رمان بعد از تنهایی احلام 4 - اینفو
طالع بینی

رمان بعد از تنهایی احلام 4


با خشم خودشو بهم رسوند و برای بار دوم خواست لگدی به شکمم بزنه دستمو را روی زمین چسبوندم که پراز خاک بود مشت کردم وبه صورتش پرت کردم
بی خیال من شد و دور خودش از درد میچرخید
به زور بلند شدم و ترسی که از فرزانه داشتم که اسیبی به بچه هام برسونه خودم را به در حیاط رسوندم
با باز شدن در ،دردم بیشتر شد، خودمو به بیرون پرت کردم به بچه هایی که دنبال توپ میدوییدم نگاه کردم
کشان کشان خودمو بهشون رسوندم و با صدای نحیفی ازدرد گفتم امشاری ،؟
امشاری پسر همسایه بی خیال بازی شد و خودشو بهم رسوند وگفت بله احلام ؟
نا نداشتم حرفب بزنم گفتم برو خونه ی ننه اسماعیل و معصومه رو صدا بزن
بهش بگو من دارم میمیرم ،با چشم مثل برق از کنارم دور شد
بچه ها دورم حلقه زدن و به دردی که توی خودم میپیچیدم نگاه میکردن
بعد از یه ربع صدای معصومه که با صدای بلند داد میزد
هوووی بچها چی دارین نگاه میکنید ؟
تا با این چوب سیاهتون نکردم زود از اینجا دور شید
از شنیدن صدای معصومه که حکم مادر برام بود احساس خطر را از خودم دور کردم
با دستاش بچها رو شکافت،! وقتی چشممش به من افتاد محکم تو صورتش زد و گفت ویهووهه (خدای من )
گفت احلااااام ؟تو اینجا چکار میکنی ؟
مگه فرزانه اون خیر ندیده خونه نبود چرا بهش نگفتی بهم خبر بده
با اشاره به امشاری گفت زود قابله رو صدا بزن
دستمو گرفت و گفت بیا بریم تو خونه !
حالا برای چی بیرون اومدی
دستشو کشیدم و گفتم من تو اون خونه نمیرم اجی ،؟!
با تعجب گفت یعنی چه تو اون خونه نمیرم ؟ پس نکنه میخوای اینجا پیش چشم این همه بچه بزایی؟
اشکام روی گونه های خسته ام ریخته شد و گفتم ابجی ؟
فرزانه داشت بچه هامو میکشت،!
دردم نمیزاشت حرفامو درست به معصومه بزنم و شکسته شکسته گفتم ازش کمک خواستم ولی اون داشت منو بچه هامو میکشت ،!من تو اون خونه برنمیگردم
گفت غلط کرده ،!حالا بیا بریم تو خونه جلوی بچه ها زشته تورو ،تو این وضعیت ببین احلام ،!
دستشو روی سرم کشید و گفت نگران نباش من حواسم بهت هست


دست معصومه رو گرفتم و به زور بلند شدم
زانوهام از درد خم میشدن :
معصومه با دیدن این همه خون گفت وای احلام تو به خونریزی افتادی ☆خدا کنه به خیر بگذره ،
عباشو (چادر محلی )از روی سرش برداشت و روی شونه هام انداخت تا خونی که روی ماکسیم ریخته شده (پیراهن بلند عربی) بچه ها نبینن ،
با ترس به همراه معصومه پا به اون خونه گذاشتم
خبری از فرزانه نبود
چهار گوشه ی حیاط رو نگاه کردم ولی خبری ازش نبود نفس راحتی کشیدم
داخل اتاق شدیم فرزانه هر چه لباسی که معصومه ،با نخ و سوزن هرشب ،برای بچه هایی که بدنیا نیومده بودن را دوخته بود ، با دستاش تکه تکه کرده بود ،!
صورتش خوفناک شده بود
موهای بلند مجعدی مشکیش روی صورتش پریشون شده بود
معصومه گفت فرزانه اینجا چه غلطی میکنی ؟
چرا لباس هارو پاره کردی ؟
فرزانه بی خیال تکه تکه کردن لباس ها شد و به طرفمون حجوم اورد
معصومه زود جلوی من ایستاد و با رسیدن فرزانه پیشمون و سعی داشت منو از پشت سر معصومه بیرون بکشه
ولی معصومه کار بلد بود و بارها فرزانه رو به خاطر کارهایی که میکنه کتک زده بود
موهای فرزانه رو دور دستش چرخید و به طرف خودش کشید
فرزانه با جیغ روی زمین دراز کشید و معصومه هر جا مناسب میدید و گیرش می اومد گاز میگرفت
با اومدن همزمان شیخ وقابله
معصومه نفس نفس از فرزانه جدا شد
شیخ با خشم به طرفمون اومد و با صدای عربده ایی که از حنجره ی پیرش بیرون می اورد گفت اینجا چه خبره ؟
ابرو برام نذاشتین ؟.خدا بگم چکارتون کنه
حال من ثانیه به ثانیه بدتر میشد ،
معصومه آب دهنشو قورت داد و به زور که نفسش در می اومد گفت این عفریته،!
در نبود من میخواست احلام و بچه هاشو بکشه
محکم ماکسیمو فشار دادم و صدای ضعیفی از جیغ از خودم بیرون کشیدم
قابله منو بغل کرد و گفت به جای دعواهاتون به فکر این دختر بی زبون باشید
معصومه زود کنارم ایستاد وبه قابله گفت اتاق خودم ببریمش با قابله داخل اتاق معصومه شدیم معصومه تند تند دوشک و ملافه روی دوشک پهن کرد و کنارش یه لحاف انداخت و با استرس گفت احلام روی این دوشک بخواب ،
اروم اروم روی دوشک دراز کشیدم
معصومه شلوارم از پام بیرون کشید و با صدای مهربونی گفت پاهاتو باز کن تا قابله معاینه ات کنه


بعد از معاینه ی قابله کیسه ایی از زیر عبایش بیرون اورد و زود باز کرد و چنتا بذر از کیسه اش بیرون اورد و به معصومه گفت زود برام هاون و آب جوش بیار اینجا ...
معصومه مثل فرفره با سن بالاش از اتاق بیرون رفت
قابله روغنی به دستش مالید و شروع به مالیدن روی شکمم داد
من از درد کم کم صدام بالا میرفت
دست قابله رو محکم گرفتم و به لبم فشار دادم و تند تند بوسیدم و گفتم قابله تورو به ناموس زهرا کمکم کن بچه هام سالم بدنیا بیان
من صغیرم ،یتیمم ،بی کسم ،ذلیلم کسی رو ندارم ولی حداقل بچه هام سالم بدنیا بیان و باعث دلخوشیم بشن
دستشو از روی لبم برداشت و گفت تو از من بچه هاتو نخواه
تو از اون بالایی از اون خدا بخواه تا به سلامتی فارغ بشی ،و بچه هاتو تو دامنت بزرگ کنی
معصومه با یه هاون رنگ و رو رفته ویه کتری سیاه ،سیاهیش رو از اتیش گرفته پراز آب جوش داخل اتاق شد و گفت بفرما قابله !!!چیزی که خواستی برات اوردم .
قابله چنتا بذر داخل هاون مسی ریخت و شروع به کوبیدن کرد
با هر زدن هاون من تو خودم می پیچیدم و با صدای خفان خودم ننه امو صدا میزدم و اشک بی کسی روی گونه های خستم ریخته میشد
معصومه دستشو زیر گردنم گذاشت کمک کرد تا دمنوشی که قابله درست کرده بود رو به خوردم داد
درد داشتم دردام چندین برابر شد
کم کم صدام از خفگان به بیرون کشیده میشد
هر از گاهی قابله دستش را تا نافم فرو میبرد و من به خدای خودم التماس میکردم
کارم از التماس هم گذشت و با صدای بلند شروع به جیغ کشیدن کردم
قابله که بین پاهام جاشو خوش کرده بود با صدای ملایمی گفت چرا اینقدر جیغ میزنی
همه ی مردهای محله صداتو شنیدن


بالشتو به دهنم چسبوندم و تا میتونستم جیغ کشیدم
قابله داد زد احلام زور بزن ، فقط زور بزن
بچه ها دارن خفه میشن
به معصومه اشاره کرد و گفت شکمشو محکم فشار بده
معصومه با چشمای گریون جفت دستاشو روی شکمم چسبوند
با هر قدرتی که داشت روی شکمم زور زد
جیغ هام پشت سر هم شد
قابله یه دستش شکمم را فشارمی داد و دست دیگه اش سعی میکرد بچه رو بدنیا بیاره
نفس هام کند میشدن و قابله با عصبانیت میگفت زور بزن احلام
اگه بچه هات دوست داری ببینیشون زور بزن
دستامو کنار دوشک محکم مشت کردم و با تمام وجودم گفتم خدااااااا کمکم کن
قابله داد زد افرین احلام یکیشون بدنیا اومد
دوباره زور بزن دومی هم بدنیا بیاد
از بس که کنجکاو بودم با درد سرم را بالا گرفتم و به صورت ناراحت معصومه نگاه کردم وبا ترس پرسیدم ابجی بچه پسره ؟
قبل از اینکه معصومه جوابمو بده قابله گفت انگار تو هم مثل مادر خدا بیامرزت دختر زا هستی
حالا زور بزن شاید فرجی شد و اون یکی پسر باشه
اشکام تند تند ریخته شدن
میدونستم الان شیخ با شنیدن بدنیا ا مدن دختر از چشمش می افتم
اینقدر درد داشتم از فکر شیخ و دختر بیرون اومدم
با صدای بلند جیغ میکشیدم و خدارو صدا میزدم و معصومه کل وزنشو روی شکمم انداخته بود
برای بار دوم بچه بدنیا اومد با صدای ضعیفی گفتم حتما این یکی پسره؟!!
قابله با اخم گفت نه احلام این هم دختره ،!
رو کرد به معصومه و گفت برو ابو بیار دخترای احلام را بشوریم رحمش جمع شد حالا حالا ها تا بدنیا اومدن دختر سوم وقت میبره و ما تو این مدت میتونیم بچه هارو حموم بدیم
معصومه دستشو رو صورتش کشید و گفت من با چه رویی بیرون برم
الان شیخ منتظر خبربدنیا اومدن بچه هاس
سرشو دو سه باری چرخوند و شیله اشو (شال عربی )روی سرش جابه جا کرد و گفت نه قابله من نمیتونم بیرون برم

قابله بلند شد و از اتاق بیرون رفت
نگاه مظلومانه ایی به دخترایی که هر کدوم یه گوشه روی پارچه ایی در حال گریه که میدونستن یه عاقبت شومی در انتظارشون نشسته کردم
با صدای گرفته گفتم خوش اومدین دخترای مظلوم من !!!
معصومه زود کنار سرم نشست و موهای خیس که از عرق شده بود کشید و گفت احلام اینا هدیه ی الهی هستن اصلا ناراحت نباش ،!اصلا خودتو بابت اینا ناراحت نکن
دست معصومه رو محکم گرفتم و به لبای خشکم چسبوندم و گفتم ابجی معصوم من ناراحت شیخم که نتونستم براش وارث بیارم
معصومه سرشو پایین انداخت و سعی کرد چیزی نگه بعد از مکثی گفتم ابجی ؟
سرشو بالا گرفت و گفت چیه احلام ؟
گفتم ابجی یکی از دخترام تو بزرگ کن ،!من نمیتونم سه تا بچه رو باهم بزرگ کنم
با خوشحالی گفت احلام واقعا ؟
با لبخند گفتم اره ابجی ،!
گفت یعنی این بچه برای خود ، خودم ؟
سرمو تکون دادم و گفتم : هااا برای خودت میدونم تو مادر خوبی برای دخترم میشی
دلم آشوبی از اتفاقاتی که در راه داشتم بود ،!
درد های شکمم منو میگرفت و ول میکرد
هر وقت دردم میگرفت پتو محکم تو دهنم میزاشتم و با تمام زوری که بعد از این همه زور نحیف شده بود گاز میگرفتم که حتی صدای قرج قرج دندونامو میشنیدم
صدای کل زدن فرزانه تو حیاط چنگی به دلم میزد
مطمعن بودم که خبر دختر دار شدنم به گوشش رسیده بود
قابله ،،:::به همراه قابلمه به دست داخل اتاق شد
با اخم گفت معصومه کمک کن این دخترا رو حموم بدیم تا قبل از اینکه مادرشون بچه ی سوم نزاییده باشه
معصومه گفت قابله فرزانه کل لباس های بچه هارو پاره کرده
حالا ما چی تن اینا کنیم
قابله با کج خلقی گفت یه چیزی رو تنشون بنداز حالا انگار چی زاییده که میخوای لباس تن نشده برشون کنیم
هر چه حرف میزد من بیشتر دلم برای دخترام میسوخت
بعد از حموم کردن بچه ها معصومه بچه هارو روی سینم گذاشت و من با درد به شیر خوردنشون نگاه میکردم
طولی نکشید تحمل درد برام طاقت فرسا شد
گفتم ابجی بچه هارو بگیر من دارم میمیرم


قابله به صورتم نگاه کرد و گفت وقتش رسیده فقط زور بزن احلام
این فرصت اخره که ببینیم بچه ی سومت چیه؟
دستمو روی سرم گذاشتم و تند تند و پشت سر هم نفس گرفتم و با جیغ نفس هامو به بیرون پرت کردم
هر چه زور میزدم بچه بدنیا نمی اومد،!
هر چه قدرت داشتم تموم شده بود
معصومه بچه هارو تو بغلش گرفته بود و بالای سرم نشسته و با شیله اش (شال عربی) عرق پیشونیم رو پاک میکرد و با لحن بغضی بهم التماس میکرد که کم نیارم
قابله داد زد احلام زور بزن ،!
هم تو و هم اون بچه جونتون تو خطره ،!
چشامو روی هم گذاشتم گفتم نمیتونم ،!
نایی برام نمونده ،!.
محکم و پشت سر هم با دستای پیر و درشتتش به باس☆نم سیلی زد و گفت زور بزن ،زودددد زور بزن
معصومه بچه هارو روی زمین پرت کن .و بیا کمکم کن
این بچه توی رح☆مش گیر کرده
معصومه با صدای لرزونش گفت من باید چکار کنم ؟
گفت تو فقط تا میتونی شکمشو به طرف پایین فشار بده
معصومه پاهاشو چپ و راستم باز کرد و دستاشو مشت کرد و شروع به فشار دادن کرد
قابله وقتی دید واکنشی از خودم در نمیاد با انگشت چنان نیشگونم گرفت که من چنتا جیغ پشت سر هم کشیدم که حتی صداش عرش را میلرزوند
و برای لحظه ایی آروم شدم
سه نفره نفس نفس میزدیم
صدای گریه ی بچه ایی که اخرین امید من بود تو اتاق پیچید
چشامو باز کردم و با دهن خشک گفتم ابجی این یکی دیگه حتما پسر بوده ،!.
معصومه بهم نگاه کرد و گفت این یکی هم دختره ،!.
سرم که به بالا خم شده بود را رها کردم و روی بالشتی که از عرق خیس شده بود خوابیدم

قابله با اخم از اتاق بیرون رفت تا خبر دختر دار شدنم را به شیخ بده
معصومه بعد از تمیز کردنم و لباس هامو عوض کرد و بچه هارو ردیف کنار هم خوابوند و با مهربونی صورتم را بوسید و گفت تو هم کمی استراحت کن تا من یه چیزی درست کنم تا قوت بگیری،!
خون زیادی ازت رفته
قبل از اینکه از اتاق بیرون بره گفتم ابجی معصوم ؟
سرشو به عقب چرخوند و گفت :هاااا چیه احلام ؟
گفتم نمیدونم چطور ازت تشکر کنم ،!
گفت ای بابا ،!
من کاری نکردم دختر ،! اگه کاری نداری من برم ،!
گفتم ابجی بی بی مو صدا میزنی ؟
سرشو تکون داد و گفت باش صداش میزنم
با رفتن معصومه خودمو به چپ چرخوندم و به بچه هایی که ردیف ، بدون هیچ دلیلی پا به این دنیای لعنتی من، گذاشتم نگاه کردم و برای مظلومیتشون اشک غم ریختم
کم کم به خاطر خستگی این همه درد ،پلک هام سنگین شدن و به خواب رفتم
با صدای عربده ی شیخ چشامو زود باز کردم
با صدای گرفته ایی که حنجره ام از جیغ میسوخت گفتم یمااااا(ننه )
بناتی یماااا (ننه دخترام )
رخت خواب دخترام خالی بود از ترسم که کسی بلایی سر دخترم اورده باشه هم کر هم کور شدم
نه صدای شیخی میشنیدم نه میتونستم چیزی ببینم
دستمو روی دیوار کاهگلی چسبوندم و زورمو زدم تا سرپا بیایستم
بدنم ضعیف شده بود ،تا بلند میشدم زمین میخوردم
ولی سعی خودمو کردم و با کمک دیوار خودمو به در اتاق رسوندم درو باز کردم و گفتم شیخ با دخترام چکار کردی ؟
اینا صغیرن اگه میخوای دخترامو بکشی اول منو بکش بعد دخترام!
معصومه خودشو بهم رسوند و گفت ،:احلام نترس ،نترس ،!
دخترات حالشون خوبه ،
گریه میکردن نمیخواستم بیدار بشی دختراتو بردم تو اتاقت اونجا بهشون برسم
چشامو محکم روی هم گذاشتم و نفس بلندی کشیدم
چشام باز کردم شیخ یه گوشه نشسته و محکم لبشو به نی قلیون چسبونده و از ته دل دود را توی هوا پرت میکرد
کنارش رفتم و با بغض گفتم عبود ؟.
حتی به صورتم نگاه نمیکرد


بدون اینکه چیزی بهم بگه ، گفتم عبود تورو خدا اینجوری با من رفتار نکن !.
من از قصد دختر نزاییدم من دوست داشتم برات پسر بزایم ولی کار خدا بوده ،
اصلا تو دیدیشون ؟
وای عبود اگه ببینی چقدر خوشگلن ،
خوشگلیشون حتما به تو رفته
این حرفارو میزدم بلکه نظرش راجب به دخترا عوض بشه ولی دل و قلب مردهای این عشیره سر سخت تر از این که دلشون به رحم بیاد
چپ چپ به من نگاه کرد و اب دهنشو جمع کرد و توی صورتم پرت کرد و گفت گم شو از اینجا برو دیگه تو هم با این یکیا برای من فرقی نداری
کوفتت بشه تمام این نه ماه اینقدر بهت رسیده بودم
کوفتت بشه اون گوشتایی که برات کباب کردم گفتم حتما تو یکی برام پسر میاری
اون پدر بزرگ خرفت، پیرت گفت تو میتونی برام پسر بیاری ولی کو پسر ،هاااااا
بعد نه ماه انتظار به جای پسر سه تا دختر باهم برام اوردی
خیلی کم دختر داشتم و تو هم بقیه اشون را برام اضافه کردی
حالا زود از اینجا گورتو گم کن و تو اتاق برو تا با این قلیون سرتو خورد نکردم
مثل بچه ی حرف گوش کن راه را در پیش گرفتم و کنار دخترام رفتم
،به خواب معصومانه اشون نگاه کردم و همراه با اشک دست به سینم کوبیدم و گفتم تا اخرین نفس پشتتون می مونم و تنهاتون نمیزارم
عبود تنها نقشی که داشت برای دخترام اسم انتخاب کرد
کاظمیه و سلمیه و یسرا !
که سلیمه به معصومه دادم تا هم از نبود بچه غصه نخوره و هم اینکه تو بزرگ کردن بچه ها کمکم کنه
چند روزو چندماه گذشت ودخترام روز به روز بزرگتر و خوشگلترمیشدن و من به اخلاق های بد عبود ،دیگه عادت کردم هفته ایی دو شب پیشم می اومد واونشبی که مهمون من بود دخترام پیش معصومه میبردم که عصبی نشه و به دخترام چیزی نگه
کم کم روال زندگیم از بد به بدتر تبدیل میشد و فرزانه هر از گاهی دور از چشم معصومه بهونه تراشی میکرد و منو کتک میزد
 

من بدون هیچ پشتیبانی و ترس از اینکه بلایی سر بچه هام نیاره سکوت میکردم
صبح قبل از طلوع افتاب بیدار شدم
به صورت کاظمیه که انگار سیبی از وسط با من نصف شده بود و یسرا که ترکیبی از من و عبود گرفته بود نگاهی کردم
با لبخند به صورت قشنگشون زدم و زیر لب گفتم ننه انشالله عاقبت به خیر بشین
بلند شدم و آرد برداشتم و شروع به ورزیدن کردم ،
شیخ برای نماز بیدار شد و با دیدنم سرفه ی خلط داری کرد و گفت احلام تو از کی بیداری ؟
همین جوری که داشتم خمیرو ورز میدادم جوابشو با همین الان بیدار شدم را دادم .....
تا قبل از اینکه دخترا بیدار نشدن کارامو تموم کنم را دستامو توی ماکسی (لباس بلند محلی )پاک کردم و زود لگن مسی به همراه افتابه را برداشتم و جلوی شیخ گذاشتم، به صورتش نگاه نکردم و روی دستای چروکیده اش اب میریختم
گفت احلام ؟
سرمو بالا گرفتم و به صورت شیخ نگاه کردم و گفتم ،نعم :(بله ) گفت تو چقد خوشگل شدی ؟ چکار کردی اینجور خوشگل شدی ؟
سرمو پایین انداختم و تو دلم گفتم ای کاش بختم هم مثل صورتم قشنگ بود
گفت قیافه ات خیلی عوض شده ،
انگار اولین بار تورو دارم میبینم
با تعجب به عبود نگاه کردم و یه نگاهی به خودم انداختم و گفتم این لباسا همون لباس هایی که همیشه تنم بود و این قیافه همون قیافم بود
چیزی نگفت و داخل اتاق شد
با رفتن شیخ مات و مبهوت به رفتنش نگاه کردم و از این حرف هاش شوکه شدم
گفتم نکنه عبود میخواد بمیره ؟
من شنیدم ادم قبل مرگش دیدش هم عوض میشه ،!
لبامو غنچه کردم و گفتم نه بابا فکر نکنم ،
حتما از اینکه در حقم ظلم کرده پشیمون شده ،اره احلام تازه داره به خودش میاد والله تو همون احلام سابقی چی میخواد تو صورتت عوض بشه
زود رو صورتم زدم و گفت اگه عبود بمیره من چکار کنم ؟
اون مرتیکه عاقام خدا میدونه کجا خودشو گم و گور کرده که خانواده ی معشوقش مثل دخترشون سرشو ببرن
حتی یاد اون مرد منو میترسونه
بعد از پختن نون و اماده کردن قلیون برای شیخ و صبحونه ،به اتاق برگشتم
دخترام هنوز خواب بودن من هم کنارشون دراز کشیدم و به خواب رفتم
با صدای معصومه که میگفت احلام ؟؟؟؟
چشامو باز کردم و زود از رخت خوابم بیرون اومدم و از اتاق بیرون اومدم
سه تا دخترا کنار سکینه نشسته بودن و با پیاله ایی که پراز نون و چایی نرمش کرده بود توی دهن دونه دونه از دخترا میزاشت


اخر سر روی باسنش خوابیدم و تا تونستم گازش گرفتم .,
معصومه منو از روی فرزانه بلند کرد و گفت ، احلام برای امروزش کافیه
هر روز از این کتک ها میخواد بخوره ،
بلند شدم و همراه با نفس نفس زدنم گفتم هنوز دلم خنک نشد بزار یه گاز دیگه ایی بگیرم
دوباره روش خوابیدم و یه گاز محکم گرفتم ،
صدای جیغ فرزانه تو کل ده ملا پیچیده بود ولی ما اینقدر دلمون ازش پر بود به جیغاش توجه نمیکردیم
معصومه دمپایی اشو برداشت و محکم به کمر فرزانه زد و گفت حالا گم شو گورتو گم کن تا با این چوب سیاهت نکردم
فرزانه چهار دست و پا خودشو به اتاقش رسوند
من دوباره نشستم و بقیه ی ماهی ها رو پاک کردم و هشو (موادی که داخل شکم صبور میزارن ) را درست کردم و همه چی تحویل معصومه دادم
دخترامو بغل کردم و به اتاق بردم
کاظمیه و یسرا با در قابلمه بازی میکردن ولی سلمیه بی حال بود
دستمو به پیشونیش چسبوندم و از این همه حرارت تبش گفتم یمااااا اشمالچ (ننه چت شده )
بغلش کردم واز اتاق بیرون رفتم
معصومه کنار تنور ،چوب با پاش میشکوند و داخل تنور میزاشت
طرفش رفتم و گفتم ابجی ؟.
ابجی ؟ سلمیه مثل تنور داغ شده
معصومه بی خیال تنور شد و سلمیه رو از بغلم بیرون کشید و گفت تا یکساعت پیش بچه هیچیش نبود
گفتم ابجی قابله رو صدا بزنم ؟
گفت نه دختر الان دست و صورتشو میشورم انشالله خوب میشه
حتما داره دندون در میاره
ولی نگرانی تو چهره ی معصومه بیداد میکرد و سعی میکرد خونسردیشو حفظ کنه
تا بعد از ظهر تب سلمیه پایین اومد و خنده بر لب معصومه نشست
بعد از اینکه مهمون های شیخ از خونه رفتن
صدای لا الله اله الله توی محله پیچید
میدونستم که جنازه ی عاقام داشتن میبردن
دخترامو محکم بغل کردم و به زور جلوی بغضمو گرفتم


چنتا اشک از گوشه ی چشمم ریخته شد
با باز شدن در ،زود اشکامو پاک کردم و از دیدن شیخ ،دخترامو زمین گذاشتم و به استقبالش رفتم
دستشو به طرفم دراز کشید و من بوسه بر دستای پیرش زدم
سرمو تو بغلش گرفت و بعد از بوسه،
گفت احلام ؟پدرتو دارن به طرف قبرستون میبرن ،میخوای بری حلالش کنی ؟
گفتم چند تا از خطاهاشو من حلال کنم ؟
اونروزی که منو مثل برده کرده بود؟
یا اون اذیت هایی که هیچ پدری به دخترش نمی کنه
یا اون تهمت ها که اگه مادرم شهادت نمیداد نزدیک بود سرم گوش تا گوش بریده بشه ؟
یا اون شهادت مادرم که خواهرام و مادرم را توی خونه اش به دار اویزون کرد
کدومشو میتونم ببخشم ؟
نه عبود من اون عاقارو تا به قیامت نمیبخشم
بغضم ترکید ،و با اشکی که صورتم را پوشاند با سر استینم پاک کردم و گفتم بره به جهنم که انشالله زمین هم قبولش نکنه ،!
شیخ دستی روی موهای نرمم کشید و گفت
حق داری،! پدرت در حقت پدری نکرد
گفتم شیخ ببین چقدر برای یه دختر سخت میگذره
تورو قسم میدم به اون خاک مادرت ،
در حق دخترات کوتاهی نکن ،!
دخترا هیچ پشتبانی جز پدرشون بین ما اعراب ندارن
نزار دلشون مثل من شکسته بشه
انگار حرف های من دل شیخ عبود را به رحم اورد و روی زمین کنار یسرا و کاظمیه نشست و جفتشون رو بغل کرد و بوسید
اشک شوق همراه با دلگیری بی صدا ریخته شد
دستشو برام باز کرد و منو به بغلش دعوت کرد
من هم از فرصت استفاده کردم و سریع تو بغل کسی رفتم که هیچ وقت پیشش احساس محبت را حس نکردم ولی تنها سایبونی از حرف مردم بالای سرم میدونم
با صدای جیغ معصومه از بغل شیخ بیرون اومدم و به صورت شیخ نگاه کردم و با پت و پت گفتم چی شده؟
چرا ابجی معصوم داره جیغ میکشه،

قبل از اینکه شیخ چیزی بگه بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم
چشام از ترس سیاهی میرفت و با صورت روی زمین افتادم
به درد زانوهام که روی سنگ های ریز و درشت خورد شده بودن توجه نکردم و دوباره بلند شدم و خودمو تو اتاق معصومه پرت کردم
از دیدن سلمیه تنها در اتاق خوابیده بود نفس عمیق و بلندی کشیدم ولی این جیغ از اتاق فرزانه بود
درو آروم بستم و با صدای شیخ که میلرزید گفت چی شده ؟
سرمو تکون دادم و با استرس که فرزانه بلایی سر معصومه اورده باشه تکون دادم و گفتم نمیدونم والله و با سرعت طرف اتاق فرزانه رفتم
معصومه دختر فرزانه رو تو بغلش گرفته و کفی که از دهن افسانه دختر پنج ساله ی فرزانه را با دستش پاک میکرد نگاه کردم
به شیخ که چطور از دیدن این صحنه هنگ کرده بود نگاه کردم
جلوتر رفتم و روی زانوهام نشستم و با ترس گفتم ابجی افسانه چرا اینجوری شده ؟
محکم تو صورتش زد و گفت نمیدونم نمیدونم احلام ،!
فرزانه یه گوشه نشسته و به دخترش زل زده و هیچ تکونی نمیخورد
شیخ افسانه رو از بغل معصومه بیرون کشید و با صدای پیر لرزونش گفت چی شده ؟
این دختر چرا به این روز افتاده
اشک خونی از گوشه ی چشم افسانه ریخته شد
شیخ صداشو بالاتر برد و گفت هوووی فرزانه لال نمون بگو با دخترم چکار کردی ؟
فرزانه با انگشتش به رخت خوابا اشاره کرد و همراه با جیغ گفت افسانه داشت کنار رخت خوابا بازی میکرد که صدای جیغشو شنیدم رفتم دیدم مار کنارش بووووود
تا خواستم کاری کنم دخترم گردنش کج کرد معصومه حیاط بود و از صدای جیغ افسانه اومد .
با صدای بلند داد زد شیخ تو هیچ وقت کنار منو دخترام نبودی
از وقتی این عفریته وارد خونه امون شد مارو آدم حساب نکردی که نکردی
فردا افسانه رو خاک کردن و من از فرصت استفاده کردم و بر سر قبر پدرم رفتم
سنگی برداشتم و محکم چنتا ضربه به قبر خاکی که اون مرد ظالم اون زیر خوابیده بود زدم ک گفتم عاقاااااا ؟.
عاقا حلالت نمیکنم ،
میدونی چرا ؟
به خاطر اون اذیت هایی که در حقم کردی
یادته چطوری با من دختر بچه بازی کردی
اخه بی ناموس من دختر و شرفت بودم
چطور تونستی با شرفم بازی کنی
نمیبخشمت ،! به خاطر اون تهمتی که منو جلوی شوهرم بی ابرو کردی
خدا لعنتت کنه که هم مادرم و هم اون زبون بسته هارو کشتی
اخه بیدار شو بگو چرا اینکارو کردی حیوووووون
انشالله توی جهنم بسوزی
حییییف تو اسم پدری بهت داده شد


به خاطر تمام اون اذیت هایی که در حقم کردی
بلند شوووو بی غیرت ،!
بلند شو بگو تو چه پدری بودی ؟
انشالله تو جهنم،خالدون تا ابد بسوزی
با صدای صلوات همگی،که خاکسپاری تموم شده بود از حس و حالم خارج شدم و به سوی فرزانه که خودشو تو خاک میغلطوند رسوندم
بغلش کردم ولی منو جلوی همه به عقب پرت کرد و انگشتشو به طرفم نشونه گرفتم و گفت تو دخترمو کشتی ، تو مار را توی اتاقم اوردی که دخترامو نیش بزنه ؟
تو باعث مرگ دخترم شدی ،ولی احلااااام یه روزگاری ازت در بیارم که داغ عزیزانتو تک به تک جلوی چشمت میبینی
قلبم از شنیدن این تهدید گرفت ولی به حساب داغ بودنش گذاشتم و از پیشش به یه گوشه رفتم
چند وقت گذشت و هر چه فرزانه اذیت میکرد یا کتکم میزد چیزی نمیگفتم
تا اینکه حالم روز به روز بد و بدتر میشد و اینقدر سرگرم خونه و پخت و پز و بزرگ کردن بچه ها بودم که کمتر به خودم میرسیدم و شکمم روز به روز بزرگتر میشد و حرکت بچه رو تو شکمم حس کردم،!
برای بار دوم من حامله شده بودم ومعصومه از شنیدن این خبر یک شب دور از چشم شیخ به هوای بچه ها به اتاقم اومد و گفت احلام میخوام یه چیزی بهت بگم ولی باید عمل کنی و اعتراض نکنی ؟
با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم هااا بگو ابجی معصوم چی شده ؟ تا الان چی بهم گفتی و من عمل نکردم
گفت خب پس قشنگ به حرفم گوش بده ببین چی میگم ،صداشو اروم کرد و گفت من یه رمالی (دعا نویس) توی ده بغلی پیدا کردم والله از ننه اسماعیل شنیدم کارش حرف نداره ،همه پیشش میرن
با تعجب گفتم رمال برای چی ؟
گفت از اینکه پسر دارت کنه
با خنده ی ملیحی جوابشو دادم و گفتم اخه ابجی مگه اون خداس !!!
صورتشو برام کج کرد وبا ناراحتی گفت اصلا به من چه، خودت میدونی !!
طرفش رفتم و صورت چروکشده اشو محکم بوسیدم و گفتم اخه ابجی چطوری به ده بغلی بریم ؟ اخه مگه اخلاق عبود رو نمیشناسی ؟
گفت تو چکار داری یه نقشه ی توپی میکشیم و با هم به ده بغلی پیش رمال میریم


به زور ، به کاری که معصومه از من میخواست انجام بدم خودم را قانع کردم تا از دستم ناراحت نشه ،
صبح با کوبیدن در از خواب پریدم صدای اروم معصومه که میگفت احلام ؟
احلام درو باز کن ،! زود درو باز کردم و گفتم ابجی سلمیه چیزیش شده ؟
گفت نه برای چی چیزیش بشه ؟
همش نفوس های بد میزنی به ادم
با خیال راحت ، گفتم : پس این وقت چی شده اومدی اینجا ؟
گفت احلام من شب اصلا نخوابیدم
شیخ داره میره ختم شیخ سلمان ماهشهر ،
یعنی ما میتونیم از این فرصت استفاده کنیم و نصف روز پیش رمال بریم و زودی بدون اینکه کسی بفهمه به خونه برگردیم
اینقدر خوابم می اومد ،یکی از چشام باز و اون یکی بسته خمیازه ایی کشیدم و گفتم ابجی مطمعنی ؟
گفت اره که مطمعنم، ننه عیسی گفت کار این رماله حرف نداره
صبح با رفتن شیخ ،معصومه بهم اشاره کرد و به طرف اتاقش رفتم
من هم اینورو اونورم،چپ و راستم را نگاهی کردم و با سرعت دنبالش به راه افتادم
گفت برو دخترارو اماده کن و به هوای خونه ی ننه اسماعیل پیش رمال میریم
من هم با ترس به دنبال رمال به راه افتادیم
چند بار تقه ایی به در زدیم و زنی چاق و قد بلند با لباس های سیاه روبرومون ایستاد و گفت چی میخواین ؟
معصومه صداشو صاف کرد و گفت والله ما از ده ملا پیش رمال اومدیم برای خوندن دعا ...
نگاهی به من انداخت و با انگشت منو اشاره کردو گفت این یکی داخل اتاق پیش رمال نمیره
معصومه با تعجب گفت ما به خاطر این اومدیم
چپ چپ بهم نگاه کرد و گفت شیله اتو (شال عربی) تا دماغت پایین میکشی تا رمال حسون صورتتو نبینه
ما معنی حرفاشو نمیتونستم بفهمیم ولی به حرفاش عمل کردیم و داخل اتاق رمال حسون شدیم


مردی با چفیه ی سفید (روسری مردانه ) تا نصف صورتش را پونشونده ، و با دشداشه اش (لباس مردونه ی اعراب) همرنگ ست کرده بود
معصومه سلام کرد و گفت سلام بر رمال حسون بزرگ ،!
سرش را بالا گرفت و بدون جواب سلام معصومه گفت امرتون ؟
معصومه گفت من سالهاس به قول معروف اجاقم کور شده و از بچه دار شدن نا امید شدم ،حتی اگه بخوام دیگه نمیشه صداشو ارومتر کرد و گفت اخه من دیگه یائسه شدم
حالا دخترمو ، پیشت اوردم که برای شوهرش وارث بیاره ،!
میدونی دیگه اگه سال دیگه پسر برای شوهرش نیاره
موظف به زن گرفتن میشه
گفت دخترت بچه دار شده ؟
معصومه گفت هااا دوتا دختر داره و الان بارداره معصومه حتی دختری که بهص دادم از من حسابش نکرد،!
روبه من اشاره کرد و گفت بیا روبروم دراز بکش تا دستی روی شکمت بکشم
به معصومه نگاه کردم ولی معصومه با اشاره گفت دخترم هر چه رمال حسون گفت عمل کن
روبروش دراز کشیدم و منتظر بودم دعایی روی شکمم خونده بشه ولی بر خلاف انتظارم گفت لباستو بالا بزن
رو به معصومه کرد و گفت تو میتونی بیرون منتظر بمونی تا من کارمو بتونم درست انجام بدم
معصومه زود عبا رو روی سرش جابه جا کرد و از اتاق بیرون رفت
دستشو اول از روی لباسم به حالت دورانی روی شکممم حرکت کرد و راه به راه نوچ نوچی راه می انداخت
سکوتو شکوندم و با صدای ضعیفی گفتم رمال حسون چی شده ؟
گفت اینجوری معلوم نمیشه
با ترس که بدنم را یخ کرده بود گفتم پس چکار کنم
چشای ریز مشکی که با سورمه سیاهش کرده بود به من نگاه کرد و گفت باید ماکسی که تنته را بالا بدی تا من قشنگ حس بگیرم و با شکمت بتونم برقرار پسر دار شدنت را کنم
با حرص گفتم چرا باید بالا بدم
عصبی شد و گفت زود از اتاق بیرون برو اصلا تو چرا پیش من اومدی ؟ ....
گفتم باشه باش همین الان لباسمو بالا میزنم
هر چه شما دستور میدی انجام میدم
کمی نرم تر شد و من لباسم تا نافم بالا بردم ،
روغنی از کنار دستش برداشت و روی شکمم مالید و شروع به حرف های عجیب و غریب گفتن کرد
نفس هامو تو سینه حبس کردم چون دستش از پایین تر از نافم حرکت میکرد
با عصبانیت بلند شدم و گفتم داری چکار میکنی ؟
قرار بود دعا درست کنی پسر زا بشم نه اینکه دستتو تو شلوارم بچرخونی


عصبی شد و گفت خفه شو ،،،،
تو باید هر کاری که من میکنم در برابرش سکوت کنی
بلند شدم و ماکسیمو (لباس بلند عربی ) را صاف کردم وگفتم اگه قرار باشه با دستای حریصت من پسر دار بشم قید پسر را میزنم و با حرص از اتاق بیرون رفتم
معصومه پشت در ایستاده بود و با دیدنم گفت هااا احلام چی شد ،؟
بدون اینکه از قضیه چیزی بگم با عجله از خونه ی رمال بیرون اومدم
صدای خرش و خرش دمپایی معصومه را پشت سرم میشنیدم ولی ترس از اینکه به جای معصومه رمال باشه پشت سرم باشه را نگاه نمیکردم و با سرعت راه میرفتم
با صدای معصومه که گفت : دختر وایسااااا ؟
چرا اینجوری یه دفه بهم ریختی ؟
مگه نمیبینی من پاهام درد میکنه و نمیتونم تند تند راه برم در جا ایستادم
حس میکردم از عصبانیت صورتم میسوزه ، دستمو روی صورتم کشیدم و گفتم :ابجی منو کجا اوردی ؟
هاج و واج به صورتم نگاه کرد و گفت : پیش رمال ،!!!
مگه چی شده احلااممم ؟
چرا رنگ و روت عوض شده ؟
با ناراحتی گفتم زود از اینجا بریم
دست معصومه رو گرفتم و پشت سرم مثل بچه کشیدم و گفتم ابجی نه سوالی بپرس نه جوابی میدم ،!
وقتی به ده ملا رسیدیم دخترا رو از خونه ی ننه اسماعیل برداشتم وبه خونه برگشتیم
تا خونه سکوت من در سکوت معصومه قفا شد
دختررو با نون و چایی سیر کردم
بالشت را برداشتم و کاظمیه روی پام خوابوندم و یسرا رو تو بغلم گرفتم تا بخوابونم
در باز شد و معصومه با سلمیه داخل اتاق شدن
کنارم نشست و بالشت برداشت و رو پاش گذاشت و همین جوری که سلمیه رو پاش میخوابوند گفت احلام نمیخوای بگی چی شده ؟ وقتی من تورو پیش رمال تنها گذاشتم چه اتفاقی برات افتاد ؟
بالشت را از روی پام برداشتم وکاظمیه رو روی زمین خوابوندم و به طرف در رفتم و سرمو از لابه لای در در اوردم وقتی مطمعن شدم از فرزانه خبری نیست درو آروم بستم و گفتم ابجی اون چه رمالی بود ،هااااا ؟
گفت خب چی شده ؟درست حرف بزن تا من هم بفهمم ،
گفتم منو خوابوند که روی شکمم دعا بخونه ولی به جای شکمم دستش از زیر کش شلوارم پایین اورد
گفت خب شاید به دعاش ربط داره ،؟
گفتم ابجی تا کی میخوای تو جاهلیت بمونی



دارم میگم به .... دست میزنه تو میگی به دعا ربط داره
سرشو چرخوند و گفت ای کاش دعا میداد رو شکمت ما میخوندیم
ساکت شدم تا بیشتر از این اعصابم را خراب نکنم
هر روز شکمم بزرگتر از ماه های قبل میشد دیگه کار و حرکت کردن برام سخت شده بود تا اینکه !!!
شب با درد از خواب بیدار شدم .
تا چند دقیقه سکوت کردم و توی رخت خواب به چپ و راست میچرخیدم
درد هام طاقت فرسا شدن و دیگه نتونستم بیشتر از این تحمل کنم
بلند شدم و بساطی که از قبل برای زایمانم اماده کرده بودم را از بقچه بیرون اوردم و روی دوشک پهن کردم
بیرون رفتم و هیزم را اتیش زدم و قابلمه ی پراز آب را به زور بلند کردم و روی آتیش گذاشتم ،!هر از گاهی با درد پیرهنمو محکم تو مشتم میگرفتم
به طرف اتاق معصومه رفتم و با سر انگشتم چنتا تق تقی روی در چوبی کوبیدم ،!
صدای خواب آلوی معصومه تو اتاق با گفتن کی این وقت داره در میزنه پیچید ،.
سرمو به در چسبوندم که بقیه رو از خواب بیدار نکنم گفتم ابجی منم احلام ،
بعد از مکثی معصومه درو باز کرد و بدون اینکه چیزی بپرسه به شکمم نگاه کرد
با صدای ضعیفی گفتم ابجی درد دارم ،
گفت حالا دردت الان باید شروع بشه ؟
چشامو روی هم گذاشتم و گفتم خب من چکار کنم دست خودم نبود که ...
دستمو گرفت و گفت ااا راست میگی هااااا درد زایمان وقت و بی وقت نمیشناسه
حالا بیا برو تو اتاق ،!تا من شیخ رو بیدار کنم ،!
گفتم نه ابجی بیدارش نکن ، میدونم دوباره دختر میزایم و نصف شبی حالشو میگیرم
گفت خب باید یکی بره قابله رو صدا بزنه
گفتم سلمیه تو اتاقم بیار و زود قابله رو بدون اینکه کسی بیدار کنی صداش بزن
سرشو تکون داد و سلمیه رو پیش دخترام خوابوند و با سرعت از خونه بیرون رفت
تو اتاق از درد راه میرفتم و هر از گاهی انگشتمو گاز میگرفتم که صدام بیرون نیاد
طولی نکشید قابله با چشمای پف کرده به همراه معصومه داخل اتاق شدن
قابله با دیدنم گفت احلام صورتت داد میزنه که باز دختر داری
سکوت کردم و به دردهام که تمومی نداره فکر کردم

یه طرف درد ،! دختر دار شدنم و از طرفی که احساس میکنم نفسم بیرون نمیاد
با معاینه ی قابله گفت بالشت بهم بده تو هنوز وقت زایمانت نرسیده باید حالا حالا ها درد بکشی
گفتم قابله من درد دارم ،از درد دارم میمیرم ،
با خونسردی داری میگی هنوز مونده تا زایمان کنم
عصبی شد و بالشت رو برداشت و سرشو به بالشت چسبوند و بعد از مکثی صدای خروپفش تو اتاق پیچید .
معصومه کنارم نشست و دستشو روی موهام کشید و گفت احلام من شنیدم زنی که زائو وقتی درد داره همه ی دعاهاش مستجاب میشه
دعا کن خدا بهت نگاهی کنه و پسر بدنیا بیاری
تسبیح از جانمازی در اوردم و شروع کردم به صلوات فرستادن و ما بینش از خدا دعا میکردم که کسی مثل مادرم یا فرزانه یا صدها زن دیگه به خاطر دختر زاییدن تو سر خور اهالی ده نشم
تا دم دمه های صبح دردم کوتاه و کوتاه تر شدن با صدایی که شبیه بزغاله از درد، گفتم قابله بیدار شوووو .
من اینجا از درد دارم میمیرم تو با خیال راحت خوابیدی ؟
دستاشو روی چشماش مالید و خمیازه ایی کشید و گفت چت شده احلام ،
صدامو مهربونتر کردم و گفتم : قابله به خدا دردام امونمو بریدن
گفت پاهاتو باز کن ببینم ،!
من از دستوراتش اطاعت کردم و پاهام بدون اینکه مثل سری قبل کسی باز کنه خودم باز کردم
خودشو جم و جور کرد و گفت معصومه ،؟
معصومه ؟ معصومه با ترس سرشو از روی بالشت برداشت و گفت هااااا هااااا چی شده ؟
بچه بدنیا اومده ؟.
قابله گفت زود ابو اماده کن و بیا کمکم کن بچه داره بدنیا میاد

تحمل سکوتم تموم شد و شروع به توسل شدم
بالشت را از زیر سرم کشیدم و به دهنم چسبوندم و بدون صدا اشکام سرازیر میشدن
معصومه با دلهره با آب که بخار از سطل توی اتاق پخش میشد داخل شد
قابله یه دستش روی شکمم فشار میداد و دست دیگه اش وسط پاهام بود
معصومه دوش به دوش من ، اشک میریخت و با دستش عرقی که روی صورتم نشسته را با گوشه ی شیله اش پاک میکرد
قابله با عصبانیت گفت به جای گریه و زاریت بیا رو شکمش بشین
سرمو برای معصومه تکون دادم و گفتم نه نه ،!من نمیتونم تحمل کنم
قابله صداشو بالاتر برد و گفت بچه به شکمش چسبیده اگه اینکاری که من میگم نکنی هم احلام هم اون بچه با هم میمیرن
معصومه با اندام درشتتش روی شکمم نشست
نفسم داشت قطع میشد
حتی قادر به زور زدن هم نبودم
قابله گفت زور بزن بزار رح☆مت باز بشه
زوررر بزن احلام ؟
نفسمو تو سینه حبس کردم و با صدای بلند گفتم اخ اخخخخخ خدااااا!!!!!
یه لحظه اروم شدم
سکوت در اتاق حکم فرما شد ،با چشمم به تعجب معصومه و قابله نگاه میکردم
اینقدر زبونم سنگین شده بود که نمیتونستم بپرسم دختره یا پسر ؟
معصومه حالت های التماسم را در چشام فهمید
با خوشحالی از روی شکمم بلند شد و گفت احلام پسر دار شدی
شروع به کل زدن کرد ،!
صدای شیخ که از هیچ جا بی خبر داد زد و گفت چی شده ؟
خدا ازتون نگذره که حتی تو خواب هم آرامش ندارین
قابله بهم نگاه کرد و گفت احلام شبیه گربه میمونی دو تا دوتا سه تا سه تا بچه داری میزایی
درد منو از خوشحالی بیرون کشید و این بار مادرمو صدا میزدم و گفتم ننه کجایی که الان باید پیش من میبودی
قابله محکم روی رونم سیلی زد و گفت زور بزن این یکی درشتره ،!
با صدای لرزون گفتم قابله نمیتونم ،
دستامو مشت کردم و تا تونستم زور زدم
با صدای جیغ بچه سرمو آروم روی بالشت گذاشتم

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : ahlam
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.50/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.5   از  5 (6 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه sluv چیست?