رمان رستا قسمت سیزدهم - اینفو
طالع بینی

رمان رستا قسمت سیزدهم

نشسته بودم و بهم گفتن هر جوری كه بتونن كمكم ميكنن گفتم اين مرد زن و سه تا بچش رو ايران ول كرده و اومده اینجا _من اصلا نميخوامش به خاطر یه سری مشکلات مجبور شدیم يه عقد سوری بکنیم ولی الان ایشون ول كن من نيست ...

 
ازم پرسیدن اسمش تو شناسنامت يا پاسپورتت هست گفتم نه عقدمون ثبت نشده فقط يه عقدنامه داره كه اونم قانونيه خندیدن و گفتن اون عقد نامه به درد خودش میخوره اگه اسمش تو شناسنامت نباشه از لحاظ قانونی هیچ كاری نمیتونه بكنه مگر اينكه از طريق دادگاهِ ايران اقدام كنه كه در اون شرايط مجبوری برگردی ايران و از اونجا كارای جدايیت رو تموم كنید ، سرمو انداختم پایین و گفتم ولی من دیگه نميخوام برگردم ایران ...
چند ثانیه ای بینمون سکوت بود که يكی از پسرا گفت : رستا جان نقطه ضعف بهرام چيه ؟ با حرص گفتم اون عوضی كلا هيچ چی براش مهم نيست نه آبرو نه زن و بچش هیچ نقطه ضعفی نداره ، ولی يكم كه فكر كردم گفتم هاردش !!!
يه هارد داره كه همه جا با خودش ميبره و كسی حق نداره بهش دست بزنه ! پرسیدن هاردشو باخودش آورده گفتم نمیدونم والا قبلاً که هميشه تو كيفش بود
با تعجب گفتن ما که امروز كيفی دستش نديديم !
گفتم بايد يه كاری بکنید تا مجبور بشه شب كه مياد اینجا كيفشو با خودش بياره از اونجايي كه كارشو از طريق دوستای رها پيدا كرده بود به صاحب كارش زنگ زدن و ازش خواستن تا از كار اخراجش كنه ...
همه چيز طبق نقشه داشت پيش ميرفت ، صاحب كارشم بعد از نيم ساعت زنگ زد و گفت كه اخراجش كرده و بهرام با وسايلش از اونجا زده بيرون . ساعت ١٢ شب بود كه كم كم ميزا داشت خالی ميشد فقط يكی دو تا ميز مونده بود كه صاحب كافه رفت و با خواهش ازشون خواست كه برن ...
وقتی بهرام چمدون به دست با لپ تاپش رسید با چشم و ابروش برام خط و نشون ميكشيد ! با صدای بلند بهم گفت خیالت راحت شد به لطف شما از کارمم اخراج شدم ! گوشه چشمی نازک کردم و گفتم به لطف ما پيدا كرده بودی پس ديگه صلاح نبود بيشتر از اين اونجا كار كنی از شدت عصبانیتش کیف ميكردم ، بهرام خواسته و ناخواسته خيلی بهم ظلم كرده بود و حالا وقت تلافی بود ...
با مظلوم نمایی گفت : رستا من عاشقتم و هر كاری که تو بخوای ميكنم اصلا حاضرم تا عمر دارم اسمی از زن و بچه هام نیارم فقط باهام بمون ...
دستمو مشت کردم و زدم تو سینش و گفتم تو از مرد بودن فقط اسمش رو يدک كشيدی_ كثافت زنت به درک تو سه تا بچه داری چرا این چیزا حاليت نيست ؟_من مشكلم زن و بچت نيست من اصلا تو رو نميخوام با چه زبوني بهت بگم تو اون كسی نيستي كه من ميخوام من از اولم گفتم برای فرار از خانوادم
 
 این کارو میکنم نه اينكه عاشقت باشم بعدشم من تو رو شناختم حنات دیگه واسه من رنگی نداره اون مدت فکر ميكردی من كلفتت ميشم و هر كاری بخوای ميتوني با من بی كس و كار بكنی ..
تو این مدتی كه من با بحث کردن بهرام رو مشغول کرده بودم رها هارد رو پيدا كرده بود ولی میدونستم هاردش رمز ميخواد .
ناچار بچه ها يه مشت و مال حسابی دادنش كه رمز رو گفت وقتی هارد رو باز كردم چند تا فايل توش بود که يه سری هاش اكثراً عكس عروس و داماداش بود ؛ ولي اخرين فايل رو كه باز كردم چند تا فيلم و عكس دختر كه برهنه تو آتليه انداخته بودن بود .. يه سری هاش بهرامم همراهشون بود بعضی ها هم فقط دخترا بودن بعضی از عكس ها تازه بود از اونجايی كه من عکس و فیلم های آتليه رو دست كاری كرده بودم متوجه شدم یه روز وقتی داخل اتليه بودم و داشتم فیلم نگاه میکردم و تا چند دقيقه بعدش قرار بود برم خونه صدای يه زن اومد وقتی يكم فيلم رو جلو زدم يه زن جوون و خوشكل کنار بهرام بود زنه رو نميشناختم ولی ميدونستم بهرام اونجا از قصد دوربين گذاشته كه فيلم بگيره ، اولش که بچه ها کتکش زدن دلم براش سوخت ولی با دیدن فیلم و عکسا چند تا فحش نثار خودم كردم ...
از ترس اسلحه قضيه فيلم ها رو گفت كه زنه يكی از همكارايه عكاسشه و باهاش در ارتباط بوده و از فيلم ها هم به عنوان باج گيری استفاده ميكرده ...
ای خدا اين حيوون كی بود اصلا قابل تصور نبود که يه ادم بتونه تا این حد پليد باشه در هر حال اين فيلم و عكس ها برگ برنده ای شد برای من تهديدش كردم كه اگه بدونه دردسر طلاقم ندی با همين فيلم و عكس ها پدرتو در ميارم اونم از ترس آبروش شرطمو قبول كرد ..
از خوشحالی داشتم بال در میاوردم قرار شد فردا يه عاقد پيدا كنن و عقد رو باطل كنن چون هتل بعد از ساعت ۱۲ بسته ميشد و اجازه نميدادن بریم اونجا
بهرامم اینقد رو مخم بود كه نميتونستم بمونم دو تا از بادی گاردا گفتن تا فردا كه عاقد مياد ما مراقب بهرام هستیم و شما خيالتون راحت باشه يكی از اون مردا كه فاميل صاحب كافه بود گفت حالا كه دير وقته و تا صبح هم چيزی نمونده خونه ی من نزديكه امشب رو برید اونجا بمونيد ببینم تا فردا چيكار ميكنيم من خسته بودم و روز پر مشغله ای داشتم با اون همه فشار عصبی واقعا به يه دوش و استراحت احتياج داشتم از خدا خواسته قبول كرديم و رفتيم اونجا ..
صاحب خونه درو واسه ما باز كرد و گفت ما ميريم شما راحت باشيد ، هر چیزی هم لازم داشتيد بهم زنگ بزنيد اول كه گفت بريد خونه ی من فکر كرديم زن و بچش اونجان ولی بعد فهميديم زنش قهر كرده و از خونه رفته .
 وقتي وارد خونه شديم 《البته خونه كه نه قصر ! 》چشمامون از تعجب گرد شده بود من و رها با كنجنكاوی همه جای خونه رو نگاه كردیم و وقتي رفتيم طبقه ی بالا که سقفش شيشه ای بود يه دفعه با صدای پارس کردن يه سگ بزرگ‌ که با غيض از سقف ما رو نگاه ميكرد رو به رو شدیم، با دیدنِ سگِ به این بزرگی خيلی ترسيديم و فوراً دويديم پايين و تو سالن نشستیم ...
چند دقیقه ای گذشته بود که به رها گفتم من به یه دوش آب گرم لازم دارم _ اينجا اینقدر گرمه که خيس عرق شدم ! رها خندید و گفت : یکم صبر كن تا به صاحب خونه زنگ بزنم ببينم كولر از كجا روشن میشه ، تو هم برو
تو حمام یکی از اتاقا و دوش بگیر ، اولین اتاقی که به چشمم خورد خودمو رسوندم بهش و در حمام رو باز کردم !
با دیدن حمامش دهنم باز موند ، یه حمام به بزرگی استخر ! جكوزی و وان حمومش اندازه ی سه تا از اتاق های هتلی که رها زندگی میکرد بود ...
خلاصه زندگی مجللی كه من تو خوابم نديده بودم رو بلاخره تو واقعیت دیدم ...
من حتی نمیدونستم چطوری باید شیر آبش رو باز کنم_که بلاخره بعد از نیم ساعت تونستم آب رو باز کنم ...
وقتی از حمام اومد بيرون خونه ديگه گرم نبود تازه سردم شده بود
رها رو يكي از مبل ها لم داده بود و به سقف سالن زل زده بود ، منم رفتم كنارش نشستم و با حسرت گفتم ميبينی مردم چه زندگی هایی دارن ؟
رها نیش خندی زد و گفت : خواهر جان همه كه مثل من و تو بدبخت به دنيا نيومدن اين مرده چند سال سوئد بوده و تازه برگشته اينجا خيلی پول داره من و تو ربعشم ندیدیم !سرمو رو شونه ی رها گذاشتم و گفتم واقعاً خوش به حال بچه هاش ما كه از بچگی فقر و نداری كمرمون رو خم كرد از وقتی يادمون مياد هميشه كار كرديم كه يه لقمه نون بخوريم
تازه كتك كاری و تهمت و توهين هاشونم پا برجا بود تو دلمون حسرت های بزرگ و کوچیکی بود كه تا كسی مثل ما زندگی نميكرد دردمون رو نمیفهمید ...
فردای اون روز صاحب خونه كه اسمش احسان بود اومد دنبالمون و رفیتم بیرون صبحانمون رو خورديم ..
احسان بهم گفت : مولا گفته ساعت يازده میام_اما اين بهرام نگهبانا رو ديوونه كرده از بس حرف بیخود زده !
از احسان خواهش کردم از نگهبانا بخواد چند ساعت ديگه هم تحملش كنن تا عقدم باطل بشه میدونستم با رفتن بهرام بدبخت میشم ..
احسان گوشه چشمی نازک کرد و گفت دختر اینقدر نگران نباش خدا بزرگه .
بعد از چند ساعت بلاخره مولا زنگ زد و گفت بیاین دنبالم صاب كار رها هم بدون معطلی رفت و آوردش ..
بهرام بازم سعی داشت با چرب زبونی شرايط رو عوض كنه و با چاپلوسی با مولا و احسان صحبت میکرد و با لحن مظلومانه ای
 
 میگفت :
رستا زنمه و من خیلی دوستش دارم و به خاطر اون از زن و بچم گذشتم و نمیخوام طلاقش بدم ..
اونا هم کم کم داشتن خامش ميشدن که ديگه صبرم تموم شد و با صدای بلند به بهرام گفتم ، بسه دیگه هر چی زودتر اين كارو تموم كن_ به خدا قسم یا خودمو ميكشم يا تو رو _من نميخوامت مگه زوره ؟
به دست و پام افتاد كه نكن رستا من دوست دارم ! با حرص بهش گفتم من ازت چندشم ميشه اگه اينجا عقدمون رو باطل نكنی و پامو به ايران باز کنی خیلی راحت با اون فيلم و عكسها هم ازت طلاق میگیرم هم آبروتو میبرم و هم مهریمو تا ریال آخر ازت ميگيرم .
بعد از کلی تهدید کردن از ترس گند كاریاش مجبور شد ، عقد شرعی رو باطل كنه و از این نکبت خلاصم كنه ...
بعد از طلاق بدون خداحافظی راهشو كشيد و رفت ‌..
هنوز چند ساعت از رفتش نگذشته بود ، که تازه رسيده بود مرز باشماق و زنگ زد به رها و شروع كرد به تهديد كردن _كه اين كاراتون بی جواب نميمونه و داداشاتو زنده زنده چال ميكنم تا بفهمین با كی در افتادين ..
دقيقاً ميدونست نقطه ضعفم چيه ، سریع گوشی رو از دست رها کشیدم و گفتم : بهرام جان
ببين با زبون خوش دارم بهت میگم دست از سر من بردار به خدا قسم اگه يه تار مو از سر برادرام كم بشه هر سه تا بچت رو چال ميكنم گورتو گم كن برو ديگه هم به رها زنگ نزن
حرفامو زدم و گوشی رو قطع کردم ...
رها شبا از ساعت ٦ عصر تا ١٢ شب سر کار بود و من اون شبم مجبور شدم با رها كافه بمونم نه جایی رو بلد بودم و نه كسی رو ميشناختم زبونشونم از ده تا جمله دو تا شو ميفهميدم ..
صاب كار رها بهش گفته بود اگه رستا محیط کافه رو دوست داره اونم میتونه از فردا مشغول به كار بشه ، اما رها بهم گفت من مجبور شدم اينجا كار كنم چون كار ديگه ای بلد نبودم و با وضعيت هتل و خرج مجبورم اين كارو بكنم ولی تو كه كار بلدی به صاب كارم ميگم با همون دوستش كه بهرام اين مدت پیشش كار ميكرده صحبت کنه كه تو به جای بهرام بری اونجا با خوشحالی قبول کردم و گفتم خودمم تو این فضا كه اكثراً مرد هستن و با نگاهاشون درسته آدم رو قورت ميدن راحت نیستم ...
صاحب كار رها بعد از شنيدن اينكه من نميخوام تو کافش کار کنم یکم رفتارش باهام عوض شد ولی اصلا برام مهم نبود خوشبختانه شركتی كه بهرام كار ميكرد نزديک كار رها بود و از اين بابت خيلی خوشحال بودم بعد از حرف زدن با مدير شركت و گفتن شرایط قرار شد من کارای فتوشاپ‌ و دیزاین تبلیغاتشون رو انجام بدم و در قبالش ماهی 600$ و اقامتی که از طرف شرکت برام میگیرن مشغول به کار بشم ...
با اینکه حقوقش با توجه به کرایه تاکسی و اجاره هتل خیلی
 کم بود و پولی برای پس اندازه برام نمیموند بازم خدا رو شاكر بودم ...
ساعت کاریم از ساعت ٨ صبح تا ٤/٣٠ عصر بود ، از کارم راضی بودم ، کارم طراحی بود از طراحی كارت گرفته تا تابلو .. تنها سودی كه بهرام برای من داشت همين بود که كار بهم ياد داد ، يک ماهی ميشد كه تو شرکت مشغول به کار بودم تا اينكه يه روز يه خانم برای بنر تبليغات آرايشگاهش اومد شرکت زن خيلی حساسی بود و خيلی ادا و اصول داشت كه : وای نه اينجوری نباشه، اونجوری نباشه از اون دسته آدمایی بود كه از همه چیز ایراد ميگرفت ، صاحب كارم که از دستش کلافه شده بود اين كارو به من سپرد و بهم گفت : خانم ها بيشتر همدیگه رو ميفهمن ‌_منم با چرب زبونی خیلی خوب تونستم از پس مشتری بر بیام و راضیش کنم ، خانمه بهم گفت تازه از بریتانیا برگشته عراق و الان دوست داره آريشگاهش تو سليمانيه لوکس و تک باشه خودش كه كاری بلد نبود و ميخواست آرايشگر بگيره تا كاراش رو پيش ببره فقط ميخواست بين دوستاش پز بده كه ارايشگاه داره همون طور كه حرف ميزديم با خنده بهش گفتم: من قبلا که ایران بودم چند وقتی رو تو ارايشگاه كار كردم ، نیش خندی زد و گفت با این آرايشی كه تو كردی ميشه حدس زد كه اين كاره ای_ ابروهاتو خودت درست كردی؟ گفتم : بله ...
گفت: چقد خوشگل درست كردی يه روز اگه خواستی برای تمرین بيا سالنم اگه كارت خوب بود و راضی بودم كارای ابرو رو تو انجام بده‌_ زن های اينجا اكثرا دوست دارن ابروهاشون رو زير دست آرایشگرای ايراني درست كنن کلافه گفتم ؛ اخه من اينجا كار ميكنم فکر نمیکنم نميتونم بيام سالن شما !_ باز هم نا امید نشد و گفت شبا چی ؟ ما ١٠ صبح سالن رو باز ميكنيم تا ١٠ شب وقتی اینجا کارت تموم شد میتونی بیای سالن نظرت چیه ؟ بعد از چند ثانیه مکث گفتم اجازه بدین فكرامو بكنم و خبرشو بهتون بدم .
بعد از اتمام کارم رفتم ساندويج خوردم و برگشتم هتل طی این مدت که اونجا بودم اینقدر ساندويج خورده بودم كه دلم واسه يه لقمه غذای ایرانی و خونگی لک میزد واقعا موندن تو اون هتل خيلی سخت بود پر بود از خانواده های عرب كه با سر و صداهاشون نميذاشتن يک لحظه ارامش داشته باشيم_
اتاقمون حتی یه پنجره ی کوچیم نداشت و تنها راه وارد شدن اكسيژينش از طريق اسپلیت بود كه اونم با برق افتضاحی كه داشت بیشتر اذیتمون میکرد ، دیگه داشتیم خفه ميشديم ، همه ميريختن تو لابی هتل شدت گرما به حدی بود كه از تحمل آدم خارج بود با خودم گفتم من كه بعد از كار بايد برگردم به این جهنم پس بهتره بعد از اتمام كارم برم سالن هم يه پولی در ميارم هم چند ساعتی از گرما و وضعیت هتل دور ميشم ..

شب كه رها از سر کار برگشت جریان سالن رو بهش گفتم اونم خيلی خوشحال شد و گفت : هر چی زودتر باید پول جور كنیم و یه خونه ی نقلی اجاره کنیم و خودمون رو از اینجا راحت کنیم ...
من اقامت نداشتم و هر ماه بايد ميرفتم سر مرز و تمديدش ميكردم اونم ٦٠٠ دلار پول ميخواست تازه اونم اگه شركت ضمانت نميكرد بهم نميدادن .
چند روزی از اومدن اون خانم كه اسمش پخشان بود ميگذشت كه صاحب كارم بهم گفت : شما اگه ميتونيد امشب بمونيد شرکت تا با کمک هم چند تا كارو برای فردا حاضر کنیم ، اون روز چون برق نبود و موتور برقشون هم مشكل داشت کارگرا نتونستن کارو تموم كنن و زودتر تعطیل شدن ‌‌ غير از من دو تا دختر ديگه هم اونجا بودن ، البته اونا فقط كارای برشِ كارت و چاپ رو انجام میدادن ، يكم بهم بر خورد كه صاحب کارم چرا فقط باید به من بگه بمونم کمکش کنم ! ولی متاسفاته نميتونستمم مخالفتی کنم و بگم نميمونم میترسیدم باهام لج كنه ، من تو اون شرایط سخت واقعاً به کمکش برای گرفتن اقامتم و همچنین کارش احتياج داشتم ، فکرای بد رو از ذهنم دور کردم و با خودم گفتم شايد اونا خانوادشون اجازه نمیدن تا دیر وقت بمونن با این حرفا خودمو گول زدم و موندم شرکت ، كم كم همه رفتن و فقط من و صاحب کارم مونديم
که بعد از چند‌ دقیقه بهم گفت من میرم پشت سيستم دستگاه چاپِ بنر و تو بنر های سفيد رو بنداز زير دستگاه و هر وقت اشاره كردم دستگاه رو روشن كن ، طی اون مدت تونسته بودم كار كردن با دستگاه ها رو کم و بیش ياد بگیرم .
نيم ساعتی مشغول کاربوديم که يكي از بنر ها چاپ شد و فقط يكی دیگه از بنرا مونده بود ، حس ميكردم صاحب کارم دست و پاچه شده و ميخواد يه حرفی بزنه و خجالت زده به خودش ميپيچه ، با تجربه هایی هم كه من داشتم خیلی خوب میتونستم حدس بزنم که چي ميخواد بگه ...
بعد از چاپ دومین بنر فوراً اجازه گرفتم و از شرکت زدم بیرون .. من چقد بد شانس بودم كه بايد اين جوري غرورم خورد ميشد هر چند حرفی نزده بود اما به درستی از رفتارش مشخص بود که چی تو سرش میگذره ، نميخوام دروغ بگم و نميخوامم به هم نژاد های خودم توهينی بکنم شايد اگه هر جای ديگه هم بود و يه زن تك تنها رو ميديدن به چشم یه زن بدکاره بهش نگاه ميكردن ولی در كل بعضی از دخترهای ايرانی که اینجا‌ زندگی میکردن به خاطر پول تن فروشی میکردن و اسمشون به بدی در رفته بود ، اكثر دخترای دیگه هم يا تو كافه يا تو بار كار ميكردن ..
اينا هم كه قبلا بهرام رو ديده بودن و حالا فكر ميكردن من اومدم اينجا هوايی شدم و شوهرمو قال گذاشتم ...
خیلی دلم از زن بودنم گرفته بود ...
 واقعا اینکه یه زن بی كس و كار تو یه کشور غریب باشی خیلی سخته ،‌همه به خودشون اجازه ميدن هر طوری که دوست دارن در موردت فكر كنن و به خودشون جرات ميدن با اون مغز گنديده ای كه دارن به غرور و شخصيتت ضربه وارد کنن ..
اون شب بعد از اتمام کارم تصميم گرفتم برم آرايشگاه پخشان تا حداقل اگه از شرکت بیکار شدم بیكار نمونم
زنگ زدم به پخشان و آدرس سالن رو ازش گرفتم و سریع با تاكسی رفتم ، سالنش زياد دور نبود وقتی وارد سالن شدم خیلی محیطشو دوست داشتم همچین آرایشگاهی رو فقط تو فيلما ديده بودم خيلی شيک و بزرگ بود ، برای هر كاری يه نفر رو گذاشته بود ، دو تا خانم فليپينی هم فقط مختص نظافت داشتن ، تا چند دقیقه من محو سالن بودم و منتظر پخشان بودم تا شام بخوره و برگرده ، نیم ساعتی گذشته بود که بلاخره سر و کله ی پخشان پیدا شد و بهم گفت :
یکی از دخترا بشينن تا من ابروشو بردارم و کارمو ببینه . با استرس شروع كردم به برداشتن ابرو ، فضای اونجا ناخود آگاه آدمو مضطرب ميكرد ، دختره عرب بود و خدا رو شکر خودش چشم و ابروی خوش حالتی داشت با دقت يکی از ابروهاشو برداشتم و پخشان از كارم خيلي راضی بود و با ذوق ميگفت :
آفرين دختر خیلی کارت خوبه حرف نداره ، تو دختر زرنگ و خبره ای هستی_ اون روزم اگه تو نبودی من طراحی های اونا رو پسند نميكردم هر چند من كارم معمولی بود ولی اون خوشش اومده بود و پشت كارم رو تحسين ميكرد
بعد از برداشتن ابرو به پخشان گفتم ، اگه لازم شد با پروانه ی سالنت برای ضمانت اقامتم کمکم کن ، ولی بهم گفت : خودت كه داری ميبینی من تازه اجازه ی كار کردن گرفتم و نميتونم ريسک كنم ، یعنی حاضر نبود تو گرفتن اقامت كمكم كنه و اين برای من بد بود ، من واقعاً بدونه گرفتن اقامت نميتونستم به راحتی اونجا زندگی کنم ...
قرار شد من شبا برم و درصدی باهام حساب بكنه مثلا برای هر اصلاح ٥ هزار دينار بهم بده ولي چون تازه شروع به کار کرده بود زیاد مشتری نداشت ‌ يه هفته از شبی که به سالن پخشان رفته بودم گذشته بود و بلاخره من با كمک صاحب كار شرکتم تونستم اقامت دائم بگيرم ، روزا تو شرکت کار میکردم شبا هم ميرفتم سالن پخشان ، رها هم كافه كار ميكرد و هنوز درگير گرفتن اقامتش بود و بهش نميدادن.. يه روز که سر کار بودم صاحب كارم بهم گفت كه امشبم بايد تو چاپ كمكش كنم ، منم بی رو دروايسی بهش گفتم شبا تو آرايشگاه كارميكنم و نميتونم بمونم تا اون روز نميدونست که تو آرایشگاه کار میکنم وقتی فهمید با لحن خیلی بدی گفت :
تو با اجازه ی كی رفتی جای دیگه سر کار ؟_ من برات اقامت دائم گرفتم و این کار درستی
 نیست !! میدونستم قصدش از این حرفا چیه و فقط میخواد وقت خالیش رو با من پر کنه بعد از چند ثانیه سکوت گفتم : حقوق اینجا برای من خیلی کمه و من تايم كاری خودمو پيش شما تموم ميكنم_ دقیقا ساعتی که روز اول با هم صحبت کردیم و بعد از اون ساعت به خودم ربط داره چيكار ميكنم و کجا کار میکنم .. خيلی از دستش حرصی شده بودم ، اون ميدونست من به گرفتن اقامت احتياج دارم و خیلی جدی بهم گفت : خیلی خوب از فردا ديگه نيا اينجا که فول تايم آزاد باشی و راحت تر بتونی پول در بیاری ، منم ميرم اقامت و جواز كارم رو از رو پروندت بر ميدارم ..
دلم ميخواست يه دل سير گریه کنم ، چون من توجهی بهش نکردم و فهميد كه از من آبی براش گرم نمیشه به همین راحتی از کار اخراجم كرد ..
فردای اون روز صبح زود زنگم زد تا باهاش برم كارایی که در مورد اقامت گفت رو انجام بدیم ، موقع پس گرفتن جواز يه هفته بهم مهلت دادن تا ضامن جديد پيدا كنم و گرنه بايد دست از پا دراز تر بر ميگشتم ايران ...
چند روزی بود كه در به در داشتم دنبال كار ميگشتم اوضاع اينجا هم شير تو شير شده بود و از شانس نداشته ی من همين كه پامو گذاشتم تو عراق داعش پيدا شده بود و مردم ترسيده بودن و خيلی از شركت های بزرگ بسته شده بودن و بازار حسابی كساد شده بود و مردم برای شرايط سخت پول پسنداز ميكردن ولی از اونجایی كه مردم اينجا به خورد و خوراکشون بيش از حد اهمیت میدادن وضعیت رستوران و كافه ها هنوزم خوب بود ، بعد از چند روز گشتن تونستم تو يه رستوارن كار پيدا كنم ، از ساعت ٩ صبح تا ۹ شب ماهي ٦٠٠ هزار + سه وعده غذا و ضمانت اقامت_ ، من به عنوان گارسون استخدام شدم ، مجبور بودم هر كاری باشه قبول کنم که تا قبل از تموم شدن يک هفته مهلتی که بهم دادن به ایران برنگردم ، صاحب كارم يه مرد تقريبا ٤٠ ساله بود كه اونم از اروپا برگشته بود ،ازم پرسید كجا زندگی ميكنی ؟ گفتم با خواهرم تو هتل ميمونم و شرایط زندگیمون رو کامل براش توضیح دادم ‌‌‌، اونم دلش سوخت و گفت :_ سعی میکنم همین چند روزه اطراف رستوران يه اپارتمان نقلی واستون پيدا بكنم ..
از خوشحالی داشتم بال در مياوردم که بلاخره از اون هتل لعنتی نجات پيدا ميكنیم ، چند روزی گذشته بود که با کمک صاحب رستوران يه اپارتمان نزديک كارم پيدا كرديم اما برای گرفتن خونه هم بايد ضامنت پيدا ميكردم ، اين همه بدبختی رو من چطوری باید از جلو راهم
بر میداشتم هيچ كس حاضر نميشد بی دليل ضمانت منو بكنه يا بايد باهاشون دوست ميشدم يا باید براشون كار ميكردم آخرم مجبور شدم از صاحب كارم خواهش كنم ک ضمانت بكنه و بتونیم خونه رو
 اجاره کنیم ولی اونم گفت : من فقط تا وقتی ضمانتت رو ميكنم كه پيشم كار كنی ...
اينجا اگه كسی همه جوره پشتت نباشه نميتونی دووم بياری ، مونده بودم سرِدو راهی نمیدونستم چی غلطه و چی درست ، تو گير و دار مراحل قانونی خونه گرفتن بوديم كه این کار برای غير عراقی ها کار خيلی سختی بود .
یه روز که رها برای گرفتن اقامتش رفته بود اداره اقامت ؛ بعد از چند ساعت بهم زنگ زد و با گریه گفت : ديپورتم كردن و بايد همين امروز به ايران برگردم ! قلبم داشت از جاش كنده ميشد مثل یه مرغ سر كنده به همه جا چنگ ميزدم كه رها رو بر نگردونن ولی بی فایده بود...
گريه و زاری های من كوچيك ترين تاثيری رو اون آدمای سنگ دل نداشت ، به یکی از دوستای رها كه از طریق کافه باهاش آشنا شده بود زنگ زديم و اومد هر كاری كه از دستش بر اومد انجام داد ؛ ولی نشد که نشد ..
تو پاسپورتش مهر قرمز زده بودن و بايد برميگشت ايران وقتی رها رو تو اون اتاقی که مثل زندان بود ميديديم جيگرم كباب ميشد ‌‌..
چند ساعتی تو اون اتاق نگهش داشتن و با يه مامور تا مرز ايران فرستادنش ..
انگار سنگینی‌ كل شهر رو دوشم بود ، زیر بار این همه بدبختی بريده بودم ، گفتم میام اینجا و بلاخره آزادی و آرامش رو تجربه میکنم ولی نه !
انگار سایه بدبختی همیشه پشت سرم بود ، دنيا و آدماش تا تونستن ما رو چزونده بودن دیگه چیزی ازمون باقی نمونده بود ..
رها وقتی رسید اون ور مرز بهم زنگ زد و گفت : اصلا نگران نباش و کم نیار _ هر جوری شده خونه رو رديف كن و برو سر کار منم هر جوری شده دوباره برميگردم و به دوستشم سپرد كه مواظبم باشه ...
حالم بد بود خيلی بد تو يه كشور غريب ، بی پول، بی خونه ، من باید چيكار ميكردم ؟ دوست رها كه يه پسر جوونِ تقريبا ٢٤ ساله بود كه اسمش آراس بود بهم گفت : صلاح نيست تو اون هتل بمونی چون اونجا رو پاسپورت رها بوده و ممكنه از لجشون تو رو هم ديپورت كنن ، با گریه بهش گفتم ؛ آراس ولی من جايی ديگه ای رو ندارم ، آهی از سر کلافگی کشید و گفت : صبر كن ببينم ميتونم جایی رو واست پیدا كنم ،دويست دلار هم پول بهم داد و گفت اينم فعلا پيشت باشه یه وقت نیازت میشه ، با اینکه ۲۰ هزار بیشتر پول نداشتم خجالت زده گفتم نه ! نميخوام پول دارم .
اما آراس گفت : هیچ اشكالی نداره اينم پيشت باشه به جایی بر نمیخوره ، هر چی پول داشتم تو راه اقامت و قولنامه خونه رفته بود اون شب رو تا صبح تو ماشين آراس خوابيدم حق با آراس بود نميتونستم ريسک كنم و برم هتل ..
با خودم گفتم فردا ميرم بنگاه شاید دلشون سوخت و
 تا اتمام مراحل قانونی بهم خونه دادن اما وقتی رفتم بنگاه بهم گفتن تنهایی نمیتونی خونه اجاره کنی بايد دو يا چند نفر ديگه هم همراهت باشن تا بتونی صلاحيت رو بگيری اون همه بدو بدو اون همه خواهش و تمنا اخرشم بی فایده بود ...
وقتی نا امید از بنگاه اومدم بيرون و تو ماشین آراس نشستم بی اختیار زدم زير گريه به خاطر بی كسيمون به خاطر در به دریامون ...
آراس که سعی داشت با حرفاش آرومم کنه گفت : رستا اشكالی نداره رها كه برگشت یه خونه با هم بگیرید و تا اون موقع که رها بر میگرده من هواتو دارم و تنهات نمیذارم ..
آراس پسر خوب و نجيبی بود حتی یک بار هم مستقيم تو چشمام نگاه نکرد ..
آراس بهم گفت تو يه شركت كار ميكنه و يه اپارتمان دارن كه در حال حاضر كارمنداش برای عید فطر رفتن تركيه و تا يه جايی رو برای موندن پيدا ميكنی میتونم اونجا بمونم، منم که چاره ای نداشتم مخالفتی نکردم و باهاش رفتم مجتمع های مسكونی بزرگی که تو سليمانيه بود ، از ظاهر آپارتمان و وسایلی که داخلش بود کاملا مشخص بود که شركت مالِ یه آدم درست و حسابیه ...
آراس يه مقدار وسايل خوردنی هم واسم آورد و گفت : من ديگه بايد برم مادرم منتظرمه _ ديشب هم نرفتم خونه و کلی نگرانم شده تو هم اگه چیزی لازم داشتی بهم زنگ بزن ،
ازش تشكر كردم و بهش گفتم امیدوارم بتونم جبران کنم ..
خدا رو شکر اگه یه در به روم بسته میشد يه در دیگه به روم باز میشد ...
دو روزی بود که از رها بی خبر بودم ، دلم مثل سير و سركه ميجوشيد كه كجا رفته و چيكار كرده شماره ای هم ازش نداشتم ، آخه روز قبلش با يه شماره غریبه بهم زنگ زد که گفت از يكی گرفته تا به من خبر بده ، ذکر لبم شده بود آیت الكرسی تا بلكه يه خبری از رها به دستم برسه ...
دیر وقت بود و خیلی گرسنم بود ، با خوراکی هایی که آراس واسم خریده بود يه املت درست کردم و مثل نخورده ها نشستم خوردم چند وقتی بود که غذای خونگی نخورده بودم تو این چند ساعت آراس يه بار بهم زنگ زد و گفت اگه بی حوصله ای بيام دنبالت و بریم يكم تاب بخوریم ، منم ازش تشكر كردم و گفتم خیلی خسته ام و ميخوام بخوابم ..
اونشبم با بی خبری از رها گذشت و بلاخره بعد از چند روز بهم زنگ زد و گفت _ رفتم خونه ی باران همون دختر سنندجی كه تهران باهاش آشنا شدم و امكانش هست ٦ ماه یا يک سال طول بكشه تا بتونه پاسپورتش رو بگيره و مهر ديپورت رو باطل بكنه ، با شنیدن اين حرفا هر دوتامون زار زار و گريه ميكرديم ...
 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : rasta
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 5.0   از  5 (0 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه mklc چیست?