رمان تردید 14 - اینفو
طالع بینی

رمان تردید 14


-خانوم طهماسب..ایشون چی میگن؟
بازم سکوت من وعصبانیت اون...
-به من نگاه کن آقای محترم...لزومی نداره برای مسئله ای به این واضحی چیزی رو تکرار کنم...
-من بهتون گفته بودم ازدواج کردم آقای تهرانی..یادتون نیست؟
-من...من...فکر میکردم...یعنی...میدونین...من...معذرت میخوام...بااجازه..
بعد گفتن این حرف باعجله از کنارمون دور شد...
ومن بدون توجه به جفتشون راه افتادم سمت ساختمان اداری دانشگاه تا اگه خدا بخواد بتونم کارمو انجام بدم وبرم...
-این همون پسریه که پدربزرگ میگفت..مگه نه؟
صداش گرفته بود...خیلی بیشتر از قبل...پدربزرگ چرا چنین چیزی بهش گفته بود؟نمیدونم
-چرا جواب نمیدی مهتاب...باتو دارم حرف میزنم...
-من نمیدونم پدربزرگ راجب کی با توحرف زده...
-میدونی...فقط بهم بگو اونه یا نه؟
-بر فرض که اره...میخوای چیکار کنی؟
-میخوام حالیش کنم تا بفهمه نباید هیچوقت مزاحم یه خانوم متاهل باشه...
وبعد گفتن این حرف برگشت و واقعا راه افتاد که بره...منم باعجله رفتم پشت سرش
-چیکار میخوای کنی؟بس کن...یعنی چی این کارا..باتوام..صبر کن یه دیقه..
اما اون بدون توجه به من باسرعت داشت میرفت جایی که آریا دودیقه پیش رفت..
من نمیخواستم درگیر بشن...من نمیخواستم آرامشم بهم بریزه...خدایا...من چه گناهی کردم..وقتی دیدم بدون توجه بهم داره میره مچشوگرفتم و با درموندگی گفتم
-خواهش میکنم...
نمیدونم لحن درموندم باعث شد بایسته یا دستی که مچشو گرفته بود...یه لحظه نگاهش قفل چشام میشد ولحظه بعد میرفت روی دستامون...


-چرا ؟
-چی چرا؟
-چرا نمیذاری برم سراغش؟مهتاب...دوسش داری؟
خدایا...نمیذاشت آروم باشم...نمیذاشت ساکت بمونم...نمیذاشت...
دستمو خیلی سریع از رودستش کشیدم و کوبوندم تخت سینش...انتظارشو نداشت و دوقدم عقب رفت...اما من فاصله رو پرکردم و باخشمی که نمیددنم چطور یهو به وجودم سرازیر شد گفتم..
-تو چی راجب من فکر کردی؟هان؟فکر کردی من کیم؟من شاید بدون خانواده بزرگ شده باشم اما اونقدر شرف دارم که پای اون عقد لعنتی بمونم...جدای از اون...یکم فکر کن...با اون کاری که تو باهام کردی من میتونم یبار دیگه به همجنسات اعتماد کنم؟چه تضمینی وجود داره اون مردی که دو دقیقه پیش روبروم بود بلای بدتری سرم نیاره؟تو میتونی ضمانت کنی؟میتونی به من اطمینان خاطر بدی که هر مردی میاد سراغم بدون نقشه و قصد وغرض باشه؟میتونی یا نه؟
وبعد بدون توجه به قیافه ماتم زده ومتعجبش رفتم...چی باخودش فکر کرده بود؟اینکه بااین حرفا منو احساساتی کنه وبرگردم بهش بگم نه عزیزم من فقط تورو دوست دارم؟واقعا نمیفهمید چه بلای سر اعتماد من آورده بود یا فقط خودشو به نفهمی زده بود.؟
انقدر حالم بد بود که اصلا نفهمیدم اینجا جایی رو نمیشناسه ودرست نیست تنهاش بذارم...فقط تونستم خودمو برسونم به یه پارک خلوت وتاجایی که میتونستم قدم زدم و گریه کردم...خالی کردن خودم از خشم وناراحتی اونقد طول کشید که اصلا نفهمیدم قرار بود برم واز بچه ها وآقا سعید خداحافظی کنم...فقط تونستم یه تماس باهاشون بگیرم و ازشون عذرخواهی کنم...هرچند ریحانه قهر بود و باهام حرف نزد...
آروم ترشده بودم و حواسم سرجاش اومده بود...تازه میفهمیدم اصلا کار درستی نکردم...الان حتی نمیدونستم کجاست...نزدیک ۵ساعت تو کشوری که جایی برای موندن نداشت ولش کرده بودم...ته دلم یذره به خودم حق دادم...چون اگه میموندم مسلما اتفاق خوبی نمیفتاد...با امید به اینکه شاید رفته باشه خونه راه افتادم سمت خونه...
 


پله هارو بالا رفتم و وقتی رسیدم به آخرین پاگرد دیدم نشسته رو پله ها.. آرنجش رو زانوهاش بود وسرشو بین دستاش گرفته بود...دلم یذره..فقط یذره براش سوخت اما خیلی سریع خودمو قانع کردم که چیزی برای دل سوزوندن وجود نداره...صدای پامو که شنید سرشو بلند کرد وبادیدنم خیلی سریع بلند شد..بدون توجه به اینکه ولش کردم و رفتم ...
-مهتاب...خوبی؟کجایی تو...نمیگی نگران میشم...میدونی از کی تا حالا رفتی....حالت خوبه؟چرا چیزی نمیگی..؟
-خوبم...
وباز از کنارش رد شدم تا درو باز کنم...سرم درد میکرد و چشمام میسوخت..فرو کردن کلید توسوراخ بنظرم سخت ترشده بود...مخصوصا زیر نگاه خیرش...
-معذرت میخوام عزیزم...
انتظار این حرفو نداشتم..بخاطر همین متعجب برگشتم سمتش
-بخاطر اون حرفایی که زدم..بخاطر اینکه ناراحت شدی و چشمات سرخه...متاسفم..
یه لحظه دیرتر نگامو ازش میگرفتم چشمای پرشده از آبم باز رسوام میکرد...
دروباز کردم و رفتم تو..منتظر موندم اونم بیاد وبعد درو بستم...راه افتادم سمت آشپزخونه تا یه چیزایی برای شام آماده کنم والبته یدونه مسکنم بخورم بلکه سرم خوب شه..
یکم برنج خیس کردم وخواستم برم اتاق که دوباره صداش مانع شد...
-چیکار کنم حالت خوب شه؟


هیچی..واقعا اگه هیچکاری نمیکرد خیلی بهتر بود...
-مهتاب...یه فرصت بهم بده...من میتونم همه چیو درست کنم...
نتونستم ساکت بمونم
-قبلنم گفتم...نمیشه چیزیو که تموم شده درست کرد...چیزیو که تموم شده باید پروندشو پیچید وانداختش دور...
-به همین راحتی؟تو میتونی چشمتو روی روزای خوبی که باهم داشتیم ببندی؟
-میتونم...توهم میتونی...قبلا اینکارو کردی!یادت نیست؟
-مهتاب...تو قبلا اشتباه نکردی؟
-چرا...تا دلت بخواد..اما اشتباهم بازی کردن با زندگی یه آدم نبود...
-من نمیخواستم اینجوری بشه...چرا نمیفهمین؟
از صدای بلندش یکم ترسیدم و عقب رفتم اما انگار عصبی شه بود...
-منه خر اگه نمیخواستمت که دوباره نمیومدم سراغت ...میومدم؟
همچنان ساکت وترسیده از دادایی که میزد ساکت مونده بودم...اما اون با عصبانیت نزدیک تر میومد وبلند تر داد میزد...با هرقدم اون من یه قدم عقب تر میرفتم وبیشتر توخودم جمع میشدم...
-تو نباید حرف از جدایی بزنی...فهمیدی؟من طلاقت نمیدم مهتاب...طلاقت نمیدم...
با داد آخرش منم وحشت زده داد زدم...
-سر من داد نزن...
انگار تازه به خودش اومد ومتوجه پوقعیش شد...تازه منو میدید که با ترس و لرز جمع شده بودم گوشه دیوار و دستام روی گوشام بود اما الان فایده نداشت...من ترسیده بودم..خیلی زیاد...چشمامو محکم روی هم فشار دادم وبه خودم میگفتم آرم باش..هیچی نمیشه..قرار نیست اتفاق بدی بیفته...نفس عمیق بکش...هیچی نیست...
با حس گرمای دستی رو دستم وحشت زده چشامو باز کردم...با نگرانی روبروم زانوم زده بود و داشت حرف میزد..اما نمیشنیدم...
فقط تونستم بلند داد بزنم ودستشو پس بزنم
-به من دست نزن
با دادم انگار از شوک بیرون اومدم و صداهارو شنیدم...
-باشه عزیزم..ببخشید...غلط کردم..نگا کن به من مهتاب...خواهش میکنم...
اما من بدون توجه بهش سرمو روی زانوم گذاشتم باصدای بلند زار زدم...


بدون توجه به حرفایی که با خواهش بهم میزد داشتم گریه میکردم...نمیدونم چند ثانیه یا حتی چند دقیقه گذشت ولی یه لحظه حس کردم بغلم کرد...اصلا نمیدونم چرا پسش نزدم...ناخوداگاه رفتم تو بغلش...
انگار از ترس خودش به خودش پناه بردم...
سرم چسبید به سینش و به گریه کردن ادامه دادم...اونم محکم بغلم کرده بود... دستاش لای موهام وصداش توی گوشم بود که سعی میکرد آرومم کنه...
-عزیزم...معذرت میخوام...نمیخواستم بترسونمت...خانومم...آروم...قول میدم دیگه تکرار نشه!باشه؟معذرت میخوام...معذرت میخوام...
دل خودمم به حال خودم سوخته بود...این چه حالی بود؟این چه روزگاری بود؟
این غیرقابل انکار بود که من هنوزم محتاج یذره محبت بودم...باخودم فکر میکردم دیگه قوی شدم...دیگه میتونم روی پای خودم بایستم اما اصلا اینجوری نبود....من..منی که از این آدم میترسیدم ولی الان تو بغلش بودم...چجوری آدم به یه همچین نقطه ای میرسید که تکلیفش با خودش مشخص نباشه؟
گریه هام تموم شده بود والان فقط هق هق میکردم...چشمام بیشتر از قبل میسوخت و خمار از خواب بودم...حتی نمیتونستم خودمو ازش جدا کنم...
نزدیک در ورودی کنج دیوار تو بغل مردی که فکر میکردم دیگه دوسش ندارم بودم...یهو حس کردم ازم جداشد و سردم شد...من از تصور جدا شدن از بغل مردی که دیگه دوسش نداشتم سردم شده بود...اما نه...انگار اونم به منگ بودن من پی برده بود که اینبار بغلم کرد و منو از زمین بلند کرد...راه افتاد سمت اتاق و گذاشتم رو تخت...چشمام خیره به دکمه های پیراهن آستین کوتاش بود که خم شد...چشمامو بستم وهمزمان چسبیدن لباش رو پیشونیمو حس کردم...دیگه چشمامو باز نکردم ولی حضورشو کنارم حس میکردم که دوباره دستشو برده بود لای موهام...
من با خودم چند چند بودم؟من خودم به خودم باخته بودم...بدبختی همین بود...


حرکت دستاش تو موهام و بازم حرفای زیرلبیش انگار برام لالایی بود که خیلی سریع خوابم برد.‌..اما کاش نمیخوابیدم...خواب نبود...جهنم بود...داشتم تنها تو خونه ای که آتیش گرفته بود میسوختم و کسی نبود کمکم کنه...داد میزدم وکمک میخواستم اما کسی نبود...
تکون خوردن بدنم و حس کردم و تو یه لحظه خدارو بلند صدا کردم و از خواب پریدم...
-خداااااااااااا
-مهتاب...خواب بود عزیزم...آروم باش...یذره ازاین آب بخور...
کنارم رو تخت نشسته بود وپریشون تر ازمن داشت نگام میکرد...
-داشتم میسوختم..
-خواب بود عزیزم
خواب بود ؟اما من هنوز حرارتو تو بدنم حس میکردم...
-هنوزم دارم میسوزم...
-تب داری مهتاب...
-میخوام بخوابم...
واقعا بازم میخواستم بخوابم...از بیحالی چشمام داشت روهم میفتاد وکلماتو کشیده میگفتم...
-نخواب عزیزم...چشماتو باز کن...خواهش میکنم مهتاب منو ببین...
نمیتونستم چشامو باز نگه دارم...سرمای چیزی رو روی پیشونیم حس میکرد و یه لحظه یه قطه آب افتاد روی گونم...
چشامو باز کردم تا ببینم چیه که صورتشو روبروی صورتم دیدم با چشمایی که خیس بود...اشکش افتاده بود روی گونم و از روی گونم سر خورد کنار گوشم و لابلای موهام گم شد...
بادیدن چشمای بازم باصدایی که بیش از اندازه گرفته بود زمزمه کرد
-معذرت میخوام خانومم....
دوباره چشمامو با بیحالی روی هم قرار دادم و بازم خوابم برد...اینبار یه خواب بدون رویا...
 


راوی داستان علی:
کاش میتونستم زمانو به عقب برگردونم...اونموقه دست این دخترو محکم میگرفتم وهیچوقت ولش نمیکردم...هیچوقت...
به صورتش که خالی از رنگه نگاه میکنم...وقتی رسوندمش بیمارستان از ترس کم مونده بود خودمم سرم لازم بشم..خدارو شکر تبش قطع شده و فقط خوابه...دکتر گفت وقتی بیدار بشه مرخص میشه...
محکم دستشو تو دستم میگیرم و چشمامو میبندم...روزای خوبی جلوی چشمام نقش میبندن که با حماقت از خودمون گرفتمش...بجاش روزایی نصیبمون شدن که کاش نمیشدن...درسته همش تقصیر خودمه ولی خیلی سخته دیدن این روزا...روزایی که از نزدیک ترین کست دوری...روزایی که زنت ازت میترسه...
مهتاب از من میترسید...از ترس من به این روز افتاده بود...من چطور میتونستم این روزارو ببینم و هنوز زنده باشم؟چطور میتونستم خودمو ببخشم؟
باتکون خوردن دستش زیر دستم چشامو باز کردم ونگاش کردم...پلکش میپرید واین یعنی بیدار شده
-مهتاب...
باحرف من ارزش پلکاش بیشتر شد
-عزیزم..خوبی؟
صورتشو برگردوند سمت من و بعدش با تعجب دوربرشو نگا کرد..سوال چشماشو خوندم
-بیمارستانیم مهتاب...دیشب تب داشتی...یادت نیست؟
جوابش به حرفام فقط سکوت بود...سکوتی که شاید بیشتراز یه دقیقه طول کشید
-ساعت چنده؟
نگاهی به ساعت مچیم انداختم وگفتم
-نزدیک دوازده ظهر.
-آقا سعید زنگ نزده؟
-یه ساعت پیش زنگ زد...نگرانت بود...ازم خواست بهت بگم بیدار شدی بهش زنگ بزنی...
سرشو به تایید تکون دادو سعی کرد سرمشو از دستش دربیاره که مانعش شدم و پرستارو صدا زدم تا اینکار بکنه...
برخلاف دیروز و دیشب که تنش بینمون زیاد بود امروز جفتمون آروم بودیم...


سعی میکردم کمتر جلوی چشمش باشم...شاید اینجوری بهتر باشه...
اما وقتی حاضر وآماده از اتاق بیرون اومد نتونستم ساکت باشم...مسلما میخواست جایی بره و من ترجیح میدادم تنها نباشه...اما نمیخواستم یجوری اینو بگم که حس کنه میخوام زیر نظر بگیرمش یا همچین چیزی..
-میتونم باهات بیام یکم هوا بخورم؟
مشخص بود که نمیخواد اما ناچارا سرشو به نشونه تایید تکون داد...
تو سکوت کنارهم حرکت میکردیم که اینبار برخلاف تصورم اونی که سر صحبتو باز کرد مهتاب بود...
-تا کی قراره اینجا بمونی؟
-نمیدونم...
-پس شرکتت چی؟
برگشتم سمتش وگفتم
-میخوای هرچه زودتر از شرم خلاص شی نه؟
نگاهشو دزدید وسرشو زیر انداخت..
-منظورم این نبود...
-چرا...دقیقا منظورت همین بود...یادته بهت گفته بودم تو مثل یه کتابی که بارها خوندمش؟من خط به خط تورو حفظم مهتاب ..هرچند الان یکم عوض شدی...
-قرار نبود همیشه همونقدر ساده واحمق بمونم...یادته گفته بودی تواین دنیا نباید خیلی مهربون بود؟راست میگفتی...مهربون بودن آدما یه نقطه ضعف محسوب میشه...
-نه...تو هیچوقت احمق نبودی...اما من خودمو بخاطر حماقتام نمیبخشم...
نفس عمیق ولرزونی که کشید دل منم لرزوند
-قبلنم بهت گفتم..لازم نیست بخاطر چیزی که گذشته خودتو عذاب بدی‌...
-واقعا فکر میکنی همه چی تموم شده مهتاب؟
-باید اینطور باشه...
-اما نیست...اینطور نیست...کافیه تو بهم یه فرصت بدی...من میتونم همه چیو درست کنم...بهت قول میدم...
-قبلنا قول داده بودی هیچوقت ولم نمیکنی...
-میدونم...میدونم حماقت کردم...ولی میتونیم دوباره شروع کنیم...من از همونموقع دنبال یه فرصت جبران بودم مهتاب‌...اما میترسیدم...از حال و روزی که داشتی میترسیدم...


-حال وروز الان من با اون روزام فرق زیادی نداره...فقط الان فهمیدم بعضی چیزا تو زندگی بعضی آدما هست که شاید سخت باشه اما باید باهاشون کنار بیاد...
این دقیقا جمله ای بود که یروزی من بهش گفته بودم...روزای اول آشناییمون...جشن تولد تینا...
-ببین چقد جفتمون همه چیو دقیق یادمونه مهتاب...چطور میتونیم چشم رو اونروزا ببندیم؟
-ما جفتمون چشممونو رو اون روزا بستیم...خیلی وقته بستیم...تو فقط عذاب وجدان داری..اما من بهت میگم تمومش کن این عذاب وجدانو...من همه چیو بخشیدم وتواین سالا تلاش کردم خیلی چیزا رو فراموش کنم...توهم همین کارو بکن
-عذاب وجدان دارم...درست..اما مهتاب من دوست دارم...اونموقع ها هم دوست داشتم...باور کن راست میگم...
راوی داستان مهتاب:
دوست دارم....چقد اونروزا منتظر شنیدن این جمله بودم وهیچوقت نشنیدمش...
خسته و شکسته روی نیمکتی که جلوی راهم بود نشستم...من نمیخواستم اون روزا رو بیاد بیارم...چرا کاری میکرد که یادم بیاد؟
-گفتن این حرفا چیزی رو عوض نمیکنه
-اما باید عوض کنه...یادته بعضی وقتا بدون اینکه چیزی بگم میرفتم؟میرفتم که باخودم خلوت کنم...میرفتم تا بتونم تکلیف خودمو مشخص کنم...اولش شاید قصدم انتقام بود اما بعدش واقعا عاشقت شدم....اما اونروز نمیدونم چیشد...یه لحظه فقط زد به سرم و دیوونه شدم...بعدش فهمیدم چه غلطی کردم اما فرصتشو ندادن تا بیام وبهت بگم...مهتاب
وقتی اینطور با عجز وصدای لرزون وچشمای پراز اشک صدام کرد سد چشمای منم شکست...همونطور که داشتم اشک میریختم خیره تو چشماش گفتم
-اما من باورت کرده بودم...من اونروز فکر میکردم همه بدبختیام تموم شدن...میدونی ..برای اولین بار تو زندگیم اونقدر خوشحال بودم که حس میکردم دیگه از پدرومادرمم ناراحت نیستم...فکر میکردم اگه اونا تنهام نمیذاشتن من هیچوقت تورو پیدا نمیکردم...اما تو تو یه لحظه همه چیو عوض کردی.


اونم گریه میکرد...مثل من...مثل ابر بهاری
-غلط کردم مهتاب...
-میدونی چی کار کردی؟یادته میگفتم چقد از خودکشی بدم میاد؟یادته میگفتم آدم به هرجاییم که برسه نباید به خودکشی فکر کنه؟تو با کارت باعث شدی من بارها وبارها به خودکشی فکر کنم...
-غلط کردم...
-من از زندگیم راضی بودم...همونطور پوچ وبی معنی ..اما تو اومدی وباکارات منو پرتوقع کردی...به من حسایی دادی که تا حالا تجربش نکرده بودم...به من حرفایی زدی که تا حالا نشنیده بودم...منو بردی بالا...اما بعدش دستمو ول کردی...من خوردم زمین...بدتر از قبل...خیلی بدتر...الان هرکاری میکنم نمیتونم امیدوار باشم...به هیچ کس وهیچ چیز...من ..من فقط میخواستم فراموش کنم....اما نمیشه..نمیشه...
دستم که توی دستش بود وباگریه میبوسید وفقط تکرار میکرد
-غلط کردم...
چقد خوب بود که به حرفام گوش میداد..بدون اینکه بخواد توجیه کنه...
کاش آدما قبل انجام دادن هرکاری یکم سبک سنگین میکردن قبل اینکه دیر بشه
مثل اون..که حالا پشیمونه
مثل من که پشیمون میشم از گفتن این حرفا
-چرا من؟منی که خودم به اندازه کافی کشیده بودم...چطور میشد از یه آدم مرده انتقام گرفت؟ چجوری تونستی بعد گفتن حرفای خوبت باهام همچین کاری کنی؟چرا الان پشیمونی؟چرا من نمیتونم از دست این زندگی یه نفس راحت بکشم؟بس نیست؟نگام کن...خوب نگام کن...ببین اصلا چیزی از من مونده؟من همونجوریشم به زندگی خوش بین نبودم...اما الان چی؟بنظرت میتونم دیگه مثل یه آدم عادی زندگی کنم؟
-غلط کردم خانومم...گریه نکن...خواهش میکنم..


دلم میسوخت...هم برای خودم...هم برای اون...گناه داشتیم...بخدا که گناه داشتیم...چرا اینجوری شده بود؟
چرا خدا ساکت بود؟چرا قانعمون نمیکرد؟چرا حکمتشو نشونمون نمیداد؟چرا صبر نمیداد؟چرا گذشت نمیداد؟بس نبود؟
نبود...حتما نبود...
دستمو از تو دستش کشیدم بیرون واشکامو پاک کردم...خوب بود که حداقل پارک خلوت بود و توجه کسی بهمون جلب نشده بود...انگار کم کم هوا داشت به مغزم میرسید که خودم جمع وجور کردم ...
-میبینی؟ما اگه سعیم بکنیم که خوب باشیم بعضی خاطره ها مثل خوره یه تیکه از وجودمونو میخورن...بین ما خیلی چیزا خراب شدن که دیگه درست نمیشن...بیا بیخیال شو...بذار با همین عذاب بسوزیم و بسازیم...بسمونه...
درمونده زل زد به چشامو گفت
-اما مهتاب...من دلم پر میکشه یبار دیگه باهمون خجالتت صدام کنی...
-اونروز گفته بودی حالت از خجالتم بهم میخوره...
-دروغ گفتم...بخدا دروغ گفتم..من اونروزا هم دیوونت بودم مهتاب...به جون مامانم راست میگم...اصلا نفهمیدم پیشد که اون حرفارو زدم...من اونشب خودمم مردم با حرفام...باور میکنی؟
چرا انقد با عجز حرف میزد خدا...
-باور میکنم...
-باور نمیکنی مهتاب...اصلا نمیدونی من اون چند روز تو چه جهنمی بودم...اولش شاید با قصدوغرض جلو اومدم ولی بعدش بخدا نقشه نبود...من واقعا عاشق بودم...هنوزم هستم..من اونروزا نقش بازی نمیکردم...من داشتم سعی میکردم بجز دوست داشتنت به چیزی فکر نکنم...اگه انجوری بود من اصلا تا ازدواج پیش نمیومدم...من دوست دارم...تا آخر عمرم...فقط یه فرصت بده...دوست داشتنمو بهت ثابت میکنم...


بلند شدم...اگه یه دقیقه بیشتر به اون چشما که توشون خواهش موج میزد نگاه میکردم قطعا تسلیم خواستش میشدم‌‌..
بابلند شدنم انگار ناامیدش کردم... لعنت به من...لعنت به دلی که داشت تند میزد...لعنت به اون...لعنت به همه کسایی که تواین حالمون مقصرن...
انگار جفتمون سر شده بودیم که دیگه چیزی نمیگفتیم...بازم تو یه سکوت فرو رفته بودیم...اما اینبار سکوتمون خیلی غم انگیز بود...انگار با حرفایی که بینمون زده شده خیلی چیزا روشده بود...چیزایی که نشون میداد واقعا وضعیت بینمون اسفناکه...
بدون اینکه چیزی بخوریم با یه شب بخیر جفتمون به تنهایی پناه بردیم...من از خدا میخواستم که بهش تسکین بده...اما اون نمیدونم چی میخواست...
از اون بدتر خودم بودم..‌خودمو حسی که فکر میکردم دیگه نیست...نمیخواستم باشه...اما بود...با دیدنش...با حرفایی که زد تازه یادم اومد که وقتی داشتمش چقد خوشبخت بودم..چقد روزای خوب زندگیم کنارش زیاد بود...یادم اومده بود اما نمیخواستم بیاد...جدال درون خودم اونقد زیاد بود که اصلا نمیدونستم چی میخوام...
مثل هر موقع که مشکل داشتم دلم میخواست بخوابم وهیچوقت بیدار نشم...
اصلا کاش فراموشی میگرفتم ویادم میرفت چی به سرم‌..به سرمون اومده...یادم میرفت یک علی نامی تو زندگیم وجود داره...
علی...علی...علی...من چندسال اسمشو حتی توذهنمم نیاورده بودم...الان چرا تکرارش میکنم..؟گفته بود دوس داره بازم صداش کنم...بهش بگم علی...چقد اسمش خوش آهنگ بود...به دلم یه سیلی زدم برای تکرار اسمش...اما دلم زبون نفهمی میکرد...بهش گفتم احمق یادت رفته چیکار کرد باهات؟اما اون میگفت ببین چقد پشیمونه!
دلم بهم میگفت تا حالا تو زندگیت کسی برای داشتنت گریه کرده بود؟جوابی جز سکوت نداشتم...میگفت ببین چطور یه اولین بار دیگه برات رقم زده...!
دلم میگفت و من مثل احمقا یه گوشه وایستاده بودم ونگاش میکردم...
دلم میگفت ولی کاش نمیگفت...کاش لال میشد...کاش میمرد..برای همیشه میمرد تا هربار منو زنده به گور نکنه...
کاش اینبار دلم کوتاه میومد قبل ازاینکه خودم ودلم باهم به یغما بریم....


از دیروز تا الان که تقریبا نزدیک عصره هیچکدوممون حرفی از گذشته وخودمون نزده بودیم...حرفای دیروزمون انقد تلخ بود که نمیشد با چند تا جمله شیرینشون کرد...
دلم میخواست تنها باشم...بادردی که از دیروز دوباره تو دلم زنده شده بود!بخاطر همین با برداشتن گوشی وهندزفریم قصد رفتن کردم..به این امید که متوجه نباشه یا نخواد که بامن بیاد...اما..
-منم بیام؟
حتی نپرسید کجا...فقط میخواست بیاد.‌‌.مگه چندنفر تو زندگی آدما هستن که بدون هیچ سوال وجوابی فقط بخوان همراهیشون کنن؟مطمئنم خیلیا اصلا ندارن چنین آدمی...
من دارم..دلم میخواد داشته باشم اما امروز منطقم قوی تره...حرفای دلمو مچاله میکنه ومیندازه دور...با لحنی که نهایت سعیمو کردم سرد باشه گفتم..
-دلم میخواد تنها باشم...
رفتم...برنگشتم تاچشماشو ببینم...چشمایی که مطمئنا بعد شنیدن جمله من کدر شده بودن...که اگه برمیگشتم...اگه اون چشمارو میدیدم قطعا پشیمون میشدم از گفتن اون جمله...
پارو احساسم گذاشتم ورد شدم...
آهنگی که باصدای بلند از هندزفری میشنیدم اشکامو دوباره جاری کرده بود...
کی آرزو کرد امشب دلم بگیره
به آرزوش رسید داره گریم میگیره
بودو نبودم فرق کرده برات
به همه سپردی بگیر سمت من نیاد....
کی آرزو کرد امشب اشک من درآد
که میباره دوباره چشم من برات
آخه این دیوونه هرشبو تنهاست
نامردیه بگید ندادم تقاص

گاهی سرنوشت آدما اونقد غمگینه که دلت برای آدمی که ازش متنفری هم میسوزه...
من..من دلم براش میسوزه...برای آدمی که سرنوشتش غمیگنه...برای کسی که ازش متنفرم...
اره..درستشم همینه...من ازش متنفرم...ازش بدم میاد...این حس توی دلم حتما دلسوزیه...
یعنی باید دلسوزی باشه..



سه ساعت تمام راه رفتم ...فکر کردم..فکر کردم وفکر کردم...اما به نتیجه ای نرسیدم...حقیقتش این بود که من میترسیدم‌..از اعتماد کردن بهش میترسیدم..خیلی بیشتر از قبل...
من آدم دل شکستن نبودم..‌آدم دروغ گفتنم نبودم...اما همین یبار به خودم این اجازه رو میدادم...این دل شکستن لازم بود...برای خودش لازم بود...که بتونه راحت تر دل از من وعذاب وجدانش بکنه...براش لازم بود حتی اگه خودم بیشتر میشکستم...
غمگین اما مصمم راه افتادم سمت خونه...این ماجرا باید همین امشب تموم میشد...یکبار برای همیشه...
درو باز کردم و بادیدنش که رو
کاناپه نشسته وسرش بین دستاشه دلم لرزید...چجوری میتونستم انقد بی رحم باشم...تو بامن چیکار کردی علی...هان؟
بادیدن من صاف نشست ونگران نگام کرد...نقاب بی تفاوتی به چارم زدم وبا لحن سردی تقریبا بهش توپیدم...
-تا کی میخوای اینجا بشینی وزانوی غم بغل کنی؟
شوکه نگام کرد که دوباره ادامه دادم
-نمیخوای برگردی؟
-مهتاب...
-تو برای چی اومده بودی اینجا؟
-اومدم دنبال تو..
-اما من نمیخوام با تو بیام...باید برگردی..اونم تنها...
لحن پر خواهشش دلمو آب میکرد...
-مهتاب
اینبار لحن منم درمونده بود
-من نمیتونم....خودتم میدونی نمیشه...بیا خودمونو گول نزنیم پسرعمو...من از تو میترسم...از اعتماد کردن بهت میترسم...من فقط میخوام آروم باشم...نمیخوام اون حس نفرت دوباره بهم برگرده...خواهش میکنم...بذار این آرامش پوشالی بمونه برام...
غم برای اون حجم از درموندگی چشماش زانو زده بود...
دلش داشت میمرد...مثل چند سال پیش من...درست جلوی چشمام داشت جون میداد ومن هیچ کاری نمیتونستم براش بکنم...از فشردگی قلب خودم میترسیدم‌‌‌...احساس میکردم همین الان ممکنه سکته کنم...
نمیتونستم ببینم...دیگه بیشترازاین تحملشو نداشتم...برگشتم وبانهایت سرعتی که میتونستم پناه بردم به اتاق وتونستم فرو بریزم...



من خودم با گفتن این حرفا داشتم جون میداد...علی چطور تونست بدترازاین حرفارو درست شب عروسیمون به من بزنه؟
من نمیتونستم ببخشمش...بااین حجم از گرفتگی قلبم که داشت التماس میکرد ببخشمش باید چیکار میکردم؟من فکر میکردم دیگه قلبی توی سینم ندارم..اما...
شب لعنتی صبح نمیشد...دلشو نداشتم حتی دروباز کنم وببینم تو چه حالیه...کاش خوب بشه...دست از سر من برداره وخوب بشه...منو طلاق بده وخوب بشه...
من مهم نیستم...دیگه مهم نیستم...منکه قرار نیست کسی بیاد تو زندگیم...کاش لاقل اون یه همراه واسه روزای زندگیش پیدا کنه...
داشتم براش دعا میکردما...دعای خوب...اما دلم از این دعاهام گرفت...من میگفتم دیگه برام مهم نیست...پس چرا الان از تصور یکی دیگه کنارش،حتی دوراز چشم من دلشوره داشتم؟
مهتاب...مهتاب..مهتاب...بس کن...دیگه تموم کن...دیگه بسه...
صدای تق تق کوبیده شدن در منو از دنیای فکر کشید بیرون وبادیدن ساعت روی مچم که هشت صبح رو نشون میداد گشام از تعجب گشاد شد...اینهمه وقت نشسته بودم همینجا؟
وقتی تلاش کردم بلند شم گرفتگی وخشک شدن عضلاتم بهم گفت بله بیشتراز دوازده ساعت بدون حرکت اینجا بودم...
باهر مشقتی سعی کردم بلند شم و کسی که پشت دره رو بیشترازاین منتظر نذارم...
در اتاقو باز کردم واول از همه چشمم بهش افتاد که بدن توجه به من و صدای در خیره به یه گوشه رو کاناپه دراز کشیده بود و بدتراز همه اینا دیدن سیگاری بود که بین انگشتاش دود میکرد...پیش دستی کنار دستش نشون میداد خیلی وقته تواین حالت داره سیگار میکشه...دلم درد میکرد اما خودم نمیخواستم کم بیارم...بدون توجه به درد وسوزش قلبم درو باز کردم...
سعید خان بود که ناامیداز باز کردن در داشت داخل واحد خودش میرفت اما باشنیدن صدای در برگشت سمتم و نگران قدماشو به سمتم برداشت...


-مهتاب جان...حالت خوبه؟خواب بودی؟این چه وضعشه؟
بیخبرم از حال وروزم دستی به صورتم کشیدم و باصدایی که بشدت گرفته بود گفتم
-سلام..رسیدن بخیر
-خوبی؟چرا صدات اینجوریه؟چشات چرا قرمزه مهتاب؟علی خوبه؟مردم از نگرانی خب یه چیزی بگو
صحنه ای که دیده بودم همون اندک هوشیاریمو هم ازم گرفته بود...نمیتونستم کلماتو کنار هم بچینم..
-خوبه..یعنی خوبیم...تازه رسیدین؟بچه ها کجان؟بیاین...یعنی چای میخورین؟الان میرم دم میکنم...
برخلاف انتظارم درو هل داد واومد تو...اونم مثل من از دیدن وضعیت علی شوکه شده بود..از صدای خوردن در به دیوار اونم به خودش اومد و بادیدن آقاسعید وسط خونه ایستاد...دستی توی موهاش کشید و سلام کرد...
-سلام...
-شما دوتا چتونه؟این چه سرو وضعیه؟اتفاقی افتاده بچه ها؟
همزمان نگاه هردونفرمون قفل شد تو همدیگه واول من بودم که نگاهمو دزدیدم...
-میرم چایی دم کنم...
چپیدم تو آشپزخونه اما صدای زمزمه های آقاسعید میومد که داشت یه چیزایی بهش میگفت...انقدر منگ بودم که پنج دقیقه بعد متوجه شدم فقط قوری رو پر آب کردم واصلا زیر گازو روشن کردم...سیگار میکشید؟چرا؟اونکه از سیگار بدش میومد...خودش.خودش اونروزا بهم گفته بود...پس چرا؟
بالاخره بعد تلاشهای مکرر برای پیدا کردن جای استکانا وریختن سه تا چایی برگشتم پیششون اما آقاسعید بعد نشستن من بلند شد ودست علی رم گرفت
-پاشو بیا بیرون کارت دارم پسر...پاشو
علی که بلند شد یه لحظه احساس کردم تلو تلو میخوره و نتونستم نگاه نگران و زمزمه "وای"گفتنم رو کنترل کنم وهمین حرکتم از چشای تیز بین سعیدخان پنهون نمونه...
بعد گرفتن مچ علی با یه نگاه متفکرانه به من خونه رو ترک کردن...من موندم و نگرانی..عذاب وجدان...ترس ..پشیمونی و خیلی حسای سردرگمه دیگه...
 



همونجا نشستم و خیره موندم به سه تا چایی که دیگه ازشون بخاری خارج نمیشد...
لحظه ها گذشتن وگذشتن تا اینکه دوباره صدای در درومد...درو که باز کردم آقاسعید تنها بود...نگاه کنجکاوم دنبال شخصی بود که نگرانش بودم اما کسیو ندیدم..آقاسعید با نگاه موشکافانش به من اومد داخل و دروبست...خودش نشست وبه منم اشاره کرد تا روبروش بشینم.هنوز چیزی نگفته بودم که خودش گفت
-خب...حالا تو بگو چیشده..
-هیچی؟
-اوه مهتاب...اگه دوس نداری بگی بحثش جداست اما اینکه داری منو میپیچونی خیلی تابلوئه...
-نه نه...همچین قصدی ندارم...فقط...فقط
-فقط چی...
-ما میدونستیم همچین روزی میرسه آقاسعید..مگه نه؟
-کدوم روز؟
-همین‌که علی بیاد و از من بخواد برگردم...
نگاه متفکرش انگار تو عمق مغزم نفوذ میکرد ومنو میترسوند ازاینکه بفهمه چی توی سرمه...
-اولین باره میشنوم اسمشو میگی..
چشامو محکم با دستام فشردم...خدا....
-من میترسم...از حسایی که دارم...من نمیخوام...نمیتونم...اصلا چرا؟
-خیله خب..اول آروم باش و بعد اگه میخوای بهم بگو چه حسی داری...باشه؟
-سعید خان...من نمیخواستم به یاد بیارم اما نمیذاره...من فکر میکردم فراموش کردم...فکر میکردم تموم شده...اما نشده...من هیچیو فراموش نکرده بودم...همه چی رو یادمه سعید خان...موبه مو...
-هی هی...اشتباه نکن..تو قرار نبود چیزی رو فراموش کنی...فقط قرار بود با بعضی چیزا کنار بیای...تا راحت تر بتونی زندگی کنی...تو هرچقدرم که تلاش بکنی نمیتونی چیزیو از ذهنت پاک کنی مهتاب...چون بالاخره یه روزی یه جایی با یه تلنگر همه چی یادت میاد...این به خاطر آوردن نباید برای تو مایه عذاب باشه...میفهمی چی میگم؟
با چشایی که پراز آب بودن نگاش کرد...میفهمیدم؟نه!
-به جای گریه کردن بهتره دودوتا چهارتا بکنی...تو قرار بود یه تصمیم مهم تو زندگیت بگیری...یادت رفته؟


-یادم نرفته...
-دختر خوب...من سردرگمی تورو درک میکنم و بهت حق میدم اما این سردرگمی نباید تورو سست کنه...درسته؟
-من فقط میترسم سعید خان...نمیخوام اذیتش کنم اما با کاراش باحرفاش باعث میشه چیزایی بگم که جفتمون اذیت بشیم...
-میخوای تنها برگرده؟نمیخوای باهاش بری؟تصمیمتو گرفتی؟
-میخوام بره...من نمیخوام که بخوامش آقاسعید...میفهمین چی میگم؟من از حسی که دارم میترسم...نمیخوام به چیزی که دلم میخواد بها بدم‌...فقط میخوام یذره آدامش داشته باشم...
آقاسعید چند لحظه دیگه تو چشمام نگاه کرد...اما نمیدونم چی توی چشام دید که نگاه نرم شد...بلند شد وبالحن محکمی گفت
-بسپرش به من...دیگه لازم نیست نگرانش باشی...
ورفت...نگاه ملتمسمو پشت سرش جاگذاشت و رفت...
اونشب علی نیومد...بجاش ریحون بود که پیشم موند...سعیدخان همونطور که گفته بود علی رو قانع کرده بود....گفت دیگه لازم نیست ببینمش وفردا ازاینجا میره...دلم داشت بال بال میزد...بهم التماس میکرد که یه چیزی بگم...یه چیزی بگم که نره...امانتونستم...ریحون از خستگی خیلی سریع خوابش برد...ولی من موندم با تنهایی ای که اینبار خودم خواسته بودم...تنهایی ای که احتمال میدادم ابدی باشه...اینبار با دستای خودم احساسمو کشتم وبراش شام غریبان گرفتم...برای احساسم گریه کردم وبرای دلم صبر طلب کردم....
اونشبم تاصبح نخوابیدم و صبح بانجواهایی آرومی که از بیرون شنیدم پشت پنجره رفتم...
از پشت پنجره مردی رو دیدم که بخاطر من اومده بود ولی ناامید وچمدون به دست داشت برمیگشت...
شاید سنگینی نگاهمو حس کرد که اونم به پنجره چشم دوخت..پرده رو انداختم از پشت پرده کمر شکستشو حس کردم...
این لحظه فقط از خدا برای هردومون صبر میخواستم...فقط صبر....
 


علی رفته بود...خودم خواسته بودم بره اما نمیدونم چرا حال وروزم بدتراز چهارسال پیش بود...
اینبار واقعا انگیزه ای نداشتم...واین کاملا تز رفتارام معلوم بود...دوس داشتم تک وتنها صبح تا شب توی سوئیت دلگیر خودم بشینم و فکر کنم...غرق شم تو گذشته و حال و آینده نامعلومم..
همه نامیزون بودنمو حس کرده بودن...بخاطر همین زیاد به پروپام نمیپیچدن..البته اجازه نمیدادن زیاد تنها باشم اما حتی زمانی که باهاشون بودمم غرق فکر میشدم...آقاسعید همچنان نگاه متفکر بود...انقدر تورفتارام دقیق میشد که بعضی وقتا خودمو گم میکردم...
بخاطر همین میخواستم تنها باشم...زیر ذره بین نباشم...انگار میتونست بانگاهاش حرف دل منو بفهمه...
حرفی که خودم سعی در انکارش داشتم..اما نمیشد...چطور میتونستم اون قیافه مردونه بااون ناامیدی که تونگاهش موج میزدو فراموش کنم؟
چطور میخواستم پای برگه طلاقمو امضا کنم؟
روزوشب فقط به این فکر میکردم که نکنه یه وقت اقدام کرده باشه برای کارای طلاق؟نکنه این طناب بینمون که دیگه به مو رسیده پاره بشه؟
چیکار میتونستم بکنم بااین سردرگمی منطق و دلم؟
گیرم که دلم خاموش میشد...اما با مغزم چیکار باید میکردم؟مغزی که همه چی رو یادش بود...
بنظرم این اشتباهه که آدما با قلبشون عاشق میشن...آدما بامغزشون عاشق میشن...اگه کسی توی مغز آدم حک شده باشه پاک کردنش هیچوقت ممکن نیست...مگه اینکه دچار فراموش بشن...یه فراموشی مطلق
-مهتا...
باصدای ریحون برگشتم سمتش
-جان مهتا
-ببین نقاشیم خوب شد؟
به کاغذی که جلوم گرفته بود نگاه کردم...
-عزیزم...چقد خوب کشیدی..این تویی؟
-اره...اینم بابا وماما...
ریحانه هم مثل من دو دل بود؟اونم میخواست پدر ومادرش کنار هم باشن؟مثل من که دلم میخواست منطقم بگه کنار هم باشیم....


اونقد تو سکوت به نقاشی ریحون نگاه کردم که چشام داشت میسوخت...کاغذشو از زیر دستم کشید بیرون و رفت...خیره به جای خالی کاغذ بودم که سعید خان کنارم نشست
-آدما باجای خالی کسایی که دوسشون دارن هیچوقت کنار نمیان مهتاب...
سرمو بلند کردم وباچشمای تار نگاش کردم...منظورش چی بود؟
-من دوسش ندارم...
-چرا فکر کردی حرفمو خطاب به تو گفتم؟
سربه زیر ازاینکه دستم رو شده بود سکوت کردم...
-قرار بود بعداز تصمیمی که میگیری آروم تر بشی..اما انگار بجای آروم شدن بیشتر درگیر شدی...
دوباره نگاش کردم واینبار اشک از گوشه چشمم افتاد روی گونم...
-هنوز دوسش داری مهتاب...
-نه..ندارم...نمیخوام که داشته باشم...
-سوالی نبود...
-بنظرت منم اشتباه میکنم؟
-منظورتون چیه؟
-حس میکنم اونم دوست داره...خیلی زیاد...
-اون فقط عذاب وجدان داره...خوب میشه
-آدمی که عذاب وجدان داشته باشه باشنیدن اینکه تو بخشیدیش حالش یکم..فقط یکم بهتر میشه...اما اون پسر با یه حال خیلی بد ازاینجا رفت...یعنی کارش از عذاب وجدان گذشته
با درموندگی نالیدم
-میگین چیکار کنم آقاسعید؟
-من؟من نمیتونم چیزی بگم...توخودت باید حال خودتو خوب کنی...یادت رفته؟
-چجوری؟
-چند وقت پیش وقتی به طلاق فکر میکردی تااین حد ناراحت میشدی؟
-نه...
-بنظرت راهتو درست انتخاب کردی؟
اینبار جوابم باتاخیر بود
-نه...
-شاید بهتر باشه تو تصمیمت تجدید نظر کنی...
-اما..
-من برای تو تصمیم نمیگیرم...من فقط شاید بتونم راهنماییت کنم...میدونی حسرت یه سری چیزا میتونه آدمو دیوونه کنه...وقتی میبینی با چیزی که پیش روته حالت خوب نمیشه حتما یه جای راهو اشتباه رفتی...
 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : tardid
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 5.0   از  5 (0 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

چهارمین حرف کلمه vzsvzo چیست?