رمان روزگار پرغبار 8 - اینفو
طالع بینی

رمان روزگار پرغبار 8

دستگاه بهش وصل بود .
خدایا ازت خواهش میکنم این بچه ناجی زندگی من بود ، تمام امیدم ، عشق و انگیزم در عسل خلاصه میشه ، خودت کمک کن .🙏
زیر لب ذکر میگفتم . کم کم هوا داشت روشن میشد و خورشید طلوع میکرد ولی خبری از مهدی نشد . لبمو با دندون گزیدم و منتظر و چشم به راه نشستم ‌. دکتر اومد و متوجه شد که هنوز کارای تسویه انجام نشده ، چندتایی از مریضا رو معاینه کرد .منم چیزی نگفتم و روی صندلی روبه روی اتاق گِز کرده بودم . خدا رو قسم میدادم به عظمت و جلالش که مهدی بتونه پول عمل رو جور کنه . نزدیک ظهر بود که از جا پاشدم گوشواره هامو از توی گوشم در اوردم و با کمک پرستار گوشواره های عسل رو هم از گوشش در اوردم ‌.
بوسه ای روی دستش جا گذاشتم با ناله گفتم :
_ مامان جونم قول میدم برات جبران کنم ، منو ببخش .
دستمو جلوی دهنم گرفتم و با اشک از اتاق بیرون اومدم ‌‌. دکتر که انگار متوجه شده بود ، ظاهرا آماده عمل میشد .
به طرفش رفتم گوشواره روی توی دستام مشت کردم ، هنوز حرفی نزده بودم که گفت :
_ خانم محترم لازم نیست فعلا بزارید عمل کنیم بعدا هزینه رو بپردازید . الان این بچه اتلاف زمان براش سَمِه منم با جون بیمارام بازی نمیکنم .
دعا فراموش نشه .
بسم الله گفت و وارد اتاق عمل شد .
شروع به ذکر کردم و اینقدر توی راهرو راه رفتم که دیگه پاهام جون نداشت ، اروم و قرار نداشتم .
ساعت ها و لحظه های اون روز لعنتی ترین پخش زندگی من به حساب میومد اما با اومدن خبر خوش و سلامتی عسل دنیا رو انگار بهم دادن . چشمام از شدت اشک سرخ شده بود .
همین دو روز انگار منو پیر تر و خمیده تر کرده بود . چند باری به مهدی زنگ زدم اما خبری ازش نبود . به بابام زنگ زدم که با سرعت نور خودشو به بیمارستان رسوند ؛ اساسی از دستم دلگیر بود که خبرش نکردم ولی من با بهونه هایی ردش کردم . بابا برام ناهار گرفت اما خودش حال مساعدی نداشت . دائم راه میرفت و پی جو حال عسل میشد .
گفته بودم که عسل تنها نفس من نبود ،
شاید همین وروجک مامان امید زندگی خیلیامون شده بود که با سر هواییش منو نصف عمر کرد .
خداروشکر که عمل موفق آمیز بود و عسل بعد از عمل چشماشو باز کرد .
دلم شاد بود اما هنوزم خبری از مهدی نبود تا اینکه سه روز بعد برگشت ، ما مرخص شده بودیم . دلم خیلی ازش گرفته بود . از اینکه براش اهمیت نداشتیم و کنارمون نبود .
اما بعد فهمیدم میخواسته دست به مواد فروختن بزنه ولی دایی امیر نزاشته و کلی 

 آرومش کرده به همین خاطر نبوده .
روزا می‌گذشت با همون شرایط با همون وضع مالی منم چیزی نمیگفتم و مراعات میکردم ‌.
عسل بزرگ شده بود ، کم کم داشت مدرسه میرفت . بابا همه جوره حمایت می‌کرد .
عسل عاشقانه بابام رو دوست داشت و بیشتر وقتش رو کنار بابام بود .
روز به روز خوشگل تر میشد و توی درسا موفق منم دیدن بزرگ شدن عسل برای شادی دلم کفایت میکرد ‌.
مهدی صبح تا غروب روی کاناپه دراز میکشید و فکر و خیال رو به جای کار کردن پیشه کرده بود ،
به کلی نا امید شده بود ‌.
حالا دیگه جوری بود که حتی برای پول نون هم بابام تامین میکرد .
خانواده مهدی توی اون روزای سخت و بحران کمک که نمیکردن هیچ ، تازه سرکوفت میزدن که من زن زندگی نیستم و گرنه مهدی به چنین روزی نمیوفتاد .
توی خانواده مهدی فقط نامزد سعید باهاش خیلی جور بودم ‌. دختر خانومی بود توی خانواده طلاق و فقیر بزرگ شده بود ولی با سعید عاشق و معشوق بودن که آخر بعد از سالها نامزدی و رفت و امد نرگس باعث شد از هم جدا بشن و دختر دیگری رو برای سعید خواستگاری کرد اونم فقط بخاطر پول ؛ لعنت به هر چی پوله که عامل اصلی جدایی ها میشه ......
اینم بگم که نرگس سالهاس ازدواج کرده ، شوهرش مرد خیلی خوبیه ولی جواب اون همه زخم زبون تا ۹ سال باردار نشد ‌.
به طور کل نا امید بودن تا یه روز عازم مشهد بودن که زنگ زد و حلالیت طلبید منم از ته دل آرزو کردم باردار بشه .
فرداش خبر بچه دار شدنش پخش شد ولی دوباره بعد از پسر دار شدنش همون آدم قبل شد ، هیچ تغییری نکرد .
چند ماهی از به دنیا اومدن پسر نرگس می‌گذشت که به طور رسمی سعید و ویدا از هم جدا شدن . تنها جرم ویدا نداشتن پول و جهیزیه مناسب بود . بهاره رو برای سعید گرفتن بزن و بکوبی بود اما به نظرم بهاره ام زیاد خوب نبود و یکی لنگه نرگس بود .
سعید هر روز میومد و کنارم می‌نشست ، اشک می‌ریخت و طالب ویدا میشد .
منم نصحیتش میکردم که :
《 چرا با ویدا همچین کاری کردی ؟! خب محکم می ایستادی و از عشقتون دفاع میکردی ! 》
اما سعید فقط لب می‌بست و یه گوشه می نشست .
کم کم گذشت تا بهاره رو عقد کرد .
وقتی سعید فیلش یاد هندوستان میکرد ، نصحیتش میکردم و تذکر میدادم که حالا دیگه گناه حساب میشه باید کنار زنت باشی و ویدا رو برای همیشه از ذهنت خط بزنی .
از حال و روز ویدا نگم که از همون اول هم پدرش سالها پیش رهاشون کرده بود و مادرش و برادراشم معتاد بودن . بعد از این شکست عشقی
 

بزرگ ویدا ام بخاطر لجبازی زن مردی شد که هیچ علاقه ای بهش نداشت ، فقط فقط بخاطر آزار سعید دست به همچین کاری زد اما اروم نگرفت و زیاد از زندگی مشترکش نگذشته بود که جدا شد .
اونم مثل خانواده اش مواد رو دست گرفت ، خدا لعنت کنه نرگس رو که به خاک سیاه نشوندش .
سعید بعد از ازدواجش خیلی با بهاره بد بودن ، اصلا رابطه خوبی نداشتن . هر شب دعوا هر روز قهر تا دوسال در جنگ بودن . حتی سعید برگشت و التماس ویدا رو کرد تا صغیه اش بشه ، ویدا ام که از خدا خواسته بود .
تمام کاراشون رو انجام داده بودن ولی با اینکه از بهاره دل خوشی نداشتم عذاب وجدانم نزاشت چون تنها کسی که خبر داشت من بودم . اخر سر مانع شدم و ویدا رو منصرف کردم .
سعیدم که از رفیق نیمه راه بودن ویدا کفری بود جمع کرد و برای همیشه راهی تهران شد و اونجا زندگی شو با بهاره شروع کرد و بیخیال ویدا شد .
عسل راهی کلاس دوم میشد . هنوز گاهی مهدی کار می‌کرد ولی چندان پول زیادی نبود سرمایه بر باد رفته ما برنگشت .
خونه ای کوچیک و قدیمی کنج این شب دلگیر مستجر بودیم ولی باز سلامتی و بودن عسل برام کافی بود .
یه روز خانواده مهدی تصمیم گرفتن دسته جمعی راهی مشهد بشن ، عسل کلی ذوق کرد و اصرار داشت همراهشون بریم اما از لحاظ مالی زیاد اوضاع مناسبی نداشتیم اما مهدی به عشق عسل گفت :
_ برید من پول میدم شما دوتا برید .
_ اخه تو تنها بمونی نه حالا بعدا ایشالله همگی با هم میریم .
_ شقایق من اصلا خودت میدونی حوصلم نمیکشه اونم با این اعتیاد کجا بیام ؟؟ برید حالا عسل دلش خواسته نا امید نشه .
عسل بالا و پایین میپرید و اخ جون میگفت .
چند روزی درگیر چمدون بستن بودیم تا با ماشین نرگس رفتیم .
وقتی برای اولین بار وارد حرم آقا امام رضا ( ع ) شدم ، اولین دعایی که کردم پاکی مهدی بود .
قول گرفتم اگه پاک بشه و اعتیاد رو کنار بزاره بفرستمش پابوس آقا بیاد .
همگی کلی اشک ریختیم و سبک شدیم .
اکرم خانم با نگاهش معلوم بود که اونم پاکی مهدی رو میخواست .
چند روزی اونجا بودیم اگه از زخم زبون های نرگس ، اذیت کاریای پسرش ( امیر رضا ) و غرغرای بهاره رو کنار بزاریم در کل خوب بود و خوش گذشت .
چند ماهی بود برگشته بودیم که صاحب خونه ما رو جواب کرد و مجبور به اسباب کشی شدیم .
بعد از کلی دوندگی خونه دیگه ای رو اجاره کردیم که نزدیک مدرسه عسل باشه .
بعد از اینکه کامل مستقر شدیم یه روز مهدی در کمال ناباوری عزم کرد و گفت :
_ 《 میخواد بره کمپ بخوابه و ترک کنه 》
از زبون سوم شخص ( دانای کل ) بنویسم .
اون لحظه انگار دنیا رو بهم دادن ، اینقدر ذوق کردم که مهدی رو توی بغلم گرفتم و های های اشک ریختم .
مهدی با داود ( دادشش ) و آقا رسول
( شوهر نرگس ) راهی کمپ شدن .
گویا توی کمپ مهدی یه شب فکر فرار به سرش میزنه که در حین فرار مسئولای کمپ ترک اعتیاد میگیرنش و اساسی کتکش میزنن ، اینقدر که مهدی نا نداشته از جاش تکون بخوره .
بعدشم رئیس کمپ مهدی رو صدا میزنه ، وقتی مهدی وارد اتاق میشه از دیدن مردی که روبه روش ایستاده شگفت زده میشه ؛ اصلا پیش بینی ام نمی‌کرده چنین روزی رو که جلوی همچین آدمی رسوای عالم بشه !!! میخواد برگرده که صدای پر از تحکمش مهدی رو میخکوب میکنه . اون صدای مردونه پر قدرت فرهاد بود . مهدی حتی فکر اینکه اون لحظه جلوی فرهاد شخصیتش از بین بره رو نمیکرد . غرورش له شد روی زمین پاشیده شد . شکسته های مهدی رو اون لحظه میشد دید .
شاید پشیمون بود از کاراش ، از رفتاراش ،
از خطاهای جبران ناپذیرش ...... که حالا وقت تاوانش بود .
سرش رو باید خمیده میگرفت یا استوار ؟!
بین این دوتا عجیب حیرون و سرگردون بود .
اینقدر حالش توی اون لحظه توی اون دقایق پریشون بود که دلش می‌خواست زمین دهن باز کنه و اون ببلعه .
رقیب پر و پا قرصش حالا محکم و استوار جلوش سینه سپر کرده بود و زمین خوردن مهدی رو تماشا میکرد .
لبخند تلخ کام فرهاد شاید دردش به مغز استخون مهدی ام رسید باشه ....‌. کسی خبر از احوالات دلش نداره .!
از کدوم کارش باید پشیمون باشه ، ترک کردن یا اعتیاد داشتن ؟!
نمیدونه پریشونه حیرونه ، حیرون تر از قبل ....
چاره نداره برگرده به کجا ؟ اینجا این الانک عذاب از برای فرهاده .... به طوری بگم که قلمرو فرهاده حالا میتونه هر چه قدر دلش میخواد فرمان بده . عقده هاشو خالی کنه !
اخه مهدی عجیب توی این میدون دست تنها گیر افتاده . مهدی چنگی به طور عادت به موهاش میزنه ، اخم غلیظش پا برجاعه ولی خبری از غرورش نیست .
اینو خوب چشماش فریاد میزنن اخه کمی خمیده راه میره یا شاید جونی برای محکم ایستادن نداره .
مهدی درد کشیده شاید بد بوده شاید همیشه کاری جز ازار و اذیت انجام نداده ولی خودشم توی این راه پر پیچ و خم کم درد نکشیده .
فقر ، اعتیاد یا که اصلا مگه یادت رفته که عاشق سینه چاک شقایق بود ، با چه نقشه هایی جلو اومد . درسته با نامردی و ناجوانمردی جلو اومد ولی قصدش یک عمر زندگی پر از خوشبختی کنار شقایقش بود .
روزگار نزاشت ،
 اینقدر سنگ پرتاب کرد که حالا چیزی جز نفرت توی سینه شقایق باقی نمونده . مهدی خودشم خوب خبر داره که تنها بهانه استقامت شقایق توی این زندگی سراسر لجن عسله ؛ عسلی که با اومدنش ناجی مهدی و شقایق شد . زندگی شون رو محکم کرد برای تحمل کردن ، برای مقاومت ....
فکر و خیال بسه حالا بیا و کنار این رقیب دیرینه بشین .
مهدی روی صندلیه روبه روی فرهاد میشینه ، دستی روی میز فرهاد میکشه و نگاهی به اتاق آقای مدیر میندازه .
نیشخندی میزنه و سکوت رو میشکنه :
_ ههه به نون و نوا رسیدی ؟؟ قبلا آلاف و بیکار بودی !!!
فرهاد که تا حالا ساکت و مات و مبهوت بود یا که شاید اونم توی ذهنش هزار و یک فکر میچرخیده از همه این خیالات فاصله میگیره و میگه :
_ اره آلاف بودم ولی الان مهمه که نیستم . تو چی که الان به اندازه تمام بی مصرفا بی مصرف ترینی ! قبول داری
روزگار نزاشت ، اینقدر سنگ پرتاب کرد که حالا چیزی جز نفرت توی سینه شقایق باقی نمونده . مهدی خودشم خوب خبر داره که تنها بهانه استقامت شقایق توی این زندگی سراسر لجن عسله ؛ عسلی که با اومدنش ناجی مهدی و شقایق شد . زندگی شون رو محکم کرد برای تحمل کردن ، برای مقاومت ....
فکر و خیال بسه حالا بیا و کنار این رقیب دیرینه بشین .
مهدی روی صندلیه روبه روی فرهاد میشینه ، دستی روی میز فرهاد میکشه و نگاهی به اتاق آقای مدیر میندازه .
نیشخندی میزنه و سکوت رو میشکنه :
_ ههه به نون و نوا رسیدی ؟؟ قبلا آلاف و بیکار بودی !!!
فرهاد که تا حالا ساکت و مات و مبهوت بود یا که شاید اونم توی ذهنش هزار و یک فکر میچرخیده از همه این خیالات فاصله میگیره و میگه :
_ اره آلاف بودم ولی الان مهمه که نیستم تو چی که الان به اندازه تمام بی مصرفا بی مصرف ترینی ، قبول داری ؟؟
نیش و کنایه فرهاد شاید درست قلب مهدی رو هدف میگیره .
مهدی شاید برای چند لحظه نفسش رو حبس میکنه ، چیزی نمیگه خیره میشه درد رو که حسابی چشید ، لب تر میکنه . اخه جواب کوبنده ای نداره جز پذیرش این حقیقت سراسر تلخ ؛
با صدایی اروم زمزمه وار میگه :
_ اره راست میگی بی مصرفم ، بی غیرتم، بی همه چیزم که حالا باید اینجوری خوار و خفیف بشم .
زنم درد بکشه بچم در حسرت باشه . مگه نامرد بودن شاخ و دم داره ؟ خب خود خود منم .
فرهاد که توی مرامش ضعیف کشی نمیگنجه ،
این بار با ملایمت رفتار میکنه دستی روی
 شونه های مهدی که میکشه .
_ عیب نداره مرد اعتیاد برای منم بوده مهم اینه که تصمیم گرفتی بلند شی و به زندگیت برسی گذشته رو ول کنه ، به حالت بچسب .
_ ههه ، الان دلت برام سوخت ؟! داری ترحم میکنی ؟؟
_ مهدی چرا همیشه دنبال دعوایی ؟ چرا نمیزاری آدم باهات خوب بمونه !؟
_ بلد نیستم با دشمنام خوب باشم .
_ من دشمنتم ؟؟ تو بودی که نامردی کردی و شقایق رو بُر زدی ، حالا طلبکارم هستی ؟!
_ اره طلبکارم ، چی میگی ؟؟
_ هیچی ولی گمون میکردم بعد از اون همه تب و تاب عاشقی و بلف زدن عزم خوشبختی دختر رویاهاتو داشتی باشی نه این آشفته بازار !
_ باشه تو خوبی ، توسر من بزن . حالت الان خوب شد ؟
_ حقته اگه جلوت می ایستادن الان حال و روز شقایق بیچاره این نبود !
_ به تو ربطی نداره اسم شقایق رو به زبون نیار .
_ تو زمان قاجاری هنوز درسته ؟!
_ هر چی .
مهدی عزم رفتن میکنه اینجا جای محاکمه اس ! معلومه که درد داره و از فرصت برای فرار این لحظات استفاده میکنه .
_ میخوام از این خراب شده برم .
_ ببین تو برای من با تمام این معتادا هیچ فرقی نداری ، طبق قانون شماها با پای خودتون میاد ولی دیگه برگشت و رفتنی در کار نیست تا خانوادت نیان و پاک نشی . پس بیخودی خودت و منو اذیت نکن ، پسر خوبی باش ! نمیخوای که به این وضع رقت انگیزت ادامه بدی ؟؟ تمومش کن بخاطر اون دخترت حداقل بیا و ادم شو .
تا چند سال میخوای معتاد باشی ؟!
_ به تو ربطی نداره زندگی خودمه دوست دارم معتاد باشم . مشکلیه آقای مدیر ؟!
_ این که توی کثافت دست و پا بزنی اصلا برام مهم نیست ولی اینکه شقایق و اون دختر بیچارتم بخوان پا سوز تو بشن به شدت آزارم میده .
_ خب خوبه خودت میگی زن و دختر من پس هیچ ربطی به تو نداره خودتو کنار بکش .
_ ببین من شنیدم تو تا خرخره توی قرض و بدهکاری دست و پا میزنی درسته ؟! بیا آدم باش و درست جواب بده . اگه بحث دعوا باشه که ...
فرهاد مشتی محکم توی صورت مهدی کوبید . مهدی از درد به خودش می‌پیچید ، میخواست بلند بشه به سمت فرهاد حمله کنه اما بدنش یاری نمیکرد ، همون ضربه برای پخش شدن مهدی کافی بود . روی صندلی ولو شد .
خون بینیشو با دست پاک کرد . نگاهی پر از غصب به فرهاد انداخت .
فرهاد که انگار از احوالات یه معتاد شناسایی کامل داشت با خیال راحت خاک و غبار روی شونه هاشو تکون داد و به سمت میز و صندلیش حرکت کرد . روی صندلی چرخ دارش نشست ، خودکارش روی توی دستاش گرفت و انگشت اشارشو به سمت مهدی گرفت :
_ شنیدم اهل معامله ای ؟!

مهدی که هنوز خون بینیش بند نیومده بود نگاهش رو از فرهاد گرفت .
لکه های قرمز خون لباس رو کثیف تر از قبل نشون میداد ‌. فرهاد جعبه دستمال کاغذی رو جلوی مهدی میگیره . مهدی عصبی دستمای رو بیرون میکشه و سرشو به سمت سقف نگه میداره .
فرهاد تلفن رو توی دستاش میگیره و سفارش لیوان آبی رو میده .
تقه ای به در میزنن و آب رو جلوی مهدی میزارن ،
مهدی لاجرعه اب رو مینوشه .
حالا که کمی حالش جا اومده میگه :
_ خب اهل معامله ام ، که چییی ؟!
_ من کمکت میکنم تمام بدهکاری هاتو تصویه میکنم اما ...
_ اما چی ؟؟؟ نگو محض رضای خدا که باورت نمیشه !
_ اما یه شرط دارم .
چه شرطی ؟ درست حرف بزن بفهمم .
_ ببین مهدی شقایق دلش با تو صاف نیست ، هزاری که بگذره بازم زن زندگی و خانم خونه نمیشه چون دلش توی زندگیت نیست .
شقایق و طلاق بده در ازاش منم تمام بدهکاری و قرضاتو پرداخت میکنم ، دستتم میگیرم برات یه بوتیک تو مرکز خریدای تهران میزنم ولی کلا جمع کن از این شهر برو .
مهدی تمام عضلات صورتش متورم و منقبض شد .
انگار لاله گوش هاش به سرخی میزد ، عصبانیت تمام جونش رو گرفته بود . نمیشنید ، نمی‌دید ..... حالش عجیب بد بود ، حتی فکرشم رو هم نمیکرد اینجای زندگی ببازه ....... اینجا بریده بشه و بخواد حاصل باختش رو بده .
کی فکرش رو میکرد کار مهدی به همچین معامله ای سنگین بشه ؟!
چرا معامله !!!! در اصل زنش رو میفروخت ، زندگیش رو به نابودی میکشوند .
اینقدر پیشمونی به جونش چنگ زده بود که صدای فرهاد رو نمیشنید ، فقط هاله ای از سر و صدا و هیاهو توی گوشش پیچید و گرنه غرق در تصورات و خیالات مبهمی بود .
توی سرش هزار و یک تصویر و و صدا نقش میبنده .
با کسی نباش که هر لحظه مجبور باشی خودت را به هر اجباری لایِ لحظه‌هایش جا بدهی. با کسی باش که لحظه‌هایش را روی مدارِ تو تنظیم کند. با کسی که مشغله‌هایش را به خاطرِ تو دوست داشته باشد.
که تو را بخواهد.
که اولویتِ اولش باشی!
ارزشِ تو خیلی بالاتر از یدک بودن است.
جنسِ اعلا باش، جنسِ اعلا که یدک نمی‌شود!
یاد بگیر که هر ماندنی ارزشش را ندارد!
گاهی تنها بودن شرف دارد؛ به ماندن‌هایِ یکطرفهٔ تحقیر آمیز!
که تمام شخصیت و انسان بودنت را زیرِ سوال می‌برد.
یاد بگیر گاهی تنها بودن، ترجیحِ خودت باشد!
خیلی وقت‌ها "غرور" واقعا چیزِ خوبیست .
حقیقتی بود که شقایق از همون اول با زور و اجبار به عقد مهدی در اومد پس حالا شاید وقت این جدایی بود هر چند که برای
یه عاشق دیونه ای مثل مهدی از مرگ هم شاید عذابش بیشتر بود .
گیج و ماتم زده از جاش بلند شد و به سمت در رفت ، فرهاد میخواست بهش فرصت کافی رو بده تا بهونه ای برای قبول نکردن نداشته باشه .
فرهاد هم حیرون بود ، اضطراب رو توی چشماش میشد خوند .
هاله ای نگرانی و خستگی دیریته ، انتظار ، صبر و عاشق موندن تغییر نکردن ...... همه اینا به یکباره دردی عجیب به همراه داشت .
خسته از این حال و هواس دلش لیلی روزای عاشقیش رو میخواد تا پروانه وار دورش بگرده .
به اندازه تمام این دلتنگیا توی اغوش بکشش و غرق در خوشبختی های ریز و درشتش کنه .
میخواد دیگه شقایق خمیده رو نبینه دوباره جونه بزنه و شکفته وار باز بشه .
لبخند روی لباهای یار نقش ببنده بدون فکر به اینکه زن کسی دیگه ایه ساعت ها به چشماش زل بزنه و غرق در آرامش بشه عجیب دل خواه تمام خیالاتش شده .
ساعت نزدیک ۹ شب بود و فرهاد دلش نمی‌خواست بره ، احساس خطر میکرد که مبادا فرصتش رو باز هم از دست بده ، زندگی رو ببازه . ولی ناچاره که شب رو به خونش بره اخه فرهاد یه مادر پیر چشم به راه داره .
کتش رو برمی‌داره کلید و سوییچ ماشین رو هم توی دست دیگش میگیره به طرف حیاط سالن میره اما با هر قدمی که دور میشه انگار بی تاب تر میشه قلبش بیشتر میکوبه ، دوباره راهی رو که رفته برمیگرده تا باز هم برای صدمین بار سفارش کنه . بی مقدمه میگه :
_ آقا حیدر دیگه سفارش نکنم تو رو خدا مراقب باشید فرار نکنه . میدونم انتظار زیادیه ولی امشب شیفتی نخوابید . زرنگه ، بازی تون نده .
_ چشم آقا به روی چشمام ، برو دیگه ارباب به خدا مواظبیم ‌.
_ خدا خیرت بده مش حیدر ، جبران کنم .
_ جبرانش شدس به سلامت .
فردا صبح زود فرهاد مثل همیشه کت و شلواری که مادرش اتو زده بود رو تن کرد ، شونه ای به موهاش زد و با ادکلن همیشگیش دوشی گرفت . بوسه روی پیشونی مادرش که اروم خوابیده بود جا گذاشت و به سمت کمپ حرکت کرد .
دل تو دلش نبود بی قرار جواب مهدی بود .
با پاهایی لرزون وارد کمپ شد ، روی صندلی چرخدارش نشست و نگاهی به پنجره روبه روی اتاق کرد . لب هاشو روی هم فشرد و سعی کرد اروم و ریلکس رفتار کنه ، خودش رو هول نشون نده و مهدی رو صدا زد .
مهدی کلافه و پریشون تر از دیروز با چشمای گود رفته و رنگ و رویی زرد وارد اتاق شد .
فرهاد از جا بلند شد و محکم به سمت مهدی حرکت کرد ،
_ سلام ، چطوری ؟
_ سلام ، ههه بهتر از این حال نمیشم .
_ چرا ؟ چیزی کم و کسر داری بگو تا
برات فراهم کنن .
_ حال من با خوراکی و این چرت و پرتا درست نمیشه .
_ باشه پس منم حوصله مقدمه چینی بیخود رو ندارم بیا سر اصل مطلب بریم ‌.
_ باشههه .
_ خب فکر کردی ؟
_ اره .
انگار فشار مهدی با وجود مرد بودنش به یکباره افت کرد ، شقیقه هاشو فشار میده و سرش رو بین دستاش میگیره .
سکوت عجیبی اتاق رو گرفته مهدی نشسته و فرهاد درست بالای سرش ماتم گرفته .
با ضربه شدیدی در باز میشه و سکوت رو میشکنه . هر دوتاشون از دیدن شقایق روبه روشون غافلگیر میشن .
انتظار دیدن شقایق اونم توی این لحظه نداشتن ، به شدت جا خوردن .
مهدی نگاهی مشکوکی به فرهاد میندازه .
فرهاد شونه هاشو بالا میندازه و میخوام خودش رو رفع اتهام کنه .
مهدی خشمگینه ، میخواد به طرف فرهاد حمله کنه که شقایق دهن باز میکنه و مانع دعواشون میشه . از نگاه های مهدی خون میچکه ، عجیب توی اون لحظات ترسناک شده . شقایق نفس نفس زنان دستش رو روی قفسه سینش میزاره و میگه :
_ سلام ، مهدی چه خبره ؟؟
اشاره ای ریز به فرهاد میندازه :
_ این اینجا چیکار میکنه ؟؟
فرهاد حالش گرفته میشه ، قیافه دپرس میشه . یکی از پاها شو به کنار دیوار تیکه میزنه و سکوت میکنه .
_ با توام مهدی میگم این اینجا چی کار میکنه ؟ تو حالت خوبه چرا رنگت پریده ؟!
فرهاد که اساسی از خرج مهربونیای شقایق برای مهدی کلافه شده ، لب باز میکنه :
_ شقایق خانم این اولا نه فرهاد من اسم دارم مثل اینکه یادتون رفته !!
شقایق تلخندی میزنه و کنار مهدی میشینه ، مهدی مات و مبهوته ولی فرهاد از دور خط و نشون میکشه . مهدی سرگردونه عشق رو انتخاب کنه یا همشون رو از فلاکت نجات بده .
بین این دو تصمیم گرفتار شده بود اما شاید توی یه حرکت ناگهانی به خودش اومد و انصاف رو پیشه کرد . بلند شد و پیراهنش رو مرتب کرد با صدای بلند گفت :
_ شقایق میخوام طلاقت بدم .
چشمای شقایق از حدقه در اومد ، انتظار این حرف رو نداشت انگار نشنیده بود . بلند شد تعادلش رو از دست داد ولی برای بار دوم بلند شد و رو به روی مهدی ایستاد و سینه سپر کرد .
غرورش جلوی فرهاد شکسته شد ، حالش دگرگون شد باز هم چوب محبت های زیاد از حدش رو خورده بود . باز هم بی لیاقتی مهدی رو از یاد برده بود .
با لکنت میگه :
_ یعنی چی پس تکلیف عسل چی میشه ؟؟
مهدی شقایق رو محکم پس میزنه و از در بیرون میره . شقایق میخواد به دنبالش بره که این دفعه فرهادش جلوش قد راست میکنه :
_ مگه نشنیدی چی گفت ؟؟

قطره های اشک توی چشمای شقایق نقش بسته ،
میخواد ناله کنه اما بازم مغرور می ایسته نمیخواد خودش رو ضعیف نشون بده ولی فایده نداره فرهاد از دلش خبر داره .
چند روزی گذشت ، مهدی طبق گفته فرهاد قول و قراری که گذاشتن رو به هیچ کس نگفتن بین خودشون موند . مهدی که میدونست از عسل نمیتونه خوب مراقبت کنه و پیش شقایق جاش امن تره عسل رو هم به فرهاد سپرد و قول گرفت براش پدری کنه .
مهدی روز به روز سرحال تر میشد تا پاک شد . شقایق بعد از اون روز سر بهش نزد تا روزی که می‌خواست خونه بره با فرهاد آخرین قول و قرار ها ام تنظیم کردن که مهدی با توپ پر راهی خونه بشه تا شقایق رو از خونه بیرون کنه .
مثل تمام این روزا که تقویم رو تیک میزدیم تا مهدی بیاد ، عسل با ذوق اومد و سر رسید رو باز کرد و جیغی کشید :
_ وای مامان امروز بابا میاد .
نگاهی دقیق انداختم ، راست میگفت موعود رسیده بود ‌. دل تو دلم نبود ، نمیدونستم بخاطر فشار روحی که بهش وارد شده بود حرف از طلاق زده بود یا که واقعا تصمیم جدی گرفته !......
عسل رو محکم به خودم چسبوندم فکر اینکه عسل رو ازم بگیره دیونم میکرد . من بدون اون جون میدادم لحظه ای زنده نمیموندم .
دعا دعا میکردم که وقتی خونه میرسه دیگه حرفی از طلاق و جدایی نزنه .
به خودم رسیدم پیراهن گلداری رو پوشیدم و کمی آرایش کردم و عطر زدم .
نگاهی به خودم انداختم هنوزم خوشگل بودم درست اندازه همون سالهای جونی با اندکی غصه که هاله ای از چشمام رو پوشونده بود .
عسل هم بلوز و دامنی پوشید ، موهاشو شونه زدم و گیره های ستاره دارش رو روی سرش زدم .
ملوس مامان مثل همیشه دلربا شده بود .
قیمه غذای مورد علاقه مهدی رو بار گذاشتم و ظروف سفره رو آماده کردم ، همه چی تکمیل بود که صدای زنگ در اومد .
عسل پرید و در رو باز کرد . نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم طبیعی رفتار کنم .
مهدی رو دیدم کمی شکسته شده بود ، صورتش استخونی و لاغر تر شده بود . لباساش اساسی چرک بود ، مهدی خم شد و موهای عسل رو از دورش جمع کرد و بوسه بارونش کرد .
سلامی اروم دادم و جوابی مختصر شنیدم .
ناهار رو در سکوت خوردیم بعد از شستن ظرفا بالاخره این سکوت رو شکستم :
_ مهدی برو حمام لباسات هم بده بشورم ، خیلی چرک و کثیف شدی .
_ شقایق بشین میخوام چند کلامی باهات صحبت کنم .
_ چی شده ؟!
نگاهی به اطراف انداختم خبری از عسل نبود با خیال راحت رو به روی مهدی نشستم و به چشمام زل زدم .
_ ببین شقایق تو که از خدات بود از دست من راحت بشی


حالا الان برای چی داری مقاومت میکنی ؟؟
_ بیا طلاقت میدم بی سر و صدا برو .
اشک توی چشمام جمع شد ، اینبار دیگه سعی در نگه داشتن شون نکردم ، بی اختیار از چشمام سر میخوردن .
رعد و برق صدایی ترسناک تولید کرد و آسمونم به حال شقایق شروع به باریدن کرد .
عسل بدو بدو از اتاقش بیرون زد و به طرفم اومد . توی اغوش کشیدمش ، رد اشک های روی گونه مو با دستاش پاک کرد و بیشتر خودشو بهم چسبوند .
مهدی از جا پاشد و توی اتاق رفت .
عسلم روی پاهام خوابش برد از فکر اینکه کنارم نباشه دیونه میشدم .خدایا خودت کمکم کن اخه زیر دست نرگس و اکرم خانم هیچی از این بچه نمیمونه .
باز هم بخاطر عشق عسل از شیوه همیشگی استفاده کردم تا مهدی رو رام کنم ، اصلا مهدی و همچین پیشنهادی به شدت عجیب بود .
درد آوره زندگی چندین و چند سالم رو بزارم و کجا برم ؟؟
به چه جرمی همچین بلایی سر من میومد ؟!
در رو آروم باز کردم ، مهدی روی تخت دراز کشیده بودم و با دستاش صورتش رو پوشونده بود .
کمی خودمو لوس کردم و به طرفش رفتم ، کنارش دراز کشیدم اما تکونی نخورد و بی توجهی کرد . لب هامو روی هم فشردم باید بخاطر زندگیم ، بخاطر عسل بجنگم تا این طلاق لعنتی از سرش بیوفته .
میخواستم نوازشش کنم که پسم زد و شروع به دعوا کرد :
_ شقایق این مسخره بازی رو تموم کن ، نمیخوامت دلم و زدی جمع کن برو دیگه ام نمیخوام ببینمت .
از جا پاشد :
_ وقتی اومدم اینجا نبینمت که بد میبینی .
اومدم به طرفش برم که به سمت میز آرایش هولم داد ، چیزی نمونده بود که سرم به گوشه میز برخورد کنه . ترسیدم دیگه پیگیر نشدم از در بیرون رفت و تا صبح نیومد .
همش با خودم کلنجار میرفتم یعنی واقعا باید مجبور به این جدایی بشم ؟! حالا اگر عسل رو بهم بده با یه بچه چجوری راهی خونه بابام بشم ؟
با چه رویی ، قصد داره عسل رو بهم بده ؟!
توی همین منجلاب دست و پا میزدم که خوابم برد .
صبح با نوازش دستای خانم کوچولو از خواب بلند شدم ، سعی کردم بخاطر عسل خودم رو جمع و جور کنم . مشغول ناهار پختن شدم که مهدی وارد شد .
نگاه مشکوکی به من انداخت و برگه ای که توی دستاش بود روی میز گذاشت .
اشاره ای به برگه کرد به سمتش پریدم و بازش کردم ، از دیدن خط به خط داد خواست طلاق ضربان قلبم روی دور هزار بود ، تمام جونم درد میکرد که این همه از عمرم رو توی این زندگی لعنتی صرف کردم آخرش هم چنین پایان تلخی نصیبم شد . با دستای لرزون برگه روی میز رها شد .
عسل هاج و واج وسط آشپزخونه نگاهمون میکرد .

مهدی اینبار خم شد روی زانو تا هم قد عسل بشه . _ بابا جونم دختر خوشگلم من قراره یه جای خیلی دور برم تو و مامان خونه حاج بابا میرید . قول باید بدی دختر خوبی باشی به حرف مامانت گوش بدی ، کلی ام خوش میگذره . حاج بابا هر روز پارک میبرمت . قبول ؟
عسل سرش رو کج کرد ، دلم برای معصومیت نگاهش سوخت . ناخودآگاه اشک از چشمام فرو ریخت .
عسل نگاهی به من انداخت و خودشو توی اغوش مهدی غرق کرد ، مهدی عسل رو بیشتر از همیشه به خودش فشرد .
این جدایی چه طعم تلخی داشت .
مهدی در حقم هیچ وقت خوبی نکرده بود ولی حالا جدا شدن ازش سخت بود .
۶ سال هر روز و هر شب هم بالین مردی بودن عادت میاره ، وابستگی میاره .
زندگی ما درسته خاطرات خوب و قشنگ زیاد نداشت ولی شاید بودن عسل لحظه به لحظه بزرگ شدنش عاشقانه های ما رو می‌ساخته بود .
مهدی ، عشق رو ازم گرفتی سالهای جونیم و بردی
حالا بعد از این همه درد ، این همه سختی ؛
حالا که کنارت عادت کردم کجا ؟ به کدوم سمت میری ؟
پس پیوند من و تو چی میشه ؟!
پس حال پروانه زندگی ما چی میشه !!
بیخیال شقایق باز هم لب ببند ، باز ادامه بده . میخواد بره خب بره ، التماس در مرام تو نیست . خدا خودش بزرگه خدای من و عسل بزرگ تر از مهدی ، بغض گلوم رو قورت دادم به سمت اتاق خواب رفتم ، شروع به جمع کردن وسایل کردم . عسل به سمت عروسکاش رفت تا انتخاب کنه ولی به طرفش رفتم گفتم :
_ دخترم همه رو بیار دیگه شاید اینجا نیایم .
_ مامان ولی بابا گفت که میایم .
_ عسل بعدا میگم حالا تمام وسایلت رو جمع کن .
عسل سرش رو تکون داد و مشغول جمع کردن وسایلش شد .
دو روز طول کشید تا بابا فهمید و بر خلاف تصورم به شدت استقبال کرد و پشت کارام رو گرفت .
حال و احوال خوبی نداشتم ، همش دنبال کارای اداری بودم . عسل بیشتر کنار مامانم بود و بی تاب مهدی ولی حواسش رو پرت میکردیم به هر حال که بچه بود و زود از یادش میرفت .
روز طلاق رو به یاد دارم که مهدی با سر وضعی آشفته وارد اتاق شد ، توافقی از هم جدا شدیم . آخرین نگاه رو بهش انداختم ، حلقه رو از دستم در اوردم ولی اشک نریختم استوار و هم پای بابا از در خارج شدم .
بابا با جعبه شیرینی خرید و با شنگولی فراوان راهی خونه شدیم .
توی خونه مامان ماتم زده موهای عسل رو داشت میبافت و شیوا براش لاک میزد .
خندم گرفت چه حکومتی توی خونه پدری من میکرد .
خودمم دروغ چرا حالا دیگه حس آزادی و استقبال زیر پوستم میلغزید ، افکار منفی رو دور ریختم و زندگی تازه ای رو آغاز
 کردم .
باید به فکر عسل باشم ، به فکر خودم ، بیخیال مصیبتا .... بیخیال هر چی که بوده و گذشته .... چند روزی رو سپری کردیم تا یه روز تلفن خونه رو زنگ خورد ، وقتی جواب دادم صدای خانم مسنی توی گوشی پیچید .
به نظر اشنا میومد یه آشنای دور صدای مهربون و به دلنشینی داشت ، آرامش‌بخش بود .
از حرفی که زد به شدت جا خوردم حتی توی خواب و رویا هم همچین روزی رو نمیدیدم .
اون صدا صدای مامان فرهاد بود ، صدای مارال خانم همیشه از هم صحبتی باهاش اروم میشدم . شروع به حال و احوال کردم با همون لهجه ی شیرینش ادامه داد ، صداش پیر تر به شده بود . خجالت میکشیدم ولی اینقدر خانم بود که هیچی جز قربون و صدقه و حال و احوال نگفت .
_ سلام دختر قشنگم ، مادر جون خوبی ؟
لکنت وار کلمات رو به زور کنار هم می چیدم .
_ سلام مارال.... خانم ممنونم ، شما خوبین ؟
نگرانی و غصه و بغض همگی توی صدام مخلوط شده بود ، شاید دلم نازک شده بود و چیزی نمونده بود تا زیر گریه بزنم .
_ عسل خانم خوبه ؟ فرهاد بچم از روزی که دختر تو دیده شیفته اش شده دائم از چشماش تعریف میکنه ، ایشالله قسمت بشه این وروجک رو ببینیم .
اسم فرهاد رو که شنیدم کمی دست و پاهام شل شد ، زن داره ؟ نداره ؟ به هر حال حقم بود .
این من بودم که رفیق نیمه راه شدم .
فرهاد نامی غریبِ و آشنا در بین تقویم سالها و روزای عاشقیم ؛
فرهاد لیلی کجایی ؟! که دل بار دیگر بی بهانه هوس عطر تن را کرده !!!
دلم می‌خواهد چون تمام روز های قشنگ زندگیم آرام آرام نگاهت را ، چشمان خمار و مستت را به جانم بیاویزی .....
ساعت ها همچون غروب دلتنگی با فنجانی چای کنار دست روی شانه هایت آرام گیرم .
وقتی به خودم اومدم مامان شونه هام رو تکون میداد .
_ جانم مامان .
_ معلوم هست کجایی ؟ مگه تلفن دستت نیست !؟
_ هیییین ای وای ، الو الو .....
_ الو ، دخترم خوبی ؟
_ بله بله شرمنده صداتون قطع شد .
_ خیلی خوب فدای سرت ، مادر خونه هست ؟
_ بله هست گوشی خدمتتون .
خدا لعنتت کنه شقایق که اینقدر هول و دستپاچه شدی ، حالا چه فکری پیش خودش میکنه .
گوشی رو به سمت مامانم گرفتم و اروم زیر لب گفتم :
_ مامان فرهاده مارال خانم .
مامانم به فکر فرو رفت تا اسم فرهاد رو برای خودش هجی کنه ، زمزمه کردم :
_ خواستگار قبلنم .
مامان که تازه متوجه شده بود هاج و واج گوشی رو کنار گوشش گذاشت .
_ سلام .
_ سلام خانم احمدی ، خوب هستید ؟
صدا که روی آیفون بود
توی خونه می‌پیچید .
_ بله ممنون خوبیم شکر .
_ قرض از مزاحمت میخواستیم شب جمعه مزاحمتون بشم ‌.
_ به چه منظوری ؟؟
_ برای پسرم میخواستم شقایق خانم رو خواستگاری کنم .
من و شیوا و مامان هر سه بعد از شنیدن حرف مارال خانم نگاه هم کردیم و چشم به گوشی دوختیم .
چند دقیقه بعد مامان فرهاد سکوت رو شکست .
_ اِهم ، اجازه هست ؟
مامان گلوش رو صاف کرد و گفت :
_ آخه شقایق تازه جدا شده .
_ میدونم خانم احمدی ما از همه چیز باخبریم ، فدای سرش خودش اینقدر خانم هست که جبران بشه . به هر حال همه ما توی زندگی اشتباه میکنیم خدا آخر و عاقبت مون رو بخیر کنه .
اجازه هست ؟
مامان که دیگه بهونه ای مد نظر نداشت .
_ بله در خدمتیم ، اجازه ما هم دست شماس .
_ خیلی خوب خداروشکر الهی خوشبخت بشن . پس فعلا خدا نگهدارتون .
_ خدا نگهدار .
هنوز هم روی زانو نشسته بودم و بدون هیچ حرفی و ماتم زده به تلفن خیره بودم .
مامان زود تر از من به خودش اومد و گفت :
_ شقایق مامان نکنه زندگیت رو بخاطر این پسره از هم پاشوندی ؟؟!
حرصم گرفت ، من رو چطوری شناخته بود ؟!
من که با تمام کم و کاستی های زندگیم کنار اومده بودم ، من که طبق خواستشون به ازدواج اجباری تن دادم و حالا با یه طفل معصوم آواره شدم ‌.
مگه خواستار همین نبودن ؟؟
با حرص غریدم :
_ مامان خانم دست شما درد نکنه ، من این جوریم دیگه ؟!
_ نه منظوری نداشتم ، اخه اینا چجوری با یه بچه حاضر شدن خواستگاری بیان؟!
_ مامان همه که مثل شما فقط به ابرو و در و همسایه فکر نمیکنن به فکر بچه شونن ، نه مثل تو و بابا که بخاطر ابرو منو دستی دستی بدبخت کردید .
_ ما هر کاری کردیم برای خیر و صلاحت بود .
_ دیدم مرسی چقدرم من خوشبختم .
صدای من و مامان اوج گرفته بود ولی جز محالات بود که حریف مامان بشم . هر چی میگفتم جوابی از آستینش در میومد .
نفس عمیقی کشیدم و راهی حیاط شدم .
گل های باغچه رو آب دادم ، یعنی واقعا خواب نبود ؟! مگه میشد بعد از این همه سال من و فرهاد !!!
خدایا اگه خوابم تمومش کن بیخودی دلخوش نشم .
مامان شب ماجرا رو به بابا گفت ، منم زودتر از جا پاشدم و با عسل زود خوابیدیم . دلم نمیخواست بمونم از بابا خجالت میکشیدم اما بر خلاف ظاهر بابا قبول کرد و قرار شد بیان .
چند روزی حواس پرت بودم ، همش به شب جمعه فکر میکردم . حالا چطوری با فرهاد رو به رو بشم ؟ اخرین دفعه رفتار خوبی باهاش نداشتم .
اصلا کار درستی بود ؟! پس عسل و سرنوشتش !! مبادا مهدی با خبر بشه و عسل رو ازم جدا کنه ؟

من بدون عسل نفس نمیتونم بکشم ، همش درگیر خیالات و افکاراتم بودم تا شب جمعه رسید .
دل تو دلم نبود . حال و هوای غریبی بود .
درسته که یه بار ازدواج کردم و خونه بخت رفتم اما اون روزا جز اشک و آه ناله چیزی دست گیرم نشد . حالا جز اضطراب جدا شدن از عسل بقیه ماجرا شیرین بود ، اره شیرین بود که فرهاد این همه سال به پای شقایق نشسته بود و حالا دیگه ثانیه ای رو نباخته بود و جلو اومده .
قرار بود امشب ببینمش ، میخواستم خوب به نظر بیام هر چند که خیلی وقت بود دلش رو دزده بودم .
شاید به نظر یکم دیر ومسخره به نظر بیاد اما عشق حتی توی شصت سالگی هم قشنگه و شیرینه ، حال و هوای یار و عطر تنش چشمای درشت و مشکی رنگش قد و بالای رعناش از تصور صورت جا افتادش دلم غنج میرفت .
کت و شلوار کرمی رنگی رو که بابا برام به تازگی خریده بود تن کردم . موهامو بالای سرم جمع کردم تا چشمام درشت تر به نظر بیاد .
مدت هاست آرایش نکردم امشب وقتش بود . آرایش ملوس و ملیحی که به شدت به چهرم میومد رو انجام دادم ، رژ صورتی رنگ رو برداشتم و کمی پر رنگ تر زدم .
نگاهی به آیینه انداختم من همون شقایقم با کمی جا افتادگی با کمی شکستی همون عاشق پیشه دلباخته که عجیب دلش برای داشتن شونه های تنومند فرهاد لک زده .
نفس عمیقی کشیدم و پامو از اتاق بیرون گذاشتم . بابا رو دیدم که توی حیاط مشغول آب دادن به گل های باغچه بود ، کلید برق رو روشن کردم خونه چراغونی شد .
لبخند ملیحی زدم و به طرف آشپزخونه طرف حرکت کردم . مامان مشغول چیدن میوه ها بود از پشت بغلش کردم . مامان یهو برگشت :
_ وای دختر جون ترسوندیم ، چیه ؟
_ مامان خوشگلم خوبی ؟
_ اره خوبم به خوبیت ، الهی که مادرت این بار بختت سفید باشه .
_ انشالله .
بوسه ای روی گونه های مامانم جا گذاشتم و به طرف اتاق شیوا حرکت کردم ، مشغول بافتن موهای عسل بود .
عسل روز به روز خوشگل تر میشد با هر بار دیدنش دلم ضعف میکرد ‌. توی اغوش کشیدمش و بوس بارونش کردم .
آیا در حقش ظلم بود ؟! این که به فکر عشق خودم باشم .....
لب هامو روی هم فشردم و از خدا خواستم خودش التیام دردم بشم ‌.
طولی نکشید که صدای زنگ در پریشون و بی تابم کرد ، از اتاق شیوا بیرون زدم و به سمت اتاق خودم رفتم . پرده رو کنار زدم و تا نیمه پنجره پنهانی ایستادم .
یاد سال های دور افتادم ، روزی که فرهاد و مارال خانم خواستگاری اومدن . روزی که روزنه امید در بند بند وجودم شکل گرفت اما به نومیدی پیوست .
بابا در رو باز میکنه و
 و به گرمی سلام و احوالپرسی میکنه ، برخلاف دفعه قبل .....
چیزی تغییر نکرده توی تمام این مدت فقط کمی روح و روان شقایق خدشه دار شده ، کمی خمیده تر ..... شاید فرهاد هم رنجور تر ...
بیخیال تمام مصیبت ها بیا و امشب کنار بزاریم شاد باشیم ، مگر شادی بر ما حرومه ؟!
مارال خانم چادر به سر با همون قیافه نورانی و خدایی وارد میشه ، اینبار سکوت و کور تنها نیستن . مریم ( خواهر فرهاد ) و شوهرش هم اومدن . مریم موهاش رو رنگ کرده و کمی جا افتاده تر به نظر میرسه اما هنوزم مثل اون سالها هیکلی تنومندی و رو فرم داره .
بعد از مریم مردی میانسالی با موهای جو گندمی وارد میشه ، به نظر شاید برادر فرهاد باشه .
آخر همه فرهاد با همون تیپ همیشگی و موهای فرم داده بند دلم رو پاره میکنه ، مات و مبهوت دیدنش میشم . دست گلی بزرگ و جعبه شیرینی توی دستاشه ، صدایی نمی شنوم ، تصویری نمیبینم ، فقط فقط هوای یار رو برای دقایقی می‌بلعم .
نمیدونم چند دقیقه گذشته که هنوزم به حیاط خیره ام ولی خبری از خانواده فرهاد نیست .
صدای احوال بپرسی مامان و مارال خانم نشون از این میده که وارد خونه شدن .
پرده رو رها میکنم و اروم از کنار دیوار لیز میخورم و می‌نشینم . زانو هام رو بغل میگیریم ، هنوزم بعد از این همه مدت ها عاشقم ، یه عاشق به تمام معنا ... درسته که خیلی وقته سر به زیر میندازم و بی هوا از کنار فرهاد رد میشم ولی حالا شاید وقتشه امشب توی همین دقایق غم و غصه ها کول بارشون رو ببندن و آرامش عشق و محبت به خانه قلبم راه بدم .
دلتنگت یار بودم ،
دلتنگ دیدنش خیلی وقت است میخواهمش
به اندازه تک به تک سلول هایم ....
اما نبود ، اما نشد ؛
حال امشب بیا کنارهم باشیم .
دل به هم دهیم ، به دور دست ها سفر کنیم .
لیلی و مجنون قصه ها باشیم .❤
توی افکارات خودم پرسه میزنم که شیوا در را نیمه باز می‌کنه :
_ ابجی بیا چایی بیار .
کسی بیدارم کند ، این خواب بی از حد شیرین طعم است .
کسی خیالاتم را محو کند ، مگر می‌شود ؟!
از الانک مهدی به همچنین شبی رسید !!!
پلک هامو را چند بازی باز و بسته میکنم .
خدایا !!! اگه خوابه تمومش کن ، نزار بیشتر از دل خوش بشم .
شیوا که متوجه مدهوش بودنم میشه به طرفم میاد و دستش رو چند باری مقابل صورتم تکون میده .
_ خوبی ابجی ؟
لب میزنم :
_ اره خوبم .
_ پاشو دیگه منتظرن .
لب مو به دندون میگیریم مزه خون رو میچشم . بیش از اندازه اضطراب دارم ، ضربان قلبم عجیب روی دور تند می‌زند .


یاعلی گویان به خودم میام و از جا بلند میشم . پذیرایی سمت دیگر خونه اس ، به آشپزخونه دید نداره .
با خیال آسوده استکان ها رو لبا لب از چایی پر میکنم ، عطر هل و دارچین در کنار هم عجیب مست کننده اس . سینه چایی رو توی دستام میگیرم ، چادر سفید رنگی که مامان خریده رو سر میکنم .
نفس عمیقی میکشم و به طرف پذیرایی حرکت میکنم . تا وارد میشم مارال خانم زود از همه متوجه حضورم میشه . ماشالله زیر لب می‌گه و لبخند دلنشینش رو به صورتم میپاشه .
همیشه با دیدن سیمای مهربونش آروم میگیرم ، بعد از مارال خانم نگاهم به فرهاد که کنار دست مادرش نشسته میوفته .
ته ریش روی صورتش عجیب جذابیتش رو چند صد برابر کرده ، کت و شلوار طوسی رنگش که به نوک مدادی هم میزنه مرتب و اتو کرده مثل همیشه خربزه قاچ میکرد .
با نگاهش تمام وجودم گر میگیره ، آتیش از صورتم میباره . لبمو به دهن میگیرم و سعی میکنم سرم رو پایین بندازم ولی همچنان خیرگی فرهاد رو حسم میکنم .
به خودم مسلط میشم و به طرف مارال خانم حرکت میکنم کمی خم میشم و سینی چای رو مقابلش میگیرم .
استکان چایی و قند رو بر میداره ، تشکر پر از محبتی تحویلم میده .
از کنارش رد میشم نفسی میکشم تا که به فرهاد میرسم . زیر نگاه های پر معناش آب میشم .
سست میشم ، دست و پام بی قرار و بی تاب آغوشش می‌شم . به زور تنم رو سر پا نگه میدارم و چایی رو میچرخونم .
روی مبل کنار مادرم می‌نشینم ، سر به زیر میندازم و شروع به تماشای گل های قالی میکنم .
برادر فرهاد گلوش رو صاف می‌کنه و مجلس رو توی دستاش میگیره :
_ با اجازه شما آقای احمدی ، بزرگتری جسارت نباشه پدر من بنده خدا چند سالی میشه فوت کرده . پس بسم الله من شروع میکنم . صادقانه ام به ولای علی جلو میایم ، این آقا داداش من سابقه اعتیاد داره اما الان پاک شده . کمپ ترک اعتیاد داره ، تجارت هم میکنه . اوضاع اقتصادیش الحمدالله خوبه ، خونه و ماشینم داره . دیگه این شما و اینم داداش من .
بابا که تا اون لحظه ساکت بود دستی به چونش کشید . صداقت خانواده فرهاد عجیب به دلش نشسته بود ، من که توی دلم قند آب میشد بعد از کمی شروط بابا نگاهی به انداخت و گفت :
_ بازم هر چی شقایق خودش میگه .
ای کاشک پدر ۷ سال از عمرم رو بیهوده به هدر نمیدادی که حالا بخوام با یه بچه راهی خونه بخت بشم . همون موقع زندگیم رو میزاشتی شروع کنم اما باز هم خداروشکر که فرهاد باز هم اینجاس تا همیشه حسرت نشد .
هاج و واج نگاهی به جمع انداختم .
هاج و واج نگاهی به جمع انداختم . سرم رو کمی بالا اوردم و دستام رو توی هم گره زدم .
سعی می‌کردم دستپاچه نشون ندم اما بی فایده بود . لکنت وار گفتم :
_ من اگه پدرم راضی باشن حرفی ندارم ، فقط عسل رو به هیچ وجه نمیتونم از خودم جدا کنم و شرطم اینه که همیشه کنارم باشه .
داداش فرهاد میخواست لب باز کنه که فرهاد پیش دستی کرد .
_ شقایق خانم عسل دختر خودمه از جونم بیشتر دوسش دارم . خیالتون راحت روی جفت چشمام نگهش میدارم .
لبخندی پر از رضایت و عشق به روی ماهش پاشیدم .
مارال خانم از جا پاشد و جعبه انگشت توی کیفش رو در اورد و به سمت اومد ، رسما نشونم کردن .
مریم شروع به دست زدن کرد ، مامان هم بغلم کرد .
باورم نمیشد که خوشبختی به خونمون روی اورده باشه ، باورم نمیشد که حالا نشون فرهاد بودم و عشقم میخواست تا همیشه از برای خودم باشم .
هیچ وقت منتظر چنین لحظه ای نبود اما حالا معجزه رخ داده بود ، معجزه ای عجیب به دلنشین
که سهم من بود . بعد از این همه دلواپسی .....
مریم که تا حالا ساکت بود لب باز کرد :
_ آقای احمدی اگه اجازه بدید لطفا برن این دوتا جون چهار تا کلام با هم حرف بزنن .
مامان اخم هاشو در هم کشید و میخواست با اشاره به بابا بفهمونه که نزاره ولی بابا توجهی نکرد . انگار که حسابی عذاب وجدان داشت بابت اصرار و اجبارش برای زندگی با مهدی ، میخواست جبران کنه .
_ والا من حرفی ندارم ، شقایق جان بابا بلند شدید برید توی حیاط حرفا تون رو بزنید .
جون از پاهام رفت از فکر اینکه کنار فرهاد بشینم ، بعد از این همه سال صداشو بشنوم دل تو دلم نبود . دستی به چادرم کشیدم ، هنوزم به گل های قالی زل زده بودم که مامان تکونی به شونه هام داد . لبشو به دندون گرفت و با حالت خجالت لبخندی زد :
_ شقایق مامان پاشو دیگه آقا فرهاد منتظرن .
تازه متوجه شدم ، چادر مو به دندون گرفتم و از جا پاشدم . زود تر از فرهاد کنار حوض وسط حیاط نشستم .
فرهاد که حسابی بی قرار بود تندی کنارم نشست .
سرم پایین بود که با صدای مردونه اش لرزش قلبم رو احساس کردم .
_ شقایق ببینمت ، سرتو بیار بالا تا شکل ماهتو ببینم . میدونی چقدر دلتنگ برق چشماتم ؟!
او می‌گفت و من غرق میشد ،
او می‌گفت و من تسخیر ورد کلماتش میشدم .....
او می‌گفت و قلب من پای می‌کوبید .
کاش دقایق نگذرند ، کاش تمام نشوند .
همچنان من باشم و او باشد و یه عمر دقایق شیرین .....

فرهاد بعد از اینکه حسابی با حرف های شیرینیش منو مست و پریشون کرده ، لبخند شیطونی زد و از جا پا شد .
_ خانم پاشو تا بریم الان میگن ای ای دخترمو گیر آورده .
ته خنده ای ریزی تحویلش دادم و به سمت خونه حرکت کردیم . بعد از نیم ساعتی خانواده فرهاد عزم رفتن کردن و قرار شد هفته آینده مهمون مارال خانم باشیم تا خانواده بیشتر با هم آشنا بشن . موقع رفتنشون دلم میخواست باز کنار فرهاد باشه . باز بمونیم و غرق نگاه هم بشیم اما فعلا به این جدایی زود گذر ناچار بودیم .
اینقدر اون شب خوابم میومد که اصلا متوجه نشدم کی خواب چشمام رو ربود .
صبح با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم .
انگار کسی تو خونه نبود کلافه دستی به موهای ژولیده ام کشیدم و به سمت تلفن حرکت کردم .
تا تلفن رو جواب دادم از شنیدن صدای اکرم خانم هول و والا به جونم چنگ زد ، اضطراب به تک تک اعضای بدنم رخنه کرد . پوست لبم رو تند تند میکندم و ساکت به حرفاش گوش میدادم .
_ آهای دختره دریده ، بی شرف بی همه چیز خجالت بکش زندگی بچه مو به آتیش کشوندی . بچشم دزدیدی ولی کور خوندی اگه بزارم یه آب خوش از گلوت پایین بره . این مهدی بیچاره درد به درد شده سر از پا نمیشناسه قول میدم به خاک سیاه بشونمت .
اومدم لب باز کنم که صدای بوق آزاد توی گوشم پیچید . مثل دیونه ها به طرف اتاق دویدم .
عسل نبود از جای خالیش ناخودآگاه اشک از چشمام سرازیر شد . با سرعت لباسام رو تن کردم و کلید رو توی دستام گرفتم با دو به طرف مغازه بابا میرفتم .
مردم کوچه و بازار با تعجب نگاهم میکردن ،
برای چند دقیقه ای زل میزدن و به راهشون ادامه میدادن ، بعضیا با ترحم و بعضیا بی تفاوت تا به مغازه بابا رسیدم هزار بار جونم بالا اومد .
بابا توی مغازه نبود روی صندلی ولو شدم و شروع به زار زدن کردم ‌.
شاگرد بابا که متوجه حضورم شد به طرفم اومد .
_ سلام شقایق خانم ، خوبید ؟ خدا بده نده .
چی شده ؟؟
با چونه هایی که می لرزید گفتم :
_ آقا مجتبی بابام کجاس ؟
_ خانم جون نترس صبح زود با عسل خانم راهی پارک شدن .
نفس راحتی کشیدم و اشکام رو پاک کردم .
مجتبی لیوان آبی رو دستم داد ، کمی خوردم و بعد خدافظی به سمت خونه حرکت کردم .
اکرم خانم رو هزار بار نفرین کردم که تن و بدنم رو اول صبحی اینجوری لرزوند . هنوزم سایه نحس شون رو از سر زندگی من بر نداشته بودن .
چند روزی به روال عادی سپری میشد اما جدیدا همش دلشوره و دلهره داشتم . عسل رو حتی دست بابا نمیدادم
از بغلم جداش نمیکردم .
وسواس گرفته بودم ‌، واقعا ذهن و روحم داغون شده بود . ترس از دست دادن عسل خواب رو از چشمام گرفته بود .
از خونه کمتر بیرون میرفتم ، بیشتر توی خونه می‌نشستم .
شب مهمونی ناچار بودم همراه بابایینا برم اما اصلا دلم نبود . همش فکر میکردم مهدی و خانوادش توئطعه کردن تا عسل رو ازم بگیرن ، هر چی مامان و بابا دلگرمی میدادن اصلا اروم نمی‌شدم . کمی به ظاهرم رسیدم . بلوز نقره ای رنگم رو با دامن سفیدم پوشیدم . آرایش ملایمی ام انجام دادم ، تاپ و دامنی برای عسل پوشیدم و راهی خونشون شدیم .
در سفید رنگ قدیمی خونه شون عجیب منو دلتنگ خونه اقا جون کرد .
حیاط شون تقریبا پر از درخت های سرسبز بود . درخت انجیر و انار ، تخت چوبی ای رو توی حیاط گذاشته بودن که با فرش دست بافتی روش رو پوشونده بودن . خونه دنج و نقلی داشتن و عجیب حال و هوای ارومی داشت ، انگار بهشت بود . بوی صمیمیت و عشق در جای جای خونشون پخش شده بود . با اینکه وسایل چندان گرون قیمتی هم نداشتن ولی حسابی خونشون احساس راحتی میکردم .
بوی آبگوشت مارال خانم عجیب به دل نشین بود . زیر اندازی رو فرهاد توی حیاط پهن کرد .
از جا پاشدم و کمکش سفره رو انداختم .
شیوا و عسل با هم بازی میکردن ، بابا و عادل ( داداش فرهاد ) از کار و کاسبی میگفتن .
مریم و مارال خانم و مامانم مشغول غذا بودن . فرهاد چشمکی بهم زد و با دست اشاره کرد ،
به سمت اتاقش راهمو کج کردم .
روی تخت نشسته بود ، اتاق معمولی داشت .
یه میز و کامپیوتر قدیمی گوشه اتاق با تخت فلزی سمت دیگه اتاقش ، پنجره ای بزرگ داشت که رو به حیاط باز میشد .
پنجره رو باز کردم و بوی نم خاک رو بلعیدم . نگاهی به فرهاد انداختم و با کمی فاصله کنارش نشستم .
فرهاد عزم بغل کردنم و در پیش گرفت .
چشمام رو بستم تا خودمو توی آغوشش جا بدم اما خبری نشد ، یکی از چشمامو نیمه باز کردم . فرهاد لبخندی زد و گفت :
_ تا قبل از اینکه عقد کنیم قول بهت دست نزنم .
نگاه پر از عشقی به روش پاشیدم .
خدایا فرق مرد با مرد چقدره ؟!
محبت فرهاد از جنس لطافت بود ، از جنس بلور احساساتش پاک بود ،
چشماش زلال و روشن شفاف بود .
فرهاد چشم به چشمام دوخت و بعد از دقایقی لب زد :
_ دوست دارم .
پلک هامو اروم روی هم فشردم و گفتم :
_ منم .
_ من بیشتر .
کاش دقایق تمام نشوند ، کاش از این روزای قشنگ نگذرند . کنار تو بدون عجب لذتی دارد .
 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : roozegar
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.0   از  5 (4 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

سومین حرف کلمه qlvcay چیست?