رمان سرآغاز چشمانت10 - اینفو
طالع بینی

رمان سرآغاز چشمانت10


- با آقا جاوید کنار اومدی؟ امروز صبح دیدم که داشتید با هم صحبت میکردید.
مامان- دارم سعی میکنم بهتر بشناسمش، همیشه سعی کردم مادر خوبی براتون باشم. درکتون کنم و به خواسته هاتون احترام بزارم. ارامش شوهرش رو خیلی دوست داره، خیلی بهش وابسته است منم نمیخوام دوباره خواهرت رو از دستش بدم. الان هم بارداره، نباید استرس دعوای ما دو تا رو داشته باشه. جدا از اون شما ها که به حرف های من گوش نمیدید! الان باید در مقابل اون مرد باید جنبه احتیاط رو رعایت کنم به هر حال چه من بخوام‌ و چه نخوام الان دامادمه. هر چند هنوز هم با کارش مشکل دارم و به خازر اینکه دست ارامش من اسلحه داده حسابی ازش عصبی هستم.
مکثی کرد و با بغض حرفش رو ادامه داد.
- من و پدرت خیلی تلاش کردیم اما نتونستیم ارامش رو کنارمون برگردونیم. حالا که بعد از این همه سال پیداش کردیم نمیخوام ازم بدش بیاد.
برگشتم طرفش و بغلش کردم. با لحن ناراحتی گفتم.
- ارامش هیچ وقت ازت بدش نمیاد مامان، ببخشید که ناراحتت کردم.
روی سرم رو نوازش کرد و گفت.
- میدونم نگران آرامشی اما باید به خواسته اش احترام بزاریم و به عنوان خانواده توی هر شرایطی پشتش باشیم تا بتونیم کمکش کنیم. اون الان حامله است نباید به خاطر مخالف های ما اذیت بشه.
- میدونم مامان، چشم.
- آفرین دختر عزیزم.
از توی بغلش بیرون اومدم.
مامان- صبحانه خوردی؟
- آره من و پرهام با هم صبحانه خوردیم الان هم توی اتاقه.
- پس برو صداش بزن بیاد پیشمون، من توی حال نشستم.
- باشه مامان.
گونه اش رو بوسیدم، شالم رو دوباره سرم کردم و بعد از تشکر ازش رفتم بیرون، پرهام داشت از پله ها پایین می اومد با دیدنش لبخند زدم و کنار هم روی مبل ها نشستیم.
- امروز بریم بیرون؟ از وقتی اومدیم فقط همین اطراف رو دور زدیم.
پرهام- اوکی بریم.
- پس به ارامش و جاوید هم بگیم، ما که با استانبول زیاد اشنا نیستیم.
سرش رو به نشونه تایید تکون داد. با صدای مامان نگاهم رو از پرهام گرفتم.
- صبح بخیر دخترم.
ارامش لبخندی زد و گفت.
- صبح بخیر.
روی مبل نشستن و حرفش رو ادامه داد.
- من و جاوید امروز میخوایم بریم پیاده روی شما هم‌ میاید؟
لبخند زدم، منم تازه میخواستم بهشون پیشنهاد بدم بریم بیرون.
- آره میایم، اتفاقا داشتیم درباره اینکه بریم بیرون صحبت میکردیم. کجا بریم؟
ارامش- بریم میدون تکسیم. البته من خیلی نمیتونم پیاده روی کنم.
لبخندم عمیق تر شد،باید مراقب فندق کوچولومون باشیم.
- میدونم عزیزم همین که بریم بیرون و با هم وقت بگذرونیم مهمه.
مامان- از وقتی بلند شدی چیزی خوردی دخترم؟


حس کردم بغض کرده، احتمالا از خوشحالی حضور مامان کنارش بود. میدونستم الان چقدر حساسه و به حمایت های ما نیاز داره.
آرامش- اره مامان نگران چیزی نباش.
مامان دست ارامش رو گرفت و با محبت بهش نگاه کرد.
تا ناهار دور هم حرف زدیم و بعد از استراحت برای رفتن به بیرون حاضر شدیم و همراه ارامش و جاوید سوار ماشین شدیم و به طرف میدون تکسیم راه افتادیم.
مامان هم همراهمون اومده بود، شام رو توی رستوران خوردیم و خیلی بهمون خوش گذشت.‌
شب که برگشتیم انقدر خسته بودم که تا به اتاق رسیدیم به پرهام شب بخیر گفتم و خوابم برد.
چشم هام رو باز کردم و خواب الود روی تخت نشستم. با یاداوری اینکه ارامش امروز نوبت سونوگرافی داره ذوق زده شدم.
پرهام چشم هاش رو باز کرد و دستم رو گرفت.
- صبح بخیر عسلم.
گونه اش رو بوسیدم و گفتم.
- صبح بخیر عزیزم.
پتو رو کنار زدم و از اتاق بیرون رفتم، دو تا اتاق دیگه هم توی این طبقه بود که یکیش دو تا راه برای ورودش داشت اما در ها قفل بود.‌ توی این مدت زیاد راجبش کنجکاو نبودم اما میدونستم اتاق قبلی ارامش و جاویدِ.، از مامان شنیده بودم که به خاطر اینکه ارامش مجبور نشه از پله ها بالا و پایین بره اتاقشون رو جا به جا کردن.
دست و صورتم رو شستمو برگشتم توی اتاق، خوبی این طبقه این بود که رفت و امد زیادی نداشت. فقط چند باری جاوید رو دیده بودم که وارد اتاق کناری اتاقشون شده بود.
لباسم رو با یه بلوز بلند بنفش و شلوار نخی مشکی عوض کردم و همراه پرهام برای خوردن صبحانه رفتیم طبقه پایین.
- چند ساعت دیگه ارامش برای سونوگرافی میره، میخوام برای معلوم شدن جنسیت بچشون جشن بگیرم.
- فکر خوبیه، از خدمتکارهای اینجا هم میشه کمک گرفت.
- اره باهاشون صحبت میکنم که برن خرید.
بعد از تموم شدن صبحانمون با یکی از خدمتکار ها صحبت کردیم و گفت کمکمون میکنه.
رفتیم بیرون و مامان رو دیدم که داشت میرفت توی حیاط.
- مامان داری میری بیرون؟
مامان ایستاد و گفت.
- سلام عزیزم، نه میرم یکم توی حیاط هوا بخورم. شاید به پدرت هم زنگ زدم و حالش رو پرسیدم.
سرم رو به نشونه تایید تکون دادم، حتما دلش برای بابا خیلی تنگ شده. منم دلم براش تنگ شده بود، خوبه که بابا و متین فردا میان استانبول و همدیگه رو میبینم.
مامان که رفت میخواستم روی مبل بشینم که با دیدن ارامش که اماده شده بود تعجب کردم.
- سلام، به این زودی دارید میرید؟ مگه نوبت سونوگرافیت دو ساعت دیگه نیست؟
ارامش- سلام عزیزم، اره اما زودتر میریم.
- پس صبر کنید منم حاضر بشم و بیام.
جاوید- لازم نیست من خودم همراهش هستم.


با حرص نگاهش کردم، منم برای دونستن اینکه خواهرزاده ام پسره یا دختر ذوق داشتم، من که هیچ وقت کنار خواهرم نبودم حداقل الان میخوام کنارش باشم. خیلی دوست داشتم توی سونوگرافی کنارش باشم، توی خرید ها، توی خوشحالی و خنده هاش اما از همه اش محروم بودم و حالا هم که موقعیتش رو داشتم، جاوید داشت من رو از کنار خواهرم بودن محرومم میکرد.
- خوب چه اشکالی داره بیام!
نفسش رو کلافه بیرون داد و گفت.
جاوید- اشکالی که نداره ولی الان داریم میریم دور بزنیم.
با ناراحتی نگاهم رو ازش گرفتم. نفس عمیقی کشیدم تا یکم حالم بهتر بشه و ارامش متوجه ناراحتیم نشه.
- اوکی بهتون خوشبگذره، میشه تا برگردید یک جشن کوچیک ترتیب بدم؟
ارامش اومد طرفم و دستم رو گرفت. لبخندی بهم زد و گفت.
- البته که میتونی، ممنونم عزیزم.
- خواهش میکنم.
به پرهام که کمی دور تر از ما ایستاده بود و سرش توی گوشیش بود نگاه کردم و گفتم.
- پرهام، ما هم بریم بیرون؟
سرش رو بلند کرد و گفت.
- اره بریم.
ارامش به اطراف نگاه کرد و پرسید.
- مامان کجاست؟
- توی حیاط، داره با بابا صحبت میکنه. ما هم قراره دو روز دیگه برمیگردیم ایران. خیلی دلم برات تنگ میشه.
آرامش- منم همینطور.
من رو با لبخند بغل کرد و بعد از خداحافظی رفتن.
کلافه و عصبی نفسم رو بیرون دادم و روی مبل نشستم. پرهام که کنارم نشست با حرص گفتم.
- دلم‌ میخواد جوابی به جاوید بدم که تا عمر داره یادش نره. فکر کرده کیه؟ من از خوشحالی خواهرم خیلی خوشحالم، به حریم خصوصیشون احترام میزارم اما رفتارش واقعا روی مخمه.
- انقدر حرص نخور دلارام، منم ازش خوشم نمیاد اما به خاطر خواهرت سعی کن کوتاه بیای و حرفی نزنی. یه حس دو طرفه است اون هم از ما خوشش نمیاد، چه انتظاری داری؟
از روی مبل بلند شدم و یاد حرف های مامان افتادم.
- میدونم، انتظاری ازش ندارم. همین که خواهرم کنارش حالش خوب باشه برام کافیه.
به طرف پله ها راه افتادم و وارد اتاق شدم.
لباسم خوب بود فقط شلوارم رو با شلوار جین ابی عوض کردم. پرهام هم اماده شد و بعد از اینکه به مامان راجب جشن گفتم و لیست چیزایی که میخواستم رو به خدمتکار دادم، رفتیم بیرون.
یکم اون اطراف قدم زدیم‌. به ساعت نگاه کردم و به ارامش پیام دادم.
" کی برمیگردید؟ رسیدید پیش دکتر؟"
- به ارامش پیام دادم که ببینم چقدر وقت داریم، بیا برگردیم. فکر کنم چیزایی که میخواستم رو دیگه خریدن.
ارامش"تازه داریم میریم، وقتی از مطب اومدیم بیرون بهت پیام‌ میدم عزیزم."
" اوکی."


پرهام- حال خودت بهتر شد؟
- حالم خیلی بد نبود، فقط حالا مطمئن شدم لحظه هایی که از دست دادم دیگه هیچوقت برنمیگرده. من خوشحالم که خواهرم خوشبخته اما بازم احساس عجیبی دارم. عین یه حس غم و ناراحتی عمیق. نمیدونم چرا اینطوری شدم، انگار هم خوشحالم و هم ناراحت.
قطرات اشک روی گونه ام جاری شد.‌
پرهام من رو توی بغلش کشید و روی سرم رو نوازش کرد.
- اروم باش عزیزم. از دستش ندادی، میتونی کنار خواهرت باشی بازم میایم استانبول بعدا هم خواهرت میاد ایران. دیگه قرار نیست اون روز های بد تکرار بشه.
با بغض گفتم.
- میدونم‌.‌
یکم که اروم شدم اشک هام رو با پشت دست پاک کردم و از توی بغلش بیرون اومدم.
- بیا برگردیم.
- باشه عزیزم.‌ الان خوبی؟
دماغم رو بالا کشیدم و گفتم.
- خوبم، فعلا هیجان زده ام.
لبخندی بهم زد، دستم رو گرفت و برگشتیم خونه.
همراه مامان و خدمتکار ها خوراکی ها رو آماده کردیم و تزئینات رو انجام دادیم.
با شنیدن صدای پیام موبایلم، نگاهی به صفحه موبایلم انداختم.
آرامش" داریم میایم خونه."
با ذوق ازش پرسیدم.
" بچتون دختره یا پسر؟"
ارامش" میایم خونه میگم."
لبخند زدم، میخواست حسابی سورپرایزمون کنه.
" باشه، منتظرتونیم."
گل های روی میز رو مرتب کردم و بادکنک های ابی و صورتی رو کنار مبل و میز جمع کردم. همه چیز رو چک کردم تا اماده باشه و منتظر شدیم تا بیان.
با باز شدن در خونه با ذوق رفتم طرفش و دستش رو گرفتم.
- عشق خاله دختره یا پسر؟
لبخندی بهم زد و گفت.
- پسره.
با خوشحالی بغلش کردم و گفتم.
- مبارکه عزیزم.
ارامش- ممنونم.‌
از توی بغلش بیرون اومدم، مامان رو بغل کرد و بهشون تبریک گفتیم.‌ روی مبل نشستیم و شیرینی و ابمیوه ها رو اوردم. خدمتکار اهنگ رو پلی کرد و رفت. کنار پرهام نشستم، دستم رو گرفت و روی دستم رو نوازش کرد.
آرامش با لحن ناراحتی گفت.
- دلارام بهم گفت دو روزه دیگه برمیگردید، کاش بیشتر پیشمون میموندید.
مامان- منم دلم میخواد کنارت باشم عزیز دلم اما باید برگردیم، عروسیه خواهرت نزدیکه و همه ی کار ها مونده. دوباره میام پیشت دخترم.
با ناراحتی سرش رو تکون داد و دیگه چیزی نگفت.‌
ابمیوه و شیرینیمون رو خوردیم، زیر لب داشتم اهنگ شادی که پخش میشد رو تکرار میکردم که در باز شد و زنی همسن و سال های ارامش همراه با مردی که وقتی رسیدیم استانبول اومده بود فرودگاه دنبالمون، وارد خونه شدن. فکر کنم گفت اسمش مهمته!
نگاه دقیقی به زنی که همراهش بود انداختم، چشم های ابی و موهای مشکی داشت. البته مشخص بود که موهاش رو رنگ کرده بود.


زنی که همراه مهمت بود ارامش رو بغل رو کرد و با لحن خوشحالی گفت.
- سلام عزیزم خوبی؟ مبارکتون باشه.
فکر کنم دوست ارامش بود چون قبلا یک بار دیده بودمش.
آرامش- خوبم، ممنونم عزیزم.
مهمت هم بهشون تبریک گفت و کادویی که همراه خودشون اورده بودن بهش دادن.
مهمت رفت پیش جاوید و مشغول صحبت شدن.
ارامش با ذوق گفت.
- ممنونم ایلین.
- خواهش میکنم.
وقتی نشستن مامان پیشونی ارامش رو بوسید و بلوز سرهمی سفید رنگی که همراه بابا برای پسر ارامش و جاوید خریده بودن بهش داد.
مامان- این کادو هم از طرف من و پدرته عزیز دلم.
ارامش با قدردانی نگاهش کرد و گفت.
- ممنونم مامان.‌
رفتم پیشش و با کنجکاوی نگاهی به ارامش و نگاهی به زنی که ایلین صداش کرده بود، انداختم.
وقتی متوجه نگاهم شد،قیافه اش جدی شد. اون هم برای جاوید کار میکرد؟ هیگلش خیلی رو فرم بود و مشخص بود سال هاست داره ورزش میکنه، به نظرم اون هم ادم خطرناکی بود! اوندفعه که داشت از خونه میرفت نگاهش خیلی سرد و بی روح بود. با مهمت نسبتی داره؟ انگار با هم صمیمی بودن! زن و شوهر هستن؟
تردیدم رو کنار گذاشتم و رو به آیلین گفتم.‌
- سلام.
زیر چشمی نگاهی بهم انداخت. حس بدی از نگاهش بهم دست داد و ناخوداگاه عقب تر رفتم، نگاهش بیشتر شبیه قاتل ها بود!
ارامش- آیلین، خواهرم دلارام. آیلین دوست صمیمیم.
پس درست حدس زده بودم، لبخند نصفه و نیمه ای زدم و گفتم.
- خوشبختم.
ایلین سرش رو به نشونه تایید تکون داد و رفت پیش مهمت. حتی باهام حرف هم نزد!
کنار گوش ارامش گفتم.
- دوستت عجیبه! انگار خجالتیه؟! زنه مهمته؟
ارامش هم عین من با صدای ارومی گفت.
- با ادم های اطرافش زیاد صمیمی نمیشه، اره.
زیر لب اهانی گفتم، آهنگ عاشقانه ای شروع به پخش شدن کرد، مهمت و ایلین و جاوید و ارامش رفتن وسط سالن پذیرایی و مشغول رقصیدن شدن.
میدونستم پرهام قبول نمیکنه به خاطر همین عنوانش هم نکردم که بریم برقصیم. بقیه مهمونی هم با خوشحالی گذشت، بابا و متین فردا صبح رسیدن استانبول و بعد هم اماده برگشتن به ایران شدیم.
***
لباس ام رو برداشتم و با عجله از اتاق بیرون رفتم. بالاخره روز حنابندونمون فرا رسید بود. دو روز دیگه هم عروسیمون بود. از قبل جهیزیه ام رو توی خونمون چیده بودن و آماده بود.
پرهام با دیدنم از روی مبل بلند شد.
- دیرمون شد، فرشته کی میاد؟
پرهام- بهش زنگ زدم گفت تا چند دقیقه دیگه میاد ارایشگاه.
 


نگاهی به ارامش انداختم که داشت ناهار میخورد. لبخند زدم، ماه های اخر حاملگیش بود و خیلی زود به زود گرسنه اش میشد. قربون پسر کوچولوش برم که دیگه چیزی نمونده بود بتونم بغل کنم.‌
قرار بود ارایشگر بیاد خونه و ارامش رو ارایش کنه و منم همراه مامان و فرشته میرفتم ارایشگاه اما برای عروسی آرامش هم همراهم میومد. از اینکه خواهرم توی عروسی و حنابندونم بود خداروشکر کردم و لبخندم عمیق تر شد.
مامان هم حاضر شده بود.
مامان- بریم.
با بقیه خداحافظی کردم و پرهام ما رو تا ارایشگاه رسوند.
گونه پرهام رو بوسیدم و گفتم.
- فعلا عشقم.
میخواستم پیاده بشم که دستم رو گرفت. توی چشم هاش برق خوشحالی و اشتیاق رو میدیدم.
- فعلا عسلم، منم میرم لباسم رو عوض کنم اما قلبم و فکرم پیش توعه زیبای من‌.
لبخندی بهش زدم و گفتم.
- به چیزی جز عشقم نمیتونم فکر کنم، دلم میخواد زودتر اماده بشم و بیای دنبالم.
روی دستم رو بوسید، ازش خداحافظی کرد و
از ماشین پیاده شدم. همراه مامان وارد ارایشگاه شدم. لباسم رو با کمک مامان عوض کردم و روی صندلی نشستم. ارایشم که تموم شد روی صندلی دیگه ای نشستم تا موهام رو فر کنه. چون مدلی که برای عروسی انتخاب کرده بودم جمع بود به پیشنهاد مامان و مامان بانو برای حنابندون مدل موهام رو باز انتخاب کردم.
مامان گیره گل رز قرمزی که برای امشب خریده بودم رو به ارایشگر داد و بعد از کلی قربون صدقه رفتم نشست تا موهاش رو درست کنن.
از فکر به واکنش پرهام بعد از دیدنم لبخند زدم.
ارایشگر- تموم شد عزیزم، ماشالا چقدر خوشگل شدی. خوشبخت بشی گلم.
با همون لبخند ازش تشکر کردم و بلند شدم. فرشته با لبخند اومد پیشم و گفت.
- خیلی خوشگل شدی دلی، بریم خونه برات اسپند دود میکنم که چشم نخوری عروس خانم.
چشمکی بهش زدم و گفتم.
- ممنونم، تو هم خوشگل شدی.
خندید و گفت.
- شنل لباست کجاست برات بیارمش.
- فکر کنم روی جالباسی پشت پرده گذاشتم.
- اوکی الان برات میارم.
- شالم هم همونجاست.
- باشه.
مامان با محبت نگاهم کرد و اشک توی چشم هاش جمع شد. منم بغض کردم، درسته بعدا هم میدیدمشون و ازشون دور نبودم اما بازم حس میکردم که دلم براشون خیلی تنگ میشه.
مامان- گریه نکنی ها دلارام، آرایشت خراب میشه.
وسط بغضم لبخند زدم، میدونستم که اگر من گریه کنم مامان هم دیگه نمیتونه جلوی گریه اش رو بگیره.
- باشه مامان.
- خیلی خوشگل شدی، ایشالا کنار هم خوشبخت و شاد باشید عزیزم.‌
- آمین.
 


با صدای زنگ موبایلش به طرف کیفش رفت. فرشته کمکم کرد شنل لباسم رو مرتب کنم. شال قرمز ام رو سر کردم و نگاهی به خودم توی اینه انداختم.
لباسم پیراهن استین بلند به رنگ قرمز بود، قسمت بالای لباسم پارچه کیپور طلایی بود و پایین دامن و سر آستین هاش طرح های طلایی رنگ کار شده بود. یک شنل حریر قرمز هم روی لباس که بندش دور گردنم وصل میشد هم داشت که دور لبه هاش همون طرح طلایی کار شده بود.
با لبخند نگاهم رو از تصویر خودم توی آینه گرفتم، مامان زودتر رفت خونه تا به بقیه کار ها رسیدگی کنه.‌
حتما مهمون ها هم دیگه رسیدن. پرهام که اومد دوباره از ارایشگر تشکر کردم و رفتم بیرون.
با دیدن پرهام قدم هام رو اروم تر کردم و با عشوه بیشتری به طرفش راه افتادم.
کت و شلوار سرمه ای تنش بود و موهاش رو مرتب به یک طرف شونه کرده بود.
چشم هاش برق خاصی داشت و لبخندی بهم زد. مقابلش ایستادم و با لبخند گفتم.
- بریم؟
از فکر در اومد و با حواس پرتی گفت.
- اره بریم. خیلی زیبا شدی دلارام.‌
از شنیدن حرفش ذوق زده شدم، دستم رو دور بازوش حلقه کردم و گفتم.
- تو هم جذاب تر از همیشه شدی عشقم.‌
- پس فردا توی لباس عروس دلبر تر هم میشم. خیلی برای دیدنت توی لباس عروس صبر ندارم.
با خنده گفتم.
-خیلی خوشگل و دلربا تر از همیشه میشم، باید مراقب قلبت باشی اقا داماد.
ایستاد و من رو کشید توی بغلش، چند ثانیه ای توی شوک بودم. اینطوری که من رو توی بغلش کشید مطمئن بودم اگر یک لحظه غفلت میکرد پخش زمین میشدم. با لبخند چشم هام رو بستم و محکم بغلش کردم.
- عاشقتم.‌
پرهام- منم همینطور خوشگلم.
از توی بغلش بیرون اومدم، خوبه که هنوز از ارایشگاه بیرون نرفته بودیم و کسی هم متوجمون نشده بود.
بهم به شیطنت نزدیک تر شد، دستم رو روی قفسه سینه اش گذاشتم و اروم گفتم.
- فرشته هنوز داخله ارایشگاهه میاد ما رو میبینه ها.
مچ دستم رو گرفت و عین من با صدای ارومی گفت.
- نمیتونم نبوسمت دلارام خوشگل من.‌
با صدای فرشته هول شدم و یک قدم عقب رفتم.
فرشته- شما ها هنوز اینجا هستید؟ داداش دیر میشه ها.
پرهام دستی به پشت گردنش کشید و گفت.
- داشتیم راه می افتادیم.
فرشته- باشه پس خونه میبینمتون.
وقتی رفت ما هم از ارایشگاه بیرون رفتیم و سوار ماشین شدیم. پرهام دستم رو گرفت و با لحن شیطونی گفت.
- یه بوسه بهم بدهکاری دلی.
سرم رو با لبخند تکون دادم.
- از دست تو پرهام. تا شب صبر کن که مهمون ها برن بعد.
- شب که یک بوسه کافی نیست خانومم.
 


- شب که یک بوسه کافی نیست خانومم. انقدر خیره کننده شدی که به سختی میتونم ازت دور باشم.
خندیدم و زیر لب گفتم.
- دیوونه.
روی دستم رو بوسید و گفت.
- اره من دیوونه و عاشق تو ام خانومم.
با ذوق نگاهش کردم و با لحن ارومی گفتم.
- میدونی که بدون تو نفس کشیدن برای من خیلی سخت میشه عشقم.
نگاهم رو ازش گرفتم، وقتی به خونه رسیدیم و ماشین رو پارک کرد خم شدم و گونه اش رو سریع بوسیدم.‌
پرهام لبخندی بهم زد و گفت.
- شیطون خانوم.
زودتر از من پیاده شد و در طرف من رو باز کرد، دستش رو به طرفم گرفت.
با لبخند دستش رو گرفتم و از ماشین پیاده شدم. با شنیدن صدای دست و سوت نگاهم رو از پرهام گرفتم و با هم وارد خونه شدیم.
با همه احوال پرسی کردیم و به طرف جایگاهمون راه افتادیم. یک دایره طلایی بزرگ پشت سرمون بود و اطراف صندلی هامون پر از بادکنک های قرمز بود. روی میز چند تا شمع بود و حنا ها رو به شکل گل های رز در اورده بودن و اطرافش گل های قدمز رنگ بود.
صدای اهنگ بلند تر شد. با دیدن ارامش لبخندم عمیق تر شد چقدر توی اون لباس قرمز از جنس مخمل خوشگل شده بود.
از روی صندلی بلند شد و باهام رو بوسی کرد.
آرامش- مبارک باشه عزیزم، ایشالا خوشبخت بشید.
موهام که جلوی صورتم اومده بود رو کنار زدم و گفتم.
- ممنونم عزیزم.
وقنی نشستیم ارامش با خوشحالی بهم نگاه کرد و گفت.
- خیلی ناز شدی.
چشمکی بهش زدم و گفتم.
- تو هم همینطور ابجی.
با خنده نگاهم رو ازش گرفتم، با دیدن مامان بانو گفتم.
- سلام مامان بانو.
پرهام- سلام مامان.‌
مامان بانو- سلام عزیزانم، دخترم کسی که گفتی میاد برای طرح حنا ی دست هات اومده؟
- اره، دوست خودمه نگران نباشید.‌ راستی بیاید شما رو به خواهرم ارامش معرفی کنم.‌
رو به ارامش حرفم رو ادامه دادم.
- ارامش میخوام تو رو با مامان بانو آشنا کنم، مادر پرهام.
مامان بانو لبخند مهربونی زد و گفت.
- سلام دخترم، خوبی؟ خیلی خوشحالم که میبینمت عزیزم.
لبخندش رو با لبخند جواب داد و تشکر کرد.
مامان بانو رو به من گفت.
- من‌ میرم پیش مادرت دخترم.‌
- باشه مامان.
وقتی رفت رو به ارامش گفتم.
- راستی قبلا بهت نگفته بودم، پدر پرهام و بابا با هم دوست های صمیمی هستن.
سرش رو به نشونه تایید تکون داد و رفت توی فکر.‌
پرهام دستم رو گرفت و به ارومی فشرد.
- بریم برقصیم عزیزم.
- باشه بریم.
با هم بلند شدیم و وسط پذیرایی ایستادیم، دستش رو گرفتم و دست چپم رو روی شونه اش گذاشتم. آهنگ شروع کرد به خوندن و ما هم اروم با ریتم اهنگ مشغول رقصیدن شدیم.


محو چشم های سبز رنگش شده بودم. چه حس خوبی بود که چشم هامون محو تماشای همدیگه بود. دستم رو ول کرد و پشت کمرم گذاشتم.
- وقتی نشستیم چند تا عکس هم بگیریم.
- تنها لحظه ای که الان دوست دارم ثبت کنم همین الانه که توی آغوشمی و چشم هات از همیشه خوشحال تره.
- همیشه وقتی کنارمی چشم هام احساسم رو لو میدن. تو که توی اردبیل ثبتش کردی.
- همینطوره، عکسیه که از گرفتنش خیلی خوشحالم.
خندیدم و گفتم.
- میدونم.
اهنگ که تموم شد دستم رو گرفت و گفت.
- من میرم پیش بقیه اقایون اما زود برمیگردم پیشت عزیزم.
انگار دلش نمیخواست بره.
- باشه عزیزم.‌
وقتی رفت به طرف جایگاهمون راه افتادم و نشستم. مامان با یک سینی ابمیوه اومد پیشمون.
واقعا به یک چیز شیرین نیاز داشتم.
یکی از لیوان ها رو برداشتم و با قدردانی به مامان نگاه کردم.
- ممنونم مامان.
ارامش لیوان دیگه ای که داخل سینی بود برداشت و بعد از تشکر یکم ازش خورد.
مامان- شیرینی هم میگم براتون بیارن. چیز دیگه ای خواستید صدام کنید.
ارامش- چشم مامان، ممنونم.
یکی مامان رو صدا زد و مجبور شد بره.
- واقعا گرسنه ام بود از صبح تقریبا هیچی نخوردم.
ارامش- استرس داشتی؟
- اره یکم، اما بیشتر احساس خستگی میکنم. فکر خیلی خوبی که عروسی پس فردا باشه.
با دیدن مانیشا، نهال و نسرین لبخندی بهشون زدم.
- سلام، خوش اومدید.
نهال- سلام، ممنونم. چه خوشگل شدی دلی.
خندیدم و گفتم.
- ممنونم عزیزم.
ارامش رو بهشون معرفی کردم و بعد از احوال پرسی مانیشا گفت.
- دلی بلند شو برقصیم.
- تازه نشستم اما اوکی بریم.
نسرین با خنده گفت.
- اقا داماد الان نیست که اینطوری داری ناز میکنی ها.
- ناز نکردم که!
بلند شدم و با هم رفتیم وسط.
مانیشا- فکر کن سر کلاس استاد رادفر نتونه نگاهش رو ازت بگیره و کل کلاس بفهمن شما زن و شوهر هستید.
با خنده گفتم.
- اونطوری که من پرهام رو شناختم همچین اتفاقی نمی افته انقدر جدیه که نمیتونم تصور کنم. شاید باورتون نشه اما دلم برای اخم های توی کلاسش تنگ شده.
با خنده به رقصیدن ادامه دادیم. بعد از ماه عسلمون کلاس هاش دوباره شروع میشد، منم این چند وقت که با استاد ها هماهنگ کردم و نمیرم دانشگاه دلم برای دانشگاه و دوستام تنگ میشد.‌
بعد از رقصیدن با سه تا اهنگ‌ نشستیم و پرهام هم برگشت. قرار بود مینا یعنی از دوست های دبیرستانم که توی ارایشگاه کار میکرد برام طرح حنا بزنه. دستم رو گرفت و مشغول زدن طرح حنا روی دست هام شد. بعد از من به دست های پرهام حنا زد.
با ذوق طرح حنای دستم رو به پرهام نشون دادم.
- چطوره؟ خوشگل شد؟


- چطوره؟ خوشگل شد؟
پرهام- اره خیلی قشنگه.
رو به مینا گفتم.
- ممنونم مینا جون.
مینا با لبخند گفت.
- مبارکت باشه عزیزم، ایشالا شاد و خوشبخت باشید.
- ممنونم.
ارامش- خیلی قشنگ شده عزیزم.
لبخندی زدم و دوباره نگاهی به طرح حنام انداختم‌. کنار دستم طرح گل زده بود و طرح های برگ تا رو روی انگشت اشاره ام کشیده شده بود.
اخر مهمونی با هم به دختر های مجرد شیشه های کوچیک حنا خشک که گل های قرمز داشت دادیم و کم کم مهمون ها رفتن. بابا از رستوران برامون شام سفارش داده بود. انقدر خسته بودم که چند تا قاشق بیشتر نتونستم بخورم. ارامش هم زود تر از ما به اتاقشون رفت تا استراحت کنه. خستگی زیاد امشب حالش رو بد کرده بود. هر موقع گرسنه اش بشه میاد شام میخوره.
از بابا تشکر کردم و رفتم توی اتاقم. شنلم رو در اوردم و گیره ای که روی موهام بود رو باز کردم.
با صدای باز شدن در برگشتم.
پرهام- کمک نمیخوای.‌
با لبخند گفتم.
- اره، میشه زیپ لباسم رو باز کنی.
پشت بهش ایستادم، زیپ لباسم رو اروم باز کرد. لباسم رو کنار زد و روی شونه برهنه ام رو بوسید، از پشت بهم چسبید و دستش رو دور کمرم قفل کرد. به تصویرمون توی آینه نگاه کردم.
پرهام- بهت که گفتم بالاخره روزی میرسه که بدون اجازه و جور کردن بهانه کنارم باشی.
لبخندم پر رنگ تر شد و دستم رو روی دستش گذاشتم.
- اما من این بهانه ها و هیجان ها رو دوست داشتم، میتونستم ساعت ها دنبال بهانه باشم که برای یک لحظه بیشتر کنارت باشم اما خوب اینکه دیگه هر ساعت و هر ثانیه کنارتم رو بیشتر دوست دارم. لحظه هایی که قراره عاشقانه بگذره.
موهام رو کنار زد و گردنم رو بوسید.
- همینطوره خوشگلم.
- هوس بستنی کردم، بریم بیرون دور بزنیم؟
لباسم رو از شونه ام پایین تر کشید و گفت.
- پس لباست رو عوض کن بریم.
- باشه عزیزم. حالا میشه بری بیرون که لباسم رو عوض کنم.
- با اینکه قبلا دیدمت و چیزی برای مخفی کردن نداری اما باشه، بیرون منتظرتم.
ازم فاصله گرفت، میخواست بره بیرون که دستش رو گرفتم و لب هام رو روی لب هاش گذاشتم. من رو به طرف دیوار اتاقم برد و با عطش بیشتری به بوسیدنم ادامه داد.
سرش رو کمی عقب برد و همینطور که نفس نفس میزدیم بهم خیره شدیم.
دستم رو دور گردنش حلقه کردم و با لحن شیطونی گفتم.
- دیگه بوسه دیگه ای که بهت بدهکار نیستم؟
نگاهش شیطون شد و من رو کامل به دیوار پشت سرم چسبوند.‌
- یک بوسه کافی نیست اما باشه برای بعدا، الان میخوایم‌ بریم بیرون که به خواسته عشقم بستنی بخوریم.


سرم رو به نشونه تایید تکون دادم. گونه ام رو نوازش کرد و گفت.
- شیطونی نکن وگرنه کنسل میشه و توی اتاق میمونیم.‌
با خنده دستم رو پایین اوردم و گفتم.
- باشه الان حاضر میشم.
پرهام که رفت بیرون تاپ، شلوار لی و مانتو ی صورتی روشنم رو پوشیدم.‌ باید حموم هم میرفتم اما باشه وقتی برگشتیم.
رژ لبم رو که به هم ریخته بود پاک کردم و دوباره رژ زدم، شالم رو سر کردم و رفتم بیرون.
بابا- دارید میرید بیرون.
- اره داریم میریم‌ دور برنیم.
بابا- باشه زود برگردید، دیر وقته.
پرهام- حتما اقا جون.
با هم رفتیم بیرون و سوار ماشین شدیم.
پرهام- یک روز بریم بام، خیلی وقته نرفتیم.‌
- اوکی فردا بعد از ظهر بریم.
یکم توی خیابون ها دور زدیم، بستنی خوردیم و برگشتیم. با اینکه خیلی خسته بودیم اما بازم بهمون خوش گذشت.‌وقتی برگشتیم همه خواب بودن. لباس هام رو برداشتم و رفتم حموم.‌
دوش سریعی گرفتم و برگشتم توی اتاقم. همینطور که موهام رو خشک میکردم گفتم.
- کاش لباست رو از خونه برمیداشتیم که عوض میکردیش.
- حواسم نبود اینجا لباس ندارم.
موهام رو کیس کردم و توی بغلش دراز کشیدم.
- شب بخیر، دارم از خستگی بیهوش میشم.
نگاه خیره اش رو روی خودم حس میکردم، بعد از چند ثانیه روی موهام رو بوسید و گفت.
- شب بخیر عسلم.
چشم هام رو بستم، انگار خودش هم خیلی خسته بود وگرنه از شیطنت اخر شبمون نمیگذشت. شاید هم به خاطر من بود که خستگی از صورتم میبارید.
***
لباس عروسم رو با کمک مامان و فرشته پوشیدم و نشستم تا شینیون موهام رو شروع کنه، خیلی استرس داشتم که همه ی کار ها خوب پیش بره. از صبح اومده بودم ارایشگاه و خیلی گرسنه ام بود اما انقدر استرس داشتم که نتونستم ناهارم رو کامل بخورم. الان هم که باید میرفتیم آتلیه و بعد هم تالار.
ارایشگر- ماشالا چه عروس خانم خوشگلی داریم، کار شینیونت هم تموم شد گلم. مبارکت باشه.
انقدر احساس های عجیب داشتم که دیگه کلافه شده بودم. لبخندی زدم و تشکر کردم.
رو به فرشته گفتم.
- پرهام زنگ نزد؟ کی میاد؟
فرشته لبخندی بهم زد و دستم رو گرفت.
- داره میاد نگران چیزی نباش دلی.
دستش رو فشردم و گفتم.
- ممنونم که پیشمی، ارامش کجاست؟
- داره لباسش رو عوض میکنه الان میاد. من هنوز یکم کار دارم با مامان میریم خونه و بعد میریم تالار.
سرم رو تکون دادم و برگشتم طرف اینه.‌
ارایشم ملایم بود و همونطور که خواسته بودم موهام شینیون جمع بود و چند تار موهام دو طرف صورتم حالت دار اویزون بود و ریسه گل رو به موهام زده بود.


یقه لباس عروسم دلبری بود و آستین بلند از جنس تور دانتل داشت و طرح هایی روی شونه هام تا ارنجم داشت. طرح های قسمت بالای لباسم تا قسمتی از دامن ادامه داشت و قسمت هایی از پایین دامن هم طرح داشت که خیلی زیبا ترش کرده بود.
با دیدن ارامش برگشتم و اروم رفتم پیشش.
یه پیراهن بلند مجلسی مخصوص بارداری پوشیده بود که یقه اش هفت بود و قسمت بالای لباس تا زیر سینه هاش سنگ دوزی های نقره ای شده بود و دامن بلندش به رنگ صورتی روشن بود، روی بعضی از قسمت شکمش سنگ دوزی هایی افقی به زنگ‌ نقره ای کار شده بود. موهاش رو باز گذاشته بود و ارایش ملایمی داشت.
من رو با ذوق نگاه کرد، جوری که به شکمش فشار نیاد بغلش کردم و با بغض چشم هام رو بستم.
ارامش- خیلی خوشگل شدی ابجی جونم، خیلی برات خوشحالم.
- منم خیلی خوشحالم که کنارمی، راستی من حواسم نبود فندق خاله که اذیتت نکرد؟ حالش خوبه؟
- امروز تکون هاش بیشتر شده، فکر کنم اونم برای عروسی خاله اش ذوق زده شده.
لبخندم عمیق تر شد و ازش فاصله گرفتم.
- خاله قربون فندق کوچولوش بره. گل پسرمون از الان شیطونه.
با شنیدن صدای فرشته که گفت پرهام اومده شنلم رو با کمکش پوشیدم و دامنم رو گرفتم با دقت راه افتادم تا دامن لباسم جلوی پاهام نیاد و بخورم زمین. مامان صدقه ای برامون کنار گذاشت و من رو تا بیرون ارایشگاه همراهی کرد. اشک شوقی که توی چشم هاش بود رو به زور داشت کنترل میکرد و میدونستم که با اولین کلمه بغضش میشکست.
فیلم بردار هم همراه پرهام بود و هی دستور میداد چیکار کنیم، به نظرم خیلی اعصاب خورد کن بود و با حرف هاش بیشتر کلافه شده بودیم.
دسته گل رز صورتی رو از پرهام گرفتم و لبخندی بهش زدم.‌
با لبخند مهربونی بهم خیره شد و زیر لب اروم گفت.
- از تصوراتم هم خیره کننده تر شدی دلارام.
با همون لبخند نگاهش کردم. پرهام کت وشلوار مشکی پوشیده بود، توی دلم کلی قربون صدقه عشقم رفتم و با کمکش سوار ماشین شدم و رفتیم آتلیه.
بعد از تموم شدن عکاسی دوباره سوار ماشین شدیم و به طرف تالار راه افتادیم.
دست پرهام رو گرفتم و گفتم.
- پرهام میشه یه چیزی سر راه بگیری بخوریم، خیلی گرسنمه.
- باشه عسلم.‌
جلوی یه رستوران ایستاد و گفت.
- چی دوست داری برات بگیریم خوشگلم؟
یکم فکر کردم و گفتم.
- پیتزا بگیر.
با لبخند گفت.
- باشه عسلم.
پیاده شد و رفت داخل رستوران. موبایلم رو از داخل کیفم برداشتم و چند تا عکس از خودم گرفتم.‌
وقتی برگشت با ذوق نگاهش کردم و گفتم.
- مرسی پرهامم.
با خنده گفت.
- خواهش میکنم خانوم شکمو ی من.
 


یک تیکه پیتزا برداشتم و گفتم.
- اگر تو هم از صبحی چیزی نخورده بودی تو هم گرسنه ات میشد.‌ شروع کن که الان تمومش میکنم.
با لبخند نگاهم کرد و سرش رو تکون داد. معلوم نیست به چی فکر میکرد. پیتزامون رو که خوردیم به طرف تالار راه افتادیم.
ماشین رو جلوی تالار پارک کرد و پیاده شد، دستم رو گرفت و کمکم کرد پیاده بشم.
مامان و بابا هامون جلوی در ایستاده بودن. مامان برامون اسپند دود کرده بود و بعد از تشکر به طرف ورودی تالار راه افتادیم.
ورودی تالار یه تونل داشت که اطرافش گل بود و با ریسه و گل های مصنوعی تزیین شده بود با ورود ما فشفشه های بزرگی که روی زمین بود رو روشن کردن.‌ دست پرهام رو گرفت و به ارومی فشردم.‌ با هم از تونل رد شدیم و وارد تالار شدیم.
با ورودمون صدای دست و سوت بلند شد و اهنگ به خاطر ورودمون عوض شد.
از مهمون هایی که بهمون تبریک میگفتن تشکر کردیم و به طرف جایگاه عروس و داماد راه افتادیم.
پرهام کمکم کرد شنلم رو در بیارم، لبخندی زد و چشم هاش برق خاصی زد. با لبخند نشستیم.
نهال، مانیشا و نسرین اومدین پیشمون، با لبخند گفتم.
- سلام.‌
نسرین- سلام استاد، سلام دلی.
پرهام- سلام.
نسرین رو به من گفت.
- بلا چه عروس نازی شدی.
نهال- سلام استاد، سلام دلی. تبریک میگم، ایشالا همیشه کنار هم خوشبخت باشید.
- ممنونم ابجی های خوشگلم.‌
مامان اومد پیشمون و رو به دوستام گفت.
- سلام خوش اومدید.
مانیشا- سلام خاله، ممنونم تبریک میگم.
مامان لبخندی زد و گفت.
- ممنونم، ایشالا توی شادی هاتون جبران کنیم. ایشالا عروسی نهال جان.
نهال لبخندی زد و گفت.
- ممنونم خاله، مگه میشد توی عروسی خواهرمون شرکت نکنیم.
مامان- سلامت باشید.
- مامان میشه شنلم دستت باشه.‌
- اره عزیزم، هر موقع خواستی برات میارم.‌
- ممنونم مامانی.‌
با اومدن فیلم بردار نفسم رو کلافه بیرون دادم، باز میخواست دستوراتش رو شروع کنه!
پرهام- بریم برقصیم. رقص امشبمون برام خاص تر از بقیه ی رقصیدن هامونه.
با لبخند و عشق نگاهش کردم و گفتم.
- برای منم همینطوره. امشب بهترین شب زندگیمه.
دستم رو گرفت و با هم بلند شدیم. صدای دست بلند شد و سالن رقص رو برای رقصید ما و فیلم برداری، فیلمبردار خلوت کردن.
دستم چپم رو روی شونه اش گذاشتم و با ریتم تند اهنگ مشغول رقصیدن شدیم.
(موزیکbailando از enrique)
Yo te miro, se me corta la respiración
وقتی بت نگاه میکنم،نفسم بند میاد
Cuanto tu me miras se me sube el corazón
وقتی بهم نگاه میکنی قلبم میزنه
(Me palpita lento el corazon)
ضربان قلبم آهسته میشه


Y en silencio tu mirada dice mil palabras
و چشمات با سکوتش هزار حرف واسه گفتن داره
La noche en la que te suplico que no salga el sol
شب تمنا میکنم که خورشید هرگز طلوع نکنه
Ese fuego por dentro me esta enloqueciendo
آتش عشق درونم،منو دیوونه کرده
Me va saturando
عشق وجودمو در بر گرفته
Con tu física y tu química también tu anatomía
با اندامت ،جادوی عشقت و بدنت
La cerveza y el tequila y tu boca con la mía
اب جو،تِکیلا و لبهای تو بر روی لبهای من
Ya no puedo mas (ya no puedo mas)
نمیتونم تحمل کنم
Con esta melodía, tu color, tu fantasía
با این اهنگ،رنگت و خیالاتت
Con tu filosofía mi cabeza esta vacía
با منطق تو ذهن من خالیه

حس قشنگ و خاصی داشتم، امشب برام خیلی رویایی بود. شب عروسیم با عشقم بود، تمام زندگیم و عمرم.‌ با نگاهش ضربان قلبم بالا رفت و لبخندم پر رنگ تر شد.

Yo quiero estar contigo, vivir contigo
میخوام با تو باشم، با تو زندگی کنم
Bailar contigo, tener contigo
با تو برقصم، تو رو صاحب شم
Una noche loca (una noche loca)
در یک شب دیوانه کننده
Ay besar tu boca (y besar tu boca)
اوه بوسیدن لبهات
Tu me miras y me llevas a otra dimensión
تو به من نگاه میکنی و من رو به بُعد دیگه ای میبری
(Estoy en otra dimensión)
من در بُعد دیگه ای هستم
Tu latidos aceleran a mi corazón
ضربات قلبت،قلب منم به تپش میندازه
Que ironía del destino no poder tocarte
سرنوشت مسخره ایه اگر که نتونم لمست کنم
Abrazarte y sentir la magia de tu olor
بغلت بگیرم و جادوی عطر تنت رو حس کنم.

اهنگ که تموم شد نگاهم رو ازش گرفتم و رفتیم نشستیم. دستم رو گرفت و روی دستم رو نوازشم کرد. به ارامش و جاوید نگاه کردم که چطور عاشقانه به هم نگاه میکردن و میخندیدن.
متین امشب ساکت تر از همیشه بود و از قیافه اش بغضش رو میشد تشخیص داد. لبخند غمگینی زدم، خیلی دلم برای اذیت هاش تنگ میشد. بابا و بقیه مرد ها هم بیرون بودن.
بعد از تموم شدن اهنگ ارامش اومد پیشم و یکم با هم حرف زدیم و یک دور هم همراه با دوستام رقصیدم و موقع شام بود که برگشتم پیش پرهام.
بعد از خوردن شام از مهمون ها خداحافظی و تشکر کردیم، با کمک مامان شنلم رو پوشیدم و به طرف خونمون راه افتادیم.
ماشین های دیگه هم پشت سرمون بوق میزدن و همراهیمون میکردن. قرار بود فردا صبح به طرف تنگابن راه بیوفتیم.
برای ماه عسلمون خیلی ذوق داشتم اما یاد دوری از مامان و بابا که افتادم دلم ناخوداگاه گرفت و بغض کردم.


جلوی اپارتمونمون ایستادی و زودتر پیاده شد تا توی پیاده شدن کمکم کنه.
وقتی پیاده شدم با بغض مامان رو بغل کردم. پشتم رو نوازش کرد و گفت.
- فردا توی جاده مراقب خودتون باشید عزیز دل مامان.
محکم تر بغلش کردم و گفتم.
- باشه مامان، نگرانمون نباشید بهتون زنگ میزنم.
- مادر فداتشه عزیز دلم.
- خدا نکنه مامان، دلم براتون تنگ میشه.
مامان ازم فاصله گرفت و اشک هاش رو پاک کرد، دستش رو روی گونه ام گذاشت و همینطور که اشک هام رو پاک میکرد گفت.
- گریه نکن دخترم، قراره یک زندگی جدیدی رو شروع کنی ما هم پشتتیم گریه نداره که دختر خوشگلم.
دماغم رو بالا کشیدم و گفتم.
- میدونم.
لبخندی بهم زد و مشغول صحبت با پرهام شد. بابا اشک هاش رو پاک کرد و من رو بغل کرد.
بابا- دختر کوچولو ی من، به شادی زندگیتون رو شروع کنید و یادت نره توی هر شرایطی هوای همدیگه رو داشته باشید.
- چشم بابایی.‌
از توی بغلش بیرون اومدم، مامان بانو دستم رو گرفت و بعد از خداحافظی با اقا جون، فرشته رو توی بغلم گرفتم.
فرشته- خداحافظ دلی، مراقب داداشم باشی ها.
خندیدم و به شوخی گفتم.
- از الان معلوم شد فقط طرف داداشتی.
از توی بغلش بیرون اومدم، خندید و گفت.
- نگران نباش، طرف تو هم هستم زن داداش.
متین اومد پیشم و بغلم کرد. بین بغضم خندیدم و گفتم.
- در نبود من اتاقم رو صاحب نشی متین، میکشمت. مراقب مامان و بابا هم باش.
- تو هم مراقب خودت باش.
- داداشی گریه نکنی ها.
متین- گریه؟ من خوشحالم که بالاخره از دستت راحت شدیم.
پاش رو محکم لگد کردم و با حرص گفتم.
- بیشعور، من رو بگو نگران تو هستم!
با ارامش هم خداحافظی کردم و دست پرهام رو گرفتم. بابا هنوز داشت با پرهام صحبت میکرد و ازش خواست خیلی مراقبم باشه. مطمئن بودم که پرهام توی همه ی لحظه های زندگیمون هوای من رو داره، اینطوری شناخته بودمش مهربون و با ملاحظه.
مامان دوباره بغلم کرد و گونه ام رو بوسید. دوباره ازشون خداحافظی کردیم، همراه پرهام وارد اپارتمان شدیم و در رو بستیم. حسم غیر قابل توصیف بود، هم خیلی خوشحال بودم و هم ناراحت.
پرهام دستم رو اروم فشرد و با هم وارد اسانسور شدیم.
من رو توی بغلش گرفت و گفت.
- نبینم ناراحتیت رو عسلم.
سرم رو روی قفسه سینه اش گذاشتم، دستم رو پشت کمرش گذاشتم و لبخند زدم.
- ناراحت نیستم، خوشحالم.
- مطمئن باشم!
سرم رو بلند کردم و با لبخند و عشق نگاهش کردم.‌
- اره مطمئن باش عمر من.
اسانسور که ایستاد از اسانسور بیرون اومدیم‌. پرهام در رو با کلید باز کرد و کنار رفت.
- اول عروس خوشگلم‌.


اروم خندیدم و کفش هام رو در اوردم. وارد خونه شدم و شنلم رو در اوردم. برگشتم طرفش که من رو روی دست هاش بلند کرد، جیغ ارومی کشیدم‌ و از کارش خندیدم. دستم رو دور گردنش حلقه کردم و به لب های خندونش نگاه کردم.
با لحن شیطونی گفت.
- بالاخره تنها شدیم.
به طرف اتاقمون راه افتاد، دستم رو روی گونه اش گذاشتم و نوازشش کردم.
من رو روی تخت گذاشت و کتش رو در اورد. با شیطنت نگاهش کردم، از روی تخت بلند شدم و دستم رو روی شونه اش گذاشتم. دستش رو پشت کمرم گذاشت و من رو بیشتر توی بغلش کشید. لب های گرمش رو روی لب هام گذاشت و با عطش مشغول بوسیدن همدیگه شدیم.
دستم رو بین موهاش بردم و لب پایینش رو مکیدم.
سرم رو عقب بردم و با لحن ارومی گفتم.
- با اینکه میدونم فردا صبح زود باید بلند بشیم اما دلم میخواد امشب شیطنت کنیم.
یک تای ابرو اش رو بالا انداخت و دستش رو پشت گردنم گذاشت.
- کی بهت گفت من میزاشتم امشب بخوابی!
با لبخند دوباره مشغول بوسیدن همدیگه شدیم. ازش فاصله گرفتم و گفتم.
- اول بریم حموم.
- باشه.
پشت سرم ایستاد و دکمه های پشت لباس عروسم رو باز کرد و من رو از پشت توی بغلش گرفت. سرش رو به گوش هام نزدیک تر کرد، نفس های داغش که به لاله گوشم میخورد حس نیازم به آغوشش رو بیشتر قلقلک میداد.
- امشب با هم بریم حموم.
بار اولی بود که همچین درخواستی ازم داشت، من جلوش لباس عوض نمیکنم حالا باهاش برم حموم!
گردنم رو بوسیدم و دستش رو نوازش وار روی بازوم کشید. چشم هام رو بستم و گفتم.‌
- باشه بریم.
گیره های بین موهام رو باز کردم و برگشتم طرفش، لباسم رو از تنم در اورد و با دیدن لباس زیر توری که تنم بود چشم هاش شیطون تر شد. بیتوجه به نگاهش، دکمه های پیراهنش رو باز کردم و کمکش کردم لباس هاش رو در بیاره.
حوله هامون رو برداشتیم رو رفتیم حموم و زیر دوش ایستادیم. به باسنم‌ چنگ زد و به لب هام خیره شد.
میخواست من رو ببوسه، لبخند خبیثی روی لب هام نشست و خودم رو عقب کشید.
یک قدم به طرفم اومد و دستم رو گرفت. من رو توی بغلش کشید و با خنده گفت.
- عاشق همین شیطنت هاتم خوشگلم.
با لبخند دستم رو روی صورتش کشیدم، با موهای خیس جذاب تر هم شده بود.
فاصلمون رو کمتر کردم اما نبوسیدمش و نزاشتم همون فاصله رو هم از بین ببره و لمسم کنه.
لبخند خبیثی روی لب هاش نشست و با لحن شیطونی گفت.
- که اینطور، میخوای بی قرار ترم کنی.
همینطور که توی بغلش بودم اروم نوازشم میکرد، با نوازش هاش حالم بیشتر از قبل دگرگون شده بود.


فاصلمون رو کمتر کردم و دستم رو دور گردنش حلقه کردم. دستش رو پشت کمرم گذاشت و به نوازشم ادامه داد.
معلوم بود طاقت اون هم تموم شده، چشم هام رو بستم و لب هاش رو بوسیدم.
لب هام رو با عطش بوسید و سینه هام میمالید. من رو از روی زمین بلند کرد و آلتش رو واردم کرد. دستم رو روی شونه گذاشتم و چشم هام از دردش به هم فشردم. پاهام رو دور کمرم قفل کردم، به بوسیدنم ادامه داد و ناله هام روی لب هاش خفه میشد‌‌.‌
جفتمون که اروم شدیم‌، چند دقیقه ای توی بغلش موندم و سرم رو به قفسه سینه اش چسبوندم.
اروم نوازشم کرد و روی موهای خیسم رو بوسید.‌
بعد از غسل کردن تازه یادم اومد لباس هام رو نیاوردم. حوله ام رو دور خودم پیچیدم و رفتم بیرون. موهام رو با سشوار خشک کردم و لباسم رو پوشیدم.
روی تخت که دراز کشیدم پرهام دستم رو گرفت و آغوشش رو برام باز کرد، از خدا خواسته توی بغلش فرو رفتم، همینطور که زیر لب قربون صدقه ام میرفت و من توی دلم از شنیدن حرف هاش ذوق زده شده بودم خوابم برد.
با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم. یکم جا به جا شدم و چشم هام رو باز کردم. هنوز خوابم میومد اما باید از الان حرکت میکردیم تا به موقع به هتلی که رزرو کرده بودیم برسیم.‌ دستم رو روی قفسه سینه پرهام گذاشتم و با صدای خواب الودی صداش زدم.
- پرهام بلند شو.
دستی به صورتش کشید و چشم هاش رو باز کرد. لبخندی بهش زدم و گفتم.
- صبح بخیر عشقم.
موهام رو از جلوی صورتم کنار زد. لب هام رو کوتاه بوسید و گفت.
- صبح بخیر خوشگلم.
- بلند شو که باید حرکت کنیم، من میرم صبحانه رو اماده کنم.
- باشه.‌
رفتم دستشویی و بعد از شستن دست و صورتم رفتم اشپزخونه. چایی ساز رو روشن کردم و از داخل یخچال تخم مرغ برداشتم و نیمرو درست کردم. پرهام هم اومد و صبحانمون رو خوردیم.
زودتر از پرهام رفتم توی اتاقمون تا حاضر بشم. مانتو، شال و شلوارم رو برداشتم، میخواستم در کمد رو ببندم که چشمم افتاد به همون پاکتی که توش لباس خوابی بود که پرهام قبلا برام خریده بود. تا حالا نپوشیدمش و پرهام هم بعد از شب تولدش حرفی راجبش نزده بود. لب هام رو به هم فشردم و نگاهی به در اتاق انداختم.
هنوز نیومده بود، سریع برداشتمش و داخل چمدونم گذاشتم. شاید بعدا پوشیدمش.
حاضر شدیم و به کمک هم وسایل رو توی ماشین گذاشتیم و به طرف تنکابن راه افتادیم.
ضبط رو روشن کردم و همراه اهنگ مشغول خوندن شدم.
حدود چهار ساعت و نیم توی راه بودیم تا به هتل رسیدیم.


اتاقی که رزرو کرده بودیم رو تحویل گرفتیم و وارد اتاقمون شدیم.
به اطراف اتاق نگاه کردم، یه تخت دو نفره وسط اتاق بود و رو به رومون یه پنجره با پرده های سبز رنگ داشت. دستشویی و حمام هم طرف راست بود. یه قسمت هم اشپزخونه بود.
روی تخت دراز کشیدم، خیلی احساس خستگی و خواب الودگی میکردم.
شال و مانتوم رو در اوردم، پرهام روی تخت دراز کشید و گفت.
- این هتل نزدیک دریاست، هر موقع خواستی بگو بریم.
سرم رو روی شونه اش گذاشتم و گفتم.
- باشه عزیزم، فعلا بخوابیم جفتمون خیلی خسته هستیم.
- خوب بخوابی عسلم.
لبخند زدم، مگه میشد توی آغوشش باشم و خواب آرومی نداشته باشم!
- تو هم همینطور عشقم.
گونه اش رو بوسیدم و طولی نکشید که خوابمون برد.
با احساس نوازش اروم صورتم از خواب بیدار شدم، با لبخند چشم هام رو باز کردم و گفتم.
- سلام.
جوابم رو با لبخند داد.
- سلام خوشگلم، صبح بخیر. نمیخوای بلند بشی؟
دستم رو پشت گردنش بردم و خودم رو بیشتر توی بغلش جا دادم.
- خیلی وقته بیدار شدی؟
دستش رو پشت کمرم گذاشت و گفت.
- یه ربعی میشه. خیلی ناز خوابیده بودی.
- اره میدونم.
خندید و روم خیمه زد. چه انرژی داشت اول صبحی! دستم رو دور گردنش حلقه کردم. صورتش رو نزدیکم اورد و چشم هاش خمار شده بود.‌
- پرهام؟ بریم بیرون؟
از حرکت ایستاد و گفت.
- باشه بریم، چرا که نه عسلم. البته این حرف یکم عجیبه اونم از زبون تو که میخواستی کل ماه عسل رو توی هتل، توی بغلم بمونی.
خندیدم و به طرف خودم کشیدمش. به لب هاش خیره شدم و گفتم.
- هنوزم میخوام اما همش که نمیشه توی هتل موند.
- چرا نشه عسلم! سه روزی که اینجا هستیم توی هتل میمونیم.
با تعجب نگاهش کردم، مگه ماه عسلمون چهار روزه نبود!
- چرا سه روز؟ روز اخر کجا میریم؟
- سورپرایزه خوشگلم.
با اعتراض گفتم.
- پرهام اذیت نکن، بگو.
با شیطنت نگاهم‌ کرد و گفت.
- متوجه میشی، الان رو دریاب.
لب های گرمش رو روی لب هام گذاشت و لب پایینم رو مکید. همراهیش کردم اما تمام فکرم به این بود که سورپرایز پرهام چی میتونه باشه!
سرش رو عقب برد و جاهامون رو عوض کرد.
گونه اش رو به ارومی نوازش کردم و گفتم.
- حالا کجا بریم؟
- نمیدونم، بزار از مدیر اینجا میپرسیم. راستی لباس گرم هم همراه خودت بیار.
- چشم عشق جذابم.
با خنده گفت.
- اخ از شیطنت هات و دلبری هات دلارام.‌
خندیدم و از روی تخت بلند شدم. صبحانمون رو خوردیم و بعد از پرس و جو به طرف ابشار سنگ بن چشمه که حوالی یکی از روستا های اطراف بود راه افتادیم.


شب های اینجا نسبتا سردِ و معلوم هم نبود کی برمیگشتیم به خاطر همین لباس های گرم برداشته بودم. وقتی رسیدیم از ماشین پیاده شدیم و پیاده به طرف جنگلی که داخلش ابشار سنگ بن چشمه بود راه افتادیم.
طبیعت اطرافمون خیلی زیبا بود، برگ هایی که به خاطر پاییز زرد و نارنجی شده بودن زیبایی چند برابری و خاصی به طبیعت بکر اطرافمون بخشیده بود. ناخوداگاه لبخندی زدم و نفس عمیقی کشیدم، صدای برگ های زیر پامون حس خیلی خوبی بهم میدادم.
دست پرهام رو گرفتم و به اطراف نگاه کردم، اطرافمون پر از درخت های توسکا، افرا و بلوط بود و یک چشمه هم اونجا بود که فضا رو رویایی تر میکرد.
کنار ابشار که رسیدیم چند تا عکس با هم گرفتیم، ناهاری که از هتل همراه خودم اورده بودم رو خوردیم و چند ساعتی اونجا موندیم، وقتی رسیدیم هتل افتاب دیگه غروب کرده بود.
خسته روی تخت خوابیدم و رو به پرهام گفتم.
- طبیعت گردی امروزمون خیلی خوش گذشت، ممنونم پرهامم.‌
کنارم روی تخت دراز کشید و گفت.
- به منم خیلی خوش گذشت عسلم.
خندیدم و گفتم.
- گرسنه ات نیست؟ من که خیلی گرسنمه.
- الان سفارش میدم که بیارن به اتاقمون.
با ذوق گفتم.
- فردا هم بریم دریا؟
- اوکی.
تلفن رو برداشت و بعد از سفارش غذامون کنارم روی تخت نشست و تلویزیون رو روشن کرد.
بعد از چند تا کانال عوض کردن، بهم نگاهی انداخت و گفت.
- لپ تاپ رو بیارم فیلم ببینیم.
- اره فکر خوبیه.
لپ تاپش رو اورد و فیلمی رو پلی کرد. چند دقیقه از فیلم نگذشته بود که سفارشمون رو اوردن، فیلم رو استپ زدم و پرهام رفت تا سفارشمون رو تحویل بگیره.
با احساس بوی خوب ساندویچ چشم هام رو با لذت بستم و نفس عمیق کشیدم.‌
- وای ممنونم پرهام، اگر بدونی چقدر گرسنه ام.
با لبخند گفت.
- نوش جونت عزیزم.
فیلم رو دوباره پلی کردم و مشغول دیدن ادامه فیلم شدیم.
فیلم که تموم شد از توی بغل پرهام بیرون اومدم، کش و قوسی به بدنم دادم و گفتم.
- بریم بخوابیم؟
- اره بریم، خیلی خسته ام.
گونه اش رو بوسیدم و لبخندی بهش زدم. رفتم دستشویی و مسواک زدم.
بعد از من پرهام رفت، داخل چمدونم رو نگاه کردم. نگاهی به لباس خواب ساتن صورتی که تازه خریده بودم انداختم و میخواستم بپوشمش که با دیدن پاکت لباس خواب توری که قبلا پرهام خریده بود دوباره لباس خوابم رو سر جاش گذاشتم.
لب پایینم رو به اروم گاز گرفتم، واقعا بپوشمش! خودش هم گفت میخواسته بعد از عروسی بپوشمش! فرصت فکر کردن بیشتری نداشتم الان پرهام میاد. سریع لباس رو پوشیدم و لبه ی تخت نشستم. نفسم رو کلافه بیرون دادم، هنوز برای پوشیدنش مطمئن نبودم.


اخه این چه لباس خوابیه! لخت بودنم بهتر از این یه تیکه تورِ. بلند شدم و میخواستم دوباره عوضش کنم که در دستشویی باز شد و پرهام اومد بیرون.
با دیدنم ایستاد و نگاهی همراه با تعجب بهم انداخت.
ضربان قلبم بالا رفت. به خودش اومد، چشم هاش شیطون شد و اومد طرفم. دستم رو گرفت و من رو توی بغلش کشید.
با لحن شیطونی گفت.
- فکر کردم قرار نیست دیگه توی تنت ببینمش خوشگلم.
به چشم هاش خیره شدم و دستم رو پشت کمرش گذاشتم.
- چرا فکر کردی هیچ وقت نمیپوشمش!؟
دستش رو زیر لباس خوابم برد و پشت کمرم رو نوازش کرد.
- چون حتی روی چوب لباسی هم نزاشته بودیش. اولین واکنشت هم به اندازه کافی تند بود.‌
لب هام رو به هم فشردم، اون روز حس عجیبی بهم دست داده بود یعنی به خاطر خجالتم بود که نمیخواستم بپوشمش؟! فکر نکنم! بیشتر یه حس بد نسبت بهش داشتم شاید به خاطر این بود که تا حالا لباس خواب نپوشیده بودم! اما ظاهرا پرهام خیلی خوشحال بود پوشیدمش.
دستش رو روی گونه ام گذاشت و نوازشم کرد، انگشت شصتش رو روی لب هام کشید. لبخندی بهش زدم و بهش نزدیک تر شدم.
دستم رو دور گردنش حلقه کردم، دلم نمیخواست بدونه اخرین لحظه از پوشیدنش پشیمون شدم و توی ذوقش بخوره.
به لب هاش نگاهی انداختم و نگاهم رو بالا کشیدم، نگاه تب دارش رو که دیدم دستم رو بین موهاش بردم و گفتم.
- میدونم گفتی خسته ای اما...
لب های گرمش رو روی لب هام گذاشت و نزاشت حرفم رو ادامه بدم. لبخندی زدم و همراهیش کردم. من رو به طرف تخت برد و روم خیمه زد.
پاهام رو دور کمرش قفل کردم و با عطش بیشتری به بوسیدن همدیگه ادامه دادیم. سرش رو توی گردنم فرو برد، پوست گردنم رو میبوسید و میمکید. ناله ارومی کردم، نفس های گرمش حس نیازم رو بیشتر از قبل میکرد.
دستش رو زیر لباس خوابم برد و سینه هام رو مالید.
پرهام- خیلی دوستت دارم خوشگلم. خیلی سورپرایز شدم که لباس خواب رو پوشیدی.
دستم‌ رو دو طرف صورتش گذاشتم و نوازشش کردم.
- منم عاشقتم همه ی زندگی من.
لب هاش رو روی لب هام گذاشت، لب پایینم رو مکید و زبونش رو داخل دهانم برد.
سرم رو توی گودی گردنش بردم، بوسه های ریزی بهش زدم و بلوزی که تنش بود رو از تنش در اوردم.
دستش رو داخل لباس زیرم برد و لاله گوشم رو بین لب هاش گرفت.
ناله هام بلند شد و التش رو توی دستم گرفتم.
همینطور که کنار گوشم قربون صدقه ام میرفت لباس خواب و لباس زیرم رو از تنم در اورد.
ازم فاصله گرفت و از داخل چمدون کاندوم رو برداشت.

 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : cheshmanat
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 3.50/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 3.5   از  5 (2 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

چهارمین حرف کلمه tihqh چیست?