رمان روزگار پرغبار 10 - اینفو
طالع بینی

رمان روزگار پرغبار 10


با دیدن چهره ماه و بوی عطر همیشگیش دلم برای اغوش گرم و پر مهر پدرانش پر میکشه ، به سمت بابا میرم شونه رو از بین دستای پینه بستش بیرون میکشم .
نگاهش رو از طرف آیینه کوچیک آویز شده از دیوار اتاقه میگیره و به سمتم میچرخه .
موهاشو با عشق شونه میزنم ، بوی عطر مشهدی بابا رو حسابی به مشامم میکشم .
شونه رو روی طاقچه اتاق جا میزارم و از در بیرون میام . چند قدمی بیشتر نرفتم که صدای زنگ در حیاط به گوشم میرسه .
روسریم رو صاف میکنم و دستی به بلوزم میکشم ، به طرف در میرم و با لبخند ازشون استقبال میکنم .
_ سلام خیلی خوش اومدید بفرمایید .
اول از همه خانومی با سن حدود ۴۰ سال وارد حیاط میشه ، مانتویی طوسی رنگ که تقریبا بلنده رو به پوشیده .
_ سلام خیلی ممنون خوب هستید .
_ تشکر به مرحمت شما داخل بفرمایید .
بعد از اون خانم آقایی میان سال با قدی متوسط و اخر از همه دوست فرهاد ( اقا مجید ) که هیکل تنومند و ورزشکاری داره وارد میشه .
در رو میبندم و سریع به یاد میارم که چند سوایی به طور اتفاقی نیم نگاهی به صورتش انداختم و آقا مجید رو دیدم .
بعد از بستن در با دو به سمت خونه رفتم ، مشغول حال و احوال پرسی بودن . مامان با قیافه ای متعجب نگاهم میکرد که 《 پس پدر و مادر شون کجاست ؟؟ 》
پلک هامو به معنی صبر روی هم گذاشتم .
همون خانمی که حالا فهمیدم اسمش رضوانه به نظر می‌رسید حسابی خوش سر و زبونه لب تر کرد :
_ والا قرض از مزاحمت اقا مجید از دختر تون خوشش اومده ، ما خیلی سال پیش مادر مون در اثر تصادف فوت کرد .
همه زیر لب خدا بیامرزی گفتیم .
_ بعد از فوت مادرمون خانواده پدری ما چون کاندا زندگی میکردن پدرم من و دوتا داداشم رو اونجا برد اما من و مجید بخاطر وابستگی مون به مادر بزرگ مادری مون بعد از چند سالی با اصرار زیاد برگشتیم و همینجا موندیم . شهاب داداش دیگه ما پیش بابام موند . خلاصه که ما از لحاظ مالی مشکی نداریم توی تهران مجید کارخونه ای که ارثیه بابام هست رو میچرخونه ، خونه و ماشینم داره .
ما که تا این لحظه میخکوب داستان زندگی این بنده خدا ها شده بودیم تازه از حالت بهت زدگی در اومدیم .
بابا مطمئن بودم که شروع کننده بحث نیست و تا آخر جلسه ساکت باقی میمونه بخاطر همین کمی توی جای خودم جا به جا شدم و به فرهاد اشاره ای ریزی کردم .
فرهاد گلوش رو صاف کرد و گفت :
_ خب خدا مادرتون رو رحمت کنه من البته جسارته در حضور اقا رضا حرفی بزنم ولی اگه همگی موافقید تا شیوا خانم چایی رو بیارن و بعد هم با هم چند کلامی
صحبت کنن اگر خودشونم راضی بودن که مبارکه .
لبخندی زدم و شیوا رو صدا کردم .
شیوا با چادر سفید رنگی که به سر داشت سینی چایی رو آورد ، لرزش دستاش رو احساس می‌کردم . لب هامو روی هم فشردم و دعا میکردم بتونه کمی به خودش مسلط باشه .
چایی ها رو که تقسیم کرد .
چند دقیقه بعد اجازه گرفتن و یک ربعی با هم صحبت کردن .
وقتی وارد خونه شدن لبخند روی لب هر دوتاشون نشون از رضایت شون میداد که از جا پاشدم و شیرینی رو پخش کردم . دستی زدیم و اون شبم به خیر و خوشی تموم شد .
از فردای اون روز قرار شد پی کارای آزمایش و عقد رو بگیرن ولی دو هفته ای رو صبر کنن تا برادر و پدر اقا مجید هم از کاندا خودشو برسونه .
حسابی درگیر بودم از سمتی صبحا سرکار میرفتم و بعد از ظهر یه روز با شیوا مشغول خرید و تدارکات عقد میشدم و یه روز با مریم دنبال کارای درمان شوهرش بودم .
اینقدر کار داشتم که وقت سر خاروندن نبود .
بالاخره دو هفته عین برق و باد تموم شد و قرار بود یه مراسم عقد تقریبا کوچیک توی یکی از تالار های شیک شهر برگزار کنن .
خانواده اقا مجید حسابی پولدار بودن ، بخاطر همین از بعد از ظهر با مامان راهی آرایشگاه شدیم ، شیوا ام با خواهرش رفت .
کلی خوشگل شده بود حس جونی بهم دست داده بود . نزدیکای ۷ غروب فرهاد و بهراد و بابا آماده و خوشتیپ دنبالمون اومد و پیش به سوی تالار ......
وقتی وارد تالار شدیم حسابی از دیدن اون همه تجملات جا خوردیم . اکثر خانم های فامیل شون با لباس های خیلی گرون قیمت و انچنانی با کلی زیور آلات خیلی آروم و با کلاس راه میرفتن .
کمی که گذشت شیوا و اقا مجید وارد تالار شدن .
از دیدن قیافه دمق شیوا جا خوردم ولی تا موقعی که سر جایگاه عروس و داماد نشستن طاقت اوردم ، بعد از رفتن اقا مجید سر زمین دوستاش سریع خودم به شیوا رسوندم ، متعجب بودم از اینکه چرا بر عکس اینکه الان باید گل از گلش شکفته باشع همچین قیافه ای رو به خودش گرفته . کمی نگران شدم قدم هامو تند تر کردم تا سریع تر بهش برسم .
وقتی منو دید دستام رو محکم بین دستاش گرفت ، نگاهی پر از بغض بهم انداخت قطره های اشک توی چشماش حلقه میزد ، منتظر باریدن بود ولی با پشت دست پس شون زد .
روشو از جمعیت برگردوند ، لب زدنش رو با چشم میدیدم اما صدایی به گوشم نمی‌رسید .
صدای بیش از حد موزیک مانع صداش میشد . گوشمو نزدیک صورتش بردم و سرشو کمی جلو کشیدم .
_ ابجی هنوز پدر شوهر و برادر شوهرم نیومدن .

_ ابجی هنوز پدر شوهر و برادر شوهرم نیومدن . ساعت ۹ شبه دیگه خجالتم نمیکشن پس کی میخوان بیان ؟! اخه نمیتونستن زودتر راه بیوفتن ؟
بعد از شنیدن گلایه های شیوا کمی دلم اروم گرفت گمون کردم بین راه اتفاق ناگواری رخ داده که شیوا توی لکه ، لبخندی به روش زدم و سعی کردم با نگاهی پر مهر کمی آرامش رو به وجودش تزریق کنم .
_ شیوا خواهری میدونم ولی با ناراحتی و حالگیری کاری از پیش نمیره ، حتما نتونستن بیخیال صبر میکنیم تا بیان .
_ بابا عاقد اومده کی میخوان بیان ؟!
صداش داشت اوج می‌گرفت که دستامو به معنی هیس جلوی دهنم گذاشتم .
شیوا نفس عمیقی کشید و بعد از شنیدن نصحیت های من لبخند کج و کوله ای روی صورتش نقش بست ‌.
همه فامیل با نگاه های کنجکاو سوال میکردن پس خانواده داماد کجاان ؟
ولی من با لبخند و بی اهیمت از کنار تک به تک شون رد میشدم . مامان هم آتیشی تر از شیوا رفتار میکرد . دیگه کم کم هوا داشت پس میشد که رضوان خانم ( خواهر اقا مجید ) رو صدا کردم .
_ رضوان خانم جون پس بابایینا کی میان ؟! دیر شده گلم همه منتظرن ، عاقد میخواد بره .
با هول و ولا و دلواپس نگاهی بهم انداخت :
_ به خدا بهشون هزار بار زنگ زدم الانا دیگه میرسن ، دم فرودگاه بودن .
_ خب خداروشکر نگران نباش میرسن .
پلک هاشو روی هم گذاشت و به سمت شوهرش رفت .
منم با خبر دادن اینکه نزدیکن خیال مامان و بابا رو راحت کردم . همه مشغول خوردن میوه و شیرینی بودن که رضوان از اون سر تالار شقایق خانم گویان خبر اومدن شون رو داد .
پیراهن مو صاف کردم و با فرهاد به نشونه ادب به استقبالشون رفتیم .
با دیدن پورشه داداش اقا مجید هوش از سرم میپره برای دقایقی میخکوب ماشینش میشم که با اشاره فرهاد به زور خودم و جمع و جور میکنم .
مردی سی ساله با هیکلی به شدت تنومند و قدی بلند از در سمت راننده پیاده میشه .
کت و شلوار نسکافه ای رنگ مارک داری تنشه ، هیکلش اینقدر ورزشکاری و جانانه بود که فرهاد در کنارش اصلا به چشم نمیومد .
دست خودم نبود از سر تا پا نظاره گرش شده بودم . چشمای عسلی خمارش با بینی متوسط و لبای تقریبا بزرگ عجیب جذاب نشونش میداد . غرور خاصی توی چشماش جار میزد ، آباهد و بالا بزرگی ام شاید کمی قاطیش بود .
چینی به ابرو های کمندش داد که فرهاد با وجود سن بیشترش برای سلام کردن پیش قدم شد .
نمیدونم چرا غرور بیش از حدی که قیافه اش خوشم نمیومد . مجبوری سلامی زیر لب براش حواله کردم و
و اونم به تکون داد سری برای ما اکتفا کرد .
رضوان خانم تندی به طرفش رفت و توی اغوش کشیدش .
_ شهاب داداش دلم برات خیلی تنگ شده بود .
ذره ای از خشک بودن شخصیتش کم نکرد و خیلی صاف و ایستاده فقط بوسه ای ریز روی موهای رضوان کاشت .
در عقب ماشین رو باز کرد .
نمیدونم چه مکالمه ای با خانمی که توی ماشین بود و اصلا چهره ای ازش معلوم نبود رد و بدل کرد که دوباره در رو بست و به سمت دیگه ماشین رفت .
حالا بابای اقا مجید پیر مردی به شدت با وقار با کت و شلوار گرون قیمت و عصای توی دست پیاده شد .
داداش اقا مجید که تازه به خاطر اوردم اسمش شهابه دست پدرش رو گرفت و تا کنار رضوان کمکش کرد . نگاهی به من و فرهاد انداخت . برعکس شهاب که ما رو آدم هم حساب نکرد سلام و احوالپرسی گرمی کرد .
شهاب با اخم های در هم به رضوان اشاره کرد تا پدرش رو داخل ببره .
رضوان و پدرش خرامان خرامان راهی تالار شدن . همچنان من و فرهاد خیره به اقا شهاب ایستاده بودیم که با تک سرفه ای که زد به خودمون اومدیم . فرهاد دست من و کشید و با هم وارد تالار شدیم .
خانواده نزدیک دور سفره عقد نشستیم ، پارچه ای توری و سفید رنگ رو بالای سر شیوا گرفتیم و رضوان خانم مشغول سابیدن قند شد .
با تکون داد سر علی آقا ( پدر مجید ) عاقد شروع به خوندن خطبه کرد .
صدای عاقد به گوش می رسید که ....
_ عروس خانم برای بار دوم میگم ایا بنده وکیلم ؟!
با دیدن اقا شهاب حواسم پرت شد ، مات نگاهش بودم ، دختر جونی که پشت سر فرهاد بود توجهم رو به خودش جلب کرد . فقط نیم رخ صورتش پیدا بود ، موهای خرمایی رنگش تا نزدیک زانوش رها شده بود .
با دیدن موهای خرمایی رنگ و لختش عجیب یاد عسل افتادم . موقع هایی که کنارم می‌نشست تا موهاشو ببافم .
شهاب رو کنار زد ، نفسم حبس شد پلک نمیزدم . فقط فقط با چشمام مات چهره اش شدم .
مخلوطی از جونیای خودم و بچگی های عسل توی قیافه اش موج میزد ، صدایی رو نمیشنیدم و همه جا تار بود تمام حواسم گردی صورت اون دخترک بود . پارچه از دستم رها شد آقا مجید که پارچه روی سرش آویزون شد از جا پا شد و نگاهی به من انداخت .
فکر میکنم برای دقایقی نفس نمی‌کشیدم ، قلبم ایستاده بود خیالات و رویاهای نا جایی توی سرم جولان میدادن یعنی این دختر تا چه حد میتونه شبیه من و عسل باشه ؟!
خوابم یا بیدارم ؟!
اصلا مگه ممکن میشه همچین شباهت زیادی غیر ممکنه !!!
عقلم به هیچ جا نمیرسه هر چی فکر میکردم کمتر به نتیجه ای میرسم ولی

 دوست دارم فقط بشینم و محو تماشاش بشم به اندازه تمام سالهای دلتنگی عسل ... اخه اون با دخترک من مو نمیزنه .
فقط اندکی قد کشیده و خانومانه تر به نظر میرسه .
با تکون خوردن دستی جلوی صورتم به خودم میام .
_ خوبی شقایق خانم ؟
با عجز نگاهی به اقا مجید میندازم .
لکنت وار به زور کلمات رو کنار هم میچینم .
_ این‌....این خانومه کیه ؟
مجید امتداد نگاهم رو میگیره تا به همون دخترک میرسه ، همونی که هوش و حواسم رو با ورودش برده بود ‌.
نفسم رو حبس کرد حتی چشم بر داشتن ازش برام سخت و طاقت فرسا بود .
_ برای چی ؟ زن داداشمه .
حرفی نمیزنم و سعی میکنم نفس بکشم ، چشم بگیرم اما باز نگاهش میکنم دائم زل میزنم اصلا چیزی از مراسم نه میبینم نه می‌شنوم ....
محاله ممکنه این دختر خانم اهل کاناداعه عسل من نیست .
بعد از تمام شدن خطبه عقد اینقدر فکرم درگیر بود که فرهاد سمتم اومد و شونه هامو تکون داد .
در گوشم زمزمه کرد :
_ شقایق کجایی تو ؟؟ به خودت بیا معلوم هست چت شده ؟!
اب دهنم رو قورت میدم نگاه بی جونی بهش میندازم . لب هام کش میاد اما حرفی نمیتونم بزنم . فقط لب میزنم :
_ فرهاد اون....
_ اون چی ؟ اون کیه ؟!
تمام جونم رو جمع میکنم تا فرهاد رو بفهمونم
تا به درد من دچار بشه و مات دخترک بشه .
_ اون دختره رو نگاه کن .
انگشت اشارمو به سمتش میگیرم .
فرهاد بعد از نگاه کردن به رد انگشتای من همون طور خیره میگه :
_ شقایق چقدر شبیه عسله .
دیگه طاقت ندارم سرمو روی شونه های فرهاد میزارم و با ناله میگم :
_ خیلی شبیه ، بچم اگه الان بود همین سن بود نه ؟!
در آخر لرزش صدام رو احساس میکنم ولی اشکی نمی باره .
فرهاد زود تر از من به خودش میاد و منو به سمت خلوت ترین جای تالار میکشونه .
_ قوی باش شقایق مثل تمام این سالها درسته خیلی شبیه عسله ولی امشب رو نباید بخاطر شیوا ام که شده خراب کنی . قوی باش !
سریع سرمو بالا میارم و دندون هامو روی هم
می سابم .
_ فرهاد من خسته ام ! منم خسته میشم .
چرا فکر می‌کنید من از آهن ساخته شدم که نباید دم بزنم ؟! فقط فقط بخاطر دل و اینو اون پا شم و بگم خوبم !! از درون هزار بار بمیرم و زنده بشم ولی لبخند بزنم که تازه ملحبه دست خاص و عام بشم .
با صدایی شبیه به فریاد ادامه میدم :
_ چرااااااااا واقعااااا ؟؟؟
شهاب به سمت مون میاد ، لب میبندم .
_ آقا فرهاد مشکلی هست خانومتون از حضور ما ناراحته ؟!
فرهاد نگاه پر خشمی به من میندازه و جواب میده :
_ نه آقا شهاب این چه حرفیه
 نه داداش یه مشکل خانوادگیه ، بفرمایید ما ام الان میاییم .
یکی از ابروهاشو بالا میده و با توپ پر از ما دور میشه .
_ بفرما شقایق خانم همین و میخوای میخواستی ؟ عروسی رو به سر هممون حروم کنی بعد از ۱۵ سال فیلت یاد هندوستان کرده ؟!
_ فرهاد وای بچمه ، حرف حرف بچمه میفهمی ؟!
_ تمومش کن خواهش میکنم ؛ این خانم عسل نیست پس بیشتر از این بخاطر یه شباهت ساده مسخره بازی در نیار . زندگی ام به خودت و من تلخ نکن !
ول میکنه و میره . چرا اینقدر همه توقعات بی جا و بزرگ از من دارن ؟!
یعنی شقایق اگه محکم نباشه باید متهم بشه !؟
به سمت آشپزخونه میرم کمی آب میخورم با خودم کلنجار میرم تا طاقت بیارم و عروسی رو به کام شون تلخ نکنم . به سمت جمعیت میرم .
نیمی از مراسم عقد رو نبودم ، خیلی بد شد ولی دیگه چاره نبود اول از همه به طرف شیوا و اقا مجید رفتم و بعد از تبریک و دادن هدیه به طرف فرهاد برگشتم . نگاهی بهم ننداخت و به جمعیت زل زد . سعی می‌کردم چشمام به زن داداش اقا مجید نیوفته تا باز دلم افسار پاره نکنه و شروع به یاوه گویی کنه .
توی این حوالی کسی حوصله شقایق غمگین رو نداره . انگار همه رو به خندهام عادت دادم .
وسط تالار همه فامیل در حال رقصیدن بودن که بهراد به سمتم اومد و دستمو کشید .
بیخیال غم و غصه ها شدم و شروع به رقصیدن کردم . کمی نگذشته بود که اقا مجید و شیوا و فرهاد ام به جمع ما اضافه شدن ، حسابی شلوغ شده بود و همه هلهله راه انداختن .
با چند تا آهنگ رقصیدیم که دیگه خسته شدم و از پا افتادم . به سمت صندلی بابا رفتم و کنارش نشستم .
دوست نداشتم بابا زن داداش مجید رو ببینه تا دل اونم مثل من هوایی بشه ، همش درگیر بودم تا برخوردی با هم نداشته باشن .
انگاری خبری ازش نبود خداروشکر کردم که فعلا برای دقایقی ملکه عذابم حضور نداره .
با اینکه همیشه آرزوی شب عروسی شیوا رو داشتم تا حسابی خوش بگذرونیم ثانیه ها رو می‌شمردم تا این شب منحوس شده هر چی زودتر تموم بشه .
عجیب بود برام که فرهادم اصلا دور و اطرافم نبود ، حسابی بهش برخورده بود .
اقا شهاب در رفت و امد بود تا بالاخره با سفارشی که به اُرکس کرد اهنگ روی رقص شاپرک معین رو پخش کردن ، نور پردازی که تا اون لحظه خاموش بود به فرمان شهاب روشن شد و وسط تالار خلوت شد .
شهاب کت شو در اورد و به دست رضوان سپرد . شروع به رقصیدن کرد ، عجب رقصی هم میکرد از سمت دیگه ای تالار همون دخترک ظلمات رویا های من با تمام دلبری جلو اومد .

می‌درخشید توی پیراهن بلند و آبی رنگش که به شدت برق میزد ، موهاشو خیلی ساده دورش رها کرده بود آرایش چندان غلیظی هم نداشت .
به رژ لب و خط چشمکی کفایت کرده بود ولی اینقدر زیبایی او تحسین برانگیز بود که به جرئت میتونم بگم توی اون لحظات هیچ کدوم از آدمای توی تالار لحظه ای از همچین عروسک دلبری چشم بر نمیداشتن .
با ریتم اهنگ به بدنش پیچ و قوسی میداد که محو رقصش شده بودم .
نزدیک شهاب اومد و چند باری به دورش چرخید ، شهاب از توی جیب شلوارش بسته ای پول رو در اورد و بسته پول رو بالا آورد ، تک به تک پول ها به پاش ریخت .
لبخند نخودی وار به روی شهاب زد و با عشوه به رقصش ادامه داد . حواسش از عالم و آدم پرت بود با اینکه صدتا چشم روی اون زوم بودن ولی فقط محو چشمای شهاب بود .
به طرف شهاب نیم خیز شده بود که علی آقا
(پدر اقا مجید ) از جا پاشد و با همون شیکش
گام های محکم و استوار به سمت شون برداشت .
دو اسکناس که به نظر پول ایران نمیومد و به دست عروسش داد ، بوسه ای روی پیشونیش کاشت و به سمت عقب برگشت .
رضوان میخواست به طرفشون بره که با اخم شهاب عقب گرد کرد ، دیگه تا آخر رقص شون کسی جلو نرفت .
بابا بعد از رفتن زن داداش شیوا از جلوش نگاهی پر از رنگ حسرت بهم انداخت .
من این نگاه های پر از عجز بابا رو بهتر از خودم میشناختم .
حال به او چه بگویم ؟!
به اویی که دیوانه وار دل را به دخترک ۵ ساله شقایق باخته و بعد از این همه سال هنوز برای دیدن چشم های او لحظه ها را آرام آرام می‌شمارد .
با صدایی پر از ناله نجوا میکنه :
_ شقایق .
با زبونم لب های خشکم رو تر میکنم ، پلک هامو روی هم میزارم . خدایا خودت کمکم کن .
_ جانم بابا ؟
_ این این دختر عسل تو بود ؟
_ نه بابا محاله ممکنه این زن داداش شیواعه...
وسط حرفم میپره و مجال صحبت کردن رو ازم میگیره .
_ ولی از قیافه اش رنگ جوانیای تو و بچگی های عسل می پاشید .
_ لب میزنم :
_ میدونم بابا خیلی شبیهشه ، فعلا چیزی نگو تا بعد ماجرا رو بفهمیم حتما پیگیر میشم ولی امشب چیزی نگو باشه .
آهی میکشه و به دور دست خیره میشه .
با صدا کردن رضوان از جا میشم تا برای تقسیم شام به کمک شون برم .
شاید رضوان برای گفتن اطلاعاتی که من میخوام بهترین آدم این جمع باشه ولی باید خیلی آروم و بی سر و صدا جلو برم که اگه این فرضیه نادرست بود بی گدار به آب نزنم !
با رضوان خانم مشغول کار بودیم که زن شهاب وارد شد . بند دلم با دیدن صورتش از نزدیک پاره شد ،
 ماست های توی دستم همگی به یکباره روی زمین پخش شدن .
زودتر من خم شد ، موهای جلوی صورتش رو به پشت گوشش انداخت و شروع به جمع کردن ماستا کرد .
هنوزم هم مات نگاهش بودم که با صدایی ظریفی گفت :
_ ببخشید من حواستون رو پرت کردم .
همون دقیقه ای که جلوی پاهام زانو زده بود و من بالای سرش ایستاده بودم شهاب سر رسید از دیدن همچین صحنه ای معلوم بود که به شدت بهش برخورده ، عضلات صورتش منقبض شد و رگ های گردنش کمی برجسته نشون میداد .
سریع برای جلو گیری کردن از طوفانی که معلوم بود راه میوفته خم شدم و لب زدم :
_ نه عزیزم چه حرفیه شما ببخشید از دستم افتاد .
لبخندی به مهربونی لبخند های عسلم زد و گفت :
نه خانومی فدای سرت چیزی نیست که سریع جمعش میکنم .
شهاب با صدایی تقریبا بلند صدا زد :
_ نفسسسس .
تند و دستپاچه از جا پا شد .
لبخند ارومی زد و لبشو به دندون گزید ،
ملتمسانه نگاهی به شهاب انداخت :
_ جانم شهاب .
از بین دندوناش کلمات رو بین کشید ، با قیافه ای حق به جانب و طلبکار گفت :
_ چی کار میکردی ؟
_ هیچی من تا وارد شدم سینی از دستشون افتاد اومدم کمکشون جمع کردم .
سرد و بی اهمیت گفت :
_ تموم شد !
_ اره بریم .
شهاب جلو تر رفت ، دختری که حالا فهمیدم اسمش نفسه نگاهی به من و رضوان انداخت ببخشید یواشکی گفت و رفت .
موقعیت خوبی برای به زبون آوردن رضوان بود .
تک خنده ای کردم و سکوت رو شکستم :
_ داداش تون عصبانی حاله .
رضوان متعجب سرش رو بالا اوردم و نگاه نگرانی به دور و اطراف انداخت .
_ نه عصبانی نیست روی نفس خیلی حساسه .
_ چرا اخه اینجوری که بیشتر دختر بیچاره رو میترسونه .
_ چی بگم اخلاقشه هر چی بگیم توی گوشش نمیره . ببخشید اگه ناراحت شدی مدلشه تنها با تو نیست .
_ میدونم عزیزم این چه حرفیه !
دیگه ترجیح دادم حرفی نزنم و به کارم مشغول بشم .
با دقت کارای شهاب و نفس رو زیر نظر داشتم کمتر پیش میومد که نفس تنها باشه ، همیشه شهاب کنارش بود و دل ازش نمی‌کند .
تمام طول شب رو از کنارش جم نخورد ، حتی نمیزاشت کلامی با فامیل اختلاط کنه اما قیافه نفس راضی بود و نا خوش احوالی رو توی چشماش نمیدیدم .
اون شب با تمام این ماجرای پیچیده بالاخره تموم شد و راهی خونه شدیم .
دست فرهاد روی فرمون بود که دستم رو بین انگشتات جا گذاشتم ولی فرهاد خالی از احساسی به رانندگیش ادامه داد ، حتی به خودش زحمت نداد نگاهی بهم بندازه .

تا دم خونه رسیدیم تندی از ماشین پیاده شدم
و به سمت خونه رفتم .
شروع به در اوردن لباسام کردم و روی کاناپه دراز کشیدم ‌. وقتی فرهاد وارد خونه شد حتی نگاهش نکردم و چشماشو بستم اینقدر خسته بودم که نفهمیدم کی خوابم برد .
صبح با صدای زنگ گوشیم چشمامو باز کردم .
از جا پاشدم و گوشی رو برداشتم ، حتی نگاه به اسمش کردم با صدایی گرفته و خوابالو گفتم :
_ الو
_ سلام ابجی پس کجایی ؟؟ من که دیشب گفتم فردا همه خونه ما بیایین !
ضربه ای به پیشونیم زدم :
_ ای داد شیوا به خدا یادم رفت .
گردنم رو تندی چرخوندم و ساعت رو نگاه کردم ، ساعت ۱۲ ظهر بود .
_ الان میام .
_ بجنب دیگه ابجی ، اوف .
گوشی رو قطع کردم و روی مبل پرتش کردم .
به سمت اتاق خواب رفتم فرهاد نبود اما بهرادم مثل من خواب مونده بود .
به طرفش رفتم و تکونی به بدنش دادم .
پیچ و قوسی به بدنش داد و گفت :
_ الان پا میشم .
_ بدو پسرم تا خونه خالت بریم .
با بهراد آماده شدیم و سریع به طرف خونه شیوا روانه شدیم ، بعد از کلی ترافیک و گم کردن آدرس بالاخره به مقصد رسیدیم .
دلم از فرهاد حسابی پر بود بخاطر دلتنگی مادرانه همچین قهر طولانی واقعا حقم نبود .
افکارم رو جا گذاشتم و وارد خونه شون شدیم .
اکثر فامیل های نزدیک بودن و بیشتریا رو میشناختم بعد از سلام و احوالپرسی گرمی به طرف آشپزخونه رفتم .
نفس در حال سالاد خورد کردن بود ، دلم میخواست برم و توی اغوش بکشمش .
با دیدنم توی آشپزخونه هینی کشید و دستای ظریف و لاک زدش رو روی قلبش گذاشت .
ریز خندید و نزدیکم شد .
_ سلام شقایق خانم ، خوبید ؟
_ سلام عزیزم ، ببخشید ترسیدی ؟!
_ نه اشکال نداره من زیادی ترسوام .
محو نگاهش بودم که برگشت و مشغول کارش شد .
سفره رو چیدیم ، همه دور سفر جمع بودن که مامان نگاهی به من انداخت و با چشمای متعجب گفت :
_ پس اقا فرهاد کجاست ؟!
شونه هامو بالا انداختم با اینکه خودمم نگران بودم ولی سعی کردم خودمو بی توجه نشون بدم .
_ نمیدونم .
_ وااااا یعنی چی ؟؟ مگه دیشب خونه نبوده !؟
کلافه دستی به پیشونیم کشیدم و گفتم :
_ چرا خونه بود میاد حالا ولش کن ، بیست سوالی نپرس .
مامان که معلوم بود ناراحت شده پشت شو کرد و رفت . مجال درست کرد گندی که زدم رو نداد .
کلافه سر سفره نشستم و چند لقمه ای به زور خوردم پاشدم و اروم ظرفا رو جمع کردم تا بشورم .
احساس کردم دستای ظریفی روی شونم تکون میخوره . برگشتم که نفس رو دیدم .
نگاهی آشفته بهش انداختم نمیدونم چرا ولی یهو بغض شکست و اشکام جاری شد .

نفس دختر مهربونی بود ، این محبت رو از سراسر چشماش میخوندم . توی اغوشش کشیدم و اروم دستاش رو روی شونه هامو تکون میداد .
یکم که سبک شدم از آغوشش فاصله گرفتم . نزاشت ظرفا رو بشورم و خودش مشغول شد .
کنارش ایستاده بودم که بعد از چند باری دست دست کردن لب باز کرد .
_ شقایق خانم چرا اینقدر دلتون پر بود ؟؟
به سینک ظرف شویی خیره شده بودم ، بالاخره چشم گرفتم و نگاهی بهش انداختم .
چقدر آشنا بود .
یه آشنای دیرینه یه آشنای دور که فقط اندکی از ذهنم او را می‌شناخت .
شاید اونم به من حسی داشت اخه دیده بودم که با کسی حرف نمیزد و توی جمع ساکت ترین بود ولی با من هم کلام میشد ، یعنی این ماجرا به همون خون خون را میکشه ختم میشه ؟!
گیج و سر درگمم از افکاراتم فاصله میگیرم لب میزنم :
_ دیشب با شوهرم بحث مون شد .
بشقاب توی دستش رو رها میکنه و با همون دستای کفی به سمتم بر میگرده .
_ الهی بگردم اشکال نداره ، میخوای بگم شهاب بهش زنگ بزنه بیاد ؟؟
_ نه نه لازم نیست .
لبخندی میزنم و از آشپزخونه بیرون میام .
چقدر برای داشتن دختر دلسوزی چون اون پر پر میزدم .
چقدر نبودن عسل به کاشانه ام آتش زده بود .
دلم را خون ...... و
چشمانم را گریون ......
برگرد مادر ما همه این حوالی منتظر قدم های توییم .
این روزا چندان حال خوبی نداشتم ، فرهادم اولین باری که هم پا نبود ، کنارم نایستاد و به امان خدا بین این همه گرداب رهام کرد .
بعد از ظهر همه نشسته بودیم مهمونای غریبه تر رفتن تنها خودیا بودیم . بحث کاسبی و پول در میون بود .
نفس روی کاناپه کنار شیوا نشسته بود و لبخندی روی لب داشت . پاهاشو روی هم انداخته بود و استکان چایی توی دستش داشت که گاهی جرعه ای ازش رو می‌نوشید .
شهاب از اتاق ته خونه صداش کرد .
_ نفس بیا .
نفس که انگار فارغ از دنیا بود به استکانش زل زده بود . شهاب چند باری صدا کرد اما فایده نداشت از جا پاشدم و به طرف نفس رفتم .
اروم در گوشش زمزمه کردم :
_ نفس جون اقا شهاب مثل اینکه کارت داره ، صدات میزنه .
تازه انگار توی جمع حاضر شد هاج و واج نگاهی به اطراف انداخت . از جا پاشد و به سمت انتهای خونه قدم برداشت وسط راه بود که سرعتش رو هزار برابر کرد . از دور خیره رفتار و حرکاتش بودم گوشی رو از دست شهاب قاپید .
با ذوق و صدای بلندی که تا به حال ازش نشنیده بودم شروع به قربون صدقه کرد .
گوشامو تیز کردم تا صداشو واضح بشنوم ولی همهمه بابا و اقا مجید با پچ زدن های مامان و شیوا مانع میشد .

به بهانه دستشویی که درست رو به روبه همون اتاق بود روانه انتها خونه شدم .
از شنیدن اسمی که نفس به زبون آورد گر گرفتم ، آتیش به جونم چنگ زد .
درد مهمون تک تک سلول های بدنم شد .
میخواستم بشینم و های های اشک بریزم به اینکه الان چند روزه عسلکم کنارمه و نمیدونه مامان چشم انتظارش بی تابشه ، صدای نفس رو دیگه کمتر می‌شنیدم .
هیچی نفهمیدم فقط تمام دنیا انگار هزار و یک بار دور سرم چرخید و زانو هام شل شد ، روی زمین افتادم .
نفس که نزدیکم بود اولین نفر به سمتم اومد سرم رو از روی زمین برداشت و روی پاهاش گذاشت .
دستامو با بی جونی بالا آوردم میخواستم دستی به صورتش بکشم اما دستم یاری نکرد و چشمام بسته شد .
وقتی به خودم اومدم همه دورم رو گرفته بودن . چشمی به اطراف میچرخونم ، فرهاد رو میبینم که دست به سینه به چار چوب در تکیه زده .
میخوام نفس نههه نفس دیگه نه ،
عسلکم دخترکم رو پیدا کنم که خودش پیش دستی میکنه و با لیوان آب قند به سمتم میاد .
تار میبینمش چند باری پلک میزد تا واضح به چشم یه مادر دلتنگ به اندازه تمام سالهای دوری ببینمش .
جان و تنم به فدای تک تک تار های موهایت ، گفته بودم که تو با همه برام فرق میکنی .....
گفته بودم تو برایم کفایت میکنی .
فقط باش ولی رفتی ، رفتی و آتیش به جانم آویختی .
دنیا رو به کامم تلخ کردی ، روزگار را به چشمم سیاه .....
نزدیک صورتم میشه و لیوان رو جلوی دهنم میگیره ، فقط محو چشماش میشم .
کار نا تمام رو دوباره از سر میگیرم دستام رو به سمت صورتش میبرم گونه هاشو لمس میکنم و اولین قطره اشک از چشمام سرازیر میشه .
نفس از حرکاتم تعجب کرده اما حرفی نمیزنه .
کمی خودشو عقب میکشه دیگه طاقت نمیارم و خودمو بعد از این همه سال مهمون لفظ مامان میکنم .
_ عسل مامان .
جا میخوره سکوت خوفناکی راه میوفته .
فرهاد زود تر از همه کلافه چنگی به موهاش میزنه و به سمتم میاد :
_ تمومش کن .
نگاهی بهش نمیدازم و ادامه میدم :
_ عسل مامان .
نفس حالا انگار ترس به جونش چنگ زده عقب گر میکنه میخواد بلند بشه که با دستام حصاری دور شونه هاش میکشم . با هق هق میگم :
_ عسل مامان تو رو خدا نرو دیگه طاقت دوریتو ندارم .
اینقدر حرکتم غیر منتظره و غیر طبیعی بود که هیچ کسی حتی نمیتونست جا به جا بشه .
شهاب به طرفش اومد :
_ چی میگی خانم ؟! مامان نفس خیلی سال پیش فوت کرده و از ۵ سالگی با پدرش زندگی میکنه این اراجیف رو نگید لطفا !
عسل که حسابی جا خورده بود با چشمای مات و مبهوت هنوزم به صورتم خیره شده ،


شهاب زیر بازو هاشو گرفت و با هم از اتاق بیرون رفتن .
فرهاد جلو اومد و با صدایی که تا به حال ازش نشنیده بود غرولند کرد :
_ شقایق هزار بار گفتم توهم نزن ! نگفتم ؟
دیگه به سیم آخر زده بودم از توی رخت خوابم نیم خیز شدم :
_ فرهاد من نمیدونم تو چت شده ولی یادت نرفته که با چه شرطی قبول کردم پاتو توی زندگیم بزاری بار ها گفتم الانم میگم اول عسل بعد تو و بهراد ! حالا ام خیلی ناراحتی به سلامت .
فرهاد بدون نگاه کردن به منو اصرار های اقا مجید از در بیرون رفت .
اصلا برام مهم نبود حالا که عسل رو پیدا کرده بودم انگیزه و هدفم فقط فقط خودش بود .
از جا پاشدم و دنبال عسل میگشتم .
سرم گیج میرفت حال نداشتم خمیده راه میرفتم و خونه شیوا رو زیر و رو میکردم اما خبری از عسل و شهاب نبود . روی زانو افتادم و شروع به گریه کردم . بابا که تا اون موقع ساکت بود دستی به قفسه سینش کشید و به دور دست خیره شد .
_ شقایق عسل پیدا شد !؟
_ هق زدم اره بابا پیدا شد .
_ شقایق مبادا ازش دست بکشی از زیر زمینم شده بیارش .
پلک هامو روی هم فشردم بعد از کمی آروم گرفتن
ماجرا رو از سیر تا پیاز برای اقا مجید تعریف کردیم .
بهراد حرف نمیزد ولی از اینکه عسل رو انتخاب کرده بود دلگیر بود ، یه گوشه غمبرک زده بود .
حواسم بهش بود ولی واقعا نمیدونم چه دردی بود با اینکه بهراد حاصل عشق مون بود ، عسل طعم دیگه ای برای من داشت .
به هر حال مادر بودم باید تبعیض قائل نمی‌شدم . به طرفش رفتم و دستی روی شونه هاش کشیدم ، لب هامو روی هم فشردم :
_ مامان جونم ؟
بهراد با چشمای که تازه متوجه نم ناک بودنشون شدم لب زدم :
_ مامان واقعا راسته اون خانم خواهر منه ؟!
_ اره مامان جان راسته ، ببخشید .
_ نه مامان خب حق داری این همه سال ندیدیش من کمکت میکنم .
بین این همه آشفتگی عجب حمایت های مرد کوچیک من باعث دلگرمی بود .
لبخندی به روش پاشیدم و بوسه ای روی موهاش جا گذاشتم .
بعد از کلی حرف زدن با شهاب قرار شد شب بیاد تا ماجرا رو بشنوه اما گفت خبری از عسل نیست که نیست محاله دیگه بیارش . همین که روحیش و خراب کردیم کافیه ، ناراحت شدم اما باز خودمو آماده کردم تا شهاب رو مجاب کنم .
شام نخوردم و کنار پنجره اتاق نشستم .
نسیم خنکی به صورتم می وزید از درون انگار آتیش گرفته بودم .
بالاخره شهاب اومد و زنگ در رو زد ، مثل دیوانه ها هل و دستپاچه از جا پاشدم و به طرف در رفتم .
آقا شهاب مثل همیشه مغرور و با اباهد وارد خونه شد و روی مبل نشست .
چشمام از شدت گریه زیاد سرخ شده بود ،
بابا که تا به حال حرفی نمیزد زودتر از من پیش دستی کرد :
_ ببین اقا شهاب شقایق دختر من با یه از خدا بی خبر ازدواج کرد و عسل رو به دنیا آورد . عسل یا همون نفسی که تو میشناسی ! تمام دین و دنیای این خونواده بود و هست اما پدرش یواشکی اونو برداشت و جیم زد . الان چندین و چند ساله داریم از عشق نبودنش می سوزیم ، من خودم حاجی بازاری کمرم شکسته میفهمی ؟! خواهش میکنم کمک کن تا بهش برسیم . این مادر و دختر رو بهم برسونیم .
شهاب که تا این لحظه دستشو زیر چونش زده بود
و ساکت نشسته بود ، اخم غلیظی کرد و با لحنی سرد و بی تفاوت به تمام التماس های بابا و اشکای من گفت :
_ برام مهم نیست قبلا چی بوده و توی چه خانواده ای بوده مهم الانه که برای منه زن منه شرعی و قانونی پدرشم در جریانه ؛ اینقدرم آدم دور و اطرافش هست که نیازی به شما ها نداره !
این بار دارم با زبون خوش میگم دور شو یه خط قرمز بکشید و به زندگی خودتون ادامه بدید .
ما ام چند روز دیگه بر میگردیم کانادا و زندگی مون رو میکنیم . هر چند که همین الانشم داغونش کردید ، دیگه نمیخوام هیچ کدومتون رو دور و اطرافش ببینم . شیر فهم شد !؟
غرورم رو کنار گذاشتم و از روی مبل بلند شدم ، جلوی پاهاش زانو زدم . اشکام یکی پس از دیگری از هم سبقت میگرفتن . با صدای که لرزش رو احساس می‌کردم گفتم :
_ آقا شهاب شما دلتون میاد یه مادر چشم انتظار رو که با اون همه سختی و خون دل خوردن بچه شو بزرگ کرده به امان خدا رها کنید و کمکش نکنید ؟!🙏
شهاب که حالا مطمئن بودم به جای قلب یه تیکه سنگ توی سینه هاشه از جا پا شدم و رفت .
هنوزم نشسته بودم و به رو به رو خیره بودم .
چند روزی گذشت ، مثل یه مرده متحرک شده بودم غذا نمیخورم ، حرف نمیزدم .
خونه مامانینا بودم اصلا حوصله فرهاد رو نداشتم . اونم فقط چند باری بهم سر زد و از دور نگاهم میکرد و میرفت .
توی اتاق مثل هر روز دراز کشیده بودم که صدای جیغ زدن های مامان باعث شده تندی به طرف هال برم .
بابا روی زمین افتاده بود و به زور نفس میکشید . نمیدونستم باید چیکار کنم تنها کاری که کردم تلفن رو برداشتم و شیوا رو خبر کردم .
نمیدونم این دو سه ساعت چجوری گذشت ولی از فکر اینکه بابا نباش خونه به جیگر میشدم .
نمیدونم چقدر گذشت ولی جلوی در اتاق منتظر نشسته بودیم ، مامان زار میزد همه میدونستیم که عاشق و معشوقن ....
هر از چند گاهی پرستارا میرفتن و میومدن ولی هر چی پرس و جو میکردیم خبری دستمون رو نمی‌گرفت .
بالاخره بعد از کلی معطلی دکتر اومد و گفت :
_ دوتا از نزدیکان بیان .
من و شیوا سلانه سلانه راهی اتاق دکتر شدیم . مامان طاقت نداشت همیشه مراعات دل نازکیش رو میکردیم .
بین راه فرهاد رو دیدم که توی راه پله داشت قدم میزد مثل اینکه با خبر دادن اقا مجید خودشو رسونده بود .به شیوا سلامی داد اما من نگاهم رو ازش گرفتم ، میخواست به سمتم بیاد که پسش زدم و به راهم ادامه دادم .
شیوا هنوز کنار فرهاد ایستاده بود که از دور صدا زدم :
_ مگه نمیای ؟ چرا وایستادی !؟
شیوا معذرت خواهی زیر لب به فرهاد گفت و به طرفم اومد . میخواست شروع به نصحیت کنه که نگاهی پر از خشم بهش انداختم و همین باعث شد سکوت اختیار کنه .
تا وارد شدیم هر دو روی صندلی رو به روی دکتر نشستیم . دکتر که مردی میانسال با موهای تقریبا سفید بود خودکارش رو توی دستش چرخوند . گفت :
_ سکته قلبی رو رد کردن ولی اصلا نباید اضطراب و استرس بهشون وارد بشه چون دفعه دیگه قطعا منجر به ایست قلبی میشه ، عضلات قلب شون منجمد شده بود خیلی تلاش کردیم این دفعه رو سالم موندن خدا بهشون کمک کرد ، خیلی مواظبش باشید .
سرم رو پایین انداختم . سرافکنده بودم همش تقصیر من و زندگیم بود .
چقدر همیشه برای بابام درد بود ، همش اذیت ..... هیچ وقت نشد که بتونم باعث خوشحالیش بشم . شیوا کمی شونه هامو ماساژ داد با هم از روی صندلی پاشدیم و به طرف شون رفتیم . شیوا ماجرا رو تعریف کرد .
اروم روی صندلی کنار دستم لیز خوردم ، فشارم افتاده بود . سرم رو به دیوار تکیه زدم الان حدود چهار روز بود که لب به هیچی نمیزدم .
از همون دور دست فرهاد نظار گر بود که با دیدن حال من تندی خودشو رسوند .
با آبمیوه ای که به زور فرهاد توی حلقم ریخت کمی هوش و حواسم برگشت .
عجب مصیبتی بود ؛ چرا همیشه نمیشد که منم مثل تمام این آدمای شهر زندگی کنم ؟!
اروم و بدون دغدغه ...... بدون عذاب و درد دیگه ! بریدم سنی ازم گذشته توان این حجم از درد رو نداشتم .
فرهاد که انگار به خودش اومد بود یادش اومد که ععع این شقایق همونه همون که پاشنه در خونشون رو کنده بودم .
همون که بخاطرش سالیان سال بس نشستم و لب باز نکردم .


کنارم بود اما من دلم خیلی ازش گرفته بود شاید هیچ وقت حتی فکر همچین رفتار هایی رو ازش نداشتم . خودش توقع و انتظار منو بالا برده بود اما میگفت :
《 ترسیده که حالا چون عسل رو پیدا کردم به امان ولشون کنم و زندگیمون از هم بپاشه 》
ولی همچین نامردی از من بعید بود غیر ممکن بود باید تا به حال منو شناخته باشه ولی افسوس ......
پیگیر عسل بودم ولی نبودن که نبودن .
با اقا مجید حتی تا خونه رضوانم رفتیم ولی خبری نشد ، از فکر اینکه دوباره برگشته باشه کانادا دیونه میشدم .
با فرهاد به تک تک هتل ها و مسافر خونه ها رو سر میزدیم تا دیگه یه روز خسته برگشتیم .
روی مبل خودمو ولو کردم که صدای زنگ در اومد . اصلا حسش رو نداشتم چند باری بهراد و فرهاد رو صدا زدم ولی مشغول بودن دیگه آخر خودم بلند شدم و به طرف آیفون رفتم .
با دیدن شهاب انگار مغزم سوت کشید ، چشمام رو بستم و باز کردم ولی نه درست میدیدم خودش بود .
آیفون رو جواب دادم صدام میلرزید دست خودم نبود :
_ سلام بفرمایید .
شهاب تک سرفه ای کرد و گفت :
_ لطفا باز کنید میخوام باهاتون صحبت کنم .
در رو زدم و سریع لباس های افتاده روی مبل ها رو جمع کردم و به طرف اتاق خواب پرت کردم .
تندی روسری دم دستم رو سر کردم ، فرهاد از دستشویی بیرون اومد با ابرو های بالا پریده سرشو تکون داد :
_ کجا میری ؟ کی بود ؟
دستپاچه پوست لبمو به دندون گرفتم :
_ شهاب بود .
فرهاد به طرف در اومد و اونم مثل من منتظر شد .
فرهاد با دیدن شهاب به گرمی استقبال کرد .
منم به سمت آشپزخونه رفتم ، چایی ساز رو روشن کردم چایی نپتونی رو در اوردم و توی استکان شهاب گذاشتم وقتی رنگ گرفت استکان و قندون رو توی سینی چیدم با دل اشوبگی وارد هال شدم .
شهاب استکان چای رو برداشت و جلوی دهنش گرفت تا به حال شهاب رو اینطور آشفته ندیده بودم .
تیشرتی اتو نکرده و شلوار معمولی به تن داشت . موهاش بدون هیچ حالتی پخش شده بود .
طاقت نیوردم و گفتم :
_ عسل حالش خوبه ؟
همین یه کلام برای فرو ریختن شهاب انگار کفایت میکرد چون شهابی که به داشتن غرور سنگی مشهور بود حالا شونه های تنومند مردونه اش تکون می‌خورد ، یعنی گریه میکرد ؟
جز محالات بود ! مگه چه بلایی به سر دخترم اومده بود که شهاب به این روزگار گرفتار شده بود ؟!
مثل اسفند بالا و پایین می‌پریدم و بی قرار بودم بی خودی اشک می‌ریختم .
تا بالاخره شهاب با صدایی گرفته نالید :
_ عسل.....عسل سرطان داره .
نفسی کشید و صورتشو بین دستاش گرفت و این بار با صدای شروع به
گریه کرد .
چی میگفت نکنه بازم به این بهانه میخواستن دخترم و ازم بگیرن ؟!
دروغه !!!!!!
به جنون رسیدم ، به قفسه سینم چنگی زدم و با درد نالیدم .
من و شهاب های های اشک می‌ریختیم ،
فرهاد بیچاره بین ما مونده بود .
بعد از نیم ساعتی زاری شهاب اشک هاشو پاک کرد و گفت :
_ تو رو خدا کمکش کنید 🙏لج کرده شیمی درمانی نمیکنه ، به باباش هم گفتم ولی تا کاراش ردیف بشه و بیاد طول میکشه .
بدون هیچ حرفی از جا پاشدم و لباسام رو تن کردم ، وقتی شهاب منو حاضر و آماده دید چشماش برقی زد .
سوییچش رو برداشت و گفت :
بریم ؟
فرهاد پیش دستی کرد :
_ بزارید منم بیام .
_ آقا فرهاد اگه مشکلی نیست بزارید من و شقایق خانم بریم شما ام بعد بیایید این مادر و دختر تنها باشن .
فرهاد سرشو تکون داد و سر جاش موند .
تندی کفشام رو پوشیدم و شهاب با آخرین سرعت راهی هتل شد .
وقتی رسیدیم شهاب نگاهی بهم ننداخت و همونجوری که به پنجره ماشین زل زده بود لب زد :
_ اتاق ۲۲۲ بهشون بگید و با آسانسور بالا برید . تنها امیدم شمایی .
دستگیر در و باز کردم که دوباره صدای شهاب باعث شد صبر کنم .
_ شقایق خانم من...من...
ادای اون کلمات برای شهاب سخت بود بخاطر همین پلک هامو روی هم فشردم و گفتم :
_ آقا شهاب هر چی بین ما بوده رو دور میریزم .
تو از این لحظه به بعد دامادمی و الان توی این موقعیت فقط سلامتی عسل اولویت داره .
شهاب با شرمساری سرشو پایین انداخت ، دیگه مکث نکردم به طرف هتل راهی شدم .
توی لاوی من شماره اتاق رو گفتم و بعد از راهنمایی آقایی که جلوی در ایستاده بود سوار آسانسور شدم .
توی آیینه قدی آسانسور نگاهی به خودم انداختم ، شونه هام خمیده شده بود .....
شاید حق داشتم روزگار خیلی در حقم بد کرده بود . همش عذاب ولی من میجنگم !
بازم برای سلامتی دخترکم کناره گیره نمیکنم .
با اشک و آه و ناله هیچی عوض نمیشه ، پس باید قوی باشم تا بتونم عسل رو سرپا نگه دارم . وقتی به خودم اومدم جلو در اتاق شون بودم ، نفس عمیقی کشیدم و تقه ای به در زدم .
صدای ظریف عسل به گوش رسید :
_ چند لحظه اجازه بدید الان میام .
با مانتوی مشکی رنگ جلو بازی و یه شال نخی بین چارچوب در قرار گرفت .
هنوزم مثل اون سالها ریز میزه بود ، فندق مامان باور نمیشد ازدواج کرده بود و حالا خانم خونه خودش بود ‌.
نمیدونم چرا ولی نتونستم دلم پر کشید برای آغوشش ..... برای داشتنش .....
شاید اونم توی اون لحظات همین حسا رو داشت .

پیش قدم شدم و با دستام شونه هاشو حصار کردم .
یهو صدای هق زدن های عسل اوج گرفت ، هنوزم مثل همون سالها با گریش تمام بند بند وجودم میلرزید . کمی از خودم جداش کردم با دو دستم اشکای سُر خورده روی گونه شو پاک کردم و گفتم :
_ همه زندگی مامان گریه نکن ، درست میشه با هم درستش میکنم قول میدم .
خدایا امروز رو باید شاد باشم یا غمگین ؟!
چرا وصال من و عسل اینقدر تلخ شد !!!!
پلک هامو روی هم فشردم ، چند باری پشت سر هم کلمه مامان رو نجوا کرد .
دلم پای می‌کوبید ، خوشحال بودم برای داشتنش ، برای لحظاتش که همیشه توی خواب و رویا آرزو میکردم به حقیقت بپیونده .
اینقدر خوشحال بودم که مریضیش رو به کل فراموش کردم .
بس نشستم و قلبم را در حصاری محکم قفل کردم تا بیایی ..... تا بتابی به جهانم .
میدانی ! خیلی وقت است حسرت شنیدن صدایت را به جان میخرم ولی در این حوالی همدمی جز درد نداشتم .
سخت است زجر بکشی و به کسی نگی ،
سخت است اشک بریزی و کسی نبیند .
آمدی جانم به قربانت !
بمان ، بمان که دیگر نتوانم بدونت لحظه ای نفس کشم .
عشقت را می‌سُرایم ....
عشقت را لب میزنم .
لب لبه شهر میشوم برای داشتنت .
آهای ای ایهاالناس تمام تار و پودم حالا کنارم ایستاده .
بیایید و مژه دهید مژه دهید که هیچ گاه خبری را جز این نخواستم و نمی‌خواهم .
بعد از کمی گریه توی آغوشش اروم گرفتم .
وارد اتاق شدم ، به گرمی استقبال کرد و سفارش داد دوتا قهوه برامون بیارن .
دستامو بین دستاش گرفت و بوسه ای روی دستم زد . لبخندی به روش پاشیدم .
_ خببب عسل خانم چجوری شد مامانت و ول کردی و راهی کانادا شدی ؟ تعریف کن ببینم .
عسل سرشو روی پاهام گذاشت و لب زد :
_ خب نازم کن تا تعریف کنم .
ناخوادگاه اشک گرمی روی صورتم جا خوش کرد .
شروع به نوازش موهاش کردم .
_ مامان همون شب دم در بابا اومد و منو برد ‌. خیلی گریه کردم تا یک ماه به حال طبیعی نبودم ، هر روز هر شب تب میکردم . روزای سختی بود ، توی یه کلبه روستایی زندگی می‌کردیم تا اینکه بابا با علی آقا ( بابای شهاب ) آشنا شد . یه روز ماشین شون بین راه خراب شده بود که بابا کمکشون کرد . همین باعث آشنایی شون شد .
لب مو به دندون گزیدم ادامه داد :
_ علی آقا که وضع ما رو دید پی جو شد .
بابا به دروغ گفت مامان عسل فوت کرده و ما فقیریم اندکی پولی همراهش بود ولی اون فقط کفاف چند روز رو میداد کار باید اساسی درست میشد . علی آقا که دلش به حال من و بابا سوخته بود گفت : 《 جمع کنید با هم تهران بریم .

که نگهبانی خونه ی ما رو بگیرید . بچتم من یه دختر بزرگ تر دارم همبازی میشن 》بابا خوشحال و خندون چمدون بست هر چند وسایل زیادی نداشتیم همون چند دست لباس ، راهی تهران شدیم . حدود دو ماهی نگهبان خونشون بودیم . خانواده به شدت خوب و آبرومندی بودن ، منو اندازه رضوان خودشون دوست می‌داشتن .
بچه بودم نمیفهمیدم اروم اروم بهشون عادت کردم . مامانش خانوم خوبی بود انگار بهم ترحم میکردن . چون کمتر پیش میومد پیش خود بابا باشم توی خونه شون قد کشیدم . علی آقا وقتی دید بابا عرضه داره توی شرکتش استخدامش کرد . سرپرست کارگرا شد ، خرج خونه که اصلا نداشتیم بابا پس انداز میکرد تا یه خونه نقلی خرید .
کم کم وضع بابا خوب شد ، البته با حمایت های بی دریغ خانواده شهاب ......
با رضوان خواهرش کلاس میرفتم ، مهمونی های عیونی برو و بیایی داشتم . مامانشون خدا رحمتش کنه خیلی در حقم خوبی کرد .
بین من و رضوان هیچی کمتر نمیزاشت تا یه شب از سرکار میخواست بیاد تصادف کرد و درجا تموم کرد رنگ و بوی خونشون رفت .
همگی مات زده بودیم از نبودش کم کم به جنون داشتیم می‌رسیدیم .
تا علی آقا با کمک مشاوره سر پا شد و به همه روحیه داد و همه مون رو کاندا برد اونجا شروع به زندگی دوباره کردیم .
اون موقع اول راهنمایی بودم که رضوان طولی نکشید به اصرار مادر بزرگش عزم ایران اومدن کرد ، گاهی بهانه تو رو میگرفتم نق میزدم که بابا بیا ما ام برگردیم ولی بابا میگفت :
《 مامانت فوت کرده منم ممنوع الخروجم نمیتونم برگردم . 》
علی آقا که با رفتن مجید و رضوان به شدت مخالف بود تا بالاخره راضی شد . شهابم میخواست بره ولی انگار از بچگی حسی بهم داشت نمیتونست دل بکنه ، بخاطر همین موندگار شد . خونه شون سکوت و کور شده بود منم دیگه کمتر پیش شون میرفتم که یه روز علی آقا و شهاب اومدن دم خونه ما و گفتن کلا بریم با اونا زندگی کنیم بابا ام با کمال میل قبول کرد و خونه رو اجاره داد ‌.
یه شب شهاب وقتی سر میز شام نشسته بودیم جلوی بابا ازم خواستگاری کرد ، سن زیادی نداشتم بی مکث سرمو بالا آوردم و درس رو بهونه کردم ولی شهاب قانع کرد که اول همه درس میخونن تا به پول برسن که من دنیا رو به پات میریزم بعدم درستو بخون کاری ندارم .
نمیدونستم چی بگم از علی آقا خجالت میکشیدم مخالفت کنم تمام زندگیم رو مدیونش بودم
حالا به پسرش پشت میکردم ؟!
اصلا شهاب اخلاق بدی داشت که اگه به خواسته
 ای نمی‌رسید یه آشوب بزرگ درست میکرد بابا نگاهی به من کرد . حرفی نزدم و سرمو پایین انداختم ، بهش حق میدادم چاره ای جز گفتن لفظ بله رو نداشتیم . سخت بود ، دختر دسته گلت رو اونم توی اوج جونی فدا کنی .
علی آقا که جو رو به شدت سنگین دید لب باز کرد :
_ حالا شهاب جان اجازه بده فکرشون رو کنن نظر نهایی رو میگن . شام رو بخوریم از دهن افتاد .
تا آخر شب درگیر بودم روی تخت دراز کشیده بودم به پنجره قدی اتاق زل زده بودم .
شهاب از بچگی ام اخلاق های خاص و متنوع خودشو داشت ، کسی اجازه مخالفت و نه گفتن بهش رو نداشت از همه بدتر که به مغرور بودن شهرت داشت فقط با چند نفری راحت و صمیمی حرف میزد بقیه رو غریبه میدونست و میگفت در حد ما نیستن !
برعکس علی آقا و ترمه خانوم .....
عسل از روی پاهام بلند شد و قوسی به کمرش داد .
_ ولش کن تعریف اینا دردی رو دوا نمیکنه ،
مامان چه خبر با فرهاد ازدواج کردی ؟! بچه ام داری ؟! همون بچه داری دیگه یادی از من نکردی !
تک خنده ای کردم و پاهام بالا اوردم و چهار زانو نشستم .
_ فرهاد اولن نه آقا فرهاد !
عسل ضربه ای به پیشونیش زد و مشغول خنده شد ‌.
_ بیخیال مامان اینا برا ایرانه .
_ بعدم اره هنوز زندگی می‌کنیم ، یه پسر دارم اسمش بهراد ، البته دیدیش دیگه تو عروسی .
_ اوففف ارهههه راست میگی پس اینم داداش ما شد ‌.
تقه ای به در زدن که پاشد و قهوه رو تحویل گرفت . اون روز تا غروب مشغول گپ زدن بودیم که گفتم :
_ عسل داره هوا تاریک میشه پاشو جمع کن بریم .
دستی به موهاش کشید و جلوی میز آرایش نشست .
_ کجاااا ؟!
_ خونه ما .
رژ صورتی رنگشو بین انگشتاش گرفت :
_ نه مامان من نمیام همینجا راحتم هر وقت خواستی بیا ببینمت البته تا وقتی ایرانم شهاب کار داره باید بگردیم ، منتها بابا ام مثل اینکه خبر دار کرده انگار چی شده بیخودی شلوغش میکنه .
به طرفش حرکت کردم و جلوی پاهاش زانو زدم .
_ عسل نسبت به من سرد نباش ، باور کن کل ایران و گشتم اما نبودی ! نمیدونی به چه حال و روزی افتاده بودم ، حالا که کنارمی وقتی میبینم برات اینقدر بی ارزش قلبم میترکه .‌...

_ مامان بیخیال تو زندگی خودتو کن منم زندگی خودمو ! پاشو برو شوهرت الان میرسه .
زجه زدم .
_ عسل بی رحم نشو مامان 💔 مهربونیت کجا رفته ؟!
بی تفاوت شونه هاشو بالا انداخت :
_ مثل خودت ! درست همون روزی که عشق فرهاد کورت کرده بود رو به یادت بیار .
انگشت اشاره شو بالا آورد و صداش اوج گرفت .
_ فکر نکن یادم رفته که تمام بدبختیام ، زیر دست این و اون بزرگ شدنم ، توی این سن شوهر داشتنم بخاطر عشق توعه فقط به روت نمیارم .
قلبم احساس می‌کردم هزار تیکه شده ؛ انتظار همچین رفتاری از دخترم بعد از این همه دوری و دلتنگی یعنی مرگ یه مرگ تدریجی .....
من در دام تو تو در هجر دگر !
من ملکه سفید بخت روزگار و تو پادشاه دگر ......
من ساقی می نوش و تو مست میخانه دگر......
من دیوانه و مجنون و تو در خواب دگر ......
من جز تو ندارم یاری باز بیا به این خلوت شهر !
من جز تو ندارم دلداری باز بیا به این خلوت شهر !
همچنان روی زمین زانو زده بودم که عسل بی تفاوت از کنارم رد شد و گوشیش رو توی دست گرفت . صداشو نمی شنید شاید می‌شنیدم ولی اینقدر جای زخم هایی که روی جون و تنم باقی گذاشت عمیق بود که امان رو برید .
از جا پاشدم و سلانه سلانه از در بیرون رفتم .
توی خیابون زار میزدم و تلو تلو خوران راه میرفتم . بعضیا کنارم می ایستادن و میگفتن :
《 خانم چیزی شده ؟! کمک میخواید ؟؟ 》 نگاهی حیرون و زار بهشون مینداختم ، قطره اشکی از گوشه چشمم سر می‌خورد و به راهم ادامه میدادم .
مقصدم رو نمیدونستم اصلا خبر نداشتم که کجای شهرم ، فقط میرفتم .....
خدایا من که بخاطر عسل تمام سختی های زندگی با مهدی بودن رو به جون خریدم .
من که برای کتک های مهدی یه تنه سپر بلا شدم .
مگه من گفتم طلاقم بده ؟!
مگه من خواستم ؟!
چرا دخترکم یادش رفته ......
هههه !!!! دخترکم اصلا دختر من شاید نیست ، دختری که زیر پر و بال مهدی بزرگ شده باشه انتظار چندان زیادی ازش نمیشه داشت .
سوز سرما به بند بند وجودم رخنه کرد ، نم نم بارون شدت گرفت صدای رعد و برق دل همه رو لرزوند ‌.
توی این غریب شب آسمونم به حال شقایق اشک می‌ریخت .
هوا تاریک شده بود همه مردم به سمت خونه هاشون راهی شدن با دیدن مادر و دختری که دست تو دست از خیابون رد شدن دردم تازه شد ، جیگرم آتیش گرفت .
کنار خیابون میشینم مسافت زیادی رو پیاده راه رفتم . خودمو بغل میکنم تا دستای سردم کمی گرم بشن اما بی فایدس ......
رد قطره های اشکم انگار یخ زده ؛

اهنگی که همیشه کنار عسل میشستم واشک می‌ریختم توی ذهنم پلی شد .
سرگرمی تو شده بازی با این دل غمگین و خستم
یادت نمیاد اون همه قول و قرارایی که با تو بستم
با این همه ظلم تو ببین باز چجوری پای این همه قول و قرار من نشستم
نشکن دلمو به خدا آهم میگیره دامنتو عاقبت یه روز
نگو بی خبری نگو نمیدونی دلم پر از یه نفرین سینه سوز
♪♪♫♫♪♪♯

گمان نمیکردم رسد روزی که نداشته باشمت !
گمان نمیکردم هیهات روزگار بچرخد و قلبت را سرد کند !
خیالاتم را ....... افکاراتم را ........
به سراب کشاندی .
افسوس ! که دیگر نمیخواهی مرا .....
وای به حال دل دیونه ی عاشقم که هنوزم برای داشتنت ، برای وجودت می تپد .
نمی‌شود ، نمی‌شود امروز را با پاک کنی قدیمی که همان روز کذایی خریدم پاک کنیم و آرام چون چندی پیش در آغوش گیرمت ؟!
واهمه بس است !
به خود آی ! اون نمی‌خواهدت خیلی وقت است از دل تو را برون روانده .
به خود آی ! تمامش کن !
تا کی میخوای ملهبه دست این و آن باشی ؟!
خیابون داشت خلوت میشد ، حالا با دیدن کارتن خوابی ترس به سراغ میاد .
دنبال تاکسی میگردم اما خبری نیست اکثر ماشینا شخصی بودن .
با دیدن خانم چادری به سمتش هجوم میبرم ، اولش تعجب میکنه و بعد مشکوک ... با شنیدن صدامو و حرف زدنم کمی اعتمادش جلب میشه و با چند باری نگاه های پی در پی گوشیش رو از توی کیفش در میاره و به دستم میسپاره .
دستام از شدت سرما تکون نمیخورن ، خشک شدن به زور شماره فرهاد رو میگیرم و بوق اول .... بوق دوم ...... پوست لبمو به دندون میگیرم .
_ لعنتی جواب بده .
با شنیدن صدای فرهاد دنیا رو بهم میدن .
لحن صدامو مظلوم میکنم و زیر لب میگم :
_ فرهاد .
فرهاد دیوانه وار بی مقدمه شروع به فریاد زدن میکنه :
_ شقایقققققق معلوم هست کجاییی ؟؟؟جون به لبم کردی کل شهر رو زیر پا گذاشتم .
با چشم غره که خانومه نثارم میکنه وسط حرفش میپرم .
_ فرهاد گوش بده من نمیدونم کجام به این خانم میگم آدرس بده بیا بعدا با هم صحبت میکنم .
گوشی رو به دست همون خانومه میدم .
_ عزیزم شرمنده میشه آدرس اینجا رو به شوهرم بدی ؟!
خانمه کلافه گوشی رو میگیره و آدرس رو برای فرهاد میگه ، بعد از کلی تشکر راهشو میکشه و میره .
من میمونم و خیابون خلوت.....
نمیدونم چرا ولی ترسیدم من که همیشه شجاعم حالا انگار برای اومدن فرهاد لحظه شماری میکردم . بعد از چند دقیقه چند تا پسر جون از راه میرسن . ضربه ای به پیشونیم میزنم فقط همین یه قلم کم بود که به مصیبت هام اضافه شد .

 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : roozegar
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.0   از  5 (1 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

سومین حرف کلمه bsdsc چیست?