رمان رز سرخ قسمت 13 - اینفو
طالع بینی

رمان رز سرخ قسمت 13

ولی هنوز زود بود! » جان ترانه « برگشتم سمتش. دوست داشتم از ته دل بگویم
همین که دید منتظر نگاهش می کنم گفت:

-هوای خوبیه!
در دل خندیدم. برای گفتن این جمله این چنین قلبم را به تپش بازداشته بود؟!
-آره!
در حال دید زدن اطراف شدم که آرام گفت:
-میشه حواست رو بدی به من؟
دست از دید زدن برداشتم و نگاهش کردم.رضایتمند لبخندی زد.
-ترانه به نظرت تو این همه مدتی که گذشت و ما با هم زندگی کردیم اتفاق خاصی نیفتاد؟
متعجب نگاهش کردم. هدفش از این پرسش ها چه بود؟!
چرا اتفاق که زیاد افتاد و از همه مهم تر دل من بود که روز به روز بیشتر عاشقت می شد!
-اتفاق که زیاد.نمی دونم!
خندید.نفس عمیقی کشید و بی درنگ گفت:
-تا حالا عاشق شدی؟
ضربان قلبم بالا رفت. پرسش هایش داشت به بیراهه ای می رفت که مدت ها منتظرش بودم!
با این حال خودم را نباختم و گفتم:
-من که آره ولی مطمئنا تو هیچ وقت نشدی!
تیر خلاص را زدم.
-چرا فکر میکنی من عاشق نشدم؟
من عاشق خدا و ذاتشم. من عاشق تمام نعمت هایی هستم که خدا به من داده.
من عاشق لحطه به لحظه زندگی کردن و نفس کشیدنم هستم.چطور میگی من تاحالا عاشق نشدم؟!
شانه ای بالا انداختم.
-نمی دونم رفتارت این طور نشون می داد.تو هر چیزی رو ربط می دی به خدا!چیزی غیر از خدا هم هست؟!
می دانستم ولی نگفتم. من هر روز می دیدم که چطور عاشقانه با خدا حرف می زد و مرا هم درگیر این عشق زیبا
کرده بود.
-نه هرچیزی که در این دنیا وجود داره سرشته ای از حضور خداست!
-آره شاید!
شاید نه حتما!
هر چیزی که خلاصه می شد در وجود خدا لذت بخش بود. هرچیزی!
و من تنها از طفره رفتن قصدم این بود که به مسیر اصلی و هدف اصلی اش برسم!
-از مسیر اصلی جدا شدیم.
خندیدم. خدا چه زود منظورم را گرفت و آن را به بنده اش بازتاب داد!
-بگو
-راستش رو بخوای توی این همه مدت و بعد از گذشت این همه اتفاق یک جرقه عجیبی توی زندگیم زده شد و
باعث شد عواطفم رو بازی بده. باعث شد که قلبم برای اولین بار جرقه بزنه.
باعث شد برای اولین بار کاری رو مطابق خواسته قلبیم انجام بدم نه عقلیم!
ناخودآگاه با دل جلو رفتم و نمی خوامم پشیمون بشم.و میدونم این خواسته پشیمونی نداره.می خوام عاقلانه جلو
برم!
با ضربان قلب بالا رفته و نفس های نامنظم منتظر نگاهش کردم. لبخند قشنگی زد.
-مهرت به دلم افتاده!
از شدت خوشحالی دوست داشتم جیغ بزنم.هاج و واج مانده بودم چه بگویم. بغض کرده به سمتش برگشتم تا راستی
کلامش را از صدق چشمهایش بخوانم!
چشمهایش برق می زد و نم اشک در چشمهایش حلقه زده بود.
هوا تاریکه تاریک شده بود. در سکوت محضی، محو همدیگر شده بودیم. یکدفعه محمد دستانش را باز کرد و مرا که
سست شده بودم به آرامی به آغوش گرمش کشیدم.
سرم را روی سینه اش گذاشتم و با لبخند نفسی عمیق کشیدم.
-دوست دارم ترانه!
بغض کردم.نمی دانستم چه بگویم!
انگار قصد جانم را کرده بود که با صدای آرام و پر حسش حرف های تکان دهنده می زد. اما این بار نوبت من بود. او
پا پیش گذاشت و حال من باید ادامه دهم!
-منم
مات ماندن و اوج گرفتن ضربان قلبش را حس کردم.با کمی مکث صورتم را از روی سینه اش برداشت و همانطور که
چهره خجالت زده ام را برای صدق گفتارم می کاوید گفت:
-تو الان چی گفتی؟
لبخند خجالت زده ای زدم و سر به زیر انداختم.
-منم دوست دارم!
با لبخند سرخوشی خندید و روی چشمهایم را بوسید.لبم را گزیدم.بغض کرده قطره اشکی از گوشه چشمم چکید. به
همین راحتی آرزویم برآورده شده بود.خدایا نمی دانم چه بگویم!
از جایش بلند شد و دستم را گرفت و بلندم کرد. سرم پایین بود. دستش را زیر چانه ام گذاشت و با نگاه عاشقانه ای
که حواله چشم هایم کرد گفت:
-هیچ وقت روتو از من نگیر! قلبم می گیره!
لبخندی زدم. دستش را دور شانه ام حلقه کرد و به راه افتادیم.
واقعا این شب برایم رویا بود. کی فکرش را می کرد محمد خوددار و محجوب من این چنین از عشقش بگوید و برایم
نجوای عاشقانه سر دهد؟
خدایا به راستی که بهترین نگهدارنده عشاقی! دوست دارم ای زیباترین معشوق دنیا!
با لبخند وارد ویلا که شدیم علیرضا با دیدنمان خندید و گفت:
-چه عجب خوب جیم شدین ها! نمیومدین دیگه!
محمد سر به زیر خندید. نازنین با لبخند از آشپزخانه خارج شد با و با دیدنمان با خوش رویی سلام کرد و خطاب به
علیرضا گفت:
-پاشو برو همین فروشگاهه همین نزدیکی سه بسته ماکارانی و چند تا کنسرو لوبیا بگیر!
محمد به علیرضا اشاره کرد و گفت:
-نمی خواد من حاضرم. من میرم می گیرم و برمی گردم.
علیرضا سری تکان داد و گفت:
-اگر می خوای همراهت بیام؟
محمد لبخند کمرنگی زد و همانطور که از در خارج می شد گفت:
-نه لازم نیست تو پیش خانم ها باش تنها نباشن.من رفتم!
با لبخند رفتنش را نگاه کردم که برگشت و برایم لبخند قشنگی زد و خداحافظی گفت!
محمد که رفت به آشپزخانه رفتم و مشغول کمک کردن به نازنین شدم.
یک ساعتی گذشت که متعجب از نیامدن محمد از آشپزخانه خارج شدم. علیرضا مشغول فوتبال دیدن و تخمه
شکستن بود.
به ساعت نگاه کردم. چرا نیامده بود؟
دلشوره عجیبی گرفتم و با نگرانی رو به علیرضا که بیخیال فوتبال می دید گفتم:
-اقا علیرضا. محمد نیومد!
متعجب برگشت سمتم و به ساعت نگاه کرد.
-آره راست می گین.
موبایلش را برداشت و شماره محمد را گرفت.هرچه بوق خورد جواب نداد. نازنین هم از آشپزخانه خارح شد و گفت:

-نگران نباش حتما یا تو ترافیک مونده یا اینکه اون چیزایی رو که می خواستیم اون فروشگاه نداشته و به شهر
رفته!
سعی کردم خوش بین باشم ولی با گذشت سه ساعت دیگر دلشوره طاقتم را برید. دوباره که موبایلش را گرفتم
خاموش بود.
با استرس و نگرانی به علیرضا و نازنین خیره شدم که انها هم دست کمی از من نداشتند.
بی اختیار از روی مبل بلند شدم و به سمت بیرون دوییدم. علیرضا و نازنین هم ترانه گویان دنبالم می دوییدند!
از ویلا که خارج شدم اطراف را نگاه کردم. تاریکه تاریک بود. پشتم جنگل بود و جلویم دریا!
حتی چراغ های کنار دریا هم خاموش بود.بغض کرده اشک هایم روی گونه هایم ریخت.فضا خوف ناک بود.
محمد کجایی تو؟!
هق هق می کردم و محمد را صدا می زدم. نازنین و علیرضا هم نگران تر از من نام محمد را فریاد می زدند.مدتی که
گذشت خسته و دردمنده و سست روی زمین روی ماسه ها نشستم.
گردنبند رز سرخم را از زیر شال لمس کردم و با بغض و لرزشی که ناشی از نگرانی و ترس بود و در صدایم نهفته بود
زیر لب زمزمه کردم:
-محمدم کجایی؟!
چشم های بی فروغم را باز و بسته کردم.قطره اشکی از گوشه چشمم چکید. خواستم از جایم بلند شوم که ناگهان با
دیدن صحنه مقابلم خشک شده سرجایم ایستادم.
با دیدن جسم مُرده و شناور روی امواج دریا چشم هایم گرد شد.
تا به خودم آمدم از شدت شوک و وحشت دستانم را به صورتم زده و جیغی زدم و سست روی زمین افتادم!
او محمد بود!
تا اومدی تو زندگیم
همه چی عوض شد انگار
واسم عشق معنی نداشت
و عاشق شدم این بار
تا تورو دیدمت
انگار به تو شدم گرفتار
تا اومدی تو زندگیم
وقتی چشاتو دیدم
جز تو از دنیا و
همه آدما دست کشیدم
تورو از روزی که دیدم
دیگه یه آدم دیگم
دارم هواتو
نمیگیره هیشکی جاتو
چی بگم از علاقم
بیا دلو جونم برا تو
شاید اینو ندونی
که تو دلیل زندگیمی
بذار اینو بگم بهت
یا هیچ کس دیگه یا تو
دارم هواتو نمیگیره
هیشکی جاتو
چی بگم از علاقم
بیا دلو جونم برا تو
شاید اینو ندونی
که تو دلیل زندگیمی
بذار اینو بگم بهت
یا هیچ کس دیگه یا تو
♫♫♫♫♫♫
به تو حس دارم
و حسم به تو ته نداره
عشق تو دار
و ندار من بی قراره
تو که جام نیستی
بفهمی من چه حالی دارم
فکر تو نمیشه
یه لحظه از سرم درارم
غیر از همه دنیا
دیگه سیره قلبم
واسه تو داره میره
هر ثانیه دیگه قلبم
دست من نیست
اگه میزنه به سرم هی هواتو
نمیدونی که
چه خوابایی دیدم برا تو
دارم هواتو نمیگیره
هیشکی جاتو
چی بگم از علاقم
بیا دلو جونم برا تو
شاید اینو ندونی
که تو دلیل زندگیمی
بذار اینو بگم بهت
یا هیچ کس دیگه یا تو
دارم هواتو
نمیگیره هیشکی جاتو
چی بگم از علاقم
بیا دلو جونم برا تو
شاید اینو ندونی
که تو دلیل زندگیمی
بذار اینو بگم بهت
یا هیچ کس دیگه یا تو
*امو بند* اومدی تو*
نازنین با دیدنم که بی جون روی زمین افتاده بودم جیغی زد و بدو خودش را به من رساند. علیرضا هم با نگرانی بالای
سرم ایستاده بود.
موقعیت و مکان را نمی فهمیدم و تنها زیر لب محمد را صدا می زدم و به سمت دریا اشاره می کردم.
به سمت دریا دویید. » یا ابوالفضل « علیرضا رد نگاهم را گرفت و با فریاد
نازنین همانطور که بلند گریه می کرد مرا در آغوش گرفته بود و به علیرضا نگاه می کرد
نفس در سینه هایمان حبس شده بود. علیرضا نزدیک جسم بی جون شد.همین که در فاصله کمی از جسم رسید
مکث کرد.
ضربان قلبم بالا رفت و به مانتو نازنین چنگ انداختم. دست سردم را در دستانش محصور کرد.
مدتی بعد که برایم قرنی گذشت فریاد زد:
-نگران نباشین. محمد نیست! جنازه یک سگه.
تا این را گفت نفسم را آزاد کردم و مانند ان که وزنه ای سنگین را از روی شانه ام بلند کردند بیهوش در آغوش
نازنین رها شدم و دیگر چیزی نفهمیدم.
با احساس درد گردنم پلک هایم را باز و بسته کردم. با سستی در جایم جا به جا شدم. با یادآوری اتفاقات قبل و گم
شدن محمد سیخ سرجایم نشستم.
با دیدن علیرضا و نازنین که روی مبل های کنارم خوابشان گرفته بود بغض کردم.
بیچاره این ها که ماه عسلشان زهر شد.
هرچند بیچاره من هستم که تا خواستم مزه عشق همسر خوددارم را زیر زبان حس کنم از دستش دادم.
لبم را گزیدم تا از ریزش اشک هایم جلوگیری کنم.
نازنین کمی تکان خورد و پلک هایش را گشود.
با دیدن من که بهوش آمده بودم لبخند تلخی زد از جایش بلند شد و کنارم نشست و دستانم را گرفت.
با بغض لب زدم:
-نازنین. محمد کجاست؟
او هم حالش بهتر از من نبود. با صدایی گرفته گفت:
-نمی دونم عزیزم ولی به امید خدا پیدا می شه. نگران نباش!
با بی قراری در جایم جا به جا شدم و گفتم:
-پاشو اقا علیرضا رو بیدار کن بریم دنبالش بگردیم
با آرامش شانه را فشرد و روی کاناپه خواباند. ملافه را تا روی شانه هایم کشید و گفت:
-عزیزم. علیرضا به پلیس زنگ زد و همه چیز رو گفت. اونا همه کارهارو انجام میدن. الان هم نصفه شبه و خطرناک.
صبح که بشه اول وقت بلند می شیم و میریم دنبالش. باشه؟
چانه ام لرزید. با بغض سری به معنای باشه تکان دادم.
با اینکه افکارم درگیر محمد بود ولی بخاطر تاثیر مسکنی که نازنین به دهانم گذاشته بود خیلی زود به خواب رفتم!

یک هفته ای بود داخل رشت بودیم و همه جایش را گشتیم. هیچ خبری از محمد نبود. سهیل هم با شنیدن خبر گم
شدن محمد فردای آن روز با وجود حال وخیم مادرخانومش آمد پیش ما.
کلافه و نالان دست هایم را روی سرم گذاشتم و با بغض نالیدم. حتما پیش خودشان می گویند مگر شما بی کس و
کارید که این یک هفته هیچ کس از حالتان جویا نشد و برای کمک بسیج نشد؟!
اما سکوت کردم و چیزی نگفتم. باید خداراشکر می کردم که خدا برایمان دوستانمان را نگه داشته بود.
نازنین همانطور که لیوان شربتی را به هم می زد نزدیکم شد و لیوان را به دستم داد. با بی حسی پسش زدم که به
زور سمت دهانم گرفت و به اجبار جرعه ای ازش نوشیدم.
شیرینی اش جان بخشید به تن رنجورم. با صدای باز و بسته شدن در ویلا من و نازنین مضطرب از جایمان بلند
شدیم و به سمت در دوییدیم. علیرضا و سهیل وارد سالن شدند.
منتظر و نگران به آن ها چشم دوخته بودیم که آخر سر سهیل با تاسف سری تکان داد و گفت:
-متاسفانه هیچ خبری ازش نشد.
لبم را با درد گزیدم و همانجا گوشه دیوار افتادم. گریه ام گرفته بود. چرا پیدا نمی شد.خدایا یعنی کجا بود؟!
علیرضا گرفته گوشه ای ایستاده بود و با نازنین صحبت می کرد.
سهیل هم به طرف آشپزخانه رفت و با لیوان آبی برگشت. آن را به علیرضا داد و خطاب به من گفت:
-ترانه خانم بلند شید. این یک هفته که گذشت و کلی گشتیم. خوب نیست اینجا باشید. برمی گردیم تهران ولی
نگران نباشین مامورای انتظامی دنبال محمد هستند.
با لحنی لرزان گفتم:
-دلم طاقت نمیاره. همینجا میمونم و می گردم!
سهیل متاسف سری تکان داد و با کلافگی به علیرضا نگاه کرد. علیرضا تا خواست چیزی بگوید یکدفعه موبایلش
زنگ خورد.کنجکاو و نگران به علیرضا چشم دوختیم.
موبایلش را از داخل جیبش برداشت و نگاهی به صفحه اش انداخت.متعجب ابرویی بالا انداخت و گفت:
-ناشناسه!
بیشتر حریصمان کرد.تماس را وصل کرد.
-الو..
.......-
-اها. بله خودم هستم چطور؟!
.......-
صدایش بلند شد. فریاد گونه داد زد:
-اونجا چیکار می کرده؟!
بی قرار از جایم بلند شده و نزدیک علیرضا ایستادم. علیرضا نیم نگاهی به صورت رنگ پریده ام کرد و خطاب به
کسی که پشت خط بود گفت:
-باشه باشه خودمون رو می رسونیم. ممنون
تماس را که قطع کرد سهیل با نگرانی گفت:
-چی شده؟
خوب شد که او پرسید. توان پرسیدن نداشتم.بی رمق و آشفته چشم به دهان علیرضا دوخته بودم.
علیرضا بی قرار کمی راه رفت و سپس دستی به موهایش کشید و لرزان طوری که سعی داشت کلمات را کنار هم
بچیند گفت:
-از اداره پلیس تهران بود..گفتن که..گفتن که محمد اونجاست!
تا این را شنیدم خوشحال شدم. با بی قراری دور خودم چرخیدم و گفتم:
-خیلی خب..زودباشین چرا معطلین؟
اما مکث علیرضا خنجر زد به قلبم.ایستادم. نازنین با استرس نگاهش بین من و علیرضا در گردش بود.سهیل که
توانش بیشتر بود به خودش امد و با خشم گفت:
-د بگو دیگه نصفه جونمون کردی.
علیرضا با سری افتاده گفت:
-معتاد شده!
لحظه ای سکوتی مطلق فضای سالن را در برگرفت اما با صدای افتادن و شکستن لیوانی که در دست سهیل بود به
خود آمدیم.
شوکه روی زمین افتادم. نازنین بی صدا گریه می کرد و به کمکم شتافت. سهیل با ناباوری گفت:
-د..دروغ می گی؟!
علیرضا هم که نزدیک بود گریه اش بگیرد با صدایی لرزان گفت:
-منم فکر کردم شوخی می کنند. ولی مشخصات محمد رو که گفت مطمئن شدم. می گفتند که نصفه شب توی
بزرگراه کنار خیابون پیداش کردن. وقتی یکی دیده هنوز زندست سریع زنگ زده به پلیس و اورژانس هم خبر کرده.
همین که میبرنش بیمارستان می فهمند که با سرنگ بهش مواد تزریق کردند.
هق هق می کردم و به سینه ام می کویدم. نازنین با بغض گفت:
-کدوم از خدا بی خبری این بلا رو سرش اورده؟
علیرضا با افسوس گفت:
-معلوم نیست. هیچکس نمی دونه!
یکدفعه بلند شدم. همه نگاه ها متعجب به طرفم برگشت. داد زدم:
-بدویین بریم دیگه محمد منتظره
و سریع بدون اینکه جوابی از انها دریافت کنم از ویلا خارج شدم. مدتی بعد هم نازنین و علیرضا چمدان به دست به
طرف ماشین آمدند. قفل ماشین را که زدند من و نازنین عقب نشستیم و علیرضا جلو.
سهیل هم با ماشین محمد آمد. دو ساعتی را که در راه بودیم بی وقفه اشک می ریختم و بی صدا هق هق می کردم و
نازنین بیچاره در طول راه دلداری ام می داد و شانه هایم را می مالید.
به تهران که رسیدیم علیرضا به سمت اداره پلیس حرکت کرد.حدود نیم ساعتی بعد که از شر ترافیک تمام نشدنی
تهران عبور کردیم به نیروی انتظامی رسیدیم.
همین که رسیدیم پیاده شدم و به طرف در دوییدم.چند سرباز جلویم را گرفتند. کلافه به سمت علیرضا برگشتم که
رفت سمت سرباز ها و کمی باهاشان صحبت کرد و مدتی بعد اجازه ورود دادند.
دست نازنین را گرفتم و بدو بدو کنان به سمت داخل سالن اداره می دوییدم و او را هم با خودم می کشیدم.
ایستادم. از شدت دوییدن نفس نفس می زدم. سهیل و علیرضا هم که پشت سرمان می دوییدند تا دیدند ایستادیم
آنها هم ایستادند و نفسی تازه کردند.
علیرضا کلافه دستی به موهایش کشید و به سمت مردی که پشت میز نشسته بود رفت.
کمی که صحبت کرد مرد با تلفن صحبت کرد و همین که تماس را قطع کرد رو به علیرضا سری تکان داد.
علیرضا برگشت سمت ما و دست به کمر انتهای سالن را نشان داد و گفت:
-دو روزی توی بیمارستان بوده و بعد از دو روز که بهبود پیدا کرده و فهمیدن مشکل جسمانی نداره ترخیضش
کردن و بعد موبایلش رو که در اثر درگیری خرد شده درست کردند تا بتونند مشخصاتی ازش پیدا کنند.
هر چهارنفر به سمت انتهای راه رو دوییدیم.آن طور که علیرضا گفته بود محمد را برای کمی پرس و جو به اداره
آگاهی اورده بودند. سرباز به دستور مافوقش به در اتاق اشاره کرد و گفت:
-اینجاست. فقط دو نفر می تونند برن تو
با سردرگمی به بقیه نگاه کردم. سهیل دستش را روی شانه علیرضا گذاشت و خطاب به او گفت:
-تو با ترانه خانم برو
علیرضا سری تکان داد و همراه هم وارد اتاق شدیم.در اتاق که بسته شد.مردی لاغر اندام که پشت به ما ایستاده بود
با کمی مکث برگشت سمت ما.
همین که برگشت پاهایم سست شد. دستم را به دیوار گرفتم تا از جلوی سقوط احتمالی ام جلوگیری کنم.
صورت معصوم و محجوب همسرم آشفته و گرفته بود و گونه های استخوانی اش بیرون زده بود.
موهای همیشه مرتبش ژولیده و شانه نزده بود.بغض گلویم را می فشرد.با مرد من چه کرده بودند؟!
علیرضا با بغض مردانه ای به سمتش دویید و او را در آغوش کشید. هق هق مردانه اش بلند شد. محمد سر به زیر
دست های لرزانش را بالا اورد و روی شانه های علیرضا را در برگرفت.
علیرضا شقیقه محمد را بوسید و ازش جدا شد. با ببخشیدی عقب رفت و از اتاق خارج شد.
می خواست ما را تنها بگذارد تا من هم فرصتی برای رفع دلتنگی داشته باشم.
لبخند تلخی زدم و به سمت محمدی رفتم که سر به زیر دستانش را مشت کرده بود.نزدیکش شدم.
دست هایم را بالا آوردم تا روی صورت اصلاح نکرده اش بگذارم ولی همین که دستم با صورتش زبرش برخورد کرد
عقب کشید.
دستانم روی هوا خشک شد. متعجب نگاهش کردم که با لحنی که سعی داشت عصبی نشانش دهد و غیرارادی می
لرزید پشتش را به من کرد و گفت:
-برو بیرون!
اب دهانم را قورت دادم.او چه گفت؟!
-چی گفتی؟
باز هم تکرار کرد. دستانش را آنچنان می فشرد که رگ هایش بیرون زده بود.الهی برایت بمیرم که سرتاپایت لاغر و
نحیف شده است.
-گفتم برو بیرون!
عصبی شدم.نفس نفس می زدم. بدون اینکه چیزی بگویم به سمتش دوییدم و از پشت محکم بغلش کردم.سرم را به
کمرش چسباندم و با بغض و خشم گفتم:
-هیچی نگو محمد. حرف از رفتن نزن که داقونم. یک هفته از سر دلتنگی داشتم جون می دادم. اونوقت حالا که
پیدات کردم بزارم برم؟ این انصافه نامرد!.
لرزش شانه هایش را حس کردم. داشت گریه می کرد. مرد من داشت گریه می کرد. اشک های منم یکی پس از
دیگری روی گونه هایم می ریختند.
دوست نداشتم اشک هایش را ببینم و خرد شدن مردم را مقابل خودم حس کنم.
گودی کمرش را بوسیدم و گفتم:
-تو هرجور باشی من می خوامت. هرطور باشی محمد منی. هر طور! دیگه حرف از رفتن نزن که میمیرم!
آرام برگشت. نگاه تب دار و چشمهای سرخش را به نگاه مملو از عشقم سوق داد.
-میبینی وضعیتم رو؟
میبینی که یک معتاد بی خاصیت شدم.یک لحظه اون مواد رو نکشم میمیرم. می فهمی میمی..
دستم را روی دهانش گذاشتم و با بغض گفتم:
-هیس. هیچی نگو.حرف از مردن که می زنی روح از تنم جدا میشه. معتاد باشی گناه که نکردی. ترک می کنی
محمد. مگه خودت نمی گی باید توکلمون به خدا باشه؟!
چشم های نم دارش را که از شدت اشک برق می زد به زمین دوخت و گفت:
-گاهی وقتا حس می کنم فرشته ای هستی که برای نجات من اومدی.من لیاقت فرشته ای مثل تو رو ندارم.تو مقامت
بالاتر از این حرف هاست.
دست هایم را در دستان داغش گرفت و مقابل لب هایش گرفت.روی دست های سردم را بوسه ای زد و گفت:
-ترانه. این دست ها بوی بهشت رو می دهند!
دلم می خواست برای این همه خوبی بمیرم.با وجود حال بدش باز هم مقام من را که همچون "زن" بودم بالا می آورد
و مرا پرستش می کرد.
بی قرار خودم را در آغوشش رها کردم و سرم را روی سینه اش گذاشتم. او هم بی تاب تر از من، من را به خودش
فشرد و حریصانه و دلتنگ بو کشید.
-هیچ وقت آغوشت رو از من دریغ نکن محمد!
او هم مهربان تر از من لب زد:
-تو هم هیچ وقت من رو ترکم نکن. حتی اگه خودم خواستم. هرچند اون روز مگه مرده باشم و از تو همچین چیزی
بخوام.
چانه اش را که ته ریش داشت بوسیدم و از آغوشش جدا شدم. دستش را گرفتم و همانطور که او را با خود می
کشیدم گفتم:
-باید بریم به یک کمپ.عجله کن!
ممانعت کرد و دستم را آرام از دستش بیرون آورد.متعجب نگاهش کردم که با لبخند شکسته ای گفت:
- اول باید اونا اجازه خروجم رو بدن بعد.
سری تکان دادم و از اتاق خارج شدم.علیرضا از ان طرف سالن آمد. نازنین و سهیل هم که نزدیک در روی صندلی
نشسته بودند با دیدنم ایستادند و منتظر به علیرضا چشم دوختیم.
علیرضا برگه ای را که در دستش داد به سمت سرباز گرفت.
سرباز بعد از خواندن برگه سری تکان داد و در اتاق را باز کرد. محمد خجالت زده با سری افتاده بیرون آمد و سلام
کرد.
آخ برایت بمیرم که اینگونه شرمزده شدی!
نازنیی سعی کرد بی تفاوت باشد و نگاهش اصلا محمد را نپاید که او معذب نباشد و چه قدر ممنون این دختر فهمیده
شدم.
سهیل و علیرضا محمد را بوسیدند و همانطور که از اداره خارج می شدیم علیرضا گفت:
-از اینجا به بعدش با من و سهیل. یک کلینیک معروف می شناسم که اونجا خودشون ترک می دهند و کارشون هم
عالیه. ما میریم اونجا.
با چشمهای گرد شده گفتم:
-منم میام.
نازنین با دیدن چهره کلافه علیرضا به سمتم امد و همانطور که شانه هایم را می گرفت و به سمت ماشین خودشان
می برد گفت:
-عزیزم این یک کار مردونست. وقتی که اونا مطمئن شدند که جاش خوبه ماهم میریم و بهشون سر می زنیم. الان تو
هم به استراحت احتیاج داری. میدونی چقدر لاغر شدی؟
حرف هایش منطقی بود ولی دل بی صاحابم قانع نمی شد.
ولی اخر سر با نگاه دردمند و اطمینان بخش محمد که می گفت برو همراه نازنین سوار ماشینشان شدیم. نازنین با
لبخند نگاه مطمئنی به همسرش سوق داد و ماشین را روشن کرد.
حدود یک ساعت بعد به خانه رسیدیم. نازنین که می دانست نباید من را تنها بگذارد همراهم به خانه آمد.
چقدر جبران به این همه خوبیه این زن و مرد بدهکار بودم. چه قدر بی منت از روزهای اول زندگیشان گذشتند.
به خواست نازنین به حمام رفتم و بعد از یک هفته دستی به صورت پرشده و اصلاح نکرده ام کشیدم.من حتی از
محمد تکیده تر شده بودم.
خواستم خود را سرحال نشان دهم. هرچند نسبت به قبل سرحال هم بودم ولی دوری از محمد و نگرانی برایش امری
عادی بود و باید نگران می بودم!
از نازنین خواستم او هم به حمام برود. با کمال میل پذیرفت و لباس های تمیز و دست نخورده خودم را بهش دادم.
به آشپزخانه رفتم و بخاطر جبران زحمت های نازنین و علیرضا شام خوشمزه ای پختم.مشغول خشک کردن موهایم
بودم که نازنین از حمام در امد و با لبخند به موهایم اشاره کرد و گفت:
-اوه چه موهای فر خوشگلی داری. مثل موج می مونه!
لبخند مهربانی زدم و متقابلا از موهای لخت و شلاقی اش تعریف کردم و او را سر ذوق آوردم.
بعد از ان یک هفته پر دردسر واقعا خستگی مان در رفته بود.خدایا بخاطر همه چیز و از همه مهم تر برگرداندن
محمد شکرت!
ان شالله که زود هم از شر این اعتیاد نکبتی خلاص شود.
آمین!
صبح زود از خواب بلند شدم.لباس هایم را پوشیدم و عزم رفتن کردم. علیرضا که دیشب برگشت خانه گفت محمد
حالش خوب است و باید شرایط سختی را پشت سر بگذارد.
نازنین خیلی اصرار کرد که پیش من بماند ولی نمی شد که هر شب او را از خانه و زندگی اش دور کنم.
خیلی بااحترام از او خواستم که به زندگی اش برسد و بخاطر لطف های این چند روزش ازش تشکر کردم.خدارشکر
بالای سرمان زندگی می کردند و باز هم تنها نبودم.
دیشب سهیل پیش محمد ماند ولی از آنها خواهش کردم که چون من هم تنها هستم خودم هرشب به کلینیک می
روم.
با کمی تاخیر، بلاخره موافقت کردند. خدارشکر رانندگی را تا حدودی یاد داشتم.
ولی هنوز گواهی نامه نگرفتم. باید ریسک می کردم. ماشین را روشن کردم و با گفتن بسم اللهی پایم را روی پدال
گاز فشردم.
نیم ساعتی بعد به کلینیک رسیدم.
یکی از مزایای خوبی که داشت این بود که نزدیک خانه بود.از حجابم مطمئن شدم و از ماشین پیاده شدم. وارد
کلینیک شدم. ساختمان شیک و تمیزی بود.
از آسانسور که پیاده شدم به سمت مطب دکتر رازقی روانشناس کلینیک حرکت کردم.
وارد مطب که شدم منشی مردی پشت میزش نشسته بود و برگه هایی را بررسی می کرد. بوی عطر گل محمدی
فضای مطب را در برگرفته بود.
نگاهم سمت پنجره و گلدان های زیبای گل محمدی سوق داده شد. فضای شیک و آرامش بخشی داشت.
با یادآوری که خودم چنین طرح هایی را برای دکوراسیون شرکت ها پیشنهاد دادم و اقای صدری با روی باز قبول
کرد لبخندی زدم. ولی دیشب زنگ زدم و گفتم نمی توانم یک ماهی به سرکار بیایم.
و او هم پدرانه با دیدن شرایط سختم قبول کرد.واقعا خدا مردی باکمالات را سر راهم قرار داده بود.
به منشی که رسیدم سلامی کردم و ازش خواستم به دکتر رازقی بگوید همسر محمد هستم.
منشی با شنیدن اسم محمد به احترامم ایستاد و با لبخند محجوبی به سمت اتاقی اشاره کرد و گفت:
-اونجا اتاق دکتر هست. می تونید برید منتظرتون بودند.
با لبخند متینی تشکر کردم و با قدم های آهسته به سمت اتاق حرکت کردم. بعد از تقه ای که به در زدم با
"بفرمایید" دکتر وارد شدم.
دکتر با دیدنم لبخندی زد و سلام کرد. سر به زیر سلام کردم و با اشاره دکتر به سمت مبل های راحتی اتاق شیک و
تمیزش رفتم و نشستم.
دکتر دست هایش را روی میز قلاب کرد و همانطور که به من خیره بود با لحنی گرم و پدرانه گفت:
-ببین دخترم. میدونم که از وضعیت همسرت چندان هم بی خبر نیستی. ولی بهتره این رو بهت بگم موادی که به
همسرت تزریق شده کروکودیل نام داره و باید بدونی خطرناک ترین موادی هست که بیشترین آسیب رو به انسان
می رسونه.
آب دهانم را قورت دادم. صحبت هایش از همین حالا داشت سخت می شد.با کمی مکث ادامه داد:
-هر نوع ماده مخدر به ویژه مخدرهای صنعتی که در سراسر جهان به راحتی در خیابون ها خرید و فروش میشه ،
میتونه باعث اعتیاد شدید، بروز بیماریهای اعصاب و روان و نیز تبدیل شدن به یک فرد دیوانه و خطرناک برای
خود اطرافیان و جامعه بشه.
با نگرانی به دکتر خیره شدم. لبخند تلخی زد و گفت:
-بهتره با این نوع مواد بیشتر اشنات کنم. کروکودیل یک ماده مخدر غیرمعمولی و خطرناکه که باعث ایجاد توهم،
گیجی و نارسایی شدید قلبی می شه.مصرف اون باعث میشه "پوست بدن" به رنگ سبز در بیاد و پس از مدتی
گوشت بدن به طور کامل پوسیده بشه و از بین برود.
بغض کردم. چه قدر سخت بود بدانی چه بلایی سر عزیزترینت امده و هیچ کاری نتوانی بکنی.
برگه ای را از زیر پرونده روی میزش بیرون کشید و مقابلش گرفت.باز هم ادامه داد:
-و اما ضرر بسیار شدیدی که کروکودیل داره تخریب بافتهای بدن، ایجاد زخمهای عمیق، "قانقاریا" و در نهایت
فاسد شدن بدن هست ولی..
مضطرب نگاهش کردم که لبخندی از سوی اطمینان زد و طوفان قلبم کمی تسکین یافت.
-نگران نباش دخترم. این همه درد قابل درمانه. خوشبختانه زود برای بهبودش عمل کردین و این نوید خوبی داره!
نفس آسوده ای کشیدم و با خاطر جمعی چشمهایم را بستم. انگار انبوهی از بار را از کمرم برداشته بودند ولی هنوز
مقداری بار روی دوشم سنگینی می کرد.آن هم بهبود کامل محمد بود!
دکتر از جایش بلند و همانطور که به سمت در می رفت گفت:
-ما هنوز تو مراحل اولیه ترک هستیم و البته مراحل سخت تری هم پیش رو داریم.
علائم مراحل اولیه ترک شامل سردرد، دون دون شدن پوست، تب، لرز و تحریکپذیری میباشه.
این علائم در ترک مورفین اغلب 12 تا 24 ساعت طول میکشه اما از آنجایی که کروکودیل بسیار قویتر از مورفین
هست ممکنه زودتر خاتمه پیدا بکنه.
از روی مبل بلند شدم و پشت سر دکتر به سمت اتاق دیگری رفتیم.
در اتاق را باز کرد و به محمدی که آرام روی تختی گوشه پنجره خوابیده بود اشاره کرد:
-فعلا با آرام بخش قوی خوابوندیمش ولی همین که بیدار بشه ممکنه دوباره فریاد هاش بلند بشه و تب و لرز کنه.
ازتون خواهش می کنم شما به خونه برید و یک مرد بفرستید.
زود جبهه گرفتم و گفتم:
-نه اقای دکتر از من نخواین که محمد رو تنها بزارم. من شب ها هم اینجا می خوابم. تو همین نماز خونه ولی باید
پیشش باشم.
دکتر نفس عمیقی کشید و دست هایش را پشت سرش قلاب کرد:
-باشه دخترم هرچی خودت می خوای. ولی سعی کن تو طول این مدت که اینجا هستی تسکین روحش باش.
جسمش داره عذاب می کشه و اون ماده مخدر رو صدا می زنه ولی تو باید با آرام کردن روحش اون رو مصمم تر کنی
تا ترک کنه.
لبخندی زد و نگاهم کرد:
-ماشالله مرد خوب و قوی هست. مطمئنا هدف خاصی داره که اینجوری مقاومت می کنه. هرکس دیگه ای بود ممکن
بود یا جون سالم به در نبره یا اینکه همون اول ببازه!
لبخندی زدم. دکتر با نگاه دیگری به محمد تنهایم گذاشت.
با قدم های آهسته طوری که محمد بیدار نشود نزدیک تختش شدم. تمنای بوسیدنش را داشتم ولی فعلا او به
استراحت احتیاج داشت. حالا که خواب بود می توانستم یک دل سیر نگاهش کنم.
چشم و ابروی مشکی و خواستنی اش. لب های گوشتی و قلوه ای که از شدت رنگ پریدگی به سفیدی می زد.
گودی چشم هایش. بی روحی پوست سفیدش و از همه مهم تر موهای کنار شقیقه اش که چند لاخی سفید شده بود.
نتوانستم تاب بیاورم و روی صورتش خم شدم. با بغض لبخندی زدم و چشمهایش را بوسیدم.
پلک هایش لرزید. لبم را گزیدم. برگشتم.خواستم بروم که صدایم زد.
-ترانه
با خوشحالی برگشتم و نگاهش کردم.
-جان ترانه!
لبخند بی جونی زد و گفت:
-خوبی؟ چرا اومدی؟ می موندی خونه و استراحت می کردی!
اخم مصنوعی کردم و گفتم:
-حرف زدن از رفتن موقوف از امروز تا وقتی که خوب بشی همین جا پیشت هستم و منتظرم که خوب بشی و باهم
برگردیم خونه!
لبخند تلخی زدم. با بغض ادامه دادم:
-اون خونه بدون تو برام زندونه. انگار هوا ندارم که نفس بکشم.
با لبخند عمیقی سرم را بلند کردم و به چشمهای مشکی بی فروغش خیره شدم.
-نفسم به نفست بنده محمد. نباشی نفس ندارم که بکشم نفسم!
لبخندی زد و قطره اشکی از گوشه چشمش چکید.دست لرزانش را بلند کرد.
بی درنگ دستش را گرفتم و فشردم.دستم را که در حصار دستانش بود بالا اورد و بوسید. یک بار هم نه چند بار
پشت سرهم و بی وقفه!
به این حرکتش می خندیدم و او هم با لبخند نگاهم می کرد. به ساعت مچی ام نگاه کردم و گفتم:
-باید برم.همین جا تو همین نماز خونه هستم. کاری داشتی بهم بگو.
دستم را به آرامی از دستش جدا کردم و به سمت در حرکت کردم. هنوز کامل خارج نشده بودم که صدایم زد:
-ترانه. امشب برو خونه!
با اخم برگشتم.
-نخیر. نمیرم.گفتم که حرف از رفتن نزن!
و بدون اینکه بخواهم جوابی از سویش دریافت کنم از اتاق خارج شدم.
با بغض نفسی عمیق کشیدم. می دانستم که طاقت ندارد دردها و فریاد هایش را بشنوم. مرد بود و غرور مردانه اش
حاضر به درک چنین چیزی نداشت.
ولی من هم زن بودم با غیرت زنانه!
گرچه او نمی خواست ولی دلم نمی خواست مرد من را کسی دیگر جمع کند.
داخل نماز خانه نشسته بودم و در حال قرآن خواندن به دیوار تکیه داده بودم و عطر خاص گل محمدی را به مشام
می کشیدم.
ساعتی از 12 شب گذشته بود که کم کم چشمهایم خمار شد.
قرآن را بوسیدم و روی طاقچه کنارم گذاشتم. چادر نماز را زیر سرم درست کردم و سرم را رویش گذاشتم.
چشمهایم گرم خواب بود که یکدفعه با صدای فریادی سیخ سرجایم نشستم.
با چشمهای گرد شده از جایم بلند شدم. از در نماز خانه به بیرون جستم. نفس نفس می زدم. صدای فریاد های
دردناک محمد بود.
در اتاقش نیمه باز بود. از لای در طوری که متوجه نشود نگاه کردم. با دیدنش قلبم لرزید.
وسط اتاق ایستاده بود و بازوهایش را بغل گرفته بود و می لرزید. خودش را پیچ و تاب می داد و فریاد می زد.
لبم را گزیدم تا صدای هق هقم اوج نگیرد. اشک هایم دانه دانه روی گونه هایم می غلتیدند. حال دیگر بوی گل های
محمدی هم برایم تسکین دهنده نبود.
دلم می خواست بروم و محمد را در آغوش بگیرم ولی دکتر گفته بود در چنین مواقعی نزدیکش نشوم.
محمد من آرام نبود. داشت جان می داد.مدتی که گذشت فریاد هایش اوج گرفت و قلب من تیر باران می شد. نمی
دانم چه شد که وارد اتاق شدم و در چشم برهم زدنی نزدیکش ایستادم.
همین که به خودم آمدم درست پشت سرش بودم. همین که برگشت از دیدنش جیغی کشیدم و دستم را روی دهان
گذاشته و قدمی به عقب برداشتم.
چشمهای مشکی اش به خون نشسته بود و دانه های درشت عرق از سر و صورتش می چکید.موهای حالت دارش نم
دار روی صورتش آویزان بود.
با هق هق دستی به پیشانی اش کشیدم. داغی اش تا زیر پوستم منتقل شد. داشت در تب می سوخت.
یک دفعه با صدای بلندی که سعی داشت عصبی نباشد داد زد:
-برو بیرون
با شوک قدمی به عقب برداشتم. پشتش را به من کرد و همانطور که از زور درد بازوانش را بغل گرفته بود به سمت
پایین خم می شد. داد زد:
-برو بیرون!
با هق هق عقب عقب رفتم و از اتاق خارج شدم و در را محکم بستم.پشت در بی جون افتادم. با دستانم صورتم را
پوشاندم و هق هق می کردم.
خدایا ناشکری نمی کنم ولی این دیگر چه حکمتی بود دیگر؟!
محمد که بنده خوبی بود چرا او باید چنین تاوانی بدهد؟
با غصه در دل گفتم:
-به قول محمد.امکان دارد خدا بخواهد با این سختی هایی که یک نفر می کشد بخواهد تمام بندگانش را امتحان
کند.
نفس عمیقی کشیدم.
بعد از گذشت مدت طولانی هق هقم خفه شد ولی هنوز دل می زدم.
فریاد های محمد هم به ناله های آهسته ای تبدیل شده بود. به ساعت خیره شدم.
لبخند تلخی زدم. بیخود نبود درد هایش کم شده بود. دوساعتی بود که داشت فریاد می زد و من هم شانه به شانه
اش زجر می کشیدم.
بی حال از پشت در بلند شدم. شام با همان ساندویچی که برای خود پیچیده بودم گذراندم ولی حالا از زور ضعف
داشتم بی حال می شدم.
بی قرار بودم. در حرکتی غیرمنتظره، بی اختیار دسته فلزی در را پایین کشیدم و وارد اتاق شدم.
اتاق تاریکه تاریک بود.از پنجره اتاق مهتاب به داخل اتاق نور می انداخت.
پرتوی مهتاب روی محمدی حائل شده بود که تکیه به دیوار زانوانش را در آغوش گرفته بود و مسخ تاریکی شده بود.
محمد محجوب و آرام من چه بلایی سرش آمده بود؟!
سعی کردم هق هق نکنم تا اوقاتش را از اینی که هست بدتر نسازم.
با قدم هایی آهسته به سمتش حرکت کردم. با شنیدن صدای قدم هایم سرش را سمتم سوق داد. نگاهش نم دار بود.
کسی قلبم را در مشت فشرد و رفت. چشم های منم به اشک نشست. نفسی کشیدم و کنارش روی زمین
نشستم.سرم را روی شانه اش گذاشتم و چشمانم را بستم.
با صدایی آرام، زمزمه وار گفتم:
-منتظرت می مونم که زود خوب بشی و دوباره بشی همون محمد محجوب من!
بشی همون مرد من!
الان هم مرد منی ولی باید خوب بشی.بخاطر خودمون خوب شو.
سرم را بلند کردم.نگاهش در چشم هایم در گردش بود.ناخودآگاه آغوشش را باز کرد.
لبخند کمرنگی زدم و در آغوشش خزیدم. سرم را روی سینه اش گذاشتم و با عطش خاصی عطرش را به ریه هایم
کشیدم.
عطر پیرهنش را نه!
عطر نفس هایش را!
چانه ام را بین انگشتانش گرفت و صورتم را بلند کرد. با لبخند مهربانی که شکستگی اش بیشتر به چشم می امد
گفت:
-قول میدم زود برگردم پیشت. قول میدم ترانه!
با بغض لبخندی زدم و سرم را به معنای آره بالا و پایین کردم. نفس عمیقی کشید و گوشه لبم را بوسید.
از اینکه مهربانی اش را ان هم در این وضعیت از من دریغ نمی کرد خوشحال بودم.دست های نحیفش را بالا اوردم و
رویشان بوسه زدم.
با مهر نگاهم می کرد. لبخند زده از آغوشش جدا شدم و ایستادم.با لبخند تلخی گفتم:
-من میرم بیرون. همین بغل دستتم. دلتنگم که شدی هم بگی ترانه زود خودم رو می رسونم.
چشمکی زدم و ادامه دادم:
-فعلا من برم که اقامون استراحت کنه!
لبخندی زد و چشمهایش را باز و بسته کرد. با محبت نگاهش کردم و عقب عقب رفتم. به در که رسیدم بی مکث به
بیرون پریدم و در را بستم.
اگر لحظه ای دیگر در اتاق می ماندم قطعا اشکم در می آمد.صدای اذان صبح بلند شد. لبخند تلخی زدم و به سمت
نمازخانه حرکت کردم!

نزدیک دو هفته بود که از دوران وحشتناک ترک محمد گذشته بود. به قول دکتر دوران اولیه محمد گذشته بود و
حالا در دوران وخیم و اوج به سر می برد.
حال این روزهایش اصلا تعریفی نبود. نازنین یکبار به اینجا آمد ولی با دیدن معذب بودن محمد خیلی سریع رفت.
علیرضا و سهیل هم هر روز به دیدن محمد می آمدند و اصرار می کردند آنها شب پیشش بمانند ولی من باز هم
ممانعت می کردم.
دکتر روز به روز امیدواری می داد و می گفت بخاطر اراده قوی که محمد دارد روند بهبود خیلی سریع دارد پیش می
رود و اگر دوران اوج را به خوبی به سر ببرد سلامتی اش تضمینی است.
از خانه که خارج شدم شیرینی های خوشمزه ای را که پخته بودم داخل کیفم گذاشتم و سوار ماشین شدم.
روز قبل برای گرفتن گواهی نامه اقدام کردم و باید یک هفته بعد آزمون می دادم.
وارد مطب که شدم اقای محبی منشی مطب به احترامم ایستاد و سلام کرد. با متانت سلام کردم و از شیرینی خانگی
هایی که پخته بودم به او تعارف کردم.
با میل وافری برداشت و تشکر کرد. به سمت اتاق دکتر رفتم. می دانستم این وقت روز بیمار ندارد. تقه ای به در زدم.
با بفرماییدی از جانب او وارد شدم.
با دیدنم لبخندی زد و پرونده روی میزش را بست. شیرینی خانگی هارا سمتش گرفتم و تعارف کردم.
با لبخند تشکر آمیزی یک دانه برداشت و گفت:
-امروز دیر اومدی دخترم.
لبخند خجالت زده ای زدم:
-شرمنده داشتم شیرینی می پختم. حال محمد چطوره؟
سری تکان داد و به سمت اتاقش اشاره کرد:
-فعلا خوابیده. ولی مطمئنا بیدار بشه درد زیادی رو متحمل میشه.
با غصه روی مبل نشستم و گفتم:
-نمیشه زودتر خوب بشه؟
دکتر لبخند امیدوارانه ای زد:
-امیدت به خدا باشه دخترم. ان شالله که زود زود خوب میشه!
با لبخند سری تکان دادم و از روی مبل بلند شدم. با گفتن با اجازه ای از اتاق دکتر خارج شدم و به سمت اتاق محمد
حرکت کردم.
دستگیره در را ارام پایین کشیدم و وارد اتاق شدم.در را آهسته پشت سرم بستم. پنجره اتاقش باز بود و وزش نسیم
باد همراه با عطر گل های محمدی حس خوبی را به ادم القا می کرد.
به سمت محمد برگشتم.نگاهش که کردم قلبم آرام گرفت.
مثل پسربچه ای معصوم خوابیده بود. نسبت به روزهای اول چهره اش کمی بهتر شده بود. ولی هنوز هم رنگ پریده
به نظر می رسید.
کنار تختش ایستادم و گونه اش را با پشت دست نوازش کردم.با لبخند جزء جزء اعضای صورتش را از نظر
گذراندم.همه چیز این مرد برایم شیرین و دوست داشتنی بود.
روی صورتش خم شدم و پیشانی اش را بوسیدم.خدارشکر که بیدار نشد. به عقب قدم برداشتم که بروم ولی با
صدایش میخکوب شدم.
-ترانه
آخ بیدار شد!
لبخند زده به سمتش برگشتم. لبخند بی جونی روی لب های خشکیده اش نمایان بود.دستش را به سمتم دراز کرد و
گفت:
-هنوز نیومده می خوای بری؟
قند در دلم آب شد. نه به روزهای اولش که می گفت بروم و نه به حالا که قصد ماندنم را کرده بود. از خدا خواسته
دوباره کنار تختش ایستادم و دست هایش را در دستانم فشردم.
-کی گفته می خواستم برم؟ من بدون تو هیچ جایی نمیرم. فقط خواستم برم تا راحت استراحت کنی.
با محبت نگاهم کرد و روی انگشتان ظریفم را بوسه زد و کف دستم را روی قلبش گذاشت که بی قرار به سینه می
کوبید. با تمام احساسی که در تن داشت لب زد:
-وقتی تو اینجایی و کنارم نفس می کشی. با هر نفست من جون می گیرم و بیشتر قّدّر می شم برای ادامه این
کار!آشوبم ترانه آرومم کن!
با بغض خندیدم. کی فکرش را می کرد محمد سر به زیر و محجوب من اینچنین نجوای عاشقانه به سر دهد؟!
لبخند زده خم شدم و روی قلبش را بوسیدم.با عشق نگاهم کرد که خندیدم.
-همین نگاه های قشنگته که هر روز صبح من رو به اینجا می کشونه!تو منبع آرامش منی!
چشم هایش را باز و بسته کرد. ناگهان با درد روی تختش نشست. حس کردم چهره اش کمی درهم رفت.دستش را
روی شکمش گذاشت و یکدفعه عوق زد.
با استرس نگاهش کردم که پسم زد و به سرعت و پا برهنه از تخت پایین پرید و به طرف دست شور کنار اتاق یورش
برد.
پشت سرهم عوق می زد و بالا می آورد. حس کردم چیزی دیگر در شکمش نمانده بود که بی حال کنار کشید و
گوشه دیوار خزید.حالت تهوع امانش را بریده بود.
با گریه کنارش نشستم که دوباره عضلاتش را در بر گرفته بود و می لرزید. دستم را روی بازویش گذاشتم که با درد
چشمهایش را بست و طوری که سعی می کرد صدایش را بالا نبرد گفت:
-برو بیرون ترانه!
مقاومت کردم. نمی توانستم تنهایش بگذارم.خواستم در آغوشش بگیرم که با درد چشمهایش را به هم فشرد و قطره
اشکی از گوشه چشمش چکید.
با ناباوری دستم را روی دهانم گذاشتم و عقب عقب رفتم.مرد من چه قدر دیگر طاقت این همه درد را داشت؟!
به سرعت از اتاق خارج شدم و با صدای بلندی دکتر را صدا زدم. دکتر و اقای محبی سراسیمه نزدیکم شدند.
همانطور که هق هق می کردم با بغض به اتاق محمد اشاره کردم و گفتم:
-تو رو خدا برین آرومش کنین داره درد می کشه!
دکتر نگاهی به اقای محبی کرد و هردو به سرعت وارد اتاق شدند. خواستم همراهشان بروم که یکدفعه عقب
کشیدم.
نه ترانه! قطره اشک محمد را به خاطر نمی آوری؟!
او دوست ندارد تو دردهایش را ببینی! مصمم عقب کشیدم و همانطور که با گریه به نمازخانه پناه می بردم با بغض
گفتم:
-خدایا غرور مردم رو زیر سوال نمی برم. دوباره همراه با غرورش سراپایش کن!آمین!
تا شب روی جانمازم نشسته بودم و قرآن می خواندم و ذکر می گفتم. تسبیحم یک لحظه هم دست هایم را رها
نکرد.

 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : roz
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 3.50/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 3.5   از  5 (2 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

چهارمین حرف کلمه xvrzn چیست?