گرفت و گفت نسترن به اعتیاد رو آورده و هر روزم داره بدتر میشه . گفت اگه کمکش نکنم ممکنه برای گذرون زندگی دست به هر کثافتکاری دیگه ایی هم بزنه . بازم باور نکردم . تا اینکه تلفنهای مجدد خود نسترن دوباره شروع شد . صداش عوض شده بود . کم کم مطمئن شدم . دیگه نمیتونستم کاری نکنم از طرفی می ترسیدم بهت بگم طاقت نیاری و از همه بدتر به مامانت هم توی ایران خبر بدی که نسترن چه اتفاقی داره براش میفته . یاسی من تو رو خوب میشناسم . تو حتی تحمل شنیدن این خبر هم نداشتی برای همین شروع کردم براش پول فرستادن ولی اون به جای اینکه توی یونان بمونه و دست از حماقتش برداره مقداری از پولها رو صرف مواد کرد و با مقدار دیگه هم که در سه نوبت براش فرستاده بودم باز به طور قاچاق خودش رو به ایتالیا رسوند . یاسی٬نسترن تازه به اعتیاد رو نیاورده بوده . از وقتی پاش به ترکیه میرسه خودش رو آلوده کرده بوده . یعنی دقیقا نزدیک به شش ماه در مرکز اعتیاد در جاهایی که مواد به راحتی آب خوردن در دسترسش بوده . وقتی سر از ایتالیا در آورد بازم با من تماس گرفت . باورم نمیشد اونجا باشه ولی وقتی مطمئن شدم ازش خواستم دیگه با من تماس نگیره . ازش خواستم زندگیش رو بکنه . و کاری هم به من نداشته باشه ولی وقتی گفت به خاطر اعتیادش و به خاطر اینکه قاچاق وارد اونجا شده کسی بهش کار درست و حسابی نمیده بازم باید ساپورتش میکردم ولی فهمیدم بیش از اندازه داره خودش رو آلوده میکنه . دست خودش نبود . نسترن شدیدا"معتاد شده بود یاسی . بهش گفتم میام ایتالیا وضعیتش رو روو به راه میکنم تا دست از اعتیادشم برداره . ولی وقتی رفتم دیدمش متوجه شدم واقعا به کمک نیاز داره . یاسی . من نمیخواستم تو بفهمی چون طاقتش رو نداشتی . طاقت نداشتی که بفهمی نسترن از زور بی پولی به چه منجلابی داره گرفتار میشه . یاسی به خدا قصدم از پنهان کاری فقط حفظ آرامش تو بود .
با گریه گفتم : حفظ آرامش من؟ . تو نسترن رو عقد کردی . این حفظ آرامش من بوده؟
مجید گفت : یاسی نمیشد نسترن رو توی اون خراب شده رهاش کنم و برگردم . نسترن نیاز به حمایت داشت . باید می آوردمش اینجا . پیش تو . دیگه تنها راهی که به نظرم رسید این بود که بیارمش سوئیس ولی قبلش امکانات لازم رو برای ترک دادنش انجام بدم بعد بیارمش پیش خودمون . وقتی خواستم این کار رو بکنم میدونستم تنها راه آوردنش به اینجا اینه که دلیل محکمی باشه تا سفارت ایراد نگیره و شامل قوانین منع مهاجرت نشه . برای همین تنها راه ممکن این بود که عقدش کنم . ولی قبلش مستلزم این بود که .
گفتم : این بود که چی؟ . به من دروغ بگی؟ . اینهمه نقش بازی کنی؟ . بسه مجید . بگو دوستش داشتی . بگو هنوزم دوستش داری . بگو نسترن درست میگفته من به درد تو نمیخورم . زنی که بچه دار نباید بشه . قلبشم دائم مشکل داره به درد نمیخوره . بگو دیگه بگو .
مجید اشک توی چشمهاش پر شده بود ولی نمیدونم چرا دلم از دیدن اون اشک به درد نیومد . فقط حس میکردم مجید باز هم داره بهم دروغ میگه .
مجید ادامه داد : یاسی . به خدا عاشقتم . به قرآن دوستت دارم . اینجوری حرف نزن . من الان که اینجا پیش تو هستم نسترن رو در بیمارستانی در برن بستریش کردم تا اعتیادش رو ترک بدن . درسته که نسترن رو عقد کردم . باور کن خود نسترن راضی نبود به اینکه عقدش کنم . لحظه های آخر فقط گریه میکرد و میگفت یاسی من رو نمیبخشه . ولی یاسی . به خدا من و نسترن هیچ رابطه ایی با هم نداشتیم اولین کاری هم که کردم بعد از رسیدنمون به اینجا بهش گفتم بعد بیمارستان باید بیاد بریم و حکم طلاقمون رو بگیریم . اونم قبول کرده . قول داده تحت هیچ شرایطی مزاحمتی برای من و تو به خصوص ایجاد نکنه . اون فقط نیاز به حمایت داره یاسی . فقط همین . یاسی؟
هم دلم برای نسترن می سوخت هم ازش بدم اومده بود . نمیدونم چرا نمیتونستم حرفهای مجید رو باور کنم . جواب دادم : بله؟ . دیگه چی میخوای بگی . مجید تو هنوز شوهر نسترنی از من چه توقعی داری . مجید تو میدونی با احساس من چیکار کردی . تو چرا فکر کردی من اونقدر بچه ام که نمیتونم حقایق رو به درستی درک کنم . چرا تمام این ماجرا رو از ایتالیا که بودی بهم تلفنی نگفتی . تو خیلی چراها رو باید به من جواب بدی .

مجید گفت : باشه . باشه . ولی یاسی به خدا نسترن رو طلاقش میدم . من به هیچ قیمتی حاضر نیستم تو رو از دست بدم . الانم فقط منتظرم نسترن از بیمارستان مرخص بشه حکم طلاق رو بگیریم
و مراتب پایانی قانونیشم طی بشه . بعدش دوباره من و تو مثل سابق عقد هم بشیم .

با تعجب به مجید نگاه کردم و گفتم : چی؟!!!!بعدش من و تو مثل سابق عقد هم بشیم!!!!منظورت چیه؟!!!مگه الان عقد هم نیستیم؟!!!!

مجید نگاه پر غصه ایی به چشمهای من کرد و گفت : عزیز دلم . یاسی من . من مجبور بودم برای عقد کردن نسترن طبق قوانین حاکم در ایران توی سفارت ایران در ایتالیا تو رو به صورت غیابی طلاق بدم .

برای همینم نسترن شدیدا"مخالفت میکرد . ولی من نمیخواستم تو چیزی از این موضوع تا پایان کار متوجه بشی . اما نشد . وقتی موضوع رو به علی توی ایران گفتم اصلا همه چی ریخت بهم .

حتی دیگه جواب تلفنهای منم نمیدادن . یاسی به خدا .
از شدت تعجب داشتم به جنون کشیده میشدم . خدایا . یعنی مجید واقعا من رو طلاق هم داده بوده!!!!!!!!!! . ای خدا .با بهت و ناباوری گفتم : مجید!!!!تو چیکار کردی؟!!!!

یعنی الان من و تو زن و شوهر هم نیستیم؟!!!!! . مجید تو با من چیکار کردی؟!!!!

مجید دوباره صورتم رو بوسید بارها و بارها و در حالیکه اشک می ریخت گفت : یاسی . مجبور بودم . مجبور بودم برای آوردن نسترن به اینجا عقدش کنم .

مجبور شدم برای عقد اون تو رو طلاق غیابی بدم . یاسی . میدونم تحمل این موضوع برات سخته . ولی اتفاقی نیفتاده . دوباره عقد میکنیم . یاسی نگذار زندگیمون خراب بشه . یاسی خواهش میکنم .

دیگه با تمام قدرتی که در خودم سراغ داشتم در حالیکه گریه میکردم گفتم : مجید!!!!کدوم زندگی؟!!!! . تو از کدوم زندگی حرف میزنی؟!!!! . مجید برو بیرون . مجید ازت متنفرم . مجید از خودم متنفرم . از نسترن بیزارم . خدایا من از دنیا متنفرم . مجید تو با من چه کردی؟ . تو .
مجید با حالتی حاکی از التماس دوباره دستم رو گرفت و گفت : یاسی به خدا . به قرآن در اون شرایط به خاطر قوانین حاکم در سفارت مجبور شدم . گوش کن یاسی .
در اتاق باز شد و کوروش به داخل اومد .
کوروش رو کرد به مجید و گفت : مجید دیگه کافیه . بهتره اجازه بدی کمی استراحت کنه .
با گریه گفتم : کوروش نمیخوام دیگه مجید رو ببینم . مجید برو از این اتاق بیرون . میخوام تنها باشم . فقط میخوام تنها باشم . برین بیرون . بیرون .
کوروش به طرف مجید اومد و دستش رو روی شونه ی مجید گذاشت و مجید که مشخص بود به هیچ وجه دلش نمیخواد اتاق رو ترک کنه به ناچار همراه کوروش به بیرون رفت و درب اتاق رو هم بستن .
گریه لحظه ایی رهام نمیکرد . باورم نمیشد مجید این کار رو کرده باشه . احساس میکردم پشت و پناهی ندارم و تنها شدن رو در نهایت تصورش حس کردم . مجید به خاطر کمک کردن به نسترن حاضر شده بوده من رو طلاق بده!!!! باورش برام امکان نداشت . نمیتونستم باور کنم که در این بین فقط مسئله کمک کردن به نسترن بوده باشه . دیگه نمیتونستم باور سابقم رو نسبت به مجید داشته باشم . دست خودم نبود حس میکردم تمام این مدت هرچی از مجید شنیدم و دیدم دروغی بیش نبوده . دلم برای اولین بار در عمرم برای خودم سوخت . به گریه ایی دچار شدم که هیچ وقت نظیرش رو در خودم ندیده بودم . چیزی که عذابم میداد این فکر بود که مجید هیچ وقت من رو دوست نداشته و همیشه تمام فکرش نسترن بوده چون اگر این طور نبود چطور میتونست برای نجات نسترن از من بگذره؟!!! پس عشقی به من از اول هم نداشته . خدایا . چقدر برام دردناک بود وقتی به این موضوع فکر میکردم و خودم رو بازیچه ایی حس میکردم در دستان مجید . ولی چرا؟ . چرا مجید اینجوری خواست من رو از خودش دور کنه . ؟ای کاش با تمام تلخ بودن و سخت بودن قضیه بدون پرده پوشی حقیقت رو بهم میگفت اونوقت بهش ثابت میکردم با تمام عشقی که در اون لحظات بهش داشتم چقدر هم راحت از زندگیش بیرون میرفتم . ولی حیف . حیف که مجید با رفتارش بدترین حالت ممکن رو برای من به وجود آورده بود . من دیگه هیچ اعتمادی به حرفهای مجید نداشتم . مجید از نظر من بازیگر خوبی بود برای نقش آفرینی در رل یک آدم عاشق . دیگه نمیتونستم به هیچ چیز فکر کنم جز به باور خودم و اون این بود که من شکست خوردم . شکستی که برام خیلی سخت بود . دائم به این فکر میکردم من نقشی در نرسیدن مجید و نسترن به هم نداشتم ولی نقطه ی انتقام مجید از نسترن من شدم . مجید نسترن رو از نظر من دوست داشته ولی برای اینکه خوردش کنه لازم میدونسته که از نفر سومی در این وسط استفاده کنه . و اون کسی نبوده جز من . ولی جدایی نسترن از حمید نقشه های مجید رو عوض کرده بوده . ولی چرا؟ . چرا من؟ . خدایا .
اشک ریختن و گریه کردنم با صدای بلند پایانی نداشت .
ساعتی بعد دیگه صدام در نمی اومد ولی هنوز اشک می ریختم . درب اتاق باز شد و پیش خدمت چاق و مهربونی که چندین بار در منزل والدین بنی دیده بودم به همراه سینی غذا وارد شد و پشت سرش کوروش به داخل اومد و سرم دستم رو از رگم خارج کرد . اشتهایی به غذا نداشتم برای همین گفتم : گرسنه نیستم .
کوروش در حالیکه ست سرم من رو جمع میکرد با جدیت گفت : ولی باید سوپت رو بخوری . الان چندین ساعت هست که هیچی نخوردی .
دوباره گفتم : نمیخورم .
کوروش روی تخت نزدیک من نشست و نگاه همیشه دقیقش رو به صورتم دوخت و گفت : یاسی . اینکه در حال حاضر حوصله نداری . اعصابت بهم ریخته . با مجید مشکل پیدا کردی . همه به کنار . ولی تو الان بیمار من هستی . منم هیچ وقت به بیمارهام این اجازه رو نمیدم که طبق میل خودشون پیش برن و سلامتیشون رو با ندونم کاریهاشون به خطر بیشتر بندازن . سعی کن سوپت رو بخوری .
و بعد بلند شد و اتاق رو ترک کرد . به سینی غذا نگاهی کردم و بدون اینکه قاشقی از محتویات غذاهای داخل اون رو بخورم به پهلو خوابیدم و تا گردن زیر پتو فرو رفتم . من قصد لجاجت و یا تظاهر نداشتم واقعا میلی به غذا در خودم نمیدیدم . برای دقایقی نمیتونستم افکارم رو جمع کنم . گریه ایی که در ساعت پیش کرده بودم حالا باعث شده بودم پلکهام به سوزش بیفتن . احساس کردم بهتره از روی تخت بلند بشم و آبی به صورتم بزنم . به آرومی از جام بلند شدم کمی سرگیجه داشتم ولی لحظاتی بعد از ایستادن اون حس از بین رفت . وارد سرویس بهداشتی همون اتاق شدم و دیدم گویا از قبل پیش بینی این رو کرده بودن که من به حمام خواهم رفت چون حوله ی زنونه ی سفید و تمیزی در رخت آویز قرار داده بودن . شیر آب رو باز کردم و تصمیم گرفتم با گرفتن دوش آب گرم کمی به اعصابم مسلط بشم .
وقتی از حمام اومدم بیرون دیدم تخت خواب رو مرتب کردن و یه چمدون نسبتا"کوچیک که پر از لباسهای نو هست رو روی تخت قرار دادن . جلو رفتم و نگاهی به چمدون کردم . چندین دست لباس از پیراهن و تی شرت و شلوار های متفاوت در اون بود به انضمام چند شیشه عطر و لوازم مورد نیاز برای یک زن .
همونطور ایستاده بودم و به وسایل نگاه میکردم که ضرباتی به درب اتاق خورد بعد از جواب دادن من درب باز شد و پرستار بنی با لبخند وارد اتاق شد . اونقدر دلم به درد اومده بود که حتی حوصله ی پرسیدن حال بنی رو هم در خودم ندیدم برای همین تنها با لبخندی کمرنگ جواب نگاه محبت آمیز پرستار رو دادم . در همون حال پرسیدم : این چمدون و این وسایل رو کی برام اینجا گذاشته؟
فکر میکردم کار مجید باشه . حتی در اون لحظات هم دچار تضاد فکری شده بودم . شایدم عواطف درونیم بود که سر به طغیان برمیداشت و میخواست بهم ثابت کنه که مجید هنوزم عاشقمه اما در درونم فریادی دیگه بلند میشد و صدای عقلم رو خاموش میکرد .
پرستار بنی در حالیکه به سمت سینی غذای سرد شده ی من میرفت گفت : این وسایل رو آقای دکتر به من دادن تا براتون بیارم . وقتی دیدم حمام هستین تخت رو مرتب کردم و اینها رو هم روی تخت گذاشتم .
خدای من چقدر من ساده لوح بودم که برای لحظاتی فکر کردم شاید اینها هدیه هایی باشن که مجید برام از ایتالیا آورده . خدایا چقدر من تصورم بچه گونه بود . چرا با وجود اتفاقات پیش اومده هنوزم میخواستم خودم رو گول بزنم و فکر کنم مجید من رو دوست داره و شاید واقعا هرچی گفته واقعیت داشته . اما نیرویی قوی از درونم فریاد میکشید که مجید جز یک آدم دروغگو چیز دیگه ایی نیست . پس این چمدون و تهیه ی لوازم مورد نیاز من کار مجید نبوده . کار کوروش بوده .
هنوز به وسایل روی تخت خیره بودم که صدای پرستار من رو به خودم آورد : ببخشید . غذاتون دیگه سرد شده میبرم تا عوضش کنم .
حوله رو بیشتر به خودم پیچیدم و روی تخت نشستم و گفتم : هنوز آقای عامری و .
پرستار سریع منظورم رو فهمید و جواب داد : نخیر پدر آقای دکتر همراه مهمانشون رفتن . فقط آقای دکتر تشریف دارن .
دقایقی بعد که یکی از همون تی شرتهای درون چمدون به همراه یک شلوار جین تنم کرده بودم و در حال خشک کردن موهام با حوله ی کوچک دستی بودم درب اتاق باز شد و خدمتکار با سینی غذای دیگه ایی داخل شد و پشت سرش پرستار بنی به همراه بنی هم به داخل اومدن .
بنی وقتی من رو دید جیغی از سر خوشحالی کشید و دستش رو به سمتم دراز کرد . فکر نمیکردم در اون شرایط بد روحی دیدن بنی اینقدر برام مفید باشه . وقتی این حرکت رو از اون دیدم برای لحظاتی همه چیز یادم رفت . با شوق به طرفش رفتم و در آغوش گرفتمش . حسابی به خودم فشارش دادم و صورتش رو بارها و بارها بوسیدم ولی یکباره بغضم به سینه برگشت . اما بیصدا تر از قبل . بنی رو می بوسیدم و اشک می ریختم . مثل این بود که دلم میخواست در کنار گوش بنی از غم درونم بگم . فکر میکردم بنی فرشته ی کوچولویی هست که صدای قلب شکسته ی من رو به وضوح شنیده و حالا میخواد با بودنش تسلی درونم بشه . دقایقی رو با گریه گذروندم اما نگذاشتم بنی متوجه اشکهام بشه . پرستار بنی خواست اون رو ازم بگیره تا راحتتر غذام رو بخورم ولی اجازه ندادم و در حالیکه بنی در آغوشم بود مقدار خیلی کمی از غذا رو خوردم ولی همون مقدار کم هم برام خیلی مفید بود چرا که کاملا حس میکردم با وجود بنی و خوردن کمی از غذا قوای بدنیم از اون حالت ضعف کم کم خارج شد .
هوا رفته رفته به غروب نزدیک میشد و بنی هنوز پیش من بود . گاهی غمم رو فراموش میکردم ولی لحظاتی چنان در افکارم غرق میشدم که اگه بنی سر و صدایی نمیکرد شاید دقایقی طولانی در خودم فرو میرفتم ولی هر بار بنی حرکتی میکرد که باعث میشد بار دیگه ذهنم مشغوله اون بشه .
دلم میخواست دیگه فقط خودم باشم و بنی . حضور شخص دیگه برام تحملش سخت بود و خوشبختانه در اون ساعات کسی مزاحمم نشد . از پنجره به بیرون نگاه کردم . حس کردم نه تنها بنی که خودمم دلم میخواد دقایقی به بیرون از منزل بریم برای همین از پرستارش خواهش کردم لباس مناسبی به تن بنی بکنه تا با کالسکه ی مخصوصش اون رو برای گردش به بیرون ببرم . وقتی به طبقه ی پایین رفتم کوروش که دید برای رفتن به بیرون از خونه عازم هستم بدون هیچ حرفی همراه من و بنی از منزل خارج شد . هیچ صحبتی با من نمیکرد . شاید فکر میکرد سکوت برای من بهتر باشه .
هوا هنوز کاملا تاریک نشده بود و میشد با استفاده از نور غروب خورشیدی مسیری رو به پیاده روی در اون فضای پر از زیبایی و آرامش گذروند . دقایقی بیشتر طول نکشید که متوجه شدم بنی توی کالسکه اش به خواب رفته . با پتوی کوچولویی که پایین پاش بود روش رو پوشوندم و دوباره به راه افتادم . کوروش با صدایی آروم گفت : یاسی؟
نگاهش کردم و گفتم : بله؟
برای لحظاتی نگاهش روی صورتم ثابت موند و بعد دوباره به سمت جلو نگاه کرد و گفت : میدونم به من ارتباطی نداره . و نباید توی زندگی شخصی تو دخالتی بکنم . ولی میخوام سوالی ازت بپرسم البته اگر دوست نداشتی میتونی جوابم رو ندی . میخوام بدونم به حرفهای مجید خوب گوش کردی؟ . اجازه دادی حرفهاش رو کامل برات بگه؟
با حرکت سرم جواب مثبت به کوروش دادم و کوروش دوباره به من نگاهی کرد و گفت : یاسی . سعی کن وقتی میخوای تصمیمی بگیری با عجله تصمیم نگیری . میدونم الان عصبی هستی و زمان میبره تا احساساتت رو کنترل کنی ولی دلم میخواد برای گرفتن هر تصمیمی فقط عجله نکنی . باشه؟
نگاه بغض آلودم رو به کوروش دوختم و با اولین پلکی که زدم اشکهام سرازیر شد و گفتم : کوروش . مجید به من دروغ گفته . مجید هنوزم نسترن رو دوست داره و فکر میکنه من این رو نمیفهمم . کوروش چه طور ممکنه مردی همسرش رو عاشقانه دوست داشته باشه ولی برای نجات خواهر همسرش حاضر بشه همسرش رو طلاق بده . چطور چنین چیزی ممکنه؟ . مگه غیر از اینه که باید علاقه و عشقی بیش از عشق به همسرش نسبت به دیگری باشه که باعث بشه عشق همسرش رو در حاشیه قرار بده . کوروش از من نخواین که بیش از این به احساسم توهین بشه و چشمهام رو ببندم . کوروش من بچه نیستم . من عشق رو میفهمم .

کوروش برای لحظاتی خیره به صورتم نگاه کرد و بعد گفت : میدونی چیه یاسی؟ . بهت حق میدم اینقدر عصبی باشی . اینقدر دلخور باشی . ولی گاهی یه بخشش از هر انتقامی میتونه لذت بخش تر باشه .
به کوروش نگاه کردم و گفتم : انتقام؟ . تو فکر میکنی من دارم انتقام میگیرم؟ . نه کوروش من هیچ انتقامی نمیگیرم بلکه به این نتیجه رسیدم با تمام توهینی که به شخصیتم به احساسم شده ولی از زندگی مجید به معنی واقعی برم کنار تا بره با نسترن خوش باشه . با همون نسترنی که یکسال پیش مجید عشقش رو به اون پیش من تکذیب کرد ولی عمل این روزهاش بهم ثابت کرد که مجید دروغ میگفته و در تمام این مدت نسترن رو دوست داشته . الان من یه سد برای رسیدن این دو بهم بیشتر نیستم اما دیگه بیشتر از این نمیخوام خوردم کنن . خودم میرم کنار تا با هم باشن و .
کوروش به میون حرفم اومد و گفت : ولی یاسی . تو داری خیلی زود و با عجله قضاوت میکنی و تصمیم میگیری . ما مردها خیلی خوب همدیگرو میشناسیم . یا زنی رو دوست نداریم یا واقعا عاشقشیم .
سریع جواب دادم : منم همین رو میگم . مجید هنوزم عاشق نسترن هست .
کوروش گفت : یاسی . بگذار حرفم تموم بشه . تو داری با عجله قضاوت میکنی . من به عنوان یه مرد میتونم قسم بخورم که مجید ممکنه در نگفتن حقایق این چند ماه اخیر به تو اشتباه کرده باشه ولی در گفتن این که دوستت داره و عاشقته و تو تنها کسی هستی که توی قلبش جا داری هیچ دروغی نگفته . یاسی . توی تصمیمت عجله نکن . نمیگم و ازت نمیخوامم که به این زودی مجید رو بپذیری ولی میخوام سریع هم تصمیم نگیری . اشتباه مجید بزرگ بوده ولی غیر قابل بخشش نیست . ببین یاسی . مجید اگه واقعا نسترن رو به تو ترجیح میداده چه لزومی داشته اون رو توی برن توی بیمارستان تنها رها کنه و بیاد به زوریخ؟!!! . یاسی باور کن که مجید با تمام وجودش دوستت داره . یک مرد وقتی واقعا به دختری علاقه مند باشه و بعد هم با اون ازدواج کنه دیگه همه ی وجودش به اون تعلق پیدا میکنه . فکرش . یادش . هستیش . زنده بودنش . همه و همه در وجود عشقش خلاصه میشه . و اگه یه روز مشکلی این وسط پیدا بشه دیگه اون مرد نمیتونه جای اون دختر و یا همسرش رو با شخص دیگه ایی پر کنه .
در حالیکه به دقت به حرفهای کوروش گوش میکردم راه رو به سمت برگشتن به ویلا تغییر دادم . کوروش لحظاتی سکوت کرد و بعد ادامه داد : یاسی؟ . من اینهایی رو که بهت میگم از توی کتابها نخوندم بلکه همه رو حس کردم . لحظه به لحظه .
با تعجب به کوروش نگاه کردم و گفتم : میخوای بگی تو هم روزی عاشق بودی؟!!!
لبخند تلخی به لب آورد و نگاهم کرد و گفت : چیه؟بهم نمیاد؟اینقدر خشن به نظر میام؟
سریع در جواب گفتم : نه . نه . منظورم این نبود . ولی راستش رو بخوای برام سوال شده بود که چرا همیشه تنهایی .
کوروش در حالیکه کالسکه ی بنی رو از من گرفت و شروع به بالا رفتن از پله ها کرد گفت : یاسی امشب میخوام چیزی نشونت بدم . بیا .
پشت سر کوروش وارد خونه شدم . پرستار بنی وقتی دید بنی خوابه از کوروش اجازه گرفت و اون رو به اتاقش برد . کوروش وسط هال ایستاد و نگاهی عمیق به من کرد که برای لحظاتی طول کشید و بعد گفت : یاسی؟ . چند روز پیش ازم خواستی عکسی از والدین بنی بهت نشون بدم . هنوزم دلت میخواد عکسشون رو ببینی؟
با حرکت سرم جواب مثبتی به کوروش دادم و بعد کوروش با صدایی آهسته در حالیکه به سمت کوریدوری که منتهی به پله های رو به زیر زمین میشد رفت و گفت : دنبالم بیا .
لحظاتی بعد به همراه کوروش وارد زیر زمین ویلا شدم . همه جای این ویلا در نهایت معماری مدرن و شیک ساخته شده بود و زیر زمین هم از این قضیه مستثنی نبود . در طبقه ی زیر زمین هم سالن بزرگی بود که مشخص بود برای تفریحات و کسب آرامش و پذیرایی از مهمانهایی خاص و در عین حال صمیمی طراحی شده . اما با تمام زیبایی لوازم و معماری و پاکیزگی مشخص بود مدتهاس کسی از این قسمت هم استفاده ایی نکرده . !
کوروش ازم خواست روی یکی از مبلهای کنار سالن بشینم و خودش به سمت کمد دیواری بزرگی که در اونجا بود رفت و وقتی در کمد رو باز کرد چندین آلبوم عکس بزرگ از میون تعداد بیشمار قاب و آلبوم جدا کرد و سپس به همراه اونها پیش من برگشت . آلبومها رو روی میز کوچک بین دو مبل گذاشت و خودش هم روی مبل رو به روی من نشست و کمی برای خودش در گیلاس کوچکی مقداری ویسکی ریخت و برعکس همیشه که بسیار با آرمش مشروب میخورد اینبار یک نفس همه ی محتویات داخل گیلاس رو سرکشید و بعد به نقطه ایی خیر شد و گفت : هر پسری توی زندگیش روزی عاشق میشه . ولی عشق برای پدر بنی خیلی زود جلوه کرد . درست از۱۷سالگی عاشق شد . اونم عاشق دختری که۳سال از خودش بزرگتر بود . دختری که با خیلی ها رابطه داشت و پدر بنی بارها و بارها این موضوع رو دیده و میدونست . ولی خوب عشق حرف حساب سرش نمیشه . پدر بنی اون دختر رو دوست داشت . دوست داشتن که نه عاشقش بود . می پرستیدش . هرچی هم باهاش صحبت میکردن که اون دختر به دردش نمیخوره نسبت به اون حریصتر میشد . برای جلب توجه اون دختر هرکاری میکرد از اونجایی که وضع مالی خوبی هم داشت و پدرش همیشه اون رو ساپورت مالی قوی میکرد هر چیزی رو اراده میکرد براش مهیا میشد . هرچیزی . پدر بنی وقتی به دانشگاه راه پیدا کرد دخترهای زیادی سر راهش می اومدن و تازه اینجا بود که توجه اون دختر بهش جلب شد و وقتی تمایل خودش رو به پدر بنی نشون داد دیگه همه چی تموم شد . سیروس لحظه ایی نبود از عشق کاترین غافل باشه . پدر بنی فکر میکرد به تموم خواسته های دنیاییش رسیده و دیگه هیچی نبود که آرزوش رو داشته باشه . ۶سال از ورودش به دانشگاه گذشته بود و میخواست دوره ی بالاتری رو طی کنه که کاترین ازش خواست با هم ازدواج کنن . سیروس باورش نمیشد . دیگه تو اوج آسمون میدید خودش رو . البته هرزگی های گاه و بیگاه کاترین رو هم میدید ولی عشق کورش کرده بود . میدید و خودش رو به ندیدن میزد . هر وقت هم کاترین میفهمید که سیروس متوجه موضوعی شده با دروغ سعی میکرد همه چی رو برعکس جلوه بده . سیروس یه عاشق نفهم بود . یه عاشقی که میدید و خودش رو به ندیدن میزد . میفهمید و خودش رو به نفهمیدن میزد . حتی وقتی هم بهش میگفتن خودش رو به نشنیدن میزد . یاسی اون عاشق بود . ولی یه عاشق نفهم .
بعد یکی از آلبومها رو باز کرد و تصویر بزرگی از چهره ی مادر بنی که کاترین نام داشت رو به من نشون داد . زنی فوق العاده زیبا بود . با چشمانی به رنگ چشمان بنی و درست موهایی همرنگ موهای اون . برای لحظاتی محو زیبایی اون زن در عکس شده بودم که کوروش گفت : یاسی . میدونم داری به زیبایی بی نظیر اون زن فکر میکنی . ولی زیبایی که در پس پرده فقط دروغ بود و خیانت و متاسفانه پدر بنی وقتی این موضوع بهش ثابت شد که فکرشم نمیکرد . کاترین بعد از ازدواج به مشروب معتاد شد . خیلی هم زیاد . یک دائم الخمر واقعی شد و سیروس هرچی تلاش میکرد برای ترک اون فایده ایی نداشت چرا که کاترین با کسانی مراوده داشت که همه مثل خودش بودن . سیروس خیلی تلاش کرد ولی نشد . تا اینکه یک شب کاترین توی عالم مستی حقایق تلخی رو به سیروس گفت . گفت که هیچ وقت علاقه ایی به سیروس نداشته و فقط ثروت سیروس بوده که اون رو جذب خودش کرده بوده و در واقع شخص دیگه ایی توی زندگیش به غیر از سیروس وجود داره . اون شب سیروس هر چی شنید زد به پای مستی کاترین و کاترین در اوج مستی حالش بد شد . توی بیمارستان مشخص شد کاترین بارداره و همونجا پس از آزمایشهای لازم سیروس با توجه به سوابق بدی که از کاترین در طول زندگیشون شنیده بود میخواست مطمئن بشه که بچه مال خودش هست یا نه . بعد از آزمایشها اطمینان پیدا کرد که فرزند در بطن کاترین متعلق به خودشه برای همین سعی کرد تمام تلخی های گذشته رو از یاد ببره . موضوع بارداری رو به خود کاترین گفت و ازش خواهش کرد به خاطر اون بچه دست از همه چی برداره و اجازه بده حداقل زندگی اون بچه در آرامش حفظ بشه . ولی افسوس کاترین تمام وجودش با خیانت و دروغ و هوسبازی اجین شده بود . یه روز که سیروس به خونه برگشت و کاترین در ماه دوم بارداری بود متوجه شد کاترین توی خونه . توی اتاق خواب شخصی خودشون با مرد دیگه ایی در حال .
کوروش از جاش بلند شد و رفت جلوی پنجره های کوتاهی که به محوطه ی بیرون راه داشت . چراغهای روشن محوطه ی بیرون باعث میشد منظره ی زیبای چمنکاری شده در زیر نورچراغهای رنگارنگ قابل دید باشه . حس کردم کوروش دیگه نمیتونه ادامه بده . در تمام لحظاتی که صحبت میکرد مثل روز برام روشن شده بود که پدر بنی کسی نیست جز خود کوروش . چرا که تازه به یاد می آوردم کوروش در لهجه ی فرانسوی سایرس که همون سیروس یا کوروش ما به زبان ایرانی هست ترجمه میشه . بنی فرزند کوروش بود و یادگار عشقی کورکورانه و بد فرجام .

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : love-story
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 5.0   از  5 (0 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

چهارمین حرف کلمه vkabdz چیست?