رمان روزگار پرغبار 9 - اینفو
طالع بینی

رمان روزگار پرغبار 9


حاضرم خدا جانم را بِسِتاند و دقایق کنار تو بودن را برایم بیشتر کند .
دلبر من به فدای چشمانت که عجیب دل را آشوب میکنی .
من به فدای قد و بالایت که عجیب دیوانه ام میکند .
زمان رو از دست دادیم مثل همیشه تسخیر دیدار هم شدیم .
به تو رسیدم ، بودن کنارت را عجیب میپرسم .
تا به حال کجا بودی ؟!
دلبرکم آخر حیف است نداشتنت ...
حیف است نبودنت ....
باش ! کنارم باش ، تا همیشه ، تا بمیرم باز عاشقم باش . ❤
از جا پا میشم و با لبخند از در خارج میشم .
وقتی وارد حیاط میشم همه منتظر دور سفره نشستن . از خجالت گونه هام سرخ رنگ میشن . مریم که خجالت منو میفهمه پیش دستی میکنه : _ خب بسم الله بفرمایید تعارف نکنید .
با همون گونه های سرخ کنار مریم میشینم و تیکه نونی رو توی دستام میگیرم .
بعد از چند دقیقه فرهاد کنار عادل میشینه .
زیر نگاه های عسل آب میشم ، ذوب میشم .
غذاش و نمیخوره .
چند باری به من و چند باری با طلبکاری به فرهاد زل میزنه . دست به سینه چند قدمی عقب تر از سفره میشینه ، به طرفش میرم اروم در گوشش ناجوا میکنم :
_ عسل مامان بیا غذاتو بخور ، زشته .
قیافه ای حق به جانب به خودش میگیره .
با صدایی تقریبا بلند میگه :
_ نمیخوام نمیخورم .
بابا که عسل رو عاشقانه دوسش داشت و همیشه زیر نظرش داشت . از سمت دیگه سفره چشماشو ریز کرد و گفت :
_ شقایق بابا ولش کن بچه رو اذیت نکن ، پاشو بیا اینجا خوشگلم .
عسل از خدا خواسته پشت شو به هم کرد و به سمت بابا رفت .
نفس پر حرصی رو فوت میکنم .
تا آخر سفره حتی یه نگاه هم به صورتم ننداخت . دلم گرفت ، چند لقمه ای به زور خوردم اما اشتهام کور شد .
هزار و یک فکر و خیال توی سرم میچرخید. مصیبت جدید شروع شده بود ، حالا باید بین فرهاد و عسل حاضر به انتخاب میشدم .
اون شب در قهر عسل با من سپری شد ، که حتی شبم پیشم نخوابید و کنار بابا خوابید .
مارال خانم میگفت :
_ چیزی نیست حق داره بچس درست میشه .
فرهاد کلی براش اسباب بازی میخرید و قربون صدقه میرفت اما عسل همچنان غر میزد و اذیت کاری میکرد . نحس شده بود بد خلقی میکرد و بهانه مهدی رو می‌گرفت .
از دستش شبا گریه میکردم . نمیدونستم از دستش باید چیکار کنم . با چند تا از مشاورای خانواده ام صحبت کرده بودم و میگفتن بهش فرصت بدید . حق داره بچس سنی نداره .
اینقدر بی تابی کرد که یه روز با دلشوره و ناچارا با مهدی پارک رفتن وقتی اومد حسابی کبکش خروس میخوند و عروسکی رو که مهدی براش خریده بود
 دائم به بابا نشون میداد و ذوق میکرد . سعی می‌کردم کمتر با فرهاد رفت و امد کنیم اما خب به هر حال اونم حق داشت و نگران زندگیش بود .
مارال خانم زنگ زد و گفت :
《 برن با هم آزمایش بدن یه خطبه عقد ساده بخونیم تا بعد انشالله 》
من که وضع عسل رو میدیدم دلم اصلا رضا نبود . دوست نداشتم عروسی بگیریم ولی فرهاد حق داشت عروسی بگیره با خودم درگیر بودم و کلنجار میرفتم . با فرهاد تلفنی حرف میزدیم که متوجه رفتار های عسل شده بود و قرار شد هر روز ببرش پارک و براش وقت بزاره تا بهش عادت کنه . خداروشکر بهتر شده بود ، رابطه عسل و فرهاد کم کم داشت خوب میشد بخاطر همین معطل نکردیم و بعد از آزمایش قرار شد شب جمعه خطبه عقد رو بخونیم و یه مهمونی ساده کوچیک فامیلی بگیریم .
عسل رو به بابا سپردم و با خیال راحت با فرهاد راهی آرایشگاه شدم .
تا اونجا گفتیم و خندیدم از خوشحالی روی پاهام بند نبودم .
دم آرایشگاه نگاهی به فرهاد انداختم ، دلم قرص قرص شد . چشمکی زد و بوسه ای توی هوا برام پرتاب کرد . در ماشین رو باز کردم پیاده شدم .
به سمت ارایشگاه رفتم تا درو باز کردم مریم داخل بود .
آرایش ملیح و زیبایی برام انجام دادن و موهامو شینیون کردن . پیراهن سفید رنگی رو که با فرهاد خریده بودیم به کمک مریم تن کردم .
مریم سوتی زد و گفت :
_ بابا دلمون رو بردی اخه😍
خندیدم و اروم گونه شو بوس کردم .
بعد از سه ساعت و تکمیل کارا به فرهاد زنگ زدیم . فرهاد سریع و سه خودشو رسوند .
کت و شلوار سفید رنگی رو پوشیده بود و موهاش بالا فرم داده بود ، از دیدن قامت بلندش قلبم برای هزارمین بار توی این روزا لرزید و از جا کنده شد . بی تاب اغوش گرم و پر مهرش شد .
هر چی اصرار کردم ، مریم همراه ما نیومد .
در ماشین رو فرهاد برام کرد و کمک کرد سوار بشم . تا نشستیم ضبط رو روشن کرد ، شروع به خوندن و دست زدن کرد .
خوشبختی ما تکمیل تکمیل تکمیل شده بود . بهترین و ناب ترین لحظات زندگیم رو سپری میکردیم .
عشق واژه ای قشنگ بود که برای وصف و توصیف نیاز به یاری چون فرهاد قصه ما داشت .
دسته گلم رو از شیشه بیرون آورده بودم و اروم تکون میدادم .
توی آیینه بغل نگاهی به چهرم انداختم .
یهو دلم هوای عسل رو کرد ، الان توی چه حالی ؟! خوبه ؟ بده ؟ ناراحته ؟ خوشحاله ؟
اما ما راضیش کردیم مطمئنم اونم به آرامش و آسایش میرسه .
عجیب بود توی این حوالی دل اشوبیه بدی به سراغم اومده بود . اینقدر این حس سر تا پام رو
 در بر گرفته بود که رنگ از چهرم پرید .
لبمو و گاز گرفتم و نفس عمیقی کشیدم تا افکار منفی رو دور بریزم و به خودم بیام اما نمیشد دائم این دلهره ناشناخته مهمون نا خونده قلبم شده بود .
فرهاد که دید رو لبخند چهره من محو شد ضبط رو کم کرد و نگاه دقیق بهم انداخت .
با همون نگاه سراسر عشقش یکی از ابروهاشو بالا انداخت :
_ یعنی پشیمون شدی ؟ که قیافه زار به خودت گرفتی !!!
تک خنده ای کردم و به سمتش نیم خیز شدم :
_ نه دیونه این چه حرفیه من تا ابد پشیمون نمیشم .
_ خب پسسس چه خبر شده که حال خانم من گرفته شده ؟!
دستی به موهام کشیدم :
_ فرهاد نمیدونم چرا یهو دل آشوب عسل شدم . مبادا ناراضی باشه و از من متنفر بشه ؟!
_ شقایق به خدا نمیخوام تعریف الکی کنم ولی به جرئت میتونم بگم که تو بهترین مادری هستی که دیدم . این فکرای بی خود رو کنار بزار .
عسلم قول میدم بعدا تشکر هم میکنه بابت تصمیم درستت ، عشقم قول میدم پدری رو در حقش تموم کنم . نگران نباش . حالا بخند که تحمل ندارم ابرو هات توی هم بره اونم امشب که بهترین شب زندگیمونه .
پلک هامو روی هم فشردم و لبخندی از ته دل زدم .
چقدر خوب بود که میون همه گرفتاری و آشوب خدا فرهاد رو از برای من کرد .
راست می‌گفت شاید امشب رو بخاطر فرهاد هم که شده باید شاد باشم ، شاد ترین زن روی زمین بشم تا خوشبختی فرهاد رو تکمیل کنم .
نزدیک تالار بودیم مهمون ها دم در منتظر مون بودن . از ماشین پیدا شدیم زود تر از همه مارال خانم خودشو توی آغوشم جا داد .
اشک توی چشماش با دیدن رخت دومادی فرهاد حلقه زد . مامانم اومد و یکی یکی همه فامیل رو توی اغوش گرفتم .
سر جایگاه عروس و داماد رفتیم ، نزدیک دم دمای غروب بود . سفره عقد رو چیده بودن و عاقد مراسم رو رسما آغاز کرد .
دل تو دلم نبود عسل بغل بابا بود اما چهرش کمی گرفته بود ، به زور لبخند میزد .
از دیدن حال گرفتش دلم آتیش گرفت .
مظلوم و اروم بغل بابام کز کرده بود ، شاید هر قدر که اون لحظات برای ما شیرین بود برای عسل سخت و دیر گذر بود .
احساس ترس رو توی چشماش میخوندم ، کم کم اشک توی چشمام حلقه بست .
ترجیح دادم نگاهم رو از عسل بگیرم و نگاهی به فرهاد بزنم که امتداد نگاه فرهادم به سمت عسل بود . لبخندی از روی رضایت به روش پاشیدم .
توی این حال هم کنار عسل بود .
شاید فرهاد برای عسل ناپدری بود ولی بیشتر از مهدی رنگ و بوی پدر بودن رو داشت .

سرم رو پایین انداختم و با حلقه نشون توی دستم بازی کردم .
عاقد برای بار اول با صدای رسا پرسید :
_ عروس خانم بنده وکیلم ؟
مریم که بالای سر ما ایستاده بود ، گفت :
_ عروس رفته گلاب بیاره .
عاقد برای بار دوم نگاهی به من انداخت :
_ عروس خانم بنده وکیلم ؟
این بار شیوا هُل هُل پیش دستی کرد .
_ عروس رفته گل بچینه .
_ عروس خانم برای سوم بنده وکیلم ؟
سرم رو بالا اوردم نگاهی به فرهاد انداختم . چشماش رو روی هم بست و لبخند زد .
نگاه عسل نکردم تا پشیمون نشم و با همین عشق شیرین زندگیمو آغاز کنم .
_ با اجازه بزرگترا و پدرم و مادرم بلههه .
شروع به دست زدن کردن .
فرهاد جعبه ای رو از توی جیبش نیم خیز شد و در اورد . به طرفم با احترام گرفت .
جبعه رو باز کردم ، نیم ستی توی جعبه بود .
واقعا زیبا بود ، سلیقه فرهاد حرف نداشت .
بعد از کادو و عکس با تمام فامیل یکی یکی از در خارج شدن که فرهاد از جا پاشد و عسل رو از بابا گرفت ، وسط مون نشوندش .
عسل لبخند میزد اما من مادر بودم و لبخند های عسل رو به خوبی میشناختم .
بوی دلخوری میداد ، بوی رنجش ،
حس های بد همگی به سمتم هجوم آورده بودن . عسل زودی خودشو از بین ما بیرون کشید و به سمت بابا رفت .
سر شام هر کاری کردم بابا گفت :
《 عسل رو نگه میداره و شب هم با خودش میبرش . 》
ولی دوست داشتم کنارم باشه فقط فقط بخاطر فرهاد و خراب نکردن حال خوبش چیزی نگفتم تا بعدا درست بشه .
اون شب بعد از شام با فرهاد یه دور رقصیدیم .
من همیشه بین فامیل رقصیدنم حرف نداشت اما فرهاد زیاد بلد نبود ، از حرکاتش خندم گرفت .
نگاه های بعضی از فامیل کمی آزار دهنده بود که میخواستن بفهمونن با یه بچه چه عروسی دست و پا کرده .
قلبم تیر میکشید ولی سعی می‌کردم خودم رو درگیر نکنم و فقط خوش بگذرونم .
جدیدا ضربان قلبم روی دور تند میرفت ، اروم و قرار نداشتم ‌. نفسی کشیدم و روی صندلی نشستم .
مریم پریشون نگاهی بهم انداخت و دستام رو توی دستاش گرفت :
_ شقایق دورت بگردم ، چته خواهر ؟
_ هیچی یکم تپش قلب دارم .
_ ای وای خدا مرگم بده ، بزار فرهاد رو صدا بزنم .
_ نه نه نمیخواد چیزی نیست الان خوب میشم . نگران نباش .
کمی اب خوردم و حالم جا اومد .
آخر شب همه فامیل ما رو تا دم خونه بدرقه کردن . قرار شد عسل هم فردا بیاد .
از پله ها بالا رفتم جونی برام نمونده بود ،
تا وارد خونه شدم روی کاناپه ولو شدم .
فرهاد کلید رو توی در چرخوند تا وارد
به طرفم حمله آور شد .
خنده ای مستانه و پر از عشوه تحویلش دادم .
فرهاد که حسابی بی قرار و بی تاب بود ، منو توی آغوشش گرفت و محکم به خودش چسبوند . چشمام رو هم گذاشتم و عطر تنش رو به مشامم کشیدم . سرم رو روی شونه های تنومندش گذاشتم و اروم گرفتم .
بعد از این همه سال کنار یار اروم بودم ، اروم تر از هر لحظه ای که گمان کنی .
یارا امشب بیا با هم دل به دور دستا دهیم . همچون مرغ عشق یکدیگر را در بر گیریم .
گذشته ها را به دور دست سپاریم و آینده را بسازیم .
توی چشمای مشکی فرهاد غرق شدم ، محو نگاه همیشگیش میشم که از درونش آتیش میگیرم . عشق به زیر پوستم میلغزه و آرامش به وجودم چنگ میزنه .
فرهاد از کجا پا میشه و به سمت اتاق میره . مشغول باز کردن کراواتش میشه اما همچنان لبام داغه ، داغ از تب عشقش .....
داغ از گرمای وجودش .....
فرهاد به طرفم میاد بین زمین و هوا توی اغوش میگیرم . صبح چشمام رو وقتی باز میکنم بین دستای فرهاد احاطه شدم .
به ارومی غلتی توی آغوشش میزنم ، فرهاد با چشمای بسته دستی به بینیش میکشه و منو محکم تر به خودش می‌چسبونه .
نفسای پر صداش روی صورتم پخش میشه . نفسی میکشم و عطرش تنش رو به مشامم میکشم . لبخندی میزنم و اروم سرمو روی سینه هاش میزارم .
وقتی به خودم میام میبینم که بازم خوابم برده دستی روی تخت میکشم خبری از فرهاد نیست .
صدای کشیده شدنش دمپایی های مردونه اش روی سرامیک به گوش میرسه ، بالای سرم می ایسته . نگاهی به سر تا پام میندازه پتو رو ناخودآگاه بالا تر تا نزدیک صورتم میکشم سرم رو توی بالشت فرو میکنه .
_ آهای خانم تنبلِ خجالتی پاشو بیا صبحانتو بخور .
چینی به بینیم میدم و از جا پا میشم .
فرهاد بوسه ای روی موهای ژولیده ام جا میزاره و به طرف آشپزخونه میره .
از توی اتاق صدا میزنم :
_ فرهاد یه دوش بگیرم الان میام .
_ باشه خانمم ، فقط بجنب .
دوشی سریع و سه میگیرم و با موهای خیس که از پشت شونه هام رها بودن و قطره های آب بلوزم رو خیس میکرد به طرف آشپزخونه رفتم .
فرهاد که مشغول چایی ریختن بود نگاهی سریع به صورتم انداخت دوباره مشغول شد که این ابرو هاشو به هم گره زده .
_ شقایق موهات خیسه اینجوری سرما میخوری .
دستی به موهام کشیدم و دستای نمناکم رو به شلوارم میکشم .
_ فرهاد حس و حال ندارم ، بیخیال .
_ خب پاشو بیا تا من خودم برات خشکش کنم ، شونه ام بزنه .

ابرو هامو با شیطنت بالا انداختم :
_ اخ جوووون ، یعنی بلدیی ؟؟؟ پس تو زن زندگییی .
_ ای تنبل پرووو ، اگه نگیرمت .
با دو به طرف اتاق رفتم و روی تخت خودمو پرت کردم . دستامو بالا میارم
خب خب بابا جان تسلیم.
فرهاد سشوار رو میاره و موهامو خشک میکنه و در آخر شونه میزنه .
خودمو توی بغلش جا میدم ،فرهاد بوسه به پیشونیم زد و گفت :
_ بیا صبحانتو بخور دلبر قشنگم .
_ دستت درد نکنه .
گونه شو بوسیدم و به طرف آشپزخونه خونه رفتیم .
شقایق مامانم زنگ زد گفت : 《 اونجا بریم اشکال نداره که ؟! 》
با تته پته گفتم :
_ نه اشکال نداره فقط اِممم..... ، فرهاد عسلم اگه شد بی...
_ معلومه که میاریمش دخترمونه خونه خودش نباشه پس کجا باشه ؟!
لبخند پر ذوقی زدم و لقمه ای که فرهاد به طرفم گرفت رو خوردم .
صدای زنگ تلفن توی خونه پخش شد ، میخواستم از جا پاشم که فرهاد پیش دستی کرد و به سمت تلفن رفت .
صداش رو می‌شنیدم که میگفت :
_ الو سلام ، آقا رضا خوب هستید ؟
بابا بود حتما عسل دلش برام تنگ شده بود .
از جا پاشدم به سمت فرهاد رفتم .
میخواستم تلفن رو از دستش بقاپم که دستاشو به معنی صبر کردن بالا آورد ، کمی عضلاتش منقلب شده بود با چشمام گرد شده منتظر به صورتش زل زدم .
_ آقا رضا من الان خودمو میرسونم فقط شقایق رو سر راه بزارم خونه مامانم و بیام .
من که کفری شده بودم دست از سکوت کشیدم :
_ فرهاد چی شده ؟؟؟ عععع جون به لبم کردی !!!
فرهاد صورتمو بین دستای مردونه اش میگیره ، میخوام صورتم رو بیرون بکشم اما زورم نمیرسه .
چونه هام شروع به لرزیدن میکنه . حالا با چشمایی که اشک توشون حلقه زده میگم :
_ فرهاد تو رو خدا بگو چی شده ؟؟
انگشت اشاره شو روی لبم میزاره و اروم ناجوا میکنه :
_ هیششش ، هیچی نشه به من اعتماد کن برو خونه مامان مارال تا من بیام بعد قول میدم همه چی رو برات تعریف کنم .
ناخوادگاه قطره اشکی از گوشه چشمام سر میخوره .
_ فرهاد من تا تو بری و بیای میمیرم .
آب دهنم رو قورت میدم و باز به چشمای فرهاد زل میزنم .
_ جون فرهاد بزار برم و بیام بعد برات میگم فقط بی قراری نکن ، باشه ؟
باشه ای زیر لب میگم و به طرف اتاق خواب میرم . تندی دم دست ترین لباسم رو میپوشم و فرهاد لباسش رو تن میکنه و دستام رو توی دستاش میگیره .
توی ماشین هم دستام رو رها نکرد چند دقیقه ای یک بار چشم از خیابون می‌گرفت و به من زل میزد
اما من نگاهم به طرف پنجره بود .
تو دلم آشوب بود ، دلشوره بدی به سراغم اومده بود .

مطمئن بودم که خبر بدی در راهه اما فرهاد پنهون میکرد . به هر حال چاره ای جز صبر توی اون لحظات دیر گذر و منحوس نداشتم .
جلوی در خونه مارال خانم از ماشین پیاده میشم . چند قدمی دور نشدم که دوباره به طرف ماشین بر میگردم .
_ فرهاد تو رو خدا بزار منم بیام . به خدا قسم میمیرم .
فرهاد کلافه دستی به ته ریش های صورتش میکشه :
_ وای شقایق تو رو خدا بزار ببینم میخوام چیکار کنم ، برو خونه دردت به جونم کمتر حرصم بده .
با لب هام آویزون راهی خونه میشم .
زنگ در رو میزنم که عادل (داداش فرهاد ) در و برام باز میکنه به گرمی احوالپرسی میکنه :
_ سلامم زن داداش ، خوش اومدی .خوبی ؟
_ سلام داداش نه والا زیاد خوب نیستم ، شما خوبید ؟؟
_ نگران نباش درست میشه ، بفرمایید .
روی تخت کنار حیاط میشنم .
مارال خانم با لیوان شربت آلبالویی که توی دستش داره کنارم میشینه .
_ بخور مادر رنگت پریده چیزی نیست فرهاد میاد تعریف میکنه .
اروم نمیشم با حرف هیچ کدوم شون اروم نمیشم .
دقیقه به دقیقه ثانیه به ثانیه پریشون تر از قبل میشم . آخر اروم نگرفتم و با عادل راهی خونه بابام شدیم .
دم در ماشین پلیس بود ، قلبم ضعف میکرد . ضربان قلبم روی دور تند می‌کوبید ، دنیا دور سرم میچرخید .
در حیاط باز بود وارد حیاط که شدم پلیس آگاهی و زاری مامانم رو که دیدم دیگه طاقت نیوردم و پخش زمین شدم .
وقتی به خودم اومدم فرهاد بالای سرم بود و توی هال دراز کشیده بودم .
با هل و والا از جا پاشدم با صدای لرزون گفتم :
_ چی شدههه ؟؟ عسل کوووو ؟
فرهاد به سمتم اومد و زیر بازوم رو گرفت ، محکم پسش زدم اما فرهاد اینبار با قدرت بیشتری کنترلم کرد . به سیم آخر زده بودم خبری از عسل نبود . مامان و شیوا با چشمای اشکی غمبرک زده بودن و بابا سر افکنده به چهار چوب در تکیه زده بود .
به سمت بابا حرکت کردم :
_ بابای خوبم پس عسلم کووووو ؟؟ کجاس ؟
بابا با چشمای غمگین نگاهی شرمسار بهم انداخت :
_ شقایق بابا دیشب که عسل رو آوردیم یه دقیقه دم تالار غافل کردم یهو غیبش زد ، هر چی گشتیم نبود که نبود . انگار آب شده از صبح به تمام بیمارستان و هزار یک جای دیگه سر زدم ولی نیست که نیست . خدا منو بکشه که اینجوری امانت داری کردم .
این بار مامان با صدای بلند شروع به زاری کرد و روی پاهاش زد .
_ الهی مادر برات بمیره که یه شب خوبم بهت نیومده .
چی میگفتن ؟ عسلم ، دخترکم ، ناجی روزای سختم کجا بود ؟!

به سمت اتاق عسل رفتم و عروسش رو برداشتم توی اغوش کشیدم .
روی زانو هام نشستم قطره های اشکم یکی پس از دیگری از هم سبقت میگرفتن .
محال ممکن بود ، من بدون اون لحظه ای زنده نمیمونم .
فرهاد بعد از چند دقیقه به طرفم اومد .
_ شقایق خانمم پیداش میکنم .
_ فرهاد من بدون عسل میمیرم ، بهت قول میدم . کاشکی قلم پام میکشست و بخاطر هوس خودم بچه مو به امان خدا رها نمیکردم .
سرمو بین دستام گرفتم و زار زدم :
_ خدایا من چه مادریم ؟!!
همه خانواده دورم جمع شده بودن و به حالم اشک می‌ریختن . بابا که بیشتر از همه بار عذاب وجدان روی دوشش بود برای اولین بار حلقه زدن قطره های اشک روی توی چشمای میدیدم .
دلم آتیش گرفت ، عسل تمام نفس این خانواده شده بود . هر چقدر هم اشک بریزیم دردمون اروم نمیگیره .
اروم عروسکش رو تکون دادم و شروع به خوندن لالایی کردم .
_ لالا مادر دلم تنگه برای دیدنت ،
بیا برگرد که مامان بدون تو میمیره .
دخترکم قاصدم بگرد که خونه بی تو صفا ندار.....
هنوز ما بین کلمات و اشک های روی صورتم دست و پا میزدم که یهو قلبم ایستاد . نفسم حبس شد . انگار قلبم به یه تیکه یخ تبدیل شده بود ‌، سست و بی حرکت صاف نشستم .
نگاهی به فرهاد انداختم انگار هاله ای از سیاهی و نور جلوی صورتم بود . کسی میخواست دستم رو بگیره و به طرف آسمون بکشونه ، شاید نفسای آخر شقایق بود . پر پر شدم ، گفته بود دقیقه ای بدون جیگر گوشم نمیمونم اما بی توجهی کردن .
گفته بودم دوردونه مو بگیرید زندگی رو نمیخوام کول بارم رو میبندم و برای همیشه میرم .
کم کم داشتم جون میدادم امتداد نگاهم برای آخرین بار روی اجزای صورت فرهاد چرخوندم .
به زور نفسی با ته مونده ی جونم کشیدم اما فایده نداشت ، ندای عزرائیل توی گوشم خونده میشد . چنگی به قالی اتاق زدم و از حال رفتم . فرهاد و خانواده همون روز با هل و ولا منو راهی بیمارستان کردن .
مجبور به عمل قلب شدم .
توی تمام این مراحل اینقدر حالم بد بود که هیچ کدوم از خاطرات اون روزا رو به خوبی به یاد ندارم .
فرهاد داغون شده بود یه پاش بیمارستان و یه پاش کلانتری ، ریش های نامرتبی روی صورتش نقش بسته بود . موهای ژولیده و حالی عجیب داغون داشت .
بابا که از طرفی عذاب وجدان خوب امانت داری نکردن رو داشت و از طرفی دلش برای من و عسل کباب شده بود . مامان فقط اشک می‌ریخت و بیشتر بالای سر من بود . زندگی مون به کلی از هم پاشیده شده بود ‌.
مارال خانم میگفت :
《 خوشبختی این دو تا جون به دو روز هم نکشید . 》
حدود یه هفته حرف نزدم اصلا نای حرف زدن نداشتم .
گاهی فرهاد فارغ از مشکلات میومد و کنار تختم می‌نشست . صورتمو بوسه بارون میکرد و دستام رو توی دستاش محکم می‌گرفت .
اون میگفت و من فقط نگاهش میکردم ،
تنها واکنش من نهایت قطره اشکی بود که از گوشه چشمم سر می‌خورد .
انگار تمام کلمات با زبونم قهر کرده بودن ، کلمه ها رو از یاد برده بودم .
از فکر اینکه بخاطر عشق و هوس خودم عسل رو برای یه عمر از دست دادم هر روز و هر شب میمیرم .
دکتر هر چی میگفت : غصه برای شما خوب نیست ، اینجوری روز به روز بد تر میشید .
گوشی برای شنوا نداشتم ، اخه امید زندگیم رفته بود . دیگه برای چی باید زندگی میکردم ؟!
مثل یه مرده متحرک لاغر شده بودم و زیر چشمام حسابی گود شده بود .
دو هفته از زندگی مشترک من و فرهاد می‌گذشت اما غافل از یه دل خوشی ، یه شادی ، همش درد و غصه بود .
روزای خیلی بدی رو میگذرونیم ، دو هفته بود عسل رو ندیده بود .
داشتم دیونه میشدم هنوزم حرفی نزده بود . افسردگی شدید گرفته بود ، یه گوشه می‌نشستم و خیره میشدم بدون حرکت ، بدون کلامی ....
از بیمارستان مرخص شدم تا وارد خونه شدم بغض به گلوم چنگ زد که برای یه شب بچه مو از دست دادم .
دو هفته ای از اتاق بیرون نیومدم حتی راه نمی‌رفتم روی تخت دراز میکشیدم و به پنجره زل میزدم .
فرهاد خیلی دوندگی کرد تا ردی از عسل پیدا کنه .
بابا هر روز میرفت و دم خونه اکرم خانم بس می‌نشست تا خبری از مهدی یا عسل بشه اما آب شدن بودن و خبری ازشون نبود .
یک ماه در بی خبری سپری شد .
فرهاد داغون شده بود ، سرکار نمی‌رفت و دائم پیش من بود . میدیدم که دیگه از این اوضاع کلافه شده و آستانه تحملش به پایان رسیده .
یه روز صبح از خواب که پاشدم با خودم گفتم محاله دیگه عسل رو ببینم ، حتما که مهدی عسل رو برده و الان یه جای دور با هم دارن زندگی میکنن کاری از دست من بر نمیاد به هر دری زدم به بن بست رسیدم بخاطر فرهاد باید بلند شم ، محکم بایستم و زندگی مو آغاز کنم .
هر چند تلخ ، هر چند آزار دهنده اما یه حقیقتی بود .
از روی تخت پاشدم و راهی هال شدم .
فرهاد روی کاناپه جلوی تلویزیون خوابش برده بود . خونه پر از خاک و گرد و غبار چند روزه بود ، آشپزخونه هم پر از ظروف یه بار مصرف غذا که بوی بد ته مونده های غذا توی فضا پخش شده بود . اروم شروع به جمع کردن ظروف شدم و دستمالی به کابیت ها کشیدم .
حتی باورم نمیشد این شقایق من باشم .
ابرو هام حسابی پر پشت و نا مرتب شده بود ، صورت اطلاح نکرده و موهای پر از گره .... اول از همه راهی حموم شدم حسابی صفایی به تن خسته ام دادم . موهامو بالای سرم جمع کردم .
زیر غذا رو کم کردم و به طرف آرایشگاه محله رفتم . ابرو هامو برداشت و صورتمو اصلاح کرد . موهام روهم کمی کوتاه کردم ، کلی تغییر کرده بودم حالا تازه خودم شدم .
تا خونه اومدم برنج رو گذاشتم و سالاد رو درست کردم .
پیراهن بنفش رنگی رو از کمد بیرون آوردم و پوشیدم . آرایش ملیحی رو انجام دادم و موهامو شونه کردم ، روی شونه هام رهاشون کردم .
گیره بنفش رنگی رو زدم و منتظر فرهاد نشستم . ساعت نزدیک ۹ شب بود که فرهاد زنگ در رو زد . لبخندی زدم و با خودم گفتم :
《 شقایق تو رو خدا اروم باش ، این بنده خدا مقصر نبوده اون که عسل رو به اندازه بچه خودش دوست داشت . این یه نامردی دیگه از سمت مهدی بود که حالا مجبوری تا آخر عمر بار دردش رو به جون بخری . 》
نفس عمیقی کشیدم و تا قامت فرها رو بین چار چوب در دیدم توی اغوش کشیدمش و بوسه ای روی گونه هاش جا گذاشتم .
فرهاد کمی اخم هاش در هم بود ، سلامی کوتاه داد و سریع منو از خودش جدا کرد .
حق داشت الان سه هفته بود داشتم بی محلی میکردم و بی تفاوت از کنار محبت های ریز و درشتش رد میشدم .
دست و صورتش و شست و لباس راحتی تن کرد به طرف میز غذا اومد .
از دیدن سفره رنگین ابرو هاشو بالا پرتاب کرد و نگاهی به من انداخت .
اروم مثل همیشه لب زدم :
_ آشتی ؟؟
فرهاد تا نگاه چشمام کرد بی تاب شد و به سمتم اومد توی آغوشش کشیدم و غذا رو خوردیم .
چند سالی گذشت ، زندگی من و فرهاد به شدت عاشقانه بود . روز به روز حال دل ما بهتر میشد ولی همیشه ته ته قلبم به فکر عسل بودم .
به فکر اینکه بچم الان چیکار میکنه ؟ چه بلایی سرش اومده ؟؟
از مهدی بعید بود که بتونه پدر خوبی باشه ، گاهی غرق در مشکلات میشدم .
مثل یه درد قلبم رو زخم میکرد اما بخاطر فرهاد دوباره به زندگی امید وار میشدم و روز ها رو سپری میکردم ‌.
تا اینکه بعد از ۴ سال یه روز از صبح که پاشدم حال دگرگونی داشتم ، دائم حالت تهوع و رنگ و روی پریده ..... اون روز مریم خونمون بود تا حال منو دید گفت :
_ مبارکه الهی که خوش قدم باشه .
من که هاج و واج به جمع نگاه میکردم تا به خودم اومدم متوجه شدم ‌که ...

متوجه شدم که منظورش به بارداری منه ،
فرهاد از جا پاشد و به سمتم اومد منو توی زمین و هوا به اغوش کشید و چرخوندم .
قهقه ای از دل زدم . فرهاد نگاهی پر از عشق بهم انداخت ، توی تمام این سالها ذره ای از عشق پر تب و تاب من و فرهاد کم نشده بود روز به روز دلبسته تر میشدیم .
جونم به جون فرهاد بند بود ، کنارش که بودم از عالم و آدم فارغ میشدم .
چینی به ابرو هاش داد و منو روی زمین گذاشت .
_ الهی من دورت بگردم ، خدا کنه شبیه تو باشه .
_ نهههه فرهاد شبیه تو باشه .
مریم بین ما دوتا قرار گرفت .
_ آهای خانما آقایون خانواده اینجا نشسته اروم باشید .
هر سه خندیدم . فرهاد بوسه ای روی گونه ی من و بوسه دیگه ای روی گونه ی مریم کاشت .
به سمت اتاق رفت و از توی اتاق داد زد :
_ شقایق غذا درست نکن میرم کوبیده میگیرم مامانم و عادل و زن داداشمم میارم ، مریم توام نریاا !!!!
روی مبل خودمو ولو کردم و گفتم :
_ آخيش ، اره مریم نرید دور هم باشیم .
_ ناهار این فنچول عمه خوردن داره ، من میگم پسره .
_ نمیدونم هر چی باشه برای من فرقی نداره .
فرهاد با صدای بلند گفت :
_ پسره حالا ببینید ! قربون قد و بالاش .
_ آهای اقا فرهاد اگه دختر باشه یعنی بده ؟!!!
فرهاد تندی به طرفم اومد ، یکی از دکمه های پیراهنش هنوز باز بود . رومو برگردوندم .
_ من فدای اون ناز کردنت خانمی ، همشو خریدارم .
لبخندی زدم و از جا پاشدم . مشغول سالاد درست کردن شدم ، مریم هم خونه رو مرتب کرد .
چند ساعتی گذشت تقریبا همه چی رو آماده کرده بودم که از راه رسیدن .
مارال خانم تا منو دید کلی قربون صدقم رفت .
ناهار رو خوردیم سفره رو جمع کردیم ،
میخواستم ظرفا رو بشورم که مریم گفت :
_ شقایق نمیخواد امروز خیلی کار کردی من خودم میشورم تو برو یکم استراحت کن .
نمیدونم چرا سر گیجه داشتم بخاطر همین با کمال میل قبول کردم و کمی دراز کشیدم .
اینقدر خسته بودم که متوجه نشدم کی خوابم برد . با تکون های دستی روی بازوم به خودم اومدم ، چشمام رو نیمه باز کردم که چهره فرهاد رو دیدم .
کنارم دراز کشید دستامو دور گردنش حلقه کردم .
عشقت از همان لحظه ی اول به روح و روانم چنگ زد ، از همان لحظه ای که نگاهم کردی قلب در سینه اروم نگرفت !
کوبید و کوبید انقدر کوبید ...... که حال بر دقایق اروم ضربانش در کنار تو عجیب شک میکنم !
صاحب دل و جانم بیا قول بده که تا همیشه کنارمی ،
ترس از دست دادنت ویرانه ای بی نور از من می‌سازد .
_ امروز ابجی میشه ۹ ماهت .
_ واییی شیوا به جای حساب و کتاب ماه بارداری من حواستو به درست بده ، دیونم کردی .
_ اجی اخه ذوق دارم پسرتو ببینم .
_ میدونم فدات بشم ولی الان وقتی داریم زبان کار می‌کنیم اوففف باید حواست پی زبان باشه .
_ من اصلا نمیخوام درس بخونم چند دفعه بگم ؟!
_ غلط کردی اخه میخوای بیکار و آلاف باشی ؟؟
قیافه ای حق به جانب به خودش گرفت
_ میخوام شوهر کنم .
_ کووو ؟ نیس اخه خواستگارا صف کشیدن . آییییی دارم میمیرم شیوا برو مامان و صدا کن .
شیوا بی چاره سرشو سریع از کتاب و دفتر جدا کرد و با دو به طرف آشپزخونه رفت ، مامان مامان صدا میکرد .
انگار درد به تمام جونم چنگ زده بود . استخونام از شدت درد زیاد داشت پودر میشد ، بی اختیار جیغ میکشیدم .
_ آییییی خدا جون .
مامان دستام رو بین دستاش گرفت :
_ وای وقت زایمانت رسیده یکم تحمل کن تا الان فرهاد میاد .
_ اخ نمیتونممممممم به دادم برسید .
از درد به خودم میپیچیدم ، عرق روی پیشونیم جا خوش کرده بود . زمین و زمان رو داشتم چنگ میزدم . حدود پنج دقیقه ای اه و ناله کردم از شدت درد زیاد روی پاهای مامان پخش شده بودم .
تا اینکه قامت فرهاد رو دیدم ، با هر قدمی که برمیداشتم احساس می‌کردم نفسم داره بند میاد ، همه جا رو تار میدیدم تا بیمارستان هزار بار جون دادم و زنده شدم .
وقتی نمای بیمارستان رو دیدم دیگه چیزی نفهمیدم . همه دنیا جلوی چشمام سیاه شد و از هوش رفتم .
چند ساعتی توی اتاق عمل بودم ، بخاطر سابقه قلبی من عمل خطرناک شده بود که مبادا من طاقت نیارم و از بین برم .
فرهاد توی اون لحظه ها هزار بار خودشو لعنت کرد که چرا بچه دار شدیم و میترسید منو از دست بده اما من با دل و جون حاضر بودم حتی اگه باعث مرگم بشه بچه مون رو سالم به دنیا بیارم و به یادگار از عشق مون بمونه .
بعد از چند ساعت درد و دلهره اقا پسر گل ما به دنیا اومد .
فرهاد تندی توی اتاق پرید و منو بچه رو با هم توی اغوش گرفت ، مریم همون لحظه دوربین همراهمش رو از کیفش در اوردم و گفت :
_ یک ، دو ، سه ....
عکسی از قاب خانواده سه نفره ما به یادگار موند .
فرهاد از خوشحالی سلامتی من و بهراد روی پا بند نبود . اسم پسرمون رو هم فرهاد انتخاب کرد منم که همیشه در برابر خواسته های فرهاد عاجز ترین آدم روی زمین میشدم .
چند روزی رو با بزن و بکوب و مهمون داری سپری کردیم تا کم کم سرم خلوت شد .
بهراد عین تا عین فرهاد بود برق چشماش منو دیونه میکرد . همون قدر جذاب و
و به دلنشین ، شیرینی زندگی ما با بهراد تکمیل تکمیل بود .
سرم با بهراد گرم شده بود .
هر روز پارک میبریمش و کلی باهاش بازی میکردیم ، هم من هم فرهاد عاشقانه دوسش می‌داشتیم و جونمون رو به قربونش میکردیم .
اما بابا زیاد بهراد رو دوست نداشت ، بعد از رفتن عسل سرد شده بود و به کلی محبت کردن رو از یاد برده بود . حتی کمتر میشد که من یا شیوا رو ببوسه یه گوشه می‌نشست و ساکت به نقطه ای دور خیره میشد .
کم کم بهراد راهی کلاس اول میشد که یه روز فرهاد پیشنهاد داد پی درسم و بگیرم و بیخودی وقت مو به بطالت نگذرونم ، اول درس و مدرسه بهراد رو بهونه کردم و اینکه دوست ندارم توی خونه تنها بمونه ولی فرهاد قانعم کرد که مارال خانم نگهش میداره و مریمم حواسش هست .
از اون روز توی دانشگاه ثبت نام کردم و ترم اول رو آغاز کردم .
اوایل سختم بود ، هم کار خونه و و درسای بهراد هم دانشگاه خودم تا کم کم عادت کردم و اتفاقا خوش حال بودم و با اشتیاق ادامه دادم .
روزای زوج دانشگاه می رفتم و بهراد رو خونه مارال خانم میزاشتم ، ناهار پیششون بود و با پسر مریم کلی بازی میکردن . عصر با تنی خسته میومدم . چایی رو خونه مادرشوهر جان میزدم و با بهراد راهی خونه میشدیم ، تندی غذا رو بار میزاشتم
و بهراد از خستگی خوابش می‌برد .
تا بیدار میشد مشغول درسای بهراد میشدم .
فرهاد از سرکار میومد و شام رو میخوردیم .
نصفه شب وقتی میخوابیدن تازه سرگرم درسای خودم میشدم .
درسته سخت بود و به شدت مشغله ای روزانه ام بالا رفته بود اما به امید پزشکی و مدرک گرفتن تلاش میکردم و خسته نمی‌شدم .
بالاخره فارغ التحصیل شدم و فرهاد جشن بزرگی گرفت .
بهراد ماشالله بزرگ شده بود و راهنمایی میرفت . قد و بالایی رعنا داشت و با هر بار دیدن ثمر عشق زندگیمون دلم ضعف میکرد .
بهراد خیلی با شخصیت و مودب رفتار میکرد ، محال ممکنه بود خطایی ازش سر بزنه .
کم کم چروکه رو اجزای صورت خودم و فرهاد میدیدم سن مون داشت بالا می‌رفت اما همچنان عاشقانه همو می‌ پرستیدیم .
فرهاد کمتر دیگه سرکار میرفت و کنار ما میموند البته که زمان زیادی از روز رو به بهراد اختصاص میداد و هر کاری که بهراد توی اون سن شاید میخواست با دوستاش انجام بده فرهاد براش فراهم میکرد عین یه دوست براش بود .
خودمم چند سالی تا بازنشستگیم باقی نموده بود اخه گفتم که بعد از اون همه سعی و تلاش مدرک میکروبیولوژی رو گرفتم و توی آزمایشگاه کار می‌کردم .
شیوا با کلی حرص و جوش من بالاخره تا
 دانشگاه خوند و دیگه درس رو به امان خدا رها کرد .
یکی از دوستای فرهاد شیوا رو دیده بود و حسابی هوش از سرش رفته بود قرار بود فردا شب خواستگاری بیان .
خریداری توی دستم رو توی کابینت پخش کردم . شروع به باز کردن دکمه های لباسم کردم که تلفن زنگ زد .
_ الو سلام مامان ، خوبین ؟؟
_ سلام شقایق ؛ والا میگذرونیم بابات که طبق عادت غمبرک زده ، شیوا ام مثل ور ور جادو در حال تلفن با دوستاشه . فردا شب میان ؟؟
_ اره دیگه مامان میان . من فردا صبح سرکار نمیرم کمک تون میام . دلشوره نداشته ، باشه خیره ایشالله .
_ میگم که...... پسره خوبیه ؟؟!
_ اره خیالت راحت فرهاد تضمینش کرده .
_ خب پس برو مادر مزاحمت نشم .
_ مواظب خودتون باشید ، به بابا و شیوا ام سلام برسون .
_ باشه عزیزجان ، خدافظ .
نفس عمیقی میکشم و بعد از تعویض لباسام به طرف آشپزخونه میرم .
شروع به پختن الویه میکنم ، نگاهی به ساعت میندازم نزدیک ۸ شبه و هنوز از این پسر و پدر خبری ازشون نشده . شونه مو بالا میندازم و مشغول تا کردن لباس های توی کمد میشم .
یهو برق اتاق خاموش میشه ، متعجب بر میگردم . پاورچین پاورچین به طرف هال میرم . موهامو پشت گوشم میدم و سعی میکنم با دقت حرکت کنم . سایه ای جلوی صورتم تکون میخوره ، آب دهنم رو قورت میدم و صاف می ایستم
که فرهاد به سمتم میاد از ترس جیغ ارومی میکشم .
دستم رو روی قفسه سینم میزارم و چشمام رو میبندم ، نفسی میکشم .
_ وای فرهاد ، این چه کاریه !!! بچه شدی ؟ ترسیدم .
_ قربون این خانم غر غرو بشم .
_ خدا نکنه دیونه ، زده به سرت ؟ پس بهراد کجاس ؟
_ بیخیال بابا خودم و خودتو عشقه .
_ چی چیو عشقه ؟! کو بچم کجا گذاشتیش ؟؟
دستشو اروم روی لب هام میکشه .
_ هیشش دستتو به من بده .
_ دستام رو بین دستاش میزارم ، با قیافه ای پر از علامت تعجب میگم :
_ فرهاد جریان چیه نفسم ؟
_ خانومم یه دو دقیقه فضولی موقوف ، چشماتو ببند دستت و بده من اوکیه ‌!؟
_ هوففف اوکیه .
دستام رو بین دستای فرهاد رها کردم و اروم با چشمای بسته پشت سرش حرکت کردم .
_ خب باز کن حالا .
اروم چشمام رو باز کردم که درست بین چار چوب در بودم . تمام راهرو پر از شمع های وارمر قلبی با گلبرگ های سرخ رز بود .
نمایی به شدت عاشقانه رو ساخته بود ، اهنگ ملایمی همیشه من و فرهاد :
عاشقم من ، رویای من توی تو ،
ای که بی تو شبم سحر نمیشه .....
پخش می‌شد دستامو جلوی صورتم گرفتم و ناخوادگاه قطره های اشک از صورتم روونه میشد .

نگاهی به فرهاد انداختم و توی بغلش پریدم . محکم منو توی آغوشش کشید و بین زمین و هوا چرخی به من داد . درست روبه روی پام زانو زد ‌.
جبعه انگشتر شیکی رو از توی جیب کتش بیرون آورد .
_ تنها عشق اول و آخر من سالگرد ازدواج مون مبارک .❤😍
وای خدای من اینقدر درگیر مشغله های روزانه شده بود که به کلی شب سالگرد ازدواج مون رو از یاد برده بودم اما فرهاد مثل همیشه دلبری کرد و به یادش بود .
چند بار بگم عاشقشم ؟؟
چندین بار به دور سرش بگردم تا جبران اندکی از مهربونیاش رو کنه ؟
عشق رو با تو فهمیدم ، با تو لمس کردم .
دنیا رو با تو چشیدم با تو یاد گرفتم .
ذره ذره صاحب دل و جان و روح و روانم شدی .
تو که بهتر از جان منی ،
تو که تمام منی بمان تا بمانیم چون لیلی و مجنون که ما شدیم افسانه این داستان ....
کاش جار زنم مهرت را .....
کاش های و هوی کنم احوال دل را .....
انگشتر رو توی دستم اروم فرو میبره ، خم میشم و بوسه ای روی گونه هاش میزارم ولی از این ماجرا داغی پر از لذت نصیبم میشه .
لب هام از عشق پر تب و تابش آتیش میگیره .
بلند میشه و دست توی دست هم از پله های راهرو که پر از گل و شمع ان رد میشیم .
وقتی به پارکینگ می‌رسیم مریم و بهراد رو میبینم که بهراد پیش دستی میکنه و به سمتم میاد .
با قد و بالای بلندش منو بین شونه های تنومندش میکشه .
_ مامان خوشگلم سالگرد ازدواج تون مبارک .
دستی به موهاش میکشم و لبخندی به صورت ماهش می پاشم .
_ پسر عزیزم دور تو بگردم .
_ مامان سوپرایز اصلی مونده هاااا .
_ جدیییی !!! نه بابا ، امروز چه کردید منو دیونه کردید .
دستم رو هول هول به جلو میکشه .
_ بیا بیا تا نشونت بدم .
_ بریم قشنگم ، فقط بزار یه سلام به این عمه خانم بی وفات بدمکه خیلی وقته یادی از من نکرده .
با مریم روبوسی میکنم :
_ سلام مریم بانوو ، کجایی تو ؟؟ بابا دلم برات به خدا تنگ میشه .
_ به جون تو خیلی در گیر بودم . مرتضی
(شوهر مریم ) مریضه همش شب و روز دکتریم .
_ ای وای بنده خدا الهی زودی شفا پیدا کنه ، دکتر آشنا خواستی بگو باهاتون بیام معطل نشید .
_ انشالله ، حالا اینا رو ول کن بیا اینو ببین .
_ چییی رو چه ببینم ؟؟ چه خبره !!
به طرف فرهاد برمیگردم و ابرو هامو رو بالا میدم :
_ آهاییی جریان چیه روباه مکار !
بازو هامو بین دستاش میگیره و میگه :
_ بیا بریم تا بهت بگم .
همگی به طرف بیرون حرکت می‌کنیم تا به دم در که می‌رسیم از کنار سانتافه مشکی رنگ به شدت نویی که برق میزنه رد میشم ولی فرهاد همچنان کنار سانتافه
و دستش رو روی کاپوت ماشین زده و نیم رخ ایستاده .
برمیگردم که بهراد شروع به خنده میکنه و به طرفم میاد .
_ خخخ ، مامان کجا میری پس ؟؟
_ برای چی میخندی ؟ خب پس کو سوپرایز مسخرم کردید ؟!
فرهاد لبخند کج و کوله ای تحویلم میده .
_ اره سرکاری همون انگشتر بود دیگه ،
خوش اشتها تو برای من تازه هیچی نخریدی .
_ وای فرهاد تو رو خدا یادم ننداز که از خجالت اب میشم . شرمنده ام یه عالمه ، اصلا یادم نبود .
_ دیونه تو خودت برای من بهترین کادویی ، تو فقط باش .
_ بابااااا مامانم و اذیت نکن .
فرهاد سوتی میزنه :
_ اوووو خشم بهراد ....
_ مامان این سانتافه رو بابا برای شما خریده .
هاج و واج نگاهم رو بین بهراد و فرهاد میچرخوندم .
چشمام رو از حدقه در اوردم و نگاهی مشکوک به فرهاد انداختم . احتمالا دستم انداخته بودن شروع به خندیدن کردم .
_ فرهاد ، بهراد تو رو خدا اذیتم نکنید . بیایید مریمم منتظره ، بریم شام بخوریم .
بهراد سوییچی از تو جیب شلوار فرهاد در اورد و در سانتافه رو باز کرد .
دستاشو رو به حالت احترام جلوم دراز کرد :
_ بفرمایید بانو از آن شماست .
دستامو جلوی دهنم میگیرم و روی پاهام بالا و پایین می پرم ، یکی از آرزو های دیرینه من داشتن سانتافه مشکی بود که فرهاد خیلی به این در و او در زد تا تونست بالاخره بر آوردش کنه .
تندی به طرف ماشین میرم و دستی به کاور صندلی ها میکشم . دکمه های رنگارنگ ماشین هیجانم رو بیشتر کرد . مات و مبهوت ماشین شده بودم که با صدای خنده فرهاد به خودم اومدم .
گیج نگاش کردم از دیدن قیافه حیرون من دوباره همگی خندیدم .
_ شقایق میخوای تا صبح اینجا بمونی ؟؟
_ واییی فرهاد مرسیییی خیلی قشنگه 😍😍
فقط تو کوچه نزارش ، ماشین خودت و بزار تو کوچه .
_ قابل تو رو نداشت خوشگل خانم ، پرو شدیا .
_ فرهاد اگه اینجا بزاریش خونه نمیام .
_ مامان ، خخخ کوتاه بیا گشنمه .
_ تو رو خدا چیزیش نشه .
مریم به طرف مون اومد :
_ بابا یه لنگه پا منو اینجا گذاشتید پاشید تا بریم .
_ اخه نمیشه دل بکندم .
_ پاشو تا بریم خانم خونم ، شام که داریم ؟
_ اره الویه درست کردم .
_ نههه اونو بزار فردا میخوریم ، الان میرم پیتزا میخرم .
_ باشه پس زودی بیا .
_ چشم ، چیزی دیگه نمیخواید ؟
_ نه ممنون ، مراقب خودت باش .
اون شب در کنار مریم پیتزا رو زدیم و کمی نشستیم . آخر شب خیلی اصرار کردم نزاشتم مریم خونه شون بره ، خیلی گرفته بود ولی نشون نمیداد .

شوهرش سرطان داشت و خیلی پریشون بود .، باید کنارش میبودم مریم همیشه عین یه خواهر تمام این سالها کنارم بود .
قرار شد که پس فردا براش نوبت دکتر بگیرم و با هم برای کارای شیمی درمانیش بریم .
ساعت ۲ بود که از شدت خستگی دستی به چشمام زدم ، مریم از جا پاشد و رفت خوابید .
منم مسواک زدم و به سمت اتاق خواب مون رفتم تا وارد اتاق شدم فرهاد غلتی زد و دستی بین موهاش کشید :
_ خانم خانما چرا نمیای بخوابی ؟؟
کرم دستم رو زدم و خودم روی تخت ولو کردم .
_ وای فرهاد حال اقا مرتضی زیاد خوب نیست ، باید بیشتر حواسمون به مریم باشه .
_ اهوم چشم حواسم هست ، حالا بیا بغلم ببینم .
لبخندی زدم و خودمو توی آغوشش جا دادم .......
صبح با صدای شقایق گفتن فرهاد از جا پاشدم .
صبحونه رو در کنار هم خوردیم و مثل هر روز هر کدوم به سمت کارامون رفتیم .
دم در فرهاد و بهراد در حال پوشیدن کفشاشون بودن که گفتم :
_ امشب شام خونه مامان زهراییم یادتون نره !! لقمه ی نون و پنیری رو که توی پلاستیک پوشونده بودم به دست بهراد دادم :
_ خدا به همراهت ، مواظب خودت باش . فرهاد توام یادت نره به دوستت برای امشب یاد آوری کنی .
_ چشم خانم مراقب خودت باش ، خدافظ .
بوسه ای برای هر دو توی هوا پرتاب کردم و در و بستم . کمی خونه رو مرتب کردم و آماده شدم .
به سمت کمد رفتم و شومیز سبز رنگی رو با شلوار کرمیم برداشتم ، روسری کرمی رنگم رو هم با پیراهن کرمی رنگ فرهاد و شلوار سبز رنگش رو توی ساک جا دادم .
لباسی هم که بهراد سفارش کرده بود برداشتم .
خب همه چی تکمیل بود ، پیش به سوی خونه مامان .....
برای اولین بار بود که با سانتافه میخواستم رانندگی کنم راستش یکم میترسیدم اما بعدش نفس عمیقی کشیدم و با دستور عمل های فرهاد و بهراد تونستم حرکت کنم . دم در خونه مامانم پارک کردم ، دو سه باری برگشتم و نگاه ماشین کردم . میترسم خط و خشی بهش بیوفته خندیدم که عین بچه ها رفتار میکنم ، بیخیال شدم و به سمت در رفتم .
در زدم بابا درو باز کرد ، روبوسی کردم .
_ سلام بابا جون ، خوبی ؟؟
_ سلام دخترم شکر خدا ، شما خوبین ؟؟
_ به مرحمت شما .
وارد حیاط شدم . حس کردم بابا میخواد چیزی بگه اما ازش صرف نظر میکنه .
دوباره به سمتش برگشتم :
_ بابا جون میزونی ؟
حلقه زدن قطره های اشک روی توی چشمای بابا دیدم که متوجه دلتنگی بابا شدم .
دستشو گرفتم و با هم به سمت الانک کوچیک بابا همون زیر زمین پر از آرامش ما رفتیم .

به یکی از پشتی های قرمز دستباف که دور تا دور اتاق رو احاطه کرده تکیه زدم .
بابا به سمت کتابخونه کنار اتاقش رفت ، دفترچه خاطراتش رو با همون جلد قدیمی بیرون کشید و به سمتم آمد . درست رو به روی من چهار زانو نشست ، عینکش رو که به گردنش آویزون بود روی چشماش گذاشت .
چشمام رو ریز کردم و با دقت به بابا و دفترش نگاهی انداختم .
قبل از اینکه چیزی بگم صدای بابا به گوش رسید .
_ بعد از تو ، بعد از کودکی تو تمام دلخوشیم به او بود .
به اویی که مدت هاست حسرت دیرینه من است .
دخترک ریز اندام قصه شهر که نفس های یه مرد شد .
پدرش بودم ، مادرش بودم ،
نگو ، نخواه که از یاد ببرم .....
امید واهی ده به من به منی که خیلی وقت است نومید ترین پدر روزگارم .
پدری که کمرش شکسته است ، جان و تنی برای ایستادن ندارد !
ای بی وفای بابا ! تو نگفتی بدون تو شب چگونه روز کنم ؟!
بیا برگرد تا تمام پیریم را هم به دور سرت بچرخانم .
با چکیدن قطره های اشکم روی دفترچه خاطرات بابا صورتش رو از دفتر گرفت به صورتم زل زد .
_ شقایق دلم برای عسلت تنگه .
من که حالا از اشک به هق هق افتاده بودم گفتم :
_ بابا من میخوامش منم دلم تنگه ، همیشه توی این روزا شاید اسمی ازش نگفتم برای اینکه بهراد نفهمه من قبلا ازدواج کردم ولی همیشه با عشقش ، با یاد چشماش هزار بار مردم و زنده شدم ولی دم نزدم ، لب باز نکردم . من عسل رو فراموش نکردم من بی وفا نبودم . هر روز و هر شب وقتی یه دختر بچه دیدم جون دادم باز صورت مو با سیلی سرخ نگه داشتم تا زندگیم از هم نپاشه .
_ شقایق تا عزرائیل جونم و نگرفته یه بارم که شده بیار ببینمش .
_ بابا تو که میدونی چندین و چند بار تمام ایران رو براش زیر و رو کردم ، هر بار دم کلانتری شب تا روز بس نشستم و به نا امیدی رسیدم .
^ شقایق من تا حالا ازت چیزی نخواستم این تنها خواهش منه ، دیگه خود دانی .
بابا از جا پا میشه و دفتر رو سر جاش میزاره و به سمت حیاط میره .
من و هزار یک فکر و خیال آشوب میمونیم .
اشکام رو پاک میکنم و کیفم رو توی دستام میگیرم ، سرم رو کمی خم میکنم و از در اتاق رد میشم .
به سمت خونه میرم نفسی میکشم و سعی میکنم ناراحتی مو پشت در جا بزارم .

تا پامو توی خونه میزارم صدای جر و بحث مامان و شیوا به گوشم میرسه .
سلام بلند و بالایی میدم تا متوجه حضورم بشن ،
شیوا تندی برای خلاصی از دست غرولند های مامان به طرفم میاد .
_ سلام ابجی ، خوبی ؟؟
ضربه ای روی شونش میزنم :
_ فدات بشم ، تو چطوری ؟
موهای جلوی صورتش رو کمی میکشه و مثل دیونه ها ادا در میاره .
از دیدن مسخره بازیش خندم میگیره به قولی برای اینکه پرو نشه خندم و قورت میدم و جدی نگاش میکنم .
_ مگه نگفتم مامان رو اذیت نکن !!؟
_ به جون تو اذیت نکردم ، تو که میدونی چقدر غر میزنه !! ایش .
به طرف اتاقش میره ، بیخیالش میشم و به سمت آشپزخونه میرم .
_ سلام مامان ، خوبی ؟
_ سلام مادر ، دیدیش دختره چشم سفید رو ؟!
تن صدامو کمی یواش میکنم تا شیوا نشنوه :
_ مامان جونه خب بهش زیاد گیر نده ، الان کله اش بوی قرمه سبزی میده . ماشالله خودت میدونی دیگه !
_ والا هیچ پدر و مادری اینقدر با بچه هاشون مصیبت نداشتن که من و بابای بیچارت با شما دوتا داشتیم .
آهی میکشم و جواب نمیدم .
به طرف اتاق خواب سمت دیگه هال میرم و بعد از تعویض لباس هام مشغول کار خونه میشیم تا غروب درگیر تدارکات خواستگاری بودیم .
ساعت نزدیک ۸ شب بود که فرهاد و بهراد اومدن ، شام رو دور هم خوردیم و سریع وسایل شام رو جمع کردم .
تندی یه آرایش ملیح انجام دادم و موهامو بالای سرم بستم . شومیز و شلوار و روسریم رو سر کردم ، فرهاد رو از توی اتاق صدا زدم :
_ آقا فرهاد میای لباسات رو عوض کنی ؟؟
فرهاد تا از در وارد میشه از پشت دستاشو دورم حلقه میکنه ، بوسه ای ریزی روی گونم میزنه .
_ جیگر تر از همیشه 😍
_ قربونت بشم .
لباساش رو کمک میکنم تا تن کنه ، لباسای بهرادم روی میز میزارم تا بپوشه .
میخوام سمت آشپزخونه برم که راهمو کج میکنم و تقه ای به در اتاق شیوا میزنه :
_ بیا تو .
شیوا رو میبینم که جلوی آیینه مشغول حالت دادن به موهاشه ؛ لبخندی میزنم و نزدیک تر میرم .
دست از کارش میکشه و با یه ترس قشنگی که لذت و استرس ترکیبشه نگاهی بهم میندازه .
شونه هاشو بین دستام میگیرم و اروم لب میزنم :
_ نگران نباش خیره ایشالله ، الهی که سفید بخت بشی ‌.
شیوا منو محکم توی بغلش جا میده .
بعد از کمی اختلاط با شیوا از اتاقش بیرون میام به سمت حیاط میرم تا لامپ حیاط رو روشن کنم . بین راه یاد بابا میوفتم سرمو خم میکنم تا وارد زیر زمین بشم . با دیدن چهره ماه و
 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : roozegar
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.0   از  5 (2 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

سومین حرف کلمه pkjg چیست?