اینفو : روزگار

تاریخ انتشار :

روزگار

ازوقتی یادم میاد بااینکه خیلی ظریف وریزه میزه بودم پای دارقالی بودم وبعداذان صبح میرفتم پای دارقالی که برای خان تو روستا میبافتیم وزنها ودخترها وقتایی ک کارشون تو باغ و خونه ومزرعه تموم میشد قالیبافی شغل دومشون بود و با پولی ک خان بهشون میداد کمک خرج خانواده بودن.


نصف خرج خانواده ی ماهم از قالیبافی تامین میشد.
اسمم گلستان هست دختر اول خانواده بعدازمن دوتابرادرم قربان ورمضان دنیا اومدن ما تویه روستایی دور ازشهر زندگی میکردیم پدرم چاه کن بود برای خونه های مردم چاه حفر میکردوقنات لایروبی میکرد حتی برای کاربه روستاهای اطرافم میرفت وسخت کارمیکرد.
اون زمان تو روستاها امکانات زیادی نبود وبیل مکانیکی ولودر واین چیزا اگرم بود تو روستاهای اطراف ما نبود ومردم دستی چاه میکندن ک پدرمنم یکی ازکارگرهای چاه کن بود.
من پنج سالم بود وبرادرام سه ساله وشش ماهه بودن که پدرم مثل همیشه صبح زود بیدار شد تا بره دنبال یه لقمه نون حلال.
پدرم اونروز رفته بود برای خونه ای چاه حفر میکرده که چاه ریزش میکنه وپدرم زیر خروارها خاک میمونه و فوت میکنه. تاجایی ک بابام یادمه خیلی مهربون بودو من وبرادرامو خیلی دوست داشت مادرم عاشق پدرم بود و بااینکه وضع مالی خوبی نداشتیم پدر ومادرم باهم زندگی خوبی داشتن.
اونروزی که پدرم فوت شد درکی ازمرگ نداشتم وفقط خوشحال بودم که مهمون داریم وهمه به من وبرادرام محبت میکنن.
مادرم خیلی بی تابی میکرد پدرم رو توسن بیست ودو سالگی از دست داده بودیم واین برای مادرم ک یه زن جوان بود و سه تا بچه ی قد ونیم قد داشت واقعا سخت بود.
دو روز بعد مجلس پدرم صبح باصدای گریه ی برادرم همه بیدارشدیم.
مادربزرگم(مادرپدرم)هرچقدر مادرموصدا میزدمامانم جواب نمیداد.
بلندشدم برادرمو بغل کردم ودستمو گذاشتم رودست مامانم دست مامانم یخ بود با خودم گفتم حتما مامانم بدون پتو خوابیده و سردش شده.
مادربزرگم غرغر کنان اومد پیش مامانم و صداش زد و گفت بسه دیگه چقدر میخوابی بلندشو بچه ات داره گریه میکنه پاشو بهش شیر بده.
ولی مامانم جواب نمیداد.
مادربزرگم اومددست مامانم وگرفت یهو جیغ زد وهمه ی مردم روستا اومدن خونه ی ما ومن و برادرامو بردن بیرون هنوزم نمیدونستم چه اتفاقی افتاده مادرم ازغم مرگ پدرم دق کرده بود ودو روز بعدازفوت پدرم
مادرمو هم ازدست دادیم.
بعداز فوت مادرم برادرم قربان خیلی بهانه ی مادرمو میگرفت وهمش دنبال مامانم میگشت.
رفتیم خونه ی مادرپدرم.
مادربزرگم حوصله نداشت که برادرکوچیکمو نگه داره تااینکه یه نفراومد واسه فرزندخوندگی داداشمو ببردش پیش ارباب شهر....


داداشم رمضان خیلی کوچیک بود وهنوزشش ماهش بود.
چند روزبعد فوت مامانم خاله ی پدرم که توی شهر خونه ی اربابی کارگر بودن اومدخونه ی مادربزرگم وسرصحبت وبازکرد وگفت که رمضان وبدن به عنوان فرزندخونده باخودش ببره شهر چون اربابش بچه دار نمیشه ورمضان شش ماهه وسالمه واز هنوز نمیدونه پدرومادرش کیه وکسی هم نیست ازش نگهداری کنه پس بدین ببرشم ک هم اینده اش تضمین بشه هم فکرکنه ارباب پدرومادر واقعیشه. میگفت اوناخیلی پولدارن ورمضان خوشبخت میشه میگفت من توخونه ی اونا کارمیکنم وخودم هواشو دارمدوجای هیچ نگرانی نیست.
مادربزرگم اشک میریخت ومیگفت این پاره ی تن پسرمه بوی پسرمومیده همینجوری اشک میریخت وبه ماسه تابچه نگاه میکرد اخرش انقدرخواهر مادربزرگم،یعنی خاله ی بابام گفت وگفت که مادربزرگم قبول کردو رمضان و دادبه خاله عذرا که باخود ببردش شهر.
من انقدرگریه کردم والتماس خاله ومادربزرگم کردم امافایده نداشت که نداشت داداشمو بردن.
تویک هفته خانواده ی ما ازهم پاشید پدرم فوت کرد مادرم دق کرد وبرادرمم ازمون گرفتن.
تادوسه روز همش گریه میکردم وبهونه ی داداش کوچیکمو میگرفتم اماچاره ای نبود داداشم قربان بیشتر میرفت تو روستا بابچه ها بازی میکرد ومن توخونه با مادربزرگم تنها بودم.
مادربزرگ منو برد کارگاه قالی بافی تابشینم وبه دستشون نگاه کنم وحرفه ای یادبگیریم بعدیک ماه نگاه کردن ودقت به قالی بافهاکم کم منم شروع کردم به بافتن قالی اوایل گره های ساده میزدم اماکم کم نقشه خوانی هم بلدشدم وشدم بافنده ی شش ساله که دیگه مثل زنای دیگه از خان دستمزد میگرفتم وخرج خونه رو میدادم مادربزرگم چندسالی بودکه تنها بود وپدربزرگم فوت شده بود پدرم تنهابچه ی مادربزرگم بود وخرج مادربزرگمو میداد. بعد پدرم مادربزرگم خیلی تنها شده بود دلم براش میسوخت مادربزرگم تو جوانی پدربزرگمو ازدست داده بود وخودش تنهایی پدرمو بزرگ کرده بود الانم توی پیری باید ماها روبزرگ میکرد اونم دست تنهاوبدون هیچ پول وملک وحقوقی.
خلاصه روزها میگذشت ومن قالی میبافتم مادربزرگم هم سرزمینهای خان کارمیکرد ودر ازاش یه مقدارگندم وچندرغاز پول دستمزد میگرفت.
برادرمم چهار ساله شده بود وکم کم باچوپان روستابه چرامیرفت وبااینکه کوچیک بود دوست داشت به مادربزرگ کمک کنه بااینکه برادرم کاری ازدستش برنمیومداماچوپان بخاطر یتیم بودن مابرادرمو میببردسرگله وشب که برمیگشتن یه مقدارشیربه برادرم بعنوان دستمزد میداد.
روزهاپشت سرهم میگذشتن وماتوی فقروبیکسی زندگی سختی داشتیم.یکی ازپسرهای روستا نگاههای بدی بهم داشت ومن ازنگاههاش میترسیدم.....
 

من ازکودکی خودم چیزی نفهمیدم وسخت کارمیکردم نه سالم بودکه یکی، ازپسرهای روستاخیلی بهم نگاه میکردوهمیشه توکوچه ی جلودرخونمون مینشست
نگاهاش اذیتم میکرد امامن بی اعتنابهش سرمو مینداختم پایین ومیرفتم کارگاه قالی بافی.
یه روزکه از قالی بافی اومدم مادربزرگم گفت گلستان جان ننه خدارو شکر که روزای سختمون تموم شده وروزای خوب داره میاد.
خندیدم وگفتم خوشحالی ننه چی شده؟ گفت رویین تن پسر مش رجب اومده خواستگاریت ننه.
سرمو انداختم پایین ورفتم تواتاق زدم زیر گریه پس اسم پسره رویین تن بود.
ننه اومدتو اتاق وگفت گلستان جان چرا گریه میکنی مادرجان باید خوشحال باشی ننه رویین تن پسرخوب وزحمتکشیه مادرشم زن خوبیه پاشو پاشووو صورتتو بشور امشب عاقد میاد عقدتوبخونه پاشوهزارتاکارداریم بایدبریم حموم من یه دختریتیم که نه سالم بیشترنبودهیچ درکی ازشوهرنداشتم بلندشدم وباننه راه افتادیم سمت حموم هاجرمادررویین تن با هفت تاخواهرشم توحموم بودن. انگاراز قصداومده بودن حموم تا منو ببینن.
زیرلب سلامی کردم وتوی رخت کن لباساموعوض کردم ننه داشت باهاجرحرف میزدصدام کردن رفتم پیششون هاجریه نگاه ازسرتاپام انداخت وگفت یه چرخی بزن دخترجان ببینمت.
روم نمیشدننه دستموگرفت وچرخوندم داشتم ازخجالت میمردم یهوهفت تاخواهررویین تن اومدن وهرکسی یه نظری میدادموهام بلندتاپایین کمرم بودیکی ازخواهراش گفت چه موهای بلندی بزارببینم شپش نداری سرموانداختم پایین نمیدونستم چی بگم اومدجلووموهامونگاه کردگفت نه تمیزومرتبی هاجرخنده ی ریزی کردوگفت مبارکه.
بردنم توخزینه وشستنم بعدم باهاجروخواهراشوننه اومدیم بیرون رویین تن بیرون حموم منتظربودتااومدیم بیرون هاجرخندیدوگفت فدای پسرماه دومادم بشم برومادرکه مبارکت باشه رفتیم خونه بغض گلوموفشارمیدادکاش مادرم وپدرم زنده بودن من میترسیدم اماچاره ای نداشتم بایدمنتظرمیموندم ببینم روزگارچه روزهایی روبرام رقم میزنه شب عاقداومدورویین تن وهفت تاخواهراش ومادرپدرش اومدن خونه تویه سینی یه کله قندگذاشته بودن ویه کم شکلات وبیسکوییت های ریز تویه سینی دیگه یه پیرهن سفیدبایه روسری سفیدایناخنچه یا نشون برای من بودن.
ازطرف مافقط ننه بود وبرادرش حبیب. قربان داداشمم یه گوشه نشسته بودوخوشحال بود
منوکناررویین تن نشوندن وهاجربالای سرم باسوزن یه تیکه پارچه رومیدوخت مثلازبون منومیدوخت که روحرفاش حرف نزنم ونه سالگی عقدم کردن.
بعدخوندن خطبه هاجروخواهراش رقصیدن وخوشحالی میکردن رویین تن وبلندکردن واونم باهاشون میرقصیدشبم ننه ابگوشت درست کرده بودوخوردن ورفتن
 
. ننه برای ماتواتاق جاانداخت ورویین تن رفت درازکشید.
ننه بهم اشاره کرد وآروم گفت برم بغلش بخوابم.
راستش هیچی نمیدونستم اما مجبورشدم و رفتم تواتاق.
رویین تن منو کشیدتو بغلش و هی میبوسیدم....
تاصبح نخوابیدم وگریه میکردم درسته اونشب رویین تن دخترانگیمو ازم نگرفت اما ب ازدواج ورابطه ی دختر نه ساله بایه مرد بیست ساله فکر میکردم ک چقدر میتونست سخت ودرداور باشه.من هنوز بچه بودم و ازدوران کودکی خودم بیرون نیومده بودم.
خلاصه اونشب گذشت و من نامزد رویین تن بودم و هرروز میرفتم کارگاه قالی بافی ووقتی میومدم باید سریع میرفتم خونه ی هاجر وتمام ظرفهاشون رو میشستم وکارای خونه شونومیکردم.
روزها همینطور گذشت ومن یکسالی میشد که عقد رویین تن بودم.
یه روز هاجراومد پای دارقالی و موهامو گرفت و منو کشوند روزمین و تا میتونست با لگد بهم میزدوفحشم میداد.
زنها اومدن اززیر دستش نجاتم دادن هنوز نمیدونستم چی شده و من چه کاری کرده بودم که هاجرکتکم میزد.
عظیمه سرپرست قالیبافها گفت هاجر چی شده مگه گلستان چیکارکرده که کتکش میزنی؟
هاجر همینجوری که فحش وبدوبیراه میگفت گفت که دیشب رویین تن دلش دردگرفته وتاالان دل درد داره معلوم نیست این نیم وجبی ب پسرم چی داده خورده که مریض شده چیزخورش کرده پسرمو هرشب هرشب توبغل خانومه معلوم نیست چیکارش کرده که پسرم وازماگرفته.
خلاصه که من بدون دلیل کتک خوردم و مجبورشدم ازاونشب برم خونه ی هاجربخوابم تاهاجر بهانه ای نداشته باشه سه چهار روزاونجا بودم هاجرهمش دنبال دعوا و بهانه بود تا کاری کنه ک رویین تن منوکتک بزنه یه بارسراینکه من لیوان ازدستم افتاد شکست انقدرکتک خوردم بعدم که رویین تن اومداونم زیرکتکم گرفت نمیدونم چراهاجر ودختراش ازمن خوششون نمیومدوهمش دنبال اذیت کردنم بودن یه روزهاجرگفت میرم بیرون به گوسفندا علف بدم ناهار اشگنه
درست کن تابیام بلندشدم روچراغ نفتی شروع کردم ب غذاپختن اشگنه روبارگذاشتم نشستم یه گوشه کنج سالن یادپدرمادرم افتادم سرموگذاشتم روپاهام وچشماموبستم با خودم میگفتم یعنی داداشم رمضان الان چجوری شده شبیه باباس یامامانم نمیدونم کی خوابم برده بود که یهو باصدای هاجر ازخواب پریدم ک داشت فریاد میزد دختره ی بی عرضه گرفتی خوابیدی غذاروسوزوندی چراانقدردست وپاچلفتی هستی.داشت بدوبیراه میگفت که رویبن تن رسیدخونه.هاجر قابلمه ی سوخته ی ناهارو اورد پیشش گذاشت وگفت ننه دق کردم ازدست این دخترهمش خوابه همش دنبال اززیرکار دررفتنه رویین تن اومدجلو وموهامو گرفت وتامیتونست کتکم زد هاجرقابلمه ی سوخته روبرداشت ودستموگرفت وبردننه رو صدازد وگفت بیادخترت ارزونی خودت...
 
 

ننه چیزی نگفت هاجرکه رفت منم دوییدم رفتم توخونه زدم زیرگریه ننه اومدتو گفت صبرکن ننه همه چی درست میشه.
اونزمان طلاق رو خیلی بد میدونستن وهیچ کسی ازروستای ماطلاق نگرفته بود.شب قربان برادرم اومدخونه ومنم همه چیزو واسش تعریف کردم بلند شد ورفت درخونه ی هاجر وباسنگ شیشه ی خونه ی هاجر روشکسته بود.قربان فقط هفت سالش بودکاری ازدستش برنمیومد هاجرم اومد درخونه ی ننه وفحاشی کرد.
ننه هم مجبورشده بودپول شیشه روبهشون بده ومعذرت خواهی کنه.
دوسه روز ازاین ماجراها گذشت هاجرودختراش همه جاازمن بد تعریف میکردن ورویین تن روهم باحرفاشون پرکرده بودن.
بعدیک هفته توروستاصدای جیغ ودست وسوت میومد من وننه هم رفتیم بیرون ببینیم چه خبره باورم نمیشد هاجر روسرش سینی خنچه گذاشته بود وتو روستامیچرخید.
باخودم گفتم حتما برا دخترش خواستگار اومده اما بعدش رویین تن رو دیدم ک لباس دامادی پوشیده بود ویه دختر کنارش بود ک باهمدیگه رفتن توخونه شون.
باورم نمیشد چی میدیدم خدایااا فقط همینجوری اشک میریختم وتوشوک بودم.
بعداز چند دقیقه یکی ازهمسایه های هاجراومد وگفت که هاجر رفته ازروستای کناری دختر خواهرشو برای پسرش،عقدکرده وگفته عروسم گلستان بی عرضه ست وهیچ کاری از دستش برنمیاد وماپشیمونیم ک گرفتیمش.
رفتم توخونه اشکام بند نمیومد.
ننه اومدتوخونه وگفت صبر کن دخترجان ب خدا توکل کن توهم خدایی داری.
مدتها خودمو توخونه حبس کرده بودم واشک میریختم وباکسی حرف نمیزدم. بعد یکماه عظیمه سرپرست قالی بافها اومد خونه مون وباهام صحبت کردو گفت که بیام قالی بافی تاروحیه ام عوض بشه ودرامدی هم داشته باشم گفت که بالاخره همه چی درست میشه. دیدم بدنمیگه وقبول کردن برگردم سرکارم.
صبح زودمیرفتم پای قالی وعصر میومدم خونه.
رویین تن وزن جدیدش همش باهم توروستا راه میرفتن وازلج ما میومدن سرجوی آب کنار خونه مون مینشستن وباهم میخندیدن ولی من چیزی نمیگفتم وفقط گریه میکردم.
البته ننه به من وقربان گفته بود ازتون راضی نمیشم وهیچوقت نمیبخشمتون اگه به هاجر وخانواده اش حرفی بزنید.
تابستون همون سال تو روستا دهل وساز آوردن وبرای رویین تن دامادی وعروسی گرفتن.
اونشب تاصبح اشک ریختم وگریه کردم وبه روزگارخودم لعنت میفرستادم ولی چاره چی بود اونزمان ما نه سوادی داشتیم و نه کس وکاری ک بیفته دنبال کارها ومشکلات ما و برای ماحلش کنه. مجبور بودم ساکت باشم وببینم سرنوشت چی برام رقم میزنه. 
 
 
 
. روزهاسپری میشد ومن قالی میبافتم وباحسرت به رویین تن وزن وزندگیش نگاه میکردم.
چندماه بعد زن رویین تن(اسمش اعظم بود)باردار شد وهاجر همش لب جوی اب ازعروسش تعریف میکرد ومیخندیددمن همچنان با شنیدن حرف هاش زجر میکشیدم وچاره ای نداشتم.
اعظم زایمان کرد.بچه اش پسر بود وقتی هاجر برای پسر رویین تن ولیمه گرفت دلم داشت میترکید اماچاره ای نبود اینم سرنوشت من بود.
چندروز بعد خاله ی پدرم همون که برادرمو برده بود شهر اومد روستا ووقتی ماجرای من رو شنید رفت خونه ی هاجر تاباهاش صحبت کنه‌.
هاجر گفته بود گلستان هم بیاد با اعظم زندگی کنه مگه ماگفتیم برنگرده اینجا ک نمیاد.بیان کنار هم زندگی کنن چه اشکالی داره مگه‌.
خاله عذرا با حرفاش ناراحت شده بود و اومد خونه بهم گفت صبر کنم تا ببینم بالاخره تکلیفت چی میشه.
خاله عذرا از داداشم رمضان تعریف میکردو میگفت که توی رفاه واسایش داره زندگی میکنه وخوشبخته دوچرخه داره کلی لباسای قشنگ میپوشه وغذاهای خوب میخوره.
بعد بهم گفت اون ساکشو از پشت در بیارم.
ساکشو باز کرد از شهر نون سنگک خشک اورده بود که یه بوی خوشی میدادوقتی خیسش میکردیم میخوردیم یه عطری داشت که لذت میبردیم نون خشکهامال کبابی توشهربود وروغن کبابهابه نون رفته بودوعطرکباب کوبیده همه ی نون ها رو گرفته بود.
خلاصه چندروزی خاله مهمونمون بودو بعدم رفت شهروبه منم گفت غصه نخور همه چی درست میشه
روزها میگذشتن ومن جلوی چشمام شوهرمو بایه زن دیگه میدیدم.
یه روزصدای سروصدامیومد رفتیم بیرون خونه صداازخونه ی رویین تن بودهمسایه هاگفتن پسررویین تن ابله گرفته وحالش بده.
اونزمان بخاطرنبود واسکن ابله خیلی وحشتناک بود ودونه های درشت وپراب ابله ازبدن بچه هامیزدبیرون وطفل معصوم کودکان طاقت نمیاوردن وفوت میکردن.
اومدم توخونه وبرای پسررویین تن دعاکردم که خداشفاش بده اخه اون گناهی نداشت فرداصبح پای قالی بودم که خبردادن پسررویین تن فوت شده ناراحت شدم چندماه گذشت دوباره اعظم بارداربود وبارویین تن زندگی میکرد منم قالی میبافتم وزندگی خودموداشتم شایدقسمت منم این بودکه تااخرعمرم بیوه زندگی کنم رویین تن هروقت منومیدید ازکنارم ردمیشدوسرشو مینداخت پایین منم چیزی نمیگفتم ومیرفتم دیگه الان سیزده سالم بود وقدکشیده بودم وخیلی زیباتر ازقبل بودم.
اوایل بهار بود که صبح باصدای جیغ وفریاد اومدم بیرون اعظم زن رویین تن سر زایمان فوت کرده بود چقدرناراحت شدم درسته اعظم هووی من بوداما اونم مقصر نبود
اون زمان دخترها اجازه ی اظهارنظر درمورد شوهراشون یا حق انتخاب نداشتن مطمئنم اعظم ازناچاری ومجبوری زن رویین تن شده بود....
 

اعظم هم اونزمان از روی ناچاری ومجبوری وطبق اصراروپافشاری خانواده اش زن رویین تن شده بود وتوسن پانزده سالگی فوت کرده بود.
دلم براش میسوخت اونم مثل بقیه دخترهای روستا اززندگیش خیری ندید وجوونمرگ شد.
جنازه ی اعظم رو بردن روستای مادریش ودفنش کردن بچه ی رویین تن زنده بودیه پسرظریف ولاغر.
روزبعد خاکسپاری تو بغل هاجر دیدمش. یکهفته ای ازفوت اعظم گذشت ویه روز بعد قالی بافی اومدم خونه دیدم چند تاکفش جلو درخونه س.
دروباز کردم رفتم توخونه هاجر ورویین تن وخواهراش توخونه نشسته بودن. پسرنوزاد رویین تنم بغل یکی ازخواهراش بود.زیرلب سلامی دادم ورفتم تواتاق.
ننه صدام کرد وگفت چایی ببرم ننه همیشه به من وداداشم میگفت هاجروبچه هاش بدی کردن شماخوبی کنیدخودشون شرمنده میشن وخجالت میکشن هرکس به شماها بدی کردشماها خوبی کنید برای همین هم من بلد نبودم بیام دعوا کنم.
چایی ریختم واوردم بهشون تعارف کردم هاجر ورویین تن وخواهراش سرشون پایین بود واصلا نگاهم نمیکردن نشستم کنارننه.
هاجر گفت ننه من نمیدونم باچه رویی توصورت شمانگاه کنم من شرمنده ی شماو گلستان هستم ماهر چی بدی کردیم شما خوبی کردین همین شرمندگیمونو بیشتر میکنه تورو خدا مارو ببخشین اگه آهی نفرینی کردین حلالمون کنین ازروزی که گلستان ازخونه ی مارفته خیرو برکتم ازما رفته خوشی ندیدیم یک لحظه.
ننه گفت ماکسی رو آه ونفرین نکردیم ماپیش کسی هم شکایت نبردیم حتی به خداهم گله نکردیم ومثل همیشه زندگی مونوکردیم.
هاجرگفت مااشتباه کردیم دل دختر یتیمو شکستیم خداهم مجازاتمون کرد اخه ازقدیم گفتن کفیل یتیم خداست اینارو میگفت واشک میریخت یهو بغضم ترکیدمنم شروع کردم گریه کردن.
رویین تن پاشد وبغلم کرداین چهارسال دوری ودلتنگی توبغلش یادم رفت چقدردلم واسش تنگ شده بوداشکاموپاک کردم وخودموکشیدم عقب هاجرگفت بیابرگردخونه ی خودت برات بهترین عروسی رومیگیرم وخودم کنیزیتومیکنم ننه گفت باشه گلستان فکراشوبکنه خبرتون میکنیم.
بعدرفتن هاجروبچه هاش ننه گفت دخترجان فکراتو بکن اگه حرف منو گوش میدی یه فرصت دیگه به رویین تن بده
اگرم دوست نداری ببخشیش باشه ننه من پشتتم مثل کوه هیچکس تاحالااینجاطلاق نگرفته ولی اگه توبخوای من طلاقتو میگیرم.
چیزی نگفتم ورفتم تواتاق سرمو گذاشتم روی بالشت وتاصبح فکرکردم به همه ی آزار واذیتهایی که هاجر بام کرده بود به رویین تن به اعظم به پسرش همه ی این چهارسال ازجلوی چشمام ردشدن صبح اذان که گفتن پاشدم رفتم نمازمو خوندم ورفتم پای قالی اونجاماجرار وبرای عظیمه تعریف کردم.....
 
 اونم گفت که بهتره یه فرصت دیگه به رویبن تن بدم ظهر رفتم خونه دیدم دوباره هاجر ورویین تن توخونه ان زیرلب سلامی دادم ورفتم تو اتاق هاجر اومد نزدیکم ودستمو گرفت وبوسیدم گفت گلستان فکراتوکردی؟
چیزی نگفتم گفت اگه مشکلت پسررویین تنه اونوخودم بزرگش میکنم تواصلانمیبینیش که اذیت بشی میبرمش خونه ی خودم به ننه نگاهی انداختم راستش دلم واسش میسوخت چقدر تواین سالها اذیت شده بود وغصه ی منوخورده بود گفتم هرچی ننه بگه.
ننه نگام کرد وفهمیدکه راضی ام گفت انشاالله ازامروز باهم خوش باشین وعاقبت بخیربشین گفتم به یه شرطی میام.
هاجرگفت هرچی بگی به روی چشمام. گفتم من پسررویین تن وقبول میکنم برمیگردم خونه ی شما اونوبدین تاپیش من وپدرش بزرگ بشه.
هاجراشکهاش میچکید گفت الهی قربون دل مهربون وبزرگت بشم همونجا هم ازتوگردنش یه زنجیر وپلاک رخ طلای قشنگی داشت درآورد انداخت گردنم وپیشونیمو بوسید.
قرارشد فردا ببرنم خونه ی رویین تن شب رویین تن پیشم موند وتاصبح باهم حرف زدیم وبهم گفت که همه ی این مدت اشتباه کرده و حرف مادروخواهراشو گوش میداده وگفت گذشته روفراموش کنم وقول دادکه بهترین زندگی روبرام بسازه صبح برام یه پیرهن سفید بلندساتن اوردن تنم کردم چون اعظم تازه فوت شده بودگفتن سازودهل نمیاریم وفقط ولیمه میدیم من توکل کردم به خداورفتم خونه ی رویین تن که توحیاط هاجر بود ناهار ابگوشت دادن وهمه ی مردم روستا فهمیدن که من بارویین تن اشتی کردم وزنش شدم مهمونا که رفتن گفتم نمیخواین پسرمو بیارین راستی اسمش چیه؟
رویبن تن گفت اسم براش نذاشتیم هرچی دوست داری صداش کن
گفتم اسمش ومیذارم امید رویین تن خندیدورفت امید رواورد پیشم چقدر معصوم وپاک بود دستشو گرفتم تودستم چقدر کوچولو بودن.
ازفردای اونروز زندگی ما سه نفر شروع شد هاجر و دختراش انقدر بهم محبت میکردن واحترامموداشتن که حدنداشت رویبن تن هم عاشقانه دوستم داشت وهمش قربون صدقه ام میرفت.
دوسال بعد پسرم عباس دنیااومد پنجمین سال زندگی مشترکمون برای رویین تن توی شهر کارپیدا شد وبعد دو ماه اومد و وسایلمونو بردیم شهرخونه اجاره کردیم وزندگی خودمون رو داشتیم.
برادرم قربان ازدواج کرد وباهمسرش کنار ننه زندگی میکردن وخوش بودن خواهرای رویین تن هم تواین چندسال ازدواج کرده بودن ورفتن سرزندگیشون.
ولی برادر کوچیکم....
 
 قربان ازدواج کرد وباهمسرش کنار ننه زندگی میکردن وخوش بودن خواهرای رویین تن هم تواین چندسال ازدواج کرده بودن ورفتن سرزندگیشون.
حالاهاجر تو روستا تنها زندگی میکرد وپیرشده بود و نمیتونست کارهای روزمره شو انجام بده به پیشنهادمن هاجر که حالا خیلی پیر بود واوردیم شهر تا پیش ما زندگی کنه.
من غیر ازاون و پسرام ورویین تم کس دیگه ای نداشتم پسرام امید و عباس روز ب روز بزرگ میشدن وقد میکشیدن من دوست داشتم بچه ی دیگه ای هم داشته باشم اما خواست خدا این بود که همین دوتا پسروداشته باشم و ب هردری زدم و تمام دکترهارو رفتم دیگه بچه دارنشدم و راصی شدم ب خواست خداوند.
زندگی ما روزبه روزشیرین وشیرین ترمیشد ومن امید رو مثل پسرخودم میدونم وتاحالا از گل نازک تر بهش نگفتم.
رویین تن واقعا به قولش عمل کرد وتاالان کاری نکرده که دلم حتی یه تیکه بلرزه الان که دارم داستانمو میگم هاجر فوت شده ننه هم همینطور و من تنهاتر شدم.ننه تو حق من وداداشم واقعامادری کرد و از جون ودلش برامون مایه گذاشت.
سال ها بعد برادرم رمضان اومد ومارو پیداکردو تحت حمایت های اون خانواده ی پولدار یه پزشک حاذقی شده وخوشبخته.وقتی اولین باردیدمش یک دل سیر اشک ریختم ب یادروزی ک ازمون گرفتنش وبردن.
اگ اون خانواده نبود برادر منم الان ب اینجا نرسیده بود.
برادرم قربان هم توی شهر گاوداری داره ووضع وزندگیش خوبه.
امیدپسرمم الان مهندس شده ودوتاپسر داره عباس هم توی یک اداره ی دولتی مدیرشده ویک دخترقشنگ داره خداروشکر راضیم به رضای خداداستان زندگیمو گفتم تاهمه بدونین که گذشت وبخشش خیلی وقتهاخوبه واگه کسی اشتباه کرد شما بهش فرصت بدین جبران کنه به قول ننه خدابیامرزم هرکی بهت بدی کردتوخوبی کن.شایدبگین تواین زمونه گذشت اصلا معنی نداره ولی تو نیکی میکن و در دجله انداز ک ایزد در بیابانت دهد باز....دوستدار همه ی شما ننه گلستانتون❤
امیدوارم باخوندن داستان زندگیم ک مثل بقیه ی داستان ها پایان غمگینی نداشت تونسته باشم حتی یک درصد شاید وخوشحالی روی لبهاتون بیارم.منم دیگه پیر شدم ودرکنار بچه ها ونوه هام روزهای عمرمو میگذرونم.
پایان.....

نوشته شده توسط admin
دسته بندی شده در : داستان
برچسب ها : roozegar

اولین نفری باشید که برای این نوشته نظر خود را ثبت می کنید

نوشتن نظر


 

 
 من را بیاد بیاور

اولین حرف کلمه evvf چیست?


آخرین مطالب ارسالی




با نصب اپلیکیشن رایگان اینفو همه داستان ها را براحتی در گوشی خود دنبال کنید