رمان رستا قسمت چهاردهم - اینفو
طالع بینی

رمان رستا قسمت چهاردهم

زار و زار گریه میکردیم ، يعنی از ما بی شانس تر رو کره ی زمین نبود _ به رها گفتم حالا باید چيكار كنيم؟ خندید و گفت

 
 : نگران نباش از راه قاچاق برميگردم و اونجا ميرم تو حزب های سياسی ديگه نميتونن برم گردونن ! بهش گفتم كه اين كار رو نكن اشتباهه ؛ ولی قبول نكرد و گفت دیگه نميتونم تو ايران زندگی کنم‌ ...
خانوادم در به در دنبالمون بودن حتی شنيدیم كه گفتن اگه پيداشون كنيم زندشون نميذاريم ...
آهی کشیدیم و با عصبانیت گفتم : خودت ميدونی ؛ ولی با اين كار ديگه هيچ وقت نميتونی به ايران برگردی گفت : ايران و ميخوام چيكار ؟ كی اينجا واسه ما ارزش قائل شد كه دلم پيشش بمونه تنها كسی كه جا ميذارم پسرمه كه اگه روزی بخواد منو ببينه مياد سراغم ... منم با صاحب كارم حرف زدم و ازش خواستم چند روزی كسی رو استخدام نكنه تا كارای اقامتم رو رديف كنم
آراس بهم گفت خودت تنهایی دنبال كارای اقامت نرو و يه وكيل بگير و ١٠٠$ بهش بده تا بی هیچ دردسری کارتو انجام بده ،اگه بخوای هر روز بری اونجا میشناسنت و مثل رها یکی باهات لج ميکنه و ديپورتت ميكنن ...
تنها جایی که من تنهایی رفتم ازمايش خون و گرفتن كارت اقامتم بود و همه كارا رو دوست آراس انجام داد ، و من آخرش تونستم اقامت ٦ ماهه بگيرم ، رها بعد از ١١ روز از راه قاچاق دوباره به سليمانيه برگشت و از طريق دوستاش با حزب كومله آشنا شد و شد يكی از افراد اونا و كارت پيش مرگ گرفت و با همون كارت تونست اقامتش رو بگيره ...
صاحب كار قبليش يكی ديگه رو جايگزينش كرده بود و بخاطر همين رفت کافه ای که رو به روی رستورانی که من كار ميكردم مشغول به کار شد .
بعد از کلی گشتن بلاخره تونستيم يه واحد اطراف محل کارمون با ماهی ٥٠٠ هزار دينار پیدا کنیم ، اينجا زیاد پول پیش نميگيرن ولی اول ماه بايد اجاره رو ميداديم ولی نداشتيم و من مجبور شدم زوتر حقوقم رو از صاب كارم بگیرم ..
تو رستورانی که کار میکردم يه دختر عرب بغدادی بود که دختر زبر و زرنگی بود و صبحا قبل از همه ميومد و سالاد ها پيش غذاها رو درست ميكرد؛ ولی نميدونستم كه چرا از روز اول باهام لج بود تا اينكه كم كم با دخترايی كه اونجا بودن دوست شدم و فهميدم دوست دختر صاحب كارمونه و هر دختری كه يكم رنگ و رو داشته باشه نميخواد اونجا کار کنه ..
خونه رو كه اجاره کردیم هيچی نداشتيم و مجبور شدیم کف زمین رو قشنگ تميز كنیم و تا چند شب رو موزايک بخوابیم تا اينكه رها كم كم با حقوقش تونست يه موكت بگيره و رفته رفته تونستیم
با كمک هم وسايل لازم رو از سمساری ها بگيريم ..
زندگی مون تازه خوب شده بود و خبری
 از خانوادمون نداشتيم كار تو رستوران همینجوریشم واقعا سخت و خسته کننده بود و "نور" همون دختر عرب سخت ترشم كرده بود ولی من همش سعی ميكردم باهاش دوست بشم و اون ذهنيتی كه نسبت به من‌ داره رو عوض كنم و بلاخره بعد از چند ماه اونجا بودن وقتی كه ديد من هیچ خطری براش ندارم باهام دوست شد ، من شدم دوست صميمی نور تو رستوران ...
نور نميذاشت كسی پيش غذا و سالاد درست کنه چون دوست پسرش "دلیفان" رو مجبور ميكرد با همه زياده خواهیاش و رفتار بدش با همه ی كارمندا كنار بياد و ميشد گفت نقطه ضعفش سالاد و پیش غذا بود و من ميخواستم اون كار رو ياد بگيرم و يه جا ديگه بتونم با حقوق بیشتر کار کنم ...
كم كم رفتم زير دستش و ياد گرفتم ، نور هم كه حالا يكم سنگينی كار از رو دوشش برداشته شده بود خودش كم كم همه خورد و ريزه های كار رو بهم یاد‌ داد و گفت _ اگه یه روزی من نتونستم بیام تو به جای من باش ، رستوران دو طبقه بود و ما بايد از طبقه پايين غذا ها رو ميبرديم بالا اونم با دست ، رستوران شلوغی بود و همیشه مشتری داشت بعضی روزا حتی نيم ساعت استراحت هم نداشتیم ،
با جرأت ميگم يكی از سخت ترين كارایی بود كه من تو عمرم كرده بودم چون مجبور بودم كفش كتونی بپوشم ناخن انگشت شصتم رفته بود تو گوشت و عفونت افتضاحی كرده بود اجازه هم نميدادن كفش باز بپوشم تا پاهام خوب بشه. گاهی يواشكی ميرفتم تو توالت ها و كفشامو در مياوردم تا يكم از دردش كم بشه؛ ولی بازم با همه اينا راضی بودم .. وسايل خونه مون داشت تكميل ميشد رها هم پول خوبی در میاورد و ولی متاسفانه خیلی ول خرج بود و هميشه سر اين موضوع بحثمون میشد_مثلا يه دست فروش که ميومد و ميگفت پول ندارم دلش میسوخت و همه كيفاشو ميخرید یا کیف پولشو خالی میکرد کف دستش چندين بار اينطوری پولاشو دزدیدن
ولی من ٢٥٠ رو ميدادم برای نصفه اجاره و يه مابقی حقوقم رو برای وسايل خونه و بقيه رو هم پسنداز ميكردم جوری كه هر چند ماه يک بار يه تيكه طلا ميخريدم كه يه روز اگه احتیاجم شد يه چيزی برای فروش داشته باشم ،
شنبه ها اف بودم و گاهی با رها و دوستاش ميرفتم بيرون وقتایی که میرفتیم بیرون آراس هم همراهمون بود آراس واقعا پسر سر به زيری بود و فقط چون دلش به حال ما ميسوخت شده بود يه تكيه گاه ...
تقريبا نزديکای يك سالی ميشد كه ما عراق بوديم و وضعيت كم بيش خوب بود و همه ی نگرانيمون بابت روناک و داداشام بود ، جرات نميكرديم بهشون زنگ بزنيم اما آخرش با هر ترس و لرزی بود تونستيم با روناک حرف بزنيم_روناک گفت يه پسر داره اما حال روحيش داغون بود بی كس و کار و افسرده شده بود
 
و خانواده ی شوهرش تو این موضوع بی تقصير نبودن ، با گریه ميگفت : خون به جيگرم كردن از بس طعنه بهم میزنن_كه خواهرات فراری و خراب هستن و به خاطر همین حرفاشون يه بار از رو پشت بوم به قصد خودکشی خودشو میندازه پايين ولی خداروشكر سرش با زمين برخورد نكرده اما از ناحيه ی كمر و فقرات آسيب میبینه ، همه بهش انگ ديوونه بودن زده بودن ...
تلفنی با اهون داداشمم در ارتباط بودم وقتی از اوضاع خانوادم ازش پرسيدم گفت_ وضع زندگی ما هم بعد از رفتن شما بدتر از قبل شده و پدر و مادرم حالا دیگه دارن ما رو عذاب ميدن ، اهون التماس ميكرد كه بهشون كمك كنيم و از اونجا نجاتشون بدیم !
اما چطوری ؟ ..
روزا مون به تکرار گذشت و تقريبا نزديک به دوسالی ميشد كه اينجا بوديم و همچنان با روناک و داداشام در ارتباط بوديم ، یه روز روناک بهمون گفت_شما كه مادرمون رو خوب ميشناسيد اگه پول تو دست و بالتون هس واسش بفرستيد و سعی كنيد باهاش در ارتباط باشيد بلكه دست از سر ماهور و اهون برداره بيچاره اهون با اينكه سنی نداشت مادرم مجبورش ميكرد تا تهران باهاش بره و بياد كه واسش بار ببره ، مامانم که از همون اول طمع چشماش رو كور كرده بود و از مال دنیا سيرمونی نداشت ما هم فقط از اين میترسيديم كه يه بار تو جاده اتفاقی برای اهون بيفته . تا اينكه يه روز روناک زنگ زد و گفت : ماشين و بارشون رو توقيف كردن و برای مادرمم زندانی بريدن از يه طرف دلم ميخواست زجر كشيدنش رو ببينم_ این همه بدبختی و آوارگی فقط به خاطر اون سرمون اومده بود و این انصاف نبود که اون خوش و خرم زندگی بكنه ، از يه طرفم ميدونستم تا پُر شدن اين ضرر مالی خون به جيگر داداشام ميكنه و حالم بد ميشد ‌‌. مجبور‌ شدم فقط به خاطر اهون و ماهور به مامانم زنگ زدم_اولش شروع كرد به ناسزا گفتن و توهين کردن اما بعد از اینکه حرفاشو زد بهش گفتم_ اگه حرفات تموم شد و اجازه ميدی ميخوام باهات صحبت کنم اگه هم میخوای به این حرفات ادامه بدی گوشی رو قطع ميكنم و تا اخر عمرم دیگه نميگم زنی به اسم سوزان ميشناسم_من زنگ نزدم كه اين حرفا رو بهم بزنی شنيدم بارت رو مصادره كردن اگه خواستی ميتونم كمكت كنم با کمال پرویی در جوابم گفت :آخه توی هرزه چطوری میخوای به من كمک‌ كنی ؟ با حرص گفتم : دارم دندون رو جيگر ميذارم كه با بی احترامی جوابتو ندم پس تو هم خجالت بکش و ساكت شو _اگه پول خواستی من و رها ميتونيم کمکت کنیم
مادرم هنوز نميدونست كه ما عراق زندگی میکنیم
 
 
ولی قشنگ معلوم بود با شنيدن اسم پول لحنش عوض شد و سعی میکرد حرفایی که چند ثانیه پیش زده رو جمع و جور كنه ...
یه دفعه شروع كرد به اشک تمساح ريختن_ شما كجاييد که من در به در دارم دنبالتون ميگردم و دلم براتون تنگ شده ! خندیدم و بهش گفتم ، خیلی خوب حالا لازم نکرده الكی خودتو دلسوز و نگران نشون بدی ، يه شماره كارت بفرست تا يه مقدار پول واست واریز کنم با لحنی که مشخص بود خیلی خوشحاله گفت کجایید ؟_میخوام بیام ببینمتون !_
کلافه گفتم _لازم نکرده ما رو ببینی اگه نگران جا و مكان مایی ، نگران نباش جامون خوبه فقط يه شماره كارت بده و اينطوری شد كه من و رها ٣ هزار دلار واسش فرستاديم ... مادرم كه یه دفعه طعم این همه پول رو چيشده بود يكم رام شده بود و ديگه ميذاشت با داداشام حرف بزنيم ،ما هم هر دفعه واسشون پول ميفرستاديم تا لباس و چيزایی لازم دارن رو براشون بخره اما مادر من اینقد طمع داشت كه گاهی ميخريد و نصف بيشتر پولا رو واسه خودش
بر ميداشت تا اینکه اخرش مجبور میشديم از اينجا وسايل بخريم و بديم به اتوبوس های سقز سليمانيه ، که برن تحويل بگيرن ...
اهون اینقدر تو خونه جنگ و دعوا درست میکرد که مادرمو کلافه کرده بود با اينكه پسر فوق العاده باهوش و زرنگی بود و هميشه چه از نظر نمره هاش چه اخلاقش شاگرد ممتاز بود ، مشكل عصبی پيدا كرده بود ، به حدی كه با معلمش دست به يقه شده بود و ازش خواسته بودن تا پدرم بره مدرسه که اخراجش نکنن ولی اهون به كسی چيزی نگفته بود و تو خونه يه جور وانمود كرده بود كه ميره مدرسه ، اما نتونسته بود بره سر جلسه ی امتحاناتش و چند تا از درساشو رد شده بود وقتی اينو شنيدم زدم زير گريه شرايط اون خونه ی لعنتی رو تك تک مون اثر گذاشته بود _مادرمم مدام درگیر کاراش بود تا بلاخره تونسته بود ماشينش رو از مصادره در بياره ، روناک ميگفت اهون جرات نداره به ماشينش دست بزنه و مدام با هم دعوا میکنن ..
اهون يه روز بهم زنگ زد و گفت : اگه پول داری واسم بفرست ميخوام با دوستم شریکی يه پيكان بار بگيریم و بریم تهران كار كنیم ،
از يه طرف نگران اين بودم که يه پسر جوونِ بی تجربه بدونِ گواهينامه اگه ماشين بگيره بدبخت ميشه از يه طرفم ميترسيدم بی انگيزه بمونه و بره سراغ مواد و هزار تا کوفت و زهر مار دیگه كه متاسفانه این چیزا تو ايران فراوونه ..
ناچار گفتم : چقد ميخوای؟گفت سه ميليون چون تازه اون پول رو به مادرم داده بودم دست و بالم تنگ شده بود و مجبور شدم از دوستام قرض بگیرم و واسش بفرستم ...
نور به دليل مريضی مادرش مجبور شد برگرده بغداد و من شدم قديمی ترين دختری
كه اونجا مونده بود ، هر كی ميومد چند ماهی كار ميكرد و  به خاطر سخت بودن کارش زود ميرفت ؛ اما چون صاحب کارم هم ضمانت خونم و هم اقامتم رو كرده بود نميتونستم جای دیگه ای برم_من حالا هم بايد كارايی که نور انجام میداد رو تمام و كمال ميكردم هم گارسونی ؛ ولی
١٠٠٠ دينار هم بيشتر حقوق بهم نميداد ، در حالی كه نور ماهی ٩٠٠ هزار حقوقش بود خيلی خسته شده بودم ولی به خودم دل داری ميدادم و میگفتم بلاخره درست ميشه .
دليفان بعد از رفتن نور هر روز با يه دختر دوست میشد ، اكثراً  دخترايی كه تازه ميومدن برای كار همون اول رديف ميكرد و هر کدومشون رو شبا یکی دوبار ميبرد بيرون و ميرفت سراغ يكی ديگه ..
يكی از روزهای اف با دوستای رها برنامه گذاشتيم که بريم منقطه تفريحی دوكان و شب رو اونجا بمونيم و صبح زود برگرديم ، آراس هم همراهمون بود و خیلی بهم توجه ميكرد وقتایی كه چيزی احتياج داشتم بدون اینکه من ازش بخوام فوراً برام تهیه میکرد يا مدام ازم سوال ميكرد چيزی لازم دارم یا نه ، آراس رو چند وقتی بود که ميشناختم و به وضوح مشخص بود که يه حرفی تو دلشه ولی از گفتنش خجالت میکشه ، قبلا چند باری با هم صحبت کرده بوديم اما اون شب بعد از شام بهم گفت :_ ميشه يكم با هم قدم بزنيم باهات حرف دارم منم مخالفت نکردم و همراهش رفتم اطراف رودخونه ، کم کم سر صحبت رو باز کرد و گفت :_رستا من الان يک ساله كه شما دو تا خواهرو ميشناسم ، تو واقعا دختر خوب و پاکی هستی و من ازت خوشم اومده ..
ناگفته نماند 👈( هيچكس نميدونست كه من مطلقه ام و به همه گفته بودم دخترم چون نميخواستم ازم سو استفاده بشه ) در جوابش گفتم ، من شرايط خوبی ندارم و نمیتونم کسی رو دوست داشته باشم ...
من کسی رو ندارم و ميخوام اینجا کار کنم پول جمع كنم و برم اروپا نميخوام الكی اينجا بمونم و خودمو درگير كنم لبخند ملیحی زد و گفت :_ ميدونم که ميترسی که ازت سو استفاده كنم؛ ولی من از اوناش نيستم تو اين مدت خودت ديدی كه دوستای دختر زيادی داشتم ؛ ولی همه رو به چشم خواهر ديدم و تا جایی که تونستمم بهشون كمک كردم من نميخوام تو رو تو عمل انجام  شده یا رودربايستی بذارم ، تا الانم هر كاری واستون كردم بی قصد و قرض بوده الانم كه ميبنی بين اين همه دختر تو رو انتخاب كردم از شخصيتت خوشم اومده و من بهت قول ميدم اگه با هم تفاهم نداشتيم به این دوستی پاک خلاصه نميشد_ ميخوام بگم من تو رو واسه خوش گذرونی نميخوام‌.
ازت نمیخوام همین الان جواب مثب بهم بدی برو فكراتو بكن و هر وقت دوست داشتی بهم خبر بده ..
 

آراس پسر قد بلند و شيك پوش و و مودب و متينی بود ؛ ولی من چشمم ترسيده بود و فكرای بزرگی برای زندگی و آیندم تو سرم بود ، ميخواستم برم اروپا ولي با اوضاع كاری اینجا پول جمع کردن خیلی سخت بود ، حتی کم کم اوضاع رو رستوران و کافه ها هم تاثیر گذاشته بود و خیلی از کافه و رستورانا بسته شده بود ...
با این اوضاع نميشد پول جمع كنم و برم ! به آراس گفتم : من مثل دخترايی كه تو كافه ها كار ميكنن و مدام با اين و اون ميپرن نيستم من واسه پول و پیشرفت کردن حاضرم سختی بکشم اما کسی نتونه بهم دست درازی كنه
با صدای بلند تری گفت : من خودم همه ی اینا رو ميدونم و لازم نکرده تو اينا رو به من بگی ميدونم اگه ميخواستی خيلی راه ها هست كه راحت بتونی پول در بیاری ولی تو داری نون زحمتت رو ميخوری و فکر نكن كه من تو رو برای خوش گذرونی و بيرون رفتن ميخوام اصلا هر وقت خودت دوست داشتی همدیگه رو ميبينيم دو دل بودم از يه طرف ميدونستم آراس دست و دل بازه و كمكم ميكنه تا پول جمع كنم و به هدفام برسم از يه طرفم بهرام كاری باهام كرده بود كه هيچ حس زنانه ای نداشتم و نميتونستم كسی رو دوس داشته باشم ....
چند شب از اون شبی که با آراس صحبت کرده بودم گذشته بود بعد از کلی فکر کردن تصميم گرفتم يه فرصت به آراس بدم ، من واقعاً به يكی احتياج داشتم كه از نظر و روحی و مالی كمكم كنه پس تو این کشور غریب كی بهتر از آراس ؟!
گوشی رو برداشتم و بهش پیام دادم_سلام من خیلی فکر کردم و تصمیم گرفتم پيشنهادت رو قبول کنم ...
آراس خيلی خوشحال شد و يه گوشی اپل ٦  به مناسبت قبول كردن دوستیمون بهم هديه داد منم كه موبايل خودم داغون بود دلم ضعف ميرفت ؛ ولی بخاطر حفظ ابروم گفتم فعلا نیاز ندارم نميخواستم فکر كنه فقط به خاطر پول پیشنهادش رو قبول کردم و خبريه .. خيلی اصرار كرد ولی قبول نكردم و اونم ناچار گفت _ پس باشه پيش خودم نگهش ميدارم تا وقتی كه ازم مطمئن شدی و واقعا خواستی کنارم بمونی ...
اكثر شبا بعد از تايم كاريم آراس جلو در رستوران منتظرم بود و تا نزديكای ١٢ بيرون بوديم  و بعدم ميرفتیم خونه ...
رها از دوستی من و آراس خوشحال نبود يه روز كه رها اومد رستوران با دليفان اشنا شد هر چند قبلا چند باری همدیگه رو ديده بودن؛ ولي اون روز با هم نشستن و گرم حرف زدن شدن اصلا دوست نداشتم كه رها با دليفان اشنا بشه و بهش اخطار دادم كه دلیفان هر روز با يه دختره و باهاش گرم نگير ولی رها به حرفم توجهی نكرد و آخرش دليفان موفق شد مخ رها رو بزنه و اكثر شبا با هم بيرون بودن ، من دليفان رو خوب ميشناختم و
میدونستم آبی ازش گرم نميشه دليفان حتی چشمش دنبال منم بود اما رها چشم و دلش کور شده بود ، منم دیگه توجهی بهشون نميكردم ..
وقتی نور متوجه رابطه ی دلیفان و رها شد ، رابطش با من خیلی بدتر از قبل شد و نور هر کاری از دستش بر میومد انجام میداد تا دلیفان منو از کار بیکار کنه ...
اما چون رها پيش دلیفان كار ميكرد ضمانت خونه رو لغو نكرد ...
هرچی دنبال كار مناسب ميگشتم کار نبود وضعيت اينجا خيلی بد بود حتی شركتی كه اراس توش كار ميكرد هم با تموم شدن پروژه ای كه داشتن ديگه اينجا نموندن و برگشتن تركيه و اراس مجبور شد بره اربيل و اونجا كار بكنه و هر دو هفته يک بار ميومد سليمانيه و به خانوادش و من سر میزد .
از تو خونه موندن خيلی بيزار بودم ؛ ولی هرجا ميرفتم حقوقش خيلی كم بود اراس هم ميگفت لازم نيس كار بكنی من هستم تو نگران نباش؛ ولی من نميتونستم دست رو دست بذارم و زندگيمو با ترحم بقيه بگذرونم چند تا از دوستام پیشنهاد دادن بریم اربيل کار کنیم چون وضعیت اونجا خیلی بهتر بود منم به اراس گفتم ؛ ولي اون مخالف بود و ميگفت من که نميذارم کمبود چیزی رو داشته باشی چرا ميخوای خودتو دوباره اواره بكنی_من اينجا خونه عموم هستم اگه خونه مجردی داشتم مشكلی نبود میگفتم بیای اینجا کلافه گفتم آراس نميتونم بمونم من باید پول جمع بكنم از اولم بهت گفتم ميخوام برم اراس خيلی ناراحت شد و گفت من تو رو دوست دارم شب و روزم شده تو ! تو هم ميخوای بری ؟ من بهت گفتم تو رو واسه ازدواج ميخوام؛ ولی تو هر بار حرف خودتو ميزنی_حرف از رفتن میزنی .. من ٧ ماهی ميشد که با اراس دوست شده بودم ولي از ازدواجم چيزی نميدونست گفتم اراس جان من خيلی چيزا هست تو زندگيم كه تو خبر نداری ولی ديگه وقتشه بدوني كه بيشتر از اين وابسته ی هم نشيم ... و جريان ازدواجم رو گفتم اراس که حسابی شوکه شده بود ، و مشخص بود كه به زور خودشو کنترل کرده با عصبانیت گفت : چرا همون روز اول نگفتی ؟ گفتم من قبلا اعتماد كردم و بدجور تاوانش رو دادم من ميدونستم تو ادم خوبی هستی ؛ ولی من نميخواستم این موضوع رو كسی بدونه بعدشم فکر نميكردم تو قصدت اینقدر جدی باشه من گفتم فقط دوستی ‌.. ولی تو داری به ازدواج فكر ميكنی؛ تو نه منو درست ميشناسی نه از زندگیم خبر داری ... وقتی دیدم آراس به هیچ عنوان راضی به رفتنم نمیشه بهش گفتم من فکرامو کردم و میخوام برم
 
 ايران و گوشیمو خاموش كردم و بعد از دو سه روز با دوستام راهی اربيل شدم اونجا تو خونه يكی از دوستاشون كه يه واحد اجاره كرده بودن ساكن شدم و تو يه فست فود و كافه شروع به كار كردم ، من تو قسمت اشپزخونه بودم و كارم و حقوقم خوب بود چون خودم قبلا تو رستوران فوت و فن پيتزا درست کردن رو ياد گرفته بودم ، خدا رو شکر خوب پول جمع ميكردم و اولين كاری كه با پس اندازم کردم رفتم ایران و با کمک اهون يه تيكه زمين تو سقز خریدم و دوباره برگشتم سلیمانیه ...
تو خونه ای که دوستام زندگی میکردن اصلا راحت نبودم چون بقيه دخترا خيلی شلخته بودن و بلعکس من وسواس داشتم و زندگی کردن کنارشون خيلی برام سخت بود بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم تصميم گرفتم تو يه مجموعه که يكم از شهر خارجه و خونه هاش تازه ساخته خونه اجاره کنم خدا روشکر اجاره های اون منطقه مناسب بود_كم كم واسه خودم وسايل هم گرفتم . بيشترِ دليل خارج شدنم از سليمانيه دليفان بود چون مدام با رها درگير بودن و حتی روش دست بلند ميكرد هر چقدرم به رها ميگفتم با اين آدم هیچ آینده ای نداری و ولش كن حرف گوش نميكرد و مدام چشم چرونی ها و خيانتاش دعوا داشتن و من از اون وضعيت واقعاً خسته شده بودم مدتی که تو سلیمانیه بودم افسوس میخوردم که ای كاش زودتر ميومدم اربيل تو اين دو سال و خورده ای كه اومده بودم اگه از همون اول ميومدم سلیمانیه زندگيم خيلی با الان فرق داشت ، انگار دو تا كشور جدا بودن اين دوتا شهر مردمش خیلی ساده و مهربون بودن از وقتی اومدم اربيل زندگيم کلاً عوض شد ، تونستم دماغمو عمل کنم آخه يه بار مادرم با دسته كليد زده بود تو دماغم و برامدگی داشت ميخواستم هر چی اثر از گذشته روم هست رو پاک كنم که چيزی نباشه كه با بودنش يادش بيفتم ‌..
پول خوبی تو حسابم بود ولی مشکلی كه داشتم همش كسايی كه سر راهم ميومدن با رامان مقايسه ميكردم و اين يه عقده بود برام .
تو سلیمانیه خیلی اتفاقی با يه دختر سقزی دوست شدم كه پدرش تو بناب زندگی ميكرد و بهم گفت : وقتی ایران بوده تو تو كارخونه ی بابای رامان کار میکردن و رامان دوست دوران بچگیش بوده ، همین که اسم رامان رو شنیدم خودمو باختم و ازش خواهش كردم که شماره رامان رو واسم پيدا کنه و اونم خیلی سریع با كمک داداشش تونست شماره پیدا کنه ..
وقتی به رامان زنگ زدم و خودمو با هزار تا نشونی معرفی کردم تازه منو يادش اومد يعنی اینقد براش بی اهميت بودم كه حتی اسمم يادش رفته بود اونوقت منه ساده اين همه سال تو حسرتش بودم و از اون واسه خودم یه بت ساخته بودم دو هفته ای ميشد كه ...
 هر از گاهی تلفنی با رامان صحبت ميکردم ، به این چند سالی كه خودمو عذاب دادم غبطه میخوردم اما نمیتونستمم ازش دل بکنم ، رابطهمون هر روز بیشتر میشد و کم کم رامان ازم خواست که واسش عكس بفرستم منم ناچار دو تا عکس با لباسهای پوشيده براش فرستادم اما اون يه عكسهای ديگه ميخواست و فقط به فکر هوس بود ، دیگه متوجه شده بودم که رابطه ی من و رامان بی فايدست و احساسی كه من این همه سال به رامان داشتم يكی از غلط ترين اشتباهاتم بوده ، حرفامو به رامان زدم و باهاش كات كردم و بلاكش كردم ...
این همه وقت من بی کس و کار با آراس بودم و خیلی وقت ها شرایطش بود اما حتی واسه گرفتن دستمم اجازه ميگرفت حالا دیگه فرق بين دوست داشتن واقعی و هوس رو فهميده بودم و آراس خیلی برام عزيز تر شده بود هر چند آراس هم همون روزای اول رابطمون آب پاکیو رو دستم ريخته بود كه تا هر وقت مجرده با من ميمونه و بعد از اون دوباره من ميمونم و يه دل ويرون ...
تولد رها نزديک بود و ازم خواست تا حتما واسه تولدش كه دليفان يه تولد بزرگ تو يكی از كافه بارهای معروف سليمانيه واسه رها گرفته بود برم ، هر چند دل خوشی از دليفان نداشتم ولی دوست داشتم كنار خواهرم باشم و برای همین بدون مخالفت رفتم تولد ، اون شب اراس رو دوباره ديدم ، اراس هنوز فکر ميكرد كه من ايرانم و فقط واسه تولد رها اومدم خيلی دلم واسش تنگ شده بود ، آراس حتی اگه اون سر دنيا هم بهش احتياج داشتم خودشو ميرسوند و اين دوست داشته شدن خيلی حس خوبی بهم ميداد اون شب بعد از تولد رها با اراس زديم به دلِ جاده و دوباره حرفاشو تکرار کرد_ که نميتونه ازم دل بكنه و خيلی فکر كرده تا اين نتيجه رو گرفته ، با چشمای مظلومش بهم چشم دوخت و گفت _ من هیچ مشكلی با گذشته ات ندارم ولی خانواده ام قبول نميكنن با کسی که قبلا ازدواج کرده ازدواج کنم_ اما خدا روشکر اسم بهرام هيچ جا ثبت نشده و کارمون راحت تره منم به خانوادم و دوستام نميگم كه تو قبلا ازدواج کردی ...
و جدا شدی ، به نظرم فكر بچه گانه ای بود تا كی ميشد همچین مسئله ای رو پنهون كرد_ به آراس گفتم : عزیزم زندگی كه اولش با پنهون كاری شروع بشه اخر و عاقبت خوبی نداره آخرش يه روزی این موضوع رو میفهمن و اون موقعست كه خانوادت منو یه دختر دروغگو و سو استفاده گر میدونن و من نميتونم جلوشون سر بلند كنم اگه از همین روز اول حقیقتو بدونن اين بار از رو دوش من برداشته ميشه و با اين دروغ من تا اخر عمر بايد استرس روزی رو داشته باشم كه ميفهمن ..
اما آراس همچنان پافشاری میکرد و ميگفت _ به هیچ عنوان نباید بدونن باید اول ازدواج كنيم بعد از ازدواجمون اگه بفهمن هم دیگه واسم مهم نيست ( آراس وقتی دو سالش بوده پدرش تصادف میکنه و فوت میکنه ، مادرشم باردار بوده و فقط يه خواهر تنی داره البته پدر آراس قبل از اینکه با مامان اراس ازدواج بکنه زن داشته و آراس دو تا داداش و يه خواهرم از پدرش داره _بعد از فوت پدرش ، مادرش با برادر شوهرش ازدواج ميكنه و يه برادر مادری هم داره ...)
آراس گفت :_من تا امروز رو پای خودم بودم و هيچ دينی به هيچ كس ندارم و فقط بخاطر احترامی كه بهشون دارم ميخوام راضی باشن وگرنه اگه زياد بخوان مخالفت كنن بدونِ اجازه ی اونا هم ميتونم زن بگيرم و ادامه داد _تو هم ايران بمون تا من كارامو سر و سامون بدم و بیام خواستگاريت ... بيچاره آراس فکر ميكرد من ايرانم و تازه برای تولد رها اومدم اربیل .. !
استرس بدی به جونم افتاده بود و با خودم گفتم اينو ديگه چطوری درست کنم اگه بهش ميگفتم اربيلم خون به پا ميكرد اگه پنهونم میکردم آخرش لو ميرفتم و وضعيت خيلی بدتر ميشد ، کلافه گفتم ، صبر کن ببينم چی ميشه فعلا که حوصله ی ايران رو ندارم شایدم دیگه نرفتم ایران و موندم _ آراس نميدونست من اگه خونه داشتم و پدر و مادر درستی داشتم هیچوقت خودمو آواره ی کشور غریب نميكردم فقط بهش گفته بودم واسه كار اومدم اينجا نميخواستم همه از درد و بدبختيام سر در بيارن و بعد اهرم فشار دستشون باشه من تو اینقد تو زندگی بدبختی كشيده بودم كه حتی واسه زدنِ يه حرف ساده هم اول بهش فكر ميكردم بعد ميزدم ادم خیلی محتاطی شده بودم به هيچ كس اعتماد نميكردم اينا رو سختی های روزگار بهم ياد داد و باید برای موفق شدن تو زندگی اينجوری ميشدم
و گرنه من خيلی وقت بود که باخته بودم ...
با خودم گفتم من الان تو اربيل خونه و زندگی دارم ، کار خوب دارم ، درسته آراس رو دوست داشتم ولی ريسک به اين بزرگی نميتونستم با زندگيم بكنم با يه دروغ بزرگ نميشد زندگی كرد _ هر چی تو مغزم سبک سنگين ميكردم که
از كجا معلوم آراس بتونه خانوداش رو راضی بكنه من چطوری با همچين شرايطی همه چيزم رو به باد ميدادم ، تصمیم گرفتم به دروغم ادامه بدم و به آراس بگم ايرانم و اگه بتونه خانوادش رو راضی بكنه اون وقت برميگردم اربیل به اراس گفتم ميرم ايران و از اون روز با برنامه ی وایبر با هم حرف ميزديم ، خدا رو شکر هيچ وقتم بهم شک نكرد ‌‌‌...
يه روز روناک بهم زنگ زد با توپ پُر گفت : چرا فقط به فكر خودتونيد مادرم داره اين دو تا بدبخت رو عذاب میده _ با اهون دعواش شده و با لگد زده بين پاهاش و اهون سه روزه که بی جون تو اتاق افتاده وقتی اينا رو شنيدم چشمام سياهی رفت و دست پاهام به لرزه افتاد ، دوباره ياد اون روزِ نحس افتادم كه مادرم با بی رحمی بدبختم كرد ...
وقتی روناک بهم زنگ زد سر كار بودم و به خاطر حال بدی که بهم دست داد ازشون اجازه گرفتم و رفتم بيرون و به يكی از دوستام زنگ زدم و گفتم بياد دنبالم ، داشتم ديوونه ميشدم نميتونستمم گريه كنم تا يكم اروم بشم ، با بغضی که تو گلوم بود و داشت خفم میکرد به دوستم گفتم _ دارم ديونه ميشم تو رو خدا به دادم برس دوستم با نگرانی گفت : رستا چیشده ؟ اتفاقی افتاده ؟
در جوابش گفتم هيچی ازم نپرس فقط يه چيزی ميخوام كه بتونم مغزمو باهاش آروم كنم _ اون روز شاید اگه مواد مخدر هم بهم ميداد ميكشيدم تا از اون حال در بيام ...
دوستم رفت مشروب گرفت و رفتیم يه جای پَرت كه كسی رو نبينیم ، اون روز برای اولين بار من مشروب خوردم اینقدر خوردم كه تا سه روز معده درد بدی داشتم حال خیلی بدی بود واقعا ميخواستم بميرم وقتی فکر ميكردم الان داداشم زير دسته اون زن وحشی دارن زجر ميكشن ، دلم ميخواست خدا جونمو بگيره و راحتم کنه ...
اهون هنوز به سن قانونی نرسيده بود كه بتونه پاسپورت بگيره و بياد پيشمون ، با هر سختی که بود تونستم يكی رو پيدا كنم تا هر طوری شده از راه قاچاق بيارنش اربیل ..
ديگه نبايد دست رو دست ميذاشتم كه اونا رو هم مثه من بدبخت كنه ، با اهون حرف زدم و بهش گفتم اينجا تنهام و بیا باهام زندگی کن ، گفت من بدونه پاسپورت و اقامت نميتونم اونجا كار كنم اکه پلیسا بفهمن دستگير ميشم و نميام .. امیدواری بهش دادم و گفتم تو بيا اونم کم کم جور ميشه ...
یکی از دوستام كافه داشت و خيلی اصرار داشت برم پیشش کار کنم میگفت تو فقط بیا مديرت كافه ام رو بكن هر شب ٣٥ هزار دينار بهت ميدم_من به ادمی مثل تو نياز دارم ولی من از كارم راضی بودم و نميخواستم جلو چشم مردا بيام و برم ، به دوستم گفتم اگه به داداشمم كار میدی
 
 
 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : rasta
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.13/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.1   از  5 (8 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

1 کامنت

  1. نویسنده نظر
    هاجر
    سلام
    متاسفم برای کسی که این داستان رو نوشته
    شدیدا نژاد پرست هستن ،درضمن این داستان رو برای تخریب کوردها نوشته
    کوردها به غیرت و مردونگی معروف هستن
    اینجا کاملا برعکس نوشته شده
    این نویسنده چه طور به خودش اجازه داده که به این راحتی انگ بی ناموسی و هرزگی و هرج ومرج رو به کوردها بزنه
    این داستان زاده ی تخیل یه انسان مریضه
پاسخ

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

اولین حرف کلمه wubba چیست?