رمان آناستا قسمت بیست ویک - اینفو
طالع بینی

رمان آناستا قسمت بیست ویک

یوحنا حینی که انگشتان دستانش را لای موها سُر میداد گفت : پس دوباره همون اناستاب قوی و جنگجویی باش که انتظار دارم ،برگرد و هر چقدر سخت هر چقدر دشوار؛ خودت و یغمارو از این وضعیت نجات بده

 
نگاهم به خیره به صورتش مونده بود :حرفهاش همه امید بود لب جنباندم "چشم ،میدم و تمام سعی ام رو میکنم
بوسه ای عمیق روی لبهام نشوند ....چشمامرو بستم وقتی به خودم اومدم؛دوباره
تو اتاق خوابگاه بودم هیچ اثری از خستگی و نا امیدی و غم توی وجودم نبود باید یغما رو بیرون میاوردم وقت گریه و ماتم نبود پس حاضر شدم پالتوی زمستانی ام را روی دوشم انداختن شال گردن را دور گردنم پیچیدم و از خوابگاه ببرون زدم .حرفهای یوحنا توی سرم تکرار میشد دیگه باید به همه حرفاش دقیق میشدم و هیچ چیزو شوخی نمیگرفتم ....
تاکسی گرفتم راننده ؛فرمون رو چرخوند کجا میری خانوم ؟
_گفتم زندان..
تیز نگام کرد ؛فکر میکرد اشتباه شنیده ...
دوباره زیر لب تکرار کرد زندان!!؟
با تحکم گفتم "آره زندان "
دیگه سکوت کرد و دم در زندان نگه داشت ؛سریع از ماشین پیاده شدم ؛سوز سرمای برف صورتم را خنج میکشید شال گردن را تا روی دماغم بالا کشیدم
باید کاری برای یغما میکردم ناحقی بود دست رو دست بذارم و منتظر بشینم .دم در زندان رسیدم دلم گرفت ؛ فکر اینکه یغما الان تو همچین جاییه ازارم میداد .روی دریچه ای آهنی کوبیدم ؛ سرباز دریچه رو باز کرد متعجب نگام کرد "چی میخوای؟"
سرم را نزدیکتر بردم یکی از اشناهام امروز صبح اوردن اینجا میخواستم سوال کنم چه طوری میتونم ببینمش ؟؟
سرباز چینی بین ابروهاش انداخت بی حوصله گفت " امروز که روز ملاقات نیست .چه نسبتی باهاش داری؟
گفتم" دوست پسرمه "
قیافه مضحکی به خودش گرفت احمقانه نگام کرد بعدش شلیک خنده اش هوا رفت ؛ اومدی دوست پسرت رو ببینی ؟میدونی اینجا کجاست نکنه فکر کردی تگزاسه ؟
لبام رو کج کردم خنده تلخی روی لبم نشست طلبکارانه گفتم " دوست داری درو! بگم الکی بگم نامزدمه؟باشه اومدم نامزدم رو ببینم "
گفت " نامزدتم بود بدون مدرک نمیتونستی ببینیش
مستاصل بودم نمیدونستم چیکار ؛بغضم گرفته بود گفتم
خب بگو چیکار کنم ؟کمکم کن تا نبینمش نمیتونم برم "
سرباز: اسمش چیه ؟
دستپاچه گفت یغما سنایی
کج نگام کرد " همونکه با دختر تو خونه مجردی گرفتنش با چندتا کتاب زیرخاکی ؟تو دختره ای؟"
ریز نگام کرد " تو چطور آزادی؟"
شاکی نگاهش کردم : خیلی دوست داشتی منم تو زندان بودم ؟
گفت " نه فقط برام عجیبه چرا به تو کاری نداشتن .در هر صورت نمیشه ببینیش چون نسبتی باهاش نداری؛ کارای اداریش تکمیل شده فرستادنش تو بند "
 

گفتم : تا از اینجا بیرون نیارمش جایی نمیرم
پشتم رو بهش کردم ؛روی نیمکت آهنی جلوی زندان که با برف سفید شده بود نشستم ؛سرش رو تکون داد و دریچه رو بست .
هر روز کارم شده بود از صبح زود برم جلوی در زندان بشینم تا اخر شب .اخر شبا برمیگشتم خوابگاه و دوباره صبح زود جلوی در زندان بودم.
سه روز از زندانی شدن یغما گذشته بود که طبق معمول روی سکو نشسته بودم سرباز دریچه رو باز کرد با دست اشاره برم جلو .با عجله رفتم سمتش ؛نگاهم رو صورتش ثابت مونده بود؛ گفت "به دوست پسرت گفتم هر روز تو این برف میای مشیشینی اینجا ؛اونم برای پیغوم فرستاد "بهت بگم حالش خوبه دیگه نیای اینجا"
سرم رو به دریچه چسبوندم گفتم میتونی پیغام منم بهش برسونی ؟
سرش رو تکون داد و ادامه دادم : بهش بگو اینقدر اینجا میشینم تا با خودت برگردم "
لبخدی زد و گفت" باشه خود دانی "
برگشتم دوباره روی نیمکت نشستم با صدای زنگ گوشیم ؛دست فرو کردم توی کیفم و گوشی رو بیرون کشیدم ؛با دیدن اسم رضا نگاهم رو گوشی خشکید ؛با حرص گوشی رو قطع کردم بیشتر از صد بار زنگ زده بود و چون اون رو مقصره این اتفاقها میدونستم .دوباره پیامک زد "نگرانتونم معلومه این چند روز کجایید یغما که گوشیش خاموشه توام جواب نمیدی چند بار رفتم دم در خونتون کسی نبود "
از این همه وقاحت لجم گرفته بود با سر انگشتهای یخ زده ای لرزونم شماره اش رو گرفتم، نمیدونستم لرزشش از سرماس یا عصبانیت!!
با اولین بوق صداش تو گوشم زنگ خورد "معلومه کجایین چرا جواب نمیدین ؟"
صدای نفسهام رو به وضوح میشنیدم با غیض گفتم "تو چقدر پررویی؟واقعا روت میشه با بلائی که سرمون اوردید زنگ بزنی و حالا ادعا میکنی نگرانمونی؟
رضا که انگار از چیزی خبر نداشت با تعجب گفت " این حرفها چیه میزنی ؟چی شده؟من چیکار کردم که خودم خبر ندارم ؟"
دستام از عصبانیت میلرزید " رضا واقعا فکر میکنی من خرم؟
گفت" چی میگی ؟انقدر حرف الکی نزن بگو کجایید؟تهرانید؟"
داد زدم : نه جلوی در زندانم
رضا با تعجب گفت : زندان واسه چی ؟یغما کجاست ؟
گفتم کجا میخوای باشه به لطف تو زندانه "
تندی گفت: زندان کجا ؟
گفتم" تو همین شهر لعنتی "
گوشی رو قطع کرد یه ربع نشده اونجا بود از ماشین پیاده شد،
با قدمهایی تند سمتم اومد ؛به قدری حال و روزم داغون بود ؛دستش رو دور شونه هام انداخت و بغلم کرد"ناخودآگاه بغضم ترکید اشکام روی گونه هام راه گرفت و غلتید"منو از خودش جدا کرد و گفت چیشده چرا یغما زندونه؟
با بغض همه چی رو براش تعریف کردم "هر لحظه چهره اش برافروخته تر میشد ؛
 
 
رضا با غیض گفت اون اسی حرومزاده ... همون روز که قرار بود بیایم خونتون بهم زنگ زد گفت برنامه بهم خورده و یغما بهش زنگ زده گفته یه مشکلی برای خانواده رها پیش اومده مجبورن برن تهران ؛بهش گفتم یه زنگ بزنم به یغما ببینم چی شده گفته نه زنگ نزن حال رها خوب نیست یغما گفته جواب تلفن نمیدیم .
با چشمای گشاده شده به رضا خیره شده بودم گفت "از فردای همون روز هرچی بهتون زنگ زدم حال خانواده ات رو بپرسم جواب ندادی یغما هم که خاموش بود توام جواب نمیدادی (رضا کلی دلیل و مدرک اورد تا مطمئن شدم راست میگه قباد و اسی با نقشه پیچوندنش)
رضا تا شب ؛جلوی در زندون موند بعد اینکه هوا تاریک شد منو به خوابگاه رسوند ؛ بعضی روزا رضا میومد تنهام نمیذاشت پنج روز گذشته بود تو هوای گرگ و میش که سوز سرما تا نسج اسخوان نفوذ میکرد سمت زندان راه افتادم. پاهام تا زانو توی برف فرو رفته بود ؛روی نیمکت روبروی زندان نشسته بودم چشمم به دریچه بود...
با باز شدن دریچه مثل برق گرفته هام از جام پرید ...صدام کرد و گفت : بیا اینجا تا صبح زوده کسی نیومده کارت دارم ؟
از جام بلند شدم پاچه های شلوارم خیس بود پاهام یخ زده بود .جلوتر رفتم ،دریچه رو بست از رفتارش تعجب کردم و خواستم برگردم که دریچه رو گشود و پشت قاب دریچه صورت لاغر یغما با موهای تراشیده شده ظاهر شد ، از دیدنش جا خوردم دیگه اختیار اشکام دست خودم نبود نگاهش میکردم و با دستای یخ زده ام ؛صورتش رو لمس میکردم
یغما با چشمهای خیسشم نگام میکرد و اشک میریخت ؛با بغض نالید :رها قسمت میدم منو اینجا ول نکن اگه ولم کنی من از اینجا زنده بیرون نمیام ؛ التماست میکنم منو از اینجا بیار بیرون...
با بغض نالیدم : مگه میشه اینجا ولت کنم از وقتی آوردنت هر صبح تا شب اینجام که حضورم رو حس کنی و بدونی تنها نیستی
گفت "میدونم دورت بگردم این سربازه باهام رفیق شده خودشم عاشقه؛ حال منو درک میکنه دمش گرم همه چیزو بهم میگه .با پشت دستش اشکاش رو پاک کرد و گفت "اون پسره که یه وقتایی میاد پیشت کیه ؟یزدانه؟
گفتم : نه بابا یزدان چند بار زنگ زده تبریز هنوز حال مامانش بده بیمارستانه. رضاست...
به محض اینکه اسم رضا رو شنید عصبی شد و شروع کرد به فحش دادن...
ارومش کردم و براش توضیح دادم جریان چی بوده ..
یغما سرش رو جلو اورد و گفت " راستی رها؛ همون روزی که منو اوردن اینجا ظهرش هم قباد رو اوردن .اونو چه جوری گرفتن ؟ تو کاری کردی ؟
خنده گشادی رو لبهام نشست و گفتم " اره حالا اومدی بیرون بهت میگم .اذیتت که نمیکنه؟"
 

گفت " نه بابا تا دیدمش به بچه های بند گفتم آدم فروشی کرده ؛همه باهاش بد شدن
صورتش رو به دریچه چسبوند و گفت "همه اینجا فهمیدن کیه و چی کاره بوده نمیدونم شایعه است یا راسته ،چو افتاده تو اتاقش یه چاه توالت بوده ؛قران رو با طناب از چاه توالت اویزون کرده بوده وقتی مشتری داشته روش مینشسته ؛ همون باعث میشده پیشگویی کنه .به خاطر همین آدمهای اینجا باهاش چپ افتادن ،حالا مفصله الان وقتش نیست بعدا بهت میگم
گفتم خودت رو چی کسی اذیت نمیکنه
گفت : نه بابا با من خیلی خوبن منو که میشناسی با بقیه زود جوش میخورم .ولی رها نذار اینجا بمونم تا مجبور نشم زنگ بزنم به بابام
یه لحظه چشمام گشاد شد گفتم " نه دیوونه شدی بابات رو که میشناسی بیچاره ات میکنه توی زندون موندن برات راحتتره تا بابات بفهمه با دختر توی خونه گرفتنت ؛ نگران نباش نمی ذارم اینجا بمونی هرکاری میکنم تا بیای بیرون
سربازه سرش رو نزدیک گوش یغما اورد" داداش بریم دارن میان ببینن اینجایی واسه من بد میشه "
بعد رو به من کرد و گفت : اگه میخوای دوست پسرت رو بیرون بیاری یا یه سند بیار یا یه کارمند که دو تا چک ضمانت بده اینجوری تا دادگاه بعدی میتونه ازاد بشه
با تعجب گفتم " واقعا یه کارمند باشه میشه آزادش کرد ؟
گفت : اره چون جرمش سنگین نیست
نزدیکتر شدم با صدایی که از بغض می لرزید رو به یغما گفتم : تنها نیستی من پشت همین در نشستم به زودی میارمت بیرون؛ از هیچی نترس
به محض اینکه یغما رفت با درموندگی روی زمین نشستم و زار زدم ...
نمیدونم چقدر گذشته بود بلند شدم حالا با دیدنش دلم آروم گرفته بود
رفتم شهر تا براش خرید کنم یکم خوراکی و یه دست لباس براش خریدم از روزی که گرفته بودنش تا امروز که دیدمش همون لباس تنش بود به کلی فراموش کرده بودم وسیله ای تو زندان نداره .بعد از خرید برگشتم خوابگاه شب شده بود حالم خوب نبود تب داشتم و سرمای شدید صبح تا مغز استخونام رفته بود بدن درد بدی داشتم .بی حال روی تخت افتاده بودم؛ چشمام بسته بود، عطر خوش یوحنا توی اتاق پیچید ؛پلکام سنگین بود از لای چشمهای نبمه بازم نگاه کرد زیر لب نالیدم " چه عجب یاد ما کردی بی معرفت ؟"
گفت " همیشه کنارت هستم حال بدت باعث میشه وجودم رو حس نکنی"
لبخند بی جونی زدم لبه تخت نشست : دستش را روی پیشونیم سُر داد" بیمار شدی ؟"
با صدای خفه ایی گفتم " اره حالم خوب نیست
کنارم دراز کشید...
 
 سرم را تو سینه اش فرو بردم و چشمام رو بستم .تو خونه اشون بودم تو اتاقی که متعلق به من و یوحنا بود تویرختخواب گرمی دراز کشیده بودم
یوحنا " اینجا راحت استراحت کن تا برگردم
چشمام رو بستم بدنم داغ بود توی تب میسوختم ؛ دستای نوازشگری روی موهام نشست ؛چشمام رو گشودم ؛پری سیمای خوشگلم بالای سرم نشسته بود زل زده بود بهم، چقدر بزرگ شده بود موهای خوش حالتش صورت زیباش رو قاب گرفته بود .ناخوادگاه پتو رو کنار زدم و گفتم : بیا بغلم زیبای من ...
بدون هیچ حرفی توی بغلم جا گرفت ، بوی یوحنارو میداد عطر تنش را با ولع بوییدم میخواستم تمام وجودم را از عطر تنش پر بشه .دستم را توی خرمن موهای بلندش فرو بردم ؛مادرانه نوازشش کردم ،
در اتاق باز شد یوحنا با دیدن من و پری سیما لبخند قشنگی زد .یه چیزی مثل سینی بزرگ دستش بود کنار رختخوابم گذاشت و رو به پری سیما گفت : بیمار شده ولی خیلی زود خوب میشه ...
پری سیما بلند شد و کمکم کرد منم نشستم حینی که از اتاق بیرون میرفت رو به یوحنا گفت :لطفا درمانش کن ...
یه نگاه به سینی جلوی روم انداختم و تنها چیزهایی که از کل مواد تو اون سینی می شناختم عسل و آب بود .یوحنا چهار زانو رو به رویم نشسته بود و با دقت مواد توی سینی را توی هاون میریخت و میکوبید .تموم که شد مواد کوبیده شده رو توی کاسه اب گرم ریخت و عسل رو بهش اضافه کرد کاسه رو سمتم گرفت و گفت "بخور بانو حالت رو خوب میکنه"
با تعجب گفتم " این چی هست ؟"
اسمامی عجیب غریبی گفت که تا حالا نشنیده بودم؛کاسه رو به لبام چسبوندم جرعه جرعه خوردم ؛انگار گرمی عسل؛ جان دوباره ای بهم بخشید
یوحنا که نگاهش بهم دوخته شده بود گفت " میفهمم شرایط خوبی نداری ولی به زودی تموم میشه"
سرم رو بالا گرفتم توی چشماش خیره شدم " چه جوری میخواد تموم بشه؟ کاری نمیتونم بکنم اخه من کسی رو تو این شهر نمیشناسم که بتونه کمکم کنه ؟
حینی که چند تا از اون گیاه هارو قاطی میکرد و میکوبید گفت:آدمی که سر راهت قرار میگیره، میتونه کمکت کنه ولی اول باید توانایی های تورو بشناسه بفهمه تو کی هستی و چه کارهایی میتونی انجام بدی .اون موقع کمکش کن تا اون هم کمکت کنه"
مات نگاش کردم و با تعجب گفتم " راجب کی حرف میزنی ؟یه نشونه بهم بده حداقل بفهمم کیه ؟
گفت " یه مرد هست وقتی باهاش اشنا شدی بهش اعتماد کن و از خودت بگو "
گیج شده بودم ولی میدونستم اگه بیشتر سوال کنم معذبش میکنم و اجازه توضیح بیشتر نداره
کاسه خالی دا توی سینی گذاشتم دوباره دراز کشیدم
یوحنا گفت "کمکت میکنم لباست رو دربیاری "
 

با تعجب گفتم : الان ؟اینجا؟
بلند خندید : باید این ضماد را روی سینه و دستات و پاهات بمالم...
کمکم کرد لباس حریر سفیدم را دربیارم دوباره دراز کشیدم ؛ضماد را روی دستام گذاشت؛مچ به پایین دستم را آروم ماساژ داد؛پایین پاهام رفت همینکارو با پاهام کرد بعد دست و پام رو با پارچه سفید بست. بعد شروع کرد آروم اروم قفسه سینه ام رو با همون ضماد ماساژ دادن بدنم گُر گرفته بود .مادامی که دستانش را روی بدن نوازش میداد اراده ام رو از دست میدادم ، میشد عشق رو از نوک انگشتهای مردانه اش که روی بدنم میلغزید احساس کرد .مست بودم از بوی تنش از آرامشی که کنارش داشتم .دستام رو پشت گردنش قلاب کردم و آروم صورتش رو نزدیک صورتم اوردم،از برق چشمانش و نگاه زیبایش عشق میبارید و بی درنگ اون نیز عشق و تمنای خواستن را از چشمانم میخوند.اروم لب جنباندم "عاشقتم " تپش قلبم رو مثل همیشه تندتر کرد .بوسه های ریزی روی لب و گونه ام گذاشت سرش رو تو گودی گردنم فرو برد گرمی نفسهاش پوستم را درید از خود بیخود شدم " بیماری به استراحت نیاز داری..."
اروم گفتم من فقط به تو نیاز دارم .تویی که میتونی حالم رو خوب کنی؛
سرش را لای موهام فرو برد و عمیق بو کشید : عطر موهات از خود بی خودم میکنه
با لذت ریز خندیدم دستش را توی دستم گرفتم آروم سمت لبم بردم و کف دستش را با قدردانی بوسیدم...
صبح توی خوابگاه چشم باز کردم هیچ اثری از مریضی و تب باقی نمونده بود سرحالتر از همیشه بودم .حاضر شدم و با اولین تاکسی خودم رو به زندان رسوندم...
 
 
دم در زندان نشسته بودم ، روز ملاقات بود چشمم به مردمی بود که برای ملاقات امده بودن .چیزهایی که برای یغما خریده بودم توی پلاستیک دسته دار روی نیمکت گذاشته بودم ،وقتی چشمم به سرباز پشت دریچه افتادم سریع بلند شدم خودم رو با قدمهایی تند بهش رسوندم دستپاچه مشمای لباس و خوراکی ها رو دستش دادم و ازش خواستم به یغما برسونه با اکراه قبول کرد گفت :اخر سر تو یه دردسر بزرگ برام درست میکنی
ملتمسانه گفتم "فقط اینارو دست یغما برسون قول میدم دیگه مزاحمت نشم ،
دوباره سمت نیمکت برگشتم ؛دستام رو توی جیب پالتوم فرو بردم ؛ساعت ملاقات تموم شده بود ؛
تو خودم بودم با نوک کفشم با برفای رو زمین بازی میکردم؛با صدای اشنایی سر به بالا جنباندم
با دیدن رضا سلام کردم و گفتم ببخشید اصلا متوجه حضورت نشدم
رضا بغل دستم روی نیمکت نشست و با دلخوری گفت" چرا جواب گوشیت رو نمیدی نگرانت شدم میدونستم اینجا میتونم پیدات کنم ...
تازه یادم افتاد صبح گوشیم رو از سایلنت در نیاوردم
رضا با شرمندگی گفت " راستش میخواستم بهت بگم شرمنده من نتونستم سند پیدا کنم از طرفی بابام هم راضی نشد که بیاد...‌
متعجب گفتم "بابات رو واسه چی راضی کنی؟
گفت "دیروز که بهم زنگ زدی گفتی با دوتا چک از یه کارمند میشه یغمارو ازاد کرد بهت نگفتم که امیدوار نشی ، بابای من کارمند فرهنگیه فکر کردم میتونم راضیش کنم که برای یغما چک بذاره ولی قبول نکرد خیلی رو چک و ضامن شدن حساسه پیره میترسه براش دردسر درست بشه، در هر صورت شرمنده ات شدم
گفتم نه بابا دشمنت شرمنده عیب نداره خودم یه راهی پیدا میکنم
با رضا مشغول صحبت بودیم ناخودآگاه حرفای شب قبل یوحنا توی سرم اکو شد : یه مرد که من نمی شناسمش و باید بهش کمک کنم تا اون هم به من کمک کنه
وسط حرف رضا پریدم : رضا میشه من خودم با بابات صحبت کنم ؟
رضا : رها باور کن بابای من اصلا از این اخلاقا نداره که بشه با حرف زدن نرمش کرد منکه پسرشم نتونستم "
گفتم "خب امتحانش که ضرر نداره "
قبول کرد شماره باباش رو گرفت من رو به عنوان، نامزد دوستش که زندانه؛معرفی کرد گوشی رو داد دستم .نیم ساعتی با باباش حرف زدم و هر راهی بلد بودم و امتحان کردم ولی حق با رضا بود اصلا راضی نمی شد نا امید شده بودم خواستم خداحافظی کنم که خودش پرسید : راستی چرا نامزدت رو گرفتن ؟
جرقه ای تو سرم خورد وقتش بود باید از خودم بهش میگفتم
من : تو خونمون چند تا کتاب دعانویسی و وسایل مربوط به کار من بود یه از خدا بی خبری فروختمون به خاطر اونا ریختن تو خونه ....
 
 
لحظه ای سکوت کرد ،یهو
لحن صداش عوض شد و گفت " کتاب دعانویسی ؟مگه کارت چیه که میگی کتابها مربوط به کارت بوده؟
انگار مردی که یوحنا ازش حرف میزد همین بود ؛نفس کشداری کشیدم و گفتم "من مدیوم هستم و چشم سومم بازه میتونم با دنیای ماورایی ارتباط داشته باشم و چون زیر نظر استاد بودم اجازه دعانویسی هم دارم
دستپاچه گفت " شما و رضا الان کجایید ؟"
گفتم" دم در زندان "
گفت "همونجا منتظر بمونید تا چند دقیه دیگه اونجام"
گوشی رو قطع کردم و نگاه پیروزمندانه ایی روی لبم نشست
رضا با تعجب گفت "راضیش کردی "
گفتم انگار اره راضی شده
خیلی طول نکشید که مرد میانسالی با صورت خندون بهمون نزدیک شد و بعد خوش و بش با رضا رو به من کرد : سلام من رستمی هستم بابای رضا...
بعد از احوالپرسی ازم خواست همه چیز راجب پرونده یغما رو براش توضیح بدم منم جریان شب دستگیری یغما و قسمتی از پرونده اش رو که اطلاع داشتم توضیح دادم و ادامه دادم ... _خلاصه الان میگن چون جرمش سنگین نیست با دوتا چک ضمانت تا دادگاه بعد میتونه ازاد بشه ..
آقای رستمی تیز نگام کرد "یعنی تو میگی که با دنیای ماورا در ارتباطی و دعانویسی هم میکنی ؟"
رضا پرید وسط و گفت "اره بابا من خودم قبلا چند تا از کاراش رو دیدم با ارواح ارتباط میگیره ؛ خیلی کارش درسته...
رو به من کرد و گفت " دخترم اگه من بهت کمک کنم نامزدت رو بیرون بیاری ؛ بعدش تو هم به من کمک میکنی؟
حرفای یوحنا مو به مو درست بود از خوشحالی بی اختیار اشکام رو گونه هام سر خورد : بله هر کاری که در توانم باشه براتون انجام میدم، قول میدم فقط به یغما کمک کنید اون تو نمونه...
با چهره ایی درهم گفت "چند ساله یه مشکلی دارم که فقط به دست آدمی مثل تو که بتونه با ماورا در ارتباط باشه حل میشه .نگران نباش من نامزدت رو ازاد میکنم توام اگه تونستی کمکم کن اگر هم نشد فدای سرت توام جای دخترم،
خوشحال بودم و با هر زبونی که بلد بودم و میتونستم از اقای رستمی تشکر کردم،
دو روز کامل با کلی رفت و امد و پارتی و اشناهای آقای رستمی بلاخره کارای ازادی یغما انجام شد و چون ساعت اداری تموم شده بود ازادی یغما به صبح فردا ؛موکول شد
صبح زود بیدار شدم بدنم خسته و کرخ بود ؛ جلوی اینه ایستادم ؛ پوستم زرد و بی روح بود؛بعد چند هفته ؛روی صورتم کرم مالیدم؛با رژ روی لبم راه رفتم ؛ با عحله خودم رو به زندان رسوندم .حدود نیم ساعت بعد آقای رستمی و رضا هم رسیدن ؛بی قرار بودم هیجانزده چشم به در دوخته بودم در زندان باز شد یغما نحیفتر از اخرین باری که دیده بودمش تو در ظاهر شد دستام رو باز کردم با شوق سمتش پرواز کردم
 
 
یغما سمت اقای رستمی اومد و ازش تشکر کرد ،رستمی با ذوقی که از مردی با اون سن و سال بعید بود رو بهم کرد و گفت : خب رها خانوم الوعده وفا..
منظورش رو خوب فهمیدم ولی از طرفی دلشوره داشتم که نکنه نتونم لطفش رو جبران کنم سرم رو تکون دادم و گفتم "چشم من در خدمتم در قبال لطفی که شما کردید حاضرم هرجور که در توانمه کمکتون کنم "
رستمی سمت ماشینش راه افتاد "بیاین سوار شین امروز نهار خونه ما دعوتید بهتره وسط خیابون راجبعش صحبت نکنیم "
یغما با تعجب نگام کرد چشمام را رو هم فشردم ؛تا از نگرانیش کم کنم ...
خونه رستمی که رسیدیم خونه ویلایی با صفایی بود .مادر رضا و دوتا خواهراش بیشتر از انتظار خیلی گرم ازمون استقبال کردن و از حرفاشون متوجه شدم رستمی چیزی راجب ما ؛ بهشون نگفته و مادر رضا فکر میکرد یغما پسر دوست آقای رستمیه و ما تازه عروس و دومادیم یه جورایی خیال میکرد شوهرش مارو برای پاگشا دعوت کرده
قبل از نهار به پیشنهاد رستمی ؛رضا و یغما رفتن خونمون و وسایل خونه رو جمع کردن و خونه رو تحویل صاحبخونه دادن و اومدن .وسایل توی انباری خونه رستمی گذاشتیم تا تو اولین فرصت ببریم تهران ؛چون نه من نه یغما؛ اجازه موندن تو اون شهرو نداشتیم و من فقط اجازه داشتم برای امتحانای ترم اخر برگردم .
وقتی وسایل جا به جا کردیم با یغما یه گوشه از هال نشسته بودیم بقیه هر کدوم مشغول یه کاری بودن .یغما سرش رو نزدیک گوشم آورد : ره وقتی رفتم با صاحبخونه تسویه حساب کنم یه چیزای عجیبی میگفت
با ابروهای تو هم گره خورده گفتم : مثلا چی ؟ "خوب بعد اینکه مارو گرفتن یه جورایی خونه رو پلمب کرده بودن تا یکی دو روز پیش صاحبخونه انقدر افتاده دنبال کاراش تا تونسته بازش کنه .میگفت از وقتی شمارو گرفتن اینقدر صداهای عجیب و غریب از خونه میاد (صاحبخونه یه پسر جوون بود با مادرش ؛ دیوار به دیوار خونه ما زندگی میکردن )
من : وا خونه خالی چه صدایی میداده؟
یغما : چه میدونم میگفت همش صدای گریه و جیغ میاد انگار گریه چندتا مرد باهم و یه شبم یه صدای وحشتناک شکستن شیشه اومده پسره نردبون گذاشته از بالای دیوار تو خونه رو نگاه کرده دیده هیچی نیست فقط از شیشه در دیده چندتا سایه تو خونه میچرخیدن ترسیده اومده پایین .
حرفی نداشتم بزنم فقط با تعجب چشم دوخته بودم به یغما ...
 

کارای آقای رستمی واقعا برام عجیب بود سفره بزرگ و مفصلی به بهونه پاگشا برامون پهن کردن و مهوش خانوم مادر رضا سر سفره نهار یه جعبه کادو کوچولو رو جلوم گذاشت و گفت : اینم کادوی عروسیتون ..
نگاه متعجبم سمت آقای رستمی چرخید سرش رو تکون داد و گفت رها خانوم کادوتون رو باز کنید امیدوارم باب میلتون باشه ...
؛رضا سرش پایین بود و ریز ریز میخندید ،
هیچ وقت توی عمرم اونقدر خجالت نکشیده بودم جعبه رو باز کردم یه دستبند طلای ظریف و خوشگل تو جعبه بود ؛از اقای رستمی مهوش خانوم تشکر کردم
بعد از نهار رضا با صدایی اروم در گوش یغما گفت : بابام واستون نقشه داره،قراره حسابی رهارو خسته کنه ، پاشید بریم تو اتاق من یکم استراحت کنید.. خستگی یغما از چشمهای وا رفته اش مسخص بود مشخص بود ...وقتی پام رو تو اتاق رضا گذاشتم
یکی از مرموزترین جاهایی بود که تو کل زندگیم دیده بودم .دیزاین عجیب دقیقا مثل شخصیت خود رضا با وسایل عجیب و غریب.همینطور که نگاهم ر دور اتاقش میچرخید چشمم خورد به کُنده درخت که گوشه ای خونه جا خوش کرده بود ، حس فوق العاده عجیبی بهم میداد بعد از چند دقیقه دیگه نتونستم تحمل کنم و رو به رضا گفتم : این کنده درخته یه کنده معمولی نیست درسته؟هروقت چشمم بهش میوفته احساس میکنم لباس عروس تنشه ...

رضا ،از تعجب چشماش داشت پاره میشد : از کجا فهمیدی ؟
گفتم خب یه همچین حسی ازش گرفتم
چشماش رو ریز کرد " چه حسی؟"
گفتم" خب این جنه یه جن زن؛ نه یه کنده معمولی ...
رضا با صدای بلند خندید و گفت " این همدم منه نه کنده درخت ؛درست ‌گفتی این زنمه...
دیگه حرف رو ادامه نداد و نخواستم بیشتر از این کنجکاوی کنم ...
رضا به کوله ای یغما اشاره کرد و گفت "اون ماره که تو مایع الکل گذاشتی رو میشه ببینم ؟
یغما کوله رو از گوشه اتاق برداشت رخش رو دست رضا داد
رضا رو به من کرد و گفت :میدونم روش حساسی ولی اجازه میدی یکم از الکلش بخورم ؟
حالا نوبت من بود که از تعجب چشمام گشاد شد "از الکلی که مار توشه؟"
رضا : اره بهم قدرت میده این یه الکل معمولی نیست و رخش یه مار معمولی نیست ...
از وقتی رضارو دیده بودم حس میکردم عجیبه ولی دیگه مطمن شده بودم یواش یواش داشتم حس میکردم نکنه واقعا با دیوها ارتباط داره و اینکه میگه من دیو هستم واقعیت داشته باشه.
رضا یکم از الکل توی شیشه خورد ؛کمی هم از آب الکل رو توی شیشه ریخت و روی لباسش پاشید...
 

همچنان تو اتاق رضا بودیم که اقای رستمی با سینی چایی داخل اومد.مشخص بود حرفای زیادی رو دلش سنگینی میکنه ،گشاده رو بود همیشه لبخند کمرنگی روی صورتش بود ولی آمیخته با غمی پنهون که توی چشماش خودش رو نشون میداد ؛
دستم را سمت سینی دراز کردم استکان چایی رو برداشتم خیره تو چشماش گفتم " من اماده ام برای جبران لطفی که به ما کردید "
غم توی چهره اش عمیقتر شد وانگار که تو گذشته و خاطراتش غرق شده بود و شروع کرد به تعریف کردن دردی که سالیان طولانی رو دلش مونده بود
،به پشتی تکیه داد و به نقطه ایی نامعلوم خیره شد :حدود سی سال پیش بود جوون بودم تازه ازدواج کرده بودم با زنی که از خوشگلی تو کل شهر زبانزد بود .زن اولم بود قبل مادر رضا .جوون بودم و بی عقل با چندتا نارفیق بُر خوردم .به اسم تفریح و خوش گذرونی شروع به مصرف مواد کردیم چند ماه نگذشته بود به خودم اومدم و دیدم به قدری اعتیادم سنگین شده که اگه ده دقیقه مواد دیر بهم میرسید از خماری مثل مار به خودم میپیچیدم .تو همون حین قمار بازی میکردم یه چند دفعه ای بردم و پول مفتش زیر دندونم مزه کرد ولی از یه جایی به بعد ورق برگشت تمام زندگیم رو به باد دادم .بعد از اینکه کل پولام رو توی قمار باختم از وسایل کوچیک خونه میفروختم پول مواد و قمارو جور میکردم به جایی رسید دیگه هیچی تو خونه نداشتیم .
اینجای زندگیش که رسید بی اختیار اشکاش روی گونه های مردونه اش راه گرفت و غلتید؛ با صدای بغض الودی گفت رفتم پیش بابای خدا بیامورزم هرچی ازش کمک خواستم گفت من یه قرون پول بهت نمیدم که دود کنی بره هوا؛ بعدش از خونه بیرونم کرد و گفت هروقت ادم شدی برگرد.همون شب تو نعشگی واسه رفیقم تعریف کردم بابام باهام چیکار کرده ؛زیر پام نشست و گفت یه وصیت نامه جعلی بنویس ازش بخواه امضا کنه .فردای همان روز یه وصیت نامه جعل کردم و تنها دارایی بابام که خونش بود به نام خودم زدم دوباره رفتم پیشش مجبورش کردم امضا کنه وقتی قبول نکرد پیرمرد بدبخت رو اونقدر کتک زدم که به حال مرگ افتاد از ترس جونش وصیت نامه رو امضا کرد.چون میخواستم خونه رو بفروشم بابام رو با همون حال خرابش سوار ماشین کردم و بردم سالمندان .
به اینجا که رسید دستاش را روی صورتش گذاشت و با صدای بلند زجه زد "به هفته نرسید از سالمندان زنگ زدن بابام سکته قلبی کرده و پیرمرد بدبخت قلبش تحمل کارای منو نیاورده و یه هفته هم تو سالمندان دووم نیاورد و مرد .با مرگ بابام با همون وصیت نامه خونه پدریم مال من شد و حق تک خواهرم رو بالا کشیدم دود و قمار کردم و همونم بعد چند ماه به باد دادم...
 

.دوباره پای میز قمار نشستم و دوباره باختم ولی اندفعه فرق میکرد چیزی واسه فروختن نداشتم منه بی ناموس منه بی همه چیز این بار .. لحظه ایی مکث کرد چندباری محکم به پیشونیش کوبید و زار زد " زنم رو توی قمار فروختم .زنم رو با کتک و تهدید زیر سه تا حیوونتر از خودم انداختم .فرداش که نعشه برگشتم خونه و زن نیمه جونم رو غرق خون لخت کف خونه پیدا کردم تازه یادم اومد که تو خماری چه گوهی خورده بودم دیگه هیچ راه برگشتی نبود .زنم رو بردم بیمارستان خانواده اش که خبردار شدن ازم شکایت کردن و انداختنم زندان ؛ زنم غیابی طلاق گرفت. مدتی که اونجا بودم هم مواد رو برای همیشه ترک کردم هم قمارو کنار گذاشتم وقتی پاک اومدم بیرون رفتم دنبال زنم که فهمیدم به خاطر بی آبرویی من از از این شهر رفتن.بعد چند سال که دنبالش گشتم بلاخره فهمیدم از ایران رفته به واسطه فامیلای مشترکمون شماره اش رو پیدا کردم و تونستم با هر بدبختی بود ازش حلالیت بگیرم ...
هاج و واج از چیزایی که شنیده بودم زل زده بودم به رستمی اصلا نمیتونستم باور کنم همچین ادم مظلومی که الان جلوم نشسته یه روزی همچین کارایی کرده باسه صورت یغما و رضا هم نشوندهنده حال بدشون بود مخصوصا رضا که هیچ حرفی نمیزد مات به باباش خیره شده بود .
با تردید پرسیدم : خب چه کمکی از من برمیاد؟
حینی که نگاهش رو که به گلای فرش دوخته بود گفت : زنم که نمیدونم دلی یا زبونی بلاخره گفت حلالت کردم بقیه تاوانشم اون دنیا پس میدم . نگاهش رو از فرش گرفت و ملتمسانه توی چشمام خیره شد "کمکم کن از بابام حلالیت بگیرم "
گفتم "خب من این کارو انجام میدم ولی به این فکر کردید که اگه باباتون حلالتون نکنه چه حالی میشید؟
گفت نا امیدم نکن بعد سی سال تحمل عذاب وجدان تنها امیدم به خودته تو روحش رو احضار کن من هرطوری شده ازش حلالیت میگیرم "
قبول کردم ....
غروب بود رستمی زنو و دختراش رو به بیرون خونه فرستاد؛دست به کار شدم نمیدونستم کار درستی میکنم یا نه!! ولی یاد حرف حاجی افتادم که اگه خود روح نخواد و راحت نباشه هیچ وقت نمیاد .تصمیم گرفتم به قولی که به رستمی داده بودم عمل کنم و قبلش بهش توضیح دادم که اگه روح پدرش نخواد نمیاد و اونم قبول کرد .
کارای قبل احضار انجام دادم، محیط اماده احضار بود چهار نفری دور صفحه نشسته بودیم و با احترام از روح خواستم به ما ملحق بشه . نگرانی توی چشمهای رستمی به وضوح دیده میشد ؛نگاه مضطربش بین منو صفحه ای حضار در رفت و امد بود ...
 

 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : anasta
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 4.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 4.0   از  5 (1 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

اولین حرف کلمه meqhx چیست?