رمان آناستا قسمت بیست و هشت - اینفو
طالع بینی

رمان آناستا قسمت بیست و هشت

حاجی برام عزیزترین بود و خداحافظی باهاش اندازه مرگ سنگین و سخت بود .با همون حال خرابم از حاج خانوم عزیزم هم خداحافظی کردم سه تایی به حال من زار میزدیم .

 
ساعت دو بامداد سمت فرودگاه حرکت کردیم تمام طول مسیر با چشم گریون به خیابونها زل زده بودم و تو ذهنم هک میکردم کوچه پس کوچه های شهر دود گرفته ام رو .
تنها ترسمون این بود تو فرودگاه شناسایی بشم .تو بغل مامان و بابا و تنها برادرم زار زدم دیگه جونی تو وجودم نمونده بود و به زور رو پا بند بودم .بابام صورتم رو بوسه بارون کرد و گفت : نگران نباش بابا فقط چند ماهه اوضاع ارومتر بشه برمیگردی فکر کن داری میری مسافرت چند ماهه ...ولی مگه دل نا ارومم با این دلداریها آروم میگرفت .
ازشون جدا شدم ولی قلبم رو پیششون جا گذاشتم ...
تو فرودگاه مشکلی پیش نیومد و خاک وطنم زادگاهم رو به مقصد اندونزی ترک کردم ...
شب بود که به جاکارتا پایتخت اندونزی رسیدم. هوای اونجا هم مثل دل من بارونی بود .از فرودگاه تاکسی گرفتم مستقیم رفتم هتلی که بابا از ایران برام رزرو کرده بود.به محض اینکه پام رو توی اتاق گذاشتم حس غم غربت تمام وجودم رو گرفت تکیه به در ساعتها نشستم به حال خودم اشک ریختم . دو سه روز اول از هتل بیرون نیومدم گیج بودم ،هیچ انگیزه و هدفی برای آینده ام نداشتم .تو اتاق دور خودم میچرخیدم و دائم این سوال تو ذهنم وول می خورد : چی شد که الان اینجام ؟
بعد از دو سه روز سعی کردم خودم رو با شرایط وقف بدم یعنی مجبور بودم چاره ای جز ادامه زندگی و ساختن آینده ام نداشتم .روزا از هتل بیرون میزدم تو شهر میچرخیدم مغازه ها و ادمهارو تماشا میکردم شب ها هم با یوحنا صبح میکردم .
تقریبا یک هفته ای از بودنم تو اندونزی گذشته بود حال روحیم بهتر شده بود و یکم با خیابون های اطراف هتل آشنا شده بودم .بعدازظهر با پاکتهای خریدی که تو دستم سمت هتل میرفتم که نزدیکای هتل گوشیم زنگ خورد با لبخند جواب تماس بابام دادم .مشغول صحبت بودم که رسیدم هتل ، همینطور که کنار آسانسور منتظر بودم صحبتهام با بابام تموم شد گوشی قطع کردم
خانم و آقای جوونی که مثل من منتظر آسانسور بودن همراهم سوار شدن .خانوم با لبخند رو به من : سلام شما هم ایرانی هستید ؟ ببخشید ناخواسته صحبتهاتون شنیدم
انگار دنیارو بهم داده بودن دیدن یه هم زبون تو غربت گاهی میتونه بهترین اتفاق زندگی یه انسان باشه .سلام گرمی کردم
خانوم ادامه داد : من زهره هستم اینم همسرم سهراب...
دستم رو به نشونه ادب جلو بردم "خیلی خوشحال شدم از آشنایی تون منم رها هستم
زهره ادامه داد ..شما میرین استرالیا؟
گفتم: نه چطور مگه ؟
گفت :اخه همه ایرانیایی که اینجا میبینی اومدن اندونزی، که بتونن برن استرالیا !!!
متوجه حرفای زهره نمیشدم ؛ وقتی به طبقه مورد نظر رسیدم؛ حینی که خداحافظی میکردم زهره گفت : ما دو طبقه بالاتر از شماییم .منم اینجا تنهام اگه دوست داشتی شماره اتاقتو بگو بیام پیشت ..
از اعتماد کردن به آدمها میترسیدم ولی بودن یه هم زبون تو این شرایط برام با ارزش بود شماره اتاقمو گفتم و راه افتادم ؛
تو اتاقم ناهار میخوردم که چن تقه به در زده شد بلند شدم درو باز کردم با دیدن زهره گل از گلم شکفت با اولین تعارف؛ اومد تو اتاق .
هیجانزده گفت "وای نمیدونی چقدر خوشحال شدم یه دختر هم سن و سال خودم ایرانی تو هتل دیدم داشتم از تنهایی دق میکردم،
تعارفش کردم بشینه ؛
گفتم منم خوشحال شدم خیلی تنها بودم
چند ساعتی با زهره صحبت کردیم برام تعریف کرد با سهراب اومدن اندونزی که از راه قاچاق و با کشتی به استرالیا برن....بعد رفتن زهره؛ فکر رفتن به استرالیا مثل خوره ذهنم رو میخورد .شماره بابام رو گرفتم و با هیجان همه چی رو براش تعریف کردم آخر صحبتهام گفتم : بابا من تصمیم رو گرفتم دیگه نمیخوام به ایران برگردم؛ میخوام با رابط زهره اینا صحبت کنم به استرالیا برم .؛صدای عصبی بابام تو گوشی پیچید "نه رها اجازه نداری بری بر میگردی ایران ...فکر کردی راحته اگه بلایی سرت بیاد چی! بعدش تک و تنها کجا میخوای بری !!
تا چند روز بابام مخالفت میکرد و میگفت راه دریا و قاچاق خطرناکه و اجازه نمیدم بری .با هر ترفندی که میتونستم بابا و مامان رو راضی کردم .
با زهره و سهراب که حالا دوستای خوبی برام بودن صحبت کردم و قرار شد منو به رابطشون معرفی کنن .چند روز بعد اومد دنبالم و گفت : رها بدو بیا اتاق ما ؛آدم پرون اومده میخواد باهات صحبت کنه ...
با عجله لباس پوشیدم و پشت سر زهره راه افتادم .یه آقای جا افتاده رو تخت نشسته بود که خودشو سعید معرفی کرد راجب شرایط و پول صحبتهامون رو کردیم.
چند روز بعد سعید زنگ زد و گفت آماده باشید شب یه ماشین میاد دنبالتون...شب با ماشین راهی یکی از شهرهای ساحلی اندونزی شدیم، ساعت حدودای ده شب بود ؛یه ماشین ون اومد دنبالمون .ون پر بود از ایرانیهای که قاچاقی به استرالیا میرفتن .چند ساعت تو راه بودیم تا رسیدیم به بوگور یکی از شهرهای اندونزی .ماشین تو یه محوطه مثل شهرک توقف کرد .حیاط بزرگی که دور تا دورش خونه های ویلایی بود 
 
.با تردید از ون پیاده شدم با تعجب چشم دوختم به آدمهایی که نمیشناختمشون .سمت سعید رفتم و گفتم : با اینهمه آدم که نمی شناسیم قراره تو یه خونه زندگی کنیم !!؟
سعید خندید و گفت : خانوم کوچولو هنوز متوجه نشدی داریم چیکار میکنیم ؟قاچاق آدم داریم میکنیم؟ نکنه توقع داری اینهمه آدمو ببرم هتل پنج ستاره که فرداش پلیس بریزه همتون رو بگیره ؟؟؟
با حرص گفتم "نه هتل پنج ستاره نبر ولی میتونی یه خونه مستقل بهمون بدی
سعید کلافه گفت : اینهمه آدم به هر کدوم یه خونه مستقل بدم چی تهش ؛واسه خودم میمونه؟بعدشم باید همتون یه جا باشید که وقت حرکت همه باهم از همینجا حرکت کنید که معطل نشیم .حالا چند روز با این شرایط کنار بیا مادمازل...
از لحن بد سعید جا خوردم خواستم بهش بتوپم که زهره دستم رو گرفت سهراب سرش رو نزدیک گوشم اورد و گفت : با اینا کل کل نکن اینا دین و ایمون ندارن لج میکنن پولتو میخورن و اینجا جات میذارن .عیب نداره چند روز تحمل میکنیم من مثل برادرت مراقبتم
سرم رو تکون دادم زیر لب گفتم باشه ...
خونه سه خوابه بود با بقیه آشنا شدیم آدمهای خوب و درد کشیده ای به نظر میومدن .چشم دوخته بودم به خانواده هایی که با بچه های کوچیک به امید زندگی بهتر و رفاه قدم تو این راه پر خطر گذاشته بودن .
من و زهره و چندتا از دخترهای جوون تو یه اتاق جا گرفتیم ،خانم هایی که بچه کوچیک داشتن تو یه اتاق دیگه ،خانم های سن بالاتر تو یه اتاق دیگه و مردها تو هال ، رختخواب پهن کردن و خوابیدیم .
چند روزی گذشته بود تقریبا همه با هم آشنا شده بودیم با چند تا از دخترها که جوون تر بودن گرم گرفته بودم .همگی سعی میکردیم با هم کنار بیایم .با زهره صمیمی شده بودم و سهراب خیلی مواظبمون بود ....
تو اون ویلا همگی باهم زندگی میکردیم شرایط راحتی نبود ولی چون راهی بود که خودم انتخاب کرده بودم باید پای تمام سختیهاش میموندم.
.حیاط با صفایی داشت پر از درختهای نارگیل و موز و میوه های مخصوص خود اندونزی .پشت حصارهای حیاط تا چشم کار میکرد زمین و مرتع بود پر از گیاهان خودرو و با رنگ سبز چشم نواز؛
تقریبا ده روزی گذشته بود که یه روز صبح سعید اومد از همه خواست توی هال جمع بشیم تا باهامون صحبت کنه .دور تا دور هال همه نشسته بودیم و چشم دوخته بودیم به سعید .تو جاش تکونی خورد و گفت
خب امروز اومدم اینجا که خبر خوبی بهتون بدم .همه چیز آماده است و سه روز دیگه حرکت میکنیم باید آماده باشید چون راه سخت و پر خطری پیش روتونه....
 

استرس تمام وجودم رو گرفته بود از حالت صورت و چشمهای دیگران میشد فهمید حال اونا هم بهتر از من نیست .
سعید تمام شرایط رو توضیح داد از ساعت حرکت ون ها تا ساعت حرکت به اصطلاح کشتی که بهتر بگم لنج درب و داغون که واسه بازار گرمی اسمش رو کشتی گذاشته بودن ،راجب مواد غذایی محدودی که تو اون چند روز که روی دریا بودیم و جلیقه نجات که باید تهیه میکردیم صحبت کرد و رفت
همون شب همه از استرس بی خواب شده بودن .خانواده هایی که بچه کوچیک داشتن یا سن بالا بودن تو اتاقهاشون مشغول بستن ساک و خوابوندن بچه هاشون بودن .
دوش گرفته بودم و تو اتاق موهام رو خشک میکردم زهره با تقه ای که به در زد و اومد تو اتاق و گفت : عافیت باشه اگه حالش رو داری بیا بریم تو حیاط همه جوونها تو آلاچیق نشستن قلیون میکشن ورق بازی میکنن .هیچ کس از استرس خواب نداره امشب ...
قبول کردم و با زهره همراه شدم پیش بقیه رفتیم.ده دوازده تا جوون بودیم که باهم اخت گرفته بودیم و جمع دوستانه ای داشتیم کنار هم بهمون خوش میگذشت. همه دور تا دور آلاچیق نشسته بودیم بگو بخند میکردیم که با صدای خش خش عجیبی که از مرتع پشت حیاط اومد همه از جا پریدیم و همین صدای خش خش شروعی بود برای باز شدن صحبت درباره ماورا و جن و ارواح... هرکس خاطره ای شنیده بود یا تجربه ای داشت برای بقیه تعریف میکرد و من تو سکوت با لبخند فقط گوش میکردم .صحبتها ادامه پیدا کرد و به احضار ارواح رسید و چندتا از پسرهای جمع به کلی منکر این ارتباط شدن و میگفتن دروغه هرچقدر اونها بیشتر اصرار میکردن که دروغه یه حسی مثل خوره درون من میخورد که بهشون ثابت کنم دروغ نیست یه حس عجیب که کنترلی روش نداشتم .منی که تا اون لحظه تو سکوت فقط به حرفاشون گوش میکردم ناخواسته گفتم : من احضار ارواح میکنم هرکس قبول نداره و منکر میشه میتونم بهش ثابت کنم
چندتا از پسرا که منکر میشدن شروع کردن به خندیدن و من بیشتر جریحتر شدم با لبخند کجی که رو لبم بود گفتم : من این کارو میکنم و بهتون ثابت میکنم این ارتباط وجود داره فقط مطمنید نمی ترسید؟
همین کل کل باعث شد من تو همون آلاچیق دست به کار بشم وسایل مورد نیاز فراهم کردیم همگی دور صفحه احضار نشسته بودیم و کارم رو شروع کردم و قرار بر این شد روح پدر یکی از همون پسرها که منکر میشد و اسمش رضا بود احضار کنیم .چند دقیقه گذشته بود که با صدای ناله مردی سرم رو بلند کردم همون حین نعلبکی زیر دستم لغزید..‌.
 
با صدای ناله مردی سرم رو بلند کردم همون حین نعلبکی زیر دستم شروع به تکون خوردن کرد .چشم دوخته بودم به روح مرد جوونی که لکه خون روی صورت کبودش چکیده بود و بالای سرمون ایستاده بود باناله التماسم میکرد کمکش کنم .هر جمله ای که بهم میگفت نلعبکی روی اون حروف تکون میخورد بچه ها میتونستن بخونن .
رضا رو به من با صدایی که میلرزید گفت : تورو خدا جون هرکی دوست داری راستش رو بگو واقعا روح بابامه ؟
چشم از روحی که رو به روم ایستاده بود برنمیداشتم سرم رو به نشونه نه تکون دادم و گفتم نه این روح پدرت نیست.شروع کردم به خداحافظی کردن با اون روح و ازش خواستم اون محفل رو ترک کنه .دوباره چند دقیقه بعد شروع کردم به احضار روح پدر رضا با تعجب دوباره همون روح بالای سرمون احضار شد و دوباره شروع کرد به التماس .چندین بار تکرار کردم و هربار دوباره همون روح احضار میشد دیگه مطمن شدم باید کمکش کنم و به قولی که به حاجی داده بودم عمل کنم .شروع کردم به سوال کردن : اسمت چیه ؟
صداش تو گوشم می پیچید و نعلبکی روی صفحه میچرخید : فواد
گفتم "چه کمکی از من میخوای ؟ "
فواد : چند ماهه منو کشتن تو همین زمین پشتی دفنم کردن،به زنم خبر بده چند ماهه منتظرمه بگو بیاد منو از اینجا ببره ...
با چرخیدن نعلبکی روی این حروف همه با ترس برگشتن به مرتع نگاه کردن و چندتا از دخترها از ترس شروع کردن به عکس العمل نشون دادن و شلوغ کردن .با صدای نسبتا بلند داد زدم : ساکت شید الان همه میفهمن داریم اینجا چیکار میکنیم
ادامه دادم: زن تورو که نمی شناسم چطوری میتونم کمکت کنم ؟
فواد : اسم زنم مریمه ... تو بیمارستان ابوذر اهواز کار میکنه پرستاره ...
گفتم: یعنی اگر زنگ بزنم بیمارستان میتونم پیداش کنم
فواد : آره التماست میکنم کمکم کن به زنم بگو بیاد منو با خودش ببره تا بتونم به آرامش برسم
گفتم : باشه همین الان زنگ میزنم سعی میکنم زنت رو پیدا کنم
فواد شروع کرد به حرف زدن و نعلبکی میچرخید : سه روز دیگه از اینجا میرید ولی سه نفرتون نمیرید
با ابروهای تو هم گره خورده به بقیه نگاه کردم همه با تعجب به هم نگاه میکردن زیر گوش هم زمزمه میکردن : یعنی چی این حرف ؟ دروغ میگه بابا هممون سرکار گذاشته .یعنی چی که سه نفر نمیرن ؟مسخره کرده هممون رو ؛خودش داره نعلبکی تکون میده ...
نگاهم رو ازشون گرفتم رو به فواد گفتم : الان به زنت زنگ میزنم منتظر بمون
فواد : به زنم بگو باراخاس مطمن میشه راست میگی همه به باراخاس منو میشناسن
سرم رو تکون دادم دستم رو از روی صفحه احضار برداشتم .گوشیم رو از جیبم درآوردم و به ۱۱۸ ایران...
 
زنگ زدم
 
.از نگاههای دیگران مشخص بود حرفام رو کارام رو باور نداشتن ولی برام مهم نبود باید به فواد کمک میکردم .شماره بیمارستان رو گرفتم وقتی جواب دادن چون از کارم مطمن بودم رو اسپیکر گذاشتم تا همه بشنون : سلام میخواستم سوال کنم شما اونجا کارمندی به نام مریم ... دارید ؟
پشت خط جواب داد : چند لحظه صبر کنید بعد از چند دقیقه کوتاه گفت بله خانوم مریم .... پرستار این بیمارستان هستن
به وضوح میدیدم رنگ صورت همه پرید باز شروع کردن به پچ پچ کردن
ادامه دادم : میتونم باهاشون صحبت کنم
_ بله الان شیفت هستن اجازه بدید
چند دقیقه ای دوباره منتظر موندیم که صدای خانومی تو گوشی پیچید : بله بفرمائید؟
سلام کردم و ادامه دادم : مریم خانوم شما همسر فواد هستید
مریم : چطور مگه ؟ شما کی هستید ؟
گفتم : لطفا اول شما بهم بگید همسر ایشون هستید یا نه !! تا بتونم بهتون کمک کنم .شما همسر فواد یا بهتر بگم باراخاس هستید ؟
مریم صداش رو برد بالاتر : بله خانوم من همسرشم میگم تو کی هستی ؟
گیج بودم نمیدونستم چطور باید بهش توضیح بدم
گفتم "فکر کنید یه دوست .مریم خانوم خبر خوبی براتون ندارم ولی باید بهتون بگم آقا فواد چند ماهی هست تو اندونزی کشته شدن آدرس کامل زمین مرتع رو گفتم و ادامه دادم اینجا دفن شدن لطفا هر طوری که میتونید یه راهی پیدا کنید بیاین جنازه ایشون رو ببرید

چون میدونستم بیشتر از این نمیتونم توضیح بدم حتی اگه توضیح میدادم مریم حرفام رو باور نمیکرد زود خداحافظی کردم و گوشی رو قطع کردم .
فواد با لبخند بالا سرمون ایستاده بود منم متقابلا لبخندی زدم و ازش خواستم اونجارو ترک کنه و باهاش خداحافظی کردم تو ثانیه ای محو شد .
نگاه به بقیه کردم هرکس یه چیزی میگفت رضا گفت : بابا ایول دمت گرم چیکار کردی .ما فکر کردیم هممون رو سرکار گذاشتی ولی خدایی شیر زنی هستی و خبر نداشتیم
همه راجبع اون سه نفر که فواد گفته بود حرف میزدن و سر اخر به این نتیجه رسیدن حالا اون یه چیزی گفته جدی نگیرید .برگشتیم تو اتاقهامون خوابیدیم ....
 
 
بعد احضار فواد و صحبت با مریم مثل همیشه که ارتباط میگرفتم سردرد عجیبی داشتم .مسکن خوردم سرم رو بستم و روی تخت دراز کشیدم .خوابم نمیبرد همه خواب بودن اونقدر از این دنده به اون دنده شدم تا بلاخره خوابم برد .
خواب دیدم تو یه فضای باز سفید هستم هیچ رنگی و هیچ کس و هیچ چیزی نبود فقط سفیدی مطلق ....
نمیدونم چه مدت تو همون فضای سفید ثابت ایستاده بودم و حرکت نمیکردم که ناگهان طنین صدای فوق العاده زیبای زنونه ای اسمم رو صدا زد. سر چرخوندم و دنبال صدا بودم انگار صدا از جای خاصی نبود همه جا پیچیده بود؛یه بند اسمم رو صدا میکرد
با ترس گفتم تو کی هستی ؟من کجام !!؟
گفت : چشمات رو باز کن و به جسمت نگاه کن ...
اون لحظه از خواب پریدم ؛ میون رویا و واقعیت گیج شده بودم؛چشمام رو باز کردم نیم خیز شدم سرم رو به بالا چرخوندم
چشمامو باز کردم به جسمم چشم دوختم از چیزی که میدیدم شوکه شده بودم تمام بدنم به طرز عجیبی کرخت شده بود
نورهای باریک سبز مثل نوارهای نازک از دود سبز رنگ از زیر سینه ام تا نوک انگشتای پام با یه حالت خاص شکل میگرفتن و بالا میرفتن .چشمام از تعجب گرد شده بود مثل این بود روی جسمم تعداد زیادی شمعهای خیلی کوچیک گذاشته بودن نور و دود سبز رنگ می سوخت بالا میرفت ولی حالت سوختنشون خاص و عجیب بود.
همینطور که چشمم به نورهای سبز بود تو یه حالت خلسه از آرامش بی انتها فرو رفتم بدون کوچکترین حرکت اضافه سرم رو روی بالشت گذاشتم و خوابم برد...
دو روز بعد اون اتفاق سعید اومد تا بهمون بگه فردا ساعت یازده شب ون میاد دنبالمون حرکت میکنیم و تذکرهای اخر بده وقتی صحبتهاش تموم شد از خونه بیرون زد دنبالش راه افتادم فکر و خیال فواد راحتم نمیذاشت میتونستم حس کنم مریم حرفام رو جدی نگرفته .تو حیاط از سعید خواستم چند دقیقه باهم صحبت کنیم.
در حالیکه با سوئیچ توی دستش میچرخوند گفت "خب چی میخواستی بگی؟
_اتفاقی که افتاده بود براش تعریف کردم به وضوح رنگ صورتش تغییر کرد و با تعجب بهم خیره شده بود گفتم : شما فواد رو می شناسید ؟
با هیجان گفت : آره میشناسم همه صداش میکردن باراخاس
یه لحظه بدنم یخ زد و تمام بدنم پوست مرغی شد ...
سعید ادامه داد : اونم مثل من آدم پرون بود از جنوب مسافر میاورد چند ماه پیش سر پول چندتا لنج با چندتا اندونزیایی به مشکل بر خورد و یهو غیب شد همه میگفتن نکنه کشتنش اما جدی نگرفتیم فکر کردیم فرار کرده برگشته ایران ...
نگاهم رو به مرتع دوختم و گفتم " تو همین زمین مرتع دفن شده من به زنش زنگ زدم ولی نمیدونم حرفام رو باور کرد یا نه ...
 
اگه میتونی یه کمکی بکن به زنش زنگ بزن بگو رفیقشی ، همکارشی نمیدونم یه جوری به زنش بگو که مطمئن بشه بیاد جنازه بنده خدا رو ببره تا به آرامش برسه .
شماره و اسم کامل مریم رو به سعید گفتم و قول داد پیگیری کنه .بعدها شنیدم سعید با مریم تماس گرفته و مریم به اندونزی اومده با کمک سفارت ایران جسد فواد رو تو همون زمین مرتع پیدا کردن و برگردوندن اهواز اونجا به خاک سپرده شده و بعد از ماههای طولانی فواد تو وطن خودش به آرامش رسید....
شب حرکت رسیده بود همه استرس داشتیم دل توی دلم نبود هیچ شناخت و آگاهی از راهی که پیش رومون بود نداشتیم و همگی جونمون کف دستمون گرفته بودیم تو این راه پر خطر قدم گذاشته بودیم .ساعت ده و نیم بود همگی ساک و چمدون بسته توی هال نشسته بودیم و منتظر ون ها بودیم .دلشوره عجیبی داشتم و با شناختی که از خودم داشتم میدونستم این حسم بی دلیل نیست ولی سعی میکردم ربطش بدم به استرس و هیجان سفر .روی مبل تو هال نشسته بودم یه دستم زیر چونه ام بود به بچه های کوچیکی که تو بغل ماماناشون بودن چشم دوخته بودم بی اراده و بی دلیل قطره های اشک روی صورتم راه گرفت واقعا حال خودم رو درک نمیکردم انگار قرار بود اتفاق بدی بیوفته ؛ ساعت یازده شد و با اومدن سعید فهمیدیم وقت حرکته؛ چندین ون تو حیاط پارک شده بود تمام افراد که قاچاقچی شون سعید بود تو حیاط منتظر بودن تا سعید دسته بندی کنه و بگه تو کدوم ماشین بشینن .ماشین ها دونه دونه پر میشدن و هر کدوم با راههای مختلفی که حمید بهشون میگفت به سمت مقصد مشخص شده حرکت میکردن .به گفته سعید من و زهره و سهراب و سه تا از خانواده های بچه دار سوار یه ون شدیم و ماشین حرکت کرد .هر شخصی که میخواست سوار ماشین بشه سعید دم گوشش میگفت : حواست باشه نه منو دیدی نه منو میشناسی
نمیدونم از استرس بود یا دلشوره حالت تهوع عجیبی داشتم به زور سعی کردم شیشه ماشین باز کنم که یهو راننده که اندونزیایی بود شروع کرد به داد زدن به زبون خودش یه چیزایی میگفت رابط حمید که زبونش رو میفهمید بلند گفت : خانوم شیشه رو ببند مگه نمیدونی تو چه مسیر خطرناکی هستیم اگه پلیس بگیرتمون همه بیچاره میشیم .
با اکراه شیشه رو بستم سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم چشمام رو بستم که با صدای داد یوحنا توی گوشم پیچید از جا پریدم: اناستا همین الان پیاده شو
با ترس چشمام رو باز کردم تو ماشین چشم میگردوندم ولی اثری از یوحنا نبود....
 
 
صدای فریاد یوحنا توی گوشم پیچید از جا پریدم" اناستا همین الان پیاده شو.. !!!
با ترس چشمام رو باز کردم تو ماشین چشم میگردوندم ولی اثری از یوحنا نبود
دوباره صدای فریادش بلند شد حتی بلندتر قبل" بهت میگم پیاده شو همین الان ..."
با استرس به دور و اطرافم نگاه کردم گیج و منگ بودم من یه دختر تنها چطور میتونستم وسط یه جاده تاریکی که حتی یه ماشین نمی گذشت پیاده بشم ؟ اصلا پیاده شم تو کشور غریب که به ندرت کسی پیدا میشد انگلیسی بلد باشه صحبت کنه چکار باید میکردم ؟
نمیتونستم بین اونهمه آدم تو ماشین با یوحنا حرف بزنم چشمامو رو هم گذاشتم سعی کردم با قدرت ذهنم باهاش صحبت کنم .تو فکرم مرور کردم : پیاده شم کجا برم اخه ؟
چند دقیقه بعد صدای یوحنا دوباره توی گوشم پیچید: هر جا ، هرجا فقط پیاده شو نباید بری ....
دیگه مطمن شدم اتفاق بدی در انتظارمه .چشمام رو باز کردم بلند داد زدم : نگه دار میخوام پیاده شم ...
نرگس که کنارم نشسته بود دستم رو گرفت : رها دیوونه شدی یعنی چی میخوام پیاده شم!!
صدای خنده رابط بلند شد : خانوم چی میگی ؟ مگه خطی شوش و مولوی سوار شدی که میخوای پیاده شی ؟مثل اینکه تو واقعا حالیت نیست داریم چیکار میکنیم تو این کار یه دقیقه هم نمیشه برنامه عقب بیوفته کشتی سر ساعت حرکت میکنه
بلندتر داد زدم : بهت میگم نگه دار برام مهم نیست کشتی کی حرکت میکنه من نمیخوام بیام....
صدای بقیه مسافرها دراومد هرکی یه چیز بهم میگفت: خانم مسخره کردی واسه تو مهم نیست واسه ما مهمه که میخوایم بریم ...
یکی دیگه میگفت : یعنی چی که نگه دار اگه نگه داره از کشتی جا بمونیم تو جوابگویی تو پولمون رو پس میدی ؟
اون یکی میگفت: نگه داره پلیس بگیرتمون چی !!!.....آقا برو واینستا اینم اگه پشیمونه وقتی رسیدیم به کشتی سوار نشه
درمونده شده بودم و تو دلم به خودم فحش میدادم چرا تو این راه قدم گذاشتم دیگه ساکت شدم و بی صدا اشک میریختم زهره سرش رو نزدیک گوشم اورد : رها چی شد یهو ؟تو که خیلی مصمم بودی اتفاقی افتاده؟
به صورتش زل زدم : زهره من نمیتونم همه چیز راجب خودم بهت بگم ولی فقط یه نمونه اش رو با چشم خودت سر قضیه فواد دیدی من مطمنم اتفاق بدی قرار بیوفته نباید بریم....
ترس رو تو نگاه زهره میدیدم صورتش رو از من گرفت رو به سهراب کرد حرفام رو براش تکرار کرد
سهراب سمتم برگشت : رها چی میگی ؟یعنی چی که اتفاق بدی قرار بیوفته
دوباره صدای یوحنا بلندتر تو گوشم زنگ خورد : بهت میگم پیاده شو
رو به سهراب گفتم : باید از این ماشین پیاده شم باور کن بی دلیل نمیگم
سهراب شروع کرد به داد و بیداد که آقا نگه دارید
 
 خب نمیخواد بیاد زور که نیست .مردهای اون سه تا خانواده با سهراب جر و بحثشون بالا گرفت...رابط داد سرش رو به عقب چرخوند و داد زد " باشه زنگ میزنم به خود سعید بگو.حینی که شاره ای سعید رو میگرفت زیر لب غرولند میکرد شماره سعید رو گرفت و باهاش حرف بعدش با چهره ای برزخی گوشی رو سمتم گرفت ؛ گوشی رو که به گوشم چسبوندم به محض اینکه گفتم" بله " صدای عصبی سعید تو گوشم پیچید : اگه یه تار مو از سر اون مسافرها کم بشه و به خاطر تو گیر پلیس بیوفتن بیچارت میکنم نه من همه آدمهایی که تو اون ماشینن مطمن باش زنده زنده میخورنت؛ جونشون رو گذاشتن کف دستشون چیزی واسه از دست دادن ندارن به خاطر بچه های بی گناهشون ساکت شو بشین سر جات تا برسید مقصد؛ بعد هر غلطی دلت خواست بکن .
گوشی رو قطع کردم و تا آخر مسیر ساکت موندم حتی به سوالهای سهراب و زهره هم جواب نمیدادم نگاهم به جاده تاریک دوخته شده بود و بی صدا اشک میریختم .ساعت نزدیکای دو بود که به ساحل رسیدیم .چشمم افتاد به لنجی کهنه و قدیمی که چند متر دورتر از ساحل داخل اب بود ؛قرار بود بیشتر از ۱۰۰ نفر ادم رو به ارزوهاشون برسونه ....
همه مضطرب بودن ؛نگاه نگرانشون به اقیانوس دوخته شده بود .تو سکوت مطلق صدای موج دریا ، و صدای ول وشویی آدمهایی بود که خودشون رو به آب میزدن به سمت لنج در به داغون میرفتن همدیگررو هل میدادن تا زودتر از طناب پوسیده ای که نقش نردبان را داشت بالا برن و سوار لنج بشن زود جای مناسبی برای خودشون یا خونوادشون پیدا کنن . بچه هایی که روی دستهای پدرو مادراشون رو هوا جا به جا میشدن ؛همه هیجان زده بودن و من هر لحظه ترس و نگرانیم بیشتر میشد
میون اومایی که اونجا جمع شده بودن چشمم خورد به یوحنا سرش رو به نشونه" نه " تکون میداد و میگفت به هیچ وجه به هیچ وجه سوار نشو باید برگردی ؛باید همین الان برگردی اناستا
با صدای ‌گریه زهره به خودم اومدم با دیدن لنج درب و داغون ترسیده بود و التماس سهراب میکرد که برگردن ؛ سمت سهراب رفتم و گفتم " راست میگه ترسش الکی نیست نباید بریم...
سهراب با غیض گفت : رها میشه لطفا تو این موضوع دخالت نکنی
باشه ای گفتم و فاصله گرفتم
ناگهان دستی روی آرنجم نشست سر بلند کردم و با اخم غلیظی به صورت سعید زل زدم : ولم کن چیکار میکنی منکه گفته بودم نمیخوام برم ..
سعید با حرص چونه ام رو گرفت صورتم رو سمت اقیانوس برگردوند غرید : یه نگاه به این آدمها بکن چه جوری دارن خودشون میکشن ...
 

سعید با حرص چونه ام رو گرفت صورتم رو سمت اقیانوس چرخوند و با حرص لب زد : یه نگاه به این آدمها بکن چه جوری دارن خودشون رو میکشن تا از جهنم نجات پیدا کنن میخوای اینهمه آدم رو بدبخت کنی ؟شده تو دریا غرقت کنم اجازه نمیدم اینهمه آدم به خاطر تو ،تو خطر بیوفتن فهمیدی !؟
دستم رو گرفت و منو دنبال خودش به زور تو دریا کشوند نزدیک لنج بودیم و سعی میکرد به زور منو سوار کنه با تحکم گفتم :بهت میگم ولم کن من نمیخوام با این چهارتا تیکه تخته شکسته جایی برم اگه همین الان ولم نکنی انقدر جیغ میزنم که هرچی پلیس تو شهر بریزه اینجا اگرم به زور سوارم کنی به محض اینکه پام به مرز استرالیا برسه ؛ بگیرتمون اسم و مشخصات کاملت رو به عنوان قاچاقچی آدم دست پلیسها میدم
با حرص پرتم کرد تو آب: برو هر غلطی میخوای بکنی بکن دیگه خودت رو بکشی هم نمیذارم با کشتی من بری بی لیاقت..
با لباسهای خیس آب بلند شدم ، با تمسخر نگاش کردم " کشتی تایتانیکت ارزونی خودت..."
پشتم رو بهش کردم سمت ساحل برگشتم. تو ساحل دو زانو روی شن ها نشسته بودم زل زده بودم به لنجی که در حال حرکت بود ؛ با تمام وجودم آرزو میکردم سلامت به مقصد برسن . صدای بلند سعید تو ساحل پیچید : بلند شید سوار این ون بشید برتون میگردونه شهر؛ از این به بعد جا و مکان مسئولیتتون با من نیست، به سلامت ...
با لبخند سمت سهراب و زهره برگشتم .سوار ون شدیم تمام مسیر برگشت سهراب با ابروهای تو هم گره خورده و اخم حرف بار زهره میکرد که به خاطر ترسش مانع رفتنشون شده بود .صدای یوحنا تو گوشم پیچید : درست ترین تصمیم رو گرفتی آناستا؛ بعدها خودت میفهمی
سرم رو به شیشه ون تکیه دادم و چشمهام رو بستم.... فواد تو سرم میچرخید : سه روز دیگه از اینجا میرید ولیسه نفرتون نمیرید .حرفش درست بود حالا ما سه نفر به جای لنج شکسته تو ون بودیم ؛وقتی به شهر رسیدیم .سهراب و زهره اتاق کناری من بودن باید فکر میکردیم و برای آینده تصمیم می گرفتیم سهراب خیلی عصبی بود کلی پول به سعید داده بود همه پولاش هاپولی شده بود ؛پولای منم رفته بود ولی برام مهم نبود ؛به یوحنا اعتماد کامل داشتم .تو اتاقم رفتم بلافاصله تو حموم چپیدم زیر دوش آب گرم ارام گرفتم 
 
 
صبح که بیدار شدم با خونمون تماس گرفتم بعد چن تا بوق صدای مامانم تو گوشی پیچید "از صداش فهمیدم ناراحته گفتم چیشده مامان ؟انگار حال ندارب ؟
گفت :اره امروز ربیختن خونمون دنبالت بودن همون بهتر که رفتی ...
با تردید گفتم دیروز کشتی حرکت کردو من باهاشون نرفتم ؛مامانم سکوت کرده بود و به حرفام گوش میکرد ؛بعد ادامه دادم اون نذاشت برم...گفت بعدا متوجه میشی گفت برام خطر داره ،
صدای مامانم رو شنیدم "خوب کردی عزیزم حتما یه چیزی میدونه که نذاشته بری ؛صبر کن قانونی برو ؛دیشب از دلشوره خوابم نبرد؛دلم به این سفر رضا نبود اصلا...
بعد اینکه قطع کردم ؛هنوز گیج بودم واقعا نمیدونستم میخوام چیکار کنم ؛روی تخت دراز کشیده بودم ؛با کوبیده شدن در اتاقم از جام پریدم درو باز کردم ؛ زهره بود ؛نگاه خیره ام رو صورت اشکبارش ثابت مونده بود ...بهت زده گفتم چیشده چرا گریه کردی ؟؟
سرش رو تکون دادو هق هق گریه اش بالا گرفت و با بغض نالید "رها همه دوستامون مردن ؛کشتی غرق شده پنجاه شصت نفر از مسافرا مدرن ؛احساس کردم روح از بدنم خارج شد پاهام سست شد با دهن نیمه باز بهش خیره شدم خودش رو تو بغلم انداخت ؛رها اگه تو نبودی ماهم مرده بودیم ...
بهت زده به نقطه ای نامعلوم خیره شده بودم ...
بعد رفتن زهره هنوز تو شوک غرق شدن کشتی بودم تمام وجودم درگیر این بود اگه یوحنا به دادم نرسیده بود ممکن بود من هم جز غرق شده ها باشم .حال روحیم خوب نبود بی اختیار اشکم جاری میشد با فکر کردن به انسانهای بی گناهی که تا چند روز قبل باهاشون همخونه بودم و به امید زندگی بهتر مجبور به ترک وطن شده بودن قلبم بدجوری درد میگرفت ... بچه های کوچیکی که هیچ درکی از بی رحمی های دنیا نداشتن و حالا بدن کوچیکشون تو دریا غرق شده بود و یا شکار کوسه های اقیانوس شده بودن.یه هفته ای از اون اتفاق گذشته بود تمام اون چند روز تو هتل مونده بودم و بیرون نمی رفتم.
شب میگرنم اوت کرده بود به زور مسکن خوابیدم با زنگ گوشیم از جا پریدم به محض اینکه جواب دادم صدای نگران بابام که بی شباهت به فریاد نبود تو گوشی پیچید: رها این کشتی که غرق شده همون کشتیه که قرار بود تو باهاش بری ؟
از اینکه اینقدر خبر زود به ایران رسیده بود تعجب کردم آروم لب زدم: بله همون بود
صدای مامانم که گریه میکرد تو گوشی پیچید ؛ وای چقدر خدا بهمون رحم کرد ،اگه لحظه آخر پشیمون نشده بودی و رفته بودی چه خاکی به سرمون میریختم ؟ اخ اخ بمیرم برای خانواده های اون بیچاره ها .....
گریه های مامان تمومی نداشت دوباره بابا گوشی رو گرفت...
 

 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : anasta
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 5.0   از  5 (0 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

اولین حرف کلمه btxzt چیست?