رمان بعد از تنهایی احلام 6 - اینفو
طالع بینی

رمان بعد از تنهایی احلام 6


زایر مسعود آب دهنشو قورت داد و گفت: ملاااا به این ریش سفیدم نگاه کن بهم میاد من آدم دروغگو باشم؟؟؟
معصومه حرفشو قطع کرد و گفت : حیف اسم،! زایر بهت داده شد
مگه تو اونروز نبودی که دخترتو از این خونه به دستور شیخ بردی ؟
مگه این تو نبودی به شیخ گفتی خواستی من فرزانه به خاطر کشتن یسرا گوش تا گوششو میبرم ؟
زایر مسعود محکم به سینه اش کوبید و گفت من ؟
من اصلا اولین بار دارم این حرفارو ازت میشنم
تو و احلام دست به یکی کردین که منو دخترمو تا به کشتن ندین ول نمیکنید
شیخو کشتین ،!
حالا نوبت منو دخترم رسید،!
ملا بدر داد زد و گفت بسکنید
فرزانه سر خونه و زندگیش برگشته و موظفه دختراشو بزرگ کنه
اینجا ده ملاس اهواز نیست که دارین از تصمیمات خودتون حرف میزنید
من و معصومه مجبور به سکوت و اومدن فرزانه به این خونه شدیم
هر روز بیشتر از دیروز مراقب کارهای فرزانه بودیم
و هر از گاهی دعوامون میشد و کتک و کتک کاری میکردیم
روز ها پشت سر هم میگذشت و هر روز یکی برای من خواستگار می اورد و با جواب منفی من می رفتن و پشت سر خودشون را نگاه نمیکردن
معصومه با حرفاش که احلام تو هنوز صغیری و به خاطر بچه ها خودتو زیر دست ننداز سعی میکرد منو متقاعد کنه ولی من اینقدر از زندگی خوشی ندیدم که نمیتونستم دوباره تن به بدن دیگه ایی بدم
تا اینکه خبر مرگ اقا جون بهم رسید
تند تند لباس بچه هارو عوض کردم و با سرعت از خونه به همراه معصومه به خونه ی اقا جون رفتیم
بی بی تنها و بی کس یه گوشه سرو صورتشو چنگ میزد و میگفت حاجی چرا تنهام گذاشتی
یاد اونروزی که به خاطر تهمت پدرم اقا جون چه حرفایی از شیخ شنید ولی به خاطر من سرش را پایین انداخت و چیزی نمیگفت و سعی میکرد حرفی نزنه تا خشم شیخ بیشتر نشه
اشکام ناخوداگاه از گوشه ی چشمم بر صورت غم دیده ام لبریز شدن
عبایم (چادر عربی ) را روی سرم جابه جا کردم وبه طرف بی بی رفتم با صدای بلند جیغ کشیدم
 


همون روز مراسم تدفین برگزار شد
نگاه های سنگین مردی روی از اول مراسم تا این ساعت که همه درحال تفکیک شدن به سوی منازلشون بود را حس میکردم
هر چقدر میخواستم صورتش را ببینم میترسیدم سرم را بالا بگیرم،! و کسی مرا ببینه و بگه زن مرحوم عبود چشم چرونی تو این جور جا میکنه
از هر مردمی که بخوان بگن احلام از مرگ شیخ خوشحاله میترسیدم
معصومه دور تا دور بچه ها میچرخید و همه رو یه جا جمع میکرد دست هاشم و هوشنگ را محکم گرفته و کاظمیه و سلمیه پشت سرش به طرفمون اومدن
دست هاشم را ول کرد و عرق پیشونیشو باگوشه ی عباش پاک و دوباره دست هاشمو محکم گرفت و گفت احلام من دیگه باید برم خونه ، بچه ها رو هم باخودم میبرم
سرمو تکون دادم و گفتم باشه باشه ابجی معصوم !ابجی من پیش بی بی میمونم
فردا هم مراسم داریم از صبح بچه هارو بردار و بیار خونه ی بی بی ،!
با باشه گفتنش به دور شدنشون نگاه میکردم ،!
دست بی بی که از کهولت سن کمرش خم شده بود را گرفتم و به سمت خونه حرکت کردیم
صدای خرش و خرش کشیدن دمپایی روی سنگ فرش های خاکی پشت سرمون را احساس میکردم
یه حسی بهم میگفت کسی که سال هاس چشم انتظار بوده و هست
دست بی بی رو محکم تر گرفتم و شبیه بچه ایی دنبال خودم تند تند به راه افتادیم
نزدیک به محله شدیم بی بی با صدای ضعیفی گفت احلام یواش تر ننه ،!
نفسم بالا نمیاد وایسا کمی استراحت کنیم و نفسمی تازه کنم
وایسادم عبایم (چادر ملی) که روی شونه هام افتاده بود روی سرم گذاشتم و کنار صورتم کشیدم
تو دلم نجوا میکرد احلام برگرد و اونی که همش چشمش دنبالت بود و قدم به قدم پشت سرت راه افتاده رو ببین
قلبم تند تند میزد
حس غریبی بهم دست داد
حسی که تا حالا تجربه نکرده بودم
سرمو یواش یواش به عقب چرخوندم و با دیدن ننه اسماعیل زود سرمو به طرفش کج کردم
ننه اسماعیل بی بی رو بغل کرد و با هم برای شروع به گریه کردن
من انگار تو فاذشون نبودم دوست داشتم دوباره سرمو بچرخونم و اون شخص رو ببینم
هر چه چپ و راستمو نگاه کردم کسی رو ندیدم
اروم بدون اینکه کسی صدامو بشنوه گفتم اخی ،،،،،
اخی احلام دیونه شدی ، نگاه کن زمونه با تو چکار کرد ،؟
اخی از ترس فرزانه داری توهم ، میزنی
هییییییی احلام اینجوری پیش بره روز به روز داغونتر میشی
با صدای بی بی از با خود حرف زدن و سر زنش کردنم بیرون اومدم
گفت احلام ننه ،! چرا با خودت حرف میزنی ؟.
سرمو تکون دادم و گفتم من با خودم حرف نمیزدم فقط یاد بچه هام افتادم که نکنه فرزانه بلایی سرشون بیاره
بی بی گفت ننه توبرو پیش بچه هات بمون
گفتم نه بی بی امشبو تنهات نمیزارم ولی برسیم خونه من یه توکه پا به بچه ها سر میزنم ،!
بی بی گفت احلام حالا که میخوای اونجا بری بچه هارو با خودت بیار تا هوش و حواست اونجا نمونه ننه ،!
با لبخند دست بی بی رو گرفتم و محکم بوسش کردم و گفتم خدا تورو برام نگه داره قشنگترین و بهترین بی بی دنیا ....
دستشو گرفتم و با هم به خونه رفتیم
گفتم بی بی من میرم دنبال بچه هام و زودی برمیگردم تا من بیام تو یه استراحتی کن
با عبام (چادر عربی ) عرق صورتمو پاک کردم و مسیر خونه ام را با قدم های بلند و تند طی کردم
به کوچه ایی باریک نرسیده به خونه امو صدای مردی که میگفت احلام وایسا قلبم را به شمارش انداخت
از ترسم پاهام سست شدن
بدون اینکه پشت سرم را نگاه کنم به راه خودم ادامه دادم قدم های مرد ناشناس هر لحظه به من نزدیک و نزدیکتر میشد
کلوخی از روی زمین برداشتم و برای دفاع از خودم خواستم به طرفش پرتاپ کنم ولی از دیدن چهره ایی اشنا ولی نمیدونم کی میتونه باشه کلوخ تو دستم بی حرکت موند

چشامو بهم مالیدم وبا تعجب گفتم تو کی هستی ؟
چرا دنبالم راه افتادی ؟
با صدای لرزونی گفت احلام من ،!!منو یادت رفته ،؟دختر من محسنم !!
ریش هایی که صورتش را پوشونده بود را سنش را چندین برابر قیافه اش را عوض کرده بو د
بریده بریده گفتم محسن ،؟
کدوم محسن ،
گفت همونی که نتونست تورو از این مجلاب زندگی نجاتت بده
همونی که برای فرار دادنت دست رد بهش دادی
چشام از شدت گریه های امروز به زور باز میشدن .
چند بار پلک زدم و گفتم حالا برای چی بعد از این همه سال اومدی ؟
چی میخوای ؟
زود حرفمو قطع کرد و گفت تورو میخوام ،!
گفتم بعد از این همه سال تازه یادت افتاد یه احلامی هست ؟
سرشو پایین انداخت و گفت بعد از این همه سال حواسم بهت بود ولی نمیتونستم بهت نزدیک بشم
ولی هنوز همون احلامی که همیشه بهش فکر میکردم بودی و هستی
قلبم تند تند میزد هیچ وقت این حسو تجربه نکرده بودم
زود خودمو جمع و جور کردم و گفتم ما بدرد هم نمیخوریم زوداز اینجا برو
گفت به چه دلیل !!!!!!
گفتم :خودت بهتر دلیلشو میدونی
گفت نه من دلیلشو نمیدونم احلام تو بهم دلیلشو توضیح بده
گفتم اولا من یک زن بیوه ام و خودت کاملا با رسم و رسومات اعراب اشنایی داری
اگه خانواده ات یک درصد بفهمن که اسم منو اوردی بدون شک و تردید بلند میشن به ده ملا ،میان و برعلیه ابروم به دست بزرگان از خونه و زندگیم و بچه هام ننگ بدکاره وصلتم میکنن
دومآ من مادر چهار تا بچه هستم و به همین سادگی نمیتونم ازشون بگذرم
برو برو داداش رد کارت ،،،،
نه تو بدردم میخوری نه من به دردت میخورم
حالا تا کسی مارو تنها اینجا ندیده زود برو
محسن با سر انگشتش ریزش را خاروند و گفت احلام کسی نمیتونه مانع ما بشه
هر کسی که میخواد پشت سرت حرفی بزنه دهنشو کاه گل میبندم
سکوت کرد و با نوک دمپاییش خاک های زیر پاشو این ور و اونورمی زد و سکوتش را با گفتن ،
احلام من زن دارم
چشام از شنیدن حرفش باز شد
گفتم چشمم روشن انگار مردای عرب عادتشونه نه یه زن نه دو زن بلکه سه چهار زن هم سیرابشون نمیکنه
لبخندی زد و گفت نه نه ا......
احلام اینجوری راجب من فکر نکن
زن من بچه دار نمیشه و اینکه تمام این سال هاحسرتت تو دلم مونده بود


با این حرفش انگار چماق رو سرم شکونده باشه
با تعجب گفتم چون زنت بچه دار نمیشه فکر زن دوم افتادی ؟
این هم بهتر از احلام بدبخت بیچاره پیدا نکردی ،؟ ☆☆☆☆☆☆

زود گفت نهههههه احلام ، اینجوریا نیست
با کج خلقی گفتم پس چطوریاس ؟
اون بدبخت مگه خودش خواسته بچه دار نشه
بروووو محسن ،!
برو رد کارت عاقا محسن ،!
از راهی که مقصدم بود قدم برداشتم و به راه خودم ادامه دادم
گفت احلام سال هاس منتظر بودم که بهت برسم
به عشق چندین سالم که تو قلبم نهفته بود پشت نکن
بی توجه به حرفاش به راه رفتن با قدم های بلند ادامه دادم ولی شبیه جهنمی در درونم شعله ور شد
نمیتونستم خودمو گول بزنم که با دیدن محسن هیچ احساسی نسبت بهش نداشتم
اه بلندی کشیدم و زیر لب گفتم احلام ول کن تو چهارتا بچه داری ،زندگیتو بدتر از این تباه نکن دختر
دور احساستو خط بزن و برای بچه هات مادر و زندگی کن
تو از زندگی چه خیری دیدی که به محسن فکر کنی
به خونه رسیدم ، با پا محکم به در کوبیدم
صدای کاظمیه پشت در داد میزد یهووووو ( کیهههه ) ؟؟؟؟
سرمو به در چسبوندم و گفتم حبیبتی (عزیزم ) کاظمیه منم درو باز کن
با ذوق درو به زور باز کرد و خودشو تو بغلم پرت کرد و گفت ننه اومدی ؟.
سرشو محکم به سینم فشار دادم و گفتم هااا ننه ، اومدم شمارو با خودم ببرم
با خوشحالی از بغلم بیرون اومد و با سرعت خودشو وسط حیاط رسوند و با صدای بلند گفت سلمیه ؟ننه معصومه بیایین ،!
ننه احلام اومده
درو بستم و به در تکیه دادم انگار سرنوشت داره با من بازی میکنه
حس و هوش و حواسم همه جا هست به جز پیش خودم ☆☆☆☆☆☆☆
معصومه که داد میزد هوشنگ درست بازی کن ، کو کاتو اذیت نکن ، و با سن پیرش دنبالشون میدویید از فکرم بیرون اومدم
به طرفشون رفتم ،
شبیه گمشده ایی بودم


دستامو برای بچه هام باز کردم و با بغض گفتم:
زود بپرید تو بغلم تا قشنگ وجودتونو حس کنم
معصومه حال دگرگونمو زود متوجه شد همین جوری که دونه دونه سر و صورت بچه هارو میبوسیدم ، کنارم نشست و دستی روی سرم کشید و گفت احلااام ؟
چشای پراز غم و اشکمم را به طرفش چرخوندم و گفتم هااا ابجی ؟
گفت چی شده ؟
این همه مصیبت و غم داشتی صورتت مثل الان غم بار نبود
بغضمو قورت دادم و سرمو بالا پایین انداختمو گفتم هیچی نیست ابجی ،!
زود حرفو عوض کردم و گفتم ابجی زود آماده شو بریم ،!گفت کجا بریم احلام ؟گفتم کجا رو دارم برم خب معلومه پیش بی بی فقط زودتر اماده شید با بچه ها امشب پیش بی بی می مونیم
معصومه شیله اش ( شال عربی )باز کرد و موهای سفیدش که از لابه لای شیله بیرون زده بود را زیر نقاب شیله ،قایم کرد و همچنان که شیله اش رو میبست گفت نه احلام ، حجیه (حاج خانم ) الان داغداره و بچه ها میخوان بپر بپر کنن اعصابش خورد میشه ،!
دستمو پشت گردنش انداختم و گفتم ابجی ، امروز کلا بچه ها بیدار بودن الان خسته هستن خونه ی بی بی رسیدیم شامشون را زودتر میدیم بعدش هم میخوابونیم ،این که مشکلی نبود
دستشو تکون داد و گفت باشه پس اگه اینجوریه من حرفی ندارم
با هم از خونه بیرون زدیم ولی من تو دلم غوغایی برپا شده بود
جای جای محله رو نگاه میکردم ولی اثاری از محسن نبود که با دیدنش اتش درونم را خنثا کنم
گوشه ی عبایم (چادر عربی)بین دندونام گذاشتم و دست هاشم و کاظمیه رو سفت گرفتم و با سرعت راه رفتم
صدای کشیدن دمپایی گیوه ی پلاستیکی معصومه روی جاده ی خاکی که میدونستم فاصله ایی بینمون افتاده از سرعتم کم نمیکردم
به خونه ی بی بی رسیدم یه لحظه ایستادم تا معصومه به ما برسه
نفس نفس زدن معصومه رو میتونستم بشنوم
از راهی که اومدم برگشتم و هوشنگ را از دستش گرفتم و با دست دیگه ام دست پیرشو گرفتم و محکم بوسیدم و به پیشونیم چسبوندم و زود گفتم ابجی خدا شکر من تورو دارم
معصومه عرق صورتش را با گوشه ی استینش پاک کرد و گفت احلام تو امروز یه چیزیت شده من مطمعنم اما اونچیز چی میتونه باشه ،!الله و اعلم ....
حالا بگو این معصومه نمیفهمه
لبخندی بهش زدم و گفتم هیچی نشده


در باز بود ،قبل از اینکه داخل خونه بشیم
صدای غریبه ی اشنایی که سالهاس به فراموشی سپرده بودم گفت سلام خاله معصومه،،،
همزمان من و معصومه با هم سرمون رابه طرف صدا چرخوندیم !
معصومه عبایش را نزدیک صورتش کرد و گفت علیکم السلام یماا (علیک سلام ننه ) به من نگاه کرد و گفت احلام این کیه که منو میشناسه ؟
دست و پامو گم کردم نمیدونستم چه جوابی بهش بدم .
به پت و پت افتادم محسن زود گفت خاله معصومه منو یادت رفته ؟
معصومه با حالتی مظلومانه گفت هاا ننه کهولت سن و هزار درد دیگه مگه میزاره ادم براش حواس بمونه
خود فرزانه از صدتا شیطون بزرگتره ،اینقدر به کارا و ظلم فرزانه تمرکز کردم هوش و حواس دیدیگه برام نمونده
حالا تو کی هستی ؟
محسن خنده ایی کرد و گفت من پسر آمنه ام !!
معصومه گفت احلام تو امنه رو میشناسی ؟
گفتم ابجی حالا چرا از من میپرسی ؟
ولش کن نمیخواد بشناسیش بیا داخل خونه بشیم
گفت نه میخوام بدونم آمنه کیه ؟
محسن چشم ازصورتم بر نمیداشت و همین جوری که به صورتم نگاه میکرد جواب معصومه را با ،خاله!!! آمنه دختر خدابیامرز منیب ، خواهر عسکر !
معصومه گفت هااااااا آمنه رو میگی
ماشالله چه پسر رشیدی داره ، از ننه ات چه خبر
هاا ننه امنه دیگه اونوری شده ما دهاتیارو آدم حساب نمیکنه
خنده ی ریزی کرد و گفت یادش رفته چطور با پشکلا بازی میکرد
از حرف معصومه خنده ام گرفت و عبا روی دهنم چسبوندم و خنده ایی کردم
محسن گفت خاله میدونم شیخ فوت شده هر کاری داشتین من هم مثل پسرت ازم دریغ نکن
هر چه ازشهر خواستی به من بگو برات بیارم
سرشو پایین انداخت و گفت انشالله درد نداشته باشی ولی من یه جورایی طبابت میکنم
معصومه روی زمین نشست و گفت خدا خیرت بده ننه
چند وقته این پاهام از درد شبا تا صبح خوابم نمیبره
دستشو گرفتم و گفتم ابجی داری چکار میکنی
بلند شو من میبرمت پیش قابله برات داروگیاهی بسابه و رو پاهات بمالی
گفت ساکت شو احلام
حالا ما که نمیتونیم به شهر نزد طبیب بریم
الان که پسر امنه طبیبه یه دارو برام بیاره
اخه نمیدونی احلام میگن طبیبای شهر خیلی میفهمن
از ننه اسماعیل شنیدم که با یه سوزنی هر چه درد داری همون جا خوبت میکنن



حتی فرصت حرف زدن به محسن را نمیداد
گفت: ها پسرم بعضی وقتا دلم هم درد میکنه باورت نمیشه شکمم به این هوااا باد میکنه
میدونم الان میگی پاهات تو گوره ولی اینگار نمیخواد از این دنیا دل بکنه
ولی چه کنم دلم به این بچه ها خوشه ، اگه این چهارتا بچه نبودن من خیلی وقت صدتا کفن پوسونده بودم
محسن روبروش نشست و گفت کجای پات درد میکنه خاله ؟
معصومه زود گفت کل پاهام از انگشت تا کمرم همه با هم درد میکنن
با خنده گفتم ابجی بلند شو کمرت که پا حساب نمیشه
عصبی شد و گفت احلام تو ساکت شو
از جاهایی که چند سال دیگه میخواد درد کنه باید بگم تا پسر آمنه برام از اون سوزنایی که ننه اسماعیل گفته برام بیاره
به محسن نگاه کردم از خنده صورتش قرمز شده بود
وسط خنده هاش گفت باشه خاله
من برات ازشهر دارو میارم بخوری تا درد پاهات کمتر بشه واینکه چنتا چیزی بگم که نباید بخوری تا درد شکمت و نفختو بگیره
معصومه با لبخند نگاهم کرد و گفت نگاه احلام طبیب شدن چقدر میدونن
محسن حرفشو قطع کرد و گفت خاله سبزی نباید بخوری
معصومه گفت کی گفته من نباید بخورم
جون و عقلم سبزی ایست ،مخصوصا تره و ترب سفید هست
گفت خاله مگه نمیخوای خوب بشی ؟
گفت تو برو اون ننه امنه اتو خوب کن
بیا احلام بریم الان حجیه(حاج خانم) تنهاس ،
این چه طبیبه که میگه سبزی نخور یکم بهش رو میدادم میگفت برنج و خورشت بامیه هم نخور
دستمو گرفت و مثل فرفره داخل خونه شد
پشت سر هم حرف میزد
 


پشت در ایستادم و انگار گم شده ایی که سال ها منتظرش بودم ولی وصالش برام غیر ممکن بود,شده بودم ♡♡♡♡♡
آه بلندی کشیدم ☆☆☆☆☆☆
شب تا دم دمه های صبح توی ظلمات شبونه به سقف تیرچوبی خیره شده بودم و به هر جا فکر میکردم به بن بستی میخوردم ، و هر از گاهی یه هوووف بلندی میکشیدم
کم کم پلکام سنگین شدن و به خواب رفتم
صبح با صدای معصومه که میگفت ولک هاشم ننه آرومتر الان خدایی نکرده ،زبونم لال توی اتیش می افتی .☆
چشامو باز کردم و خودمو روی رخت خواب همراه با خمیازه ی بلندی بدنمو کش دار کردم خلاصه :
هفت و ماه و سال پدر بزرگم گذشت
وبارها محسن پیشنهاد ازدواج به من داد و هر بار با رد پیشنهادش تا چند روز بی حوصله میشدم
دلم پیش محسن بود ولی دلیل ردم بچه هام و حرف مردم بودن
کم کم روز به روز و سال به سال گذشت و هر از گاهی فرزانه و دختراش پاپیش دعوا راه می انداختن و هاشم و هوشنگ از خجالتشون در می اومدن
تا اینکه یکی از پسرای یونس به خاستگاری بلقیس دختر فرزانه اومد
هاشم و هوشنگ مردای خونه بودن هوشنگ مخالف این ازدواج شد ولی هاشم بر خلاف روزهایی که حرف های هوشنگ را عملی میکرد اینسری با هم به خاطراختلاف سلیقه ها با هم بگو مگو کردن
من و معصومه ی پیر که کهولت سن نمیتونست زیاد سرپا بیاسته وسط دوتا برادر ایستادیم که جروبحثشون به کتک کاری نشه
هاشم با صدای بلندی گفت بلقیس باید با مختار ازدواج کنه هوشنگ در جوابش گفت من از مختار خوشم نمیاد و نمیزارم بلقیس با این پسره ی ناموس دزد ازدواج کنه
امروز بلقیس یه نفره با این پسر ازدواج کنه مثل روز برام روشنه که یک ماه نشده دوباره به اینجا برمیگرده ،من نمیزارم این ازدواج سر بگیره حتی اگه سرم هم بره نمیزارم
هنوز حرفش تموم نشده بود هاشم بهش حمله کرد و همچنان که میزد گفت :
تو کی هستی که روی حرفم حرف بزنی ،
هوشنگ بیکار نموند و با هم یقه به یقه یکی میزدن اون یکی دوتا میخورد

زبون معصومه قفل شده بود حتی نمیتونست حرفی بزنه
بالای سر هوشنگ نشست و بدون هیچ تکلمی با دستای پیر لرزونش تو صورت هوشنگ میزد
سر شکسته ی خونی هوشنگ را روی پاهام گذاشتم و با صدای لرزونی به خاطر ترس از دست دادنش گفتم یمااا هوشنگ (ننه ،هوشنگ .) چشاتو برای ننه احلامت باز کن
پسرم تو نباید چیزیت بشه ،میدونی که ننه احلامت دق مرگ میشه ؟
صدام خود به خود بالا رفت و گفتم تو میدونی که من چی کشیدم ؟
این همه درد بسم بود ، دیگه داغ اولادم رو نمیتونم ببینم
بدن هوشنگ گرم بود
اروم روی زمین خوابوندم گفتم ابجی من میرم قابله رو صدا بزنم
پسر رشیدم داره از دستم میره ابجی !!!
بدون هوش و حواس !!بدو بدو از خونه و از کنار فرزانه که شبیه شیطان در حال تماشای اکران قتل برادرایی که جونشون بهم وصل بود و حالا شبیه دشمن شدن ،!رد شدم و با سرعت تو محله بدون عبا بیرون مثل دیونه ها می دوییدم
همزمان که میدوییدم داد می زدم و میگفتم یا الله !!!
جون بچمو بهم ببخش
من خیری از زندگی ندیدم تنها دلخوشیم این بچه هاس ،!
همیین جوری که میدوییدم و با خدایم حرف میزدم
صدای محسن که میگفت احلام چی شده ؟
ایستادمو گفتم محسن پسرم ،!
پسرم داره از دستم میره
با تعجب گفت درست حرف بزن ؟بچت چش شده ؟ چرا از دستت داره میره؟
گفتم هاشم با داس به سر هوشنگ زده
با گریه گفتم محسن من نمیتونم بشینم برات تعریف کنم باید زود قابله رو ببرم پیش هاشمم ،!
گفت برگرد من چیزایی بلد هستم بیا بریم پیش پسرت تا دیر نشده
راهی که داشتم طی میکردم کج کردم و با سرعت به خونه پیش هوشنگ به همراه محسن برگشتم
معصومه هنوز بالای سر هوشنگ بی حرکت نشسته بود و فقط اشک از چشاش صورتش را پوشونده بود

محسن زود انگشت اشاره اشو روی گردن هوشنگ گذاشت و بعد از مکثی گفت خدا شکر هنوز نبضش میزنه
کنار محسن نشستم و گفتم بچم زنده میمونه ؟
بی توجه به سوالم گفت زود یه پارچه ی تمیزی برام بیار تا سرشو ببندم
شبیه ادم کور،!با اشاره دستمو تو هوا دور خودم میچرخیدم
محسن داد زد ، گفت احلام داری چکار میکنی ؟
زود ملافه ایی برام بیار تا سرشو ببندم و باید هر چه سریعتر به شفاخونه ببریمش
دوییدم سمت اتاق و زود ملافه رو از روی رخت خواب کشیدم و از سمتی که اومدم پیش هوشنگ برگشتم
وقتی که بالای سر هوشنگ رسیدم صدای ناله اش خنده ی تلخ روی لبم برگشت و با بغض گفتم ننه ات برات بمیر ه
ننه ات پیش مرگتون بشه که امشب نتونست جلوی خشمتون را بگیره
محسن تند تند سر هوشنگ را بست و گفت احلام ماشینم دم در داییمه تا من برم ماشینو بیارم زود اماده شو ،!هوشنگو ببریم شفاخونه
با رفتن محسن فرزانه و دختراش به پچ پچ افتادن
اینقدر تو فکر زنده موندن هوشنگ بودم به پچ پچشون توجه نکردم
روبه معصومه کردم و گفتم ابجی تو برو پیش دخترا خونه ی بی بی و حواست شش دنگ به دخترا باش که خدایی نکرده زبونم لال این زن عفریته و دختراش پاپوشی برای اون دخترای معصومم درست نکنن و من تا برنگردم به این خرابشده برنگرد
میدونی که نمیتونم هوشنگ را تنها بزارم به جز من کسی نداره
اون بی پدر هاشم نمیدونم کدوم گوری رفته حداقل با خودم داداششو پیش طبیب با محسن ببریم
گفت احلام من نمیتونم اینجا بمونم
هوش و حواسم پیشتون میمونه
سرشو تو سینم گرفتمو گفتم ابجی الهی من دورت بگردم که داری عذاب مارو رو دوشت میکشی ،!
دست پیرشو روی صورتم کشید و گفت احلام این چه حرفیه
بچه هات بچه هام به حساب می شن
درسته من حامله اشون نشدم ولی جونم به جونشون وصل شده
خدا نکنه برای هاشم اتفاقی بیافته من خودمو دستشو رو به بیرون اشاره کرد و ادامه داد و گفت به والله خودمو تو این رودخونه پرت میکنم
سرشو بوسیدم و گفتم ابجی برو تو حسینه و برای مرد رشیدم دعا کن
دعا کن داماد جووونم چیزیش نشه
 


معصومه شیله اش (شال عربی )به صورتش چسبوند و با صدای بلند شروع به گریه کرد و گفت احلااام جیگرم داره میسوزه ،!
وای احلام دارم میسوزمم دختر ،!برای پسرم دارم میسوزم
جلوی بغض و اشکامو به سابیدن دوندن هام روی هم را گرفتم و گفتم ابجی انشالله هیچ اتفاقی برای پسرمون نمی افته
و با دستای خودت دشداشه ی (لباس بلند عربی ) دامادیش را تنش می کنی
دستاشو رو به اسمون گرفت و گفت انشاء الله ،یا اللله ،یا محمد ....
به همراه محسن هوشنگ را سوار ماشین کردیم و با بدرقه ی دعای معصومه به راه افتادیم
بعد از نیم ساعت به شفاخانه رسیدیم
هوشنگ به کمک پرستارا به اتاق عمل فرستاده شد
من از فرصت استفاده کردم و به خدا برای نجات جون،پسر عزیزم متوسل بشم
با صدای محسن که میگفت احلام ؟
جفت دستامو روی صورتم کشیدم و با صلوات سرمو را به طرفش چرخیدم و گفتم هااا محسن ،!
گفت هوشنگ از اتاق عمل بیرون اوردن ولی یه مشکلی هست ....
سکوت کرد
به صورتش نگاه کردم و با پت و پت گفتم یعنی چی یه مشکلی هست ؟
زود تو صورتم زدم و گفتم نگو که پسرم مرد ؟
گفت نه نه احلام هوشنگ زنده اس !
گفتم محسن زود حرف بزن ببینم چی شده؟
سرشو پایین انداخت و با کفش گیوه ایی اش با سرامیک های مشبک شکل بازی کرد
و گفت احلام ؟.
سرمو به چپ و راست تکون دادم و گفتم ها محسن ؟
گفت هوشنگ زنده اس ولی تااخر عمرش معلول عقلی میمونه
خنده ایی بر لب کردم و نشستم کف زمین و زانو ی شکر زدم و دستامو روبه اسمون گرفتم و گفتم خدایااااا شکرت
همینه که میبینمش ولی از من نگرفتیش شکر میکنم
محسن روبروم نشست و با صورتی اندوهیگین گفت ،
احلام میفهمی چی گفتم :
گفتم هااا فهمیدم
فهمیدم که هوشنگم زنده اس
خدایاشکرت
صداشو بلند تر کرد و گفت احلام ؟
منتظر جوابم نموند و گفت :ضربه ایی که به سرش خورده به مغزش اسیب رسونده تا دو روز اگه در برابر این عمل طاقت اورد که زنده میمونه ولی ...
ولی اگه هم زنده بمونه تا اخر عمرش دیونه و باید مواظبش باشی که بهتون اسیب نرسونه


صدای آژیر سوتی که توی سرم به صدا در اومده بود را میتونستم بشنوم
تا یه لحظه دهنم مثل وزنه بهش وصل شده بود
به لبای متحرک محسن در حال حرکت بودفقط نگاه میکردم
گوشام کیپ شده بودن و چیزی از حرفاش را نمیشنیدم
به تختی که حامل پسری که آرزوی داماد شدنش را داشتم مات و مبهوت به دور شدنش به طرف اتاقی دیگر نگاه میکردم
اشکام خود به خود روی صورتی که معنی خوشبختی را نچشیده بود لبریز شد
بغضم ترکید و با صدای بلند که هیچ خجلی از کسی نداشتم
داد زدم .!!!!!
یماااااا هوشنگ اولیدی (ننه هوشنگ پسرم )
عبایم (چادر محلی )از سرم روی شونه هام سر خورد و روی سرامیک نقش بر زمین شد
بی تفاوت به نگاه های مردم دوییدم سمت پسری که برای خوشبخت شدنش آرزوها داشتم
بالای سرش ایستادم یه لحظه از پسرم ترسیدم
دست و پاهام توی گرمای طاقت فرسای شرجی شروع به لرزیدن کردن
دستای سردم را به ته ریشی که تازه تو صورت مردم جونه زده بود چسبوندم و آروم که همش فکر میکردم تو خواب عمیق به سر میبره گفتم هوشنگ یمااا (هوشنگ ننه )
چشای سبز خوشگلتو برای ننه ات باز کن و بگو من حالم خوبه و محسن حرفای الکی میزنه
هااااا ننه پاشووو به ننه ات با اون لبای قشنگت مثل همیشه به روم بخند و نزار من بیشتر از این غصه بخورم ولی ای کاش تنها این غمم بود
و انگار غم های من تمومی نداشت
دم دمه های صبح از گریه روی صندلی اهنی کنار تخت هوشنگ به خواب رفتم
با صدای عجیب و غریب از خوابی که برای چند دقیقه تو عمقش نرفته بودم پریدم
هوشنگ به هوش اومده بود
ولی اون هوشنگی که با شوخی هایش و حرف های مردونه اش الان تبدیل به یه شخصیت دیگه ایی شده بود
گفتم ننه هوشنگ ؟
نگاهم کرد و گفت تو کی هستی ؟
اینجا چکار میکنی ؟ ها یادم اومد تو عذرا دختر بو سامی هستی ؟
با حرف هاش قلبم را چنگ میزد
دستمو روی سر باند پیچی شده اش کشیدم و پشت سر هم صلوات مگفتم و تو صورتش فوت میکردم


ولی بر خلاف آرزوهایم بچم حرفای یکی در میون میزد
معصومه روز به روز سر هوشنگ لاغر و لاغرتر میشد و هاشم یه جور دیگه ایی به خاطر حیله گری های فرزانه با ما رفتار میکرد
یادش رفته بود من و معصومه مادرش بودیم و هستیم وتمام مدت بر خلاف رفتارمون میونه ی خوبی با فرزانه داشت و تمام شبانه روزفقط و فقط پیش فرزانه بود
دخترای فرزانه و سلمیه دونه دونه با خواسته ی هاشم با فامیل و غریبه ازدواج کردن
و تنها مونس و غم خوارم کاظمیه دختر خونه بود
کم کم هوشنگ کارش از مراقبت گذشته بود و اگه روزی ازش غفلت کنیم با چاقو یا بدنشو میشکافت یا بلایی سرمون میخواست بیاره و ما مجبور میشدیم دست و پاهاشو به چهارپایه ببندیم
محسن هراز گاهی به ما سر میزد
تا اینکه ...
بعد از ظهر با صدای در نی قلیون را کنار گذاشتم و به سمت در رفتم
پشت در ایستادم و گفتم یهووو (کیه )
صدای محسن که معلوم بود دهنشو به در چسبونده بود گفت منم احلام ...
با دست لرزونی که از استرس گرفته بودم
زود شیله ام (شال عربیم ) را باز کردم و تند تند موهای قرمز که با حنا قرمز شده بودن را داخل کردم و شیله ام را دوباره بستم و ماکسیمو مرتب کردم
اروم در باز کردم همزمان با هم گفتیم سلام علیکم ،،،
به هم نگاه کردیم و با هم خندیدیم
زود خنده ام پشت شیله ام قایم کردم محسن گفت خوبی احلام ؟
سرمو پایین انداختم و گفتم باید تظاهر به خوب بودن کنم
چیزی تو زندگیم وجود نداره که بخوام خوب باشم
آه بلندی کشید و گفت خداااا بزرگه
تا الان صبر کردی و غمتو قورت دادی بعد از امروز هم صبور باش
گفتم مجبورم که صبور باشم
صدای دست زدن یکی ....
زود سرم را چرخوندم
از دیدن فرزانه پشت سرم قلبم تند تند برای نبردی دیگر میزد


گفت چی شد؟
چرا ساکت شدین یه چنتا حرفای عاشقونه برای هم میدادین، میدونید که من دهنم قرصه ،!☆ هم کور میشم هم کر......
بدنم از ترس به گز گز افتاد
زود گفتم فرزانه خفه شو ، خجالت بکش حرفای عاشقونه چیه ؟
اقا محسن اومده برای هوشنگ مثل همیشه سوزن بزنه و از اینجا بره
با صدای بلند قهقهه ایی انداخت و گفت خر خودتی احلام
چند وقته شمارو زیر نظر دارم حتی هاشم هم بهتون شک کرده بودولی امروز با چشم خودم دیدم چطور خودتو براش لوس میکردی
محسن پا در میانی کرد و گفت فرزانه من اگه احلامو میخواستم خیلی وقت ازش خواستگاری میکردم تو نمیدونی من زن دارم ؟
گفت مگه شیخ گور به گور شده زن نداشت به یکی نه به دوتا بلکه چهار تا زن قانع نبود
ولی من امثال تو و این احلامو کاملا میشناسم ...
به بهونه ی هوشنگ دیونه خدا میدونه تو اون اتاق چکار میکردین و میکنید
به طرفش رفتمو گفتم فرزانه لال میشی یا همین جا دهنتو با این خشت میبندم
دستشو به سرش چسبوند و با صدای بلند جیغ کشید و گفت یا ایهااااا النااااااس بیاییین شاهد باشین
من این مرتیکه رو از روی احلام برداشتم
دستمو به دهنش چسبوندمو گفتم فرزانه ساکت شو این چه حرفایی داری به ما وصله میزنی
چرا داری به ما تهمت ناروا و ناموسی میزنی ؟
دستمو گاز گرفت و گفت مردم بیایین ببینید احلام داره منو میکشه
مردم هم دنبال فرصت بودن و با هر جیغی که میکشید دونه دونه از خونه هاشون بیرون می اومدن و از شنیدن تهمت های فرزانه به من و محسن ،! هر کدوم که به ما میرسید تف توی صورتم پرت میکرد
کاظمیه با ترس داد زد یمااا یمااا معصومه (ننه معصومه ) بیا جلوی این فرزانه رو بگیر داره روی مادرم تهمت می اندازه
معصومه کشان کشان خودشو به ما رسوند و بدون اینکه چیزی بپرسه سیلی محکمی تو صورت فرزانه زد
معصومه خودشو به در دیوار میکوبید و داد میزد
مردم من از اینا میترسم
فردا به خاطر اینکه من با این چشام همه چیرو دیدم منو بکشن
خدا خدا میکردم هاشم پیداش نشه


گفتم فرزانه از خدا بترس
تو کی منو با محسن گرفتی ؟
داری ایمانتو تو این دنیا میسوزونی ،!هر چقدر تو ایمان نداری
به طرف جمعیت نگاه کردم که همگی با خشم منو نگاه میکردن و هر چه فرزانه تو خیالش میبافت به اهالی کم عقل ده تحویل میداد
خشم اهالی را تو چهره اشون میتونسم ببینم
از دور صدای هاشم را که میگفت چی شده ؟
چرا اینجا روبروی درب خونه امون تجمع کردین ،؟
یکی از مردها با صدای بلند داد زد و گفت هاشم فقط وسط صورتت سبیل گذاشتی
کوووو اون غیرتت ؟
کجاس اون مردنگیت هاااشم
؟ اگه جلوی این بی ابرویی را تو نمیتونی بگیری دست مادرتو با حرف خوب میگیری و از این ده تا قبل از اینکه زنا و خواهرامون را به فحشا نکشونده گم و گورش میکنی و میری
ما اینجا ابرو داریم و مادرت جلوی چشم همه داره با این بی ابرو زنا میکنه
هاشم هر لحظه به من نزدیک و نزدیکتر میشد
صورتش مثل خون از خشم و تعصب قرمز شده بود
دستمو جلوی صورتم گرفتم و گفتم هاشم ننه باور نکن
من کاری نکردم
هیچ وقت فکر بی ابرویی نکرده بودم که الان کرده باشم
فرزانه جلو اومد و با صحنه ایی که شبیه تآتر بازی میکرد وبا دستاش اروم روی چشماش میزد و میگفت هاشم به جون تو قسم ....
تو خودت میدونی که من چقدر تورو دوست دارم هیچ فرقی با دخترام برام نداری
من با همین چشام این دوتا بی ابرو ، لخت مادر زا ، حتی هاشم از گفتنش شرم دارم ولی باید بهت بگم ☆
از روی هم ،تن رو تن لخت بلندشون کردم و معصومه پشت در نگهبانی این دوتای بی ناموس میداد
معصومه دست هاشمو گرفت و گفت پسرم؟ننه ،؟ حرفای این شیطان را باور نکن
این زن به خدا شیطانه ،!
هر چه داره میگه دروغ محضه

هاشم منو از گردنم سفت به دیوار چسبوند و گفت تو چکار کردی ؟
گفتم به جون عزیزت ،من کاری نکردم هاشم ؟!
این زن داره به من تهمت میزنه تو شاهد بودی از بچگی چی به سرم اورده بود همیشه برام توطعه درست میکرد
گفت خفه شوووووو ؟!
ابرومو جلوی همه بردی ،چطور تونستی اینکارو بکنی احلاااااام
گفتم هاشم من مادرتم چطور حرف منو باور نمیکنی ؟
چطور یادت رفته این همه مصیبتی که از این زن عفریته کشیدم
گفت کدوم مادر
مادری که منو جلوی همه بی ابرو کرده
مادری که با یه مرد نامحرم از اتاق بیرون کشیدن و همه ی محله شاهد بودن من اون مادرو ندارم
معصومه دست هاشم را گرفت و گفت ننه هاشم ؟.
به کی قسم بخورم که ننه ات از گل هم پاکتره ،!
دست معصومه رو از دستش با حرص بیرون کشید و گفت سر این زن همین الان جلوی همه بریده میشه و بعد نوبت تو هم میرسه
محسن که تا حالا به خاطر این فتنه ی بزرگی که فرزانه درست کرده و مردم ده با عقلای صغیرشون زود باور میکنن
هنگ کرده بود
دویید سمت هاشم،یقه اشو محکم گرفت ومنو از دستش نجات داد
گفت به تو میگن مرد ؟
مرد حسابی چرا حرف این زن که تورو خام حیله هاش کرده رو باور میکنی ؟
من فقط برای سوزن زدن اون جوونی که به دست تو به این روز افتاده به اینجا میام
هاشم دستشو به سینه ی محسن چسبوند و با هر قدرتی که داشت به عقب هولش داد
و به طرفش مثل گرگ حمله ور شد
محسن در برابر مشت و لگد هاشم ساکت نموند و با هم یقه به یقه ،گلاویز هم شدن
مردم مثل تماشاگر به صحنه ها نگاه میکردن
محسن قدرتش بیشتر وهیکلش برومند تر بود و هاشم را زیر مشت و لگدش گرفت
من یه مادرم ،! طاقت دیدن کتک خوردن جوونم را ندارم
دوییدم سمت هاشم و خودمو روی بدن هیکلیش دراز به دراز انداختم و با التماس گفتم بس کن محسن بچمو نزن
محسن کنار رفت و دستاشو به صورتش چسبوند
هاشم گوشه و کنار حیاط را نگاه میکرد ولی نمیدونستم نقشه ی بعدی چی تو سرش میگذشت
 



فکرم پیش محسن رفت
پشتش به ما و رو به جمعیت سعی میکرد حرفهای فرزانه را به تکذیب برسونه
ولی اهالی ده چنان با عقاید مغز کوچکشون به محسن فحش میدادن و هیچ حرفی متقاعدشون نمی کرد
عسکر با عجله از وسط جمعیت را شکافت و بدون هیچ سوالی سیلی محکمی تو گوش محسن زدو گفت احمق این چکاری بود کردی ؟
تو که زن میخواستی به من میگفتی دخترشو برات میگرفتم چرا با احلام اینکارو کردی
محسن خواست حرفی بزنه و از حقش که هیچ خطایی نکرده اش دفاع کنه که یه دفعه هاشم با چماق محکم تو سر محسن کوبوند
سر محسن در جا شکاف بزرگی خورد و روی زمین افتاد هاشم
قلبش هنوز اروم نشد و با چاقو پشت سر هم به سینه و شکم محسن میزد
همه شروع به دست زدن کردن و با هم و یک صدا صلوات فرستادن
عسکر و من با هم به محسن که در حال بالا و پاایین شدن که هر لحظه منتظر اروم شدنش بودیم نگاه میکردیم
معصومه کنار سر، باز ، شده ی محسن نشست و تو سر و صورتش چنگ میزد و میگفت خداااا ازت نگذره فرزانه
خدا تورو به روز سیاه بنشونه
اخه تو نطفه ی حرومزاده هستی که اینجوری داری قاتل و مقتول میکنی
الهی ذلیل بشی هاشم.......
من هنوز از دیدن این صحنه که با نفس بلندی جون محسن رفت و دیگه بر نگشت هنگ کرده بودم
یه لحظه موهای گیس بافته ام از پشت گرفته شد و روی زمین خوابیدم
هاشم پاهای درشتشو روی قفسه ی سینه ام گذاشت و گفت اینسری نوبت تو شد

با صدایی خفه که به زور نفسم بالا می اومد گفتم زودتر منو از این زندگی که هیچ وقت خیری توش ندیده بودم راحتم کن
ولی خواهر و برادرت جز تو کسی رو ندارن و به دست تو میسپارم،! نزار فرزانه اونارو هم ازت بگیره
گفت فرزانه خیلی مهربونتر از تو هست
فرزانه هر چه باشه زن مفسدی نبود و نیست ،!
چاقورو کنار گردنم برد پلکامو روی هم بستم تا قیافه ی کسی که از جونم بیشتر دوست داشتم را نبینم که چطور داره جونم را با دستای خودش لرزونش که پراز خشمه را میگیره
یه لحظه روی سینم احساس سبکی کردم
صدای کاظمیه که میگفت من میکشمت قبل از اینکه مادرمو بکشی زود چشامو باز کردم
هوا تاریک شده بود و به کاظمیه که چوب بدست به سرو بدن هاشم میزد نگاه کردم .
بلند شدم فقط به خشم کاظمیه که با گریه میگفت همه اتون رو میکشم
نمیزارم مادرمو ازم بگیرید تو این دنیا فقط مادرمو دارم ،ننه ام پاکه ... .
معصومه از ترسش یه گوشه نشسته و دستاشو رو به اسمون برده بود و به خدا متوصل که فرزانه را روسیاه کنه
و اون گوشه که محسن غرق در خون و عسکر بالای سرش نشسته و با صدای ارومی که کسی نشنوه گریه میکرد
و اون طرف تر هیاهویی از جمعیت که مرا زن فاسده خطاب میکردن همه وهمه برام شبیه به خواب بود
خدا خدا میکردم که تمام این صحنه ها و تمام این حرفایی که عفتمو ناپاک کرده بودن خواب باشه
دوست داشتم یکی محکم تو صورتم بزنه و بگه احلام بیدار شو
احلام تو خواب بدی دیده بودی
ولی متاسفانه اینا همش واقعیت بوده و من شاهد چندین قتل زنان تو همین ده ملا بودم و الان وقت و موعود مرگم فرا رسیده
ولی ترسم از اینده ی کاظمیه که با قتل محسن چه برسرش خواهد اومد

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : ahlam
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 3.50/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 3.5   از  5 (2 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه uczp چیست?