رمان بعد از تنهایی احلام 11 - اینفو
طالع بینی

رمان بعد از تنهایی احلام 11


صدای کل زدن حصیبه منو از حال و هوای تشکر از خدایم بیرون اورد
دستی روی شکمم کشیدم و با صدای بچه گونه گفتم خوش اومدی پسر قشنگم ،!
تو باعث میشی من از خونبس و رسمیه به کاظمیه ی سابق برگردم
فقط تورو خدا پسر باش ،!!!!
با صدای جدی گفتم اصلا دختر هم باشی من میخوامت ،از اینکه نازا نیستم خیلی بهتره ،!!!
حالا انگار صادق چنتا دختر داره ،! مهم من براش بچه بیارم دختر یا پسر هیچ فرقی نداره
حصیبه با پیاله پراز زغال و یه مشت اسپند به دست داخل اتاق شد و گفت رسمیه دخترم ،!
بیا بیا برات اسپند دود کنم تا از شرو بلا محفوظ بمونی و کسی چشمت نزنه
من هم کم اعتقاد به چشم و حسد نداشتم
خودمو به حصیبه رسوندم و هم زمان با حصیبه برای خودم صلوات میفرستادم و هر از گاهی چشم حسود کور بشه میگفتم و اخرش انشااااالله کشدارش می کردم
همون روز ، صادق در پوست خود از خوشحالی نمیگنجید و از اینکه داره پدر میشه باورش نمیشد
من هم از این فرصت استفاده کردم که هر غذایی که تمام این مدت نخورده بودم را به اسم ویار از صادق طلب کنم و صادق به حسنه برای تهیه اش دستور میداد
کم کم شکمم برجسته شد و من کاملا همه چی برام عادی شده بود ولی برخلاف اینکه جنسیت بچه برام فرقی نداره برای صادق و حصیبه از اولویت های بچه باید پسر باشه و من هر ماه با دغدغه ی پسر به هر امامزاده ایی نذر و نیاز کردم
روزهای مثل روزهای قبل ،کاراهای خونه از جارو زدن تک تک اتاق ها و حیاط و طویله تا ظرف شستن و قلیون چاقیدن برای حصیبه و صادق به جز غذا پختن از وظایف هر روز م بود ...حسنه از هر ترفندی برای انداختنم از چشم صادق و برای سقط بچه استفاده کرد و هر نقشه ایی که میکشید موفق نمیشد
شکمم از برجسته شدن هم گذشت و روز به روز سنگین و سنگین تر میشدم
از شدت کار روزانه شب تا صبح از پا درد و کمر درد خوابم نمیبرد
صبح طبق روزای گذشته در حال جمع کردن تخم مرغ ها بودم،
دردی تو شکمم پیچید ،دستمو روی شکم بزرگم کشیدم و گفتم چی شد،!
مجدد درد دورانی تو شکمم رخنه به جونم انداخت
بلند شدم یه قدم به جلو رفتم احساس کردم از لای پاهام چیزی راه میرفت

سرمو پایین کردم واز دیدن این همه خون ابی که از لای پاهام ریخته میشد وحشت زده شدم چند بار چشامو باز و بسته کردم ولی از چیزی که میدیدم مطمعن شدم
همون جا ایستادم و با صدای ضعیفی داد زدم ننه حصیبه،؟
ننه حصیبه به دادم برس که دارم میمیرم ،
حصیبه با ترس خودشو به من رسوند و گفت چی شده رسمیه ؟
سرمو به پایین پاهام تکون دادم وبا صدای لرزونی از ترس گفتم : نگاه کن ننه حصیبه ،!
حصیبه گفت هیچی نیست هیچی نیست دخترم ،:اصلا ترس به دلت راه نده
وقتش رسیده ،بچه داره بدنیا میاد ،:
به طرفم اومد و دست مهربونشو به سمت دراز کشید و گفت نترس یه ساعت درد میکشی ولی یه عمر زندگیتو با اوردن بچه تضمین میکنی دخترم
دستام مثل یخ سرد شده بودن دستشو گرفتم و اروم اروم به طرف اتاق راه میرفتم همین جور که راه می رفتیم ننه حصیبه داد زد حسنه ؟ هوووی حسنه گور به گور کجا رفتی ،؟
صادق پسرم کجایی؟ بیا ببین چی شده ،؟
صادق با وحشت از اتاق مهمون ها که بیشتر وقتا برای استراحت و خلوت به اونجا بود ،! بیرون اومد و گفت چی شده ،؟
چرا خونه روسرت گذاشتی ننه ؟
حصیبه گفت زنت داره فارغ میشه پسرم
انتظارت داره به پایان میرسه
صادق همون جوری که به من نگاه میکرد با حصیبه حرف میزد گفت حالا من چکار کنم ننه ؟ خب زودتر ببر تو اتاق چرا اینجا ایستاده ؟
راستی حسنه کجاس ؟
حصیبه گفت نمیدونم ننه ،!هر وقت بهش احتیاج داشتیم غیبش میزنه
حالا وقت تلف نکن و برو ،!
قابله بتول و زودی بیار اینجا تا این دختر یتیمو بزائونه
صادق دشداشه اش را دور کمرش گره زد و اول به اتاق حسنه رفت و زودی برگشت و گفت حسنه نیست ،
حصیبه با تعجب گفت یعنی چی نیست ،پس اون گیس بریده کجا رفته؟
از درد دست ننه حصیبه رو محکم فشار دادمو گفتم صادق الان من از درد دارم میمیرم تو فکر حسنه هستی
صادق سرشو تکون داد و قبل رفتنش گفت حسنه داره یه غلطایی میکنه ننه ،!ولی من زنده نمیزارم بمونه
 


حصیبه گفت نه ،! نه حسنه از این جراتارو واز اون غلطا نمیتونه داشته باشه نه ننه جرات نداره کاری کنه
حالا تو برو قابله رو بیار تا بعدا من ببینم اون گیس بریده ی نترس کجا گورشو گم کرده
دستمو از دست ننه حصیبه بیرون اوردم و با کمک دیوار کشان کشان خودمو به اتاق رسوندم
به طرف بقچه خودمو به زور رسوندمو لباس تمیزی بیرون اوردم
حصیبه پشت سرم داخل اتاق شد و رخت خوابی برام پهن کرد و یه پلاستک بزرگ که از قبل اماده کرده بودیم روی دوشک و بعدش یه ملافه ی گل گلگلی پهن کرد و گفت بیا اینجا دراز بکش دختر ،! تا قابله برسه یه استراحتی کن
روی با...سن خیز خیز به طرف رخت خواب خودمو رسوندمو خودمو روی دوشکی که هم یاردردهامه دراز کشیدم
حصیبه از بس که استرس داشت طول اتاق را به عرض میرسوند و من چشام دور راه رفتنش میچرخید
یه لحظه ایستادو دستاشو رو سرش چسبوند و گفت من چرا اینجا ایستادم ،!
برم اب داغ کنم تا هر وقت بچه بدنیا اومد وقت تلف نشه
با رفتن حصیبه درد های شکمم کم تر شدن چشامو روی هم گذاشتم و انگار منتظر این لحظه بودم زود به خواب رفتم
با دستی روی صورتم که بوی تنش برام اشنا بود چشامو باز کردم
از دیدن نابهنگام ننه معصومه جیغ کوتاهی کشیدم و با خوشحالی تو بغلش پریدم
با گریه گفتم ننه چقدر دلم برات تنگ شده بود چطوری اینجا اومدی ؟
چرا زودتر نیومدی ننه ،؟
خم شدم و دستای پیر تپلیش را تا میتونستم تند تند بوسه زدم
ننه معصومه حرف نمیزد فقط به صورتم نگاه میکرد و از چشاش اشک می بارید
گفتم ننه چرا حرف نمیزنی ،؟مگه من چکارت کردم که اینجوری بهم نگاه میکنی ،؟
بدون هیچ حرفی بلند شد و داشت از اتاق بیرون میرفت که


خواستم بلند شم ،ولی درد وحشتناکی دوران شکمم شد و از خواب پریدم
دور اتاق را با اشک نگاه کردم ،هنوز بوی عطر مشهدی تن ننه معصومه توی دماغم پیچیده
وقتی مطمعن شدم خبری از ننه معصومه نیست ،با صدای بلند به گریه افتادم
دلم برای ننه معصومه اینقدر تنگ شده بود که ارزو میکردم فقط یک بار ،فقط یه لحظه ننه معصومه رو ببینم اینقدر تو بغلش بچسبم و از بودنش لذت ببرم ولی افسوس فقط تو خواب میتونم ببینم
از صدای گریه های من حصیبه داخل اتاق شد و با تعجب به شکمم نگاه کرد و گفت چرا گریه میکنی ،؟
کنارم نشست و با موهایی که از شالم بیرون اومده بود ،! روی صورتم پریشون شده بودن را با دستش کنار زد و گفت درد داری ننه ؟؟
میدونم درد زایمان با هیج دردی قابل مقایسه نیست
دستمو روبروی صورتم گذاشتم تا از دلتنگیم تو این لحظه از اشکای سوزناکم کسی نبینه
لبشو به دستم چسبوند و تند تند بوسه زد و گفت من مادرتم ،من خواهرتم ،من همه کس و کارتم ،نبینم دخترم اینجوری اشک بریزه
میدونم دلتنگ هستی حالا خوبه ما تورو مثل دخترمون قبولت کردیم پس دخترم چی میکشه که حتی نمیدونم اون حالش خوبه یا نه ،!
زنده یا مرده !!!!!
دردام هر لحظه ببشتر و بیشتر میشدن
با اومدن قابله صدام به زوره کشان تبدیل شد
قابله نفس زنان داخل اتاق شد و عرقش را با عباش پاک کرد و قبل از اینکه با من همکلام بشه بساطش را از کیفی که با پارچه دوخته بود بیرون اورد و گفت خونبس کجات درد میکنه .؟
بهش نگاه کردم و با حالتی تمسخر گفتم فک کنم سرم درد میکنه ،!
حصیبه شیله اش را روی دهنش چسبوند که قابله خنده های ریزش را نبینه
قابله به صورت حصیبه نگاه کرد و گفت انگار من مسخره ی خونبس شدم
صادق منو از زیر بز ها در حال دوشیدن بیرون کشید و گفت خونبس داره از درد میمیره حالا میبینم حالش از من بهتره
والله جاجیه اگه به خاطر روی ماه شیخ نبود من از دوشیدن بزها پدرم هم می اومد بلند نمیشدم


دستمو لای موهام گذاشتم و با صدای نحیفی جیغ کشیدم ،و گفتم ننه ،؟
ننه دارم میمیرم ،! بیا ببین دخترت چه دردی داره میکشه ننه معصومه ،!!!
ننه احلام !!!!!
قابله با تعجب به ننه حصیبه نگاه کرد و گفت نه ، انگار راست راستکی میخواد بزایه ،
با دستش چند بار به رونم ضربه زود و گفت دختر درست بخواب ، وضعیت بچه رو ببینم چطوریه ،
وقتی چشمش به این همه خونی که زیرم بود محکم تو صورتش زد و گفت حاجیه این دختر خونریزی داره
مگه این دختر از کی درد داشته ،؟
حصیبه گفت والله چی بگم قابله بتول ،
همین یکی دوساعت گفت درد داره
قابله گفت دختر تو از کی درد داشتی ،؟
دهن خشک شده امو باز کردم و گفتم از دیشب درد داشتم ولی زیاد نبود
گفت الان ببین با خودت چه کردی ،!
پاشو شلوارتو در بیار تا میتونی پاتو برام باز کن گفتم نمیتونم ......
بدنم سست شده بود حتی قادر به در اوردن شلوارم که قابله منو معاینه کنه نداشتم
بدنم از درد گر گرفت و به گزگز افتاد
قابله به کمک ننه حسنه پاهامو ، باز کردن
قابله وسط پام روی زانوهاش نشست و اروم گفت دخترم نترس فقط کاری که میکنم انجام بده
چشامو روی سقف خیره کردم و بدون هیچ جوابی قابله دستشو داخل شرمگاهم فرو برد
اینقدر شکمم درد داشت
حتی دستای پیر و بزرگ قابله رو احساس نمیکردم .
گفت خونبس ،؟دخترم بچه خیلی درشته و به همین سادگی نمیتونم بدنیا بیارمش
حصیبه با گریه دست قابله بتول را گرفت و گفت ابجی دستم به دامنت این دخترو نجات بده .....
هم دختر هم بچه ، هر دو به کمکت احتیاج دارن
قابله سرشو تکون داد و از کیسه اش چنتا بذر اسیاب شده را در پیاله ی اب ولرمی که حصیبه اماده کرده بود ریخت و بعد از تکون دادنش گفت خونبس بلند شو اینو بخور ،!
دستمو به گوشه ی رخت خواب چسبوندم و با گفتن اوووخ ننه روبروی قابله نشستم
یه جرعه چیزی که شبیه زهرماره رو بالا سر کشیدم
گفت حالا باید کمی قدم بزنی
با کمک حصیبه طول اتاق را به عرض رسوندم


بدنم از درد شل شد
قابله با کج خلقی گفت راه برو برای من ادا در نیار دختر ،هنوز تا زایمانت کلی زمان بره ، زود راه برو تا بچه قشنگ توی لگنت بشینه !
چپ چپ بهش نگاه کردم و گفتم مگه نمیبینی درد درم همین جوری هم داره ازم خون میریزه به نظرت الان وقت پیاده رویه ؟
گفت واخ واخ واخ ،حصیبه اینو چطور تحمل میکنی ،؟
خوبه حالا این خونبس بوده اگه با تشریفات به اینجا می اومد حتما مارو میخورد حالا ببین چه زبونی داره ؟
من که زبونشو تحمل نمیکنم والله زمون ما درد زایمانمون میگرفت ،!
مادرشوهرم خدااااا بیامرزتش .،روحشش شاد باشه انشالله ،!!
حصیبه در جواب گفت ها والله خدا بیامرزتش چه زن خوبی بود ،
قابله حرفشو ادامه داد و گفت باورت میشه خونبس ،درد داشتیم مادر شوهرا آرد میداد دستمون و میگفت باید خمیر درست کنی بعد نون بپزی ،به گله ها غذا باید بدی ،!
الان میبینی حصیبه چه دوره ایی شده .؟
شکمم از درد داشت پاره میشد انگشتمو لای دندونم فشار دادم که حتی صدای قرچ قروچ گوشتم را میشنیدم
با صدایی از درد گفتم واااآی ننه ،!!!
دستمو زیر نافم چسبوندم و گفتم شکمم داره پاره میشه ننه حصیبه ،!
قابله گفت بیا بخواب یه نگاهی بندازم ببینم بچه تو لگنت نشست یا نه ،!
به خاطر فرار از درد زود روبروی قابله دراز کشیدم
لباشو بالا انداخت و گفت نوچ هنوز تا بدنیا اومدن بچه مونده ،!
دستاشو با دستمال پاک کرد و گفت حصیبه تا این دختره زایمان کنه یه قلیونی برام بچاق که از سردرد دارم عصبی میشم
ننه حصیبه به خاطر دستور قابله از اتاق بیرون رفت
قابله گفت خونبس خوبه اون داروهارو خودت و صادق خوردین وگرنه تو هم مثل حسنه اجاقت کور بود
دستم برات شفا داشت دختر !!!!
دردم هی میگرفت ول میکرد
بعد از چند لحظه ننه حصیبه یه دستش قلیون و با اون دستش یه پشقاب پراز رطب داخل اتاق شد
قابله به استقبال قلیون رفت و بعد از گرفتتش از دست حصیبه به دیوار تکیه داد و با نفس های عمیق کام میگرفت و دود رو توی اتاق پرت میکرد
ننه حصیبه کنارم نشست و گفت رسمیه صادق نیست ،!


دردمو یه لحظه قورت دادم و گفتم یعنی نیست مگه بچه اس ،حتما پیش پسر حاج یاسین رفته
گفت نه رسمیه صادق حالش پریشونه اونجا نرفته گفتم پس اگه پیش پسر حاج یاسین نرفته پس کجا رفته ،؟
حصیبه سرشو تکون داد و گفت دعا کن خدا به خیر بگذره
دردم شدت گرفت و نتونستم با حصیبه هم راجب غیبت صادق کلام بشم
قابله قلیونشو کنار گذاشت و روی زانوهاش چهار دست و پا به سمتم اومد و با بی اعصابی گفت تازه قلیون داشت به من حال میداد هی تو جیغ بزن هی من انگشت کنم و بگم زوده
سرشو به شرمگاهم نزدیک کرد و گفت حصیبه زود اب گرم اماده کن نوه ات داره بدنیا میاد ،!
نفسام همراه با دردهای شکمم تند تند شدن
با صدای خفیفی جیغ کشیدم ولی نتونستم در برابر این درد مقاوم باشم
دستمو روی دهنم چسبوندم و با صدای بلند جیغ کشیدم و گفتم ننننننه ننه ننه ......خدا کمکم کن
قابله گفت زور بزن داره میاد اره اره زور بزن ،،، اومد اومد یه لحظه همه چی اروم شد
شبیه طوفانی که همه جارو تخریب کرد و سریع هوا صاف ولی تخریبات زیادی به جا میزاره که دقیقا من بودم
سرمو بالا اوردم گفتم بچه چیه ،؟
پسره ،؟؟؟؟
از دیدن قابله که محکم پشت بچه میزد و میگفت زنده بمون ......
زنده بمون بچه ،!!!
سرمو روی بالشت پرت کردم و برای چیزی که انتظار نداشتم لال شدم
حتی نمیتونستم به خدای خودم توسل کنم
چشامو روی هم گذاشتم و با جفت دستام گوشامو محکم چسبوندم
تا چیزی نبینم و چیزی نشنوم و ببشتر از این درد بکشم
من ارزوی امروزم بودم که فکر میکردم با اومدن بچه زندگیم کمی روبه راه بشه ولی این ارزو هم حسرت به دلم موند
قلبم تند تند میزد
زیر لب گفتم خدایا ،؟
تو که میخواستی ازم بگیریش چرا بهم دادی ،؟
چرا همه چی داری از من میگیری ؟
نه خانواده ایی نه ولایتی نه کس و کاری نه زندگی برام گذاشتی ،حالا اومدی داغ اولاد تو قلبم گذاشتی
خب جون منو بگیر تا از این زندگی راحت بشم
دستامو اروم اروم از روی گوشم برداشتم و چشامو باز کردم


با صدای بچه ایی که شنیدم چند بار چشامو باز و بسته کردم وقتی مطمعن شدم بچه ام زنده اس
سرم را زود بالا اوردم وبه صورت خندون حصیبه نگاه کردم
گفتم ننه ،؟بچه ام زنده اس ؟
سرشو بالا و پایین کرد و گفت هاااا زنده اس و پسره !!!
دستمو به صورتم چسبوندم و با گریه که به چشمام فرصت پلک زدن نمیداد گفتم خدااااا شکرت
به کمک دیوار بلند شدمو تا زودتر بچه ایی که انتظارشو میکشیدم را ببینم
قابله دستشو روی سینم گذاشت و گفت داری چکلر میکنی مگه نمیبینی دارم تمیزت میکنم ،زود دراز بکش دختر نباید بلند شی ،!
با اشاره گفتم بچه رو میخوام ببینم
بچه رو از لای پارچه بیرون اورد و روی سینم انداخت
با گریه گفتم خوش اومدی وارث زندگیم ،!!!!به حصیبه نگاه کردم و گفتم ننه حصیبه مبارک باشه
حصیبه اون حصیبه ی یه روز قبل نبود
بهم نگاه میکرد ولی هوش و هواسش پیش من نبود
استرس به جونم رخنه کرد
گفتم ننه حصیبه ،؟؟؟
از فکر بیرون اومد و برای اماده کردن اب و لباس به بیرون از اتاق رفت
قابله بعد از تمیز کردنم بچه رو حموم داد و با خداحافظی از پیش ما به مقصد خونه اش رفت
کنار بچه خوابیدم و از خستگی که انگار کوه ها شکونده بودم به خواب عمیقی رفتم
با صدای بچه از خواب شیرین که بعد از خونبسی هیچ وقت تجربه نکرده بودم چشامو باز کردم
از اینکه از حصیبه و صادق که چندسال منتظر این لحظه بودن خبری نیست تعجب کردم
بچه رو بغلم گرفتم و به سینم چسبوندم
هر جور میچرخوندم بچه نمیتونست به سینم مسلط بشه و با هر کوشش نافرجامش با صدای نازک بچه گونه اش جیغ میکشید
کلافه شدم و از اینکه حصیبه صدای بچه رو میشنید و به کمک من نمی اومد بیشتر عصبی میشدم
به زور از رخت خواب بلند شدم بچه رو تو بغلم گرفتم و به طرف حیاط رفتم
خونه سوت و کور بود



از اینکه خونه سوت و کور بود ته دلم ترسی افتاد .
بچه امو به سینه ام فشار دادم و با صدای ارومی گفتم ننه نترس من تا ته اش کنارتم ، نمیزارم کسی بهت اسیب بزنه
نمیزارم تو هم قربانی بشی
حصیری از روی دیوار که تکیه کرده برداشتم و باخودم به کنار نخل بردم همونج جا من و بچه ایی که همش چند ساعت چشم به این دنیای لعنتی باز کرده بود مستقر شدیم
بچه همچنان ارومو قرار نداشت
سینمو در اوردم و به دهن کوچلوش چسبوندم و با اون یکی دستم محکم فشار دادم ،دهنشو باز کرد و شروع به مکیدن کرد با لبخند گفتم نوش جونت
صدای سرو صدایی از بیرون که ما بینش صدای صادق بود حواسم را از بچه بیرون کشید ،
صدا هر لحظه نزدیک و نزدیکتر میشد
نفسم تند تند میزد نمیدونستم این سرو صدا برای چی هست و نه جرات داشتم پامو از خونه بیرون بزارم و نمیتونستم اینجا بمونم و ندانسته ساکت بشینم
سینمو از دهن بچه بیرون کشیدم بلند شدم که از خونه بیرون برم در باز شد و حسنه با لگد صادق به داخل حیاط پرت شد حصیبه سعی میکرد جلوی خشم صادق را بگیره
از ترسم پشت نخل قایم شدم
صادق چوبی از درخت نخل با حرص شکوند و بدون هیچ ابائی شروع به کتک زدن حسنه کرد
حصیبه یه گوشه نشست و تو سر و صورت خودش میزد
نمیتونستم ننه حصیبه رو تو این وضع ببینم ،از پناهگاهم بیرون اومدم و کشان کشان با پای لرزون و بدن نحیف که بعد از این همه درد و خو$نریزی خودمو به ننه حصیبه رسوندم گفتم ننه حصیبه چی شده ؟
با دیدن من و بچه ، گفت :ننه حصیبه برات بمیره که همچین روزی باید خوشحالی کنی ولی الان چی میبینی
صادق اینقدر عصبی بود حتی حظور بچه که چند سال ارزوشو داشت را متوجه نشد
بچه رو دست ننه حصیبه دادم و خودمو به صادق رسوندم
خودمو روی حسنه پرت کردم و گفتم بسه دیگه ،!
بس کن صادق ،!الان حسنه رو میکشی
با صدای بلند گفت رسمیه تا چوبو روی بدنت خورد نکردم بلند شو از اینجا برو
بلند شدم و روبروش ایستادم و گفتم اگه با زدن من اروم میشی بزن ،!
صادق من نمیدونم حسنه چکار کرده و چرا داری اینجور ی شکنجه اش میکنی ولی پسرم پدر میخواد
اگه حسنه زیر دستت بمیره میدونی چی بر سر من و پسرم میاد ؟
با شنیدن حرفم گفت پسرت ؟
گفتم پسر تو هم هست صادق
همون پسری که ارزوشو داشتی
دستشو گرفتم و گفتم به خاطر پسرت از خطای این زن بگذر
گفت رسمیه ؟


گفتم نعم نعم شیخ .( بله شیخ )
گفت من چند روزه به این زن مشکوک شده بودم که داره کارایی میکنی تااینکه زیر نظرش گرفتم و از هیچی دم حرف نزدم
میدیدم چطور پیش قابله بتول میرفت من ابلهه ... همش فکر میکردم اجاقش روشن شده و حامله اس تا اینکه امروز صدای پچ پچ از حیاط قابله بتول می اومد که میگفت تو باید بچه رو بکشی
قابله بتول هی اعتراض میکردوو میگفت من نمیتونم
زبونمو تو دهنم نگه داشتم و منتظر بودم تا بتول به من چیزی بگه....
ولی اون زن با لگد محکمی که به شکم حسنه زد
اینقدر منتظر موندم تا تو زایمان کنی و بتول به خونه اش برگرده که بعد رفتن بتول داخل خونه اش صدای دعوای حسنه و بتول تو محله پیچید فهمیدم که بچه زنده اس و بتول به دستورات حسنه رو اجرایی نکرده بود
آب دهنمو قورت دادم و به ابلیسی که اسمش حسنه اس... نگاهی بهش انداختم ولی نمیخواستم شر دیگه ایی درست کنم سکوت کردم و حرصم را توی سینم قورت دادم و نگاهم را به طرف صادق منعکس کردم زودی گفتم اعصابتو به خاطر یه ادمی که نمیتونه وارث شیخ را ببینه خورد نکن در حال حاظر هیچ کس ارزشش بالاتر از پسرت نیست
به طرف حصیبه رفتم و بچه ایی که اروم تو بغلش خوابیده بود را از بغلش جدا کردم و روبروی صادق گرفتم و گفتم باباش نمی خوای برای پسرت اسم انتخاب کنی
صادق به صورتم نگاه کرد و گفت رسمیه خوبه که تو وارد زندگیم شدی
من هم بدون هیچ ابائی گفتم مرسی که خونبس مردی مثل تو شدم صادق ،!
ولی ای کاااااش خونبس صادق نمیشدم که به خاطر سادگیم یرنوشتمو عوض کرد
بعد از اروم شدن صادق ،!!
پسرم را تو بغلش گرفت و اروم تو گوشش نجوای اذان داد و گفت اسم تو صالح میزارم
انشالله مثل اسمت اینده ایی خوب و پاکی داشته باشی
من و حصیبه همزمان با یه صدا گفتم الهی امین ...

دوستان کاظمیه چرا گفت ای کاش خونبس صادق نمیشدم ؟
میتونی حدس بزنی چه اتفاقی قراره برای کاظمیه بیافته ؟


از فردای زایمانم مجبور به انجام کارهای روزمرگی سر پا شدم و کارهای خونه کم کم شروع کردم
حصیبه سرپرستی نگهداری و مواظبت از صالح بر عهده اش بود
حسنه از دور تا دور حسد را تو چشماش میتونستم ببینم ولی حس و حالشو درک میکردم از اینکه همیشه تنهاست دلم براش سوخت
پاورچین پاورچین به طرفش رفتم و کنارش نشستم از دیدنم صورتش را کج کرد و گفت هااا چی میخوای ،؟
باز چه نقشه ایی تو سر داری ،؟
گفتم حسنه جنگتو بزار کنار،!!!بزار با هم مثل خواهر باشیم
نگاه کن تو با کارهات بیشتر داری خودتو اذیت میکنی
من اینجا غریبم ،نه مادری نه خواهری نه خانواده ایی
ولی اینجا من خدا بهم یه خانواده داد تو هم جزیی از اون خانواده هستی
چپ چپ نگاهم کرد و گفت خونبس ،!این حرفا قدیمی شدن
برو سر اصل مطلب ،!
دستشو محکم گرفتم و گفتم به جون صالحم هیچ نیت پلیدی ندارم
میخوام کمکت کنم
میخوام تورو از خودمون بدونم
گفت میدونی کی میتونی کمکم کنی ؟
سرمو تکون دادم و گفت کی ،؟
گفت هر وقت تو با اون پسر حرومزاده ات از این خونه بری
اشک تو چشام حلقه زد و گفتم کجا برم ؟
منو مثل بره به عشیره اتون فروخته شدم
تو فکر میکنی من اینجا خیلی راحتم
نه والله راحت نیستم
من هم دوست دارم مثل تو نازا باشم ولی یه خانواده داشتم
از شنیدن این حرفم مثل برق گرفته ها به صورتم زل زد و گفت تو به من گفتی نازااااا ،؟
دستمو پام از قیافه ی حسنه یخ کرد
گفتم نه نه من منظورم اینی که تو فکر کنی نیست
صداشو بالاتر کرد و گفت من با همین گوشام شنیدم چی بهم گفتی
دستشو به گوشش چسبوند و پشت سر هم جیغ کشید ومن سعی میکردم ارومش کنم ولی به جای اروم شدن موهامو تو مشتش گرفت و منو روی زمین خوابوند
از صدای جیغش صادق و حصیبه خبردار شدن و به باسرعت به طرفم برای نجاتم از دست زنی که با احساسش بازی کرده بودم اومدن
وقتی منو از دست حسنه بیرون اوردن من نفس نفس میزدم


حسنه با بغضی عظیم گفت میبینی صادق ،!؟
میبینی چطور نازا بودنمو به رخم کشید؟
ولی تو هم کور شدی و هم کر ...
صادق ؛ مگه قرار نبود با زاییدن خونبس بچه رو به من بدی ،؟
پس کو اون حرفت ،؟
کو اون قولی که به من داده بودی ،؟
تو شیخ عشیره هستی و باید روی حرفت بیاستی ...
قلبم از شنیدن این حرفا به گزگز افتاد
توی دلم اشوبی به پا شد ،!
به صورت صادق نگاهی کردم ولی صورتش نشونی از خشم نداشت ،
انگار تحت تاثیر حرفای حسنه شده بود
دست حسنه رو گرفت و به اتاق با خودش برد
صالح رو از بغل حصیبه گرفتم و با صدای ارومی گفتم تو برای من هستی پسرم ،!!
من مادرتم و فقط باید پیش خودم بمونی ،؟
اشکام برای روزهایی که با روح و روانم بازی میشد بر گونه های خسته از این همه دار مکافات این قبایل ریخته شدن
بعد از نیم ساعتی که برای من از صدساعت بیشتر گذشت صادق از پیش حسنه بیرون اومد
و بدون اینکه به من نگاهی کنه حصیبه رو صدا زد
حصیبه از جاش بلند شد و قبل از اون دمپایی گیوه ایی؛ چند قدم جلوتر راه رفت؛
با عجله خودشو به هجره ی تنهایی صادق رسوند و من با چشمم راه رفتنشو دنبال میکردم
نمیدونستم تو خلوتگاه حسنه چی علیه زندگیم گذشت و چه قراره بر سر آینده ام خواهد رسید
به صورت صالح که مثل فرشته ها زیر پستونم خوابیده بود نگاه کردم و با حسرت گفتم صالح تو مادرتو تنها نمیزاری مگه نه ؟
من جز تو کسی رو اینجا ندارم
تو جای مادرم ،برادرم خانواده ام تنهاییم غربتم ،اسیر بودنم را پر کردی
میدونم پدرت هیچ وقت تحت تاثیر حرفای اون زن دیونه نمیشه
نه ،نه مطمعنم نمیشه
سکوت کردم و لی ته دلم غوغایی شبیه امواج خروشان دریا بود
حصیبه از اتاق بیرون اومد ولی از صورتش ناراحتی پراز استرس میبارید
بلند شدم و با عجله خودمو بهش رسوندم و گفتم چی شده ننه حصیبه ؟
صادق چرا صدات زد ؟
حصیبه بدون اینکه به من نگاه کنه عبایش را از روی تنه ی نخلی که اویزون بود برداشت و با یه کلمه هیچی حرفشو قطع کرد و به بیرون رفت


تنها راه فهمیدن این راز پیش صادق بود
یه دل میگفت برو وازش بپرس چه اتفاقی قراره برای من و زندگیم داره می افته
یه دلم میگفت صبر کن و خودتو بسپار به دست سرنوشت ولی دلم طاقت نیورد و پاورچین و پاورچین خودم را به اتاق صادق رسوندم
پشت در ایستادم و سرمو به در چسبوندم و چند بار نفس عمیقی کشیدم وبه داخل اتاق شدم
صادق سرش را از روی قرانی که روی بالشت روبروش گذاشته ودر حال قرائت بود برداشت و زود نگاهش را از من دزدید و دوباره به خوندنش ادامه داد
روبروش نشستم و منتظر شدم تا ختم قرانش را تموم کنه ولی هر چه منتظر شدم چیزی عایدم نشد
لبم را به حرکت در اوردمو گفتم شیخ ؟
چرا یه دفعه تو با حرفای حسنه عوض شدی ؟ تو که اینجوری نبودی
چه چیزی بینتون رد و بدل شده که اینجوری بهم ریختی ؟
صادق صداشو بلندتر کرد و با ایات قرانی با طنین بالا میخوند
که صدام و سوالم را نشنوه و جوابی به من نده
وقتی دیدم بودنم هیچ تاثیری در جواب گرفتنم نبود بلندشدم و به اتاقم برگشتم
صالح را روی بالشت خوابوندم و با صدای ارومی برای صالح لالایی خوندم
کنارش دراز کشیدم وبعد از مکثی به خواب رفتم
وقتی چشامو باز کردم صالح کنارم نبود
با وحشت از جایی که خوابیده بودم بلند شدم و گفتم یما صالح وینک (ننه صالح کجایی )
شیله ام روی سرم سفت بستم و با عجله از اتاق بیرون رفتم
حیاط با چشام دور زدم
به اتاق حصیبه رفتم ولی خبری از حصیبه نبود
پاهام مثل اب رون شل شدن و روی زمین ولو شدم
حتی نای گریه هم نداشتم
چهار دست و پا خودمو به اتاق صادق رسوندم که یه گوشه یکی از زانوهاشو به سینه اش چسبونده بود و با یکی از دستاش زیر چونه اش در حال فکر کردن بود
با صدای نحیفی گفتم صادق بچم کجاس ؟
چرا بچم تو خونه نیست ؟اون کنارم خوابیده بود الان نیستش
 


صادق دستشو از زیر چونه اش برداشت و یه تکونی خورد چند بار سرفه ی خشکی کردو بعد از اینکه صداشو صاف کرد گفت ؛؛؛
صالح دیگه تو مادرش نیستی !!!
از شنیدن حرفش خنده ام گرفت و با خنده ایی که مملو از غم و استرس !! گفتم دیونه شدی صادق ؟
مگه من صالح رو بدنیا نیوردم ،؟
من مادرشم صادق ....
دستمو براش تکون دادم و گفتم پاشو پاشو بچه امو برام بیار شوخی قشنگی نیست .. می‌دونی که خط قرمز من صالحه؛
صداشو بالاتر برد و گفت رسمیه ،؟؟؟؟
خنده امو زود قورت دادم و به صورت صادق نگاه متعجبانه آیی کردم و قبل از اینکه حرفی بزنم گفت از الان مادر وارث من حسنه اس ،!!!'
به پت و پت افتادم گفتم پسرمو به حسنه دادی صادق ؟
به چه جراتی بچه امو ازم گرفتی دادی به حسنه اون بچه شیرمنو میخوره صادق..اون هنوز بچه اس به من نیاز داره
تو اینقدر ظالم نبودی ؟چرا یه دفعه عوض شدی ؟
نزدیکم شد و صداشو بلند تر از قبل کرد و گفت زبونتو تو حلقت نگه دار و به من یاد نده چی کار کنم چه نکنم
حکم خونبسی تو به این شرط که بچه رو به حسنه بدم تا با تو ازدواج کنم
از شنیدن این حرف از کسی که تو این همه مدت که فکر میکردم با بقیه ی مردای عشیره فرق داره گوشام سوت کشید
گفتم صادق چرا با من اینجوری کردی ؟
میزاشتی تو بدبختیم باشم میزاشتی با یکی دیگه ازدواج میکردم ولی اینجوری با اولادم مجازت نمیکردی
یه لحظه صورتم از سیلی محکم صادق به چپ شد
از کنار لبم خون روی لباس صورتیم چکه کرد
با پشت دستم لبمو از خون پاک کردم و با التماس گفتم صادق منو تکه تکه کن ولی صالح رو ازم نگیر من بدونش نمیتونم زنده بمونم
 

روبروم نشست و گفت رسمیه؟
من مجبورشدم اینکارو بکنم
گفتم چه چیز مجبورت میکنه که عزیز قلبمو از من بگیری صادق ؟
چرا یدفعه تو عوض شدی ؟از چی داری فرار می‌کنی
روبروش زانو زدم و روی پاهاش سجده زدم و گفتم صادق بچه امو به من پس بده
روزی هزار بار نوکر تو و حسنه میشم
دستشو روی سرش چسبوند و گفت نمیتونم
نمیتونم رسمیه ،!بیشتر از این بهم فشار نیار
صدامو ارومتر کردم و گفتم مشکلت چیه که بچه اتو قربانی یه زن دیونه کردی ؟چه چیزی گذاشت که بچه اتو فدا کنی
صادق حسنه دیونه اس بچه امو میکشه
صادق گفت رسمیه تو میتونی بچه ی دوم بیاری وزندگیتو از نو بسازی
اگه صالح رو به حسنه ندیم هم تو و هم من نابود می شیم
با بغضی که به زور از گلوم خارج میشه گفتم صادق تو از چی داری فرار میکنی ؟
به خاطر فرارت منو داری بیشتر غرق غم میکنی صادق من بچه امو میخوام
صداشو به عربده کشیدو گفت زن میفهمی من چی میگم
میگم نمیتونم صالح رو از حسنه بگیرم
هر چه من میگفتم صادق بیشتر مقاومت میکرد و من نمیدونستم صادق از چی فرار میکرد
با صدای در که تق و تق بهش میخورد با خوشحالی گفتم یما صالح ،
اره حتما حسنه نتونست بچمو اروم کنه الان اورده تا بهش شیر بدم
با عجله بلند شدم و با هر قدمی که راه میرفتم یه بار زمین میخوردم
اینقدر زخم قلبم بزرگ بود که درد زانوهامو حس نمیکردم
به در که رسیدم پشت در ایستادم و با نفس عمیقی که از ته دلم کشیدم گفتم اومدم ننه ،!
اومدم جووونم برات پسرم ،!

با دیدن دست خالی ننه حصیبه قلبم خون چیکه چیکه کرد
با صدای محزونی از غم گفتم ننه حصیبه بچم کجاس ؟بچمو کجا بردی
با بغضی که راه گلوشو گرفته بود فقط صورتش می‌لرزید بدون اینکه جوابی به سوالم بده
دستشو رو سینم فشار داد و از کنارم رد شد
دوباره تکرار کردم ننه بچه امو کجا بردی ؟
اون هنوز طفله چرا از من جداش کردین ؟
روی زمین نشست و با عباش خیمه زد و بغضشو رها کرد وبه گریه افتاد روبروش نشستم و با نفس نفسی که به زور از حلقم خارج میشد ؛ اب دهنم که خشک شده بود را به سختی قورت دادم و گفتم ننه چرا با من اینکارو کردی ؟
تو داغ دیده ی اولادی باید منو درک کنی نه اینکه جفت پاهاتو روی قلبم بذاری و داری له اش میکنی
اخه چرا همه ی حرفایی که از مهر و محبتی که بهم گفته بودین همش دروغ محض بود ؟
چرا من بهتون اعتماد کردم درصورتی که شما همون آدمای عشیره هستین؟
دستمو روی سینم گذاشتم و با حالتی مظلوم گفتم ننه سینم بچه امو میخواد ،!!!!!!
بچم الان گشنش شده ،!
نگاهم کرد و گفت رسمیه دخترم مجبووووورم ،!
مجبورم یه دونه وارثم را دو دستی تحویل اون زن و خانواده اش بدم
مجبورم که زندگی تو و پسرمو حفظ کنم
اگه صالح را نمیدادیم راز چند روز پیش ؛ قتل پسر مش حسن که صادق به خاطر حسنه کرده بود به دست این زن فاش میشد
گفتم همون چند روز پیش که صادق برام فیلم بازی کرد و گفت حسنه رو تعقیب به خونه ی بتول کرده بود ؟
گفتم اون حرفش هم دروغ بود ؟
دستمو روی سرم گذاشتم و طول حیاط را به عرض رسوندم و با خودم میگفتم صالح صالح صالح ،،،،
یه دفعه حیاط دور سرم چند بار چرخید و روی زمین کنار حصیبه افتادم


چشام روبه به اسمون باز بود ، حتی وسعت بزرگی اسمون هم برام کوچیک و دلگیر شده بود
کم کم چشام روی هم بسته شدن
نمیدونم چقدر . چه زمان گذشت تا من به هوش بیام
وقتی چشمم باز شد هیچی یادم نمی اومد
با تعجب ، کنارم را نگاه کردم و جای خالی صالح را نگاه کردم
همه چی یادم رفته بود چیزی از جنایتی که در حقم شده بود را فراموش کرده
با لبخند گفتم ننه حصیبه بچه رو از پیشم برداشته تا من با گریه اش بیدار نشم ،
یه دفعه همه چی جلوی چشمم مثل فیلم در حال اکران شد
نفسم بالا و پایین میشد ،
تند تند نفس کشیدم و با صدای بلند گفتم خداااااا ،؟
اخه این چه امتحانی بود که توی زندگیم بهم دادی
کی میخوام رنگ زندگیو ببینم
منو با همه چی امتحان کردی مرگ عزیزم دوری از خانواده ام زن پیرمردی هاف هافو ،تهمت های ناروا، ولی دردش خیلی کمتر از اولاده ،!
منو با دوری اولادم امتحان نکن
همزمان صادق و حصیبه با هم داخل اتاق شدن
از دیدن صادق لبمو از حرص به هم جسبوندم و جرات به خرج دادم و گفتم صادق یا منو میکشی ،واز دستم خلاص میشی ،یا اینکه همه جا جار میزنم و میگم که تو قاتل پسر مش حسن هستی
کنارم نشست و گفت تو از این غلطا نمیکنی رسمیه ...
محکم به سینم زدم و گفتم بعد صالح زندگی برای من معنایی نداره واگه پسرمو بهم پس ندی مطمعن باش از این غلطا میکنم
یه لحظه صدای گریه ی صالح تو گوشم پیچید
انگشتمو روی لبم چسبوندم و گفتم هیسسس ،!
صالحم داره گریه میکنه ،
حصیبه گفت ننه اروم باش ،!پسرت صحیح و سالمه و تا چند روز دیگه برات عادی میشه
گفتم تو بعد چندین سال تونستی بچه هاتو فراموش کنی ؟ که من فراموش کنم ننه حصیبه ؟
سینم مثل سیخ تیر میکشید
دستمو روی سینم که به خاطر صالح داشت شیر غم میبارید
گفتم ننه بچم گشنه شده
نگاه کن سینه ام چطور داره پسرمو صدا میزنه،،،


تورو خدا بچه امو بهم پس بدین ،
حسنه مادر خوبی برای پسرم نمیشه ،
هر چه من، اصرار میکردم کمتر موفق به راضی کردن صادق و حصیبه میشدم
تا شب و شب را تا صبح مثل مار دور خودم پیچیدم و کسی دم از نارحیتیم نزد انگار کسی داخل سینه اش قلبی نداره
صبح با تب و لرز از رخت خوابی که بوی بچم را میداد بلند شدم
هر قدمی که راه میرفتم تعادلم بهم میخورد و زمین می خوردم
به حیاطی که از درو دیوارش غم و به حال من گریه میکرد رسیدم
صادق یه گوشه زیر نخلی تکیه داده و با تمام قدرتش از قلیون کام میگرفت و دود تا نیم متریش فضا را اشغال کرده بود را دیدم
بی تفاوت به صادق به طرف حوض رفتم پیت های خالی از آب بودن مجبور بودم برای شست و شو به لب شط برم
رخت و لباس های دو سه روزی که روی هم انباشته شده بودن را داخل تشت جا کردم وروی سرم با حرص گذاشتم داشتم از خونه بیرون می رفتم با صدای صادق که گفت رسمیه کجا داری میری ؟
در جا ایستادم ، با صدایی مملو از حرص وعصبانیت گفتم نترس جایی ندارم ، که بخوای ازش بترسی، چی روی سرم میبینی ؟گفت رسمیه با من درست حرف بزن اونی که روبروت نشسته شیخ عشیره اس ،،، گفتم نه هیچ وقت یادم نمیره و فراموش نمیکنم که شیخ بزرگ طایفه چه بر سر قلب یه دختری که پناهش بود چی آورد ، روبروم ایستاد و گفت میدونم من یه حقیرم ،،،میدونم من ظلم بزرگی در حقت و حق پسرم کردم ولی من راهی جز این نداشتم که بتونم ازت محافظت کنم ، می‌دونی اگه حسنه حقیقت را برملا کنه چه چیزی میشه ؟معلومه خبرنداری ولی بزار من بهت بگم چی میشه ؟ چون یه مرد از یه طایفه من به جای حسنه کشته بودم و اونو تو شط انداختم وقتی بفهمن من اینکارو کردم هم از شیخ برکنار میشم هم جلوی چشمم تو و بچه امون را ....سکوت کرد و من در جوابش گفتم:


خیلی خنده داره !رو جون و سمعت خودت پرسیدی شیخ ؟الان من با مرگ هیچ فرقی نداره ، ای کاش به جای پسر مش حسن ، زن کثیفتو میکشتی اگه واقعا اینقدر غیرت و شرف را درک می کردی و بدون اینکه بیاستم و منتظر جوابش باشم از خونه با سرعت راه افتادم‌‌ ، از دور دیدن مردی که یه زمانی پشتم بود چشمش بهش افتاد ، سرعتمو تند تند کردم و از کنارش که به راه رفتنم هنگ کرده بود رد شدم با صدای آرومی ،گفت خونبس؟ چشامو محکم روی هم فشار دادم و بدون اینکه بیاستم به راهم ادامه دادم وقتی لب شط رسیدم آب تا لبه بالا اومده بود چند بار آب تو مشتم برداشتم و پشت سر هم روی صورتم ریختم با صدای بلند شروع کردم به لالایی خوندن و همزمان گریه میکردم سایه ی مردی روی آب افتاد زود خودم را چرخوندم ، قبل از اینکه چیزی بپرسم مصطفی پرسید چه به روزت آوردن خونبس ؟ انگار منتظر این سوال بودم به هق هق افتادم و گفتم صادق بچه امو ازم گرفت و تحویل اون زن خراب دیونه داد ،با تعجب گفت به کدوم زن داد ؟ نگو به حسنه داده ؟ سرمو بالا و پایین کردم و اشکامو با گوشه ی شالم پاک کردم و گفتم آره آره ..... روبروم نشست و با دست لرزونش چونه ام را بالا گرفت و گفت : چرا صورتت کبود شده ؟ نکنه اون آدمی که بهش تکیه دادی صورت قشنگتون به این روز انداخت ؟ گفتم صورتم دردش از درد فراغ بچم خیلی کمتر ه مصطفی ،، می‌دونی من از دیروز چی کشیدم .؟ ولی تو هم یه مردی از این عشیره آیی چه فرقی با اونا داری .؟ مصطفی من زندگیم از این که هست بدتر نکن و از اینجا زودی برو،، گفت خونبس ؟ من از وقتی با دختر عموم ازدواج کردم یک شب هم باهاش همبستر نشدم می‌دونی چرا؟ چون از همون روز چشمم به دنبال تو بود ولی بی‌غیرت نبودم که بخوام زندگیتو خراب کنم. حالا که تو هم از زندگیت راضی نیستی هنوز حرفش تموم نشده بود صدای صادق تو گوشم مثل آژیر صدادار شد

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : ahlam
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.0   از  5 (1 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه dcmvk چیست?