رمان روزگار پرغبار 4 - اینفو
طالع بینی

رمان روزگار پرغبار 4


اون شب خیلی خوش گذشت .
مردی رد میشد که ویالون میزد که مهدی پول بهش داد تا به عشق من سلطان قلب ها رو بزنه و بخونه .
بالای آبشار یه ویو شیکی داشت که تمام شهر زیر پات بود .
دور تا دورش رو درختای کاج و سرو احاطه کرده بودن .
ی کافه دنج کمی جلو تر بود که مهدی به صرف شام دعوت مون کرد و ما ام از خدا خواسته رفتیم پیتزا رو زدیم ،
که به اصرار من و نرگس مهدی بردمون دور دور با ماشین اهنگ رو زیاد کرده بودیم و همه شهر رو چرخیدیم .
بعدشم رفتیم بستنی دپشی زدیم که الحق شب خیلی خوبی بود و فوق العاده خوش گذشت .
تمام امروز رو از یاد برده بودم ؛
اروم در گوش مهدی زمزمه کردم که منو برسونه خونمون که ،
خیلی ریلکس گفت :
_ شقایق امشب رو بیا خونه ما بخواب .
اولین بار بود که مهدی ازم میخواست که شب خونشون بمونم ، اونم بدون حضور مامان و باباش .
بین راهی مونده بودم ،
چی بگم از یه طرف بابا و مامان مطمئن بودم که ناراحت میشدن و اساسی دعوام میکردن .
از طرف دیگه مهدی برای اولین بار این خواسته رو از من داشت و اگه نمی‌رفتم فکر میکردم بهش اعتماد ندارم ، بد میشد .
دل و به دریا زدم و گفتم :
_ میشه با هم بعد تنهایی راجبش حرف بزنیم؟
_ خب حالا بیا بریم بالا صحبت میکنیم .
من که دیدم خیلی زشته مهدی جلوی سعید و نرگس خراب بشه و فکر کنن بهش اعتماد ندارم . سریع خودمو جمع و جور کردم و گفتم :
_ باشه عزیزم مشکلی نیست .
نرگس و سعید رفتن بالا که سعید تا پیاده شد با تاکید گفت :
_ زن داداش بیای ها !
منتظریم بیا خوش میگذره .
فردا ام میریم روستا پیش بابایینا .
پلکامو روی هم بستم و با لبخند شیرینی گفتم :
_ باشه عزیز دلم برو ما ام الان میایم .
تا کمی از ما دور شدن مهدی بی مقدمه شروع کرد .
_ چیه شقایق خانوم ؟
نکنه می‌ترسی یا که به من اعتماد نداری ؟؟
حالا چون مامان و بابام رفتن روستا فکر کردی من حتما قراره کاری کنممممم هااااان ؟؟!
سریع به خودم اومدم نمیخواستم امشب رو خراب کنم گفتم :
_ نه مهدی جان عزیزم چه حرفیه ،
من فقط یکم مراعات بابامو کردم حالا ام نه اشتباه کردم .
اندازه چشمام بهت اعتماد دارم .
من رفتم توام ماشین پارک کن و بیا ....
مجبور بودم !
مجبور بودم با بله و چشم قربان رامش کنم .
که نکنه باز اون روی سگش بالا بیاد و زندگی رو به کام هر دوتامون تلخ کنه .
فعلا تلاش میکردم با باج دادن بهش رابطه مون رو گرم و صمیمی نگه دارم .
دوست نداشتم زندگیمون از همین اولا خراب بشه و حرمت ها بین مون شکسته بشه .


رفتم بالا لباسامو عوض کردم و خداروشکر که مهدی به هیچ وجه از من نخواست که کنارش بخوابم .
همگی توی هال جلوی تلویزیون خوابمون برد.
از خواب که بیدار شدم ،
غرغرکنان نرگس توی خونه پخش شده بود که این عروسه تو گرفتی ؟ تا لنگ ظهر خوابه!
خجالتم نمیکشه همچین پهن زمین شده .....
نگاهی به دور و اطرافم انداختم و که دیدم
سعید خوابه و مهدی و نرگس بیدار شدن .
اولین کاری که کردم نگاه ساعت دیواری وسط هال کردم که دیدم ،
ساعت " ۱۰:۳۰ " رو نشون میده .
سریع پاشدم تشک و پتو های افتاده روی زمین رو خیلی مرتب تا کردم .
رفتم دستشویی آبی به صورتم پاشیدم اومدم بیرون که به تنه مهدی برخورد کردم ،
مهدی لبخندی کوچیک زد و گفت :
_ به به سلام خانم من ،صبح بخیر عشقم بیا صبحانه حاضره ❤
متقابلا لبخندی تحویلش دادم و گفتم :
سلام عزیزم صبح توام بخیر باشه الان میام موهامو شونه کنم .

تا به حال برای تو پیش آمده که انسانی هر چقدر به تو محبت کند یا اصلا دنیا را به پایت بریزد یا که نه اصلا هزاری دوستت داشته باشد ولی تو باز هم دلت با او صاف نباشد ،
دوستش نداشته باشی ،
به سختی بخواهی اندک لبخند بی جانی به صورتش بزنی ؟!
به زور کلمه "عزیزم " را از لا به لای دندان هایت بیرون بکشی و زمزمه اش کنی ؟!
به زور به چشمانش نگاه کنی !
صدایش برایت نه تنها گوش نواز نباشد بلکه سوهان روحت باشد!
نمیدانم این حس را داشتی یا نه ؟
ولی من بار ها بار ها با مهدی این حس را لمس کردم ،
با تک تک سلول هایم ،
اندازه سر سوزن هر چه تلاش میکردم ،
نمیتوانستم از اعماق وجود دوستش داشته باشم ! فقط سعی می‌کردم به او عادت کنم :)
به عنوان یک هم خانه ...
یک شوهر ...
یا......
کسی که قرار بود هر روز و هر شب کنارم باشد و کنارش باشم ....
قلبم کیلومتر ها با او فاصله داشت .
او در جنوب شرقی سیر میکرد و نیز در شمال غربی .
خب ازدواج اجباری همین می‌شود .
مگر بله ای که با زور کتک ادا شود آخر عاقبتش بهتر از این باید شود ؟!

با غرولند های نرگس به خودم اومدم و به سمت آشپزخونه حرکت کردم .
سفره صبحانه رو چیدیم و بعد از صبحانه خونه رو تمیز تمیز برق انداختم .
قرار شد بریم پیش مامان و بابای مهدی که توی روستای اطراف شهر ،
یه باغ بزرگ انگور و یه اتاق کوچیک داشتن که گاهی اونجا میرفتن .
چندتایی از فامیلاشون هم اونجا زندگی میکردن .


چند روزی گذشت که داشتم مثل همیشه دم غروب از باشگاه با عاطفه به خونه میومدیم .
من عاشق رد شدن از بلوار شهر بودن به خصوص دم غروب که تمام دختر و پسرای شهر تیپ میزدن و میومدن به بهونه های مختلف رد میشدن .
دلم شاد میشد وقتی توی بلوار راه میرفت .
هوای نیمه سرد پاییزی با نم بارون رو به مشام کشیدم و به راهم ادامه دادم .
که یهو مهدی سر راهم سبز شد و با قیافه ای حق به جانب و گفت :
_ به سلامتی ، چه خبره اینجا ؟؟
این وقت غروب دیگه مردا ام دارن میرن خونه شما کجا تشریف میبرید مادمازل ؟
تعجب کرده بودم واقعا کم کم داشتم به مشکلات روانی مهدی پی میبردم .
به چیزای الکی و بیخود که اصلا ارزش نداشت گیر میداد و یه قشقرقی راه مینداخت که اون سرش ناپیدا .....
من که جلوی دوستام ی اباهد خاصی داشتم بهم خیلی برخورده بود .
با صدایی قاطع و رسا گفتم :
_ مگه خلاف شرع کردم یا که دزد گرفتی ، همچین رفتار میکنی ؟
مهدی که معلوم بود خیلی عصبی شده با چشمای از حدقه در اومده و صورتی سرخ به طرفم هجوم آورد ، انگشت اشارشو بالا آورد و گفت :
_ خفه شو باشههه ؟؟
نشنوم صداتو هیس 🤫
دیگه ام نبینم مثل ولگردا بدون اجازه شوهرت سرت و عین گاو میندازی پایین دوره میوفتی تو خیابون فهمیدی یا هر جور دیگه ای بفهمونم بهتتتت ؟؟
من که به سیم آخر زده بودم و غرور خودمو له شده میدونستم گفتم :
چی میخوای از جونم ؟
درسمو که نزاشتی نخونم ،
باشگاهم نرم ؟؟
پس زنده به گور بشم!!!!
به تو ربطی نداره هر کاری دلم بخواد میکنم ،
حالا ام بیشتر از این سد راهم نشو .
توی دلم بل وایی بود که چجوری جرئت کردم باهاش اینجوری حرف بزنم .
عاطفه طفلک که ترسیده بود میگفت :
_ شقایق جان ،
عیب نداره برو عزیزم به حرف شوهرت گوش بده .
اما من گوشم به این حرفا بدهکار نبود .
خسته شده بودم از دستش هنوز نه زیر یه سقف نرفته بودیم ، مرد سالاری و قلدری رو شروع کرده بود .
توی یه حرکت ناگهانی صورتم با شتاب سیلی محکمی جا به جا شد .
هنوز باور نمیکردم او مرا زد ،
برای اولین بار مرا با طعم سیلی سنگین و محکمش آشنایم کرد .
میخواستم زار بزنم به این بخت و اقبالم
به جرم باشگاه رفتن جلوی دوستم اونم توی خیابون شلوغ جلوی همه مردم منو زد .
میخواستم دیگر زنده نمانم چون زندگی از همان سر آغاز جوانی با من سر ناسازگاری زده بود .
از همین حالا مشخص بود که چه بلا ها قرار است بر سرم بیاید .
حال عاطفه پیش خود چه فکرا که نمی‌کند !

همیشه از کودکی ام از ترحم دیگران به شدت بیزار بودم ، حتی نگاه عاطفه نکردم تا ردی از ترحم را هم نبینم .
بی سر و صدا بدون خدافظی با چشم های اشکی پشت سر مهدی روانه شدم .
همچون ابر بهاری میگریستم ،
خداوندا با او چه کنم ؟!
آخر به جرم کدامین گناه ؟!
تا وقتی زنی خانه دار بی سر و صدای ساکتم و مطیع امر شوهرش است دوست می‌دارد ،
در غیر این صورت باید خودم را آماده کتک و داد و هوارش کنم ......
باران شدیدی شروع شد .
پنجره های ماشین پر از دانه های قطرات باران شده بود و رعد و برق غوغا میکرد .
به گمانم آسمان هم به حال این دخترک بخت سوخته می گریست .
توی ماشین تا رسیدیم خونه داد میزد ،
فریاد میزد اما من اصلا حتی حرفم نمیومد .
فقط میخواستم برسم به اتاقم ساعت ها بخوابم تا که بیدار نشم .
دم خونمون حتی نگاه قیافشم نکردم ،
کیف مو برداشتم و با عجله رفتم تو خونه .
مامانم که ترسیده بود از قیافه آشوبم و حال خرابم عین موش آب کشیده شده بودم .
مامان ترسون گفت :
_ وایییی خدا مرگم بده !
چی شده دختر این چه حال و روزیه ؟؟
هق زدم‌ ....
_ مامان ولم کن ، فقط ولم کن ‌.
این چه زندگیه برای من درست کردید ؟
گند زدید به آینده و سرنوشت من !
حالا خیالتون راحت شد؟؟
حالا ابرو دار شدیددددددد ؟

_ چته دختر ؟ چرا داد و هوار میکنی ؟
نصفه عمرم کردی بگو جریان چیه ؟!
_ جریان و تو نمیدونی ؟!
بزار برات بگم جریان اینه که مهدی یه اسیر یه بَرده میخواد که هر چی گفت فقط بگه
بله ، چشم قربان شما درست میگید !
حتی نمیخواستم حرف بزنم با بدو رفتم تو اتاقم درو و قفل کردم و به حرف های مامان گوش ندادم .
اون شب تا صبح فکر و خیال کردم .
سه روز گذشته بود که مهدی با گل و شیرینی و دوتا روسری اومد خونه مون .
واقعا نمیخواستم ،
این دیگه چه مدلی بود ؟
داد بزنی ! کتک بزنی !
ابرو ببری بعدش با جعبه شیرینی و ببخشید
وسلام نامه تمام ؟؟؟
مگه میشه ؟
پس حساب و کتاب دل آدما چی میشد !
پس ابرو و حیثیت آدما چی میشد !
اینقدر اون شب التماس کرد و حرف زد در گوشم که بالاخره حاضر شدم باهاش حرف بزنم ...

چند روزی گذشته بود که جهیزیه من تقریبا با همت بابا تکمیل شده بود .
دوباره بحث عروسی گرفتن توی خونمون برپا شده بود ،
اصلا از این بحث متنفر بودم .
میخواستم سر به بیابون بزارم .
از یه طرف مامان مهدی که یه کلام میگفت .....
" نه " عروسی حق ندارید بگیرید
و از طرف دیگه مامانم که ...
بجنبید برید سر خونه زندگیتون آبرومون رفت تا کی نامزد باشید ؟؟؟
دیگه ی روز خسته شده بودم واقعا از این همه کشمکش و درگیری و دعوا ؛
گذاشتم مهدی بیاد خونمون شب بعد از شام ظرفا رو شستم ، ظرف میوه رو آوردم گذاشتم روی میز و کنار مهدی نشستم .
مامان حتی یه سر سوزن سیاست که نداشت هیچ بلکه نمیدونست میخواد چطوری رفتار کنه !
جلو خود مهدی به مامانش حرف میزد ،
منم هر چی چشم و ابرو براش میومدم تا به خودش بیاد انگار نه انگار .
تازه یهو گفت :
_ اقا مهدی هر چند شقایق داره پر و بال میزنه که بهتون نگم اما شما که غریبه نیستی ،
پسرمی این مامانت چرا همچنین میکنه اخه ؟
الان دیگه سه سال شما نامزدید زشت نیست جلو در و همسایه ؟!
مهدی که آدم خجالتی بود و بر خلاف باطنش خیلی خوب خودشو جلوه میداد ، سریع گفت :
_ چشم چشم ،
مامان هر چی شما بگید من درستش میکنم اره درست میگید .
کلافه بودم از دست مامان و کاراش دیگه هیچ حرفی نزدم تا بیشتر آبروریزی جلو مهدی نشه .
مهدی پاشد رفت .
منم خونه رو کمی تمیز کردم و رفتم خوابیدم .
فرداش مهدی تلفن کرد که غروب میاد دنبالم .
پاشدم ، حاضر شدم مانتوی ابی نفتی بلندم و با شال طوسی رنگم سرم کردم ،
آرایش ملایمی و تکمیل تیپ من چشمکی به خودم زدم و کتونی های طوسیم و پا کردم .
بعد از خدافظی از مامان با مهدی رفتیم چلو کبابی .
مهدی که قیافش جدی بود و انگار میخواست چیزی بگه اما میخوردش .
خلاصه که آخر طاقت نیوردم و گفتم :
_ مهدی جان عزیزم ،
چیزی شده ؟؟؟
آشفته به نظر میای میخوای با هم صحبت کنیم ؟
مهدی که از خدا خواسته بود شروع کنه لب باز کرد ...
_ والا شقایق جان من درکت میکنم ،
میدونم هر دختری ارزوشه عروسی بگیره ،
رخت سفید تنش کنه ولی تو شرایط ما رو میبینی الان به قول مامانت سه ساله منتظریم .
خب جور نمیشه حتما قسمت نیست .
بیا یه جشن کوچیک بعد از ظهر بگیریم و بریم سر زندگیمون .
خواهش میکنم تو حداقل عاقل باش و کشش نده تا فیصله پیدا کنه این جنگ و دعوا بین
خانواده ها !
دلم میخواست فریاد بزنم ، بغض به گلوم چنگ زد ، اما میخواستم محکم برخورد کنم امان از ..
حال خراب و دل شکسته که نمیزاشت ....
با صدایی که کاملا لرزشش موج میزد گفتم :
_ م......هدی مهدی یعنی چییییی ؟
نمیفهمم منظورتو ؟؟؟
مهدی که جا خورده بود گفت :
_ یعنی چی نداره !
خیلی رک و صاف و پوست کنده دارم بهت میگم الان واقعا شرایط نداریم .
چقدر صبر کنیم ؟
نمیتونیم تا اخر عمر نامزد باشیم .
درسته عروسی نمیگیریم اما قول میدم توی زندگی جبران کنم و خوشبختت کنم . باشه خانومم ؟؟
چرا حالم را درک نمی‌کنند !
مگر خواسته زیادی است که بخواهی عروسی بگیری !
من فقط میخواهم مثل تمام آدم های روی کره خاکی باشم .....
من که دیدم چاره ای ندارم ، واقعا حوصله جر و بحث و درگیری رو نداشتم .
با چند نفر باید بجنگم ؟
فایده نداشت .
من قید آرزو هامو میزدم من که تا الان پامو روی دلم گذاشتم اینم روی همه اونا .....
من رضایت دادم که فقط وسایل رو بچینیم و یه عصر فامیلا رو دعوت کنیم و بریم سر زندگیمون .
از دو روز قبل رفتیم خرید نرگسم باهامون میومد .
بابا یه سرویس طلا برای من خرید و مهدی ام سه لنگ النگو خرید .
یه دست کت و دامن شیک و با مروارید های دست دوز و یه کفش عروسکی خیلی دلبر خریدم و مهدی ام ی دست کت و شلوار مشکی خرید .
نرگسم یه پیراهن بنفش ،
میوه و شیرینی تر خریدیم و خسته و کوفته رفتیم خونه .
شبش با دختر دایی مهدی و دخترای عمه سهیلا وسایل خونمون رو چیدیم .
فرداش رفتم آرایشگاه موهامو سشوار کشید و ابروهامو برداشت ،
اصلاح کردم یه آرایش ملایم صورتی شیک که خیلی به صورتم میومد برام انجام داد که تمام خانمای توی آرایشگاه میگفتن ..
وای چقدر تو خوشگلی عزیزم منم با لبخند مهربون جوابشون رو میدادم .
مهدی اومد دنبالم همون جلوی در گفت :
وای خدایا اخه عروس منو نگاه کنه قربون خوشگلیات بشم .
رسیدیم خونه ، منتظر مهمونا شدیم که یکی پس از دیگری میومدم .
وقتی وارد خونه شدم در کمال ناباوری اکرم خانم از ما همه بیشتر آرایش کرده بود و بزن و برقص راه انداخته بود .
دائم وسط بود .
با مامان خندمون گرفته بود که مثلا هی میگفت .. عزاداره !
در کل اون روز عروسیم بود و دوست داشتم فارغ از تمامی مشکلات باشم و فقط دل بدم به مهدی و شاد باشم .
دوساعتی فامیلا بودن و پذیرایی کردیم و همه یکی یه دور رقصیدن .
شام هر چی اصرار کردیم فامیلای دور نموندن اما فامیلای نزدیک موندن و شب مردا ام اومدن خونمون ‌.
مهدی از بیرون زرشک پلو با مرغ سفارش داد . سفره خیلی دپشی چیدیم و شام رو خوردیم .
 


بعد از شام یکم مردا پاشدن رقصیدن و با خوشی مراسم تموم شد .
یکی یکی مهمونا رفتن و من و مهدی اون شب اولین شب تنهایی مون بود که ....
موهامو باز کردم .
رفتم جلوی آیینه ، نگاهی به خودم کردم .
آیا این منم ؟
این شقایق احمدیه !
چقدر تفاوت ،
کی من بزرگ شدم ؟
کی ابرو هامو برداشتم و حالا شب به ظاهر عروسیم شد ؟!
دستی به گونه هام کشیدم .
باورم نمیشد که دنیا با بی رحمی بخاطر یک اشتباه دوران نوجوانی با سرنوشتم همچین کاری رو انجام داده .
این جمله را هرگز فراموش نکنید !!
" مراقب برگه های آس تان باشید بد موقع رو کردنشان مساوی است = با باخت "
زندگی بی رحم تر از آنی است که گمان میکنی !
تا به خودت بیایی ،
بهترین و ناب ترین فرصت های زندگی که تا چندی پیش از برای تو بود را میبازی .
دیگر هیچ وقت هیچ وقت ، به دست شان نخواهی آورد .
چه عاشقی زود تمام می‌شود .
تصور نکن تا دلت لرزیدی لیلی شدی !
چون جهان هستی عزم کند تمام قلبت را بر باد می‌دهد .
دیگر نه عشقی می‌ماند و نه عاشقی !
طوری برایت برنامه می‌چیند که کلمه ای به نام "عشق " را هم نشناسی !!
همین امشب اندک عشق فرهاد که در دلم مانده را می‌سوزانم ، در زندان قلبم دفن میکنم .
امشب خدافظی میکنم با تمام رویاهایم
با تمام خیالات ذهنم .

" سخت است که محدوده ممنوع خیالم
جوالان که افکار تو باشد ....
تو نباشی ..... "

ناگهانی آمد مرا عاشق و دیوانه کرد و ناگهان رفت .
به ناگهانی ها شک نکنید !
قطعا یک روز در غیر منتظره ترین حالت ممکن شما را خواهند کُشت .....
افکار افسار گریخته من دردی را دوا نمی‌کند .
فقط نمک بر زخم های تنم می‌پاشد ؛
پس لب میبندم .
حتی دیگر قول می‌دهم فکر هم نکنم
اما می‌شود
گاهی ...
لحظه ای ...
ثانیه ای در خوابی ...
باز چهره اش را تجسم کنم ؟!
نه ! شقایق نه !
دیگر امشب همه چیز را تمام شده بدان .
بدان که از برای خود نیستی در این غریب شب سیاه تو از آن مهدی میشوی .
مردی که تحمل دیدن چهره اش را هم ندارم .
مردی که بویی از انسانیت نبرده به نامرد ترین شهر معروف است !
ولی .... حال دیگر همسرم است و
از امشب هم بالینم .
امان از این ولی های پر درد ...
بیخیال ،
اشک نریزد با پشت دست اشک هامو پاک میکنم .
لبخند به تلخی کامم میزنم .
بیخیال ؛
مگر همه عشاق باید به عشق شان برسند ؟!
مگر همه داستان های زندگی باید پر از گل و پروانه باشد ؟!
نه لازم نیست !
گاهی باید همچون شقایق غرق شوی در گودال زندگی تا عبرت شویم .
نفسی عمیق میکشم .


میرم تو اتاق خواب مون ، اتاقی که از این به بعد قراره حریم من و مهدی باشه .
پلکام و روی هم میبندم .
نگاهی به مهدی که دراز کشیده و دستش را دراز کرده میکنم .
لب هامو روی هم می فشارم و به سمتش میروم ........
صبح با صدای شُرشُر اب بیدار شدم .
پیچ و قوسی به بدنم دادم ، ملافه رو کنار زدم . مهدی از حموم اومد و لبخندی دندون نما تحویلم داد .
موهام که از تافت چسبیده شده بود رفتم حموم . توی حموم با غبار روی دیواره نوشتم :

" زمان هیچگاه دردی را دوا نکرده !!!!!

این ما هستیم که ....
به مرور به درد ها ...
عادت میکنیم !
منم کم کم عادت میکنم . "

از حموم اومدم موهامو بالای سرم با کلیپس جمع کردم و اومدم تو هال چایی رو گذاشتم و سفره صبحانه رو چیدم .
همش منتظر بودم که برام ناهار عروس مامانینا بیارن اما هر چی بیشتر چشم به راه بودم بیشتر حالم خراب شد .
چقدر بی ارزش بودم !
اما بازم لب بستم ، حرفی نزدم .
سعی می‌کردم طبیعی رفتار کنم .
خودمو ناراحت نشون ندم که مهدی ام بُل نگیره و سرکوفت نزنه .
زندگی مون خیلی عادی و یخ بود .
انگار که ده ساله عروسی کردیم ؛
نه زنگی نه مهمونی هیچی خیلی روتین .
دیگه شب دلم داشت می پوسید از اینکه اینقدر بی اهمیتیم .
مهدی که حالمو فهمید گفت :
_ شقایق خانم حاضر شو تا بریم خونه مادر شوهرت .
ذره ای دل خوش از خانوادش نبود اما نمیخواست ساز مخالف بزنم .
رفتم یه مانتو طوسی و روسری زرد سرم کردم و یه آرایش خیلی ملایم .
اصلا حوصله و دل و دماغ نداشتم مثلا تازه عروس بودم ، عجب واژه ی غریبی برای من بود .
رفتیم خونشون .
یه استقبال خیلی معمولی ؛
مامانش کتلت درست کرد .
شام رو که خوردیم بابای مهدی خسته بود و از سر کار اومده بود تشک پهن کرد .
بهم برخورد اخه انگار در حقیقت بیرونمون کرد اما کلا از گله وشکایت خوشم نمیومد به هیچ وجه .
نگاهی به مهدی انداختم و گفتم :
_ بریم مهدی جان ؟
مهدی ام که از خدا خواسته پاشد رفتیم خونمون .
چند روزی اوضاع به همین روند سپری میشد ، مهدی صبحا میرفت سرکار و شب میومد .
تا یه روزی مهدی از سرکار که اومد با کیف کوک داشتم توی آشپزخونه برنج آبکش میکردم .
اومد از پشت بغلم کرد و درگوشم گفت :
_ شقایقی ردیف کن بریم مشهد ماه عسل و بزنیم .
لبخندم شل شد و با کمال میل قبول کردم .
ساکا رو بستیم و شب راهی مشهد شدیم .
مهدی اونجا خدایی از حق نگذرم بهترین هتل پنج ستاره نزدیک حرم رو گرفت .
من دست به سیاه و سفید نمیزدم و فقط تفریح میکردیم .
شبا میرفتیم پارک قدم میزدیم .

روزا میرفتیم حرم و مهدی تا منو با چادر میدید ، کلی قربون و صدقم میرفت .
به جرئت میتونم بگم یکی از بهترین مسافرت های عمرم بود .
این چند روز مهدی همه جوره سنگ تموم گذاشت .
برگشتنی برای خانواده ها زرشک و زعفرانه و قواره چادر خریدیم .
دو روز بعد از برگشتن مون به مهدی گفتم ....
که امشب بریم خونه مامانم تا سوغاتیا هم بدیم دلم براشون خیلی تنگ شده .
مهدی ابرو هاشو در هم کرد و معلوم بود که زیاد از پیشنهادم خوشش نیومده اما
مگه میشد که خونه مامانمینا نریم ؟!
بخاطر همین دوباره با قاطعیت بیشتر گفتم :
_ مهدی جان شنیدی ؟
میگم امشب بریم خونه مامانم ؟
مهدی صداشو صاف کرد و گفت :
_ حالا یه عصری میبرمت که سوغاتیا رو بدی خوبه ؟
_ مهدی مگه میشه خونه مامانم نرم ؟
نکنه اینم مدل جدیدته !
مهدی که از لحن حرف زدنم معلوم بود بهش برخورده ؛ با عصبانیت گفت :
_ میگم نه دیگه ، کشش نده تموم .
حالا ام پاشو برام چایی بیار .
متنفر بودم از اینکه وقتی بحثی پیش میومد ،
باهام عین برده رفتار میکرد .
دلم میخواست بار ها بمیرم اما اینجوری حقیرم نکنه .
هه !
وقتی خونه بابام بودم هیچ احد الناسی حتی جرئت نداشت نگاه چپ بهم کنه ؛
چه برسه بخواد اُرد بده !
با نفسایی عمیق و صدا دار پاشدم رفتم تو آشپزخونه .
دوست نداشتم باز روی دیگه اش رو بهم نشون بده .
زندگی رو تلخ تر از این کنه ....
با خودم خیال میکردم ، اگه صبوری کنم درست میشه .
هر چند که زهی خیال باطل بود !
عمر خودمو فقط الکی به باد فنا میدادم ....
منم برای تلافی فردا عصر رفتم خونه مامانم و مامانش شام نموندم .
دم غروب خسته اومدم خونه .
اصلا حوصله شام درست کردن نداشتم که دیدم مهدی سر رسید .
تن و بدن خسته ام رو کمی جمع کردم و موهامو شونه زدم و باز گذاشتم شون .
توی اون دروان مونده بودم ؛
مهدی چی میخواست مگه ؟
بهتر از من گیرش میومد !
اصلا مگه خر تر از من کسی برده اش میشد؟؟ محاله ممکن بود !
مهدی دستاش پر از میوه های نوبرونه بود و کلی خرید کرده بود .
با چشمای گرد شده نگاهش کردم .
سرم رو به دو طرف تکون دادم و پرسیدم :
_ اینا چیه ؟!
یخچال که پر بود چرا اینقدر خرید کردی ؟
_دوستم و خانومش که طبقه بالای ما زندگی میکنن میخوان امشب بیان اینجا سریع دست بجنبون . هیچی کم نزاریااااا !
با حالت تهاجمی رفتم سمت یخچال .
_ یعنی چی مهدی ؟
تو نباید زودتر به من بیچاره خبر بدی !
الان چی درست کنم ؟ چی کنم ؟
تو منو با ربات اشتباه گرفتی درستههه ؟!
_ مگه گفتم کوه بکند که همچین داد و قال راه انداختی ؟

_ ساکت ببینم چه برای من دُم در اورده !
نبینم دفعه دیگه صدات و برای من بلند میکنی که بد میبینی شیر فهم شد ؟؟
خندم گرفته بود از ذهن بیمارش صدای من متعادل بود .
برو بابایی نثارش کردم .
با هول و ولا رفتم سراغ کارام .
ساعت ۶ غروب بود و من هنوز شامم نداشتم .
ترجیح دادم یکم مهدی رو رام کنم تا بلکه کمکم کنه .
دست تنها نمیتونستم ؛
اولین باری بود که مهمون داشتم .
نفس عمیقی کشیدم و با لبخند ملیح گفتم :
_ مهدی جان عزیزم ،
خب حالا حتما یادت نبوده ،
مشکلی نیست .
فدای سرت اعصاب خودتو خورد نکن
قربونت بشم .
مهدی یکی از ابرو هاشو داد بالا و گفت :
_ الان داری خرم میکنی ؟؟ آی آی
تک خنده ای کردم و گونه شو بوسیدم و گفتم :
_ مهدییییی میشه بری شام بگیری ؟
واقعا نمیرسم یکم کمکم کن .
مهدی با قیافه حق به جانب گفت :
_ خواهش کن زن ، تا بلکه دلم رحم بیاد.
خندیدم و گفتم :
_ مهدی خواهش میکنم 🙏 تو رو خدا برو دیگه .
_ من از اولم میخواستم شام بگیرم فقط میخواستم تو رو اذیت کنم .
سریع رفتم میوه ها رو شستم و چیدم توی ظرف میوه ، شیرینی ها ام چیدم .
به خونه و زندگیم حسابی ذوق میکردم .
بعد از تکمیل کردن کارام یه قر ریزی دادم بشکن زدم که برم خوشگل کنم .
آرایشی شیک کردم .
یه دامن مشکی رنگ و شومیز فیلی پوشیدم که آستین های بلوزم کمی تا میشد بالا ؛
سرویس طلایی که بابام برام خرید بود رو انداخت .
ادکلن ورسای مو که از دختری شده بود عطر تنم ، باهاش دوش گرفتم .
چشمکی به خودم زدم عالی شده بودم .
صدای زنگ اومد .
مهدی با دوستش و خانومش همزمان با هم اومدن .
لبخند شیرینی زدم و با خانمش روبوسی کردم . سعی میکردم برخورد گرم و مهربونی داشته باشم .
از اقاعه زیاد خوشم نیومد اما خب چیزی نگفتم و بی تفاوت بودم .
نگاه های دوست مهدی رو روی اندامم حس میکردم .
معذب شده بودم ،سرم همش پایین بود .
مهدی کلافه بود قشنگ حالش رو می‌فهمیدم .
با همه این اوصاف بیخیال شدم و خوش گذرونم .
آخر شب تا رفتن روسری مو در اوردم و مشغول مرتب کردن خونه شدم .

مهدی با قیافه ای سرخ شده و نفس هایی تند اومد طرفم ؛
ترسیده بودم ازش با لکنت گفتم :
_ مم...هدی مه...دی ؛ چی شده ؟ چته ؟؟
نگاه وحشتناکی بهم انداخت زبونم بند رفته بود .
خیلی جوش آورده بود اما من واقعا بی خبر بودم .
صدایی توی گوشم پیچید .
جای دستاش روی صورتم گزگز میکرد .
دستامو اروم گذاشتم روی صورتم اشکام مثل ابر بهاری میومد .
سیلی دومش منو به خودم آورد .
انگار که به جنون رسیده بود ؛
شروع به لگد زدن کرد .
وسط خونه افتاده بودم از درد مثل مار به خودم میپیچدم .
غرورم رو کنار گذاشتم ؛ چون قصد جونمو انگار کرده بود .
ضربه هاش طاقت فرسا بود .
شروع به التماس کردم تا بلکه بیشتر شقایق بخت سوخته رو با این ضربه های ناجوانمردانه آشنا نکنه ؛
اما گوشش بدهکار نبود .
کر کور شده بود و انگاری اسیر گیر آورده .
بعد از نیم ساعتی جیغ و ناله های من و کتک های مهدی از خونه زد بیرون .
کف سرامیک خونه دراز کشیده بودم تا یخی سرامیک کمی داغی بدنم اروم کنه .
تمام بدنم آش و لاش بود .
هر چی بیشتر اشک می‌ریختم کمتر اروم میگرفتم .
گاهی به نقطه ای خواهی رسید که ......
توی زندگیت نه گریت میاد !
نه خندت میاد !
نه حرفی برای گفتن داری !
نه کسی هست که باهات حرف بزنه .....
فقط تو کنج تاریکی میشینی ●
و سکوت میکنی ....
همتون شرمنده من شدید .
ریشخندی توی تصوراتم به
بابا میزنم !
به مامان !
به خودم !
که چجوری تن به این ازدواج دادم .
من کجا و مهدی کجا ؟!
محدوده فکر ما فرسنگ ها با هم تفاوت داشت .
مهدی تو با دختر شاد روزگار چه کردی ؟
تو با قلب ویرانه من چه کردی ؟؟؟....
قلب من شکسته بود ای بی رحم .
قلب من پینه بسته بود .
تو باید مرحم درداش میشدی نه اینکه کمر همت به نابودی اش ببندی !
گاهی باید چه کرد ؟؟؟
الان باید قهر کنم ؟
گریه کنم ! یا شیون کنم ؟
یا که نه اصلا بمیرم ....
تو بگو چه کنم ؟
با این حال پریشون چیکار کنم ؟
تنها واژه " گریه " اشک ، آه ، ناله ؛
شاید کمی دردم را دوا کند .
اینقدر اشک ریختم که همونجا گوشه اتاق خوابم برد .....

صبح که پاشدم تمام جونم درد میکرد .
بدنم کبود شده بود ؛ عجیب زخم های تنم هوا میکشید .
درد تا مغز استخونم کشیده میشد .
پاشدم سلانه سلانه خودمو به دستشویی رسوندم . آبی به صورتم پاشیدم .
چقدر زشت و بی ریخت شده بودم ؛
چشمای پف دار و صورت بی رنگ و حالم حسابی توی ذوق میزد .
اصلا نا نداشتم اما به زور رفتم زیر دوش از حموم اومدم اهنگ " نشکن دلمو محسن یگانه " رو با ضبط گوشه خونه پلی کردم .
کمی اشک ریختم تا سبک بشم اما فایده نداشت با ضعیف بودن کاری از پیش نمی‌رفت .
فعلا که تقدیر برای من اینجوری رقم خورده بود ؛ پس باید محکم باشم،
قوی استوار مثل یک کوه .
چند روزی با مهدی قهر بودم .
دیگه تقریبا یه هفته گذشت بود که ؛
یه شب مهدی میخواستم برم توی هال بخوابم دستاشو دراز کرد سمتم و گفت :
_ شقایقی امشبم یعنی نمیخوای بیای پیشمون ؟
سرم رو به نشونه " نه " بالا انداختم .
مهدی پاشد از پشت بغلم کرد بوسه ای به گونه ام زد .
منم که دیگه نمیخواستم بیش از حد ناز کنم رفتم کنارش خوابیدم .
مهدی زمین رو به روی خونمون رو میخواست معامله کنه و بعد از خرید قرار بود بسازیمش . خوشحال بودم که اول زندگی صاحب خونه شدیم .
امان از اینکه ......
گاهی خبر نداری که بعضی خوشحالی ها چه زود به پایان میرسن .
چه زود تموم میشن .
مهدی بلند پرواز بود به شدت ؛
فانتزی های زیادی داشت که شاید اگر کمتر توهم میزد زندگی ما سقوط نمیکرد .....
ولی حق میدم بهش که اونم بچه بود .
یه پسر جون که هیچ عقل نداره وارد زندگی مشترک شده بود .
بویی از تعهد و متاهل شدن نمی برد .
کار خودشو میکرد ،
بدون مشورت به قول معروف کله اش بوی قرمه سبزی میداد و حرف هیچ کسی رو نمیخوند ؛ به گمونش که عقل کُله .
زمینی که مهدی میخواست بخره توی بدترین محل شهر بود .
جایی که تمام خلاف کارا همسایه مون میشدن که حتی جرئت نمیکردی پاتو از خونه بیرون بزاری ! قبل از خرید زمین یه شب برنامه چیدم که بریم خونه بابامینا تا بلکه بابام بتونه منصرفش کنه .....
وقتی شب بعد از شام همه جلوی تلویزیون نشسته بودیم .
بابا شروع به نصیحت کرد و گفتم :
_ آقا مهدی شنیدم هزار ماشالله میخوای زمین بخری بابا جان ، درسته ؟
_ اره والا زمین میخوام بخرم .
سه طبقه بسازم که خونه برای خودمون باشه . شقایقم اینجوری راحت تره .
_ خیلی خوب کاری میکنی بابا جان ؛
خدا به مالت برکت بده .
فقط که زمین کجای شهره ؟ جاش خوبه ؟
مهدی که خیلی زرنگ بود زود فهمید قصد بابا چیه! چپ چپ نگاهم کرد و ادامه داد ...
 


_ والا حالا کجای شهرش مهم نیست که ،
مهم خونه سه طبقه اس .
_ نه عزیز جان این چه حرفیه که میزنی از شما بعیده !
محله خیلی مهمه روی شخصیت آدم تاثیر میزاره .
_ خب حالا برای شما شاید مهم باشه اما از نظر من مالی نیست .
_ حالا اگر من پیشنهاد بدم که جای بهتری رو در نظر بگیرید چی ؟
_ من بازم شرمنده شما میشم چون زندگی من به خود خود مربوطه والا غیر !!!
شقایق خانم حاضر شو تا بریم .
_ کجا حالا میمونید خیلی وقته به ما سر نزدید !
_ نه دیگه فردا سرکار باید برم ، زحمت دادیم .
_ خب باباجان پس بزار شقایق پیش ما بمونه .
با ذوق نگاه مهدی کردم ....
_ ارهههه مهدی بابام راست میگه من شب بمونم پیششون 😍
مهدی نگاه پر از غیظی تحویلم داد .....
_ شقایق جان آدم هر جا شوهرش باشه اونم اونجاس .
بپوش تا بریم یه وقت دیگه انشالله !
من که میدونستم وقتی میگه نه خدا ام اگر بیاد زمین دیگه راضی نمیشه با قیافه ای پکر آماده شدم تا بریم .
همه نقشه ام بر آب شده بود ،
من خیال میکردم بابا بتونه کاری کنه که انگاری اشتباه فکر میکردم !

بالاخره مهدی مصالح ساختمونی خرید .
به کمک دوستش محمد اقا که اون شب اومد خونمون شروع کردن ‌.
زیاد آدم اهلی نبود ،
ازش بدم میومد .
نگاهاش ، رفتاراش ....
آزارم میداد اما مهدی باهاش رفیق گرمابه و گلستان شده بود و البته که دوستی دیگه ای داشت به نام عباس مرد خوبی بود اما خانومش و....
خلاصه که به دل من نبودن .
مهدی خودش باهاشون گرم و صمیمی بود و منم ناچار به طابع بودن .
محمد و عباس فهمیدم که هر دو معتادن و گاهی مهدی پیششون بساط میکرد .
وقتی ام که بهش اعتراض میکردم با قاطعیت و خیلی اعتماد به نفس میگفت :
_ من معتاد نمیشم .
تو نمیخواد نگران باشی من تفریحی میکشم .
چرت میگفت نه ؟
مگر مواد تفریح و غیر تفریح سرش میشد ؟؟
وقتی که آلودش بشی دیگه به صغیر و کبیر رحم نمیکنه !
اینقدر از دست محمد دوستش شکار بودم که یه شب ....
وقتی بساط مواد رو بر پا کرده بود و مهدی ام رفت پیششون رفتم طبقه بالا در و محکم کوبیدم تا در و باز کردن .
با اینکه می‌ترسیدم از واکنش مهدی اما شروع به داد و بیداد کردم .
مهدی خمار بود و ریلکس رفتار میکرد .
من عین اسفند روی آتیش می‌سوختم به حال زندگیم که داشت به فنا میرفت ؛
مهدی عین خیالشم نبود .
از بی تفاوتیش حرصم گرفته بود .
حمله ور شدم سمتش سیگاری که روشن بود جلوش رو برداشتم و روی دست خودم خاموشش کردم .
واقعا طاقت این بی آبرویی و مصیبت رو به هیج وجه نداشتم .
هر جور شده باید تموم میکرد این بازی مسخره ای رو که شروع کرده .
مهدی چین عمیقی به ابرو هاش داد و در گوشم زمزمه کرد ...
_ اگه نمایشت تموم شده گم شو پایین تا نیومد سراغت .
ترس به تک تک سلول های بدنم رخنه کرده بود .
ترس از ضربه های سنگین و وحشیانه اش بخاطر همین بی هیچ حرفی در سکوت کامل رفتم پایین .
خسته شده بودم هنوز چند ماهی از زندگی مشترک ما نگذشته بود که خیال میکردم پیر شدم .
آرام آرام زمزمه وار می‌گویم :

" خسته ام خدایا !
دردم با صبرم نمیخواند .....
کم آورده ام !
صبری که داده بودی تمام شد.......
ولی دردم همچنان باقی است ......
بدهکار قلبم شده ام میدانم شرمنده ام نمیکنی !
باز هم صبر میخواهم ....... "

مهدی کلا مغازه رو گذاشته بود برا عباس دوستش با اختیار کامل که حسابی ام از دخل مغاره دزدی میکرد .
هر چی ام با سعید ( برادر مهدی ) بهش میگفتیم که .....
مهدی بابا به هر کسی آدم نباید اعتماد کنه ! گوشش بدهکار نبود ....
محمد دوست ناخلف مهدی که بنا بود شب و روز توی زمین مون بود تا خونه رو بسازن .
منم کارم شده بود عین گارسونا ؛
صبحانه رو با تشریفات زیاد میبردم بعد میومدم تند تند با دلشوره ناهار بعد از ناهار عصرانه و بعدشم شام و شب مهدی براشون مواد می‌برد .
تا ساعت ۴ نصفه شب مشغول کار بودن .
دقیقه ای وعده های غذایی دیر میشد مهدی منو میکشت اما تنها امیدم باز سعید بود که نمیزاشت کتک بخورم .
مهدی کلا از حواس زن داری و خونه و زندگی در اومده بود .
تمام حواسش پی خونه ساختن و رفیق بازیش بود .
فقط برا غذا زن میخواست و گرنه اصلا شقایقی توی این دنیا وجود نداشت .....
دو ماه بود که حتی نرسیده بودم بابام رو ببینم از بس که مثل خدمتکار سرویس میدادم .
ناخنام شکسته بودم ، دستام زِبر شده بود .
آیا همه دخترا وقتی ازدواج میکنن روزگارش اینقدر تغییر میکنه ؟؟؟
اینقدر سرکوب میشن ؟؟؟
مهدی به گمونم داشت معتاد میشد ؛
چون صبح زود که با محمد میشست پای بساط دوباره آخر شبم آب دماغ شو بالا میکشید و میشست باهاشون میکشید .
دنیا انگار روی سرم آوار شده بود اما جرئت نفس کشیدنم نداشتم .
بابا بعد از دوماه اومد بهمون سر زد .
وضع خونه که خیلی ناجور و وخیم بود .
خاکی ، گچی ، کارگرا ولو تو خونه ...
بساط و بوی مواد پخش خونه .
بابا خونش جوش اومده بود که شقایق دختر
تک دونه اش به این حال و روز دچار شده بود .
مهدی رو کلی سرزنش کرد .
مهدی که آدم با حیایی نبود و بزرگ و کوچیک به هیچ وجه سرش نمیشد با گستاخی شروع به حاضر جوابی کرد و با دلیل های مسخرش بابا رو رنجوند .
بابا ام بدون خدافظی از خونه مون رفت .
رفتم پیش مهدی و شروع به داد و هوار کردم .
واقعا دیگه بس بود ،
این همه ذلت تا کی اخه دم نزنم ؟!
مرگ یه بار شیون هم یه بار !
_ مهدی ،
چرا با بابام اونجوری حرف زدی ؟
مگه آدم نیستی؟
ناراحت شد برو عذر خواهی کن ازش .
چنگی به موهاش زد و گفت :
_ شقایق من حوصله اراجیف تو یکی رو ندارم .
برو خدا روزی تو جایی دیگه حواله کنه !
هزار و یکی کار دارم جون مادرت به من گیر نده !
_ مهدی یعنی چی ؟
تمومش کن این مسخره بازیات تو داری معتاد میشی ...
میفهمی ؟؟
_ هزار دفعه گفتم اولا که به تو مربوط نیستم !
دوما من تفریحی میکشم ....


_ من تفریحی میکشم .
چیزی نمیشه هر وقت بخوام میزارمش کنار ، خیالت تخت تموم شد ؟؟
_ مهدی تو نمیتونی همین الانشم دیر بهت میرسه نئشه میشی !!!
_ باشههههه بازم به تو مربوط نیست !
برو شقایق من جلو اینا ابرو دارم میزنم لهت میکنم ها ....
بعدا نگی چرا !!!
منطقش در این حد بود یا به زور متوصل میشد یا حرف زدن باهاش بی ثمره ترین کار دنیا بود !
بیخودی فقط خودم را سنگ روی یخ میکردم .
انگار که خدا بهش عقل و گوش نداده بود .
مهدی از دسته آدمایی بود که باید بهش میگفتی :
" قورباغه رو روی تخت طلا هم بشوری باز میپره تو مرداب چون بی لیاقته ! "
چرا مهدی فراموش کرده بود آن همه منم منم کردن هایش را ؟؟
پس کجاس آن قصر رویایی که دم میزد !
پس کجاس زندگی پر از آسایش مرفهی که فریاد می‌زد !
اصلا دوست داشتنش به یکباره به کدوم سو پر کشیده بود !
عشقش همون دو روز بود .....
یا نه اصلا عاشقی کردنش همین بود ؟!
واژگانم از توصیف آدمی چون او عاجز می‌ماندند . بی صدا میشدن .
جوهر قلم خشک می‌شد !
همه همه به گوشه ای پناه می‌بردند ....
دلم خانه ای پر از صفا و صمیمیت همچون خانه پدری را می طلبید .
دلم آغوش گرم و مهربان مردی چون پدر را میخواهد .
دلم برای غرولند های مادرم تنگ شده است ....
برای بوسیدن دستان زبرش لحظه شماری میکنم .
دلم برای شیطنت های شیوا لک زده بود .
دلم دعوا هایم به قولی گیس گیس کشی هایمان را میخواست .
کاش میشد گاهی به عقب بازگشت ....
دوباره کودک شد .
دوباره ذره ذره قد کشید ....
اما گاهی باید سختی کشید !
مبارزه کرد !
برای زندگی جنگید ....


مهدی دوستاش تمام شب و روزش شده بودن .
خونه ساختن رو بهونه میکرد و همش ور دل اونا بود ؛ اما جریان خونه نبود ،
مهدی گرفتار دوستای ناباب و اعتیاد شده بود .
من خیلی تلاش میکردم .
هر شب بهش میگفتم ....
نکن زندگی مون رو به آتیش نکشون !
گوشش بدهکار نبود .
هر شب صدای جنگ و دعوا توی خونمون اوج می‌گرفت ولی بی فایده تر از روز قبل بود .
بابام و مهدی رابطه شون سرد شده بود .
تا یه روز سر مغازه ای که بابام و مهدی شریک بودن و مهدی توی مغازه کار می‌کرد ، شدید درگیر شدن .
جوری توی خیابون داد و بیداد کردن و دعوا راه انداختن که کسبه ی محله جداشون کردن .
اینقدر بی آبرویی بار اومده بود که وِرد زبون همه محله شدن .
شب مهدی اومد خونه با قیافه عصبی و حال پریشون مثل همیشه گفت :
_ خسته ام ؛ شام رو بجنب بیار ببینم !
سهم من از زندگی زناشویی در همین چند کلمه خلاصه میشد .....
_ باشه الان میارم صبر کن . خوبی ؟
تلخندی زد و با لحن نیشداری گفت :
_ به لطف بابا جونت بله عالیم ! بهتر از این نمیشه !
_ مهدی چته باز ؟ بابای بیچاره من چه هیزم تری بهت فروخته ؟ جز اینکه تازه همیشه حمایتت کرده .....
انگار بمب فعالی بود که منتظر جرقه از جانب من بود .
صداشو توی گلوش انداخت و با قلدری دستاشو به کمرش زد .
اخماشو در هم کشید ؛ معلوم بود که حال مساعدی نداره و میخواد دعوا راه بندازه .
اما ذهن من واقعا کشش نداشت ،
این رو به چه زبونی باید میگفتم که بفهمه ؟!
_ شقایق تو و بابات از جون من بیچاره چی میخواید ؟؟ دخترشونو که چسبوندن بهم ،
دیگه چی میخواید ؟ ولم کنید بزاید نفس راحت بکشم !
عجب رویی داشت !
خجالت برای او اصلا معنا داشت ؟؟؟
به گمانم تا به حال هیچ گاه واژه ای به نام
" شرم یا حیا " را تا به کنون نشنیده بود !
ضرب المثل حیا را خورده و ابرو را قی کرده مصداق اوست .
اینقدر حرفش برام سنگین تموم شد که به مغز استخوانم رسید .
_ مهدییییی ! ما چسبوندیم بهت 😳
تو نبودی که با هزار جور دوز و کلک سوار کردن بابای ساده منو خام حرفای صد من یه غاز خودت کردی ! واقعا دیگه هیچ وقت اینو نگو .
_ هویییی شقایق ، بلبل زبون شدی ؟
باز زیادی بهت رو دادم ؟!
من اگه تو یکی رو آدم نکنم ، مهدی نیستم .
حالا ببین ! فکر کردی من مثل اون بابای دیلاقتم که هر چی گفتید بگم چشم شما امر کن .
نههههه ، از این خبرا نیست ..
اینجا حرف حرف منه ؛ شیر فهم شد ؟؟؟
زبون نفهم تر از او سراغ نداشتم !
نمیدونم ، من که تا به حال ندیده بودم ...
 


شعور و فهم هم نعمت بزرگیه که خدا به هر کسی عنایت نمیکنه .
_ چی زیر لب ور ور میکنی ، بلند بگو بشنوم !
_ هی..چی هیچی به خدا ، مهدی خواهشا شروع نکن من قصدم دعوا نیست .
_ من قصدم دعواعه ، برای چی بابات هی منم منم میکنه ؟ مرتیکه رو حرص پول گرفته .
_ مهدی خب زور نگو ؛ اولا شما شریکید ،
دوما تو مغازه رو گذاشتی به امان خدا و دوستای ناخلفت ....
حق بده بهش سرمایه داره ، همه که مثل تو چوب حراج به زندگی شون نمیزنن !
_ شقایق نزار امشب خونتو بریزم ، به اندازه کافی از دست بابات پُرم ،
دیگه کشش ندارم واقعا با تو یکی ام سر و کله بزنم . به جای یکی به دو کردن شام رو بیار سه ساعت گذشت . این دردی که درست کردی درست نشد ؟؟
_ چرا الان سفره رو پهن میکنم .
سفره رو انداختم ، برنج رو با زعفران تزئین کردم و قرمه سبزی توی ظرف ریختم .
بشقاب ها رو چیدم و سفره رو تکمیل کردم .
نگاهی به مهدی انداختم و گفتم :
مهدی بیا شام حاضره .
اولین قاشق رو که توی دهنش گذاشت ،
قیافه شو جمع کرد و گفت :
_ این دیگه چیه ؟؟خورشت علفه !
_ وای مهدی چقدر به جونم غر میزنی .....
اخه مگه بچه ای ! بابا غذا به این خوبی ، علف چیه؟ کمتر دل منو بسوزون .
مهدی بشقاب غذاشو برد بالا وسط خونه پرتش کرد .
تمام برنج و خورشت محتوای ظرف پخش زمین شد .
آه از نهادم در اومد . فرش تازه و نو جهیزیه من که به رنگ کرمی بود اساسی رنگ سبز خورشت ریخته شده روش توی ذوق میزد .
چیزی نگفتم تا حساس نشده باز لب بستم .
مهدی سر شو انداخت و از خونه بیرون رفت .
میدونستم کجا میره ، مثل تمام این شب ها که تازه عروس شو به امان خدا میزاشت و پیش رفیق های نابابش میرفت .
گریه کردن هم گاهی دردی را دوا نمی‌کند .
امشب نمیدونم چرا عجیب دلم هوای مردی به نام فرهاد را کرده ، می‌دانم خطاست ، گناه است اما مردی را می طلبم که با خیال آسوده به او تکیه کنم و او نیز آرام آرام قربون صدقه قد و بالای معشوقه اش شود .
گاهی چه زود خاطرات قشنگ تبدیل به زهر زخم هایت می‌شوند . به رسم یادگاری غزلی که هر روز هر شب برایم می‌خواند را بر زبان می آورم ،

" تو با قلب ویرانه من چه کردی ؟
ببین عشق دیوانه من چه کردی ؟
در ابریشم عادت آسوده بودم !
تو با بال پروانه من چه کردی ؟
ننوشیده از جام چشم تو مستم !
خمار است ، میخانه من چه کردی ؟
مگر لایق تکیه دادن نبودم ؟
مرا خسته کردی و خود خسته رفتی!
سفر کرده ، با خانه من چه کردی؟
جهان من از گریه است ، خیس باران !
تو با سقف کاشانه من چه کردی ؟

شاگرد بنایی جدیدی که مهدی برای گچ کاری و برق کاری خونه اورد بود ، با اینکه داداش محمد (دوست نا اهل ) مهدی بود اما مرد مومن و با خدایی بود . هر چند که اونم معتاد بود ولی خدا سرش میشد مثل محمد بی دین و ایمان نبود .
تا کم کم فهمیدم همه دوستای مهدی توی همون کوچه ای که ما داریم خونه می‌سازیم ،
زندگی میکنند .
زن احمد آقا بنای جدید مون بی ریا و ساده و مهربون بود .
توی همون نگاه اول با لبخند دندون نمایی که بهم زد به دلم نشست .
دو تا دختر داشت که ، شراره دختر بزرگ شهلا خانم چند سالی از من کوچیک تر بود و اونم مثل من دختری شاد و سرزنده و شیطون و
دختر دومش شقایق که یه دختر بچه تپل و نمکی و به شدت گوگولی بود .
در کل از همه چهار نفرشون خوشم اومد .
شهلا خانم همون روز اول که اومد از احمد آقا کلید بگیره تا منو دید کلی تعارف کرد که ؛
خونه بغلی برای ماعه بیا پیش من و دخترا ،
تنها نمون .
من اولش معذب بودم تعارف کردم و گفتم ...
ممنونم چشم .
دوباره با اصرارهای زیادش قبول کردم که شب وقتی مهدی میره پیش دوستاش منم برم پیش شهلا خانم و دختراش .
به هر حال از تنهایی بهتر بود ،
چون فعلا مهدی با بابامینا ام قطع رابطه کرده بود و نمیزاشت رفت و امد کنیم .
واقعا از تنها موندن داشتم دیونه میشدم ،
اونم شقایقی که دختریش از صبح تا شب مشغول شیطنت و بگو بخند بود .
شب شام کارگرا رو دادم .
مهدی و دوستاش توی اتاق کناری خونه بساط کردن .
منم ظرفا رو شستم و تنها توی هال نشسته بودم که ، یهو به ذهنم رسید خجالت و بزارم کنار و پیش شهلا خانم برم .
دوسه بار با خودم کلنجار رفتم تا اخر " یا علی " گفتم و پاشدم .
رفتم یه تونیک بلند پوشیدم ، موهامو دم اسبی بستم و حوصله آرایش کردن نداشتم .
رفتم تقی به در زدم ، مهدی پاشد اومد تو هال گفت :
_ بگو شقایق ..
بوی مواد از پیراهنش استشمام میشد ،
حالم بد شد ، نزدیک بود بالا بیارم اما سعی کردم جلوی خودمو بگیرم تا باز شروع به بد و بیراه گفتن جلوی دوستاش نکنه ....
جلوی اون محمد نفرت انگیز سکه یه پول نشم ....
سعی کردم لبخند مهربونی به زور روی لبام بیارم ،
به نگاه خیره اش چشم بدوزم .
_ مهدی جان میشه برم پیش شهلا خانم ؟
اخه گفت مثل اینکه اونا ام تنها ان و ...
احمد آقا که وارد هال شد و کلام رو قطع کرد و
زود تر از مهدی مهدی لب باز کرد و گفت :
_ شقایق خانم برو دخترم ،
قدم روی چشم ما میزاری ، شهلا خیلی خوشحال میشه .
نگاهی به مهدی کردم که رضایت رو بگیرم که احمد آقا دوباره با لبخندی شیرین و مهربون گفت :

احمد آقا دوباره با لبخندی شیرین و مهربون گفت :
دخترم من بهت میگم برو ؟ مهدی حرفی نداره .
مهدی ام که خجالت زده احمد آقا شده بود و نمیتونست نه بیاره ، گفت :
_ اره برو شقایق جان ، شرمنده مزاحم میشه اخه تنهاس حوصله اش سر میره ....
احمد آقا ضربه ای به شونه مهدی زد و گفت :
_ این چه حرفیه اخه ما از صبح تا شب خونه شمایید ، بعد چه خوب که همسایه ایم خانما ام با هم جور میشن .
چادر رنگیم رو برداشتم سر کردم و با خدافظی کوتاهی جیم شدم خونه شهلا خانمینا .
نفسی کشیدم و وارد حیاط شون شدم .
_ سلام شهلا خانم ، شرمنده مزاحم شدم گفتم یه سر بهتون بزنم .
_ سلامممممممممم خانم خوشگله ،
چقدر خوشحالم کردی ما ام به خدا دلمون پوسید بابا بیا با هم رفت و امد کنیم ،
نکنه کلاست به ما نمیخوره ؟؟
تک خنده ای کردم گفتم :
_ نه بابا چه حرفیه ، من میخواستم مزاحم نشم .
شقایق دختر کوچولوش اومد بغلم کرد و خودش فلبداهه گفت :
+ عمه جان
من که دلم ضعف کرد برای اون لپای تپلش خم شدم روی زانو نشستم گفتم :
_ الهی قربون شیرین زبونیت بشم .
خلاصه که شراره اومد و رفتیم توی خونه تا صبح پیششون بودم ، گفتیم و خندیدیم .
هر روز و هر شب خونه شهلا خانمینا بودم .
اینقدر رابطه مون گرم و صمیمی شده بود که دیگه برام مهم نبود ، زیاد سر به سر مهدی نمیزاشت و اصلا پی جوش نمیشد .
مشغول شهلا خانم و شراره و شقایق بودم .
روز و شب شقایق دختر کوچولوی شیرین زبون پیشم بود و عاشقانه دوسش داشتم .
برای خنده هاش ، حرف زدنای شیرینش دلم ضعف میکرد .
هر لحظه بیشتر خدا رو شکر میکردم بابت اینکه شهلا خانم رو توی مسیر زندگیم قرار داد ،
واقعا اگه نبود من از تنهایی و بی کسی دیونه میشدم .
به کل همه مشکلات رو بیخیال شده بودم ؛
فقط ناهار و شام درست میکردم .
خونه شهلا خانم یه بالکن خیلی باصفا بود
که باغچه پر از گلای نرگس و شقایق
تماشایی ترش کرده بود .
دم غروبا میرفتم به گلای توی باغچه شون آب میدادم و اش رشته ای مشتی رو برپا میکردیم . همه روی بالکن جمع میشدیم ، گه گاهی زن محمد و عباس (دوستای مهدی ) پیشمون میومدن .
روزای خوشی رو میگذروندم .
اوضاع روحیم خیلی بهتر شده بود کمتر غصه میخوردم و حتی کمتر با مهدی دم پر میشدم . دعوایی هم پیش نمیومد و خداروشکر زندگی خوب پیش می‌رفت .
 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : roozegar
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.50/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.5   از  5 (2 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه nckzr چیست?