رمان سرآغاز چشمانت9 - اینفو
طالع بینی

رمان سرآغاز چشمانت9


کجایی آخه آرامش؟ از دیشب هم خطش خاموش بود.
متین کنارم نشست و من رو توی بغلش گرفت.
- همه چیز درست میشه دلارام، به مامان و بابا اعتماد داشته باش.
با درموندگی نگاهش کردم.
- اعتماد دارم اما آرامش...
با شنیدن صدای زنگ در حرفم رو نصفه موند. کلافه نفسم رو بیرون دادم، انگار نمیشد بهشون بگم که آرامش توی چه شرایطیه. متین بلند شد و رفت طرف ایفون، اخم هاش توی هم رفت و گفت.
- آرامش و جاوید اومدن.
مامان با عجله از اشپزخونه بیرون اومد و گفت.
- زود باش در رو باز کن.
بابا هم با عصبانیت به طرف در رفت. با ترس از روی مبل بلند شدم و به طرف در حرکت کردم.
بابا- چه خوب شد که با پای خودت برگشتی، به چه جرعتی دختر من رو با خودت بردی؟ نمیزارم یک اب خوش از گلوت پایین بره.
میخواست باهاش گلاویز بشه که ارامش بینشون ایستاد.
آرامش- بابا میخوام باهاتون صحبت کنم.
عصبانیت بابا بیشتر شد و با صدای بلند گفت.
- برو کنار آرامش، من باید امروز تکلیفم رو با این مرد مشخص کنم. مگه از کار هاش خبر نداری؟ ازش طرفداری نکن.
آرامش- بابا تروخدا به حرف هام گوش کن.
بابا با جدیت بیشتری گفت.
- گفتم برو کنار.
نگاهی به مامان انداختم، حالا که میدید ارامش اینجاست و حالش خوبه از عصبانیتش کم تر شده بود. مامان تنها کسی بود که میتونست بابا رو توی این شرایط اروم کنه. به آرامش اشاره کردم وقتی بهم نگاه کرد به مامان اشاره کردم اون هم سریع منظورم رو گرفت و گفت.
- مامان لطفا شما یک چیزی به بابا بگید، باید باهاتون حرف بزنم.
رو به بابا با لحن جدی ادامه داد.
- نمیزارم شوهرم رو دستگیر کنی بابا.
مامان نفس عمیقی کشید، داشت سعی میکرد به خودش مسلط بشه. بعضی وقت ها بعد از عصبانیتش جوری رفتار میکرد که اگر توی عصبانیتش کنارش نبودم باورم نمیشد همون کسی باشه که داشت نقشه قتل طرف رو میکشید.
کنار بابا ایستاد و با لحن ارومی گفت.
- ارسلان میخواد حرف بزنه باهامون، مگه حالش رو نمیبینی. بیا دخترم.
دستش رو گرفت و به طرف خونه راه افتادیم. از رنگ پریده اش مشخص بود که چه اشوبی درونشه.
با نگرانی نگاهش کردم، امیدوارم بتونه باهاشون حرف بزنه. به طرف اتاق مامان و بابا حرکت کردن، آرامش ایستاد و گفت.
- بابا شما هم بیاید لطفا.
بابا با عصبانیت سرش رو تکون داد و وارد اتاق شدن.
با استرس روی مبل نشستم و دست پرهام رو گرفتم.
- حالا چی میشه پرهام، من خیلی نگرانشم.
پرهام- اروم باش عزیزم، حلش میکنن. از دیروز همش نگرانشی حتی از مادرت هم بیشتر. چیزی شده؟
- اره، خواهرم حامله است.


پرهام چند ثانیه ای بدون هیچ واکنشی بهم نگاه کرد و نیم نگاهی به جاوید که دست به سینه گوشه ای ایستاده بود و مشخص بود خیلی کلافه و عصبانیه انداخت.
با صدای ارومی گفت.
- چرا به مادرت نگفتی؟
- نتونستم، اصلا نزاشت حرف بزنم. دیشب که انقدر عصبانی بود که همش ترس این رو داشتم که نکنه خدایی نکرده اتفاقی براش بیوفته بابا هم بد تر از مامان تا دیر وقت دنبالشون بود امروز هم که خواستم بگم نشد.‌
با صدای باز شدن در اتاق با نگرانی به بابا که با عصبانیت به طرف در حیاط راه افتاد نگاه کردم. وقتی به جاوید رسید چنان نگاه غضبناکی بهش انداخت که از صد تا فحش بدتر بود و من از اینجا ترسیدم. جاوید چه دلی داره که هنوزم داشت بی تفاوت به بابا نگاه میکرد.
میخواست چیزی بهش بگه اما حرفش رو خورد و به طرف در حیاط رفت و در رو محکم بست.
فقط خدا میدونه چه اتفاقی توی اتاق افتاده که بابا رو انقدر عصبی کرده. یعنی آرامش راجب حاملگیش هنوز حرفی نزده؟ نگران بابا بودم اما میدونستم که انقدر عصبانیه که فقط تنهایی میتونه آرومش کنه.
نفسم رو آه مانند بیرون دادم، پرهام دستش رو دور شونه ام انداخت و من رو توی بغلش کشید.
حتی فکر به اینکه دیگه نتونم خواهرم رو ببینم هم قلبم رو به درد می اورد. خداکنه همه چیز حل بشه اما چطور؟ این واقعیت که جاوید یه قاچاقچیه و ارامش هم باهاش همکاری میکنه چطوری عوض میشه؟ فعلا تنها خواسته مامان و بابا طلاق آرامش و جاویده که ممکن نیست.
پس به خاطر همین ارامش همچین هیگل ورزیده ای داشت اون وقت من فکر میکردم حتما برای اینکه از خودش دفاع کنه رزمی کار میکرده.
من هیچی از خواهرم نمیدونم. چشم هام رو با درد بستم، لعنت به اون روز و ساعت نحسی که آرامش رو ازمون دزدیدن. زندگی خواهرم رو نابود کردن و حالا باید چیکار میکردیم؟!
چشم هام رو به هم فشردم و به اشک هام اجازه باریدن دادم. اشک هام رو پاک کردم و با دیدن آرامش و مامان که از اتاق بیرون اومدن سریع بلند شدم و رفتم پیش آرامش.
با نگرانی پرسیدم.
- حالت خوبه؟ چیشد؟
لبخند مصنوعی بهم زد و گفت.
- خوب نیستم. به مامان و بابا راجب حامله بودنم گفتم.
با نگرانی بیشتری گفتم.
- خوب چی گفتن؟
لحنش ناراحت شد.
- مامان گفت با بابا صحبت میکنه، فکر کنم دیگه کوتاه اومدن.
نگاه ارامش رو دنبال کردم و رسیدم به مامان و جاوید که داشتن با هم صحبت میکردن. جاوید اخم هاش توی هم بود و مامان داشت با جدیت یه چیزی بهش میگفت.
آرامش- جاوید؟
جاوید- جانم؟
با لحن بی حوصله ای گفت.
- میخوام باهات صحبت کنم.
جاوید سرش رو تکون داد و رفتن توی اتاق مهمون ها.


کلافه نفسم رو بیرون دادم. درکش میکردم، بعد از پشت سر گذاشتن اون همه استرس و سختی فقط شوهرش میتونست یکم ارومش کنه عین من که بعضی وقت ها فقط آغوش پرهام بود که ارومم میکرد.
به متین که تمام مدت یک گوشه نظاره گر همه چیز بود نگاه کردم، بعضی وقت ها اینقدر غم هاش رو توی خودش میریخت و حرفی نمیزد که من رو میترسوند. به طرفش رفتم و برادرم رو توی بغلم گرفتم.‌
با احساس خیس شدن لباسم متوجه شدم داره گریه میکنه، منم بغضم شکست و بی صدا شروع به گریه کردن کردم.
آرامش و جاوید تصمیم گرفتن سه روز دیگه برگردن استانبول. برای بارداریش دور هم جشن گرفتیم، بابا کیک گرفت و منم خونه رو تزیین کردم. اون شب حس کردم ارامش همه ی استرس هاش از بین رفته و واقعا خوشحاله.
بقیه روز ها خیلی زود گذشت و برای بدرقشون به فرودگاه رفتیم. دلم میخواست به خاطر رفتن خواهرم گریه کنم.
کاش بیشتر میموندن، از الان دلم براش تنگ میشه.
آرامش با گریه بابا رو بغل کرد.
بابا با لحن نگرانی گفت.
- مراقب خودت باش، اگر مشکلی پیش اومد بهمون خبر بده.
آرامش- چشم بابایی، نگران نباش.
از توی بغل بابا بیرون اومد و مامان رو بغل کرد‌. مامان از دیروز به خاطر رفتن آرامش بغض کرده بود. خیلی نگرانش بود و بار ها بهشون اصرار کرد سه ماهه اول بارداریش رو ایران بمونن اما قبول نکردن.
بابا داشت با جاوید صحبت میکرد و ازش خواست مراقب ارامش باشه. دلم از حال نگرانشون گرفت و بغض کردم.
حق داشتن، به نظر منم شوهر ارامش اصلا قابل اعتماد نبود و هممون به خاطر آرامش سکوت کرده بودیم.
مامان- کاش میموندید، اینطوری ما هم خیالمون راحت تر بود. من رو از خودت بی خبر نزار دخترم. نگرانتم.
آرامش- مامان من مراقبم، لطفا انقدر نگرانم نباشید. من حالم خوبه.
مامان اشک هاش رو پاک کرد و صورت ارامش رو نوازش کرد. با بغض و دلتنگی بهش نگاه کردم. مدتی که پیشمون بود خیلی کم بود، تازه الان که باردار هم هست خیلی سخته دست تنها باشه.
با محبت بغلم کرد و گفت.
- خداحافظ عزیزم.
- مراقب نی نیت و خودت باش، منم قبل عروسیم میام دیدنتون. خیلی دلم برات تنگ میشه.
قطرات اشک از روی گونه ام جاری شد.
- منم دلم برات تنگ میشه، حتما بیا عزیزم.
ازش فاصله گرفتم، متین با بغض بغلش کرد. برای اون هم سخت بود خواهری که تازه پیداش کرده رو دوباره نبینه و ازش دور باشه.
متین- خیلی وقت نشد با هم وقت بگذرونیم دلم برات تنگ میشه.
ارامش لبخند غمگینی زد و گفت.
- دوباره میام دیدنتون داداشی. مراقب مامان و بابا باش.
متین- حتما تو هم مراقب باش، منم بعدا میام دیدنت.
ارامش- باشه، خداحافظ.


شماره پرواز رو که گفتن باهاشون خداحافظی کردیم و وقتی هواپیماشون بلند شد برگشتیم خونه.
کم کم امتحانات منم شروع شد و کمتر با پرهام بیرون میرفتم تا تمرکزم بیشتر روی امتحاناتم باشه.
وقتی اخرین امتحانم رو هم دادم و به طرف خونمون راه افتادم، دلم برای پرهام خیلی تنگ شده بود.‌ هفته دیگه تولدش بود و میخواستم‌ سورپرایزش کنم.
اما نمیدونستم کادو باید براش چی بخرم.‌ شاید از نسرین کمک گرفتم.
تاکسی که ایستاد کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم. زنگ در رو زدم و منتظر شدم در رو باز کنه.
هوا خیلی گرم شده بود، از الان انقدر گرمه تابستون قراره چطوری باشه؟!
در که باز شد رفتم داخل و سوار آسانسور شدم.‌ توی آسانسور مقنعه ام رو درست کردم و وقتی ایستاد از آسانسور پیاده شدم.
در خونه باز بود، کفش هام رو در اوردم و وارد خونه شدم.
پرهام از داخل اتاق بیرون اومد، کوله ام رو جلوی در گذاشتم و بغلش کردم.
- سلام عشقم.
- سلام عزیزم، خوبی؟
- خوبم ممنونم.
از توی بغلش بیرون اومدم، در رو بستم و مقنعه و مانتوم رو در اوردم.
- امروز امتحان اخرم رو هم دادم.
- چطور بود؟
روی مبل نشستم و با لبخند گفتم.
- خوب بود.
- چایی بیارم یا قهوه؟
- گرمه، آبمیوه نداریم؟
- داریم.
بلند شدم و رفتیم توی آشپزخونه. لیوان ها رو اوردم، پرهام هم اب پرتقال رو از یخچال برداشت.
- حالا که امتحانم تموم شده هوا هم که خیلی گرمه بریم باغ؟ خیلی وقته نرفتیم.
- اره فکر خوبیه. میتونیم الان هم بریم، کلید رو از بابا میگیرم.
- باشه بریم. فقط یه سری وسایل میخوایم که باید جمع کنیم.
- تا فردا ظهر میمونیم، شاید به بابا و مامان هامون هم گفتیم بیان دورهم باشیم.
- اره خیلی خوب میشه.
ابمیومون رو خوردیم، به مامان زنگ زدم و بهش خبر دادم که داریم میریم باغ و برای فردا ناهار دور هم جمع بشیم.
پرهام هم به پدرش زنگ زد و رفت تا کلید باغ رو ازشون بگیره. توی این فرصت منم یه دست لباس راحتی برای خودم و پرهام برداشتم و یه دست تونیک و شلوار و شال دیگه برای خودم.
یکدفعه یادم اومد که نزدیک پریودیم هم هست، کلافه نفسم رو بیرون دادم. کاش زودتر یادم میومد. یه بسته نوار بهداشتی برداشتم و لپ تاپ و شارژر هامون هم داخل کوله ام گذاشتم.
اونجا قابلمه و سماور بود فقط برای شام دو تا تن ماهی توی اب جوش جوشاندم، گوجه و خیار شور و نون برداشتم. برای صبحانه فردامون هم پنیر و کره و مربا برداشتم و داخل سبد گذاشتم. چایی و بقیه چیز هایی که نیاز داشتیم رو هم داخل سبد مسافرتی گذاشتم.
اونجا پتو بود و فقط متکا هامون رو جهت اطمینان بیشتر برداشتم.


پرهام که اومد وسایل رو داخل ماشین گذاشتیم و به طرف باغ راه افتادیم.
- دلم برای آرامش خیلی تنگ شده. بریم ترکیه پیششون؟
- اره بریم اما قبلش باید ویزا و پاسپورتمون آماده باشه. مادر و پدرت هم باید در جریان بزاریم.
سرم رو به نشونه تایید تکون دادم، برسیم بهش زنگ میزنم حالش رو بپرسم.
- موبایلم رو به ضبط وصل کنم؟
- اره عزیزم.
موبایلم رو وصل کردم و صدای اهنگ توی ماشین پخش شد. وقتی رسیدیم با کمک هم وسایل رو داخل بردیم، روی سکوی داخل باغ نشستم و به آسمون نگاه کردم.
لبخند زدم و به اطراف باغ نگاه کردم. یاد بچگی هام افتادم که چقدر توی این باغ میدویدم و با متین از درخت توت بالا میرفتیم.
این باغ در اصل ارثی بود که از پدر بزرگ پدریم به بابا رسیده بود، وقتی بابا به پول نیاز داشت پدر پرهام چون میدونست بابا توی فروشش دو دله، سه دونگ از اینجا رو خرید که مجبور نشه کل باغ رو بفروشه.
با احساس اینکه پرهام کنارم نشست سرم رو روی شونه اش گذاشتم.
- بریم میوه بچینیم. گرسنه ات نیست؟
- بریم.
بلند شدیم و از درخت ها چند تا میوه چیدیم و رفتیم داخل. میوه ها رو شستم و داخل ظرف گذاشتم.
مانتو و شالم رو که هنوزم تنم بود، در اوردم. کنار پرهام نشستم و به آرامش پیام دادم که کجاست و میخوام بهش زنگ بزنم.
- فیلم ببینیم؟
- اره یکی دانلود کن.
لپ تاپ رو آوردم و همینطور که میوه ها رو میخوردم یه فیلم انتخاب کردم و گذاشتم دانلود بشه.‌
با دیدن پوشه ای با اول اسم من و پرهام کنجکاو بازش کردم و با دیدن عکس های خودم و عکس های دونفریمون لبخند زدم.
- چی باعث ذوقت شده عسلم؟
من رو توی بغلش کشید و نگاهی به صفحه لپ تاپش انداخت.
- با دیدن عکس های خودمون ذوق کردم.
لب هام رو کوتاه بوسید و گفت.
- نمیتونم عکس زن خوشگلم رو داشته باشم؟
خندیدم و گفتم.
- چرا نتونی عشقم.
با دیدن عکس هایی که اصلا ندیده بودمشون متعجب عکس رو باز کردم. عکس ها رو توی اردبیل ازم گرفته بود، توی هر کدوم داشتم به یک جا نگاه میکردم. دو تاشون خوب شده بود، کی این عکس ها رو ازم گرفته؟ وقتی داشت سلفی میگرفت؟ به جای سلفی از خودش از من عکس گرفته بود! حتی از اون موقع که داشتم اذیتش میکردم و من رو توی بغلش کشیده بود هم عکس گرفته بود و من حتی متوجه اش هم نشده بودم.
عکس خیلی قشنگی شده بود و نگاهم حس اون لحظه ام رو لو میداد.
- چرا نگفتی بودی ازم عکس گرفتی!
- شاید چون با حرص ازم میخواستی پاکشون کنم.
سرم رو به طرفش برگردوندم و گفتم.
- چه دلیلیه اخه پرهام! من نباید میدونستم؟!
- حالا که دیدیشون.‌


نگاهم رو ازش گرفتم.
- حداقل این یکی که زشت افتادم رو پاک کن.
نفس های گرمش به گوشم میخورد، ناخوداگاه سرم رو به طرفش برگردوندم. صورت هامون فقط چند میلی متر با هم فاصله داشت.
- اگر اون یکی رو دوست نداری پاکش کن.‌
به لب هاش خیره شدم و گفتم.
- اون عکس دو نفرمون، ممنونم که ثبتش کردی. خیلی قشنگ‌ شده.
- قراره بیشتر از این لحظات عاشقانمون رو توی عکس ها ثبت کنیم. خیلی منتظرم توی لباس عروس ببینیم.
خنده ام گرفت. از الان برای عروسیمون اشتیاق داشت، منم برای اون روز خیلی ذوق داشتم. لپ تاپ رو کنار گذاشتم و دست هام رو دور گردنش حلقه کردم.
- خیلی دوستت دارم عشق زندگیم.
- منم همینطور خوشگلم.
دستش رو پشت کمرم گذاشت و من رو توی بغلش کشید. لب هام رو روی لب هاش گذاشتم و با عطش مشغول بوسیدن همدیگه شدیم.
سرم رو کمی عقب بردم و گفتم.
- این مدت که به خاطر امتحاناتم زیاد همدیگه رو ندیدیم خیلی دلم برات تنگ شده بود.
من رو روی زمین خوابوند و روم صورتم خم شد.
- من تحملم برای دور بودنت ازم خیلی کمه خوشگلم.‌
دستش رو گرفتم و روی قلبم گذاشتم، خودمم دستم رو روی قلبش گذاشتم. قلب هامون تند میزد.
سرش رو به گوشم نزدیک کرد و گفت.
- خیلی قلبت تند میزنه.
لبخند زدم و گفتم.
- به خاطر اینکه عشقم کنارمه.
دستم رو دور کمرش گذاشتم، همینطور که نوازشم میکرد لب هام رو با عطش بیشتری بوسید و منم همراهیش میکردم.
با صدای پیام موبایلم عقب رفت، در حالی که نفس نفس میزدیم به همدیگه خیره شده بودیم.
- فکر کنم آرامش پیام داد.
موهام رو پشت گوشم فرستاد. موبایلم رو برداشتم و بلند شدم. گفته بود بهش زنگ بزنم.
خودم رو عقب کشیدم، به پشتی کنار دیوار تکیه دادم و بهش نگاه کردم.
- میخوام به آرامش زنگ بزنم.
- اوکی، فیلم هم دانلود شد.‌
- چیپس و پفکی که خریدی رو هم موقع فیلم دیدن بخوریم.
- باشه، توی اشپزخونه گذاشتیش؟
از کنار کوله ام برداشتم و بهش دادم.
- نه همینجاست.
میخواستم بهش زنگ بزنم که با خنده گفت.
- رژ لبت رو قبلش درست کن.
ازش تشکر کردم و با دستمال رژ ام رو پاک کردم.
تصویری باهاش تماس گرفتم. با دیدنش دلتنگیم دو برابر شد.
- سلام عزیزم خوبی؟
آرامش لبخندی زد و گفت.
- سلام ممنونم، شما چطورید؟
- ما هم خوبیم، نی نیت چطوره؟ رفتی سونوگرافی؟
آرامش با لبخند گفت.
- هممون خوبیم، فقط این مدت حالم یکم خوب نبود و اذیت شدم. دو هفته دیگه نوبت سونوگرافی دارم، میریم صدای قلبش رو بشنویم.
با ذوق گفتم.
- اخی فندق خاله، کاش منم پیشت بودم.
آرامش با لحن غمگینی گفت.
- ای کاش، واقعا بودنتون پیشم یه چیز دیگه.


آرامش- مامان بهم زنگ میزنه و کمکم میکنه اما بودنتون یک چیزی دیگه است.
- حتما تا چند ماهه دیگه میایم پیشتون. خونه تنهایی؟
- نه، دوستم پیشمه. بیای باهاش آشنا میشی.
لبخندم پررنگ تر شد، خداروشکر دوستی داره که کنارشه. یکم دیگه با هم صحبت کردیم و تماس رو قطع کردیم.
پرهام فیلم رو پلی کرد، توی بغلش رفتم و مشغول دیدن فیلم شدیم.‌
فیلم که تموم شد شام رو آماده کردم، با احساس دل درد رفتم دستشویی و متوجه شدم پریود شدم. نفسم رو کلافه بیرون دادم و برگشتم، از داخل کیفم پد و لباس زیر جدید برداشتم و توی دستشویی لباسم رو عوض کردم و پد رو گذاشتم. لباسم رو شستم و روی طناب بیرون پهنش کردم.
دل دردم شدید تر شده بود، دیگه اشتها هم نداشتم. پرهام با دیدن حالم گفت.
- همراه خودت مسکن نیاوردی؟ برم بخرم؟
- نه، نمیدونم. بیشتر وقت ها قرص نمیخورم.
- بعد از شام میرم.
این همه راه رو بره و برگرده! کاش کیسه اب گرم داشتیم.
- خوبم، نمیخواد.
- از رنگ و روت مشخصه، لج نکن دلارام.
- لج نمیکنم، جدی گفتم.
چند تا لقمه خوردم و پرهام بیتوجه به مخالفت های من رفت برام قرص بخره.
پتو رو تا زیر سینه ام بالا کشیدم، به تصویر خودم توی آینه نگاه کردم، پرهام راست میگفت رنگم پریده بود. بعد از اومدنش قرص مسکن رو خوردم رو ازش تشکر کردم.
تشک رو پهن کرد و خوابیدیم، از دل درد خوابم نمیبرد دلم میخواست بزنم زیر گریه و این بی خوابی کم کم داشت عصبیم میکرد.
به طرف پرهام برگشتم و گفتم.
- پرهام بیداری؟
چشم هاش رو باز کرد و دستش رو روی گونه ام گذاشت، صورتم رو نوازش کرد و گفت.
- جانم؟
- میشه نخوابیم؟ من نمیتونم بخوابم.
- باشه نخوابیم.
لپ تاپش رو اورد و یه فیلم گذاشت. سرم رو روی شونه اش گذاشتم و مشغول فیلم دیدن شدیم، وسط های فیلم بود که دیگه نتونستم بیدار بمونم و بالاخره خوابم برد.
از خواب بیدار شدم و کش و قوسی به بدنم دادم.‌ پتو رو کنار زدم و بلند شدم، امروز باید میرفتم پاساژ برای پرهام یه کادو بخرم اما هیچ ایده ای برای تولدش نداشتم.
میتونستم با مادرش هماهنگ کنم که تولدش رو خونشون بگیریم و سورپرایزش کنیم.
میتونم تظاهر کنم تولدش یادم نیست که بیشتر سورپرایز بشه.
روی صندلی نشستم و چهار روزی میشد که به آرامش زنگ نزده بودم.
وقتی دیدم انلاینه بهش پیام دادم، زود جوابم رو داد و بهش زنگ زدم.
آرامش- سلام عزیزم خوبی؟
موهام رو باز کردم و گفتم.
- سلام ابجی جونم خوبم ممنونم، تو چطوری؟
- خوبم، تازه بیدار شدم.
- منم دارم میرم بیرون برای تولد پرهام کادو بخرم.
- مبارک باشه، چند روز دیگه است؟


- سه روز دیگه، تصمیم گرفتم خونه مادرشوهرم براش جشن بگیرم و سورپرایزش کنم.
- چه عالی، لباست رو انتخاب کردی؟
- نه هنوز، ایده خاصی براش ندارم که چی بپوشم اما چون همه هستن باید پوشیده باشه. نظر تو چیه؟ ایده دیگه ای داری که کمکم کنه؟
- شب قبلش پیشش نیستی؟ چطوره جدا از جشن، دو نفری کنار همدیگه هم وقت بگذرونید.
دو تایی؟ یعنی صبح سوپرایزش کنم یا وقتی از سر کار برگشت.
- نه پیشش نمیمونم، صبح که سر کاره شاید بعد از ظهر برم پیشش.
- لباس متفاوتی بپوش، میتونی ناهار مورد علاقه اش رو درست کنی. من هر موقع میخوام جاوید رو سورپرایز کنم غذای مورد علاقه اش رو میپزم، پیراهنی که میدونم ازش خوشش میاد رو میپوشم البته تا حالا هیچ جشن شلوغی رو با هم نداشتیم منم دو نفری هامون رو به همه چیز ترجیح میدم.
چقدر متفاوت بودیم، برعکس من دنبال مهمونی های شلوغ بودم.‌ البته ایده بدی هم نیست، مطمئنم که پرهام انتظار جشن بعد از ظهر کنار پدر و مادرش رو داره اما اینکه خونه رو برای تولدش تزیین کنم و ناهار درست کرده باشم رو نداره، البته با یکم دلبری و عشوه براش که فکر کنم حسابی خستگی رو از تنش در بیاره.
لبخند زدم و گفتم.
- مرسی از کمکت، بعدش میتونیم بریم بیرون دور بزنیم و بعد هم بریم خونه مادرش. کیک درست میکنم و زودتر میفرستم یا از مامان میخوام موقع رفتن ببرن.
- اره خوبه، خوش بگذره بهتون.
- ممنونم، من برم حاضر بشم. بعدا بهت زنگ میزنم.
با لبخند گفت.
- باشه عزیزم.
- مراقب خودت باش،خداحافظ.
- تو هم همینطور، خداحافظ.
تماس رو قطع کردم و حاضر شدم، چند تا پاساژ رفتم و براش پیراهن چهارخونه آبی و شلوار لی همراه با کمربند و کیف پول ست خریدم.
بقیه روز ها هم به خرید لباس خودم، بادکنک و چیزایی که میخواستم گذشت.
بالاخره روز تولدش رسید، از صبح بهش زنگ نزده بودم، حتی پیام هم نداده بودم که حسابی با دیدنم توی خونه سورپرایز بشه.
وسایل مورد نیازم رو که از صبح توی پاکت گذاشته بودم برداشتم و بعد از اجازه از مامان و بابا سوار تاکسی شدم و به طرف خونمون راه افتادم، سر راه گل های رز قرمز هم خریدم.
خوب شد پرهام قبلا یه دسته کلید بهم داده بود که اگر خواستم بیام دیگه منتظر نباشم که در رو برام باز کنه.‌
با کلید در رو باز کردم و سوار اسانسور شدم. وقتی به واحدمون رسیدم از اسانسور پیاده شدم و رفتم داخل.
کلی کار داشتم و فکر کنم دیر هم شده بود، درست کردن کیک و تزیینش خیلی وقت گیر بود.
برای ناهار باقلی پلو با مرغ درست کردم، بادکنک های سفید و مشکی رو باد کردم، گل های رز قرمز هم روی میز گذاشتم.


یه چایی برای خودم ریختم و روی مبل نشستم. خیلی احساس خستگی میکردم، به ساعت نگاه کردم. دو ساعت تا اومدن پرهام وقت داشتم.
با استرس چاییم رو خوردم، امیدوارم به همه ی کار ها برسم.
رفتم حموم و بعد از یک دوش اب گرم که خستگیم رو هم از تنم در اورد وارد اتاقمون شدم، موهام رو خشک کردم و فر کردم. ارایش ملایمی کردم و لباسم رو پوشیدم‌.
با دیدن خودم ذوق زده شدم، جلوی آینه چرخی زدم و لباسم رو مرتب کردم.
لباسم دو تیکه بود، یه پیراهن کوتاه که چند انگشت بالاتر از زانو و یقه اش دلبری به رنگ کِرم بود. یه رویه بلند حریر که اکلیل های طلایی داشت، استینش پفی بود و با کمربند طلایی به هم وصل میشد، روی لباس داشت.
موهام رو مرتب کردم و عطر ام رو به گردن و مچ دستم زدم، چند تا عکس از خودم گرفتم و کفش های پاشنه بلندِ جلو باز کِرم رنگم رو پوشیدم.
با شنیدن صدای در با قدم های اروم از اتاق بیرون رفتم. پرهام هنوز جلوی در ایستاده بود و با تعجب به اطراف نگاه میکرد، با دیدن من نگاهش روی من ثابت موند و برق خاصی زد.
با لبخند رفتم طرفش و گفتم.
- تولدت مبارک عشقم.
در رو بست و با لبخند بغلم کرد.
- ممنونم دلارام من، واقعا از دیدنت شوکه شدم. خیلی خوشگل شدی.
خندیدم و با عشق نگاهش کردم.
- امروز یکی از بهترین روز های زندگیمه. این اولین تولدته که ما کنار همدیگه هستیم.
من رو از روی زمین بلند کرد و با خنده گفت.
- وقتی از دیروز هیچ خبری ازت نداشتم شک کردم یه خبرایی هست اما‌... سورپرایزم کردی عسلم.
من رو چند دور توی هوا چرخوند، با هم خندیدیم و من رو روی زمین گذاشت.
با اشتیاق به چشم هام خیره شد و لب هام رو با عطش بوسید. دستم رو بین موهاش بردم و همراهیش کردم.
ازم فاصله گرفت و بعد از چند ثانیه گفت.
- میرم لباسم رو عوض کنم میام. چه بوی غذایی میاد، ناهار هم درست کردی.
با لبخند گفتم.
- اره عزیزم، باشه منتظرتم.
پشت کمرم رو نوازش کرد و گفت.
- ممنونم خوشگلم.
لبخندم پررنگ تر شد، ازم فاصله گرفت و رفت توی اتاق.
رفتم توی اشپزخونه و دیس برنج و مرغ ها رو روی میز گذاشتم، از داخل یخچال سالادی که درست کرده بودم رو هم اوردم و پشت میز نشستم. با دیدن غذا چشم هاش برق زد و گفت.
- نمیدونی چقدر گرسنه امه، دستت درد نکنه.
با لبخند گفتم.
- نوش جونت پرهامم.
بعد از خوردن ناهار ظرف ها رو توی سینگ گذاشتم و روی مبل کنار همدیگه نشستیم.
دستش رو دور شونه ام انداخت و بهم خیره شده بود. از نگاهش خنده ام گرفت، انگار بار اولی بود که من رو دیده بود.
 


از نگاهش میتونستم عشق و شوقی که داشت رو بخونم.
صورتم رو نزدیک تر بردم، نگاهم رو از چشم هاش گرفتم و به لب هاش دوختم. بهم که نزدیک شد سرم رو عقب بردم.
من رو روی پاش نشوند و با خنده گفت.
- میخوای شیطونی کنی دلارام خوشگل من؟
با خنده گفتم.
- اره.
دستم رو روی گونه اش گذاشتم، صورتش رو نوازش کردم و گفتم.
- برقصیم؟
- آره بریم برقصیم.
از روی پاهاش بلند شدم، آهنگ رو پلی کردم و با آهنگ عاشقانه ای که پخش میشد رقصیدیم.
با عشق و لبخند نگاهش کردم. پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند.
با شنیدن صدای اهنگ شاد بعدی لبخندم پررنگ تر شد.

دنیامون آرومه چشمات رو به رومه کی چشماش مثل تو اینقدر معصومه
وقتایی که دلگیرم دوتا دستتو میگیرم من زندم چون واسه چشمات میمیرم
از تو چشمام میخونی تب عشق و به آسونی

- با این اهنگ هم برقصیم؟
من رو بیشتر توی بغلش کشید و با لبخند شیطونی گفت.
- حتما عسلم.

حال خوبیه دیوونگی با تو چقدر دوس دارم دیوونگیاتو
حال ما دوتا همینه همیشه هیشکی مثل ما دیوونه نمیشه
آره زندگی کنار تو خوبه خوبه حالمو دل من میکوبه
باید آسمون همیشه بباره آره عاشقی دیوونگی داره

من رو چند دور چرخوند و توی بغلش گرفت. دستم رو روی شونه اش گذاشتم‌ و اروم و با شیطنت زمزمه کردم.
- دلت یکم دیوونگی میخواد؟
من رو روی دست هاش بلند کرد و با خنده گفت.
- من فقط تو رو میخوام دلارام من.
اروم خندیدم، لب هام رو روی لب هاش گذاشتم و کوتاه بوسیدمش.
به طرف اتاق راه افتاد، در رو با پاش بست و من رو روی تخت گذاشت.
با شیطنت دستم رو دور گردنش حلقه کردم و بیشتر به طرف خودم کشیدم.
دستش رو کنارم تکیه گاهش قرار داد و سرش رو توی گودی گردنم فرو برد. بوسه ارومی به گردنم زد و گفت.
- عطر جدید خریدی؟
به چشم هاش خیره شدم و گفتم.
- آره، عجیبه که انقدر دقت بالاست.
خندید و کمربند رویه حریرم رو باز کرد.
نگاهی به بالای سینه ام انداخت و به چشم هام خیره شد.
- اینکه حواسم به زن خوشگلمه عجیبه! من عاشقتم دلارام، چشم های من بی اختیار و همیشه روی توعه.‌
با لبخند روی تخت نیم خیر شدم و گفتم.
- پس همیشه همینطوری بمون عشق من.
لبخندش پررنگ تر شد و لب هام رو با عطش بوسید، دستم رو دور کمرش گذاشتم و همراهیش کردم.
توی این مدت بهش وابسته تر شده بودم، انقدر که هر لحظه فقط فکر اون بود که تمام ذهنم رو به خودش مشغول میکرد. به نظرم ترسناک بود که انقدر عاشقش شده بودم اما این حسم بهش رو خیلی دوست داشتم.
سرش رو عقب برد و کنارم دراز کشید. خودم رو به طرفش کشیدم، توی بغلش رفتم و دستم رو روی قفسه سینه اش گذاشتم.


دستش رو بین موهام برد و نوازشم کرد، چشم هاش خواب الود و خسته بود.
- دیشب خوب نخوابیدی؟
- امروز زودتر از همیشه بلند شدم.
- پس بخواب، من بیدارت میکنم.
من رو بیشتر توی بغلش کشید و گفت.
- خودت چی؟ نمیخوای پیشم بخوابی؟
به ساعت کنار تخت نگاه کردم، هنوز ۲ ساعت و نیم برای حاضر شدن وقت داشتیم. لبخند زدم و گفتم.
- یه خواب کوتاه.
- باشه خوشگلم.
دستش رو گرفتم و انگشت هام رو بین انگشت هاش قفل کردم. گونه اش رو طولانی بوسیدم و چشم هام رو بستم. بعد از یک چرت کوتاه بلند شدم. اروم دستش رو از دورم باز کردم و از توی بغلش بیرون اومدم. رویه ام رو در اوردم و بعد از پاک کردن آرایشم لباسم رو با تاپ مشکی و سفید و شلوار سفیدم عوض کردم.
رفتم اشپزخونه و ظرف های ناهار رو شستم.
کار ها که تموم شد برگشتم توی اتاق، لبه ی تخت نشستم و آروم شونه اش رو تکون دادم.
- پرهام بلند شو.
وقتی جواب نداد، دوباره صداش زدم.
مچ دستم رو گرفت و من رو توی بغلش کشید.
با لحن خواب الودی گفت.
- همینجا بمون.
صورتش رو با سر انگشت هام نوازش کردم و گفتم.
- باید بریم خونه مامانت اینا.
- باشه میریم.
اگر میگی باشه پس چرا دوباره میخوابی!
با شیطنت لب هام رو روی لب هام گذاشتم و لب پایینش رو مکیدم. دستش رو پشت کمرم گذاشت، روم خیمه زد و دستم رو بالای سرم برد. سرش رو عقب برد و گفت.
- خیلی امروز شیطون و دلبر شدی ها دلی.
خندیدم و گفتم.
- برای عشقم همیشه شیطون و دلبرم.
اصلا فکر نمیکردم ایده آرامش به همچین شیطنت ها و خاطرات عاشقانه ای ختم بشه.
لبخند خبیثی زد و گفت.
- که اینطور.
سرش رو توی گودی گردنم برد و پوست گردنم رو بین لب هاش گرفت. حس نفس های گرمش روی پوست گردنم حالم رو دگرگون میکرد، دستم رو روی شونه اش گذاشتم و با صدای آرومی صداش زدم.
سرش رو بلند کرد و با شیطنت به چشم هام خیره شد.
- جانم خوشگلم؟
دستم رو دو طرف صورتش گذاشتم و گفتم.
- به نظرت عجیبه ازت ممنون باشم که به دنیا اومدی؟
پرهام با شنیدن حرفم زد زیر خنده و از روم کنار رفت. با خنده نگاهش کردم، من رو توی بغلش گرفت و وسط خنده اش گفت.
- نه، بیشتر از اون چیزی که فکرش رو کنی دوستت دارم دلارام من.
- میدونم، منم همینطور.
لب هام رو کوتاه بوسید و بلند شد.
- من میرم حموم، زود میام.
- باشه عزیزم.
حوله اش رو برداشت و رفت حموم. جلوی آینه ایستادم و موهام رو بالای سرم جمع کردم.
ارایش ملایمی کردم و مانتو ی بلند آبی روشنی که تازه خریده بودم رو پوشیدم. مدل پایین استین هاش لاله ای بود و حاشیه اش گل های حریر به رنگ ابی روشن دوخته شده بود.


خیلی مانتوم قشنگ بود، مدلش رو خیلی دوست داشتم. شال سفیدم رو هم سر کردم و روی سرم مرتبش کردم.‌
پرهام هم از حموم اومد و حاضر شد.
از خونه بیرون رفتیم، سوار ماشین شدیم و به طرف خونه مادر و پدر پرهام راه افتادیم. ‌وقتی رسیدین ماشین رو پارک کردیم رفتیم داخل. بعد از سلام و احوال پرسی با همه روی مبل ها نشستیم.
با دیدن تزئینات خونه ناخوداگاه لبخند زدم. فرشته که تازه اومده بود پرهام رو بغل کرد و گفت.
- تولدت مبارک داداش. ایشالا تولد ۱۲۰ سالگیت.
پرهام- ممنونم فرشته.
فرشته کنارم نشست و مشغول صحبت شدیم. مامان و مادر پرهام کیک و بقیه تنقلات رو اوردن، اهنگ تولدت مبارک رو هم گذاشتن.
پرهام که شمع سی و چهار سالگیش رو فوت کرد، صدای دست و تبریک ها بلند شد. کیک رو تقسیم کردیم.‌
مامان بانو- دستت درد نکنه دخترم، عجب کیکی شده.
لبخندی زدم و از تعریفش ذوق کردم.‌
- نوش جونتون مامان بانو.
بعد از خوردن کیک، پدر پرهام و بابا کارت هدیه ای رو برای تولدش بهش دادن. منم کادوم رو بهش دادم که با دیدنش با قدردانی بهم نگاه کرد.
دور از چشم بقیه چشمکی بهش زدم و به زور لبخندم رو کنترل کردم.
فرشته هم کادوش رو به پرهام داد، بعد از تشکر پرهام صحبت و بحث سر مسائل روزمره و کار شروع شد. شام رو هم اونجا خوردیم و برگشتیم خونه.
موقع برگشتن پرهام از بابا اجازه گرفت که شب پیشش بمونم، بابا هم با تردید قبول کرد.
از بابا و مامان خداحافظی کردم و به طرف خونمون راه افتادیم.
بابا خیلی از اینکه شب پیش پرهام بمونم راضی نبود، اوندفعه هم مامان بهم تذکر داد مراقب باشم.
نفسم رو کلافه بیرون دادم، هنوز تا عروسیمون هم چند ماه مونده.
پرهام- چیشده عزیزم؟!
سرم رو به طرفش برگردوندم و لبخند زدم.
- هیچی فقط یکم خسته ام.
- دیگه نزدیکیم.‌
به بیرون نگاه کردم، وقتی رسیدیم خونه مستقیم وارد اتاق شدم و روی تخت دراز کشیدم.
- میخوام برم سالن ماساژ، برای تو هم بلیط بگیرم؟
چشم هام رو باز کردم و گفتم.
- اره بگیر.
دستمرو به طرفش گرفتم، دستم رو گرفت و کمکم کرد بشینم.
مانتو و شالم رو در اوردم و روی جا لباسی گذاشتم و لبه ی تخت نشستم.
دستم رو گرفت و روی دستم رو بوسید.
- بخوابیم؟
- اره بریم.
رفتم دستشویی و برگشتم، جلوی کمد ایستادم و با دیدن پاکتی که توی کمد بود با کنجکاوی برداشتمش.
لباسی که داخلش بود رو برداشتم و با دیدن لباس خواب مشکی که توش بود چشم هام درشت شد.
بیشتر لباس توری بود و دو تا بند نازک مشکی روی شونه داشت. پرهام این رو برای من خریده؟ از دستش حرصم گرفت.


از الان رفته لباس خواب برام گرفته! از تصور اینکه این لباس خواب رو جلوش بپوشم زیر پوست گونه ام احساس گرما کردم و حرصم ازش بیشتر شد.
از پشت بغلم کرد و دستش رو دور شکمم قفل کرد. صدای آرومش رو کنار گوشم شنیدم.
- زودتر دیدیش، چطوره؟
نفس عمیقی کشیدم تا به خودم مسلط بشم، نمیخواستم به خاطر خرید یه لباس خواب باهاش بحث کنم. لباس رو دوباره توی پاک گذاشتم و گفتم.
- خوبه.
دستش زیر لباسم برد و گفت.
- تو میخوای چطوری باشه؟ میخواستم ازت بخوام توی ماه عسل بپوشیش اما زودتر دیدیش.
موهام رو با دست دیگه اش کنار زد و بوسه ای به شونه و گردنم زد.
- میخوای امشب بپوشیش؟
دستش رو پس زدم و برگشتم طرفش.
- فکر نمیکنی یکم براش زود باشه! منطورم اینکه تا بعد از ازدواج صبر کنیم، بعدا میپوشمش.
دستش رو پشت کمرم گذاشت و من رو بیشتر توی بغلش کشید.
- ناراحت شدی!
سرم رو روی شونه اش گذاشتم و با صدای ارومی گفتم.
- نه.
- پس چی؟ دلارام تا کی میخوای ازم خجالت بکشی! اگر نمیخوای بپوشیش باشه اما برای پوشیدن لباس خواب که موقع خاصی وجود نداره!
از توی بغلش بیرون اومدم و گفتم.
- خیلی خوب بیا راجبش حرف نزنیم.
راست میگفت اما این موضوع که مامان و بابا راجب اینکه شب کنار همدیگه بمونیم حساس شدن روی منم اثر گذاشته بود.
احتمالا نگران بودن که توی دوران عقد حامله بشم، من که نگرانش نبودم چون خود پرهام از اول بدون اینکه من ازش بخوام ازش جلوگیری میکرد.
پرهام با لحن کلافه و کمی عصبانی گفت.
- میگی چی ذهنت رو مشغول کرده یا نه؟ توی ماشین هم همش توی فکر بودی.
- هیچی فقط حس میکنم یکم خسته ام، راستی تا حالا درباره اینکه ماه عسل کجا بریم صحبت نکردیم.
لحنش آروم تر شد.‌
- میخوای الان صحبت کنیم؟
- آره.
به طرف تخت رفتیم و کنار همدیگه دراز کشیدیم.
فکر کنم واقعا الکی عصبی شدم، خودش هم نمیخواست الان لباس رو بهم بده خودم از سر کنجکاوی برداشتمش.
پرهام- کجا دوست داری بریم؟
- یه جایی که اطرافمون سرسبزی باشه، فقط من باشم و تو.
پرهام با شیطنت موهام رو باز کرد و گفت.
- اگر قراره من باشم و تو پس تا آخر ماه عسل توی هتل بمونیم.
خندیدم و گفتم.
- خودت هم میدونی منظورم این نبود.
چشم هاش برق خاصی داشت.
- پرهام.
- جانم عسلم؟
بهش نزدیک تر شدم و گفتم.
- میشه...
حرفم رو نصفه نیمه خوردم. دلم آغوشش رو میخواست.
همینطور که نوازشم میکرد با لحن ارومی گفت.
- میشه چی خوشگلم؟
دستش رو بین موهاش بردم و به چشم هاش خیره شدم.
- آغوشت رو، لمس کردنم رو میخوام.


نگاهی همراه با شیطنت بهم انداخت و روم خیمه زد.
- چرا که نه عسلم.
دستم رو کنار سرم گذاشت و با عطش همدیگه رو بوسیدیم. گرمای بدنش حالم رو بیشتر از قبل دگرگون میکرد، احساس میکردم هر لحظه بیشتر تشنه لمس دست هاش میشم.‌
سرش رو عقب برد و موهام رو از کنار صورتم به پشت گوشم فرستادم.
- اون لباس خواب رو نمیخوای دیگه بپوشیش؟
دستم رو دور گردنش حلقه کردم و به لب هاش خیره شدم.
- شاید بعدا پوشیدمش.
لبخندی بهش زدم و به چشم های پر از نیازش نگاه کردم. شاید توی ماه عسلمون، اینطوری یه تنوع توی رابطمون هم هست همونطور که خودش هم میخواست.
حالا که دارم فکر میکنم من اصلا هیچ لباس خوابی نخریدم، باید برم چند تا بخرم اما نه انقدر باز.
با احساس لب های گرم و مرطوبش روی لب هام و مکیده شدن لب هام از فکر خارج شدم و همراهیش کردم.
سرش رو کمی عقب برد و در حالی که نفس نفس میزدیم به هم خیره شدیم.
پرهام- برای ماه عسلمون چه تصمیمی بگیریم؟
با لحن شیطونی حرفش رو ادامه داد.
- دوست داری کل روز ها رو توی آغوشم باشی؟ فقط من و تو.
با خنده گفتم.
- دوست که دارم اما شیطنت و رفتن به جاهای جدید همراهت لذتش بیشتره.
به طرف خودم کشیدمش و با عطش دوباره بوسیدمش. جاهامون رو توی یک حرکت عوض کرد و دستش رو دور کمرم قفل کرد.
کمی عقب رفتم و به چشم هاش خیره شدم.
- بریم یکی از شهر های شمال.
- اره،عالیه.
- البته تو که کنارم باشی همه جا بهم خوش میگذره.
- دلبر کوچولوی من.
همینطور که نوازشش میکردم گفتم.
- باز بهم گفتی کوچولو؟ این کوچولو میتونه خطرناک باشه ها، مراقب باش.
خندید و دستش رو روی صورتم گذاشت.
- مثلا میخوای چیکار کنی کوچولوی با نمک من.
با حرص نگاهش کردم، اینطوری نمیشه که هر بار بخواد حرفم رو جدی نگیره.
دستش رو گرفتم و گاز نسبتا محکمی از دستش گرفتم که دادش هوا رفت.
- دلارام!
پیروزمندانه نگاهش کردم وبا خنده گفتم.
- من که بهت هشدار دادم عشقم.
- کوچولوی وحشی من، الان نشونت میدم.
با خنده میخواستم از دستش فرار کنم که جا هامون رو عوض کرد. با خنده گفت.
- کجا میخوای فرار کنی خوشگلم.
قیافه ام رو مظلوم کردم و گفتم.
- تقصیر خودت بود که بهم هی گفتی کوچولو.
- دلارام دیگه تحمل ندارم، میخوامت.
- منم همینطور عشق من.
سرش رو توی گودی گردنم فرو برد و پوست گردنم رو به ارومی مکید، با دست دیگه اش موهام رو نوازش کرد.
ناله ای کردم و گفتم.
- فقط لطفا کبودم نکن.
- چرا؟ یه تلافی کوچیک برای گاز گرفتنمه.
به عقب هولش دادم و میخواستم بهش اعتراض کنم که با بوسیدن لب هام ساکتم کرد.


دستش رو زیر لباسم برد و زبونش رو روی لاله گوشم کشید و لباسم رو بالا زد. دستش رو نوازش وار روی بدنم کشید و نگاهی به اندامم انداخت.
نشستم و سرم رو توی گودی گردنش بردم و عطرش رو به ریه هام فرستادم. چشم هام رو بستم و لبخند زدم.
بوسه ارومی به گردنش زدم و بلوزش رو از تنش در اوردم.
از چشم هاش معلوم بود تحملش تموم شده.‌ زیپ شلوارش رو باز کردم و کمکش کردم درش بیار
به قفسه سینه اش بوسه کوتاهی زدم و
به چشم های خمارش خیره شدم.
قفل لباس زیرم رو باز کرد و من رو روی تخت خوابوند، قسمت بالای سینه ام‌ رو بوسید و شروع به مکیدن کرد، اخ ارومی از دردش گفتم.
امیدوارم کبودیش زود خوب بشه. حداقل گردنم نبود که بخوام برای پنهان کردنش استرس داشته باشم.
شلوار و لباس زیرم رو از پام در اورد و از داخل کشوی میز کنار تخت کاندوم رو برداشت.
التش رو که واردم کرد چشم هام رو از دردی که حس کردم به هم فشردم.
نوازشم کرد و کنار گوشم قربون صدقه ام میرفت.
وقتی جفتمون اروم شدیم از روم کنار رفت، صدای نفس های بلندش رو میشنیدم‌.
پتو رو رومون کشید و من رو توی بغلش گرفت.
سرم رو به قفسه سینه اش چسبوندم و زیر لب ازش تشکر کردم.
همینطور که نوازشم میکرد گفت.
پرهام- منم ازت ممنونم عزیزم.
از توی بغلش بیرون اومدم، بلوزش رو پوشیدم و رفتم دستشویی.
بعد از تمیز کردن خودم برگشتم پیشش و توی بغلش رفتم.‌
گونه اش رو طولانی بوسیدم و گفتم.
- شب بخیر.
زیپ اخرین چمدون رو هم بستم. پرهام چمدون ها رو برد پایین، وسایل خونه رو چک کردم و کیفم رو برداشتم.
خیلی برای رفتن پیش خواهرم ذوق داشتم، هفته پیش که همه چیز برای رفتنمون اوکی شد بهش زنگ زدم و خبر دادم که تا امشب میرسیم استانبول.
دلم میخواست زودتر این چند ساعت هم بگذره. سوار ماشین شدیم و رفتیم دنبال مامان. بابا نتونست بیاد و متین هم‌ پیشش میموند، قرار شد بعدا بیان.‌
جلوی در خونه ایستادیم، پیاده شدیم و رفتیم داخل. بابا رو بغل کردم و گفتم.
- سلام بابایی.‌
محکم بغلم کرد و پیشونیم رو بوسید.
- سلام ارام دل بابا، خوبی؟
با لبخند غمگینی از توی بغلش بیرون اومدم، دلم براش تنگ میشد اما خوب با هم در تماس بودیم.
- خوبم بابایی.
مامان- زودتر راه بیوفتیم که دیر به فرودگاه نرسیم.
مامان انگار حسابی دلش برای دیدن دوباره ارامش تنگ شده بود، خیلی بیشتر از من عجله داشت. لبخندی زدم و همراه هم به فرودگاه رفتیم.
موقع خداحافظی دست بابا رو گرفتم و با لحن غمگینی گفتم.
- خداحافظ بابایی، مراقب خودت باش.


لبخندی بهم زد و گفت.
- تو هم همینطور دخترم.
با متین هم خداحافظی کردم و چمدون هامون رو تحویل دادیم، از گیت رد شدیم و سوار هواپیما شدیم. هواپیما که پرواز کرد رو به پرهام با خوشحالی گفتم.
- سه ساعت دیگه میرسیم ترکیه، دلم میخواد ساعت ها کنار خواهرم بمونم و حرف بزنیم و با هم بریم بیرون و بگردیم. خیلی دلم براش تنگ شده. حالا که نزدیک معلوم شدن جنسیت بچش هستیم بیشتر هم ذوق دارم که به خاطر خواهرزاده ی کوچولوم جشن بگیرم.
با دیدن خوشحالیم لبخندی زد و گفت.
- تا برسیم میتونی یکم اهنگ گوش کنی یا کتاب بخونی، اینطوری زمان هم برات زودتر میگذره.‌
- خواب رو ترجیح میدم، جمع کردن وسایل رو دیر شروع کردم و الان حسابی خسته ام.
مامان- خوب بخواب دخترم، هواپیما که نزدیک فرودگاه استانبول شد صدات میکنیم.
خمیازه ای کشیدم و سرم رو روی شونه پرهام گذاشتم.‌
پرهام- اینطوری گردنت درد میگیره دلی، صبر کن بالشت گردنی که اوردم رو بهت بدم.
زیر لب ازش تشکر کردم، بالشت رو ازش گرفتم و طولی نکشید که از خستگی خوابم برد هر چند که تا اونجا ۳ ساعت راه بود و نمیشد با خیال راحت چند ساعتی خوابید.
با احساس اینکه یکی داره صدام میزنه از خواب بیدار شدم و کش و قوسی به بدنم دادم.‌
- رسیدیم؟
مامان- اره دخترم، بلند شو وسایل ها رو اماده پیاده شدن کنیم.
نگاهی به ظرف کیک و لیوان قهوه انداختم.
لب هام رو برچیدم و گفتم.
- برای منم گذاشتی مامان؟
- البته که گذاشتم دخترم، من که بدون شما ها چیزی از گلوم پایین نمیره.
لبخند زدم و کیکم رو تند تند خوردم، رفتم دستشویی و صورتم رو شستم.
برگشتم پیششون، پرهام و مامان داشتن با هم راجب خبر های جدید بحث میکردن و بعد بحثشون رسیدن به عروسی ما.
وقتی هواپیما فرود اومد پیاده شدیم و بعد از تحویل چمدون هامون از فرودگاه بیرون اومدیم.
مرد کت و شلواری به طرفمون اومد و رو به مامان با لحن جدی پرسید.
- خانم راسخ؟
مامان هم با لحن جدی گفت.
- بله.
سوالی به اون مرد نگاه کردم، حس کردم به مامان جوری نگاه میکنه که انگار مدت هاست که منتظره دیدنشه! نیم نگاهی بهمون انداخت و گفت.
- من مهمت هستم، جاوید ازم خواسته بیام دنبالتون و تا خونشون برسونمتون.
تیپش خیلی خفن تر از راننده ها بود! یه پیراهن و شلوار شیک پوشیده بود، هیگل ورزیده ای هم داشت، اگر اسلحه هم همراه خودش داشته باشه هم تعجبی نمیکنم! اما بیشتر از همه چشم های جدی و ابیش به نظرم ترسناک اومد. انگار جاوید از چیزی که فکر میکردم پولدارتره.
اما چه فایده وقتی یک عده ادم به خاطرش جونشون رو از دست میدادن یا بدبخت میشدن‌.


هر چی بیشتر راجبش فکر میکردم، بیشتر از قبل نگران خواهرم و بچشون میشدم. اگر بخوام منطقی فکر کنم حق با مامان و بابا بود، جاوید مرد خطرناکیه اما اینم میدونستم که آرامش خیلی عاشقشه. حتی مطمئن نبودیم که شوهرش هم همینقدر عاشقشه! یا اینکه واقعا اینجا کنار شوهرش، خوشبخته یا نه؟!
چمدون هامون رو به راننده دادیم، سوار ماشین مشکی شدیم و راه افتادیم. مهمت داشت با راننده به زبون ترکی صحبت میکرد و بعد با یکی تماس گرفت.
نمیتونستم زبونش رو متوجه بشم، اصلا حس خوبی نسبت به مهمت نداشتم. توی دید اول به نظرم مرد عجیبی اومد، حتما با جاوید همکاره.
نه تنها خودش عجیب و غریب، مغرور، سرده و خطرناکه، بلکه اطرافیانش هم همینطوری هستن.
اگر کسی که ارامش رو دزدید میدیدم قطعا از عصبانیت تیکه تیکه اش میکردم.
وقتی ماشین ایستاد پیاده شدیم و چمدون هامون رو برداشتم. با دیدن خونه بزرگ و زیبایی که رو به روم بود احساس عجیبی بهم دست داد. اطراف حیاط سر سبز و پر از درخت های زینتی مختلف بود، طرف راستمون هم یه استخر بزرگ بود.
با هم وارد خونه شدیم، فضای داخلی خونه مدرن و شیک بود، میز ناهارخوری رو به رومون بود و یک پیانو طرف چپ خونه در کنار مبل ها بود.
ارامش با دیدنمون از روی مبل بلند شد، مامان با قدم های بلند رفت طرفش و با خوشحالی بغلش کرد. لبخند آرامش عمیق تر شد، اونم عین ما خیلی دلتنگمون شده بود، شاید هم بیشتر.
مامان- سلام عزیزم، خوبی؟
- خوبم مامان، تو خوبی؟
مامان- خوبم عزیزم، همه چیز مرتبه؟ بچتون چطوره؟
ارامش با اشتیاق گفت.
- همه چیز مرتبه، من و بچه خوبیم مامان نگرانش نباش. جاوید توی این مدت خیلی مراقبم بوده.
از توی بغل مامان بیرون اومد و با عشق به جاوید نگاه کرد، با لبخند چشمکی بهش زد.
عجب! جاوید لبخند زدن هم بلد بود!
مامان نگاهی به جاوید انداخت و مشغول احوال پرسی باهاش شد.
با ذوق ارامش رو بغل کردم.‌
آرامش- سلام عزیزم.
- سلام ابجی جونم، خوبی؟
ازش فاصله گرفتم و با ذوق دستم رو روی شکمش گذاشتم و گفتم.
- سلام عشق کوچولو ی خاله، قربونت برم.
خیلی دوست داشتم زمان بگذره و به دنیا بیاد تا بتونم بغلش کنم.
با ذوق نگاهش کردم و گفتم.
- سونوگرافی مشخص شدن جنسیتش کیه؟
ارامش ذوق زده جوابم رو داد.
- دو هفته دیگه.
- عزیزم.
پرهام دستش رو دور شونه ام انداخت و توی بغلش کشید. صدای اروم و شیطونش رو کنار گوشم شنیدم.
- نمیدونستم انقدر بچه دوست داری؟ دوست داری زودتر بچه دار بشیم؟
بچه دار بشیم؟ اونم به این زودی؟!


چقدر زود داشت درباره بچه دار شدنمون صحبت میکرد! هنوز ازدواج نکردیم و خودش هم به ظاهر علاقه ای به اینکه به زودی بچه دار بشیم نداشت!
خوب درسته ذوق داشتم اما این به این معنا نیست که میخوام به این زودی حامله بشم.
با حرص پرهام رو پس زدم و گفتم.
- پرهام!
با دیدن چشم های شیطونش بیشتر حرصم گرفت. نگاهش برای لحظه ای مهربون و پر از عشق شد، پرهام داشت روحیه بچه دوستیش رو تازه نشون میداد باید مراقب باشم.
نگاهم رو ازش گرفتم تا کسی متوجه نگاه هامون نشده. آرامش با پرهام احوال پرسی کرد و بهمون خوش امد گفت، روی مبل ها نشستیم و خدمتکار ها ازمون پذیرایی کردن.
موبایلم رو در اوردم و به متین پیام دادم که رسیدیم استانبول و الان پیش ارامش هستیم.
آرامش- بابا و متین نیومدن؟
مامان- پدرت نتونست بیاد و متین هم گفت پیشش میمونه و بعدا میاد.
جاوید- تا کی ترکیه هستید؟
نیم نگاهی بهش انداختم، از لحنش حس کردم از اومدن و موندنمون اینجا ناراحته.
پرهام هم اصلا راضی نبود که خونشون بمونیم و به مامان گفت بریم هتل اما ارامش اصرار کرد که پیششون بمونیم و پرهام هم به خاطر حرف های مامان قبول کرد مدتی خونشون بمونیم، به هر حال الان باید به خاطر ارامش لحن بدش رو تحمل کنیم. حداقل حالا که همه کوتاه اومدن میتونست یکم بهتر رفتار کنه!
مامان- خیلی نمیمونیم، تقریبا سه هفته دیگه برمیگردیم. سه ماهه دیگه هم عروسی دلارام و پرهامه. دوباره قبل از زایمان میام پیشتون که کنار آرامش باشم.
یکم دیگه با هم صحبت کردیم، مامان توی یکی از اتاق های طبقه پایین موند و به ما هم یکی از اتاق های طبقه بالا رو دادن که بتونیم استراحت کنیم.
وارد اتاق شدیم و لبه ی تخت نشستم. پرهام در رو بست و با شیطنت اومد طرفم.‌ من رو روی تخت خوابوند و مچ دستم رو توی دست هاش دو طرف سرم گرفت. زانوش رو روی تخت گذاشت و روی صورتم خم شد. از شیطنتش خنده ام گرفت.
با لحن شیطونی پرسید.
- جوابی بهم ندادی، دوست داری یه کوچولو ی ناز داشته باشیم خوشگلم؟ از الان میتونیم اقدام کنیم.
- نه پرهام، یعنی دوست دارم بچه دار بشیم اما نه الان. اول بریم ماه عسل، چند ماه بگذره بعد درباره اش تصمیم میگیریم.
یکم فکر کرد و گفت.
- موافقم.
عقب رفت و کنارم روی تخت دراز کشید.
خودم رو به طرفش کشیدم و سر رو روی قفسه سینه اش گذاشتم.
پرهام- شال و مانتوت رو در نمیاری؟ الان که تنهاییم.
با خنده روی تخت نشستم و گفتم.
- میخواستم اما شیطنت عشقم نزاشت.‌ البته بگم که عاشق این نگاه شیطتونتم.
لبخندی بهم زد و گفت.
- بیا بغلم دلارام من.
- صبر کن الان میام.


مانتو و شالم رو در اوردم و پایین تخت گذاشتم، برگشتم توی بغلش و با لبخند دستش رو گرفت.
پرهام- حالا که قراره بعدا راجب زمان بچه دار شدنمون صحبت کنیم پس الان راجب تعداد بچه هامون صحبت کنیم. تو دوست داری چند تا بچه در اینده داشته باشیم‌؟
توی فکر فرو رفتم، پرهام چه اصراری داشت الان راجب بچه دار شدن صحبت کنیم! تا حالا بهش فکر نکرده بودم البته پرهام هم راست میگفت، باید قبلا راجبش صحبت میکردیم اما من اصلا توی فکر حاملگی و بچه دار شدنمون هم نبودم.
- دو تا.
پرهام- فقط دو تا؟
سرم رو بلند کردم و بهش نگاه کردم.
- منم‌ نمیدونستم انقدر بچه دوست داری!
موهام رو نوازش کرد و گفت.
- تا حالا بحثش پیش نیومد که بگم.
سرم رو دوباره روی قفسه سینه اش گذاشتم.
- تو چند تا بچه دوست داری داشته باشیم؟
- چهار تا.
- چهار تا بچه! بزرگ کردن چهار تا بچه شیطون خیلی سخته.
- منم فکر میکنم قراره عین مامانشون شیطون و ناز میشن.
اروم خندیدم و گفتم.
- باباشون هم شیطونه ها.
- من کنار عشق شیطونم، شیطون شدم.
با شیطنت نگاهش کردم و گفتم.
- جدی میگی؟ من که شناخت متفاوتی داشتم.‌ حالا چی میشه نگی جدی و اروم بودی جذاب من؟ من که دیدم چقدر شیطونی زندگیم. شاید توی دانشگاه جدی باشی اما بیرون از محیط کار نه. یادمه اولین بار که خنده ات رو دیدم تعجب کرده بودم، انقدر اخمو بودی که شک کردم خودتی یا نه!
یک تای ابرو اش رو بالا انداخت و با لحن شیطونی گفت.
- خوب ادامه بده، با دیدن خنده ام کلی ذوق کردی؟ توی دلت گفتی چه استاد خوشتیپی داری درسته؟
از حرفش خنده ام گرفت. درست یادم نمیاد اما قطعا توی دلم به جذاب بودنش اعتراف کرده بودم.
- خوشتیپ؟! خیلی خودشیفته ای، اصلا هیچ کدومش نبود. من اون موقع عاشقت نبودم و برعکس دلم میخواست موهات رو بکشم.
چشم هاش رو ریز کرد و گفت.
- راستش رو بگو دلی.
از دیدن قیافه اش خندیدم و گفتم.
- اون موقع حسم تازه داشت نسبت بهت عوض میشد، اما قبول کن به چشم همه جذاب نیستی اقای با اعتماد به نفس زیاد!
- خوب اون موقع نبود، الان چی؟
انگشت هام رو بین انگشت هاش قفل کردم و لبخند خبیثی زدم.‌
پرهام- شیطونی ممنوع دلی.
با خنده نگاهش کردم، میخواست بهش ابراز علاقه کنم!
- الان انقدر عاشقتم که بدون تو نمیتونم زندگی کنم. جذابی و عاشق خنده هاتم. البته هیچ کسی دیگه حق نداره حتی توی دلش ازت تعریف کنه چون تو فقط مال منی.
با خنده محکم بغلم کرد و گفت.
- عاشقتم ‌دلارام کوچولوی من.‌ پس حسادت هم میکنی.
با حرص گفتم.
- باز دلت میخواد گازت بگیرم که بهم میگی کوچولو!


لب های گرمش رو روی لب هام گذاشت و کوتاه من رو بوسید.‌
پرهام- میخوای تلافی کنم!
از توی بغلش بیرون اومدم و پشت بهش خوابیدم.
- نه، شب بخیر میخوام بخوابم.
از پشت بغلم کرد و روی موهام رو بوسید.
- الان ظهرِ! اون وقت میگی شب بخیر دلارام من!
میخواستم دستش رو از دورم باز کنم که من رو بیشتر توی بغلش کشید.
- قهر نکن دلی.
برگشتم طرفش و با حرص نگاهش کردم.
- من قهر نیستم، ناراحتم.
موهام رو نوازش کرد و گفت.
- میدونم خوشگلم.
قلبم با دیدن مهربونی هاش به لرزه در اومد، چطوری میتونه انقدر اروم باشه!
پیشونیم رو بوسید و گفت.
- کوچولویی که همش از دستم ناراحت میشی بعد هم میگی شب بخیر!
جلوی خنده ام رو گرفتم و پیراهنش رو توی مشتم گرفتم. نمیتونستم مدت زیادی رو ازش ناراحت بمونم، اما نمیخواستم این موضوع رو بدونه. نمیخواستم بگم نگاهش تپش قلبم رو بالا میبره.
- یکم بخوابیم؟ حتما خسته ای.
- باشه.
چشم هام رو بستم، از حس نوازش موهام لبخند زدم.
- دوستت دارم.
- منم همینطور کوچولو ی من.
- میشه دیگه نگی!
- نه مگه تو ناراحت نشدی.
چشم هام رو باز کردم و گفتم.
- ناراحت نیستم.
- اما گفتی ناراحتی.‌
- خوب دیگه نیستم.
- از کجا مطمئن باشم؟
- چرا نباید مطمئن باشی؟
- به خاطر اینکه بهت نگم کوچولو گفتی!
- نه.
با شیطنت نگاهم کرد، لب هام رو به هم فشردم تا از دیدن نگاهش خنده ام نگیره.‌ از دست پرهام، اون وقت میگفت شیطون نیست!
بهش نزدیک تر شدم، حالا لب هامون مماس همدیگه بود. دستم رو بین موهاش بردم و گفتم.
- گفتم که ناراحت نیستم عشق مهربون و جذابم.
- همین؟
لبخندی زدم و همدیگه رو با عطش بوسیدم. سرم رو عقب بردم و گفتم.
- حالا یه چرت کوتاه بزنیم؟ فوقش شب رو بیدار میمونیم.
- باشه عزیزم.
چشم هام رو با لبخند بستم و خوابیدیم.
**
تقه ای به در اتاق مامان زدم و با شنیدن صدای مامان که گفت کیه گفتم.
- منم مامان.
در رو باز کردم و وارد اتاقش شدم، داشت موهاش رو شونه میزد. با دیدنش لبخند زدم، بار ها دیده بودم که وقتی مامان موهاش رو باز میزاشت بابا چطور با ذوق و عشق نگاهش میکرد.
مامان- جانم دخترم؟
لبه ی تخت نشستم و شونه ام رو که همراه خودم اورده بودم رو توی دستم تکون دادم.
- میشه موهام رو برام ببافی.
- البته عزیزم.
پشت بهش نشستم و شالم رو از سرم در اوردم. موهام رو به ارومی باز کرد و برام شونه اش زد.
اینکه مامان موهام رو ببافه از بچگی تا الان حس ارامشبخشی بهم میداد.
مامان- چیزی شده دلارام؟ توی فکری!
زانو هام رو توی بغلم گرفت و گفتم.
- با آقا جاوید کنار اومدی؟

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : cheshmanat
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.0   از  5 (2 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

سومین حرف کلمه wenqqu چیست?