رمان تردید 6 - اینفو
طالع بینی

رمان تردید 6


تو حین صحبت یه جاییو برای نشستن انتخاب کردیم و علی هم به گفتن حرفاش ادامه داد
-اونموقه مامانم جوون وکم سن وسال وساده بود ..بخاطر همین راحت میشد گولش زد
انگار که به خودش اومده باشه یهو صحبتشو قطع کرد
-ببخشید مهتاب..نمیخواستم ناراحتت کنم...
-نه نه..اصلا اینطور نیست..
-نیدونی تو چقدر همدم و هم صحبت خوبی هستی مهتاب؟
باتعجب نگاش کردم...من حتی حرفی برای دلداری نزده بودم
-اینجوری نگام نکن..راست میگم..بجای اینکه حرفی بزنی خیلی آروم به حرفای طرفت گوش میکنی...آدم میتونه تادلش بخواد درددل کنه و خودشو خالی کنه

از تعریفش به وجد اومده بودم...تاحالا کسی اینجوری ازم تعریف نکرده بود..من آرزوم بود بتونم برای علی خوب باشم وخوشحالش کنم..
به روش یه لبخند خجول زدم و درجوابش نتونستم چیزی بگم..
بحث به جای دیگه کشیده شد و از صحبت درباره گذشته زنعمو خارج شدیم...فکر میکردم علی بهتر شده...خیلی غیرقابل پیش بینی بود..طوریکه آدم نمیتونست بفهمه واقعا ناراحته یانه..برعکس من که خوب وبدم کاملا عیان بود...طوریکه بارها علی گفته بود من مثل کتابیم که بارها خونده وهمه چیمو میدونه...
همونجایی که نشسته بودیم بساط تنقلاتمونو باز کردم. حالاکه نشسته بودیم بیکار نباشیم...
برعکس یکم پیش علی دوباره بساط شوخی و خندشو براه انداخته بود...
-به به..چه خانوم کدبانویی دارم...چه لقمه هایی گرفتی...به به چایو ببین چه خوشرنگه


اصلا ما لقمه نون وپنیر یا چای نداشتیم ...وعلی داشت مسخره میکرد..چون من بجای نون وپنیر وچای، چیپس وبیسکوئیت وشکلات داشتم..بجای چای خوشرنگی هم که میگفت فقط آب آورده بودم...
-داری مسخره میکنی؟
یکم باخنده نگام کرد
-نه چه مسخره ای. خیلیم جدیم...
-خب من بار اولم بود میومدم کوه..تو باید میگفتی من چی بردارم...
اینبار با صدای بلند خندید
-مارو ببین با کی اومدیم سیزده بدر
منم با لب ولوچه آویزون داشتم نگاش میکردم وبقول معروف باعث تفریحش بودم...
اما علی تا نگاش به منو قیافه خنده دارم افتاد خندش قطع شد و تو ثانیه ای منو کشید تو بغلش
من تو شوک اتفاقی بودم که افتاده بود ولی بخودم که نمیتونستم دروغ بگم...توهمون یبار تواوج ناراحتی معتاد بغلش شده بودم
-نمیگی قیافتو اونجوری میکنی آدم دلش میخواد...
حرفشو قطع کرد و منم با کنجکاوی سرمو تو بغلش بلند کردم ونگاش کردم..نگاه اونم از بالا خیره بهم بود...
-دلش میخواد چی؟
علی یکم دیگه هم نگام کرد و بعدش باچشمایی که شیطون توش وول میخورد گفت
-دلش میخواد قورتت بده...
باشنیدن این حرف تو ثانیه ای احساس کردم هرچی خون تو بدنم بود به سمت صورتم هجوم آورد...سریع چشامو بستم و سرمو یجورایی تو بغلش قایم کردم...
بااین حرکتی من علی هم داشت بلند بلند میخندید وخجالت منو بیشتر میکرد..


طبق خاطرات کمرنگی که به یاد داشتم امروز سالگرد تنهاییم بود..سالگرد روزی بود که هم پدرم وهم مادرم ترکم کردن...از زمانی که یادمه همیشه وهمیشه سعی میکردم این روز کذایی رو از یاد ببرم ولی نمیشد...این روز سرنوشت منو رقم زده بود مگه میشد ازیادم بره؟

امروز به مهساهم گفته بودم نیاد...دلم میخواست برم پیش پدرومادرم...برم و ازشون گله کنم...برم و بگم ببینین با زندگیم چیکار کردین که حتی میترسم تنهایی تا سرکوچه برم چه برسه بخوام بیام سر مزارتون...
من اینقد ضعیف و ترسو بار اومدم چون کسی رو نداشتم ..اینکه خیلی از ترسام مسخره بود تقصیر دوتا آدم زندگیم بود....
حال دلم خوب نبود و حتی به علی هم نگفتم که منو همراهی کنه...به پدربزرگ خبر دادم که کجا میرم و ایشونم بااینکه از نگاهش مشخص بود راضی نیس تنها برم ولی چیزی نگفت...
با حال زار خودمو رسوندم بهشت زهرا...
بااینکه حالم خوب نبود ولی حواسم سرجاش بود وهمش دوروبرمو نگاه میکردم که کسی نباشه..کسی نخواد اذیتم کنه...کسی نخواد...
روبروی قبراشون که کنار هم بود نشستم روی دو زانوم..یه دستم روی قبر پدرم بود ویه دستم روی قبر مادرم...
-سلام مامان..سلام بابا...خوبین..بدون من حالتون خوبه؟خب معلومه که خوبه...اگه خوب نبود که تنهام نمیذاشتین...اگه منِ ۵ساله براتون مهم بودم که ولم نمیکردین....بازم یسال دیگه از نبودنتون گذشت و بازم منم وحرفا وگله های تکراری که به هیچ جایی نمیرسه...بازم منم و تنهایی و بی کسی که الان خیلی بیشتر از سالای قبل حس میشه...آخه میدونین...دخترتون بزرگ شده...دختری که تو ۵سالگی ولش کرده بودین یادتونه؟اون دختر الا۲۰سالشه...عاشق پسرعموش شده...


-نه ازاین عشقای آبکی وپوشالی که شما داشتینا...نه...عشق راس راستکی ...یجوری که دلم نمیخواد منو ول کنه...البته نمیدونم عشق شما آبکی بود یانه...آخه من یادم نیس ولی حس میکنم اینجوری بود...آخه آدم وقتی عاشق یکی میشه یادگاریای عشقشو دور نمیندازه که...ولی شما..منو...منی که یادگار جفتتون بودم ولم کردین...من ازتون بدم میاد...بدم میاد که الان نیستین...بدم میاد که تو این لحظه ندارمتون...بدمممم میاد
سرمو گذاشتم روی دستمو زار زدم....انگار که دیگه ترسی از کسی نداشته باشم که اذیتم بکنه...باصدای بلند داشتم گریه میکردم وزیر لب میگفتم که ازشون بدم میاد...نمیدونم چقد گذشت ولی مطمئنا مدت طولانی ای بود...وقتی بخودم اومدم که حس کردم کسی کنارم نشست و دستشو روی شونم گذاشت...بااینکه احساس ترس میکردم ولی گریم قطع نشد که بایه صدای زیرگوشم ساکت شدم‌...
-عزیزم....
علی بود...علیِ من...اومده بود که تنها نباشم...ولی من الان پدرو مادرمو میخواستم که پشتم باشن...ولی نبودن...صدای گریم بلند شد و ناخوداگاه برگشتم وخودمو توبغل علی جادادم...
بااین حرکتم علی هم محکم دستاشو دورم حلقه کرد....ازدرون داشتم فرو میریختم ولی دستای محکم علی نمیذاشت بشکنم...انگار که تیکه های شکسته وجودمو بهم میچسبوند....
-عزیزم...متاسفم...
صدای علی هرازگاهی تو ذهنم اکو میشد...خوب بود که سعی نداشت آرومم کنه واجازه میداد خودمو خالی کنم...فقط سعی داشت منو محکم نگه داره...چون هرلحظه حس میکردم ممکنه پخش بشم وسط قبرستون....
دلم میخواست کل زندگیمو بریزم رو دایره....دلم میخواست بگم چی به سرم اومده...بگم چه بلایی سرم آوردن
بخاطر همین سعی کردم حرف بزنم...برای اولین بار توعمرم سعی کردم این مصیبتارو به زبون بیارم

کامنت بذارین برام عشقا...باعرض معذرت از نبود پارت تو روز پنجشنبه..اینستاگرامم به مشکل برخورده بود



-الان شد ۱۵ سال که رفتن علی...
علی چیزی نگفت و فقط سرمو محکم تر تو بغلش گرفت ..ولی من میخواستم بگم...بگم ویکبار برای همیشه مردنمو به زبون بیارم...من اونروز مرده بودم ..راستی آدم مرده مگه حرف میزنه؟
-میدونی چجوری ولم کردن علی؟
-مهتاب..عزیزم..خواهش میکنم آروم باش
من آروم بودم...من دیگه گریه نمیکردم ونمیلرزیدم پس چرا میگفت آروم باشم...من بازم مرده بودم...مگه آدم مرده آرامش حالیش بود...
-میدونی؟
-مهتاب..
-من ۵سالم بود علی...
-مهتاب
-من باید یادم میرفت..ولی یادمه علی...هنوز یادمه...
-خواهش میکنم بس کن
انگار حرفاشو نمیشنیدم که داشتم پشت سرهم حرف میزدم
-من خواب بودم...نمیدونم چیشده بود که بابام داشت داد میزد...همش میگفت خداا...
-مهتاب بس کن
-پاشدم رفتم ببینم چیشده ...ولی میدونی چیشده بود؟..مامانم غرق خون وسط حموم افتاده بود...من ۵سالم بود ولی میدونستم یه چیز غیر عادیه...بابام اصلا منو نمیدید...فقط خدا خدا میکرد ...من نمیتونستم حرفی بزنم...ترسیده بودم...هرچی بابامو صدا میکردم جوابمو نمیداد علی...میدونی چیکار کردم؟رفتم تو کمد قایم شدم...اومدن مامانمو بردن...بابامم رفت...
دیگه علنا داشتم میلرزیدم...علی همش تکرار میکرد که بس کنم ولی من میگفتم....بزور میگفتم...میخواستم بمیرم اما اینبار واقعی
-اصلا..اصلا هیشکی حواسش به من نبود..انقد تو کمد موندم که آخرش بابام برگشت...فکر کردم اومده دنبال من ولی نه...انگار یه کار دیگه داشت علی...


-یکم که گذشت دیدم بابام نیومد دنبالم...دست عروسکمو محکم گرفته بودمو داشتم دنبال بابام میگشتم...در یکی از اتاقارو که باز کردم میدونی چی دیدم علی؟
-مهتاب توروقران بس کن...داری میترسونیم
-نترس من خوبم...من الان خوبم ولی اونموقه میدونی چجوری بودم؟...منم مرده بودم با چیزایی که دیدم...میدونی چی دیدم تو اتاق؟...بابا اونجا بود علی‌...از سقف اتاق آویزون بود...پاهاش داشت تکون میخورد....داشت میمرد علی...داشت میمرد..من نمیدونستم چیکار کنم....دوییدم طرفش ولی هیچ کاری نمیتونستم بکنم...پاهای بابام میخورد به سروصورتم ...داشت جلوی چشام جون میداد و من داد میزدم....ولی هیشکی نبود...هیشکی...
دیگه نمیتونستم حرف بزنم...حرفای آخرمو خودم به زور میشنیدم و فقط احساس میکردم دوباره فشارم افتاده بود...داشتم میفهمیدم که چشام رفت...داشتم میفهمیدم که دوباره خون دماغ شدم‌...داشتم میفهمیدم دوباره چه بلایی سرم اومد...لحظه اخر فقط احساس کردم تو بغل علیم و داره میدوه ..وبعد سیاه مطلق زندگیم...

وقتی چشامو باز کردم توسرم احساس سنگینی میکردم...همه جا سفید بود و چشام اذیت میشد ولی این سفیدی تو زندگی من بعید بود...چشامو که چرخوندم نگام به سرم توی دستم افتاد وفهمیدم تو بیمارستانم...امیدوار بودم بمیرم ولی دوباره برگشته بودم به زندگی...همه چیزو یادم اومد و فهمیدم سنگینی سرم بخاطر فشارمه...دکترم امیدوار بود به اینکه خوب شدم ولی انگار اشتباه بود...من هنوز خوب نشده بودم...من نمیتونستم خوب بشم...با مصیبتایی که تو زندگیم داشتم ممکن نبود بتونم نفس راحتی بکشم...فقط تنها آرزوم این بود که کابوسام برنگردن...الان تواین لحظه از زندگیم فقط همینو میخواستم...
دوروبرمو نگاه کردم به امید دیدن علی ولی انگار نبود....شاید اونم از منِ دیوونه خسته شده بود....ماسک اکسیژنو از صورتم جدا کردم و نفس عمیق کشیدم...خیره به سقف اتاق به این فکر میکردم چطوری تونستم یادم بیارم و هنوز نفس بکشم؟
 


نمیدونم چقد گذشت از اینکه داشتم به سقف اتاق فکر میکردم..باسوزش چشام و باز شدن دراتاق نگامو از سقف گرفتم...احتمال زیاد دکتر بود ولی تنها نبود...پشت سرش علی هم وارد اتاق شد و جفتشون با دیدن چشمای بازم انگار متعجب شدن ولی نمیدونم چرا
سوال دکتر شکمو به یقین تبدیل کرد
-پس بالاخره بهوش اومدی
منم متعجب یه نگاه به قیافه خسته وپریشون علی انداختم وبعد به دکتر گفتم
-بالاخره؟
-بله خانوم..الان دقیقا سه روز از بیهوشی شما میگذره...
اینبار واقعا شوکه شدم...سه روز؟مگه میشد؟اصلا چرا؟ نتونستم خودمو کنترل کنم و دوباره سوال ذهنمو تکرار کردم
-چرا سه روز؟
علی نفس کلافه ای کشید و چیزی نگفت ولی دکتر مثل خودم جوابمو با سوال داد
-اینو شما باید به ما بگی...وقتی ایشون رسوندت اینجا فشارت خیلی پایین بود..خوشبختانه خطرو برطرف کرده بودیم ولی این افت فشار منشا عصبی داشت...سوال من از شما اینه که سابقه چنین اتفاقی رو داشتین؟منظورم افت فشار و خون دماغ شدنه
لعنتی...سابقه داشت ولی نه سه روز..از علی خجالت میکشیدم بابت این وضع تاسف بارم..فشار عصبی که چیزی نبود من مصیبتای بیشتر ازاینم داشتم
-بله سابقه داشته
-چند بار؟احیانا تحت نظر پزشک هستین یا نه؟
-خیلی...خیلی زیاد این اتفاق افتاده ولی خیلی وقت بود اینجوری نشده بودم...از..از بچگی تحت نظر پزشک بودم...
-بسیار خوب..فعلا که خطر رفع شده و مشکلی نیست ولی من حتما تاکید میکنم دوباره دکتر رفتن وتحت کنترل بودن رو از سر بگیرید...
اینبار علی بود که سکوتو شکست...چقد صداش خسته بود خدایا
-دکتر یعنی میگین خطری وجود داره؟



-گفتم که فعلا خطری نیست ولی فشار عصبی چیزی نیست که راحت بشه از کنارش گذشت وباتوجه به سابقه ایشون بهتره مجددا تحت نظر باشن...همینطور من واقعا توصیه میکنم از علت این فشارها دوری کنن..با توجه به بیهوشی طولانی مدتشون اصلا خوب نیست دوباره این اتفاق تکرار بشه...ایشونم صددرصد به تازگی برخلاف توصیه پزشکشون ناپرهیزی کردن...به هرحال شماهم حواستون بیشتر به خانومتون باشه..انشالله که باکنترل و احتمالا داروهای تجویزیشون مشکلی پیش نمیاد
دکتر بعد این حرفا سرمو از دستم جدا کرد وباگفتن"روز بخیر"مارو تنها گذاشت...
فقط میخواستم اینو بگم وسط اینهمه بدبیاری واتفاقای مزخرف و حرفای نگران کننده دکتر فقط اون تیکه از حرفش"حواستون بیشتر به خانومتون باشه"به تنهایی میتونه نصف مشکلاتمو بشوره ببره....من قبلا کسیرو نداشتم که حواسش بهم باشه‌...دکتر من قبلا فقط به من میگفت خودت مراقب خودت باش اما الان...الان من کس وکار داشتم...این چقدر دلگرم کننده بود وسط تمام تلخیای زندگیم
یاصدای علی دوباره نگاش کردم و اینبار نزدیک خودم دیدمش
-تو منو کشتی مهتاب...منو کشتی
انقد این جمله رو باغم گفت که دلم برای نگرانیش کباب شد
-معذرت میخوام که ترسوندمت
دستمو محکم تو دستش گرفت وفشار داد
-من معذرت میخوام...باید زودتر ازاون حالو هوا درت میاوردم تا کار به اینجا نکشه...تقصیر منه احمق بود که ..اینجوری شد

-علی...خواهش میکنم اینجوری نگو...من..من باید حرف میزدم...دیگه نمیتونستم این غمو تنهایی به دوش بکشم...
-بمیرم برای دلت ...خب؟
خدایا...دیگه لذتی بالاترازاینم هست که من تجربه کنم؟نه که خوشحال باشم از ناراحتیش برای خودما...نه...من فقط دلم یکیو میخواست که منو بفهمه...حالا که علیو دارم هیچی از خدا نمیخوام...هیچی
 


فکر کردم قراره مرخصم کنن ولی انگار تاعصر موندگار بودم..خبر بهوش اومدنم که به بقیه رسید همه وقت ملاقات اومده بودن...پدر بزرگ عموهاو زنعمو ...پدربزرگ که رسید اومد بالای سرم
منم نشسته بودم روتخت و زیرچشمی نگاهش میکردم...پدربزرگ با یه نگاه عمیق چشم دوخت بهم و خم شد وپیشونیمو بوسید...بدون هیچ حرف و سوال و پرسیدن حالم..کل نگرانیشو انگار باهمین بوسه بهم فهموند...نمیدونستم خوشحال باشم ازاین حس خوبی که بهم میدادن یا اینکه از حس ترحمشون ناراحت باشم...اینقد حس ضدونقیص داشتم که نمیدونستم چی به چیه فقط تواون موقعیت پدرومادرمو میدیدم..تصور میکردم که الان از تصمیمشون راضین یا نه؟ازاینکه منو تواین موقعیت محقر وعذاب آور میدیدن آرامش داشتن یا نه....
گاهی فکر میکنم شاید انقد زندگی برای مامانم سخت گذشته که تونسته چشم رو زندگی و شوهر و بچش ببنده....بابامم که طبق گفته همسایه ها واقعا عاشق مامانم بود رفتنشو تاب نیاورده...بهشون حق میدادم...حق میدادم که خودشونو خلاص کردن ولی فقط از طرف خودشون...به حق خودم که میرسیدم میدیدم نمیتونم ببخشمشون...من حقم نبود تو۵-۶سالگی روانه آسایشگاه روانی بشم...شاید منم اگه یکم بزرگتر بودم،پشت سر مامان بابام میرفتم پیششون..ولی بچه ترازاین حرفا بودم که بفهمم خودکشی چیه...اما بعدها که بزرگتر شدم..بعدها که فهمیدم چی شده و چی نشده ..دیگه نه تونستم چیزیو فراموش کنم ونه تونستم زندگیمو تموم کنم...ازاون به بعد زندگیم خلاصه شد تو درس...تشنج وتب...قرص اعصاب و نوسان فشار...
تو اتاق همه توحال خودشون بودن و کسی چیزی نمیگفت...انگار تو شوک باشن..حتما علی تاحالا گفته بود چیشده...اونام فکر نمیکردن من تا این حد سگ جون باشم که هنوز زندم...


بالاخره اون روزم به هر طریقی تموم شد...باهمه خوبیا وبدیاش گذشت...برگشتیم خونه پدربزرگ و شب هم بخاطر عیادت من بچه ها هم اومده بودن خونه پدربزرگ...بااینکه سعی میکردن اینجوری نباشه ولی من نگاه پراز ترحم همشونو میدیدم...بااینکه داستان زندگیمو خیلیا نمیدونستن ولی تایکی میفهمید بچه پرورشگاهیم طوری نگام میکرد که ترحمو با بند بند وجودم حس میکردم...بخاطر همینم هست که میفهمم نگاه هرکس به من چه جوریه...یه جورایی انگار بهش عادت کرده بودم ولی الان تنها چیزی که برام مهم بود علی بود و عذاب وجدانم....عذاب وجدان ازاینکه از اول بهش نگفته بودم من مشکل روحی دارم....یااینکه سابقه تشنج و فشار بالا دارم...
بعدازاینکه همه رفتن منم برگشتم تو اتاق...تو جهنم بودم....یه جهنم واقعی داشتم میسوختم و تموم نمیشدم‌..باید یه کار میکردم...باید باعلی حرف میزدم ..شاید علی نمیتونست به زبون بیاره ولی من باید راهو براش باز میکردم...این حق علی بود که بخواد وبتونه بایه دختر سالم ازدواج کنه نه منی که تا به یاد گذشتم میفتادم حالم بدمیشد...میفهمیدم که بازم تب دارم ولی این تب چیزی نبود که بتونه جلوی منو بگیره...
صبح باید باعلی حرف میزدم...من آدم بلاتکلیف موندن نبودم...علی هم تصمیمشو میگرفت...یا خودشو خلاص میکرد از دست من..یااینکه میموند...هرچند من ازالان نیدونستم تصمیمش چیه
با این فکرای درهم برهم بود که خوابیدم...اما کاش خوابم نمیبرد...نمیدونم خواب بود یا کابوس ...هرچی که بود داشت نفسمو میگرفت...


یه طرف طناب دار بود و یه طرف مامانم که با سروصورت خونی دستشو سمتم دراز کرده بود...داشتم خودمو میدیدم...خود۵سالم که داشت جیغ میکشید واینطرف و اونطرف میدویید...علی هم بود..دورترازهمه وایستاده بود و نگام میکردم...من داد میزدم و ازش کمک میخواستم ولی اون از من دورتر میشد...هرچی علی دورتر میرفت طناب دار بهم نزدیک تر میشد...صدای مامانم قطع نمیشد وهمش میگفت بیا...یهو زیر پام خالی شد وسقوط کردم...همزمان با سقوط و خالی شدن قلبم با یه نفس عمیق ازخواب بیدار شدم....خواب نبود...برزخ بود...برزخ...
دیگه نتونستم بخوابم...نه تا وقتی که اینجوری بلاتکلیفم...میدونستم خوابیدنم مساوی میشه با کابوس...بلند شدم تا یکم آب بخورم ولی لیوان کنار تخت خالی بود...آروم بسمت اشپزخونه رفتم‌ وتوراه برگشت علیو دیدم...باترس یه قدم رفتم عقب که علی دستاشو بالاگرفت
-نترس...منم...منم..
نفسمو بیرون فرستادم وآب دهنمو قورت دادم
-چرا نخوابیدی ؟
-تشنم بود ...اومدم آب بخورم تو چرا نخوابیدی؟
یکم با دقت نگام کرد
-خوبی مهتاب؟چرا رنگت پریده
تواین تاریکی رنگ منو از کجا دید؟
-خوبم‌..خواب بد دیدم بخاطر همین
-میخوای حرف بزنیم
نگاش کردم...عمیق ...شاید آخرین بار بود که میتونستم اینجوری نگاش کنن..شاید فردا مال من نباشه‌‌...خدارو چه دیدی
-الان نه...فردا حرف بزنیم...فردا بریم بیرون حرف بزنیم...باشه؟
علی هم عجیب نگام میکرد...ما چمون شده بود؟
-باشه عزیزم..برو بخواب فردا حرف میزنیم
بغض داشتم ...کاش امشب تموم نشه...همیشه امشب بمونه...اگه از دستش بدم چی؟هرجور که بود نگامو ازش گرفتم وباگفتن"شب بخیر"پله هارو بالارفتم ولی تا لحظه آخر نگاشو حس میکرد که خیرم شده


نمیدونم چقد طول کشید تا اون شب تموم بشه...ولی اینو میدونم که حتی نتونستم یه لحظه چشم رو هم بذارم...چشام میسوخت از بیخوابی ولی تا میخواستم چشامو ببندم از ترس کابوس اجازه نمیداد....
والانم بی حس وحال نشسته بودم توماشین علی به مسیری که باز نمیدونستم به کجا ختم میشه چشم دوخته بودم...قصد داشتم تا به مقصد نرسیدیم حرفی نزنم پس سکوت کردم...ولی نگاه نگران علیو روی خودم حس میکردم که هرچند دیقه خیرم میشد ومن سرسختانه مقاومت میکردم تا جواب نگاهشو ندم...
بالاخره روبروی هم قرار گرفتیم...نمیدونستم از کجا شروع کنم یا چی بگم...
-مهتاب جان اگه حالت خوب نیست بذاریم برای یه وقت دیگه
باصدای علی سرمو بالاگرفتم وچشم دوختم بهش..
-نه..نه..خوبم
-چرا چشات انقد قرمزه مهتاب...دیشب خوب نخوابیدی؟
-یکم بدخواب شدم مشکلی نیست
-خب من سرتاپاگوشم...بفرما
نگاه خیرمو از روی علی برداشتم و بایکم من من کردن بالاخره سرصحبتو باز کردم
-فکر کنم الان فهمیده باشی من چرا از خانواده داشتن و ارتباط برقرار کردن میترسم علی...حتی..حتی اونموقع که قرار بود باهم درارتباط باشیم من همش باخودم کلنجار میرفتم و مقاومت میکردم ولی آخرش نتونستم مانع دلم بشم و قدم جلو گذاشتم‌...ولی اونموقع یادم رفته بود من یه آدم عادی نیستم....
نفس عمیقی کشیدم و دوباره نگاش کردم
علی گیج و منگ منو نگا میکرد ومنتظر بود ببینه این حرفام برای چیه.بادیدن نگاهم سرشو آروم تکون داد و بااین حرکت بهم فهموند منظورمو واضح تر بگم....
برای من گفتن این حرفا اصلا راحت نبود ولی تو این شرایط منطق حکم میکرد تا آخر این مسیرو برم
-با اتفاقایی که اخیرا افتاد من واقعا به تو حق میدم اگه بخوای این رابطه رو تموم کنیم...


-منظورت چیه مهتاب؟چرا باید تموم کنیم؟مگه چیشده؟
این سوال وعلی با شک وتردید پرسید...چرا هم خودشو اذیت میکردم هم منو
-ببین علی هم من وهم تو میدونیم که شرایط من نرمال نیست
-بس کن مهتاب چرا پرت وپرت میگی؟تمومش کن خواهش میکنم
-اجازه بده علی...من خواهش میکنم...من گذشته نرمالی نداشتم و بعداز اون جریانا خیلی مشکل برام پیش اومده...فقط من چون مشکلاتمو یادم نبود فکر میکردم تموم شده..خودت که دیدی چیشد..منطقی باش..تو میتونی با زنی زندگی کنی که مشکل روحی روانی داره؟
-مهتاب...خیلیا این مشکلاتو دارن...فکر میکنی فقط تویی؟چرا باید خودتو بخاطر همچین چیزایی اذیت کنی هان؟
-خیلیا بامن فرق دارن علی...میدونی من تو بچگی تو بیمارستان اعصاب و روان بستری شدم؟میدونی چقدر قرص اعصاب مصرف کردم؟میدونی مشکل فشارخونم خیلی حاده؟ دکترم گفته بود بهترشدم..گفته بود دیگه لازم نیست قرص مصرف کنم ولی خودت که دیدی چیشد...من حتی میترسم کابوسام دوباره شروع بشن...من نمیتونم یه زندگی عادی داشته باشم علی...منطقی باش ..من حتی همین الان اگه گذشتمو مرور کنم احتمال داره سه روز دیگه بیهوش باشم...آدمی که از بچگی با این مشکلا دست وپنجه نرم کنه نمیتونه زندگی نرمالی داشته باشه...
صدام داشت میلرزید...دیگه نمیدونستم چی بگم..فقط سعی داشتم بغضمو کنترل کنم که نشکنه...که نگم اینا حرفای دلم نیست...دلم داشت زار میزد...میگفت انقد منو اذیت نکن..اما منطقم سعی داشت قانعش کنه...منطقم میگفت اگه بعد ازدواج از این مشکلام خسته بشه اونموقع برات بدتره دلم...زار نزن دلم...زار نزن...ما بدترازاینارم داشتیم...تحمل کن دلم
-علی..ازت خواهش میکنم منطقی فکر کن...من راهو برات باز کردم...اصلا لازم نیست فکر کنی این خیانته یا رفیق نیمه راه بودن...فقط کافیه با مشکلاتم فکر کنی وچند سال بعدمون رو تصور کنی...اونموقع راحت تر میتونی تصمیم بگیری...
-مهتاب
-الان نه علی..الان نه خوب فکر کن...الان لازم نیست چیزی بگی
 


علی تو سکوت چند دقیقه نگام کرد وچیزی نگفت...منم سکوت کرده بودم چون حرفی برای گفتن نداشتم..وظیفه من فقط شفاف سازی این قضیه بود تا علی بتونه راحت تر رفتنو انتخاب کنه...با اومدن علی به زندگیم همیشه فکر میکردم دیگه بدبختی تموم شد..دیگه میتونم نفس راحت بکشم ولی اینبارم به بن بست خوردم...
انقدر بی حوصله بودم که فقط میخواستم بشینم یه گوشه ساکت وصامت باخودم خلوت کنم بخاطر همین از علی خواستم که برسونتم خونه...
تو مسیر برخلاف همیشه که جفتمون شاد وپرسروصدا بودیم اینبار هرکسی تو دنیای خودش سیر میکرد...من به بدبختیای قبل این رابطه فکر میکردم که دوباره شروع میشدن ..وعلی هم...نمیدونم
جلوی خونه که رسیدیم میخواستم با یه خدافظی سرسری برم ولی باخودم گفتم این آخرین بار درست وحسابی از خوبیای این مدتش تشکر کنم...باورم نمیشد درعرض شش ماه هم عاشق شدم و هم شکست خوردم..باورم نمیشد..
افکارمو روندم ته مغزم تا بعدا فکری به حالشون کنم و احساساتمو از ته قلبم صدا کردم...به کمکشون احتیاج داشتم برای تشکر از مسببشون...رومو کردم سمت علی
-علی...هرتصمیمی بگیری من بهش احترام میذارم...چون این حق توئه فقط میخوام بدونی که تواین مدت تونستی بارها وبارها خوشبختیو به من بچشونی...توبا خوبیات تونستی منو با قشنگیای زندگی آشنا کنی ومن هیچوقت خوبیاتو فراموش نمیکنم...با تمام وجودم بخاطر این۶ماه ازت تشکر میکنم...این تنها کاریه که میتونم برات انجام بدم...
بعدازگفتن این حرفا نگامو از نگاه خیره علی گرفتم وبا یه خدافظی زیر لبی خواستم پیاده بشم که اینبار علی صدام کرد و دوباره برگشتم سمتش...
چطور باید بااین چشما خدافظی میکردم؟این چشما حالا دنیای من شده بودن....
غرق شده بودیم تونگاه هم و انگار هیچکدوم نمیتونستیم نگاهمونو بگیریم...
علی همونطور خیره به من لب باز کرد



-من تصمیممو گرفتم مهتاب
نفسم حبس شد...کاش اجازه میدا امشبو باتوهم داشتنش بگذرونم و فردا جوابم میکرد...احساس کردم چشام پراز اشک شده و اگه پلک بزنم میریزه..باچه مصیبتی خودمو کنترل کردم که پیشش نشکنم...ولی با جمله بعدیش پلکام روی هم افتادن و اشکام سرازیر شدن
-من نمیتونم ولت کنم..
باهرپلکی که میزدم اشکام بیشتر میشد...اما نگاهم همچنان قفل نگاه علی بود...انگار باورم نمیشد چی گفته که با صدای لرزون صداش کردم
-علی
-مهتاب...من تنهات نمیذارم...قرار بود فقط تواین مدت همدیگه رو بشناسیم نه اینکه وقتی برای یکی مشکلی پیش اومد فرار وبه قرار ترجیح بدیم...تو خوب میشی...باهم درستش میکنیم..دوباره میری دکتر و منم اینبار پشتتم‌...
اینبار با هق هق صداش کردم
-علی
-جان علی
نمیدونستم چی باید بگم...حرفی برای گفتن نداشتم..فقط دوس داشتم صداش کنم..دوس داشتم بفهمم اینا واقعیته ..توهم ورویا نیست...
-علی
اینبار دستشو دراز کرد سمتم وصورتمو بادستاش قاب گرفت...همونجور که با انگشتای شصتش اشکامو پاک میکرد زمزمه کرد
-گریه نکن...
من اما نمیتونستم گریه نکنم...خیره توچشاش دستامو روی دستاش قرار دادم وبازم صداش کردم
-علی
اینبار به جای جواب علی صورتشو آورد سمتم...نگاهش بین چشما ولبام جابجا میشد وسرش میومد نزدیک صورتم جوری که نفسش به پوست صورتم میخورد...دوباره که دوقطره اشک افتاد رو گونه هام بانگاهش تعقیبشون کرد..قطره اشک به لبم رسید علی انگشتشو خیلی آروم کشید رو لبم وخیلی آروم زمزمه کرد
-گریه نکن
بعد این جمله فاصله تموم شد و لبم گرمای لباشو حس کرد...همزمان باریختن آخرین قطره اشکم چشام بسته شد وانگار زمان ایستاد...
 


نمیدونم چقد اون بوسه طول کشید وحتی نمیدونم چطور خدافظی کردم و به خونه اومدم...واقعا انگار زمان وایستاده بود...فقط اینو میدونم که دلم پربود از شادی...پر بود از پروانه هایی که پرواز میکردن...این چندمین بار بود که علی با کاراش منو از این رو به اون رو میکرد؟علی نه...معجزه...اسمش معجزه بود...معجزه ای که اومده بود زندگی جهنمی منو بهشت کنه...
باصدای نوتیف گوشی ازاین فکرا دراومدم و وارد صفحه مجازی شدم...مثل همیشه علی بود
-سلام خانوم گل
-سلام
-بهتری؟
مگه میشد باحرفا وکارای علی بهتر نبود؟
-بله
-نمیخوای حال منم بپرسی؟
دز خجالتم رفته بود بالا و حتی روم نمیشد تکست بدم..اما دوس نداشتم این حال خوبو با سکوتم خراب کنم
-حالت خوبه
بجای جواب دادن اینبار تماس گرفت
-الو
-سلام عزیزم
-سلام..خوبی
-عالیم...
سکوت کردم...چون نمیدونستم چی بگم..علیم که سکوتمو دید پرسید
-ناراحتت کردم؟
تعجب کردم از سوالش...چی داشت میگفت
-برای چی؟
-فکر کردم شاید ناراحت شده باشی از کارم
قشنگ گرمای صورتمو حس میکردم...نفسمو لرزون دادم بیرون و دوباره به صداش گوش دادم
-میدونی مهتاب...بعضی کارا هستن اگه اون لحظه ای که باید انجامشون ندی تا آخر عمر حسرتش تو دلت میمونه...مثل بوسه امشبمون...میدونی چی میگم؟
چرا علی انقد خوبه؟این سوالی بود که با هر حال خوشی که داشتم بهش فکر میکردم
-بله
-خوبه که میدونی عزیزم...الانم بهتره بجای خجالت کشیدن بری بخوابی...فردا بعد شرکت میام دنبالت که بریم پیش دکترت..بگو خب

-خب
-شب بخیر
-شب توهم بخیر...
برخلاف دیشب..امشب چنان آرامشی داشتم که آرزو میکردم هیچوقت از دستش ندم...
.
.
-خب مهتاب جان...بنظر من که نیاز مجدد به مصرف قرص نداری..فقط لازمه هر چندروز یبار فشارخونت چک بشه تا ببینیم نوسان داره یا نرماله...اگه نرمال باشه که هیچی درغیر اینصورت دوباره قرص فشار مصرف میکنی فقط،اونم برای مدت کم
-خیلی ممنون دکتر
باحرفای دکتر هم خیال من راحت شد و هم علی نفس راحتی بیرون فرستاد..هرکاری کردم نتونستم قانعش کنم بیرون منتظر بمونه ..نگاه معنادار دکتر بهمون بااینکه اذیتم نمیکرد ولی خجالت زدم میکرد...آخرشم با حرف آخرش حرف نگاهشو رو کرد
خطاب به جفتمون گفت
-درضمن دفعه بعد که تشریف آوردین شیرینی نامزدیتون یادتون نره..
منکه تکلیفم معلوم بود ولی علی سرخوش جوابش داد
-بله حتما...
دکتر که از پررویی علی خندش گرفته بود جوابشو داد
-آقای خوش شانس جدا از شوخی مواظب دخترم باش ..اذیتش کنی بامن طرفی
هرموقع این چنین بحثایی پیش میومد به طور محسوس علی توخودش میرفت...انگار که چیزی بهش یادآوری بشه واذیتش کنه...اما علی خودشو جمع کرد و دوباره از دکتر تشکر کرد
-خیالتون راحت باشه..بازم ممنون...
-بسلامت
-خدانگهدار
از مطب که خارج شدیم علی دستمو تودستش گرفت واز عرض خیابون رد شدیم...تو ماشینم علی دوباره حرفای دکترو مو به مو تکرار میکرد و میگفت نباید استرس داشته باشم ..منم هربار تکرار میکردم که حواسم هست...
شب همه خونه پدربزرگ بودن بخاطر همین بعدازرسوندن من علی هم نرفت واومد خونه..
تقریبا منو علی آخرین نفرایی بودیم رسیدیم خونه...
 


از روز ملاقات تقریبا هیچکدومو ندیده بودم بخاطر همین همشون مجددا از سلامتیم ابراز خوشحالی کردن...برای اولین بار بود که میدیدم زنعمو سیما هم تو این جمع حضور داره..با دیدنش خیلی خوشحال شدم وبعد از سلام دادن به همگی رفتم سمت زنعمو...زنعمو هم که دید میرم سمتش دستاشو برام باز کرد....بغلش که کردم یه نفس عمیق کشیدم...بوی خوبی میداد...بوی زندگی..
-خوبین زنعمو
-توروکه دیدم بهتر شدم..تو حالت بهتره عزیزم؟
-خوبم خیلی ممنون
بقول معروف تو حال خودمون بودیم که طبق معمول سپهر با مزه پرونی جمع رو به خنده انداخت
-مردم چه خودشونو برای مادرشوهرشون لوس میکنن...
همه که شروع به خندیدن کردن من سرمو انداختم پایین وجوابشو ندادم ولی بجای من علی جواب تیکشو داد
-تورم میبینیم سپهر خان..میبینیم کی خودتو برا پدر خانومت لوس میکنی...صب کن جوجه رو آخر پاییز میشمرن..
سپهر که یهو دستو پاشو گم کرد معلوم بود یه آتویی دست علی داره با سروصورتشو به علی اشاره میکرد که ادامه نده زنعمو هم که این حرکتشو دیده بود پرسید
-سپهر نکنه خبریه هان؟
-نبابا زندایی این حرفا چیه ..من دهنم هنوز بوی شیر میده..
علی-پس ببند اون دهنتو بوی شیر خفمون کرد
دوباره صدای خنده همه بلند شد...جو خوب بود البته تازمانی که بحث شوخی وخنده بود..
بعد شام دوباره همه دورهم نشستیم وبا مسخره بازی های سپهر وگاها علی میخندیدیم تا زمانی که پدربزرگ یه بحث کاملا جداگانه باز کرد


-حالا که همه دور هم جمع شدیم بهتره یه چیزایی گفته بشه..
با حرف پدربزرگ تقریبا همه ساکت وصامت زل زدن بهش که ببینن چی میگه..اما پدربزرگ درکمال تعجب من وعلی رو مخطب قرار داد
-علی ..مهتاب..شما تصمیم ندارین تکلیف رابطتونو معلوم کنین؟
نفسم حبس شد...الان وقتش بود؟واقعا واجب بود الان بین اینهمه آدم از من جواب بخواد؟اونم جواب چیزی که خودم میترسیدم بهش فکر کنم...علی هم انگار شوکه شده بود..چون اونم سکوت کرده بود...با سکوت هردوی ما باز پدربزرگ شروع به صحبت کرد
-چیزی برای شوکه شدن نیست که شما جفتتون شوکه شدین‌..الان چند ماه از رابطتون میگذره..همه ی آدمای اینجا هم درجریان این رابطه هستن پس حتی لازم نیست خجالت بکشین...من بعنوان بزرگترتون مخصوصا مهتاب وظیفه خودم میدونستم که بهتون بگم اگه قرار بر شناخت باشه که تو این مدت همدیگه رو شناختین پس بهتره خیلی زودتر تصمیمتون رو بگیرین...طولانی شدن این رابطه به صلاح هیچکدومتون نیست
اینبار سکوتو عمو فرامرز شکست
-آقاجون راست میگه بچه ها..بهتر زودتر تکلیفتونو مشخص کنین..
-بله حق باشماست...اگه اجازه بدین ما طی چند روز تصمیممونو اعلام میکنیم...مهتاب یسری کار داره که اول باید اونارو انجام بده .. لازمه که فعلا با خیال راحت وبدون استرس به کاراش برسه ولی ما زیاد کشش نمیدیم
تو جواب علی پدربزرگ گفت
-چه کاری؟اگه مشکلی هست بگین
-مشکل نه.‌.البته مطمئن باشین اگه مشکلی باشه بهتون میگه..مگه نه مهتاب
بااین حرف علنا علی بهم فهموند که منم یه چیزی بگم و عین ماست نگاه نکنم فقط
-بله...بله پدربزرگ مشکلی نیست..نگران نباشین...
مردم تا این دوتا جمله رو ردیف کنم وبلاخره و خوشبختانه دست از سرمون برداشتن و من نفس راحتی کشیدم

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : tardid
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 4.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 4.0   از  5 (1 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

اولین حرف کلمه uzigut چیست?