اینفو : مرد تنهای شب

تاریخ انتشار :

مرد تنهای شب

تو یه روز پاییزی بدنیا اومدم بر خلاف الان اون موقع ها برف هم میومد.


درست بعد از ده روز ک بدنیا اومدم مادرم با پدرم بخاطر اخلاق تند بابام از هم جدا میشن ک بعدازطلاق پدرم منو میاره پیش مادرش.(مادربزرگم)تا مادربزرگم منو بزرگ کنه.چون مادربزرگم هفت روز قبل از من ی دختر بدنیا آورده بود ک منم میبرن پیش اون و با هم شیر میخوریم....
ساکن جنوب شهر تهران بودیم..
خانواده ی پدری من شش تا دختر بودن و دو تاپسر(شش تاعمه داشتم و دوتا عمو)
روز ها میگذشت و منو عمه کوچیکه م کنار هم تو بغل مادر بزرگم بزرگ شدیم واصلانمیدونستم ک اون عمه مه.بمن گفته بودن شما خواهروبرادرین
همینطور عموها وعمه هامو هم فکر میکردم ک خواهرو برادرم هستن.
کلاس اول ابتدایی بودم وباعمه ام میرفتیم مدرسه.
بابام(ک اونو هم فکرمیکردم داداش بزرگمه و بهمنگفته بودن ک پدرته)من نمیدونستم پدرمه فک میکردم داداش بزرگمه قدبلندبود و نقاش ساختمون قیافه شم خوب بود
منو عمه کوچیکم کنار هم بزرگ شدیم درس خوندیم تا ک سالها گذشت حدود نه سالم بود ک بخاطر شرایط قلبی مادربزرگم وهوای بدتهران ازتهران کوچ کردیم اصفهان تااونجا زندگی کنیم چون فامیلهاش همگی اونجا بودن.
حدود یک سال بود اصفهان زندگی میکردیم ک یروز بعد از ظهر وقتی از مدرسه برگشتم خونه دیدم کسی خونه نیس غیراز پدربزرگم ک بهش بابا میگفتم. گفتم بقیه کجان؟
گف داداشت مریض شده بردنش بیمارستان.(منظورش پدرم بود)
یکم بعد دیدم عمه هام و مادربزرگم با صدای بلند دارن گریه میکنن و اومدن خونه.
گفتم چی شده؟
گفتن اکبر(پدرم)فوت کرده منم ک اکبر رو بعنوان برادر بزرگم حسابش میکردم و دوسش داشتم زدم زیر گریه کل فامیل اومدن خونه خیلی شلوغ بود پس فرداش رفتیم واس خاکسپاری ک سر خاک یدفه مادر بزرگم داد زد گف علی بیا اینجا.
رفتم جلو باگریه گفت بگو بابا..
منکه شوکه شده بودم تو دلم گفتم اخه واس چی بگم بابا اروم گفتم بابا
گفت این باباته علی تو یتیم شدی خیلی دوسداشت تو بهش بگی بابا ولی ارزو بدل موند.
من هنوز شوکه بودم ک چی بگم زدم زیر گریه مراسم تموم شد مادر بزرگم نشسته بود توحیاط داشت اسم بابامو زمزمه میکردو همه گریه میکردن رفتم پیشش گفتم جریان چیه؟
مادربزرگم گفت ک اکبر داداشت نبود پدرت بودتو و سمیه(عمه کوچیکم)خواهر برادرنیستید ولی چون باهم شیر منوخوردین ما گفتیم خواهر برادریدگفتم پس مادر من کیه گفت اون تهرانه وشوهر کرده.
منکه اصلا مغزم نمیکشید چی داره میگه با هزارتا سوال تو ذهنم رفتم تو اتاق سمیه گفتم اونا چی دارن میگن؟من ک باور نمیکنم خواهرم نباشی بغلش کردم وگفتم تو خواهر منی وگریه کردم.اونم گریه کردو...

 گفتمتو عمه ام نیستی دروغ میگن تو خواهرمی.
گریه میکردم اونم ک تازه ماجرا رو فهمیده بود گریه میکرد.
روزها گذشتن ومن همچنان تو شوک ازدست دادن پدرم بودم ک اینهمه وقت فکر میکردم برادرمه.
عمه هام همشون با من خوب بودن جز عمه ی بزرگم.
هروقت میومدن خونه مون ب بچه هاش میگف با علی بازی نکنین این یتیمه و نحسیش شما رو هم میگیره.
هنوز بعد این همه سال قیافه شو یادمه با چه لحنی اینا رومیگفت.
تااینکه یکم بزرگ ترشدم وکلاس سوم راهنمایی بودم و چند سال ازاین جریانات گذشته بود و پشت لبم تازه سبز شده بود و صدام دورگه شده بود و داشتم واس خودم مردی میشدم.
یه روز از مدرسه اومدم خونه دیدم ی اقایی با پوست سبزه کنار عموم نشسته تا من رفتم تو اون آقا ک اسمش حسین بود واونطور ک بعدا بهم گفتن از فامیلهای دور مادرم بود بلند شد وگف علی جوووون شمایی؟ منم با تعجب گفتم اره چطور؟
چیزی نگفت وبهم خیره شد و چنددیقه ی بعد گفت میخوای مادرتو ببینی؟
منکه از تعجب شاخ در اورده بودم مونده بودم چی بگم گفتم اره مگه مادرمو میشناسیش؟
گفت اره...
هیچی نگفتم و ب عموم خیره شدم.
اون مرد عموم رو صدا زد بیرون و رفتن بیرون.
نمیدونم باهمدیگه چیا حرف زدن ک حسین رفت...یک ماه ازاومدن حسین ب خونه مون گذشته بود ک یه روز داشتم از مدرسه برمیگشتم خونه یه دلشوره ی بدی گرفته بودم ک تاحالا همچین حسی نداشتم هرچی نزدیک خونه میشدم دلشوره ام بیشتر میشد.
رسیدم خونه دیدم چند جفت کفش و کتونی ک ناشناس بود دم پاگرد خونه س.
قلبم داشت از سیینه م میزد بیرون حدودا پانزده سال و چند ماه داشتم ولی خیلی چیزارو تجربه کرده بودم مخصوصا تنهاییو ندیدن مهرومحبت پدرومادریو.. بی کسیو..وخیلی چیزای دیگ.
رفتم تو خونه دیدم یه خانوم ک قیافه اش خیلی مهربونه و قدش یکم کوتاه بود نشسته و ب پشتی تکیه داده وکنارش یه پیر زن ک شبیه جادوگرا بود ب همراه دوتا مرد ک یکیشون حسین بود.
تا منو دیدن زن قد کوتاه بلند شد اومد جلو بغلم کرد و هق هق اشک ریخت گفت پسرم چقدرتو بزرگ شدی چقدر واس خودت مردی شدی سالهاست ک ندیده بودمت و همینطور داشت اشک میریخت.
تا اون گریه کرد منم ناخوداگاه اشک چشام جاری شد
بغلم کردیه بغل از نوع مهرومحبت مادری یه بغل گرم یه بغل امن ک انگار ب آدم میگفت نگران نباش همیشه کنارتم.منم بغلش کردم تا اون موقع تو بغل هیشکی انقد اروم نشده بودم دوستداشتم ساعت ها تو بغلش بخوابم همه گریه کردن حسین ک دید محیط انقدر غمگین وناراحت کننده ست واس آروم کردن وشادکردنمون بلند شد و گف بسه دیگ فیلم هندیش نکنین.
باخودم گفتم یعنی اومدن ببرنم تهران؟...

حسین واس آروم کردن وشادکردنمون بلند شد و گف بسه دیگ فیلم هندیش نکنین.
برخلاف میلم از بغل زن قدکوتاه مهربون اومدم کنار.
اون زن ک مادرم بود بهم گفت بشین کنارم.
نشستم ولی سرم پایین بود اصلا روم نمیشد نگاهش کنم سرمو بزور اوردم بالا دیدم سمیه عمه ی کوچیکم داره نگام میکنه و چشمم ک بهش افتاد گریه کنان رفت تو اتاق.
طاقت اینکه ناراحت ببینمش رو نداشتم. بلند شدم رفتم تو اتاق.
منو سمیه مثل دوتا دوقلو بودیم.انگار یک روح بودیم توی دوتا بدن وهمدیگه رو مثل دوتا خواهروبرادر دوقلو دوست داشتیم وعاشق هم بودیم.
رفتم تو اتاق بغلش کردم با گریه گفت میخان ببرنت تهران.....
گفتم دیوونه من که نمیرم تو خواهر منی وهیچوقت تنهات نمیزارم.
اومدیم بیرون یذره یخم باز شده بود ب مادرم گفتم چرا انقد دیر اومدی دنبالم؟ گفت از پدرت میترسیدم.
پدرم بهش گفته بود اگ بخای بیای دنیال علی میکشمت فراموش کن ک یه پسرداری .
اونم ازترسش نیومده بود دنبالم.
اصلا از مادرِ مادرم خوشم نیومد وقتی نگام میکرد قیافه اش خیلی ترسناک بود وشبیه جادوگرا بود.
اونشب مادرم همراه خانواده اش خونه ی ماموندن وفردای اونروز منو بردن بیرون. تا اونموقع بخاطر شرایط زندگی ووضع مالیمون خیلی ساده زندگی کرده بودم ولی اونروز واسم هرچی خریدن و منم مثل بچه ها ذوق کرده بودم.
بعدازخرید برگشتیم خونه و مادرم گفت این شماره ی منه من تهرانم و ادرسشو بهم داد و گفت هر وقت کاری داشتی باهام تماس بگیر من بعدازاین همه جوره کنارتم وهرچی بگی همونو میکنم.
برگشتن تهران ولی اونشب تاخود صبح نخوابیدم وفرداش توی مدرسه حواسم ب معلم و درس نبود.
یکهفته گذشت رفتم ب یه مغازه ای ک تلفن داشت و بیخبر از عمو ومادربزرگم شماره ی مادرمو گرفتم.
باهاش حرف زدم.انقد بهم محبت میکرد وحرفای محبت آمیز میزدمیخواستم همون ساعت برم تهران.
ازعموم میترسیدم با همسایه مون ک باهاش راحت بودم حرف زدم وجریانو گفتم گفت من باهاشون صحبت میکنم وحلش میکنم.
رفت با عموم حرف زد و عموم بعدازشنیدنش افتاد بجونم و تا میخوردم کتکم زد وگفت غلط میکنی بری تهران یه عمربزرگت کردیم حالا ک بوی پول خورده ب دماغت میخوای مارو له کنی وبری پیش ننه ی پولدارت؟
همسایه مون هرطوری شده بود مادر بزرگمو راضی کرد و ما اخر هفته راهی تهران شدیم.
صبح بود ک رسیدیم ترمینال جنوب تماس گرفتم ومادرم ماشین فرستاد دنبالم و منو برد خونه ی مادرم.
وارد خونه ک شدم دیدم یه خونه ی مجلل وبزرگه باتمام امکانات و وسایل گرون قیمت ک همه چی شیک و قیمتی بود...

خونه ی شیک با بهترین وسایل و امکانات بود.
شوهر مادرم اسمش مجید بود خیلی ادم خوبی بود خیلی باهام گرم گرفت شاید چون بچه دار نشده بود منو خیلی دوستداشت.
مادرم بخاطر من یه مهمونی ترتیب داد و کل فامیلاشو دعوت کرد واومدن.
جاری مادرم همراه دخترش ک اسمش هنگامه بود توی مهمون ها بودن.
باهم همسن بودیم اونقدرا هم خوشگل نبود ولی من ازش خوشم اومده بود.
اونشب خیلی بهم خوش گذشت ولی باید برمیگشتم اصفهان.
دلم نمیخواست این خونه زندگیو ول کنم وبرگردم.
همسایه مون ک باهاش اومده بودم تهران بهم گفت نگران نباش و بسپار ب گذر زمان.
شب راه افتادیم و اومدیم اصفهان ولی تو اون سه روزی ک من اونجا بودم خیلی عوض شده بودم لباسهام حرف زدنم حتی نگاه کردنم.کلا تغییر کرده بودم.
اصفهان ک رسیدیم رفتم بغل مادربزرگم دیدم مثل همیشه نیست و سمیه هم دیگه مثل قبل باهام حرف نمیزنه.
اونا رو بی خیال شدم و بعد ازاون روز هرروز بامادرم صحبت میکردم.روزی ک باهاش حرف نمیزدم کلافه و عصبی بودم.
یه مدت گذشت دیدم نمیتونم بدون مادرم وتهران بمونم.
زنگ زدم ب مادرم گفتم میام پیشت.از خداخوسته گف بیا عزیزم.اینسری تنهارفتم مادربزرگم یکم بهم پول داد ولی تو تهران دوباره پول خرج کردن ومهمونی گرفتن برام شروع شد هنگامه خیلی باهام گرم گرفته بود طوری ک وابسته ش شده بودم البته اونم بهم ابراز علاقه میکرد.
مادرم ازعشق بین من وهنگامه خیلی خوشحال شد اخه هم وضع مالی پدر هنگامه خوب بود هم میتونست منو پیش خودش توتهران نگه داره.
بعد روزهاخوشگذرونی اومدم اصفهان خیلی عوض شده بودم.دیگه نمیتونستم با پول توجیبی خیلی کم زندگی کنم سالی یه دست لباس خریدن و کفش بزرگ پوشیدن واس اینکه برام زود کوچیک نشه خسته م کرده بود.
ب مادرم زنگزدم گفتم میخام واس همیشه بیام تهران اونم کلی ذوق کرد و گف میام اصفهان دنبالت.
چند روز بعد مادرم با شوهرش اومدن اصفهان سمیه مثل ابر بهار گریه میکرد مادر بزرگم بهم گفت بی معرفت مارو ول میکنی میری؟
همه چیه تهران مغز منو پر کرده بود مخصوصا نگاه های هنگامه.
اصلا نفهمیدم چی شد وبدون توجه بهشون دیدم تهرانم.
مادرم یه اتاق واس من خالی کرده بود رفتیم کلی وسیله خریدیم واس اتاقم وتومدرسه ثبت نام کردم وزندگیم توی تهران شروع شد.
چندماه گذشت شوهر مادرم یه موتور واسم خرید و با حمید پسرخاله ام همش تو خیابونا میگشتیم و پول خرج میکردیم.
باحمید قلیونمیکشیدم مشروب میخوردم من ک تااونموقع لب ب هیچکدوم ازاینا نزده بودم واس اینکه پیشش کم نیارم هم مشروب خوردم هم قلیون وهم سیگارکشیدم و......

روزها وماهها میگدشتن ب مادرم گفتم بریم یه انگشتر بندازیم دست هنگامه.
گفت نه هنوزخیلی زوده.(نگو با مادر هنگامه بحثش شده ک اینطور گفت)
لجبازی کردم وگفتم مدرسه نمیرم و یه هفته نرفتم.حمید هم ب تبعیت ازمن نرفت.
چند روز بعدش از اصفهان زنگ زدنگفتن واس سمیهمیخوادخواستگار بیاد.
رفتم اصفهان پسره رو دیدم یکم ک باهاش حرف زدم ازش خوشم اومد.
خواستگاری ک تموم شد اومدم تهران.
مادرم همچنان مخالف نامزد شدن من باهنگامه بود منم مشروب خوردن و سیگار وقلیون کشیدنم زیادتر شده بود جوری ک همه فهمیده بودن مادرم باهام دعوا میکرد وشوهرش یجوری نگاهم میکرد ک انگار از بودنم توخونه اش ناراضی بود.
چندروز بعدش برگشتم اصفهان ک اعصابم آروم باشه ولی محمد نامزد سمیه یه پیشنهادی بهم داد ک زندگیمو زیرورو کرد.
محمد صبح اومد باموتورش رفتیم بیرون شروع کرد ب صحبت از پول دراوردن ک چطور میشه تابتونی چندشبه میلیادر شی.
رفتیم یه خیابون یدفعه بهم گفت علی این یارو رو میبینی ک پلاستیک دستشه؟
گفتم اره.گفت از کنارش رد میشم میتونی پلاستیکو بگیری؟
گفتم اره رفتیم کنارش پلاستیکوقاپیدم و رفتیم خونشون.بازش کردیم.نزدیک سیصد تومن پول بود صدتومن بمن دادک انگار دنیارو بهم داده بودن دیدم اینطوری چقدر راحت میشه پول درآورد ورفتم تهران پیش مادرم گفتم واسه بار اخر میگم میای بریم خواستگاری هنگامه یانه؟
گفت تو چی داری ک بریم خاستگاریش؟ گفتم من چندماه بعد میلیادر میشم.
گفت تو بچه ای هنوز ونمیدونی زندگی یعنی چی.
ازحرصم دوباره برگشتم اصفهان پیش محمد وبرنامه ی فردارو ریختیم.
یمدت گذشت کم و بیش پول خوبی در میاوردیم پولدارشده بودم وهر چی ک میخاستم میخریدم هرکاری میخاستم میکردم ب هنگامه گفته بودم پای من بمونه بالاخره انقد پول جمع میکنم ک میام خواستگاریت.
هرروز کیف قاپی ودزدی و.... میکردیم.
من وحمید و سعید وموسی دوستهام بودن و یه باند تشکیل داده بودیم.
هرروز با دوستهام کیف قاپی میکردیم.
یه روز رفتم پیش هنگامه و همه چیو بهش گفتم.
پسم زد وگفت من بایه ادم دزد نمیتونم زندگی کنم.افسرده تروگوشه گیرتر شدم.هنگامه دیگ مثل قبل باهام نبود.
تصمیم گرفتم هرطور شده فراموشش کنم.
خواهر سعید وک دیدم تصمیم گرفتم ازطریق اون ب کل فکر هنگامه رو از سرم دربیارم.ولی بازم ته قلبم هنگامه رو دوسداشتم.
روزها گذشت سعید فهمیده بود ک از خواهرش خوشم اومده ولی حرفی نمیزد.
یه روز خونه ی سعیدبودم تصمیم گرفتم بهش بگم.جون کندم تاحرفمو بهش گفتم.
گفتم ازخواهرت خوشم اومده میخام فرداشب بیام خاستگاری بنظرت جوابش چیه؟
یهو درزدن وچندتامرد ک ریش داشتن با بیسیم ریختن توخونه.

گفتم از خواهرت خوشم اومده میخام فرداشب بیام خاستگاری بنظرت جوابش چیه؟
یهو درزدن.همونطور ک درازکشیده بودم وچشمم ب دهن سعید بود سعید رفت درو بازکنه دیدم یدفعه چندتا مردریش دار با بیسیم ریختن تو خونه اصلا نفهمیدمچجوری دستامو دستبند زدن.
یکی ازاونا اسممو داد میزد میگفت علی تویییی؟
فقط اسممو میدونستن و تو ذهنشون منو یه ادم گنده لات وبزرگ تصورم کرده بودن واصلا فکر اینکه ی ادم کوچولو با این قیافه بچه گونه علی باشه ک منم رو حدس نمیزدن..
دنبال یه راه بودم ک فرار کنم یدفعه شروع کردن ب کتک زدنم
اصلا نفهمیدم چجوری اوردنم اگاهی دیدم محمد و دوتا دیگ از همجرمهام اونجان و چند ساعت بعد فهمیدم موسی رو توی تهران گرفتن و موسی مارو فروخته و لو داده.....
چند روز تو اگاهی بودیم هم کتک خوردیم هم تو انفرادی نگهمون داشتن هنوزباورنداشتم چی ب سرم اومده دوستداشتم یکی بیدارم کنه بگه اینا همش یه خوابه ولی متاسفانه واقعی بود.
شاکی های پروندمون زیاد شدن طوری ک تو شعبه جانبود
مراحل دادگاهمون ک تموم شد میخواستن مارو بدن زندان مرکزی .. از تهران فکس دادن ک علی رو باید بیارید تهران چون موسی گفته بود علی اینجا هم(تهران)باهام کار کرده.
دوستامو دادن زندانِ همون قسمت وشب ساعت دوازده منو اوردن بیرون سوار ماشین کردن و دستبند ب دستم زدن و بسمت تهران حرکت کردیم تو مسیر داشتم ب این فکر میکردم ک سری قبل چجوری رفتم تهران و این سری چجوری از تو داشتم خفه میشدم میمردم یه بغض بدی گلومو گرفته بود ک هر آن امکان ترکیدنش وجود داشت.
افسر پرونده ام اقای ابراهیمی بود شروع کرد ب صحبت کردن وگفت علی تعریف کن وبگو چرا اینکاره شدی و دزدی کردی.
خودمو زدم ب موش مردگی وگفتم بچگی کردم وضع مالی خوبی نداریم و..... تا تهران باهاشون خیلی گرم گرفتم طوری اعتمادشون رو جلب کردم ومظلوم نمایی کردم ک دلشون برام سوخت واعتمادشون بخاطر ترحم بمن بیشتر شد.
بهشون گفتم چون بعداز دادگاهم باید دوباره منو برگردونید ودادگاه هم ممکنه تاظهر طول بکشه وقتی تموم شد بریم خونه ی مادرم غذا و چایی بخوریم وخستگی درکنیم.
اولش قبول نمیکردن ولی وقتی پیشنهاد رشوه ی صدهزارتومنی رو بهشون دادم وگفتم از مادرم هم براتون پول میگیرم قبول کردن و قرار شد ظهر اون روز ناهار مهمون مادرم باشیم.
اونجابود ک فکر شیطانی فرار زد ب سرم و ازخدا خواستم ک نقشه ام بگیره....

اونروز فقط ب فکر فرار بودم.
رفتیم اگاهی تهران و موسی رو اوردن.بعدازبازجویی از هردوتامون موسی گفت خودشه.
بعو از بازجویی و دادن دوباره ی حکم ک جوابش توی دست ابراهیمی بوداومدیم بیرون ابراهیمی گف خدابهت رحمکنه بیارنت اینجا دربدر میشی.
راه افتادیم سمت خونه ی مادرم.افسرگفت اولش تماس بگیر اگ کسی اونجا نیست بریم ک واس ماهم بدنشه.
تماس ک گرفتم کسی نبود
وقتی رفتیم داخل شوهر مادرم خیلی ب ما احترام گذاشت و واس ناهار تدارکات مفصل دیدن.
بعد از ناهار ب افسر پرونده ام گفتم میشه برم تو اتاق خودم دلم برا اتاقم تنگ شده و آروم گفتم یه مقدار پول توی کشو دارم برش دارم و بیام.(آخه بخاطر رفتنمون ب خونه ی مادرم قول رشوه رو بهشون داده بودم)
گفت صبر کن بازرسیش کنم بعد.
اومد اتاق ووقتی دید یه پنجره داره ک حدود دوطبقه بازمین فاصله داشت ومن اگ بخوامم نمیتونم ازاونجا بپرم گفت میتونی بری.
دستبندمو باز کرد و بهم چشمک زد و آروم گفت امانتی و بردار وبیا ک باید هرچه زودترحرکت کنیم.
رفتم داخل اتاق دست وپامو گم کرده بودم نمیدونستم چیکار کنم و چجوری از پنجره بپرم پایین.یکم پول داشتم ک از قبل توی کشو قایمش کرده بودم برش داشتم ودوباره رفتم کنار پنجره دیدم خیلی ارتفاع داره ولی بخاطر خیلی چیزا ک تو ذهنم بود اروم نشستم لب پنجره ک بپرم.
بایدمیپریدم این آخرین مهلت من برای زندگی کردن بود معلوم نبود توی اون حکم ک ب دست ابراهیمی داده بودن چه جیزایی واسم نوشته شده.
نشستم لب پنجره و چشامو ب روی هر چی فکرای منفی بود بستم وپریدم پایین.
اطرافمو نگاه کردم کسی نبود.
کمر و پاهام درد گرفته بود آروم بلند شدم تا ببینم میتونم راه برم یانه.
چیزیم نشده بود جز چندتا خراش کوچیک.
بلند شدم و لنگان لنگان رفتم سمت خیابون طوری ک انگار از قفس ازاد شده بودم .. مثل بچگی هام ک مسابقه میزاشتیم هرکی زودتر میرسه خونه فقط فرقش این بود ک همبازیام بچه نبودن و جایی واس رفتن نداشتم.
تو شلوغیه تهران گم شدم طوری ک انگار اصلا نبودم ... رفتم دم خونه ی یکی از رفیقام ک ازقبل باهاشون کیف قاپی میکردم چند روزی اونجا موندم تا ابها از اسیاب بیفته .. چندروز گذشت و هیچ خبری نشده بود وکسی سراغم نیومده بود چون خبرنداشتن من کجام.
چندروز بعددلم هوای اصفهانو کرد رفتم اصفهان ولی چون کل فامیل وهمسایه اشناها میدونستن من چیکار کردم و الان دنبالم هستن نشد برم خونه شون 

رفتم تو ی محله ی نزدیکخونمون رفیقمو دیدم احوالپرسی کردیم رفتیم سمت خیابون گفت میخوام ب نامزدم زنگ بزنم.کنار وایسادم ک راحت صحبت کنه حرفش تموم شد اومد گفت بریم.
ولی یدفعه گف ازاین طرف بریم.رفتیم یدفعه دیدم حدود سه تا ماشین پلیس همراه دوتا موتور دورمون حلقه زدن ابراهیمی بود از ماشین پیاده شد اومد جلو اصلا راهی نبود ک بشه فرار کرد اسممو بلند گفت وبعد گفت حرومزاده.دوستمم گرفتن التماسشون کردم ک این بیگناهه ولش کنین. انداختنش پایین ومنو بردن اگاهی تو یه اتاق سرد ک کاملا خالی و بدون هیچ وسیله ای بود فقط چندتا میله ب دیوار جوش زده بودن ک اونم بعدا فهمیدم واسه شکنجه بوده.(چون بااونا منو هم شکنجه کردن)فرداش راهی زندان شدیم ب ابراهیمی گفتم تورو خدا فقط بهم بگو کی منو فروخت؟
گفت رفیقت همونی ک باهات بود(همونی ک بهم الکی گفته بود مبخوام بانامزدم صحبت کنم همونلحظه با پلیس ها تماس گرفته بوده و منو لو داده بوده)
انگار اب سردی ریختن رو سرم.
ابراهیمی گفت داداشِ رفیقت زندانه وماهم ک میدونستیم باهات دوسته بهش گفته بودیم اگ خبری از تو داشت بهش شیرینی خوبی میدیم و برای داداشش تخفیف مجازات درنظر میگیریم اونم برای کمک ب داداشش تورو فروخت.
دیگ کاملا از همه ناامید شدم و فهمیدم ب چشمای خودمم نباید اعتماد کنم.
رسیدیم زندان منو تحویل دادن برگشتن منموندمو ی دنیای دیگ ی دنیای سرد ی دنیای بی روح یه دنیایی ک ادماش فقط نفس میکشیدن ولی زندگی نمیکردن.بغضم گرفت بخاطر سرنوشتی ک داشتم.
رفتم اتاق خودم و تودنیای خودم مچاله شدم.
روزها میگذشتن زندان ازمن ک یه بچه ی لاغرو نحیف بودم یه آدم دیگ میساخت یه مرد میساخت مردی ک خیلی چیزارو فهمیده بود خیلی چیزارو یاد گرفته بود ریشام دیگ کامل در اومده بود طوری ک همه میگفتن تواین سن شبیه پیرمردا شدی.تماسهام با تهران قطع شده بود چون مادرم بخاطر کارهام قید منو زده بود عمه م میومد ملاقاتم ولی یبار ک اومد گفت شاید نتونم دیگ بیام چون منم درگیر زندگی خودمم ورفت.
یه روز ک دلم گرفته بود زنگ زدم ب هنگامه ک خودش گوشیو برداشت تا صداشو شنیدم بغض کردم هی گف الو الو منم قط کردمچند روز بعد دوباره زنگ زدم مادرش بود سلام دادم و گفتم میخام با هنگامه حرف بزنم گفت هنگامه دیگ نامزد کرده لطفا هیچوقت اینجازنگ نزن.
صدای خورد شدن احساسمو قلبمو شنیدم گوشیو قط کردم اومدم تو اتاق رو تخت دراز کشیدم بخودمگفتم مگه چند وقته اینجام دیدم حساب روزا از دستم در رفته نزدیک چهارسال بود ک زندان بودم و......
ولی هنوز ادم نشده بودم منظور از ادم بودن وابسته نشدنم بود فراموش نکردنش بود عاشق ماندنم بود دوست داشتنم بود....دوست داشتن کسی ک خیلی راحت و بیخبر ترکم کرده وازدواج کرده بود.
هق هق اشک ریختم وگریه کردم انگار دیوارهای زندان هم بهم زور میگفتن همه چی داشت رو سرم خراب میشد پدوستام ک صدای گریه کردنم رو شنیدن اومدن تا باهام حرف بزنن ودردودل کنن تا بلکه غمهام و دردهام رو فراموش کنم تابلکه یکم اروم بشم.
اگ باهام حرف نمیزدن قلبم میترکید یکم ک آروم شدم رفتم حیاط زندان ورو ب آسمون کردم وگفتم خدایا من توزندگیم خیلی اشتباهها کردم ولی خواهش میکنم بعدازاین کمکم کن.
چند روز گذشت و عمه ام بعدازماهها اومد ملاقاتم.
از سعید پرسیدم گفت سعید یه ماه پیش تصادف کرد وتوی تصادف فوت کرد چند روز بعدش عروسی خواهرش بود ولی بخاطر فوت سعید انداختنش عقب.
اونجا بود ک فهمیدم خواهر سعید هم ازدواج کرده.
حق داشت ازدواج کنه.آخه کی منتظر مردی میموند ک سالهای سال بود ک نصف عمر و جوونیشو توی زندان میگذروند.
دیگ تنهاتر شدم مثل کسی ک تو مرداب گیر کرده باشه دست و پا میزدم و تنهاییم چندبرابر میشد.
روزها وماهها وسال هاگذشتن.هرروز پیرتر ازروزهای گذشته میشدم.
بهترین زمان زندگی و دوران جوونیم تو زندان گذشت حدود هشت سال شد ک تو زندان بودم مادرم نمیومد ملاقاتم همون کسی ک بهم میگفت همه جوره پشتتم الان دیگ از هزار بار زنگ زدنم فقط یه بارشو جواب میداد.دیگ عمه ام هم نمیومد ملاقاتم.
طوری شد ک باخودم میگفتم دیگه همینجا میمیرم و کسی سراغمو نمیگیره.
یاد مادربزرگم افتادم.یاد بغل گرمش ک کودکی ها و یتیم بودنم رو توی همون بغل گذروندم و بزرگ شدم.
وقتی ب کارهای گذشته ام فکر میکردم میدیدم همشون اشتباه بود ک یکی از اونها تهران رفتنم بود چون من جنبه ی زندگی کردن تو اون شرایط رو نداشتم کاش همیشه پیش مادربزرگم زندگی میکردم و هیچوقت ترکش نمیکردم.
روز ها میگذشت ولی هیچ امیدی ب ازادی نداشتم تا اینکه یه روز یکی از دوستام گفت یه خیّری میاد زندان وب زندانی ها کمک میکنه اسم خیلیا رو نوشتن توهم بیااسمتو بنویس خداروچه دیدی شایداسم تودراومد.
هیچ امیدی ب آزادی نداشتم گفتم اینا(خیرین) میخوان فقط فخر بفروشن و بیان خودنمایی کنن من نمیام.
گفت ساعت دو میام دنبالت و رفت.
ناهارو خوردم و رفتم بیرون هواخوری انقدر حیاط زندان رو قدم زده بودم دیگه دقیق میدونستم چند قدم باید بردارم تا برگردم داخل بند.دقیقا پنجاه وهفت قدم میشد.
دوستم اومد گفت بیا بریم .
گفتم تو روخدا بیخیال من شو دستمو گرفت و ب زور منو کشید
 دیدم دست بردار نیست گفتم باشه فقط بخاطر تو الکی میام و برمیگردم.
رفتیم تو سالن حدود دویست نفر توسالن بودن ک همشون مثل من جرمشون حبس بود.
نشستیم روصندلی دیدم یه مرد لاغر اندام قد کوتاه با یه لباس ابی رنگ اومد موهای سفیدی داشت و یقه ی پیراهنش باز بود ویه کیف سامسونت دستش بود خیلی از تیپش خوشم اومد..
همراه مسئولین زندان رفتن رو سن.نشست پشت میز.
اسم کسایی رو ک میخوندن بلند میشد میرفت رو سن پیش اون مرد کوتاه قد.
حدود شصت وهشت نفر بودن ک رفته بودن بالا و اون مرد خیر هزینه ی ازادیشونو مینوشت تا پرداخت کنه.
دوستم گفت بیا بریم بالا گفتم صدامون نکردن ک.
گفت بیا و دوباره دستمو کشید وچندلحظه بعد دیدم روبروی اون مرد خیر ایستادم.
هول شدم و زود بهش سلام کردم.
گفت جرمت چیه؟
گفتم سرقت.
گفت چند وقته اینجایی؟
گفتم هشت سال و هفت ماه و چند روز.
تا اینو گفتم گفت اسم اینو بنویسید.
رئیس زندان گفت این ادم بشو نیست اینو بی خیال بشین اسم یکی دیگه رو بنویسید.
گفت من پولشو میدم پس اسمشو بنویسید.
اسممو نوشتن اسم دوستمم نوشتن یه خط کشید زیر اسم من و بهمون گفتن برگردین توی بند.
حالم یجوری بود انقد ناامیدی و یاس کشیده بودم انقد بی معرفتی دیده بودم انقد از اشناهام ضربه خورده بودم انقدر دروغ شنیده بودم ک هیچ امیدی ب آزادی نداشتم و باخودم میگفتم تمام اینا دروغه و من هیچوقت بااین روش ها آزاد نخواهم شد.
چند روز گذشت.
دلم یجوری شده بود دلم واس روزهای کودکی ومادربزگم تنگ شده بود.
رفتم مخابرات زنگ زدم خونه شون.یکی دوبار ک زنگ زدکسی جواب نداد.
خونه ی عمه موگرفتم برداشت گفتم الو؟ گفت سلام علی جان.
خیلی وقت بود ک صداشو نشنیده بودم چقدر دلم واسه صداش تنگ شده بود.
با لحن صدای غمگینش بخودم اومدم ک گفت علی مامان حالش بد شده بردنش بیمارستان.
مثل پسربچه های کوچیک ک مادرشون رو گم میکنن هق هق اشک هام بی اختیار شروع شد وگریه کردم.
دیدم نمیتونم حرف بزنم بدون خداحافظی قطع کردم و رفتم حیاط تا از این هوای خفه ای ک توی محیط زندان بود خلاص بشم و یکم بیرون هوا بخورم.
شروع کردم عین دیوونه ها ب قدم زدن.
از یه طرف فکر اینکه یعنی میشه آزاد بشم از طرف دیگه هم فکر مادربزرگم.
دعا میکردم ک حالش خوب بشه اون تنها کسی بود ک یه پسربچه ی یتیم باهاش آرامش میگرفت.
یه ساعتی محیط کوچیک حیاط زندان رو قدم زدم وبرگشتم تو اتاق.
از حالت چهره ام معلوم بود ک آشفته ام. دوستام گفتن چته حرفی نزدم دراز کشیدم رو تخت ذهنم پر شده بود از فکروخیال. ازاینکه یعنی آزادمیشم وازطرف دیگ حال مادربزرگم.......
.ذهنم پر شده بود از فکر وخیال ازاینکه ازاد میشم یا نه.
از یه طرف دیگ هم یه چیزی تو دلم میگفت امید الکی بخودت نده اینا همش فخرفروشی آدمای پولداره ک با پارتی بازی فامیلهاشونو آزاد میکنن.
اصلا نفهمیدم کی خوابم برد صبح بود ک آشفته حال رفتم و زنگ زدم ب عمه ام. گف مامان حالش خوب شده بردنش خونه اش زنگ بزن خونه اش وباهاش حرف بزن.
انگار دوباره امید برگشت ب دلم حالم خوب شد یکم بعد زنگ زدم خونه ی مادربزرگم تا صداشو بشنوم.
عموم گوشیو برداشت و گفت مامان بزرگ رفته بیرون.
مشکوک شدم گفتم آخه عمه الان بهم گفت آوردینش خونه.
عموم متوجه شد و گفت علی مادربزرگ فوت کرده وصدای گریه های مردونه اش اومد.
گوشی از دستم افتاد وپاهام سست شدن.نشسنم رو زمین و بی اختیار چشم دوختم ب دیوار.بغض بدی اومد تو گلوم نمیتونستم گریه کنم. منمیخواستم بهش بگم حلالم کن من خیلی اذیتت کردم.....
میخاستم بگم خیلی دوستت دارم میخواستم بگم ک اشتباه کردم تنهات گذاشتم و رفتم تهران اشتباه کردم بحرفت گوش نکردم ولی نتونستم
با یه بغض هزار کیلویی رفتم خوابیدم ولی هرچقدر تلاش کردم ازغم وغصه ی مادربزرگم خوابم نبرد دیگ داشتم میمردم.مگه صبح میشد اونشب سرد بی وجدان.
هرطور بود شب رو ب صبح رسوندم اصلا نفهمیدم چجوری بغضمو جلوی دوستهام نگه داشتم واس اینکه اشک هامو نبینن رفتم هواخوری.
انگار هوا هم میدونست دل من گرفته بارون شدیدی گرفت.
صورتمو بردم بالا تاخیس خیس بشه. یدفعه بغضم ترکید جوری داد میزدم و گریه میکردم ک انگار غیر از من کس دیگه ای تواین دنیا نیست هیشکی دیگ برام مهم نبود اصلا نفهمیدم چیشد دوستام اومدن و بردنم تو اتاق هی میگفتن چیشده؟
همشون میدونستن ک من مادربزرگم چقدر دوست دارم وچقدر عاشقشم.
گفتم مادربزرگم مرده.انقدر گریه کردم وهق زدم ک تنهام گذاشتن وگفتن بزار تنها باشه گریه کنه دلش خالی بشه.....
فرداش تو مسجد مراسم ختم گرفتیم همه دوستام بودن ساعت دوازده ظهر بود دم در مسجد مونده بودم و گریه میکردم یه نفراومد دنبالم گفت علی آقا مددکاری کارت داره.
اصلا حوصله ی اینو نداشتم ک بهم دروغ بگن با قدمهای سنگین رفتم مددکاری یه نفراونجابوداسمش کمالی بود منو کامل میشناخت اول تسلیت گفت بعد گفت بیا جلو رفتم بغلم کرد اروم در گوشم گفت فردا ازادی.
همین الانم ک دارم مینویسم بغض گلومو گرفته چون هنوزم بعضی وقتا فک میکنم ازادیم خوابه.
پاهام شل شد دیگ توان وایستادن نداشتم هق هق گریه کردم و گفتم اقای کمالی جون بچه ات اذیتم نکن راسته واقعا؟
گفت جون بچه ام کارای پرونده توانجام دادیم فردا برگه ات میاد و....

همونجا نشستم دیگ نمیتونستم وایستم زدم زیر گریه رفیقام اومدن بلندم کردن رفتیم دم مسجد انگار فهمیده بودن فردا ازادم یدفعه یه صلوات بلند فرستادن حالم یجوری شد ب این فکر میکردم خدا میخواد باهام چیکار کنه.
ختم تموم شد اومدم تو اتاق دراز کشیدم حالم یجوری بود دوستم اومدنشست کنارم گفت اسم منم خوندن منم فردا پس فردا ازاد میشم خیلی خوشحال شدم ازش تشکر کردم بابت اینکه زورکی منو اونروز برد پیش خیر.
حالا من موندم و یه شب طولانی با هزارتا فکروخیال
زنگ نزدم خونه چون کسی منتظر ازادیم نبود فقط ب مادرم زنگ زدم تا ببینم حالش چطوره.
گوشیو ک برداشت وصدامو شنید گفت من پسری ندارم پسر من مرده.دیگ اینجا زنگ نزن.
انگار اب سردی ریختن رو سرم برگشتم تو اتاق اونشب تا صبح نخوابیدم.
صبح رفتم دوش گرفتم اومدم تو اتاق دیدم بلندگو صدا کرد اقای علی...ب لطف خدا آزادی.
بدنم لرزید بغضم گرفت یعنی خواب نبودم؟یعنی واقعی بود؟دیدم اسپند دود کردن وحدود صد نفر دنبالم راه افتادن و صلوات میفرستادن از همه ی دوستام خدافظی کردم و اومدم راهرو داشتم میرفتم سمت خروجی.قدمهامو تندترکردم آخه فکر میکردم دروغه رسیدم ب اخرراهرو.
گفتن چندضربه شلاق داری.
برگمو گرفتم رفتم تو یه اتاق سرد دراز کشیدم رو یه تخت باریک.
نگهبانی ک میخواست شلاقم بزنه همونی بود ک میلیون هابار باهاش دردودل کرده بودم اومد گفت میخوام جوری شلاقت بزنم ک دیگ نیای اینورا وفکرخلاف وازسرت بندازی بیرون..
گفتم هربلایی بوده سرم اومده و تحمل کردم وحرفایی شنیدم ک از صد تا شلاق بدتر بودن هرجور دوست داری بزن فقط من برم تا ازاینحاآزاد بشم.
شلاقو برد بالا اروم زد رو کمرم گفت بلند شو.
گفتم واسه چی؟گفت بلند شو دیوونه تو بچه ی خوبی هستی دربدری زیاد کشیدی دیگ بسه.
بلند شدم بغلم کرد تا دم در اخری باهام اومد ازش تشکر کردم اومدم درب اصلیو ک باز کردم دیدم چندتا خانواده اومدن دنبال زندانیاشون نگاه کردم دیدم کسی واس من نیومده رفتم نشستم رو صندلی جلوی درب زندان یه نگاه از بیرون ب زندان کردم تنم لرزید تازه یادم افتاد اصلا حبسی ک قاضی بمن داده بود سه سال بود ولی من نزدیک نه سال بود زندان بودم بخاطر بی کسی.
نیم ساعتی نشستم و بلند شدم یه ماشین گرفتم گفتم منو دورشهر بچرخون.
چرخید دیدم اصفهان چقدرعوض شده.
احساس غریبی کردم.هوا داشت تاریک میشد گفتم برو ب فلان ادرس.
وقتی رسیدم دم درخونه مون پارچه مشکیو دیدم بغضم ترکید.
پیاده شدم دستم میلرزید زنگو زدم عموم گف کیه؟
عموم دروبازکرد وباتعجب نگاهم کرد.
همه شون بادیدنم گریه کردن.نمیدونم چرا گریه ام نمیگرفت شاید بخاطر این بود ک چهار سال نیومدن ملاقاتم شاید بخاطر کم محلیاشون بود شاید بخاطر این بود ک دیگ اون علی سابق نبودم.رفتم تو نشستم همه شون فرق کرده بودن.
نشستم کنار پدر بزرگم خیلی پیر شده بود دستشو بوسیدم گریه کردوگفت خیلی دیر اومدی
اصلا نپرسیدن چجوری ازادت کردن.
دو روز بعدش هفتم مادربزرگم بود.
رفتم سرخاک مادربزرگم قبرشو ک دیدم افتادم رو قبر وهق هق اشک ریختم. باگریه میگفتم مامان بزرگ کاش اونروز بهت میگفتم حلالم کن.
بلندم کردن اومدیم خونه.دراز کشیدم تایکم استراحت کنم ک صدای عموم اومد داشت میگفت علی حالا میخاد چکار کنه و کجابمونه؟
بلند شدم گفتم من بعد ختم مامان بزرگ میرم نگران نباش.
هیچی نگفت ختم ک تموم شد بعداز ظهرش ازخونه زدم بیرون.
عموم اومد دم در وگفت بعضی وقتا بیا بهمون سر بزن.
حق داشت نگران موندن من توخونه اش باشه.نگران کسی ک بخاطر دزدی سالهازندان بوده.
چیزی نگفتم وراهی شدم با جیب خالی وسابقه ی دزدی ویه دل پر.
رفتم خونه ی عمه ام و چند روزی موندم و یروز ک ازبیرون اومدم خونه دیدم ساک لباسامو گذاشته پشت درهرچقدرزنگ زدم باز نکردن.کسی خونه نبود وعمدا رفته بودن جایی ک دروبازنکنن.
ساک وبرداشتم ودوباره آواره ی خیابون هاشدم.
زنگ زدم ب مادرم.دلم واسش یه ذره شده بود.تاگوشیو برداشت گفتم مامان من ازاد شدم.
گفت توهنوز زنده ای؟و بعدش قطع کرد.دلم ازاینهمه ناملایمات ب درد اومد.ازاینهمه بی احساسی مادرم.
زنگ زدم ب عمه کوچیکم(همونی ک باهام همسن بود)
گفت بیا پیشمون.
رفتم شوهرش خیلی اخلاق بدی داشت ب دنیا و زمین وزمان شک داشت چند روز اونجا بودم نه کاری بلد بودم نه پولی داشتم شوهرش گفت یه کارخوب واست پیدا میکنم.
تنها وآواره و بی کس شده بودم.
یکی از رفیقامو پیدا کردم مشروب گرفت تا میتونستم خوردم انقد ک دیگ نفهمم کجام باخودم فکر وخیال میکردم و میگفتم واسه چی ازاد شدم من که کسیو نداشتم بخاطر همین روزا بود ک چندسال منتظرش بودم تاآزاد بشم؟
خلاصه چندروز ک گذشت عمه ام یه همسایه داشت ک یه دختر داشتن اسمش سهیلا بود دخترخوبی ب نظر میومد عمه ام گفت دخترخوبیه میخوام نظرشو راحع بتو بپرسم.سهیلا دختر خوبی بودمادرش فوت شده بود پدرشم حالش خوب نبوداونم مثل من تنها بودوتنهاییو خوب حس کرده بود.
عمه ام مارو باهم آشناکرد ی مدت باهاش رفتم بیرون.خیلی خوب همو میفهمیدیم.گفتم من قصدم ازدواجه ومیخوام همدمم باشی.میخواستم دیگ آدم بشم مردزندگی بشم تشکیل خانواده بدم وازبی کسی دربیام
چندروز بعدهنگامه سرراهم سبزشد و......

باتعجب ب همدیگه نگاه کردیم.
سلام داد واحوالپرسی کرد.
جوابشو دادم ازش ناراحت بودم ولی ب روی خودم نمیاوردم.نمیخواستم بفهمه هنوزم دلم پیششه.
از وضعیتم کارم زندگیم واحوالاتم پرسید.
گفتم اگ برات مهم بودم اینهمه وقت یه سراغی ازم میگرفتی نه الان.
گفت طلاق گرفتم تنم لرزید ته قلبم هنوز هنگامه رو دوستداشتم.
ولی هنگامه اصلا اون هنگامه ی سابق نبود انگار مظلومیت توی چشماش تبدیل شده بود به شرارت ب هرزگی.
گفت شوهرم بد بود مرد زندگی نبود وگریه کرد.
گفت من هنوزم دوستت دارم علی.
گفتم تو خیلی عوض شدی هنگامه ولی من هنوز همون علی ام خودتم باید فهمیده باشی ک دیگ ب درد هم نمیخوریم.
گف من خیلی پول دارم میتونیم راحت زندگی کنیم و....
حرفاشو قطع کردم ونزاشتم ادامه بده.
ته دلم حس کردم سهیلا بهتر حرفامو میفهمه چون روحش زندگیش وجودش اززندگی من بود.
از هنگامه خداحافظی کردم و گفتم امیدوارم مردی ک آرزشو داری توزندگیت پیدابشه ولی مادیگ ب درد هم نمیخوریم.یادروزهایی افتادم ک چقدر توی زندان بخاطرش اشک ریختم.حتی بخاطرش دزد شدم کیف قاب شدم سیگارکشیدم مشروب خوردم.....
سریع خودمو رسدندم سرخیابون ک دیگ نبینمش.دوییدم پشت سرمم نگاه نکردم. ولی واقعا حرفمو کسی جز سهیلا نمیفهمید.
روزها پشت سرهم میگذشتن ومن بیشتر باسهیلا آشنامیشدم و هروقت میتونستیم میرفتیم بیرون.یمدت گذشت تا اینکه ب عمه ام گفتم من سهیلارو دوستدارم و میخوام باهاش تشکیل زندگی بدم برام برین خواستگاری.
من و عمه ام و زنعموم رفتیم سهیلا و داداشش خونه بودن.
داداشش اصلا موافق این ازدواج نبود حرفامون ک تموم شد قرار شد تماس بگیرن بگن کی بریم واس خواستگاری رسمی.
دو سه روز بعد زنگ زدم ولی برادر سهیلا جواب نمیداد.
یه روز سهیلا گوشیو برداشت گفتم چرا داداشت جواب نمیده؟اگ نمیخواین بگین.
سهیلا گفت راضیش میکنم.بالاخره داداشش اجازه داد بریم خواستگاری رسمی.
خوشحال شدم ولی نه اون خوشحالی ک یه پسر موقع زن گرفتن داره.خوشحالی من همراه دلتنگیم بخاطر مادرم بود.
زنگ زدم ب مادرم گفتم میخوام ازدواج کنم میای بریم خواستگاری؟
گفت من قید تورو زدم و دیگ خواهشا بمن زنگنزن.
چقدر دلم واس صداش تنگ شده بود.
خواستم بگم ولی مامان پسرت داره دوماد میشه ک تلفونو قطع کرد.
دلم گرفت بغض داشت خفه ام میکزد رفتم سرخاک مادر بزرگم خیلی گریه کردم بعد رفتم سر خاک بابام باهاش دردودل کردم وگفتم کاش هیچوقت یتیم نمیشدم.
چندروز بعد رفتیم خواستگاری.....
مراسم خیلی ساده برگزار شد چون منو سهیلا پدر و مادر نداشتیم(من مادر داشتم ولی وقتی نبود وشرکت نکرد یعنی مرده بود).
از فردای اون روز شوهرعمه ام منو برد سر یه کاری ک حقوق خیلی کمی داشت.چسبیدم ب کار باید برای تشکیل زندگی تلاش میکردم.
روز ها گذشت حدود یک ماه و نیم بعد سهیلا قبول کرد ک عقدو عروسیمون یکی بشه.دو هفته فرصت داشتیم تا کارهای عقدو عروسیمونو بکنیم من هنوز اونقدر پول در نیاورده بودم تا بتونم خرید کنم.
سهیلا ک فهمید بهم گفت من یکم طلا دارم بفروشش هروقت وضعت خوب شد برام میخری.
انقدر بادرک وفهم بود ک تو این بدموقع ب داد دلم رسید.
طلاها رو فروختیم و شروع کردیم ب خرید عروسی.
توهمین حین عمه هام گفتن میخوایم خونه رو بفروشیم و ب وصیت مامان عمل کنیم و سهمی هم بتو بدیم.
من از طرفی خوشحال شدم و از طرفی ناراحت آخه پدربزرگم وابسته ی اون خونه بود وبخاطرش ناراحت بودم.
عمه ی بزرگم پدربزرگمو برد خونه اش خونه رو فروختن بمن گفتن از سهم هرکدوممون یکمپول برداشتیم و گذاشتیم کنار و دادیم ب عموت قراره اونم یچیزی بزاره روش و بده بهت.
زنگ زدم خونه ی عموم و عموم گفت فردا بهت خبرمیدم ک کی بیای تا سهمتو بدم.
اونشب مگه صبح میشد تنها دلخوشیم واس آینده اون پول بود میتونستم یکم هم روش بزارم و یه خونه اجاره کنم.
ب سهیلا گفتم دیدی خدابزرگه؟اونم خوشحال شد.
ولی تا شب هرچقدر منتظر موندم خبری از عموم نشد.باخودم گفتم شاید سرشون
شلوغه فردا حتما خبرم میکنه ولی چندروز گذشت وخبری نشد.
یه روز ب عروسی مونده بود رفتم سراغ عمه هام.اونا هم ازش خبرنداشتن.
خلاصه کل کارای عروسیمونو با سهیلا دوتایی انجام دادیم از گرفتن تالار تا کیک و لباس عروسو و....
مراسمو گرفتیم وعروسیمون برگزار شد.
بعدازاینکه عروسی تموم شد سهیلا گفت تاوقتی ک خونه بگیریم بیا خونه ی ما با داداشم حرف زدم اونم قبول کرده هرزمان خونه گرفتی میریم جداگونه زندگی میکنیم.
قبول کردم ولی غرورم خورد شد بخاطر بی پولی و بی کسی قرار بود دوماد سرخونه بشم عموم هم ک خبری ازش نبود و مثلا قرار بود سهممو بده.اونشب رو نمیخواستم ب هیچی فکر کنم و تو بغل سهیلا آرام شدم.
چند روز بعدِ عروسی فامیل ها ودوست وآشناهامون دعوتمون کردن و بعد از چندروز روال عادی زندگی رو در پیش گرفتیم.
خیلی زود دوباره شروع بکار کردم ک بتونم یه خونه واس خودمو سهیلا بگیرم.تواون شرکتی ک کار میکردم قراردادی بود ک یه روز قراردادم تموم شد و گفتن دیگ نیا سرکار التماس کردنم بی فایده بود چون دیگ اخراج شده بودم و......

هم بیکار بودم هم دوماد سرخونه بودم.یعنی بدشانسی و بدبیاری پشت سرهم از درو دیوار میبارید ولی رفتار سهیلا اصلا عوض نشد.خیلی منطقی رفتار میکرد برخلاف من که زود قاطی میکردم.
یروز ک تو خیابون داشتم میرفتم ودنبال کار میگشتم اتفاقی عموم رو دیدم.
تا منو دید تندتر قدم برداشت جوری ک انگار میدویید.
منم دوییدم سمتش وصداش کردم عمووو.
وایستاد.گفت علی بقران شرمنده تم.پولا رو خرج کردم...
گفتم مال یتیم خوردن نداره عمو.
حالم ازش بهم میخورد و راهمو کج کردم و برگشتم خونه.
روزها میگذشت تا اینکه تو یه مغازه ای کار فروشندگی پیدا کردم و رفتم سریع شروع بکار کردم بخاطر شرایط اخلاقیم و زبون بازیم و تیپم خیلی راحت تبدیل شدم ب فروشنده ی ارشد کارم داشت حسابی میگرفت وهرروز سرکار میرفتم.
یه روز سهیلا گفت از طرف پدرم قراره بهم ارث بدن و میریم خونه اجاره میکنیم.
نمیدونستم چی بگم واقعا تمام زورمو داشتم میزدم ولی اونقد ک میخواستم پیش نمیرفت.
چند ماهی گذشت ارث و ب سهیلا دادن باخوشحالی رفتیم خونه اجاره کردیم و وسایل اندکمون رو چیدیم و تازه فهمیدیم زندگی مستقلی یعنی چی.
ماهها بعد قسطی یه موتور خریدم وقتی بعد از کار میومدم خونه شام میخوردیم و میرفتیم میچرخیدیم هرچند پول آنچنانی نداشتیم ولی حال دلمون خوب بود.
خیلیا حسرت زندگیمونو داشتن تا اینکه یه اتفاق جالب برامون افتاد یروز ک از سر کار برگشتم سهیلا برام چایی اورد چاییو میخوردم دیدم چشماش یه چیزی میخواد بهم بگه ولی خودش مونده بود چجوری بگه..
گفتمچیزی شده؟
گفت نه.گفتم حرفی میخوای بزنی؟گفت نه.
گفتم پس چته؟گفت داری بابا میشی.
ازخوشحالی استکان چای رو انداختم وسهیلا رو کشیدم بغلم.ولی یهو خوشحالیم تبدیل ب استرس شد ناراحت شدم بخاطر خیلی چیزا بخاطر بچگی خودم ک حسرت پدرو مادر موند رو دلم ک باهم باشن
اونشب باخودم فکر کردم وگفتم زندگیمون باوجود بچه خیلی خوب میشه ک من علاوه بر سهیلا یکیو دارم ک ماله خودمه.
فردای اون روز رفتم چندتا جعبه شیرینی گرفتم و ب عمه هام وخواهرای سهیلا شیرینی دادیم و اخریش عمه کوچیکه بود ک وقتی فهمید از خوشحالی هق هق گریه کرد.
روزها میگذشتن و شکم سهیلا بزرگتر میشد قیافه اش دیدنی تر😅زندگیمون رنگ و بوی تازه ای گرفته بود رفتیم سونوگرافی سلامت بچه مون رو تایید کرد وجنسیتش رو دخترگفت ضربان قلبم از خوشحالی داشتن یه دختر مثل یوزپلنگ😅میزد
بغض کردم و گفتم خونه ک برسم ب مادرم زنگ میزنم تا ببینم آیا با شنیدن نوه دارشدنش باهام آشتی میکنه؟
اومدیم خونه شماره خونه شوگرفتم و.......

زنگ زدم ب مادرم گفتم مامان نوه ات داره ب دنیا میاد.
گفت من ازدست توکجا برم ک نه صداتو بشنوم و نه ریختتو ببینم.تو هیچ آبرویی برام نزاشتی و منو پیش شوهرم خورد کردی شکستی.اونهمه بهت خدمت کرد برات خرج کرد تو تمام زحماتشو ب باد دادی.من نمیتونم پیشش سرمو بالا بگیرم فقط بخاطر تووکارهات.خودت چه گلی ب سرم زدی ک بچه ات بزنه.صدای بوق اشغال تلفن اومد گوشیو گذاشتم سرجاش.سهیلا گفت چی شد مامانت چی میگ؟گفتم فکرکنم خونه نیست آخه هرچقدر زنگ میزنم جواب نمیده
بغض سنگینی داشتم ولی خودمو جلوی سهیلا ب زور نگه داشتم تاگریه نکنم.
بدجور حس بی کسی وبدبختی کردم.
چندماه بعد شب بود ک یدفعه سهیلا دردش گرفت بردمش بیمارستان کاشانی اصفهان.
منو داخل راه ندادن زنگ زدم خواهر سهیلا وعمه ام اومدن.
رفتن داخل نمیتونستم منتظر بمونم همیشه از انتظار متنفر بودم.خواستم قدم بزنم از کاشانی پیاده رفتم تا پل خواجو و برگشتم ب همه چی فکر کردم ب ادمای اطرافم ب زندان سردوتاریک ک جوونیمو گرفت ب همه کارای خوب و بدم.
صبح بود گفتن باید خانمتو عمل کنیم نمیتونه طبیعی سزارین کنه.بردنش داخل اتاق.
هق هق اشک ریختم.من غیرازسهیلا کسی رو نداشتم.درسته همه اونجا بودن عمه هام وخواهرای سهیلا
ولی کسی رو ک دلم میخواست باشه نبود (مادرم).
چندساعت بعد گفتن صاحب یه دختر تپل شدم ومنم از خوشحالی فقط گریه میکردم.گل و شیرینی گرفتم و رفتم داخل اتاق ملاقات سهیلا.
سهیلا قیافه ش خسته بودبادیدن من و دخترتپلی ک توی بغلش بود فقط لبخندمیزد.
بچه رو بغلش کردم بوسیدم چشماش بسته بود ولی معلوم بود چقد نازه... وقتی تو بغلم بود انگار دنیارو بهم دادن یه حسی داشتم ک تا اونموقع تجربه نکرده بودم.
یادم رفت بگم اسمشو هم انتخاب کردم وگذاشتم باران.
چون خودم متولد پاییزم هوای پاییزو دوستدارم مخصوصا اگ یه نمه بارون بزنه. باران ارومم میکرد بخاطر همین گذاشتم باران.
اومدیم خونه باران رنگ و بوی تازه ای ب زندگیمون داده بود
روزها گذشت باران یک سالش بود ک ماشین قسطی خریدم خیلی زندگیمون فرق کرده بود یجورایی راحت تر شده بود منم کم کم گذشته مو ازیاد میبردم تااینکه یه روز تلفن خونه زنگ زد جواب دادم دیدم مادرمه خیلی قشنگ صحبت میکرد وقربون صدقه ی نوه اش میرفت.انقدر مقدمه چینی کرد و باران رو ناز کرد ک آخرش گفت میخام بیام اصفهان.
خیلی خوشحال شدم و ب سهیلا هم گفتم دوتامونم استرس گرفته بود ولی خودمونو اماده کردیم واس استقبال از مادرم.
رفتم ترمینال کاوه دنبالش تا دیدمش دستشو بوسیدم وبغلش کردم اومدیم خونه وب مخض ورود ب سهیلا تیکه انداخت وگفت خوب قاپ پسرمو دزدیدی و.....

باسرب سهیلااشاره کردم ک چیزی نگه و اصلا بخودش نگیره البته قبلش بهش گفته بودم ک اخلاق مادرم اینطوره.باران توی اتاق خوابیده بود مادرم یه نیم نگاهی بهش انداخت وچیزی نگفت ورفت خوابید وظهر ک بیدار شد سهیلا ناهارو اماده کرده بود بعدازناهار فیلم عروسیمونوگذاشتم تا ببینیم.یکم ک نگاه کردگفت الان تو باید تو بهترین خونه توی تهران باشی یا دختر داییتو میگرفتی یا هنگامه رو ک پولشون ازپارو بالامیره بجای اینکه تو این خونه ی کوچیک مستاجر باشی وبااین دختره ازدواج کنی و واس یه لقمه نون سگ دو بزنی الان توی پول غرق شده بودی.سهیلابغض کرد رفت تو اتاق.
ب مادرم گفتم مامان الان مادیگ بچه داریم این حرفاچیه میزنی؟گفت بیخیال بچه من بزرگش میکنم تو فقط طلاقش بده.
گفتم یادته بمنم گفتی بیاتهران همه جوره پشتتم.چی شدپس؟تو این چندسالی ک ازاد شدم هیشکی اندازه سهیلا حالمو خوب نکرده سهیلا بود ک تو بی پولی من باهام ساخت.مادرم گفت من تمام داروندارمومیدم بهت فقط طلاقش بده.دیدم زیادی داره دخالت میکنه گفتم بس کن.
ناراحت شدگفت اصلا ازاینجامیرم تولیاقت نداری.مانعش شدم ولی مقاومت کردازحرصم ساکشو برداشتم گفتم بیابگیروبرو چندسال بود دلم میخواست باشی ولی نبودی دیگ ب نبودنت عادت کردم بردمش دم ترمینال پیاده اش کردم ورفت نگاهشم نکردم بخاطر هزار دلیلی ک داشتم بخاطر قلبم غرور له شده ام.
برگشتم خونه سهیلا رو بغل کردم گفتم فقط تو وباران برام مهم هستید بیخیال بقیه.
زندگیمون دوباره روال عادیشو گرفت من میرفتم سرکار شب میومدم چندماه بعدبا صاحب کارم بحثم شد ونرفتم سرکار.یمدت بیکار بودم هرجا میرفتم یا حقوقش خوب نبود یا کارش خوب نبود خیلی قرض بالا اورده بودم بارانم بزرگتر شده بود هزینه هامون بیشتر شده بود تا اینکه ماشینو فروختم رفتم کلاس تاتو بدن.خیلی بهش علاقه داشتم و مراحل اولیه رو طی کردم و با پولی ک مونده بود تونستم وسایل شروع بکارو بخرم و داخل خونه شروع کردم ب زدن تاتو.
الانم مشغول همین کار هستم روز ب روز کارم بهتر وبهترشد منو سهیلا توزندگیامون خیلی سختی کشیدیم ولی الان باهم خیلی خوبیم زندگی هیچکسی کامل نیس همه نقص هایی تو زندگیشون دارن ولی مهم درک کردن طرف مقابله ک سهیلا خیلی خوب منودرک کرد وبایه مردبیکارسابقه دارازدواج کرد وتونست زندگیشوجمع وجورکنه.
سهم منو ک عموم نداددرعوض سریه شرطبندی تمام داروندارشوباخت والان ب نون شبش محتاجه.هنگامه تحت نظرپزشک داروی اعصاب میخورد والان چندساله ازش بیخبرم.ازهمه تون ممنونم ک داستانموخوندین...

نوشته شده توسط admin
دسته بندی شده در : داستان کوتاه
برچسب ها : marde tanhaye shab

اولین نفری باشید که برای این نوشته نظر خود را ثبت می کنید

نوشتن نظر


 

 
 من را بیاد بیاور

سومین حرف کلمه yavcs چیست?


آخرین مطالب ارسالی




با نصب اپلیکیشن رایگان اینفو همه داستان ها را براحتی در گوشی خود دنبال کنید