رمان بعد از تنهایی احلام 2 - اینفو
طالع بینی

رمان بعد از تنهایی احلام 2


با صدای پای شخصی با جیغ چشامو باز کردم از دیدن محسن نمیدونستم از خوشحالی بخندم یا براش از درد غم هایم گریه کنم
محسن با خوشرویی گفت احلام خوبی ؟
گفتم قبل رفتنم از تو خداحافظی کنم
تند تند نفس کشیدم و از اینکه دلم پر بود با صدای ضعیفی شروع به گریه کردم
محسن با تعجب گفت احلام برای رفتنم داری گریه میکنی ؟.
سرمو بالا و پایین کردم و گفتم نه بابا !!!!
صداشو ارومتر کرد و گفت اخه من چیزی نگفتم که بخوام ناراحتت کرده باشم
گفتم محسن !!! دارن منو شوهر میدن ،!
لباشو کج کرد و گفت خب این کجاش ناراحتی داره
اتفاقا باید خوشحال باشی که میخوای سروسامان بگیری
گفتم اخه دارن منو به شیخ عبود حراجیم میکنن
گفت چییییی ؟
شیخ عبود از پدر بزرگم هم بزرگتره ،!
کی این تصمیمو برات گرفته ؟
با بغض گفتم بیا بشین تمام ماجرارو برات تعریف کنم !
محسن روبروم نشست و با تمرکز خاصی به تکون خوردن لبام دوخت ،!.
گفتم محسن پدرم داشت بهم تجاوز میکرد ولی من با خشت اینقدر تو سرش زدم
تا بمیره ولی نمیدونم چرا اقاجون وقتی رفت سر به نیستش کنه غیبش زده بود
محسن گفت یعنی چی غیبش زده بود احلام !!
خنده ی ریزی کرد و گفت حتما جن ها برداشتنش ،!
گفتم نمیدونم ،چی شد !!!
اقا جونم هم برای نجات جونم میخواد با شیخ عبود حرف بزنه تا با من ازدواج کنه ،!
محسن با کج خلقی بهم نگاه کرد و گفت انگار تو هم بدت نمیاد احلام ،


اشکام ریز ریز روی صورتم ریخته شد و با شیله ام (شال عربی)پاک کردم و گفتم اتفاقا خیلی بدم میاد ولی چکار کنم ،
اقبال من اینجوری برام رقم خورده !
دستشو رو صورتم کشید و اشکامو با صورتش پاک کرد ،زود سکوتشو شکوند و گفت من یه نقشه ایی دارم اگه قبول کنی همین الان من تورو از این مخمصه نجاتت میدم
با خوشحالی گفتم چی هست نقشه ات ....
گفت با من به شهر فرار کن و من همونجا تورو ،توی زیر زمین خونه امون تا یه مدتی مخفی ات میکنم ،!
لبامو جمع کردم و زود گفتم خب بعدش چی میشه ،
گفت نمیدونم به بعدش فکر نکردم
گفتم خب این نقشه ات از چاله میخوای بپرم تو چاه ،
اومدیم و من با تو به شهر رفتم ،
یه مدت تو زیر زمین قایم شدم ،اونوقت خانواده ات از حضورم مطلع شدن و به خانواده ام خبر دادن چی؟
میدونی چه فاجعه ایی رخ میده ؟
نوچ دیگه خبر نداری ولی من بهت میگم
عموهام که الان منو ادم حساب نمیکنن سرمو روی کلوخ وسط ده ملا میزارن و با قمه بین جمعیت گوش تا گوش میبرن
با صدای بلند گفت پس چکار کنم
احلام من عاشقت شدم و نمیخوام به جز من دست کسی بهت بخوره
الان اگه هم به خانواده ام بگم از تو خاستگاری کنن اونا هم قبول نمیکنن
از گفتن یه دفعه بهم از حرف دلش که برای اولین بار تو عمر کسی بهم این حرف قشنگ زده بود دلم هری پایین ریخت
به صورت محسن و به لبایی که در حال بالا و پایین شدن که با کلمات زیبایش تکون میخوردن هنگ کرده بودم


سرم را چرخوندم و از دور اومدن اقا جون را دیدم
با ترس به محسن گفتم پاشو !!!
محسن ابروهاشو در هم پیچید و گفت :برای چی ؟
گفتم واسه اینکه اقا جونم داره میاد
تا اینجا نرسیده زود از اینجا دور شو و شر دیگه ایی برام پیش نیاد
محسن قبل از اینکه بره گفت احلام !!
فکراتو بکن ،اگه خواستی با من بیای تا نیم ساعت دیگه ، سر جاده همدیگرو میبینم
سرمو پایین انداختم و به دو راهی که من قرار گرفته بودم نمیتونستم درست تمرکز کنم
با دور شدن محسن ، به پیشواز پدر بزرگم رفتم تا شکی بهم نکنه
بهش نزدیک شدم و با صدای بلند گفتم سلام اقا جون !
دستشو جلو گرفت و من دستشو زود گرفتم و به لبم چسبوندم و بعد از بوسه به پیشونیم چسبوندم
قبل از من که حرفی بزنم گفت ،احلام پدرت زنده اس ،!!!
با ترس گفتم چطور ممکنه اخه ،!با این همه ضربه های سنگینی که به سرش زدم باز جون داره
گفت من پشت عاقول (علف های هرز) قایم شده بودم ،و منتظر بودم
درتون باز شد و آقات از اون خراب شده اش بیرون اومد
صدای قلبم را میتونستم بشنوم
گفتم حالاچی میشه اقا جون ؟
میدونم امشب منو زنده زنده خاک میکنه
سرشو بالا انداخت و گفت نه نمیتونه اینکارو کنه
با چشام بهش نگاه کردم و منتظر موندم تا دلیل این همه اعتماد از حرفش را بشنوم
نفس بلندی کشید و گفت چرا اینجوری نگاهم میکنی ؟
با لرزش صدا گفتم اخه از کجا مطمعنی که منو نمیکشه یا بلایی سرم نیاره ؟
گفت چون امشب شیخ عبود با مرداش به خواستگاریت میان و اون اشغال نمیتونه رو حرف شیخ عشیره حرفی بزنه
واگه بلایی میخواست سرت بیاره همین الان می اورد


دلم میخواست داد بزنم و بگم اقا جون؟
اقا جون من برای اولین بار یه حسی بهم دست داده که معنی محبت را بچشم
دلم میخواست جار بزنم و بگم : دلم پیش محسن گیر کرده و کمکم کن با محسن فرار کنم
ولی از ترس زبونمو تو دهنم نگه داشتم و سکوت را ترجیح دادم
چند دقیقه ایی بین ما سکوت حکم فرمایی میکرد
پدر بزرگم سکوتو شکوند و گفت زود با این گله ها رو جمع کن زودتر از اینجا بریم
گفتم کجا بریم اقا جون ؟
من از اون خونه میترسم ،! دستشو روی سرم کشید و گفت من، بی بیتو بردم خونه اتون تا از تو مراقبت کنه
گله هارو برداشتم و با پدر بزرگم دوش به دوش راهی خونه شدیم
داخل خونه شدم مادرم با خوشحالی به استقبالم اومد و گفت احلام دخترم اومدی
بدو بیا ،اینجا با تو حرف دارم
با کج خلقی از کنارش رد شدم و به اتاق رفتم
بی بی از دیدنم مثل همیشه لبخندی بهم نزد و با ناراحتی گفت احلام ؟
به صورت نگرانش نگاه کردم و گفتم :هااا بی بی ؟.
دستشو روی زمین زد و گفت بیا کنارم بشین با تو حرف دارم
مثل بچه ایی که کار اشتباهی کرده و برای نصیحت برای تکرار اشتباهش، کنار بی بی نشستم
گفت احلام از اقا جونت ناراحت نباش اون خیرو صلاحتو میخواد ،!
اگه اینکارو نمیکرد ،خدا میدونست چه بلایی قرار بود سرت بیاد
حالا برو رو سرت یه آبی بریز و لباس قشنگ بپوش که اگه امشب شیخ عبود تورو دید خدا کنه تو رو بپسنده ،!
آه بلندی کشیدم ،،،که هیچ بچگی نکردم ،!.
پدرم به جای بچگی بهم درد و عذاب داد
بعد از حموم مادر بزرگم موهامو شونه کرد و دوتا گیس از موهای بلندم بافت و با موگیر های سبزو قرمز و زرد و آبی روی فرق سرم تزیین کرد و از جیب ماکسیش(پیراهن بلند عربی) عطری که چند ماه پیش از مشهد با مهر و تسبیح خریده بود را به لباسم مالید و بعداز اتمام کارش شیله ام(شال عربی) را روی سرم پیچید و گفت انشالله خوشبخت بشی و برای شیخ شش تا پسر بزایی ،!!

هر چه بی بی حرف میزد من فکر و ذهنم پیش محسن و حرفایی که بهم زده بود
یه احساسی که هیچ وقت تجربه نکردم و نمیکنم داشتم
مادر بزرگم شش دنگ حواسش بهم بود و من سعی میکردم از اتاق بیرون نیام تا اون مرد که به اصطلاح پدره رو نبینم و بلایی سرم قبل از ازدواج نیاره
غروب با صدای تق و تق در صدای قلبم را به صدا در اورد
صدای یالله مردایی که میخوان برای سرنوشت اینده ام تصمیم بگیرن و خوش امدگویی خانواده ام برای ارزانی دادن زندگیم صدا تو صدا پیچید
کنار بی بی نشستم و با صدای ضعیفی که مبهم از غم بود گفتم بی بی ؟
مادربزرگم انگشتشو به لبم چسبوند و گفت هیچی نگو دخترم ،::
هیچی نگو احلام ،!
پاشو عباتو (چادر عربی) زود اون عباتو رو سرت بزار ، زود دخترم ،
بلند شدم ولی پاهام قدرت ایستادن را از من گرفته بود
با صدای زن شیخ و چنتا زنای دیگر، بی بی از جاش بلند شد و به استقبالشون رفت
زن شیخ همسن مادر بزرگم ولی زن سر زبون دار و از چشاش مهربونی خاصی میبارید
از دیدنش ترس به جونم افتاد
بعد از سلام و احوالپرسی صدای حرف زدن و خواستگاری مردا شروع شد و با صلوات قرار شد فردا به عقد و عروسی شیخ در بیام
زن شیخ رو به مادرم کرد و گفت : دخترتو لخت کن بدنشو باید شیو کنم و ببینم ،
از شنیدن لخت شدن به بی بی نگاه کردم و دوست داشتم از من طرفداری کنه ولی بر خلاف انتظارم بی بی گفت احلام عباتو از سرت بنداز و کنار زن شیخ برو ....
من هم مجبور به سکوت و اطاعت از فرمان شدم و به کنار زن شیخ رفتم
مادرم کنارم اومد و با لبخند به زن شیخ گفت ماشالله دخترم سنش کمه ولی اندام درشتی داره حتما از پس شیخ برمیاد
خواست ماکسی رو (لباس بلند )از تنم در بیاره آروم گفتم نمیخوام تو یکی دست بهم بزنی
دستمو از زیر لباسم کردم و ماکسی قرمز رو از تنم بیرون اوردم
زن شیخ بلند شد و به برجستگی سینه هام دست زد و گفت سینه هات که شبیه سیب زمینی سفت و قشنگ هستن و بدن تپل مپلی داری
حالا شلوارتو در بیار ،!
از در اوردن شلوار شرم به صورتم افتاد


زن ها هم کجکاو به من خیره شده بودن ،وتمام حواسشون به من بود
زن شیخ دستمو سفت گرفت و گفت زود باش من اینجا نیومدم که نازتو بخرم
خم شدم و شلوارم را از پام بیرون اوردم
زن شیخ گفت بچرخ ، من هم شبیه عروسک تو میدون چرخیدم ،!
با تاییدیه ی زن شیخ لباسامو تن کردم
با رفتن مهمون ها همه خوشحال از اینکه مهریه ام یه زمین نخل هزار هکتاری اخرای ده ملا شده و تا حالا دختری به این مهریه ازدواج نکرده
من هیچی خوشحالم نمیکرد و شبیه غم زده ها یه گوشه به زندگیم فکر می کردن که قراره ،چه چی میخوان بر سرم بیارن
کنار بی بی خوابیدم تا فردا روز عروسی که هر دختری آرزویش را میکنه ولی من آرزو نمیکردم صبح بشه
دم دمه های صبح بود بلند شدم تا دستشویی برم
قدم های پای کسی پشت سرم را شنیدم
در جا ایستادم و زود سرم راچرخوندم ،
پدرم پشت سرم ایستاده بود
از دیدنش با وحشت گفتم عاقا چی از جونم میخوای ؟
نیش خندی زد و دستی روی سرش که با چفیه بسته بود کشید و گفت داری عروس میشی ؟
داری از این خونه میری ؟
ولی این پایان منو تو نیست ،!من تا زمانی که این نفرت را زیر گل نبرم دست از سرت بر نمیدارم
از راهی که اومدم بی خیال مستراب با وحشت به اتاق برگشتم و زود زیر لحاف رفتم
از اینکه دارم از این خونه فرار میکنم خوشحال بودم
از این همه خوف و استرس خسته شده بودم
با صدای الله و اکبر موذن مادر بزرگم بیدار شد ،تکونم داد و گفت احلام بیدار شو دخترم
امروز کلی کار داریم
بوی نون تازه تو خونه پیچیده بود ، معلوم بود مادرم امروز زودتر از هر روز از خواب بیدار شده بود
با نماز خوندن همراه با مادر بزرگم به حموم رفتم
کاسه ایی پراز پودر را با آب جوش قاطی کرد و به بدنم مالید و تا مواد به عمل بیاد روبه من کرد و گفت احلام ؟
از امروز تو به خونه ی شوهرت تعلق داری با لباس سفید میری با کفن از اون خونه بیرون بیا
امشب شب بزرگی برای شیخه ،!
وقتی داخل حجله شد ،حقی نداری اعتراض کنی یا خجالت بکشی
با داخل شدن شیخ به اتاق حجله روبروش بیاست تا بدن لختتو ببینه و هر چی اون گفت باید انجام بدی
یاد حرف پدرم افتادم که مشابه این حرف بهم زده بود
بعد از حموم عارفه برای اصلاح و آرایش به خونه ی ما اومد


روبروش نشستم و به دیوار تکیه دادم
با هر بندی که به صورتم میکشید نفسمو تو سینم حبس میکردم ولی اینقدر درد درون داشتم که درد اصلاح جایی تو قلبم نبود
با اتمام اصلاح یه پودری از کیفش بیرون اورد و به صورتم مالید و با یه ماتیکی به چهار گوشه ی صورتم زد
اول چنتا نقطه به بالای چشام و گونه هام و اخر سر به لبم ،
با صدای عارفه که گفت لباتو تند تند به هم بمال تا رنگ بگیرن
سورمه را وسط چشمم گذاشت و تا ته کشید
موهامو با کش بالا بست و دور تا دور موهامو با گیرهای رنگی تزیین کرد
اخر سر یه لباس تور سفید که نود در صد دخترهای روستا تن کرده بودن را تنم کرد
با صدای بلند گفت مااااشاللله چه عروس خوشگلی
با صدای عارفه بچه ها به همراه بی بی و مادرم داخل اتاق شدن
بی بی اشک تو چشمش حلقه زد و با صدای بلند شروع به کل کشیدن کرد
رو کرد به مادرم و گفت چیه مثل بت اینجا ایستادی زود اسپند بالای سرش بچرخون
طولی نکشید صدای کل و دست زدن تو حیاط پیچید
فهمیدم که شیخ و عاقد برای ادامه ی سرنوشتم به اینجا اومدن
مادر بزرگم دستمو گرفت و به همراه چنتا از زنای روستا با دست و کل منو کنار شیخ عبود راهنمایی به نشستن کردن
عاقد شروع به خطبه ی عقد خوند ،
اشکام ناخداگاه شروع به ریزش کردن ،فکرم منو برد پیش محسن !
از اینکه نتونست برام کاری کنه قلبم تند تند میزد
با نبشگون مادر بزرگم صدای عاقد را شنیدم که میگفت :برای اخرین بارتکرار میکنم ایا من وکیلم تورو به عقد آقای عبود محسناوی در بیارم ؟
با صدای ضعیفی گفتم :هاا بله شما وکیلید ،!!
صدای خنده با دست زدن و مبارکا تو اتاق پیچید
شیخ عبود یه سینه ریزی از جیب دشداشه اش(لباس محلی ) بیرون و روبروم گرفت
تور را از روی صورتم برداشت و با دیدن صورتم خنده بر لبش نشست
با صدای خیلی اروم گفت چقد خوشگلی احلام ،!مثل فرشته هایی عروس امشبم ...
گردنم را به طرفش خم کرد سرم به سینه اش چسبوند نفس هاش تند تند میزد بی تفاوت به من سینه ریز را به گردنم آویزون کرد
منو سوار قاطر کردن و روانه ی خونه ی آینده ام کردن


شیخ و دارو دسته اش جلوتر راه میرفتن و زن و بچه پشت سر قاطری که منو حمل میکرد با رقص و آواز مرا همراهی میکردن
من شبیه عروسک خیمه شب بازی نمیدونم چی داره بر سرم میاد ،
از کدوم خونه و کدام پناهگاهی دارم فرار میکنم و نمیدانم چه بر سر زندگیم که تازه دل به کسی بسته و از اون خبری ندارم
با صدای تیراندازی از هر چه فکرو خیال که در سر داشتم بیرون اومدم
سرمو بالا گرفتم به خونه ی شیخ نزدیک شده بودیم و از شیخ که تازه برای بار چهارم داماد شده بود تیراندازی میشد
شیخ نزدیک قاطر شد و با صدای کلفتش گفت بیا پایین به خونه ات خوش اومدی
تمام بدنم به لرزش افتاد
خوف به جونم افتاد ،خوفی از اینکه آینده ام اینجا چه بر سرم قراره اتفاق بیافته
با پای لرزون از قاطر پیاده شدم
گوسفند بی زبون زیر پایم خوابوندن و سریع سرش را بریدن ،
چشامو محکم بستم تا جون دادن زبون بسته و یاد تهدید های پدرم که با سر بریدنم را میگفت خودم را جای این گوسفند را مجسم نکنم
مادر بزرگم کنارم اومد و گفت احلام چرا راه نمیری دخترم ؟
چشامو آروم آروم باز کردم و پا به پای شیخ به خونه ی جدیدم وارد شدم
حیاط بزرگی بود پراز نخل بود
با ورودمون زن اول شیخ به استقبالمون اومد
دستمو گرفت و مثل بچه دنبال خودش راه انداخت
روی سکوی چوبی که از قبل اماده کرده بودن مرا هدایت به نشستن کرد
بعد نشستنم شیخ از حیاط بیرون رفت
یکی از زنا دبه ی آب را خالی کرد و شروع به خوندن به زبان محلی عربی کرد
کم کم هوا رو به تاریکی میرفت و من هر از گاهی خمیازه ایی میکشیدم و دور از چشم مادر و مادر بزرگم یه چرت کوتاهی میکردم و با صدای کل و دست از چرتم خارج میشدم
با تاریک شدن هوا ،مادرم و مادربزرگم به همراه زن اول شیخ که اسمش معصومه اس مرا به اتاقی که قراره اتاقم باشه برده شدم
اتاقی که با فرش قرمز که یه گوشه اش یه کمد چوبی که روی درش آینه چسبیده بود روبروش یه پنجره ی کوچیک به حیاط باز میشد و کنارش یه طاقچه که با تور سفید و با پارچ و لیوان تزیین شده بود توجه ام را جلب کرد


مادرم رخت خواب دونفره رو روی زمین پهن کرد و سه تا دستمال سفید از جیب ماکسیش بیرون اورد و کنار بالشت ها گذاشت
زن شیخ شربت فینتو که فقط عیدها ما میتونستیم از اون بخوریم را درست کرد و کنار دوشک گذاشت ،من با ترس فقط با چشام نظاره گر بودم و نمیتونستم اعتراض کنم که من در اوج ناباوری دارم زن کسی میشم که معنی هیچ کدوم از این کارهایی که میکنن را نمیدونستم
دوست داشتم با صدای بلند زار بزنم و بگم من نمیتونم ،من میترسم ،من نمیخوام زن کسی بشم که همسن و سال پدربزرگمه ولی زبونم قاصر از این همه ظلمی که در حقم میشد
و از هر ظلمی که در حقم میشد پدرم را مقصر تک تک اینا میدونستم
بی بی وقتی ترسم را دید کنارم اومد دستمو گرفت و گفت احلام ؟
به صورتش نگاه کردم و با صدای لرزونی گفتم هااا بی بی ؟
دستشو روی سرم کشید و با صدای آرومی که زن شیخ نشنوه گفت امشب مارو رو سیاه نکنی هاا دختر ؟
اینی که الان شوهرته شیخ عشیره اس ؟
از خودت ادا در نیاری و دل شیخ را بشکونی ؟
بی بی این دیگه تقدیرته ،باید تو زن زرنگی باشی و دل شیخ را بدست بیاری
با بغضی که تو گلوم گیر کرده گفتم بی بی میترسم ،!!
گفت ترس نداره
کم کم روز به روز به این کارا عادت میکنی
این سنت برای من و تو و نوشته نشده
این از همون زمان های آدم و حوا و به اذن خدا برای هر زن و شوهری نوشته شده و کم کم خودت طرف شوهرت میری
اگه یه شب کنارت نخوابید دلتنگ میشی
مادر بزرگم هر چه میگفت من هنوز نمیدونستم این حرفا چه ربطی به من داشت
با صدای یزله ی(پای کوبی ) مردا و تیر اندازی ، زن شیخ گفت زود از اتاق بیرون بریم شیخ داره داخل اتاق میشه
مادربزرگم صورتمو بوسید و داشت بیرون میرفت گفتم بی بی و به طرفش رفتم و تو بغلش پریدم , شروع به گریه کردم


مادر بزرگم با دستش منو محکم به عقب هول داد و با کون روی زمین افتادم..
خودمو عقب عقب کشیدم و به دیوار تکیه دادم
با ورود شیخ ،مثل سرباز برپا شدم
به طرفم اومد و تور را از روی صورتم برداشت و لحظه ایی به صورتم خیره شد و گفت :
اسمت چیه ؟
مکثی کرد و گفت البته ملا برای عقدمون چند بار اسمتو تکرار کرد ولی من یادم رفت
با صدای لرزونی از ترس گفتم احلااام ،،
گفت احلام من لباساتو در بیارم یا خودت در میاری ؟
زود باش من خسته امه ،امروز کلا استراحت نکردم هیچ ،از وقت قلیونم هم گذشته ،
دستم انگار فلج شده بود حتی قادر به حرکت نبودم
دستمو گرفت و روی دوشکی که قراره امشب دخترگیام گرفته بشه برد
دستشو روی بدنم از روی لباس به حرکت برد
با صدای ضعیفی گفت به به شبیه فرشته ها هستی
زود باش ،زود منو تو ابرها ببر
زود منو تو بهشتت غرقم کن که الان دارم طغیان میکنم
وقتی دید من کاری نمیکنم عصبی شد و یه سیلی محکمی تو گوشم زد .،
حس کردم اتیش از صورتم بلند شد
از ترسم زود لباسمو از تنم بیرون کشیدم
گفت وایسا !!!
بلند شو تو اتاق راه برو ،!تا اندامتو قشنگ نگاه کنم ،ببینم نقص و ایرادی نداری
من هم شبیه بچه ایی که از ترس پدرش اطلاعت کردم و با گریه تو اتاق با بدن برهنه قدم زدم
صدای آه ،آه شیخ تو اتاق پیچید ،
صدای پیرش میلرزید گفت بیا اینجا پیش شوهرت ،بشین
به عقب برگشتم و با دیدن بدن لخت ، چروکش ،چشامو بستم و پلک هام محکم روی هم گذاشتم
با قدم های کند خودمو به شوهر پیرم رسوندم


دستاشو دورم حلقه زد و منو روی دوشک که امشب قرار بود سرگذشتم را یه جور دیگه رقم بزنه خوابوند
با لبای بی دندونش تند تند شروع به خوردن سینه هام کرد
و با دستش بدنم را می مالید
اشکام از گوشه های چشمم بدون هیچ اعتراضی روی بالشت ریخته شدن
پاهامو باز کرد و وسط پاهام نشست
گفتم تورو خدا اینکارو نکن ،!
یه لحظه از کارش دست نگه داشت و با اخم گفت کسی بهت دست زده ؟
تا کاری نکردم زود اعتراف کن تا تورو تو صورت پدرت و اون پدربزرگت پرتت کنم
تند تند سرمو چرخوندم و گفتم نه نه اصلا ،!!!
گفت پس حرف نزن، تا سردم نکردی کارمو انجام بدم
فقط مونده تو علف بچه ،تو دهن روستا منو بچرخونی و همه بگن شیخ عشیره مرد نبوده عروس جدیدش بکارتشو بگیره
پاهاتو قشنگ برام باز کن احلام ،
پاهام مثل بید میلرزید هر چه باز میکردم باز به جای اولش برمیگشت
دستشو روی رون هام گذاشت و محکم باز کرد با صدای بلند گفتم اخ اخ
صدای دست و کل پشت در به صدا در اومد
شیخ شبیه یه مرد جوون تمام قدرتش را بهم چسبوند و من پشت سر هم جیغ کشیدم
نفسم از درد تند تند میزد
بعد از چند بار بیرون و داخل کردن ، آروم آروم خودشو روی من انداخت
احساس میکردم سرتا پام داره میسوزه ،
کنارم خوابید و با صدای بریده بریده گفت : بلند شو خونی که بیرون زده با پارچه قبل از اینکه خشک بشه پاک کن
چشمم را روشن کردی زن خوشگلم
با اینکه درد داشتم و بدنم میلرزید با پارچه ی سفید که مادرم از قبل اماده کرده بود هم خودم و هم برای شیخ را پاک کردم
شیخ دشداشه اش (لباس مردهای اعراب )را تنش کرد و از اتاق بیرون رفت
مادرم و مادربزرگم و معصومه زن اول شیخ داخل اتاق شدن
مادرم بغلم کرد و گفت مبارکه دخترم ،!
به طرف کمد رفت و لباسایی که شیخ برام خریده بود یه دونه از ماکسی های سفید با نقطه های مشکی بیرون اورد و تنم کرد
مادر بزرگم به صورتم نگاه نمیکرد ولی معلوم بود داشت گریه میکرد


مادرم بلندم کرد و گفت احلام شرمنده که مادری در حقت نکردم
من نتونستم برات مادر خوبی باشم ، دیگه حتی گریه ام هم نمی اومد ،
صورتمو ،به چپ برگردوندم و با صدای گرفته از جیغی که کشیده بودم گفتم تو و عاقا تاوان تمام این اذیتای زندگیمو باید پس بدین !
مادرم اشکاشو با شیله اش (شال عربی) کرد و گفت هر چه میگی حق داری
گفتم دیگه نمی خوام شمارو دور و برم ببینم زود از اینجا برو
مگه نمیخواستی زود شوهر کنم ؟
حالا شوهر کردم این هم چه شوهری
ولی ننه ،خوشحالم که از دست اون شوهر بی ناموست نجات پیدا کردم
بی بی به مادرم گفت پاشو از اتاق برو بیرون من لباس تنش میکنم
با رفتن مادرم قلبم یه جوری شد
رو کردم به بی بی و گفتم بی بی من حالم بده ،!
دستمو گرفت و گفت بلند شو لباس تنت کنم و یه شربتی بخور تا حالت بهتر بشه
به زور بلند شدم ولی شبیه گوسفند سر بریده غرق در خون بودم
بی بی محکم تو سرش زد و گفت واااای احلام ، واااای ننه ،واااای دختر تو به خونریزی افتادی
زن شیخ خودشو به من رسوند واز دیدن این همه خون رنگ از رخسارش پرید وبه مادر بزرگم گفت حاجیه خانم این دختر باید قابله زود ببینه ، به والله تا صبح بمونه از خونریزی میمیره ،
مادربزرگم محکم تو صورتش میزد و میگفت خدا ازتون نگذره با طفل معصومم چکار کردین
معصومه زود از اتاق بیرون رفت و مادر بزرگم زودیکی از ماکسیهارو رو پاره کرد و لای پاهام گذاشت
دست یخم را روی صورت تنها کسی که پشتم بود کشیدم و اشکاشو پاک کردم و گفتم بی بی ،؟مگه میخوام بمیرم ؟.
سرشو بالا انداخت و گفت نه نه دخترم این چه حرفیه
الان قابله میاد و تورو معاینه میکنه و تا صبح خوب میشی
اینقدر درد قلبم زیاد بود حتی درد خونریزیم در برابرش چیزی نبود
بعد از نیم ساعت قابله به همراه معصومه وارد اتاق شدن
قابله به صورتم نگاه کرد و با تاسف سرشو چند بار چرخوند و گفت همه از اتاق بیرون برن تا من بتونم کارمو انجام بدم


با رفتنشو دستی به موهام کشید و با صدای ارومی گفت خدا لعنتشون کنه که همه ی ما قربانی این مردای ظالم شدیم
حالا نترس و پاهاتو برام باز کن تا ببینم چی بر سرت اومده ،با تو چکار کرده؟
پاهام هنوز میلرزید
تصلت برای نگه داشتن پاهام نداشتم
قابله گفت اینجوری نمیشه پاهات باید باز بشه، تا بتونم ببینم چه برسرت اومده
با صدای بلند گفت حاجیه ؟
حاجیه ؟.
مادر بزرگم با ترس داخل اتاق شد و گفت ،هاااا چی شده
قابله نگو نتونستی دخترمو مداوا کنی
قابله گفت حاجیه هنوز نتونستم معاینه کنم بیا کمک کن پاهاشو برام باز کن
مادر بزرگ پیرم انگار اون کمر درد و پا دردش فراموش کرده بود وبا سرعت خودشو به ما رسوند
یکی از پاهامو باز کرد و قابله با دست بزرگش ...... را نگاه کرد و نوچ نوچی راه انداخت و اروم گفت حاجیه ،این دختر پاره شده
مادربزرگم با گریه گفت قابله یه کاری کن نوه ام خوب بشه و درد نکشه
این دختر کم دردی تو زندگیش نکشید ه
قابله گفت نترس الان دارو میزارم زود خونریزیش قطع میشه فقط به مادرش و معصومه بگو برای کمکمون داخل اتاق بشن
مادربزرگم زود مادرم و معصومه رو صدا زد
من هنوز سر در گم هستم هنوز از گفتن کمک سر در نیوردم
با اومدن مادرم و معصومه قابله بین خودشون پچ پچی کرد و مادرم با ماکسی بالای سرم ایستاد و معصومه دستامو محکم گرفت
با ترس گفتم دارین با من چکار میکنید ؟
هنوز حرفم تموم نشده بود احساس کردم ....... مثل فلفل داره میسوزه تا خواستم جیغ بکشم مادرم ماکسی رو تو دهنم گذاشت تا صدام بیرون در نیاد
داشتم میسوختم و نمیتونستم حرکتی کنم نه میتونستم جیغ بزنم تا از هوش رفتم
وقتی به هوش اومدم شیخ کنارم خوابیده بود


وقتی به هوش اومدم شیخ کنارم خوابیده بود،
صدای خرو پفش فضای اتاق را پر کرده بود
بالشت را به گوشم چسبوندم و به پهلو خوابیدم ،!
ازش میترسیدم ،اینقدر چشامو محکم بستم تا خود به خود دوباره به خواب رفتم
با صدای آروم شیخ چشامو باز کردم
از ترس تا گردن زیر لحاف رفتم
دستی روی موهام کشید و گفت صباح الخیر (صبح بخیر) بهتری ؟
دستمو روی ..... کشیدم یه دردی کشیدم و گفتم اخ ،
لبخندی زد و گفت تا چند روز کاری بهت ندارم ،تا قشنگ خوب بشه و بعد چند روز یه دستی قشنگ مثل خودت بهم باید بدی
الان هم بگیر استراحت کن نمیخواد از اتاق بیرون بیای
الان به فرزانه میگم صبحونه اتو تو اتاق برات بیاره ،خوب بخور تا تقویت بشی
با تعجب بهش نگاه کردم دوباره خنده ایی کرد و پشت سرش چند تا سرفه های تکراری زد و گفت زن دومم اسمش فرزانه اس ،
با صدای ضعیفی گفتم نه نمیخواد خودم بلند میشم
گفت نه تو الان حالت خوب نیست و باید استراحت کنی
و بعد چند روز که حالت خوب شد قوانین این خونه رو برات میگم که چکار و چه چیزی به عهده ی تو میشه
سرمو چند بار تکون دادم و گفتم باشه شیخ هر چه تو بگی
گفت دیگه نمیخوام به من بگی شیخ ،!
گفتم چرا ،؟
گفت چون زنم هستی و با بقیه ی زنام فرق داری باید بهم بگی عبود ،
از حرفش خنده ام گرفت ،لبخندی زدم و گفتم چشم ،
دشداشه اشو (لباس محلی)پوشید و از اتاق بیرون رفت
نفس بلندی کشیدم و گفتم احلام دیروز کجا بودی الان کجا هستی ،
ولی از شر اون مرد خلاص شدم
دیگه باترس و لرز زندگیمو شروع میکنم
احلام حالا که وارد این زندگی شدی پس دل این شوهر پیرتو بدست بیار تا حداقل مثل ادم زندگی کنی
جواب خودمو با اره ،اره تو میتونی
از سوال و جوابم خنده ام گرفت و ریز ریز خنده ایی کردم
همین جور که داشتم لباسامو میپوشیدم در باز شد


زن دوم شیخ فرزانه با سینی صبحونه داخل اتاق شد
با اخم و همراه با عصبانیت سینی را جلوم پرت کرد و گفت فقط نوکر خانم نبودیم به لطف شیخ نوکرمون کرد
با ترس گفتم من به عبود گفتم خودم بیرون میام ولی قبول نکرد
خنده ی تمسخری کرد و گفت هله هله ،یه شبه اومدی به شیخ میگی عبود فردا میگی عب عب خدا میدونه پس فردا چی میخوای بگی
سکوت کردم و ترجیح دادم چیزی بهش نگم
موهامو تو مشتش گرفت و به اخ گفتنم اعتنایی نکرد و گفت ببین بچه، فکر نکن اینجا اومدی میخوای سر ما خانم بشی
زود گفتم نه نه به خدا ،
با اومدن معصومه ،فرزانه موهامو از مشتش بیرون اورد و شروع به نوازش موهام کرد و گفت عزیزم بخور چرا تعارف میکنی ،!
چشام از تعجب گرد شدن ،معصومه با صدای کلفتش گفت فرزانه داری چکار میکنی ؟
فرزانه چپ چپ و چشم غره ایی به من رفت و گفت کاری نمیکردم
برای عروس تازه امون صبحونه اوردم تا جون بگیره و برای شیخ قشنگ برسه تا هر شب نه یه بار بلکه چند بار دل شیخو سیر کنه
معصومه با صدای بلند گفت تو از این اخلاقای خوب تو ذاتت نیست
بلند شو از اینجا برو بیرون ، زووودددد ...
فرزانه لبشو از حرص برام گاز گرفت و میخواست از اتاق بیرون بره معصومه دستشو گرفت و محکم فشار داد و گفت از این ساعت دارم بهت هشدار میدم ،به این دختر کاری نداشته باشی
اگه پا روی دم من بزاری ،صداشو بالاتر برد و گفت به والله جنازه ات از این خونه بیرون میاد
فهمیدی چی گفتم ؟فرزانه دستشو محکم از دست معصومه بیرون کشید و به بیرون رفت
معصومه با لبخند به طرفم اومد خودمو تکونی دادم گفت نترس بهت کاری ندارم
احلام ،؟ فرزانه مثل مار افعیه باید چهار دنگ حواست بهش باشه
اگه حواست نیست زهرشو تو زندگیت خالی میکنه
با صدای ضعیفی گفتم اخه من کاری بهش ندارم
گفت اره اره میدونم ولی اون ذاتش حسوده و از اومدن تو داره نقشه برای بیرون انداختنت از این خونه را میکشه
پس مواظب باش



با چشم کوتاهی حرفمو قطع کردم
گفت حالت الان چطوره احلام ؟
چیزی نداشتم بگم ،
از کدوم درد بهش بگم ،! درد محسن که ناجی زندگیم نشد
یا از درد پدرم یا درد ازدواجم ،سکوتم بهترین جواب بود
خلاصه با هر دردی که داشتم چند روز با داروهای خونگی قابله که هر روز بعد از معاینه به بدنم میمالید بهتر شدم
شبی یه بار شیخ مهمون من بود و روزی که شیخ شبی که پیشم نبود تا صبح اروم بی دغدغه میخوابیدم
کار هر روز در خونه هم تقسیم شد و یکی از وظایفم قلیون چاقیدن برای شیخ و معصومه ، جارو زدن بود ولی در کنارش دور از چشم شیخ به دخترای فرزانه باید میرسیدم از شستن کهنه های دستشویی اشون تا اروم کردنشون
تا اینکه یک شب با درد شکم از خواب بیدار شدم
با ترس از کنار شیخ بلند شدم و لنگان لنگان خودمو به حیاط رسوندم
به مسطراب(دستشویی )رفتم و از دیدن خون که از وسط مسطراب ریخته شد وحشت کردم
نمیدونستم این خون برای چی هست
دوباره به اتاق برگشتم ولی شکم دردم و خونریزیم اینقدر شدید بود آروم و قرار را از من گرفته بود
دوباره به حیاط برگشتم و آروم دراتاق معصومه رو زدم
با صدای بلندی گفت کیه ؟
فرزانه ی احمق دست از این کارات برنمیداری ؟
وایسا الان اگه سرتو به دیوار نکوبوندم، معصوم نیستم
صدام از درد به زور بیرون می اومد گفتم ابجی معصوم ،فرزانه نیست من احلامم ،
درو باز کرد و گفت چی شده این وقت شب ؟ نکنه کاری کردی شیخ تورو از اتاق بیرون انداخته
اخه دختر این شوهرته و حق تمیکینش ازواجباتته
گفتم ابجی از درد شکمم و خونریزی که دارم نمیتونم بخوابم
چشاشو ریز کرد و گفت باز شیخ تورو پاره کرد ؟
از حرفش خجالت کشیدم و با شرم گفتم نه اصلا خوب بودم ولی یه دفه اینجوری شدم
گفت پس مبارکه تازه داری زن کامل میشی
از تعجبم خنده ایی کرد و گفت احلام هر دختری ولی تو دیگه دختر نیستی
یا هر زنی باید این عادت ماهیانه داشته باشه که بتونه بچه دار بشه
حالا بیا آویشن برات دم بدم بخور و تا من چیزی برای کهنه کردنت پیدا کنم برو شلوار برای خودت بیار......
چند وقت گذشت
و من به شیخ و این زندگی و بد اخلاقی های فرزانه عادت کرده بودم تا اینکه اتفاقی افتاد که


یکی از پسرای جوون طایفه فوت میکنه و برای همدردی ویکی از وظایف ، کل ده تواون مراسم باید شرکت کنن
تنها تو اتاق نشسته بودم صدای پاییی تو حیاط را شنیدم
با تعجب گفتم یعنی کی میتونه باشه ؟.
به خودم گفت چته احلام دیگه از چی میترسی ،؟اصلا نترس حتما گربه اس ،
اره احلام اینقدر ترسو نباش گربه اس،!!
از فرصت استفاده کردم و لحاف و بالشت رو روی زمین پرت کردم و دراز کشیدم
چشامو بستم و زود به خواب رفتم
با نفس های گرمی که به صورتم خورد چشامو زود باز کردم
از دیدن نابهنگام پدرم تو اتاقم و روی من با جفت دستام به عقب پرتش کردم
پدرم بلند شد و گفت افرین احلام اینقدر تو سفره ی شیخ غذاهای خوشمزه خوردی زورت زیاد شده ،افرین افرین
با ترس گفتم تو اینجا چکار میکنی ؟
دیگه از جونم چی میخوای ،؟
این همه بلا سرم اوردی کمت نبود ؟
حالا با چه جراتی پاتو اینجا گذاشتی ؟زود باش تا شیخ نیومده و همه چی رو بهش نگفتم از اینجا بیرون برو
لبخندی زد و گفت خوبه خوبه زبون هم در اوردی دختر عوضی !!!
من امروز اینجا اومدم تا جونتو بگیرم
احلام تو عزراییل زندگیم بودی ولی من نمیزارم تو این دنیا باشی
گفتم اخه تو چه پدری هستی ،
حالم ازت داره بهم میخوره
کدوم پدر با دخترش اینکارو میکنه
گفت من پدر تو نیستم احلام ،
اون مادر بی همه چیزت به زور خودشو به بهونه ی حامله گی به زندگیم جا زد
اگه تورو حامله نمیشد الان من اینقدر برای عشقم نمیسوختم
به خودم جرات دادم و گفتم حیفه بهت اسم مقدس پدر داده شد
گم شو از خونه ام برو بیرون .
هنوز حرفم تموم نشده بود به طرفم حمله کرد و گردنمو محکم گرفت و فشار داد
با پا به شکمش زدم دستش شل شد تو اتاق میدوییدم و اون دنبالم بود
پام به بالشت گیر کرد و روی زمین افتادم


با سرعت خودشو بهم رسوند ، بالشتو برداشت و روصورتم چسبوند
هر چه تقلا میکردم کمتر موفق به آزادیم میشدم
دیگه دقیقه های اخر زندگیمو لحظه شماری میکردم
با صدای خفه ایی گفتم اشهدان لا الله اله الله و اشهدان که بالشت سبک شد
بالشتو با جون های اخرم برداشتم و پشت سر هم شروع به سرفه کردم
چشام هنوز باز نمیشد که صدای در را شنیدم
حتی قدرت بلند شدن هم نداشتم .،
اشکام خود به خود به خاطر اقبالم که از خانواده که هر دختری به خانواده اش مینازه شانس نیوردم روی صورتم ریخته شد
قلبم تند تند میزد هر لحظه منتظر ایستادن و خطر بعدی بودم
چشامو باز کردم و از نبود پدرم تو اتاق تعجب کردم .
سینه خیز خودمو به حیاط رسوندم و با صدای بلند که به زور از حلقم خارج میشد داد زدم
گفتم کمک کنید !!!!
صدای در همزمان با صدای شیخ و معصومه با هم پیچید
از شنیدن صدای اشنایی که بزرگترین پشتوانه زندگیم لبخندی زدم و با خنده گریه هام شدت میگرفت
دستمو روی دیوار گذاشتم و یواش یواش بلند شدم
کشان کشان خودمو به در رسوندم و با باز شدن در خودمو تو بغل معصومه پرت کردم .
شیخ با تعجب گفت چی شده ؟.
چرا اینجوری شدی ؟
معصومه دستمو گرفت و با خودش به کنار نخل وسط حیاط برد
از دیدن گلوی قرمزم صدای شیخ با گفتن کی اینکارو با تو کرده به عرش رسید
دهنم قفل شد و از گفتن حقیقت و از برملا شدن اون کار خبیصش سکوت برقرار کردم
شیخ معصومه رو به عقب هول داد و روبروم نشست و گفت احلام کی اینکارو کرده


صداشو بالاتر برد و گفت احلاااام ،؟
چشام از ترس محکم بستم تا صورت عصبی شیخ را نبینم
گفت کی جرات کرده با زن شیخ عبود اینکارو کنه ؟
احلام بنال چکارت کرده ؟
صداشو اروم کرد و گفت کار دیگه ایی با تو هم کرده ؟
چشامو زود باز کردم و گفتم نه ،نه به خدا !
من خواب بودم تو اتاق یه دفه دیدم دارم خفه میشم
نه صورتشو دیدم نه دیدم کی بوده ؟
شیخ بلند شد و دستاشو روی سرش گذاشت و حیاط را با قدم های رفت و برگشتش طی میکرد و میگفت هر که بوده پیداش میکنم
توی همین روستا جلوی چشم همه من زنده زنده چالش میکنم
فرزانه تا حالا ساکت بود و به ماجرا نگاه میکرد
به مانزدیک شد و گفت از کجا معلومه که احلام نمیشناسه ،
مگه میشه یه دفه یکی بیاد خفه اش کنه
حتما قبل از عروسیش اونو میشناخته و خواسته ازش انتقام بگیره
شیخ شبیه برق گرفته ها در جا ایستاد و زود خودشو بهم رسوند و گفت احلام فرزانه چی میگه ؟
با صدای گرفته گفتم به خداااا دروغ میگه
من کسی رو نمیشناختم که بخواد از من انتقام بگیره
عبود به اون نونی که تو سفرت خوردم قسم میخورم
صورتش از عصبانیت می لرزید
اعگالش (مشابه شلاقی که روی روسری گذاشته میشه )
از روی سرش برداشت و دستشو بالا برد و محکم به پام زد
حس کردم بدنم از درد داشت میسوخت
تو هوا پریدم و حتی فرصت درد کشیدنم را از من گرفت و پشت سر هم به هر جایی که میرسید میزد و من مثل فنر از درد بالا و پایین میشدم
معصومه طاقت نیورد و خودشو سپر کتک خوردنم کرد و با سن پیرش اخ هم نمیگفت


دلم براش سوخت و بلند شدم و با صدای بلند گفتم پدرم اینکارو با من کرد
شیخ دستش تو هوا بالا موند و با تعجب سه نفره بهم نگاه کردن
شیخ صورت پیرشو به من نزدیک کرد و گفت احلام چی داری میگی ؟
با صدای بلند گفتم اره ،پدرم همیشه منو مقصر دختر دار شدن مادرم میشه
و همیشه منو ننگ زندگیش میدونست
و امروز اومد جون منو بگیره چون فکر میکنه نفس های من نباید تو این دنیا کشیده بشه
شیخ صدای پیرشو بیرون داد و گفت پدرت غلط کرده به حریم خصوصیم وارد بشه و دست روی زنم برای قتلش بکشه
هر کاری که امروز با ناموسم انجام داده بی شک باید سرش بیارم
ولی من زنده نمیزارمش
معصومه بلند شد و گفت شیخ الان عصبی هستی
بیا بشین کمی آرومتر شدی اونوقت فکر اساسی کن
دست معصومه رو با حرص از دستش بیرون کشید و گفت من فقط با مردن اون اشغال آروم میشم
روبروم ایستاد و گفت احلام زود عبات(چادر عربی) سرت کن
میخوام ببرمت مرگ پدرتو ببینی
از ترسم نمیتونستم روی پاهام بیاستم
به معصومه نگاه کردم و با نگاه هام بهش التماس کردم
معصومه نگاهم را متوجه شد و گفت شیخ تو اینجا بشین من به ناصر همسایه امون میگم مردای طایفه رو جمع کنه تا اون مرتیکه رو از گوشاش بگیرن و به خدمتت بیارن
اخه تو شیخی ،نباید خودت بری
شیخ با حرف های معصومه ارومتر شد و گفت خیلی خوب
فقط زودتر خبرشون کن
معصومه از درد کتک لنگان لنگان راه میرفت و فرزانه روی بلوکی دستاشو زیر چونه در حال تماشای ما بود
شبیه بچه ایی که داره فیلم میبینه بود
با رفتن معصومه ،شیخ به فرزانه گفت هووووی انتی ؟
(با تو هستم) داری چی نگاه میکنی
زود برو برام قلیون بچاق که الان اعصابم داغونه تو سر تو خالی میکنم
با رفتن فرزانه به مطبخ
آروم اروم خودمو به شیخ رسوندم و دستمو روی پاش گذاشتم و گفتم عبود ؟
اعصابتو خورد نکن ،
خدایی نکرده بلایی سرت میاد


دستشو روی صورتم کشید و خونی که از دماغم ریخته بود را پاک کرد و گفت نگران نباش عاقات باید تاوان اشتباهشو پس بده
بغضم راه گلومو بسته بود
با بغضی که داشتم گفتم عبود اگه پدرم رو بکشی مادرم و خواهرام چکار کنن ؟
اونا آواره میشن ؟
شیخ چشم غره ایی به من رفت و گفت احلام من شیخ عشیره ام و اگه از کارت اون بی شرف چشم پوشی کنم
همه میخوان بگن شیخ عبود مرد نبوده که نتونست جلوی یکی که خواسته بلایی سر زنش بیاره کاری کنه
چیزی نگفتم و سکوت را ترجیح دادم
با اومدن معصومه به همراه چند نفر از مردان ده ملا ،به داخل خونه با عجله به اطاق رفتم عبایم (چادرمحلی )از روی رخت خوابا برداشتم و با پوشیدنش به حیاط و جمع همه پیوستم
همه پا به گوش حرف های شیخ ایستاده بودن
شیخ با عصبانیت بهشون دستور اوردن پدرم را داد و همه با دستور شیخ با عجله از خونه بیرون رفتن
یه گوشه نشستم و به عاقبت پدرم که چه برسرش خواهد اومد فکر میکردم ولی نمیدونستم که با شیطان میخوام روبرو بشم و اون پدر دست شیطون را پشت بسته
با صدای معصومه سرم را بلند کردم با اشاره به طرف اتاق کرد و با صدای ارومی که کسی نشنوه گفت دنبالم بیا ...
بلند شدم و به دنبال معصومه به اتاق رفتم
قلیون تو دستش گرفت وشروع به کشیدن کرد و دود را توی هوا پرت کرد و گفت بیا اینجا بشین ،
کنارش نشستم و منتظر سوالش بودم
گفت احلام راستشو بهم بگو ،!
چرا پدرت داشت تورو میکشت ؟
نکنه از تو خطایی سر زده ؟.
تا قبل اومدنش اگه کاری کردی بهم بگو تا من کاری برای نجاتت انجام بدم
نگاه کن احلام تو عقاید و رسومات عشیره رو خوب میدونی
اگه پدرت از تو کاری دیده مطمعن باش خود شیخ سرتو گوش تا گوش میبره

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : ahlam
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.67/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.7   از  5 (3 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

سومین حرف کلمه fxqu چیست?