رمان تردید 3 - اینفو
طالع بینی

رمان تردید 3


سه ماه از اولین روزی که پامو تواین خونه گذاشتم میگذره وهمونطور که پدربزرگ قولشو بهم داده بود نه کسی اذیتم کرد و نه چیزیو بهم تحمیل کردن وحالا واقعا دلم نمیخواد این خونه رو ترک کنم...تقریبا همه خونواده منو همونجور که هستم پذیرفتن بجز علی وگاهی عمو فرید که همیشه خدا حواسشون بهم هست..مخصوصا علی که هروقت ناراحت بودم یا چیزی اذیتم میکرد تاسراز کارم درنمیاورد راحت نمیشد...کم کم از حسی که دارم سعی میکنم جلوشو بگیرم میترسم ولی نمیدونم چقد موفقم..بااینکه میدونم شاید علی حسی به من نداره و همه کاراش از روی دلسوزی وانسان دوستی باشه و همیشه باخودم فکر میکنم حتما کسیو تو زندگیش داره که بخواد بهش فکر کنه و من تو حدی نیستم که بخوام فکرشو مشغول کنم...چندین بار متوجه شدم که علی به دلایل نامعلوم چندروزی پیداش ‌نمیشه و یکی از همون بارها الانه که سه روزه ندیدمش و دارم باخودم میجنگم که اسم این کلافگیو دلتنگی نذارم..
بی حوصله و خسته از وقتی کلاسم تموم شده توحیاط دانشگاه نشستم و پیش خودم اعتراف میکنم که تواین چند وقت بدعادت شدم به اینکه خیلی وقتا علی تومسیر دانشگاه همراهیم میکرد والان نیست ولی هرجور که هست خودمو جمع وجور میکنم وسعی میکنم مثل همیشه ب خودم تکیه کنم ودلمو به بودن های علی خوش نکنم تا وقتایی که نیست اینجوری ماتم زده بشم...
سلانه سلانه بطرف خروجی میرم وهمنجور که سرم پایینه میشنوم یکی صدام میکنه...
-مهتاب
سرمو بلند میکنم تا منبع صدارو پیدا کنم که چشمم میفته به علی..کنار ماشینش ایستاده وبالبخند دستشو برام تکون میده
چرا منو هوایی میکنه وقتی تکلیفش باخودش مشخص نیست؟اما نمیتونم چیزی بگم چون من مهتابم..دختر آروم ومظلومی که جرات جواب سربالا دادن به کسیو نداره .. سعی میکنم ناراحتیمو مخفی کنم تا مجبور نشم جواب پس بدم و آروم بطرفش قدم برمیدارم!
-سلام خسته نباشی
-سلام خیلی ممنون
-خوبی ؟چخبرا. خوش میگذره.
-خوبم مرسی

انگار حس کرد که زیاد رو مود نیستم وحرف دیگه ای نزد...تومسیر متوجه شدم که بطرف خونه نمیریم ولی چیزیم نگفتم..انگار که مجبور باشم باهاش برم توسکوت منتظر بودم
-اگه کار خاصی نداری ومعطل نمیشی اول بریم یه جایی من قراره ینفرو ببینم وبعدش میرسونمت خونه
باخودم فکر میکردم کاش باهاش نمیومدم که اینجوری آویزونش باشم ولی دیگه کاریه که شده
-نه اشکالی نداره
اینبارم جلوی یه کافه خوشگل که تاحالا ندیده بودمش نگه داشت
-خیله خب رسیدیم بیا بریم
متعجب ازاینکه من چرا باهاش برم گفتم
-من؟خب..خب من اینجا منتظر میمونم تا شما برگردین
-نه دیگه نمیشه که باهم اومدیم باهمم میریم تو
-آخه من اینجوری راحتم..هرچقد طول بکشه مهم نیس
-اینجوری من راحت نیستم مهتاب خانوم بیا بریم زود برگردیم
تورودربایستی بدی بودم که مجبود شدم قبول کنم...نمیدونم چرا علی زودترازمن رفت توکافه ومنتظر نموند که باهم بریم...تا دم درکافه که رفتم پشیمون شدم ومیخواستم برگردم که یکی از کارکنا بطرفم اومد
-خانوم طهماسب؟
-بله خودم هستم
-طبقه بالا منتظرتونن لطفا تشریف بیارین
ناراحت ازاینکه چرا علی تنهام گذاشت داشتم پله هارو بالامیرفتم وباخودم میگفتم دیگه قبول نمیکنم باهاش جایی برم که اینجوری نقش مزاحمو بازی کنم...به طبقه بالا که رسیدم اول ازهمه صدای خنده یه دختر توجهمو جلب کرد و با برگردوندن سرم صحنه ای رو دیدم که اصلا انتظارشو نداشتم...تو یه لحظه احساس کردم فقط میخوام از اینجا دورشم وبرم یه جایی که کسی نتونه پیدام کنه...
بااینکه همیشه ی خدا توذهنم تصور میکردم که یه همچین چیزی ممکن باشه ولی تحمل دیدنشو نداشتم...انگار حسی که سعی میکردم جلوشو بگیرم خیلی پیشروی کرده بود که قلبم داشت با دیدنش اینجور وحشیانه میکوبید
علی روبروی یه دختر خوشگل نشسته بود وهردوتاشون انقد محو خنده بودن که متوجه منه خراب نشدن...
 


دلم میخواست برگردم وفرار کنم ولی از بدشانسیم علی برگشت وبادیدنم به سمتم اومد...میدونستم الان قیافم چقد داغونه ولی هرجور که بود سعی کردم ناراحتیمو مخفی کنم تا بیشترازاین خراب نشم...
-مهتاب؟چقد دیر کردی بیا ...بیا بشین
وبعدبا لبخند دستشو گذاشت پشت کمرم ومنو بسمت میزی که نشسته بودن همراهی کرد... دختری که همراه علی بود با یه لبخند جذاب داشت نگاهمون میکرد...وقتی پیشش رسیدیم بازم علی بود که سکوتو شکست
-ایشون مهتاب دختر عموی منه..بهت گفته بودم که
این حرفو خطاب به دختر کنارمون زد وبعدش برگشت سمت من
-ایشونم ساناز دخترخاله عزیزمن
به هرجون کندنی که بود دهنمو باز کردم
-سلام
-سلام عزیزم ...خیلی خوشبختم از آشناییت..چقد قیافت مهربونه...
-منم خوشبختم از دیدنتون
نمیدونم چقد تو تظاهر به خوب بودن موفق بودم ولی نهایت سعیمو میکردم که عادی باشم...اونا درحال بگو بخند بودن و فقط وقتی ازمن چیزی میپرسیدن جوابشونو میدادم..چرا نمیتونستم کنار بیام بادیدن علی کنار یه دختر دیگه؟علی با ساناز میخندید وخوش بود ولی بامن که بود یا ناراحت بود یا ساکت...من تو این رقابت اصلا حریف محسوب نمیشدم چه برسه به اینکه شانس پیروزی داشته باشم...
من کی وقت کرده بودم انقد دل ببندم که حالا اینجوری عزا بگیرم؟ علی بامن چیکار کرده بود؟علی نه..خودم باخودم چیکار کرده بودم؟
-علی گفته بود دختر آرومی هستی ولی نه دیگه اینقدر..
باحرف ساناز بهش نگاه کردم..علی ازمن پیش دخترخالش حرف زده بود...چرا؟
توجوابش فقط تونستم لبخند بزنم سانازم که دید حرف زدن بامن فایده ای نداره بیخیال شد و دوباره با علی مشغول بگو بخند شدن...


نمیدونم چقد زمان گذشت تااینکه بالاخره ساناز عزم رفتن کرد...
-خیله خب من دیگه باید برم...خیلی خوشحال شدم از آشناییت مهتاب جون..شمارتو از علی میگیرم دوس دارم بیشتر باهم در ارتباط باشیم عزیزم
خیلی دوستانه این حرفو زد ومن با زجر پیش خودم اعتراف کردم چقد دختر مهربون و تودل برویی هست
-منم همینطور.خیلی لطف دارین..
-خدافظ من رفتم
-مهتاب تو بشین من الان برمیگردم...
علی اینو گفت و همراه ساناز پایین رفت...من موندمو یه ذهن خسته وفکروخیالایی که مثل زهر بود...سرمو گذاشته بودم روی میز وفقط منتظر بودم که علی بیاد وبرگردیم
-مهتاب؟خوبی؟
باصدای علی سرمو بلند کردم وصاف نشستم
-خوبم..
روبروم نشست و زل زد بهم..خجالت میکشیدم ازاینکه نگام میکرد ..فکر میکردم از نگاهم میتونه بفهمه تودلم چخبره..حتی جرات نداشتم چیزی ازش بپرسم
-ساناز دخترخالمه..تو مشهدزندگی میکنن..اومده چندروزی پیش مامانم باشه..
حتی ازشنیدن حرف راجب مامانشم نتونستم واکنشی نشون بدم که دوباره ادامه داد
-خیلی دختر مهربونیه ..منم خیلی دوسش دارم..
بعداز این حرف متفکر زل زد بمن ..فشرده شدن قلبمو حس میکردم..کاش میشد از توسینم درش بیارم..داشت میترکید
-حق دارین خیلی دختر شاد و پرانرژی ای بودن..
این جمله رو بایه غمی گفتم که دلم برای خودم سوخت..
-فکر کردی با دوس دخترم قرار داشتم؟
بازم نتونستم چیزی بگم وسرمو زیر انداختم
-من دوس دختر ندارم...
یجوری سرمو بلند کردم که احساس کردم رگای گردنم تیر کشید
-واقعا؟
نمیدونم چی تو نگاهم دید که با یه لبخند ازاون لبخندای خاصش نگام کرد
-بله واقعا...البته فعلا..
 


-من امروز با تو قرار داشتم ولی دیدم اگه بگم باهم بریم همش بهونه میاری اینجوری خواستم توعمل انجام شده قرار بگیری ...درضمن بااینکه ساناز خیلی پرانرژیه..ولی من از دخترای آروم بیشتر خوشم میاد
خدای من...چجوری میشه حال آدم به این سرعت عوض بشه...علی بامن قرار داشت...بخاطر من برنامه ریخته بود..از دخترای آروم خوشش میاد و دوس دختر نداره...البته فعلا..اما الان مهمه!
تو یه لحظه انقد هیجان زده بودم که همه حرفاش باهم به ذهنم هجوم میاوردن...نمیدونستم چی بگم وچی نگم ولی یجورایی خجالت زده بودم و فکر میکردم فهمید تو دلم چخبره...
-نمیخوای چیزی بگی؟
میخواستم بگم چیزی ندارم که بگم ولی توهمین موقع همون آقاهه که بهم گفت بیام طبقه بالا با یه سینی پروپیمون از آبمیوه وکیک وبستنی اومد سمتمون...متعجب ازاینکه اینهمه رو قراره کی بخوره به علی نگاه کردم..سوالمو ازتوچشام خوند که جوابشو داد
-شاید صحبتمون طول بکشه براهمین گفتم بااینا مشغول باشیم
صحبتمون؟چه صحبتی؟
-خب مهتاب میخواستم راجع به یه چیزی باهات صحبت کنم..
-بله...میشنوم
اینو گفتم وبا استرس زل زدم بهش که بادیدن نگرانیم خندید وگفت
-اینجوری که زل میزنی بهم و چشات نگرانه نمیتونم چیزی بگم که دختر خوب
خجالت کشیدم ازحرفش..حالا نمیشه مثل آدم منتظر حرفش باشم باید زل بزنم بهش که اینجوری بشه
-ببخشید
-من اگه بدونم تو چرا برای چی اینهمه معذرت خواهی میکنی خیلی خوب میشه
اینبار منم باهاش لبخند زدم ومنتظر موندم ببینم چی میخواد بگه..
نگاه منتظرمو که دید به حرف اومد


-مهتاب دوس دارم به حرفایی که الان میزنم خوب فکر کنی..همه چیو درنظر بگیری بعد بهم جواب بدی
با این حرفایی که میزد انتظار داشت استرس نگیرم؟فکرم هزار جا پرسه میزد که
-اتفاقی افتاده؟
-اتفاق بدی نیست از نظر من
-چیشده؟میشه بگین
بازم متفکر داشت نگام میکرد‌..انگار دودل بود که بگه یانه
-میخوام رک وراست حرف بزنم مهتاب...من از تو خوشم اومده !دوس دارم مدتی باهم درارتباط باشیم..
شوک واسه چند لحظم بود...خیره به دهنش بودم وحتی نمیتونستم سرمو تکون بدم...نمیدونم چقد تواین حالت بودم که بازم خودش شروع کرد
-نمیدونم تواین مدت چقد منو شناختی ولی من توهمین زمان کم خیلی از اخلاق ورفتارای تورو شناختم..تو برام مثل یه کتابی میمونی که بارها خوندمش...الان هیچ جوابی نمیخوام...دوس دارم خوب فکراتو بکنی بعدش بهم جوابتو بگی...
بازم هیچی نگفتم.ینی نتونستم بگم..
-نمیخوای چیزی بگی؟
اصلن حال خودمو نمیفهمیدم..انتظار هر صحبتیو داشتم جز این...منو علی؟اصلا ..اصلا مگه میشد؟مگه امکان داشت؟
-مهتاب جان اصلا لازم نیست اینهمه استرس داشته باشی...باور کن من حرف دورازذهنی نزدم..
وبعدش یدونه ازاون لبخندای جذابش زد و نگاهشو بمن دوخت...دوس داشتم تا هروقت که بشه زل بزنم به نگاهش ولی این خجالت لعنتی اجازشو بهم نمیداد...نمیدونم چقد گذشت وچجوری ازاونجا زدیم بیرون فقط میدونم توحال خودم نبودم..یه لحظه دیدم جلوی درخونه ایم !دروباز کردم تابرم تو حصار تنهاییم که بازم صدای علیو شنیدم...
-مهتاب نبینم بری غرق بشی تو ریاضیا..من ازت جواب میخوام خب؟
بی هیچ حرفی داشتم نگاش میکرد...انگار فهمید که چقد گیج شد ..مهربون نگام کرد
-بهت زنگ میزنم خودم...برو بسلامت عزیزم
 


از وقتی رسیدم خونه این دهمین باره که جلوی آینه وایستادم و بخودم نگاه میکنم
این قیافه معمولی من چی داشت که ازش خوشش اومده بود؟حتی...حتی اخلاق و رفتار درست وحسابیم نداشتم که بخوام امیدوار باشم...علی چی پیشش خودش فکر کرده بود که بهم پیشنهاد رابطه میداد...خدای من...داشتم دیوونه میشدم...بااینکه هنوز توشوک بودم ولی دروغ چرا...ازیه طرفم حالم خوش بود..ازاینکه فکر میکردم فقط من نیستم که بهش کشش دارم ته دلم ذوق داشتم..
پدربزرگم انگار فهمیده بود که یه مرگیم هس وهمش زیرچشمی منو می پایید...ازخودم عصبی بودم وفکرمیکردم با رفتارم همه میفهمن تو دلم چخبره
-مهتاب..اتفاقی افتاده؟خیلی تو فکری..
با سوال پدربزرگ بخودم اومدم
-نه پدربزرگ حالم خوبه
-میدونی که هراتفاقیم بیفته من پشتتم و میتونی باهام راحت باشی مگه نه؟
لحن حرف زدنش مثل اونروزی بود که زنگ زد وازم خواست بیام پیشش...یه نگرانی خاصی تو چشاش بود ومن این نگرانیو دوس داشتم...نمیدونم چرا...شاید از بس کسی نگرانم نشده بود عقده داشتم که از دیدنش ذوق میکردم ...بااینکه از افکارم خجالت زده بودم..
با یه لبخند از ته دلم نگاش کردم..
-ممنون که اینقد بفکر منین..ومعذرت میخوام اگه نگرانتون کردم..ولی اگه مشکلی داشته باشم اول باشما حرف میزنم مطمئن باشین
سرشو تکون داد و انگار خیالش راحت شد که دیگه پیگیر نشد
بااینکه فکر خودم خیلی مشغول بود ولی متوجه بودم که گلی جون چندروزیه حالش خوب نیست ومثل من همش میره توفکر...
ازفکر ناراحتی این زن مهربون که انقدر هوامو داشت ناراحت بودم و دلم میخواست کمکش کنم بخاطر همین رفتم پیشش و خواستم سرصحبتو بازکنم
 



-خسته نباشی گلی جون
باصدام انگار بند افکارشو پاره کردم
-درمونده نباشی مادر..چیزی میخوای؟
-نخیر...اومدم ببینم گلی جونم چشه که انقد توفکر میره
-الهی فدات شم مادر چیزیم نیس نگران نباش
-یعنی دوس ندارین بامن درد دل کنین؟
این جمله رو با ناراحتی گفتم که انگار تاثیر گذار بود
-چیزی نشده عزیزم..دخترکوچیکم قراره کنکور بده..میخواد کلاس ثبت نام کنه..وضع مارم که خودت میدونی ...بیچاره بچم اصلن اصرار نمیکنه ها ولی من که مادرم میفهمم تو دلش چخبره..ناراحتم چون کاری از دستم برنمیاد
بعدشم باناراحتی سرشو انداخت پایین..درکش میکردم.من خودم بدتراز گلی جون ودخترش بودم..خیلی روزای سخت تری گذروندم تا به اینجام برسم ومیدونم چقد آدم باید جون بکنه تا زمین نخوره...کاش میتونستم کمکش کنم..کاش...ناراحت ازاینکه کاری از دستم برنمیاد خواستم دلداریش بدم
-نگران نباش گلی جونم...حل میشه..میخواین با پدربزرگ حرف بزنیم؟شاید تونست کمک کنه هان؟
-نه مادر...کم زحمت ندادیم به آقا بزرگ دیگه روم نمیشه بهش رو بندازم...
-خب من بهش میگم!
-نه دخترم لازم نیست اگه نتونستیم کاری کنیم اونموقع باهاش حرف میزنم
-باشه ولی دیگه ناراحت نباشین..بخدا شما ناراحت میشی منم دلم میگیره
-قربونت دل مهربونت برم که انقد خوبی..باشه ناراحت نیستم دیگه
بعدازیکم حرف زدن با گلی جون که از بچه هاش میگفت وخاطرات بچگیشون..ازاینکه باسختی بزرگشون کردن ودوس داره به یه جایی برسن تا خیالش راحت باشه...منم که بیشتر شنونده بودم چون حرفی برای گفتن نداشتم...شب بخیر گفتم و اومدم تواتاق...دوباره من بودم وتنهایی ویعالمه فکرد وخیال...
باخودم فکر میکردم که از پولی که پدربزرگ بهم داده میتونم به گلی جون کمک کنم .. فکر میکردم راجع به پیشنهاد علی..اینکه چه جوابی بهش بدم...اینکه تکلیفم چی میشه تو این زندگی ...اینکه با این اوصاف کمک هزینه ی پرورشگاهو باید قطع کنن...انقد فکرو خیالم زیاد بود که نفهمیدم کی توخواب غرق شدم...


بعد کلاس های پی در پی ای که داشتم وحتی نتونسته بودم ناهار بخورم خسته وگرسنه رسیدم خونه..گلی جون داشت شام درست میکرد و منم فقط یه لقمه نون وپنیر گرفتم تا نمیرم از گرسنگی ..داشتم میرفتم سمت اتاق که پدربزرگ صدام زد
-مهتاب
راه رفته رو برگشتم
-بله پدربزرگ
-گوشیت خاموشه؟
-نمیدونم...نگا نکردم شاید شارژش تموم شده باشه
-علی زنگ زده بود
حتی شنیدن اسمشم آدمو زیرو رو میکرد...این دیگه چه مصیبتی بود..
ساکت بودنم باعث شد خودش صحبت کنه
-گفت زنگ زده بهت ولی گوشیت خاموش بود...ازم خواست بهت بگم که شام دعوتت کرده اگه دلت بخواد میتونی دعوتشو قبول کنی...گفتم بهت بگم ولی باز گوشیتو روشن کن باخودش حرف بزن
من همچنان ساکت بودم وچیزیو نداشتم که بگم...تو این مدت فهمیده بودم که روابط تو این خانواده خیلی راحته و اینجوری بزرگ شدن ولی دیگه فکر نمیکردم علی بخواد با پدربزرگ دعوتشو درجریان بذاره...
-ممنون که گفتین
پدربزرگ فقط سرشو تکون داد و بعدش برگشتم که برم اتاق..گوشیم شارژ تموم کرده بود و وقتی روشنش کردم بلافاصله زنگ خورد...انگار پای تلفن نشسته باشه ومنتظره که گوشیم روشن شه تا تماس برقرار کنه...بااینکه اصلن امادگی حرف زدن باهاشو نداشتم ولی خیلی زشت بود جوابشو ندم
-بله
-سلام
-سلام
-خوبی؟گوشیت چرا خاموش بود؟
-شارژش تموم شده بود..
-پدربزرگ بهت گفت؟
این سوالو باشک پرسید
-بله..گفتن
-اووووم...خب پس برم سراصل مطلب...میای؟
ساکت شدم نه میتونستم بگم نه وبلاتکلیف بذارمش ونه میتونستم بگم آره در حالیکه جواب نداشتم بهش بدم
-مهتاب؟چرا چیزی نمیگی؟فقط قراره یکم حرف بزنیم..گفتم یه جایی باشه که جفتمون راحت باشیم
تو یه تصمیم ناگهانی جوابشو دادم ..فقط واسه اینکه جفتمون از بلاتکلیفی دربیایم
-باشه میام..
انگار که از جوابم خوشش اومده باشه
-خیله خب..من یه ساعت دیگه میام دنبالت
-باشه
-کاری نداری
-خیلی ممنون خدافظ
-خدافظ
و بعد یه ساعت کلنجار رفتن باخودم بالاخره منتظر بودم تا علی بیاد
 


تو ماشین بدون هیچ حرفی نشستیم وداریم به طرف مقصدی که نمیشناسمش حرکت میکنیم...انگار جفتمون به این سکوت احتیاج داریم تا فکرامونو جمع وجور کنیم...من برای جواب دادن بهش و اون...نمیدونم برای چی!
وقتی به پدربزرگ گفتم که میخوام با علی برم مخالفتی نکرد ولی جوری نگام میکرد که انگار داشت میگفت میدونم بینتون یه چیزایی هست ومنتظر توضیحم!ولی این توضیح دادن از طرف من غیرممکن بود...خودشم میدونست نباید از من انتظار چنین حرکتی داشته باشه که چیزی نپرسید...
تو یه رستوران شیک نشستیم و منتظر که غذامونو بیارن..بازم یه اولین بار دیگه که داشتم با علی تجربش میکردم!حتی وقت صرف شامم که من بیشتر باغذام بازی میکردم هیچ حرفی بینمون ردوبدل نشد ومن کم کم داشتم شک میکردم که شاید فقط یه دعوت سادس وعلی اصلا نمیخواد جوابی از من بگیره...ولی انگار شکم بیهوده بود
-از غذا خوشت نیومد؟
-نه نه خیلی خوشمزه بود ممنونم
-تو که چیزی نخوردی
-سیر شدم!
سرشو تکون داد و رسیدیم به مرحله سخت ماجرا!
-خب مهتاب...میدونی که برای چی اینجاییم...فکراتو کردی؟
داشتم فکر میکردم چقد سریع رفت سر اصل مطلب!من چی باید میگفتم تو جواب این سوال؟
-یعنی نمیخوای جوابمو بدی؟
-خب..خب من نمیدونم چی بگم
-میخوای من کمکت کنم؟
باتعجب داشتم نگاش میکردم...چه کمکی ؟چجوری میخواست کمکم کنه؟از نگاهم خندش گرفته بود و به طرز بانمکی داشت نگام میکرد...
-خب چرا اینجوری نگام میکنی؟ یعنی هیچ کمکی از من برنمیاد؟
بعدازاین حرف یه دونه از ابروهاشو داد بالا و به همون نگاه بانمکش ادامه داد...این پسر بامن چیکار میکرد که حتی نگاهشو بامزه میدیدم؟


- من نمیدونم!
بازم رگ خنگ بازیم گل کرده بود که فقط خجالت میکشیدم و هیچی نمیفهمیدم...انگار علی هم میزان گیج شدنمو فهمید که یجور دیگه وارد عمل شد
-ببین مهتاب...اگه اجازه میدی اینبارو من تصمیم بگیرم...نظر من اینه که یه مدت باهم باشیم تابتونیم بیشتر همدیگه رو بشناسیم و اگه بعد یه مدت به توافق رسیدیم اونوقت باخیال راحت میتونیم تصمیم نهاییمونو بگیریم...
اینجوری خوب بود که خودش تصمیم میگرفت چون من روی اینو نداشتم که رضایتمو بگم و یجورایی به نفع منم بود ولی یه فکری داشت مثل خوره ذهنمو میخورد...اگه مثل این رابطه های امروزی بخواد فقط واسه سرگرمی باهام باشه چی؟یعنی من براش یه تفریح باشم اونموقع تکلیفم چی میشه؟اگه دور از چشم پدربزرگ وبقیه بخوایم یجورایی رابطه پنهانی داشته باشیم که اصلا درست نیست...با ساکت موندن تو این یه مورد اصلا موافق نبودم وخجالتو جایز نمیدونستم
-من اصلا اهل رابطه های دوروزه نیستم...یعنی نمیتونم باهاش کنار بیام
نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت که فکر کردم حرف نامربوطی زدم
-بنظرت من همچین آدمیم؟
من تواین یه مورد درمورد خودمم نظری نداشتم چه برسه به علی
-مهتاب مطمئن باش رابطه ما تفریحی نیست اگه به تفاهم برسیم قضیه جدی ترم میشه...میفهمی که چی میگم؟
میفهمیدم ولی باید گزینه بعدی رم عنوان میکردم
-باید پدربزرگو درجریان بذاریم...اینجوری درست نیست
اینبار لبخندش واقعی تر شد
-پس موافقی دیگه؟
باخجالت فقط تونستم سرمو زیر بندازم که علی دستمو که روی میز بود گرفت که باعث شد باهمون خجالت بهش نگاه کنم
-نگران اینم نباش عزیزم...خودم باهاشون حرف میزنم
این دومین باری بود که بهم میگفت عزیزم...ومن چقد خوشم میومد از اینکه عزیزش باشم...چقد خوشم میومد که دستم تو دست بزرگی که اولین روزم نظرمو جلب کرده بود باشه..بااینکه از حسم خجالت میکشیدم ولی نمیتونستم منکرش بشم!
 


شب خوبی بود...حس عجیبی داشتم...حسی ک تاحالا هیچوقت تو زندگیم نبود...من تاحالا دوست داشتن و دوست داشته شدنو تجربه نکرده بودم وحالا تو خانواده ای بودم که هرچند کمرنگ ولی تو زندگیم بودن واین بودنشون بااینکه برام ترسناک بود ولی حالا که داشتم طعم داشتنشو میچشیدم نداشتنشونو نمیخواستم !علی هم فرای پیشنهاد و رابطه ای که قرار بود شروع بشه جزئی از خانوادم محسوب میشد و حضورش تو لحظه های زندگیم بودنشو متفاوت کرده بود!
علی طبق قولی که داده بود فردای همون شب گفت که با پدرش حرف زده و عمو قرار بود این بحثو با پدربزرگ درجریان بذاره...هرلحظه که میگذشت واقعی بودن این اتفاق برام روشن تر میشد و به همون اندازه استرسم بیشتر...وقتی تصور میکردم پدربزرگ قراره چه واکنشی نشون بده خجالتم بیشتر میشد ..هرچند باشناختی که تواین مدت ازش داشتم انتظار یه بحث عاقلانه رو داشتم ...برخلاف روزای اول که فکر میکردم دوس ندارم کسی تو کارم دخالت کنه یا نمیخواستم هرتصمیمی که میگیرم کسیو درجریان بذارم ولی الان تو این لحظه فکر میکردم اینکه ادم کساییو داشته باشه که هواشو داشته باشن خیلی خیلی بهتراز تنها بودنه...
به پدرومادرم فکر میکردم که بعداز یکم بزرگ شدن از بعضیا شنیدم که چقد همو دوس داشتن...بعضی وقتا از خانم رمضانی(همون که مهتابو به پرورشگاه برده بود)که هرازگاهی بهم سرمیزد میشنیدم که همسایه ها به پدرمادرم لقب لیلی مجنون داده بودن از بس که عاشق هم بودن وهمیشه معتقد بود ما چشم خوردیم...ولی من توجوابش فقط سکوت میکردم چون حرفی نداشتم که بزنم...واقعا عشق ادمو تا اون حد مجنون میکرد؟عشق اگه چیزی باشه که بین پدرومادرم بود پس خیلی وحشتناکه...اگه عشق این باشه کاش منو علی هیچوقت عاشق هم نشیم...عشق ترسناکه...عشق جنونه...عشق دیوونگیه محضه


باصدای در اتاق بند افکارم پاره شد
-بفرمایین
فکر کردم گلی جون اومده برای شام صدام کنه ولی با بازشدن در پدربزرگو دیدم که وارد اتاق شدن..اولین بار بود که اومده بود اینجا...وقتی میدونی چه اتفاقی قراره بیفته چقد سخته که بخوای عادی رفتار کنی...
به احترامش از جام بلند شدم وسلام کردم
-سلام پدربزرگ
پدربزرگ متفکر نگام میکرد وباعث میشد خودمو گم کنم
-سلام
بعدش نشست یه گوشه از تخت...جفتمون ساکت بودیم ونمیدونم چقد گذشت که بلاخره دهن باز کرد
-امروز بافرامرز حرف زدم...یه چیزایی میگفت
نفسم حبس شد وسرمو زیرانداختم
-اصلا انتظارشو نداشتم چنین چیزی بشنوم
اونقد شوکه و گیج شدم که یه ضرب سرمو بالا اوردم...ینی...ینی مخالف بود؟خدای من...
بادیدن نگاه من انگار اونم شوکه تر شد
-نه مهتاب..اینجوری نگام نکن منظورم اینه که فکر نمیکردم قراره همچین چیزی بشنوم...من ابدا ازاین موضوع ناراحت نیستم و برعکس خوشحالم که علی خوب تونسته تواین مدت خودشو تو دلت جا کنه...کاری که تقریبا هیچکدوم از ما نتونستیم...
تازه فهمیدم باز نفسمو حبس کرده بودم !نفسای عمیق میکشیدم تا حالم جابیاد وسرم پایین بود..
-میدونم شما جفتتون شخصیت مستقلی دارین واونقد عاقل هستین که بتونین تصمیم درستی بگیرین..من هم به تو ایمان دارم هم به علی..بنظرم همونجور که خودتون تصمیم گرفتین یه مدت باهم درارتباط باشین تا بتونین بیشتر همدیگه رو بشناسین بعدش هرچی خدا بخواد همون میشه!
بعدازگفتن این حرف دیدم که میخواد بره بیرون بخاطر همین صداش زدم
-پدربزرگ
-بله
-ممنون بخاطر همه چی
یه لبخند مهربون زد که تاحالا ندیده بودمش و بعدش رفت بیرون..
ازاین لحظه به بعد رسما رابطه من وعلی شروع شد!


دوهفته به خوبی وخوشی گذشت..خیلی وقتا تومسیر برگشتن از دانشگاه علی همراهیم میکرد وچندباریم باهم کافه گردی کردیم..احساس خوبی داشتم واینو مدیون خوبی های علی بودم...یکی از بحثای اصلیمون تواین دوهفته بحث برسرصدا زدن علی بود.. اصرار داشت بجای ببخشید و معذرت میخوام وچیزای دیگه خیلی راحت اسمشو صدا کنم ولی من نمیتونستم...
امتحانام کم کم داشت شروع میشد و من اصلا وقت زیادی نداشتم که باعلی بگذرونم...علی هم اینو درک میکرد و تو آخرین دیدارمون گفت میتونیم تلفنی باهم حرف بزنیم و کمترهمو ببینیم تا به درسام لطمه ای وارد نشه...ازاینکه خودش بدون اینکه من بگم خیلی چیزا رو میدونست وملاحظم میکرد خیلی ممنونش بودم...
ازاینکه تابحال نه مامانشو دیده بودم و نه کسی چیزی راجع بهش گفته خودمم خجالت میکشیدم حرفی دربارش بزنم ولی شدیدا کنجکاو بودم درموردش حرف بزنه..از دیروز نه علی زنگ زده بود ونه من خبری ازش گرفته بودم داشتم فکر میکردم وقتی رفتم خونه با یه پی ام حالشو بپرسم که گوشیم زنگ خورد
-بله
-الو سلام خوبی مهتاب
-سلام خیلی ممنون شماخوبین؟
-بدنیستم
از طرز حرف زدنش مشخص بود ناراحته واین منو نگران میکرد
-اتفاقی افتاده‌؟
یه آه کشید وبدون جواب دادن به سوالم گفت
-کجایی؟میتونم ببینمت؟
-من تو ایستگاه اتوبوسم ..میخواستم برم خونه
-همونجا بمون زود میام خدافظ
-باشه خدافظ
با دلشوره ونگرانی منتظر بودم که یه ربع بعد ماشین علی جلوم ترمز کرد...حتی وقتی سوار شدمم واکنش جالبی نشون نداد واز چهرشم کاملا مشخص بود ناراحته...


حتی نمیدونستم تو این شرایط باید چیکار کنم..من بلد نبودم حالشو خوب کنم و این مزخرف ترین قسمت ماجرابود...یکم که گذشت ماشینو جلوی یه مجتمع بزرگ نگه داشت وبعدپیاده شدن منتظر بود تامنم پیاده شم...ازاینکه علی هم چیزی نمیگفت بیشتر دلهره داشتم..سوار آسانسور شدیم به مقصد طبقه۵...
در یکی از واحدا باز بود و وقتی واردش شدیم برخلاف انتظارم یه شرکت جلوی روم بود که چند تااتاق داشت...یه دختر که پشت میز منشی نشسته بود وبا دیدن علی بلند شد و بهش سلام کرد...علی هم بهش یه سرتکون دادو رفت سمت اتاقی که سر درش نوشته بود مدیرعامل...درو بازکرد و به منی که سردرگم داشتم اطرافو نگاه میکردم گفت"بیاتو"
بااینکه از علی نمیترسیدم ولی درهرحال خیالم راحت بود ازاینکه تنها نیستیم...حتی ازفکر خودمم خجالت میکشیدم!یه اتاق ساده با یه میز وصندلی نسبتا بزرگ و چن تا مبل راحتی کرم وخردلی رنگ پیش روم بود که تو نگاه اول میشد گفت اتاق خیلی شیکه!
علی کلافه بود و این کاملا مشخص بود...بالاخره بعدازکلی سکوت شروع به حرف زدن کرد ومن داشتم باهمه وجودم گوش میدادم تا ببینم چشه...
-اینجا شرکتمونه...شرکت منو دوستم..باهم شریکیم..گفته بودم که بهت
-بله
الان اون چیزی که مهمه شرکته یا اینکه چرا ناراحته؟انگار فهمید بارفتاراش سردرگمم کرده
-معذت میخوام اگه توسوندمت مهتاب...یکم حالم خوب نبود...
بازم سوالمو تکرار کردم
-اتفاقی افتاده
برگشت سمتم و زل زد بهم ویجور عجیبی نگام کرد..یجوری که انگار...انگار نمیدونستم چجوری!فقط میدونم عجیب بود...منم زل زده بودم بهش ونگاهمو نمیگرفتم که برای اولین بار علی نگاهشو از من دزدید...
-چرا هیچوقت از مادرم نمیپرسی مهتاب؟
 


شوکه و متعجب داشتم نگاش میکردم...یعنی دلیل ناراحتیش این بود؟اینکه من چرا از مادرش نمیپرسیدم؟خودش مگه منو نمیشناخت؟مگه نمیدونست تا کسی چیزی نگه من نمیتونم چیزی ازش بپرسم...من به این فکر میکردم که اگه بپرسم و ناراحتش کنم چی میشه!اون چی فکر میکرد پیش خودش؟اصلا...
-مهتاب؟گوش کن بهم...منظورم اینه که اصلا کنجکاو نبودی تا ببینی چرا نیست؟
باز یکم ساکت شدم تا افکارمو جمع وجور کنم وبتونم بهش جواب بدم
-من ...من فکر کردم شاید اگه چیزی بپرسم ناراحت بشین.
-چرا باید ناراحت بشم؟
-نمیدونم
-یعنی هرکی از تو بپرسه برای مامان بابات چه اتفاقی افتاده ناراحت میشی؟
نفسم حبس شد از سوالش...امیدوارم هیچ کس چیزی از من نپرسه...من نمیتونم...توی چند ثانیه اونقد به هم ریختم که علی هم متوجه حالم شد واینبار با نگرانی سمتم اومد...
-مهتاب؟مهتاب خوبی؟چرا اینجوری شدی...جواب منو بده ...نگاه کن به من یه لحظه...
انگار تو این لحظه ها داشتم مرور خاطرات میکردم وهرکدوم که یادم میومد نفسم کمتر میشد...این دیگه چه مصیبتی بود؟
با لیوان آبی که علی بزور داشت به خوردم میداد تونستم یذره فقط یذره راحت تر نفسم بکشم و از اون حال مزخرف دربیام...سومو تکون میدادم تا افکارم پراکنده بشن ..من نمیخواستم هیچی یادم بیاد..هیچی...
-مهتاب بهتری؟یه لحظه نگاه کن به من
اینبار تونستم نگاش کنم و تو عمق چشمای خوشرنگش نگرانیو دیدم...
-خوبی عزیزم؟


نخواستم بیشتر ازاین نگرانش کنم پس همه زورمو زدم تا جوابشو بدم
-خوبم...خوبم
یه نفس راحت کشید ونگاشو ازم دزدید...
-مهتاب...معذرت میخوام...نباید میپرسیدم...
-مهم نیست...
نمیدونم برای پرت کردن حواس من بود یا واقعا میخواست درد دل کنه که اینبار بالاخره زبون باز کرد برای گفتنش
-ببخشد مهتاب...مامانم یکم حالش خوب نیست بخاطر همین بهم ریختم...
-چرا نمیگین چیشده؟
درمونده بود واین کاملا مشخص بود
-مامانم تو یه تصادف قطع نخاع شده بخاطر همین بیشتر وقتا مجبوره تو خونه بمونه...ولی دلیل اینکه تا حالا ندیدیش ناراحتی قلبیشه که یکم این اواخر بیشتر شده...وقتی اونجوری گوشه تخت میبینمش حالم بد میشه مهتاب...میفهمی چی میگم؟
انتظار هرچیزیو داشتم بجز اینا..خدای من..چقدر ناراحت کننده بود حرفاش...
-من واقعا متاسفم..
-ممنون...منم واقعا معذرت میخوام اگه ترسوندمت یا ناراحتت کردم
-اصلا مهم نیست..من درک میکنم...
دیگه نمیدونستم چی باید بگم که بتونه حالشو بهتر کنه...ولی انگار همین جمله هم خوب بود که لباش به لبخند باز شد
-تو خیلی مهربونی میدونستی؟
با حرفی که زد نزدیک بود از خجالت آب بشم ..سرمو تا جایی که میتونستم زیر انداختم ولی علی دستشو زیر چونم زد وسرمو بلند کرد که مجبور شدم نگاش کنم
-آدم که از مهربون بودنش نباید خجالت بکشه مگه نه؟
اینبار فقط تونستم لب پایینیمو گاز بگیرم که بااین حرکت علی چشمش از چشام افتاد رولبم...میتونستم اطمینان بدم اون لحظه به اندازه یه لبو قرمز شدم واینو از گرمی گونه هام فهمیدم..
دوباره که به چشام نگا کرد اینبار گفت
-ولی تو این دوره وزمونه نباید اینقد مهربون بود خانوم گل...
بااینکه جمله ش گیجم کرده بود ولی اون تیکه ی آخرش به کل حواسمو از معنی حرفش پرت کرد...
 



"نشود گریزم از تو...
همه جا تویی،تویی،تو..."
زل زدم به پیامی که علی برام فرستاده ونمیتونم چشم ازش بردارم...از وقتی باهم وارد رابطه شدیم تلگراممو بیشتر چک میکنم وخیلی وقتا باعلی چت میکنیم...
راست میگه که من براش مثل یه کتابیم که چندین بار خونده...خوب میدونه چجوری حالمو خوب کنه..میدونه از چی ناراحتم و چی میتونه خوشحالم کنه‌...حتی میدونه چه چیزایی برام بفرسته که دلم آب بشه...
نمیدونم دقیقا چند وقته دارم نگاه میکنم به لست سینش .. هی تصمیم میگیرم منم یه چیزی بفرستم ولی بعد خجالت میکشم...آخرش دلمو به دریا میزنم..
-"بی تو متروکه و
بی‌رهگذرست کلبه من..."
هنوز یک دقیقه هم نشده بود که تیک دوم پیامم روشن شد...از استرس داشتم ناخنمو میخوردم...شاید باید یه چیز بهتر میفرستادم! آخه چی بود این؟
-مگه من مرده باشم که بی رهگذر بمونه کلبه شما بانو جان..
با خودم فکر میکردم این چندمین باره که با جمله هاش زیر و رو میکنه حالمو؟شمارش از دستم در رفته...
-خدانکنه
-عصر بریم یه جایی؟
-کجا؟
-شما بله رو بگو من مطمئنم بهت خوش میگذره..
-باشه
-زود میام دنبالت عزیزم...فعلا
اون ایموجی بوس آخر جملش باعث شد یکم مکث کنم..ولی زود بخودم تشر زدم که فقط یه ایموجیه و لازم نیست اینهمه ندید بدید بازی دربیارمو سرخ بشم...
-فعلا خدافظ

علی گفته بود ساعت ۳میاد دنبالم ودقیقا ساعت سه ویک دیقه یه میس کال روگوشیم افتاد...پدربزرگ خونه نبود تا باهاش حرف بزنم ولی به گلی جون که تو آشپزخونه مشغول بود گفتم که میخوام باعلی برم بیرون...گلی جونم که از وقتی فهمیده بود قضیه از چه قراره از خوشحالی روی پا بند نبود با روی باز و یه لبخند گشاد راهیم کرد


سوار که شدم برای سلام پیش قدم شدم
-سلام
-سلام خوبی؟
-ممنونم شما خوبین؟
-ای بابا..باز که شروع کردی مهتاب...مگه من چندنفرم که میگی شما؟
-ببخشید..نه یعنی ببخش..
-چیو ببخشم؟
چرا نمیفهمید سختمه؟
-خب...خب اینکه بهتون گفتم شما...
-وای خدا...مهتاب تو چرا اینقد معذبی؟مگه من غریبم؟
-خب من باهمه اینجوری صحبت میکنم
-یعنی من با بقیه هیچ فرقی برای تو ندارم؟
چرا نداشت؟فرقش از زمین تا آسمون بود خودش نمیدونست یعنی؟
-سوالم جواب نداشت؟
-خب..خب معلومه که فرق دارین!
-اصلا تو چرا اینهمه از گفتن اسم من طفره میری؟
بازم همون بحث همیشگیه تکراری..بازم سکوت من و کوتاه اومدن که نه یکم عقب نشینی از طرف علی
-بالاخره که یه روز صدام میکنی..من تا اونروز صبر میکنم مهتاب خانوم
بعدشم صدای آهنگو بلند کرد و داشتیم میرفتیم یه جایی که اینبار نمیدونستم کجاست وبه اصطلاح قرار بود سورپرایز بشم...
با توقف ماشین پیاده شدیم..هرچی به دوروبر نگاه میکردم چیزی نمیفهمیدم پس بخاطر همین پا به پای علی میرفتم که بیینم کجا قراره بریم...
باشوک ایستاده بودم و نمیدونستم چی بگم...انقدر خوشحال شدم که حدواندازه نداشت...علی داشت یکی دیگه از آرزوهامو براورده میکرد...
-میخوایم بریم سینما؟
انقد با هیجان اینو گفتم که علی به خنده افتاد
-گفتم که خوشت میاد نگفتم؟
-وای این عالیه...مرسی علی مرسی
 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : tardid
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 3.43/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 3.4   از  5 (7 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

اولین حرف کلمه negyhk چیست?