رمان روزگار پرغبار 6 - اینفو
طالع بینی

رمان روزگار پرغبار 6


ولی مگه بابا نبود که خودش این قواره پینه بسته رو دوخت و تن دخترکش کرد ؟!
پس برای چی گلایه میکنه ؟؟؟
چرا ناراحته !
مگه همین و نمی‌خواست ، مگه منو به مهدی نفروخت و روزگار مو سیاه کرد ؟؟؟....
نکنه پشیمون شده !؟
اره همینه پشیمون شده اخ که خیلی دیره .....
اخ که خیلی وقته شناسنامه شقایق اولین صفحه اش با اسم مهدی پر شده و حالا حالا محاله از من دل بکنده ....
دو سال میگذره و هر شب و هر شب زیر یه سقف هم بالینشم ، بابای خوشگلم خیلی دیر به خودت اومدی اونقدر دیر که فقط میتونی بشینی و حرص بخوری و کاری از پیش نمیره ....
اون شب دور هم جوجه کباب بابا پز رو زدیم . هندونه رو هم توی حیاط خوردیم .
آخر شب بابام و مهدی هم دیگرو بوسیدن ، شبی خوبی بود بعد از مدت ها طعم خانواده رو چشیدم .
برای بودن هامون دلم تنگ شده بود....
پاشدم ظرفا رو کمک مامانم شستم ، ساعت نزدیک ۱۲ بود که مهدی اشاره کرد آماده بشم بریم .
مهدی حالش دگرگون بود هه به خیال خودش اشتی کرده بود ولی خیلی مغرور نشسته بود و اخم هاشو در هم کشیده بود .
از عرق های دونه دونه روی پیشونیش متنفر بودم .
از مامان و شیوا خدافظی کردم ، بوسه ای روی گونه های بابا گذاشتم .
علی آقا ما رو خونه رسوند . شب مهدی تا خونه رسیدیم در خونه محمد دوستش رفت ، تا صبح هر وقت بیدار شدم جاش خالی بود و نبودش .
کم کم مهدی صبحا می‌خوابید مغازه رو دست سعید و عباس میداد .
به هر کدوم هم جدا کلید داده بود ، حتی کلید گاوصندوق رو هم داشتن .
هر چی بابا مهدی رو نصیحت میکرد که نباید به شاگرد زیادی آزادی داد گوشش بدهکار نبود .
بابام و مهدی دائم با هم در جنگ و جَدل بودن چون مهدی به هیچ وجه صراط مستقیم رفتن رو بلد نبود .
بابا ام به شدت مردی معتمد بود و اعتقادات خدایی خاص خودشو داشت .
برای مثال روی هر جنسی که میفروخت بیشتر از ۵ درصد سود نمی‌کشید چون معتقد بود که سود زیاد حرامه و پول حرام آتیش میگیره .
خلاصه که آرامش نداشتیم هر کدوم تا به من می رسیدند شروع به گلایه گذاری می‌کردند .
چند وقتی بود شیوا ام مشکوک میزد و دغدغه جدید ذهنی من شده بود که مبادا ابرو مون و ببره و برادر و خواهرای مهدی آتو بگیرن .
خودمم که خلاف های دخترونه رو از بر بودم . بهش بیشتر دقت کرده بودم که فهمیدم گاهی دیر خونه میاد یا تمام پول جیبی که بابا به اون زیادی بهش میاد یهو انگار نیست و نابود میشد .
یه بار صبح زود دم خونه مامان منتظرش موندم

تا بیرون اومد به جای مدرسه با دوستاش پارک رفتن و کلی جلف بازی در اوردن و خندیدن .
بعد هم برای تک به تک دوستاش دفترچه خاطرات با پولاش خرید ، خیلی حرصم گرفت از اینکه چرا به دوستاش باج میده !
مدرسشم که بیخیال شده بود با همه این اوصاف نفس عمیقی کشیدم و راه خونه مامان رو در پیش گرفتم .
تا رسیدم به مهدی تلفن کردم که اونجام مهدی کمی غر غر کرد که :
《 هر روز اونجا ولویی 》
بعدش قطع کرد ، لباسامو در اوردم و کمک مامان سفره رو پهن کردم که سر و کله بابا و شیوا ام پیدا شد .
نگاه چپ چپ به شیوا کردم شونه هاشو بالا انداخت و با خیال راحت لقمه پُر پیمونی رو توی دهنش گذاشت .
توی دلم لبخند خبیثی زدم و گفتم :
《 بخور حالا غذا تو که برات دارم ..... 》
از بدجنسیم خندم گرفت .
عصر بابا مثل همیشه به کلبه پر از آرامشش رفت تا بخوابه ، مامانم ظرفا رو شست و دراز کشید . موقعیت خلوتی گیر آوردم تو اتاق شیوا یهو پریدم .
شیوا که داشت تکالیف شو می‌نوشت ترسید ، دستشو روی قفسه سینه اش گذاشت و گفت :
_ وای شقایق ، چه خبرته ؟؟؟؟ زهره ترک شدم .
ابرو هامو بالا انداختم و گفتم :
_ آدمی که ریگی به کفشش نباشه دلیلی برای ترس نداره .
_ چته باز به من پیله کردی . برو تو به زندگی خودت برس شوهرت و سفت بچسب .
_ هوی راجب زندگی من دهنت و ببند ،
من خودم حواسم هست ولی باید تو رو هم آدم کنم که به جای مدرسه در حال بگو و بخند با دوستات نباشی !....
_چی میگی ؟ نمیفهم منظورتو ؟!
کتف شو گرفتم و کمی به طرف پنجره اتاق کشیدمش .
_ ببین شیوا این راهی که تو میخوای بری من استادشم ؛ من نمیزارم مدرسه رو بپیچونی و آینده خودت و تباه کنی ! بیچاره دلم داره به حالت میسوزه ، میفهمی ؟؟؟؟
_ اهان حالا دیگه برا من اَخ و بد شد برا خودت بَه بَه و چَه چَه !؟؟؟
_ شیوا این چه حرفیه میزنی ؟! چرا طعنه میزنی ؟؟ تو خواهرمی دشمنم نیستی که سرکوفت میزنی . من فقط دلم به حالت سوخت نمیخواستم یکی مثل شقایق بخت سوخته بشی ....
صداش کمی اوج گرفت کتف شو محکم از بین دستام جدا کرد و ادامه داد :
_ هه باور کردم که دلت برای من سوخته !
تو میخوای دردسر درست کنی من میشناسمت .
مامان با شتاب در و باز کرد و با هول و والا گفت :
_ چتونه پس چی شده ؟؟؟ صداتون تا دم در میاد . باباتون الان بیدار میشه . جریان چیه ؟!
نیشخندی به مامان زدم و گفتم :
_ تمام سخت گیریات برا من بود دیگه شیوا خانم هر غلطی دلش بخواد آزاده !؟ مشکلی نیست ؟؟؟

ابروت نمیره ؟؟ فقط برای من آبروتون از جنس طلا بود ؟!
مامان اخمی کرد و گفت :
_ شقایق تو دلت از زندگی و شوهرت پُره اومدی سر ماها خالی کنی ؟ والا انصاف نیست .
خداوندا من همچین بشری بودم که حرص مهدی رو سر خانوادم خالی کنم ؟؟؟؟...
اونم کی من ، منی که حتی دلم نمیاد مهدی رو متهم کنم چه برسه خانوادم ، مامان همیشه طرفدار شیوا بود همین ماجرا از بچگی باعث بی پرواییش شده بود .
شب با دلخوری خونه رفتم ، کباب تابه ای رو درست کردم و سفره چیدم و منتظر مهدی موندم . نیم ساعتی نگذشته بود که مهدی اومد .
کمی از کاسبی امروزش گفت ، بعدش شام رو خوردیم .
آخر شب کنار هم جلوی تلویزیون دراز کشیدیم ، مهدی کمی موهام رو نوازش کرد .
اصلا متوجه نشدم که جلوی تلویزیون خوابم برده . صبح که چشمامو باز کردم روی تخت بودم .
پاشدم صبحانه رو بر پا کردم ، صبحانه رو خوردیم . مهدی گفت :
《 شب خونه اکرم خانم بریم . 》
باشه ای گفتم و بعد از چند روز عزم کردم به شهلا خانم سر بزنم .
بوی اش رشته توی حیاط شون پخش شده بود ، بوی غذا حالم رو بد کرد .
معدم انگار زیر و رو شد به سمت دستشویی توی حیاط دویدم تمام محتوای معدم خالی شد .
وقتی بیرون اومدم شراره اومد کنارم و کمک کرد روی بالکن بشینم .
شهلا خانمم به طرفم اومد و با چهره ای نگران گفت :
_ وای شقایق جون دخترم چته ؟؟؟ چقدر رنگت پریده .
دستی به صورتم کشیدم و هاج و واج گفتم :
_ نمیدونم یهو چم شد ، حالت تهوع دارم .
شراره دسته ای از موهای ریخته شده روی صورتم رو پشت گوشم انداخت .
شهلا خانم دوباره گفت :
_ نکنه بارداری ؟؟؟
سرمو بالا اوردم ، لبخندی بهم زد و ادامه داد :
_ مبارکه فردا آزمایش برو .
من و مهدی سه سالی بود که ازدواج کرده بودیم و چند وقتی بود منتظر مهمون ناخونده ای نشسته بودیم .
لبخندی زدم و چیزی نگفتم .
شب به مهدی جریان رو گفتم و اونم با هیجان گفت :
《 حتما فردا آزمایش برم 》
فردا مهدی منو دم آزمایشگاه رسوند و گفت :
برو ببین نی نی داریم .
نوبت رو گرفتم و آزمایش خون رو ازم گرفتن .
دو ساعتی منتظر بودم تا صدام کردن و برگه آزمایش رو باز کردم ، چشمام حسابی برق زد و با هیجان راهی خونه شدم .
کمی به خودم رسیدم و تیپی زدم تا مهدی اومد گفت :
_ اره ؟!!!!
چشمک زدم و گفتم :
_ بلههه بدو آماده شو بریم .
مهدی منو توی آغوشش گرفت چرخی بهم زد و لباساش و عوض کرد .
تا خونه اکرم خانم رسیدیم مهدی با خنده به مامانش گفت :
_ مامان داری مامان بزرگ میشی .

اکرم خانم بر خلاف تصورم که حالا نوه اولش به دنیا میخواست بیاد زیاد هیجانی نشون نداد اما جلوی مهدی سعی کرد حفظ ظاهر کنه !
کمی بهم برخورد و سر سنگین رفتار کردم اخه حتی تبریک خشک و خالی ام نگفت ، تازه با اینکه میدونست باردارم گفت :
_ شقایق خانم پا میشی ظرفا بشوری یا قراره من بشورم ؟!
_ چشم الان پا میشم .
مهدی ام زل زد به ما و چیزی نگفت .
نرگس بعد از شنیدن خبر بارداریم کمی جیغ جیغ کرد ، باز خوب بود ولی سعید تا اومد اینقدر قربون و صدقه رفت که دلم برا بچم ضعف کرد .
حس قشنگی بود کاری به مهدی نداشتم مهم بچه ای بود که داشت ذره ذره توی وجود من بزرگ میشد .
از اون شب به بعد انگیزه و دار و ندار زندگی من همون فسقلی شد ، محرم اسرار مامانش از همون بچگی شده بود .
امید به زندگیم هزار برابر شده بود .
وقتی به بابام گفتم با اینکه با مهدی توی اون دروان رابطه گرم و مهربونی نداشتن دائم با هم در جنگ و جدل بودن اما کلی خوشحال شد و ذوق کرد .❤️
ماها می‌گذشت ، دایی بزرگه مهدی پیشنهاد جنجالی داد که شریک بشن و ماشین سنگین بخرن .
مهدی ام کمی وسوسه شد چون عموی خدا بیامرزش هم توی همین کار بود ، همیشه انگار براش آرزو بود .
اکرم خانم تا شنید نه آورد که شریک نشین داداشم هیچ اعتباری بهش نیست ، بعد از اون هم ماشین مال بادیه به درد نمیخوره ،
ولی دایی مهدی که حسابی زیر پاش نشسته بود و پرش کرده بود مهدی ام خدا نمیکرد بهش میگفتن کاری رو نکن بد تر از لج اطرافیان میخواست انجام بده .
همه میگفتن اشتباهه همچین کاری نکن زندگیت رو به باد نده .
مهدی یه تنه میگفت : 《 چیزی نمیشه تازه پولم دوبل میشه جای نگرانی نیست اینقدر درآمد داره 》
هر چی میگفتم :
《 اخه مهدی جان شوهر قشنگم من به همین
در امدت قانعم لازم نداریم الحمدالله خرج میرسه تازه پس انداز هم میکنیم .
ولی میگفت :
《 نه تو مغز اقتصادی نداری ، دخالت نکن ....
بابام هر وقت خونشون میرفتیم میگفت :
_ مهدی جان پسرم داری با خودت لج میکنی ؟! حیفه زندگی تون نیست! کوچولوت هم که داره به دنیا میاد ، اخه چه کاریه ؟....
ولی مهدی خیلی محترمانه میگفت :
_ دخالت نکنید توی زندگی من خواهش میکنم 🙏 خودم میدونم چیکار باید کنم .
تا اینکه بالاخره یه روز ......
قید همه چی رو زد و دوتا از زمین هاش رو فروخت ، خونه ام طبقه سوم که برای محمد دوستش بابت قرض ها شده بود .
طبقه دوم هم به مریم خانم فروخت تا با پولش بتونن خاور بخرن .
درست به یاد که اون روزا هر کسی به مهدی می‌رسید میگفت :
《 این کار رو نکن داییت آدم شراکت نیست 》
اما مهدی گوشش بدهکار نبود که نبود !
یه روز با یه جعبه شیرینی خامه ای خونه اومد و مژده ماشین خریدن و شراکت شون رو داد .
به خدا سپردم چون دیگه کاری از دستم نمیومد .
بابام سر همین قضیه باز قهر کردن از بس که دلش میسوخت ، واقعا مهدی رو اندازه پسر نداشتش دوست می‌داشت و همیشه پشتش بود .
افسوس که مهدی قبولش نداشت ، انگار که فقط برای رام کردن بابا که دختر دسته گلش رو تقدیمش کنه باهاش خوب بود .
حالا بابام دشمن جونش شده بود خلاصه که سایه همو با تیر میزدن .....
بعد از شراکت مهدی با داییش رفت و امدمون باهاشون زیاد شد .
دایی مهدی معتاد بود ، زنش رو هم خیلی کتک میزد اما در کل مرد مهربونی بود و خدایی در حق من پدری میکرد .
مهدی ام به حرفش خیلی گوش میداد ، دیگه بیشتر اوقات خونه دایی مهدی بودیم دوتا دختر داشت مریم و مهدیه با یه دونه پسر که هر سه تاشون خیلی زود با من جور شدن و حتی از خانوداه خود مهدی ام باهامون بهتر بودن .
اکرم خانم که سال تا ماه می‌گذشت یادی از ما نمیکرد .
کمتر تنها بودم و سرم باهاشون حسابی گرم شده بود .
مهدی از اون موقع شراکت به بعد مغازه رو کلا بیخیال شده بود و شب تا صبح با داییش و راننده میشستن پای بساط مواد کشیدن ، صبحم تا دم غروب می‌خوابیدن .
زندگی ما بد شده بود ، مهدی به طور کل معتاد شده بود .....
یه روز طبق عادت مهدی در حال مواد کشیدن بود که ؛ کسی با شتاب زیادی شروع به در و کوبید . اینقدر شدت ضربه هایی که به در وارد میکرد زیاد بود که دلم هوری ریخت .
با دستانی لرزون چادر مو سر کردم نگاهی به مهدی که چشماش دو دو میزد انداختم .
دمپایی مو پام کردم و به طرف در رفتم .
وقتی در و باز کردم دهنم باز موند از اینکه بابا رو میدیدم قلبم ایستاد .
با موهای شلخته و چشمایی که به سرخی میزد رو به رو شدم ، چهره ی بابا خبر های خوبی رو نمیداد ...
نگاهش به دو ثانیه نکشید که هولم داد و با حمله به سمت خونه دوید .
مهدی که به در ورودی تکیه داده بود با حرکت ناگهانی بابا جا خورد ، در خونه رو نیمه بسته توی دستاش گرفت و قامتش رو راست کرد .

بابا روی به روی مهدی قرار گرفت ، نگاهی
نفرت انگیز و آغشته به خشم بهش انداخت دستشو بالا برد و سیلی مهدی نثار مهدی کرد .
از شوک عمیق سیلی بابا لب مو محکم به دندون گرفتم .
منتظر واکنش مهدی بودم که خدا به داد حالا قراره چیکار کنه ؟!!!
مهدی برام عجیب بود که حرفی نزد .
سرشو پایین انداخت ، دستی به صورتش کشید . بابا اما انگاری که حسابی توپش پر بود و با یه دونه سیلی دلش خنک نشده اینقدر عصبی بود که حتی مهدی ام فکر کنم ترسیده بود .
نگران قلب و سلامتی بابام بودم ولی خب جرئت جلو رفتن رو هم نداشتم .
انگار میخکوب اون لحظات شده بودم .
بابا شروع به فوش و بد و بیراه کرد ، عربده میزد . ضربه به گونه ام زدم و به سمتش حرکت کردم . التماس بابا رو میکردم تا اندک آبرویی که توی این محله برام مونده رو نریزه ولی مثل اینکه آب توی هاون می‌کوبیدم .
بابا هر سری با صدایی بلندتری مهدی رو محکوم و سرزنش میکرد ، کارد میزدی خونش در نمیورد . یقه مهدی رو چسبید و به دیوار کوبیدش و گفت :
_ مرتیکه عوضی معتاد شدی ؟؟؟
اینجوری میخواستی دخترمو خوشبخت کنی !؟ اینجوری میخواستی بهترین زندگی رو بسازی ؟! هه ، منه ساده خر رو بگو که خام حرف های توی بی شرف شدم ......
مهدی لب هاشو روی هم فشرد و مثل کسی که افسار پاره کرده دستای بابا رو از روی یقه اش پرت کرد و گفت :
_ بی شرف خودتی به تو ربطی نداره ، دخترت بوددددد ، حالا دیگه زن منه ....
منم اختیار دارش ، زندگی خودمه تو رو سننه ؟؟؟
بابا که از حاضر جوابی مهدی آتیش گرفت به سمتش هجوم برد و با هم درگیر شدن .
بین شون مونده بودم به هر کدومشون التماس میکردم که ....
《 تو رو خدا تمومش کنید . توی محله زشته خوبیت نداره ! 》
صداشون تا فرسنگ ها میرفت .....
روی پله ها نشسته بودم از دست هر جفت شون های های اشک می‌ریختم .
تمام همسایه ها دم حیاط جمع شده بودن ،
پچ پچ هاشون رو که می‌شنیدم سرم گیج میگرفتم .
احمد آقا ( شوهر شهلا خانم ) که مرد مهربونی بود اولین نفر سریع خودشو رسوند و از هم جداشون کرد . کمی که گذشت محمد و عباس هم رسیدن .
احمد آقا بابا رو خونه خودشون برد .
میخواستم پیش بابام برم با اون حال وخیم نگران قلبش بودم از بس که امروز بهش فشار عصبی وارد شده بود .
البته که خودمم حال و روز خوبی نداشتم .
بارداری من وحشتناک بود ، دائم حالت تهوع و استفراغ حتی آب میخوردم بالا میوردم .
بچم توی شکمم خیلی تکون می‌خورد انگاری اونم دعوای بابابزرگ و باباش رو فهمیده بود ..

با همه اوصاف بازم با جون و دل بچم رو دوست داشتم ، میخواستم نگهش دارم تا بلکه با پا قدمش زندگیم به آرامش برسه .
عباس و محمد مهدی رو توی خونه بردن منم چادرم رو سرم کردم و به سمت خونه شهلا خانم رفتم .
تقه ای به در حیاط شهلا خانم زدم در حیاط باز بود .
بابام روی بالکن شون نشسته بود و جرعه جرعه لیوان آبش رو می‌نوشید .
کنارش نشستم دستاشو توی دستام گرفتم .
بابا که انگار احمد آقا جریان بارداریم رو بهشون گفته بود با قیافه ای غم آلود با چشمایی که هاله ناراحتی پوشونده بودشون گفت :
_ شقایق بابا چرا اخه باردار شدی ؟؟ تو که وضع مهدی رو دیدی .....
ناخودآگاه بغضم شکسته شد و شروع به هق هق کردم .
بابا توی آغوشش منو گرفت و گفت :
_ گریه نکن دخترم خب اشتباه کردی اما جلوی اشتباه رو هر وقت بگیری منفعته .
منظورش رو می‌فهمیدم اما میخواستم که تا هزاران سال همچین حرفی رو اونم از زبون بابام نوشتم با نگاهی گنگ و مبهوت به لب هاش چشم دوختم
با لکنت گفتم با..با بابا... یعنی چی
بابا رگ های گردنش برجسته بود و مشخص بود که عصبی شده با صدایی بلند فریاد زد
خاک تو سرت کنم آخر بچه اونو میخوای چیکار
اشک آمانم رو بریده بود ولی باز با جسارت گفتم
بابا من بچم رو میخوام نگه دارم اون از وجود خودمه کاری به مهدی ندارم من با تمام وجودم لمسش میکنم اخه این چه حرفیه به جای کمک کردن چرا همیشه نمک روی زخم می‌پاشی
بابا با غرولند از جاش بلند شد و ادامه داد
باشههههه پس خوش باش برو همون پیش مهدی جونت بدون وقفه از در بیرون رفت یهو نفهمیدم چی شد که....


چشمام سیاهی رفت و بیهوش شدم .
وقتی چشمامو باز کردم مهدی و بابا هر دو نگران و پریشون کنار تشکم با فاصله از هم نشسته بودن .
بابا تا حرکت پلک هامو دید به طرفم حرکت کرد . دستی به موهای بیرون ریخته شده از روسریم کشید و بوسه ای روی پیشونی جا گذاشت .
لبخند بی جونی بهش زدم و به سمت مهدی برگشتم .
حالا که خیالش راحت شده بود از جا بلند شد و از اتاق بیرون رفت .
دلم میخواست بمونه ، .....
دلم میخواست در آغوش بگیرم ،....
بعد از این همه سال هم بالینی شاید لفظی شبیه به عادت بین من و مهدی پیوند خورده بود . پیوندی که با تعهدی اجباری به وجود اومد و حالا جدیدا بچه توی شکمم عامل اصلی ماندگاری من توی زندگی شده بود .
میدونستم که مهدی بچه براش مهم نیست ،
بی ارزشه اما من مادرم ....
مادر بودن حس عجیبیه خودمم دقیق توی اون روزا لمس نمیکردم ولی احساسی متفاوت بود .
قلبم با تمام وجود می پتپید ، جونم به جونش وصل بود .
شهلا خانم و شراره لیوان شربت آبلیمو رو دستم دادن ، لاجرعه شربت رو خوردم .
کمی فشارم تنظیم شد اخه از دیشب تا حالا هیچی نخورده بودم ساعت نزدیک ۷ غروب بود
بابا خیالش که از بابت من راحت شده بود ،
عزم رفتن کرد .
از رفتنش دلم گرفت کاشک میموند از واکنش مهدی بعد از رفتنش به شدت میترسیدم .....
ولی خب بابا مطمئن بودم که خبری از موندش نیست ، آهی کشید و گفت :
_ شقایق دخترم مثل اینکه دلسوزی من نا به جاعه ، تو چسبیدی به بچه اون بی شرف
پس دیگه بعدا نگی پدری در حقت نکردم !
تلخ خندی به تلخی روزگار امروزم روی کنج لب هایم جا خوش میکند ، زیرلب اروم و بی سر و صدا همانند تمام این سالها پیش خود و خدایم می‌گویم : 《 پدری را چند سوایی پیش باید در حقم ادا میکردی ، حال با این طفل معصوم به چه دردم میخورد ؟!
خودم را به آب و آتش هم که بزنم اسم مهدی به عنوان همسر و پدر جگر گوشه ام در شناسنامه هایمان جا خوش کرده ......
گاهی دلم می خواهد
بگذارم بروم .
بی هرچه آشنا...
گوشه ی دوری گمنام ،
حوالیِ جایی بی اسم.
گاهی واقعا خیال می کنم .
روی دست خداوند مانده ام .
خسته اش کرده ام...
اروم دستی روی شکمم میکشم ، کمی برجسته شده قربون صدقش میرم .
دلم برای دیدن دستای کوچولوش غنج میره .
کاش بودی مامانی ؛ الان محکم توی آغوشم می فشردمت .
خودم یه تنه به اندازه تمام آدمای کره زمین عاشقانه میپرستیدمت و دوستت می‌داشتم . 
با کمک تکیه زدن به دیوار از جام بلند میشم ، موهای بیرون ریخته شده از روسریم رو میپوشونم .


چادرم رو از روی زمین برمیدارم و سرم میکنم به طرف هال میرم .
شهلا خانم با هول و والا جلو میاد و پریشون میگه :
_ شقایق جانم چرا بلند شدی ؟؟؟ حالا استراحت کن .
_ نه ممنونم ببخشید تو رو خدا باز سبب زحمت شدیم از احمد آقا ام کلی معذرت خواهی کن .🙏
_ اخه اینجوری بده شام بمون ، رنگت پریده ها حالا میموندی .
_ نه بهترم ، الحمد الله .
_ پس کاری داشتی تو رو خدا بگو تعارف نکنی ها که ناراحت میشم .
دستای زبر شهلا خانم رو محکم بین دستام میگیرم و به ارومی توی بغلم جاش میدم .
_ شهلا خانم برام دعا کن . خدا خیرت بده که اینقدر خوبی .
_ من کاری نکردم برات خدا انشالله زندگیت رو سر و سامون بده .
آمین زیر لب میگم و از در خارج میشم .
تا از در خونشون خارج شدم از فکر مهدی فشارم به یکباره دوباره اُفت میکنه .
نکنه شروع به کتک کاری کنه .....
نکنه تلافی ضربه های بابا رو سر من خالی کنه .....
به خداوندی خدا ؛ نگران خودم نیستم .
فقط دلم میگیره که بچم از همین اول بخواد اذیت بشه .
پاورچین پاورچین توی خونه رفتم ، مهدی نبود . نفس راحتی کشیدم و به سمت آشپزخونه راهی شدم . سیب زمینی ها رو خورد کردم و شروع به درست کردن قیمه غذای مورد علاقه مهدی کردم ‌. نمیدونم چرا دلم برای مهدی میسوخت .
خانوادش درست و حسابی دوستش نداشتن به هر حال عاشق من شده بود و منم که دوستش نداشتم و منتظر دوری و جدایی ازش بودم . انگار که همه دنبال سرزنش بودن ، تحقیرش میکردن . شاید گنجایش طرد شدن بس بود .
بیا حواس دلمان را
پرت کنیم...!
و به فاصله ها خیانت کنیم ، مثلاً تو
دلتنگ ترین قاصدک دلم را عاشقانه
صدا کن....
و من از کوچه کوچه ی احساست
تمام فاصله ها را
قدم به قدم
یواشکی بردارم....



میز شام رو چیدم و پیراهن گلدار خوش اب و رنگی رو تن کردم . منتظر شدم ساعت نزدیک یازده شب بود اما هنوز خبری از مهدی نبود .
دلم گرفت  خودش لیاقت دوست داشتن رو نداشت . من هر چی میخواستم بهش نزدیک تر بشم اون دور تر میشه .
عجیب بود انگاری که فاصله ها ام خواستار تموم شدن نبودن ....
اون شب کنار سفره بدون بالشت و پتو خوابم برد . با جا به جا شدن بازوهام فهمیدم که مهدی نزدیک ساعت ۶ صبح خونه اومد .
نیشخندی بهش زدم و از جام بلند شدم به سمت اتاق رفتم ،گوشه ای از تخت مچاله شدم و دوباره خوابیدم .
مهدی ام پی جو من نشد و توی هال خوابید .
وقتی بیدار شدم ظهر شده بود .
من که جدیدا از وقتی فسقلی داشتم جز جوجه کباب هیچی از گلوم پایین نمی‌رفت

مهدی یه دیس پر جوجه کباب با بستنی فرستاده بود با ولع شروع به خوردن کردم و نیمی از غذام برای بعدا موند .
دم غروب بود ، در حال تماشای تلویزیون بودم که با صدای چرخیدن کلید توی در به خودم اومدم . سرم رو چرخوندم که قامت مهدی جلوی در نمایان شد . لباس خاکی و صورت چرک تازگی ها مهدی طراوت قبلا رو نداشت پوستش به رنگ زرد میزد و لبا هاش بنفش رنگ از شدت مواد کشیدن .....
آهی به وسعت تمامی مکافات و دل آشوبی هایم کشیدم .
مهدی از وقتی با بابام دعوا شون شده بود ؛
کمتر حرف میزد و مهربونیش رو فراموش کرده بود و سرش توی لاک خودش بود .
خلاصه که صبح تا غروب من و دیوار مونس هم بودیم .
جلوی در و همسایه ام ابروی بیرون رفتن رو نداشتم .
مهدی با اخم های در هم شده گفت :
_ شب رفیقام اینجا میان نمیخوام تو رو ببینن .
فقط تو آشپزخونه وایستا لازم نکرده براشون دلبری کنی ! قشنگ سنگ تموم میزاری ، شقایق حفظ ابرو جلو اینا برام خیلی مهمه باعث قتل خودت نشو .
چه فکری پیش خودش میکنه ؟؟؟
ههه ! همیشه عقده داره تا مردم بهش بگن :
《 به به عجب مردی !!!.....》
امان از اینکه توی خونه به جلاد روح و روان من شبیهه ، نگاهم رو از صورتش میگیرم و مشغول کارام میشم .
به هر حال از جون خودم سیر نشدم مهدی که عقل درست و حسابی نداره .
دامن مشکی بلندی با شومیز تن میکنم ،
روسریم رو کمی جلو دادم و به سمت آشپزخونه حرکت کردم .
لیوان های خالی رو میز رو پر از شربت زعفران کردم توی سینی چیدم .
که صدای زنگ در اومد در و باز کردم و سریع بین یخچال و ماشین لباس شویی خودمو جا دادم .
چاق شده بودم ، نگاهی به دستام کردم مثل یه بادکنک باد شده بودن ، خنده ریزی کردم .
اون شب تا آخر شب بهشون سرویس دادم و پنهونی قایم شدم تا اینکه ساعت نزدیک ۲ نصفه شب بود که بالاخره از دستشون خلاص شدم و رفتن . خدا رو هزاران بار شکر کردم که مهدی ام همراهشون رفت ، مهدی اصلا شبا خونه نبود .
نمیدونم کجا میرفت ....
اصلا برام اهمیتی هم نداشت .
همین که سایه نحسش از بالای سرم جدا میشد کفایت میکرد .
تازگی ها از صبح خونه رو جمع میکردم آماده میشدم و خونه دایی امیر مهدی میرفتم .
با ترنم دخترش حسابی رفیق شده بودم .
دختر پایه و اهل حالی بود ؛ خواهر کوچیکش ترانه بیشتر درس میخوند اما اونم خیلی مهربون بود .❤
مامان شونم بنده خدا بیشتر بشور و بساب میکرد و وسواس تمیزی داشت .
دایی امیر هم عین مهدی با همه خوب بود اِلا خانم خودش متاسفانه این اخلاق بد رو داشت ولی در کل سرم گرم بود .

یه روز بساط چیپس و پفک چیده بودیم .
اینم بگم که حسابی تپل شده بود و کامل شکمم برآمده شده بود .
تلفن خونه شون به صدا در اومد که ترانه از اتاق پرید و تلفن و جواب.
اکرم خانم بود که داشت با اه و ناله میگفت :
_ برو گوشی به بابات بده که بیچاره شدم .
ترنم بچه دست و پاش رو گم کرده بود .
اکرم خانم هم شیون و زاری میکرد ، زهره ترک شدم .
مبادا مهدی چیزیش شده باشه ، اون وقت منو یه بچه توی شکم میمونیم .
رنگ از رُخم پرید و سلانه سلانه خودمو کنار تلفن رسوندم ، گوشی رو از دست ترنم گرفتم ترانه ام با دو خودشو رسوند .
آب دهنم رو قورت دادم و شروع به سلام و علیک کردم .
یهو اکرم خانم به طرز غافل گیرانه ای بهم پرید و گفت :
_ ای خدا این خونه یه بزرگتر نداره ؟؟؟
هی بچه خُورده نیاد سلام بده و بره ....
من حسابی از دستش کُفری شدم روزمون رو که خراب کرده بود هیچ ، داد و قال هم راه انداخته بود .
انگار که نبودن مهدی توی خونه جسارتم رو بیشتر کرد .
با صدایی رسا و بلند گفتم :
_ اکرم خانم بچه چیه کار داری بگو دیگه چرا هی به پای هممون میپیچی ؟؟
درد تو بگو تا درمان کنیم .این همه جیغ جیغ نداره ، سرمون رفت . همیشه مخل آسایش و آرامش مردمی چقدر اخلاق تون بده .
انگار که یهو منفجر شد با جیغی بلند گفت :
_ بلبل زبونی میکنی ؟؟؟؟ منه بدبخت میخوام بگم بابای مهدی توی کلانتریه ، گرفتنش به دادش برسن . تو به بد و خوب من داری نمره میدی ؟!
ضربه ای به صورتم زدم و دیگه شایسته ندیدم حاضر جوابی کنم .
هر چقدر که بد بود باید الان درمان دردش میشدم سر بار شدن کار من نبود .
با صدایی مهربون و اروم گفتم :
_ الهی بمیرم برای چی اخه ؟؟؟
بنده خدا ، نگران نباشید مهدی هر جا باشه پیداش میکنم میفرستم کمک تون بیاد .
اکرم خانمم که حوصله ادامه جر و بحث رو نداشت چون گفت :
_ باشه عزیزم منتظرم فقط تو رو خدا بیخیال ول نکنی ها !!! دلم مثل سیر و سرکه داره میجوشه .
_ چشم نه حتما پیداش میکنم . فقط میخواید با نرگس خونه ما بیایید ؟؟؟ توی این شرايط تنها نمونید .
_ نه میمونم ببینم اگه کسی اومد خونه مون خالی نباشه ، کاری نداری ؟
_ نه مواظب خودتون باشید ،خدانگهدار .
ترانه و ترنم دور من نشسته بودن و با چشمایی گرد شده نگاهم میکردن .
ترانه گفت : چی شده ؟؟ عمم چی گفت ؟؟
_ والا گمون کنم حسین آقا رو گرفتن دنبال دایی امیر و مهدی بود که کمک برن . از کجا پیداشون کنیم ؟؟؟
توی یه حرکت ناگهانی ترانه از جاش بلند شد و مانتوم رو توی پام انداخت و گفت :

_ پاشو تا بریم بهت میگم .
هاج و واج نگاهش کردم و گفتم :
_ کجا اخه بریم ؟؟؟
_ پاشو بریم دم مغازه پسر عمم بالاخره اونا آمار دارن .
لبمو به دندون گرفتم و ادامه دادم :
_ اونجا بریم نکنه مهدی دعوا کنه ؟!
_ نه بابا نترس خب میگیم کار داشتیم مجبور شدیم ‌.
مانتوم رو پوشیدم و روسریم رو سر کردم ،
جریان رو برای زن دایی گفتیم و به سمت مغازه حرکت کردیم .
از کوچه پس کوچه ها رد میشدیم که چشمم به کوچه خونه فرهادینا خورد .
بند دلم پاره شد که مهدی با قد بلند و هیکل چهار شونه جلوی در خونه ایستاده بود .
چند دقیقه ای بهش زل زدم انگار که سنگینی نگاه من رو متوجه شد اما تا برگشت من رومو برگردوندم .
دلم براش تنگ شده بود ،
مگه میشد فرهاد رو دید و دل توی سینه میموند ؟!
به تب و تاب نمیوفتاد !!!!!!
غیر ممکن بود ....
پا تند کردم و ترانه رو پشت سر خودم کشیدم از رفتارم تعجب کرد و پرسید :
_ چی شده شقایق کسی رو دیدی ؟؟؟
سرمو رو تکون دادم و چیزی نگفتم .
دستش رو رها کردم و اروم شروع به قدم زدن کردم .
توی خیالات و رویاهام غرق شدم ، یادش بخیر اون غروبی که توی پارک فرهاد با ذوق از بچه دار شدمون حرف میزد و قرار شد که اسم بچه ها رو فرهاد انتخاب کنه 💔 منم با چشمایی که برق میزد محو تماشاش شده و بودم و اون میگفت :
《 شقایق خانم اگه دختر شد شبیه مامانش بشع که من قربون هر دوشون بشم ❤ اسمش رو هم عسل بزاریم . شیرین میشه درست مثل تو دور چشمات بگردم . 》
اون روز کذایی چشمامو روی هم می فشردم انگار که خوشبختی به زیر تک به تک سلول هایم ترزیق میشد با هر بار نگاه کردن به او قلبم از جا کنده میشد .
زیر لب اروم همچون نجوا گفتم :
《 قشنگه عسل دختر من و تو 》
یاد غزل هایش کردم ،.....
یاد خاطراتش از پا درم میورد .
کاخ آرزو هام رو خدایا یه شبه فرو ریختی .
حالا شقایق زندگیش چی شده و چی فکر می‌کرد !
حتی از مخاطره ذهنم هم همچین زندگی پر تلاطم و آشوبی رو تصور نمیکردم .
دلم برای تو تنگ شده است .
اما نمی‌دانم چه کار کنم !
مثل پرنده‌ای لالم ......که می‌خواهد آواز بخواند و نمی‌تواند!
به هوای دیدنت ، در قاب پنجره‌ها قد می‌کشم
نیستی !!!! فرو می‌ریزم ......
مثل فواره‌ای بر سر خودم .
زیر آوار خودم می‌مانم در گوشه‌ی اتاق
ای انار ترک‌خورده بر فراز درخت
من دستی کوتاهم ♡
من پرنده‌ای بی‌بالم ....
ای آسمان دور دست!
اندوه‌ها در من شعله‌ور است و
ابرها در من در حال بارش
نیمی آتشم
نیمی باران
اما بارانم، آتشم را خاموش نمی‌کند!
من تو را دوباره کی خواهم دید!؟
سایه مردی هیکلی رو با چشمام میبینم ،
بار دیگه پلک میزنم تا متوجه اشتباهم بشم اما اشتباه نیست . فرهاد درست پشت سرمه نفس توی سینم حبس شد .
من که رفتم ،.... فرهاد تو چطور از فرسنگ ها بوی عطر تن منو به مشامت کشیدی و پرواز کردی ؟؟؟؟؟
دستی به شکم بر آمده ام میکشم حالا اگه منو با این اوضاع ببینه به معنای واقعی داغون میشه . روسریم رو جلو میکشم اینقدر جلو که حتی پیشونیم رو هم میپوشونم .
توی یه حرکت ناگهانی پا تند میکنم و با آخرین سرعتی که در توانم بود دوییدم ترانه ام طفلک پشت سر من میدویید .
کمی همراهمون اومد ولی سرعت ما خیلی بالاتر بود بخاطر همین فرهاد خسته شد و به نفس نفس افتاد .
وقتی خیالم جمع شد دم یه خونه قدیمی روی پله جلوی درشون نشستم .
جونی برام نمونده بود ، لبام خشک شده بود .
بچه توی دلم لگد میزد و وَرجه وُرجه میکرد .
ترسیدم خدایی نکنه چیزیش شده باشه کم کم داشت گریم می‌گرفت ، مبادا حالش بد شده باشه ..
ترانه که دیگه صبرش لبریز شده بود نفسش و با حرص فوت کرد و گفت :
_ میشه بگی جریان چیه ؟؟؟؟ این قایم موشک بازیه چیه ؟! عمه مگه منتظر نیست ، تو بازیت گرفته !!!!!
حق داشت ، بنده خدا رو هاج و واج دنبال خودم میچرخوندم .
لبم رو تَر کردم و نفسی چاق کردم و گفتم :
_ ببخشید حق داری ولی این جریان داره بعدا برات تعریف میکنم . الان کمکم کن پاشم مغازه مهدی بریم . منتظرن خوبیت نداره بیشتر از این معطل کنیم .
باشه ای گفت و زیر بازوم رو گرفت .
اروم اروم قدم برداشتم ترانه که از راه رفتن پنگوئن شکل من کلافه شده بود ، پوفی گفت و ادامه داد :
_ شقایق تو اروم بیا تا من تندی برم ببینم پسر عمه اصلا اونجا هست یا نه ، باشههه ؟؟؟
_ باشه اره راست میگی من خسته شدم اصلا نمیتونم راه بیام من بشینم دم این پله تا تو بری و بیای .
_ ای تنبل خان بشین بعد با موتور سعید دنبالت میایم فقط مواظب خودت باش تو رو خدا باز فکر نکنی مسابقه دوعه ؟!
تک خنده ای کردم و پاهام رو ماساژ دادم .
چهل دقیقه سرمو به دیوار تکیه دادم و صلوات فرستادم تا دلم اروم بگیره .
سعید با موتور اومد از جام بلند شدم و به سمت موتور رفتم . سعید دستی به موهاش کشید و گفت :
_ زن داداش خوبی ؟؟؟ رنگت چقدر پریده !...
_ اره سعید جان خوبم بخاطر گرما و راهه چیزی نیست ، خوب میشم . چی شد ؟؟؟ خبری از بابا گرفتید ؟!
_ اره مهدی رفت پی کاراش ، بیا بالا تا بریم خونه الان غروب میشه .
اروم سوار شدم و یه دستم رو روی شونه سعید گذاشتم .
خیلی کنجکاو
 


خیلی کنجکاو بودم که چرا بابای مهدی رو دستگیر کردن و کار به کلانتری رسیده ، اخه اون دوران نرگس و اکرم خانم همه چیز رو از من پنهون میکردن . هر جور شده نمیزاشتن خبری از خانوادشون به گوش من برسه ولی سعید خداییش شبیه اونا نبود و با من خیلی خوب بود .
منم سعی می‌کردم همه جوره هواش رو داشته باشم از حمایت مالی تا محبت و غذا و غیره .....
با خودم کلنجار میرفتم که دلیل رو بپرسم یا نه ؟! که سعید خودش لب باز کرد و شروع به تعریف کرد .
چشمام رو ریز کردم و با دقت به حرفاش گوش دادم که میگفت :
_ خانم داداش والا از تو چه پنهون بابا رو با دوستش آقای فرهادی ۱۴ کیلو تَریاک گرفتن .
حالا خدا داند که چند سال براش قراره حبس ببرن . خدا به شهرزاد و محمد که کوچیکن رحم کنه .
چشمام رو به حدی درشت کردم که نزدیک بود از حدقه در بیاد ، دستام رو مشت کردم ناخنام توی دستام فرو رفت .
باورم نمیشد پدر شوهر من قاچاق فروش بود و من بی خبر بودم ؟؟؟!
پنهون کاری در این حددددد ؟
بابای ساده من حتی سود سر اجناس مغازش نمی‌کشید و حسین آقا توی کار قاچاق بود ؟
دوست داشتم زمین من رو ببلعه اخه این دیگه چه مصیبتی بود ؟...
اصلا فکر آبروی خودش رو نکرده بود ؟!
اگه بابا می‌فهمید چقدر حرص می‌خورد .
امان از بی فکری هاشون سعید که منو ساکت دید با تعجب گفت :
_ خانم داداش شنیدی چی گفتم ؟؟؟
با حواس پرتی گفتم :
_ اِممم ، اره اره متوجه شدم . ای وایییییی دسیسه براشون درست کردن ؟؟
سعید با خنده گفت :
_ نه دسیسه چیه ؟؟؟ 🤦‍♂️ بابام خودش چاقاق میبرد . مگه نمیدونستی ؟!
_ نه والا نمیدونستم . جدی میگی یا داری دستم میندازی ؟؟؟
_ ای زن داداش ساده من ! بریم سمبوسه رو بزنیم ؟؟ بعد خونه بریم .
_ مامانت و نرگس نگن چرا دیر کردیم ؟
_ نه بابا بدون سمبوسه نمیشه که اصلا فسقلی عمو دیگه دلش میخواد .
خندم گرفت و گفتم :
_ پس بزن زودی بریم .
کاش اخلاق مهدی کمی شبیه به سعید بود .
الان مطمئن مهدی تلخ تر از تلخه ولی سعید چقدر آرومه و آرامش خودش رو حفظ میکنه .
دم سمبوسه فروشی نگه داشت و دوتا سمبوسه با سس تند رو زدیم ، یه نوشابه شیشه ام روش و به سمت خونه حرکت کردیم .
هوا تاریک بود و ساعت نزدیک هشت و نیم بود .
رسیدیم دم خونه که سعید گفت :
_ زن داداش من تا موتور رو توی حیاط پارک میکنم ، تو برو بالا از صبحه بیرونی .
_ باشه عزیزم پس توام بیا .
_ چشم .
درو باز کردم که دیدم مهدی ام خونس همه منتظر نشستن ، ترانه و دایی امیر ام اونجا

درو باز کردم که دیدم مهدی ام خونس همه منتظر نشستن ، ترانه و دایی امیر ام اونجا بودن . خونشون رو انگار ماتم زده بود .
همه دپرس و ناراحت با قیافه های گرفته .
نرگس که بینیش سرخ شده بود ، دلم براشون سوخت هر چی که بد بودن به هر حال زندان رفتن باباشون سخت بود .
اونم با این همه بچه ی کوچیک ،
اخه بابای مهد قبلا توی معدن کار می‌کرد و با دستگاه معدن یه دستش رو از دست داده بود . حقوق کمی از معدن میگرفتن ولی تعداد بچه هاشون زیاد بود ،
۶ تا بچه رو خرج دادن سخت بود ،
حالا ام که زندان بود .....
مهدی از جاش بلند شد و به سمتم اومد .
با اخم های در هم گفت :
_ تا این وقت شب خانم کجا تشریف داشتن ؟؟؟
نفسم و حبس کردم و هاج و واج نگاهش کردم. چی میگفتم ؟؟
چند دقیقه ای نگاهش کردم که ، صدای سعید ناجی لحظه من شد .
_ زن داداش حالش بد بود و دکتر بردمش . از بابا چه خبر ؟؟
مهدی که خیالش راحت شد به سمت آشپزخونه رفت و گفت :
_ هیچی دیگه فردا دادگاه داره تا برم ببینم چه خاکی توی سرمون باید بریزیم .
اکرم خانم با قلدری دستی روی کمرش زد و گفت : _ چند بار گفتم مَرد حواستو جمع کن ، بند و آب ندی ! عُرضه مواد جا به جا کردنم نداره این شوهرم خدایا ‌.....
خندم گرفت من چی فکر میکردم و اینا توی چه افکاراتی دست و پا میزدن .
دایی امیر برای خاتمه دادن به بحث گفت :
_ صلوات بفرستید حالا عروس بی زحمت با ترانه پاشید سفره رو پهن کنید . گرسنه ایم .
_ چشم دایی جون .
پیاله های ماست رو پر کردم یهو نرگس از پشت سرم اومدم پهلوم رو فشرد و گفت :
_ وای یا خدا چه خبره این همه ماست . خونه باباتم همچین میکردی ؟؟؟؟
اب دهنم رو قورت دادم نمیدونستم چیکار کنم . گفتم :
_ آخه من گفتم سالاد ندارید ماست بیارم . مهدی بدون سالاد و ماست غذا شو نمیخوره .
_ اره جون عمت اینم تو یادش دادی ، زن زندگی نیستی که فقط دنبال ولخرجی کردنی .
ترانه خندید و گفت :
_ وا نرگس جون برا یه ماستی همچین نکن !!...
نرگس نفسش رو با حرص فوت کرد و رفت .
دوست داشتم خفش کنم فقط دنبال بهونه گیری و اذیت کاری بود .
چجوری توی این شرایط بحرانی هم میتونست به من پیله کنه !!؟؟؟
بیخیالش شدم و مشغول چیدن بشقاب ها شدم . شام رو خوردیم و ظرفا ام شستم .
مهدی بعد از شام عزم رفتن کرد ، منم که فقط منتظر بودم بریم تندی پوشیدم و جلو در ایستادم .
شب مهدی خونه نموند ؛ اخه اقا موادش دیر
شده بود .
خدا میدونه قیافش چقدر دیدنی بود ، عرق شُر شُر از پیشونیش می‌ریخت .


مهدی و دایی امیر با ماشین سنگین مشغول بودن که مشرف به عمل اومد ماشین خرابه ، مهدی تمام پس اندازش را به بهانه درست شدن ماشین به حراج گذاشته بود .
دایی امیر دیگه چون میدید مهدی خجالتیه حتی برنج و گوشت خونه شون رو هم مهدی خریداری میکرد .
وقتی به مهدی میگفتم :
《 پول شراکت و نصف کنید اینجوری زندگی خراب میشه !...
میگفت :
《 داییمه خفه شو به تو مربوط نیست . 》
تحمل کاراش برام خیلی سخت بود .
تا یه روز مهدی عصبی خونه اومد ،
حال آشفته و خراب بعد از کلی فوش و بد بیراه به زبون اومد که .....
《 موتور ماشین شون سوخته و وسط راه موندن .》
موتور ماشین سنگین که به شدت گرونه بود و ما واقعا هر چی پول و پس انداز داشتیم خرج کرده بودیم ، حتی یه قرون هم برامون نمونده بود . کاسه چه کنم چه کنم گرفته بودیم که دایی گفت :
_ مهدی من که خودت میدونی هیچی پول ندارم . توام هر چی داشتی خرج کردی الان هر دوتامون صفریم ، بیا نزول کنیم . بعد قول میدم چند تا سرویس توپ که با ماشین بریم جبران بشه ؛ تازه بیشتر از پول نزول هم در بیاریم .
مهدی که حتی به نزول تا به حال فکر نکرده بود به نظر زیاد موافق نمیومد ، چون قیافش رو در هم کشید و سرش و پایین انداخت ، سکوت کرد . لیوان آب خنکی رو پاورچین پاورچین براش اوردم و بهش دادم .
لاجرعه لیوان آب رو نوشید و غرق در فکر شد .
دایی امیر دوباره شروع به وسوسه کردن مهدی کرد .
جرئت نظر دادن رو نداشتم اخه دایی کوچیکه مهدی ام با زنش اونجا بودن ، میترسم سکه یه پول بشم اونم جلوی اون همه ادم بشم .
پس سکوت رو ترجیح دادم .
ترانه لب شو به دندون گرفت و نگاهی به هممون انداخت و رو به باباش گفت :
_ اصلا مگه سراغ داری کسی رو که نزول بده ؟؟
دایی امیر سرشو سمت مهدی چرخوند و گفت :
_ اره بابا جون سراغ دارم ، فقط کافیه مهدی رضایت بده . من همه چی رو دریف میکنم .
یاد دورانی افتادم که میخواستن شریک بشن ،
اون موقعم قول داد همه چی رو ردیف کنه اما بر عکس همه زندگیمون رو بدتر خراب کرد و پولا مون رو به حراج گذاشت .
به نظرم اعتماد دوباره مهدی به داییش اشتباه محض بود .
دایی امیر گفت :
_ حالا فکر کن تا غروب جواب بده که زیاد وقت نداریم ، به اون ماشین وسط جاده فکر کن کار بدی نیست که مثل یه قرضه . پاشید خلوت کنید من و مهدی خسته ایم ؛ دیشب تو جاده نتونستیم بخواییم .
من و مهدی توی اتاق ترنم اتراق کردیم .
گره روسری رو باز کردم و کنار مهدی دراز کشیدم . دستاشو روی چشماش انداخته بود ، اروم دستاشو کنار انداختم و شروع
 

به نوازش موهاش کردم .
سعی کردم با سیاست جلو بیام که عصبی نشه .
با اروم ترین و مهربون ترین لحنی که بلد بودم گفتم :
_ مهدی جان میشه با هم صحبت کنیم ؟؟
_ اره بگو .
_ مهدی جان نزول کردن کار خوبی نیست ،
البته که من به قول تو سر در نمیارم باز هر جور تو صلاح میدونی عزیزم در حد پیشنهاده اما تو از هر کسی بپرسی میگن مالت با نزول آتیش میگیره .
مهدی دستش رو به زمین تکیه داد و نیم خیز شد .
_ اره میدونم ؛ خودمم زیاد موافق نیستم ولی اخه با این همه بدهکاری پس چی کار کنیم ؟؟
یهو به ذهنم جرقه زد و گفتم :
_ میخوای از بابام پول قرض بگیری ؟؟
انگار که باز دهنم رو بد موقع باز کرده بودم چون مهدی با حالت تهاجمی به سمت اومد .
چشماشو از حدقه در اورد و با صدایی نسبتا بلند که به وضوح شنیده می‌شد گفت :
_ دیگه نبینم اسم پول بابات و به زبون بیاریا !!!!!
که لالت میکنم ، مفهوم بودددد ؟؟؟
اشک توی چشمام جمع شد ،
هیچ وقت لیاقت محبت و مهربونیام رو نداشت .
با حالت بغض از جا بلند شدم .
یهو دستم و کشید به سمتش برگشتم و با ناله گفتم :
_ ای مهدی دستمو و شکستی ؛ چه خبرته ؟؟؟
پیچی به دستم داد که این بار قطره اشکی از چشمام فرو ریخت .
دستم رو به زور کشیدم و از اتاق خارج شدم ‌.
توی حیاط نشستم و کمی گریه کردم ، دلم سبک شد .
اشکامو اروم داشتم پاک میکردم که ترنم
( دختر کوچیکه دایی امیر ) با یه سینی چای و بیسکوییت کنارم نشست .
لبخند مهربونی بهم زد با تمام بی حوصلگی دلم نیومد دستی روی موهاش کشیدم و لب تر کردم : _ ممنونم عزیزدلم دستت طلا .
_ قابل شما رو نداشت ، چرا عروس توی حیاط نشستی ؟؟
_ هیچی دلم گرفته بود گفتم آب و هوایی عوض کنم .
_ خوب کردی ؛ عروس خیلی خوبی الهی زودتر بچت به دنیا بیاد و مثل خودت خوشگل باشه ، هزار ماشالله چشمات شبیه اهوعه .
از چرب زبونیش خندم گرفت توی اغوش کشیدمش و بوسه ای روی گونه هاش کاشتم .
_ الهی فدات بشم خوشگلی از خودته نظر لطفته ‌.
_ ای وای عروس چاییت سرد شد ، عوضش کنم ؟؟
_ نه نه عالی الان باب میله ، چه کردی ! قربون دستت . ❤☕
استکان چای رو برداشتم و جرعه جرعه نوشیدم .
بعد از کمی نشستن نفس عمیقی کشیدم و وارد خونه شدم .
با خودم عهد بستم که چیزی نگم و دخالت نکنم . درسته که منم توی زندگی سهم داشتم اما فعلا با اخلاق مهدی سکوت کردن بهترین چاره راه بود . خیلی وقت بود از کسی هم کمک نمیخواستم چون مهدی فقط میخواست ابرو ریزی کنه و حرفشون رو زمین بندازه .....
شام رو خوردیم و که بعد از شام مهدی کنارم
 

نشست ، دستشو دورم حلقه کرد ،
دستشو رو انداختم و پاشدم به بهانه آب به طرف آشپزخونه رفتم . دلم از دستش خیلی پُر بود در عین دوستی همیشه ضد حال ترین موجود روی زمین بود .
میوه رو آوردیم و مشغول هندونه خوردن بودیم که مهدی صداشو صاف کرد و گفت :
_ دایی پس فردا ردیف کن بریم نزول بگیریم . گفتی اشنا داری ؟؟ درسته!!!!
دایی مهدی که حسابی جا خورده بود و از طرفی کبکش خروس میخوند با صدایی که ذوق ازش موج میزد گفت :
_ اره اره میشناسم ، فردا ردیفش میکنم غمت نباشه . حله آفرین پسرم مهدی ماشالله خیلی عاقلی میدونی میخوای چیکار کنی من مطمئنم موفق میشی .
ضرب المثل هندونه زیر بغل آدم دادم دقیقا اینجا صدق میکرد .....
بقیه تقریبا در سکوت بودیم ، موقع خواب زودتر از اینکه مهدی خودشو کنارم پهن کنه توی اتاق ترنم جا پهن کردم و الکی چشمام رو بستم .
مهدی ام دیگه سراغی از من نگرفت و خوابید .
صبح با دایی امیر بعد از صبحانه خوردن زود پاشدن و عزم رفتن کردن با صداشون بیدار شدم ولی الکی پلک هامو روی هم گذاشتم .
وقتی صدای تقه در اومد از جا بلند شدم و پیش زن دایی رفتم .
بنده خدا اون که فقط بشور و بساب میکرد یا می‌خوابید کلا اظهار نظر خاصی نمیکرد .
چند روزی درگیر نزول گرفتن بودن تا دوباره ماشین رو راه انداختن و قرار بود شب سرویس برن .
عصر سری به خونه زدم آب و جارویی زدم و دلم خیلی هوای مامانم رو کرده بود .
به مغازه مهدی زنگ زدم تا بلکه اجازه بده یه دو ساعت برم و بیام دو سه بوق آزاد توی گوشم پیچید که یهو سعید گفت :
_ الو سلام بفرمایید .
_ سلام عزیزم ، خوبی ؟
_ به به خانم داداش گل ، عشق عمو چطوره ؟؟
_ خوبیم شکر قربونت ، تو خوبی ؟؟ مامانینا خوبن ؟؟
_ همه خوبیم به مرحمت شما .جانم کاری داشتی ؟
_ اره بی زحمت مهدی هست ؟
_ نه والا داداش از صبحه خبری ازش نیست ، خودت میدونی که دم مغازه زیاد نمیاد .
_ جدی به من میگه صبح تا ظهر اونجا میاد .عجب پس کجاس ؟!
_ حالا میاد کار یا خریدار داری بگو من در خدمتم .
_ نه سعید جان میخواستم ازش اجازه بگیرم یه سر خونه بابام برم .
_ دلتنگ شونی !؟ خب زن داداش برو .
_ نه اخه اگه مهدی بیاد بفهمه نیستم باز غوغا به پا میکنه ...
_ نه جلدی بپر برو و بیا . میخوای من بیام برسونمت ؟
_ نفهمه سعید گندش در بیاد !! ولش کن نمیرم .
_ برو دیگه میگم من حواسم هست .
_ مرسییی عزیزم پس حواست باشه .
_ سلام منم برسون . خوش بگذره خدانگهدار .
گوشی رو قطع کردم ، قری دادم و خوشحال و شنگول به طرف اتاق رفتم .
بلوز زرد رنگی تنم کردم آرایش ملایمی و مانتو و روسریم رو پوشیدم ، کیف و کلید هم برداشتم . نگاهی به سر تا سر خونه انداختم خونه برق میزد .
با دو کفشام رو پوشیدم . با اینکه حسابی سنگین شده بود ولی با سرعت زیادی قدم بر می‌داشتم .
از کوچه و پس کوچه ها رد شدم ، نزدیک مغازه مهدی بودم تندی رد شدم .
چند تا کوچه بیشتر نرفته بودم که یهو پیکان مهدی رو دم یکی از خونه های کوچه ارغوان دیدم .
بار دیگه پلک زدم اما اینکه ماشین خودش بود رو مطمئن بودم .
نمیدونم با کدوم دل و جرئت اما دل و به دریا زدم و نزدیک تر رفتم .
هر چقدر که مطمئن تر میشدم انگار دنیا بیشتر روی سرم آوار میشد .
من تنها افتخارم به مهدی چشم و دل پاکیش بود . که اونم به باد رفت ، چشمام و باز و بسته کردم و نگاهی غم آلود به آسمون انداختم لب هامو روی هم فشردم و زیر لب اروم گفتم :
_ نه قضاوت نکن شاید کار داشته .... اره حتما خونه یکی از دوستاشه .
توی دلم دعا دعا میکردم که همین باشه انگار خودم رو دوست داشتم گول بزنم و حقیقت رو لاپوشونی کنم .
من با تمام کج رفتنای مهدی کنار اومده بودم اما واقعا این یکی منو لِه میکرد .
چیزی از شقایق باقی نمی‌موند ، عشق و امید توی دلم خاموش میشد .
تازه میفهمم زنے ڪه لاڪ نمیزند ....
عشوه نمیریزد ‌......
دلبرے نمیڪند .......
و دست رد به سینه‌ے رابطه میزند .....
نه سنگدل است نه بےاحساس !
فقط سال ها پیش ...
وقتے ڪه خیلے عاشق بوده ،
چنان‌ اعتمادش را له ڪرده‌اند ،
ڪه ترجیح میدهد
سر در لاڪ خاطره ها فرو برده ؛
و آرام آرام بمیرد !!
مهدی کمر همت به نابودی من بسته بود ،
همه جوره تحت فشار بودم تمام عیب های دنیا رو به یکباره همزمان با هم رونمایی میکرد .
بد اخلاقی ، معتادی ، دست بزن و خانواده بد
و.... و .....و
تا صبح هم از وجناتش بگم زمان کم میاریم .
توی کوچه خونه خرابه ای بود ، بین دیواراش پنهون شدم .
نذر و نیاز میکردم هر قدر سوره و آیه و ذکر بلد بودم و زیر لب خوندم که مهدی نباشه ولی نزدیک ساعت ۷ غروب بود که قامت مردی با شلوار لی و تیشرت سورمه ای با همون چهره و قیافه نمایان شد .
هنوزم دوست داشتم خودمو به ندونستم بزنم ، میخواستم انکار کنم و باور نکنم اما اون واقعا .....

حتی به زبون آوردن اسمش هم برام سخت بود . مگه من توی زندگی کم گذاشته بودم ؟؟؟
مگه با وجود دوست نداشتنش و ازدواج اجباری بخاطرش فرهاد رو از صفحه ذهنم خط نزدم و سعی کردم نقش لیلی رو براش بازی کنم !!!!
دیگه نمیدونم چیکار باید برای این زندگی لعنتی میکردم که نکردم که حالا دست مزد خوبیام رو اینطوری پس میداد ....
بغض توی گلوم به یکباره شکسته شد ، قطره های اشکم ناخودآگاه و بی اختیار روی گونه ها سر میخوردن و یکی پس از دیگری از هم سبقت میگرفتن .
نگاهی با همون قیافه زار به آسمون انداختم .
خدایا تو که اون بالا نشستی و تماشا میکنی
به جرم کدامین گناه تمام مصیبت های دنیا رو روی سرم آوار کردی ؟!!!
صبر شقایق تا کی و کجا باید حد و اندازه داشته باشه تا بلکم مکافات های دنیا تموم بشه ؟.....
از سقف آسمون کبرایی خدا دل کندم و سرم رو پایین انداختم .
کفر گفتن و گلایه و شکایت دردی رو دوا نمیکنه ، اینو توی تک به تک لحظات این سالها فهمیدم . نگاهم به شکم برآمده شدم میوفته ؛ حال با این طفل معصوم چه کنم ؟؟؟
باز هم مهدی رو با وجود آوردن عطر تازه ای به خونم تحمل کنم ؟
آخه چجوری ؟؟ نمیشه هر بار که نگاهش کنم یاد امروز و این لحظه منحوس شده میوفتم هزار بار میمیرم و زنده میشم .
وقتی به خود میام کوچه تاریک تاریکه و اثری از ماشین مهدی ام نیست .
هول و دستپاچه نگاهی به مچ دستم میندازم ، ساعتم رو نیوردم .
به خودم میام و گوشی رو که مهدی به تازگی برام خریده بود رو در میارم .
به خیال خودش من تنها عشق زندگیش بودم و همیشه در حال کادو های پر زرق و برق بود ولی به دردم نمیخورد ، من واژه "عشق " رو مقدس تر از لفظی که مهدی قبولش داشت میدونستم .
ساعت نزدیک ده شب بود و من هنوز توی خیابون های شهر پرسه میزدم .
حتما الان مهدی به خونم تشنه بود ،
ههه ! به خیال خودش من باید خونه می بودم و شوهر داری میکردم ، غافل از اینکه شوهرم حرمت منو خیلی وقت پیش یا که نه شایدم به تازگیا شکسته ، هر چی که بود این اتفاق اینقدر ناگهانی و غافل گیرانه بود که مغزم سوت می‌کشید .
حتی راه خونه رو دقیق به یاد نداشتم به قدری دل آشوب بودم .
دوست داشتم سر به بیابون بزارم ، واقعا انتظار هر کاری رو داشتم جز خیانت !!....
اونم به منی که پاک و صادقانه وقتی که اسمش توی شناسمم مُهر خورد دل از عشق و عاشقی و تمام لذت های نوجوانی کشیدم .
شاید خیال کنی من که دوستش نداشتم پس چرا اینجوری دارم توی این منجلاب دست و پا میزنم و غرق میشم

اما خیانت دیدن حال غریبی داره .
به عشق و دوست داشتن ربطی نداره به حرمت نگه داشتن به پایبند بودن بستگی داره .
دلم می خواست کسی باشدکه مرا بلد باشد ...
بلد بودن ، مهم تر از عاشق بودن یا حتیدوست داشتن است ...
کسی که تو را بلد باشد ، با تمام پستی بلندی هایت کنار می آید .
می داند کی سکوت کند ! کی دزدکی نگاهت کند ! کی سرت داد بزند .... و کی در اوج عصبانیت، محکم در آغوشت بگیرد .
کاش کسی باشد که مرا بلد باشد .....
سلانه سلانه با همان حال خراب راهی خونه شدم . چاره ای نداشتم الان اصلا تصمیم درستی نمیتونستم بگیرم و ساعت نزدیک نیمه شب بود . از همه بدتر توی خیابون بودن برای بچم خطرناک بود .
از کوچه دوم که رد شدم احساس کردم سایه ای مو به مو منو دنبالمه ، اهمیت ندادم اینقدر بی حوصله بودم که حتی برام مهم نبود اما صدای نفس های بلند و مردونه اش که توی کوچه پر شد ترس به جونم افتاد .
برگشتم تا پشت سرمو نگاهم کنم خبری از کسی نبود ، کوچه خلوت خلوت ... سوت و کور تر از همیشه ؛ خیال کردم شاید از شدت ناراحتی توهم زده باشم ولی بار دیگه صدای کشیدن شدن کتونیاش روی زمین مطمئنم کرد که آدمی منو داره تعقیب میکنه .
آب دهنم رو قورت دادم مثل بید به خودم میلرزیدم ، نمیخواستم ترسم رو متوجه بشه اما کاملا داد میزد که دارم از ترس سکته میکنم .
یهو کتفم توسط دستای کسی کشیده شد .
جیغ بنفشی کشیدم کم مونده بود از ترس جون بدم ، احساس کردم بچه توی شکمم بی حرکت مثل یه گردو سفت شده ، دیدمش که یه پسر تقریبا همسن سعید بود .
به چهره اش نمیومد ادم خوبی باشه ، قلبم تند و تند نامنظم می‌کوبید .
دستشو رو به زور از کتفم جدا کردم اما اون سعی می‌کرد منو توی آغوشش بکشه .
دعا دعا میکردم کسی به دادم برسه ، میخواستم داد بزنم که دستشو روی دهنم گذاشت .
ذهنم به هیچی نمی‌رسد یهو به خودم اومدم و با جسارت تمام پام رو بالا اوردم و محکم توی شکمش کوبیدم .
از درد به خودش می‌پیچید و بد و بیراه نثار من میکرد .
با تند ترین سرعتی که سراغ داشتم از کوچه بیرون زدم و وارد خیابون شدم ، خیابون نسبتا شلوغ بود و ماشین ها تردد میکردن .
دستمو به دیوار تکیه دادم و کنار خیابون نشستم . یاد دوران نوجوانی افتادم و باشگاه رفتن .
خدا رو هزار مرتبه شکر کردم که تونستم از چنگش رها بشم .
ماشینی جلوی پام ترمز کرد ، سرم رو بالا اوردم که فهمیدم ماشین باباس ، هیچ اتفاقی بهتر از این توی زندگیم نمیتونست رخ بده .
از خوشحالی دیدار بابا توی این بحران داشتم

 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : roozegar
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 3.50/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 3.5   از  5 (2 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

چهارمین حرف کلمه ukkwix چیست?