رمان جواهر 10 - اینفو
طالع بینی

رمان جواهر 10

چقدر حاملگی قشنگی بود و زود گذشت...باورش سخت بود که قراره زایمان کنم...استرس عجیبی بود...
رباب کلی برام لوازم اورده بود...من که کسی رو نداشتم ولی اون در حقم محبت تمام کرد ....برای بچه ای که هنوز نمیدونستم دختر یا پسر ...
لباس گشاد حاملگی تو تنم بود و برعکس هما زنهای حامله نه باد داشتم نه چاق شدم برعکس لاغر شده بودم با یه شکم بزرگ‌...
لباسهارو دونه به دونه به سینه فشردم و رو به رباب گفتم: ممنونم ازت نمیدونی چقدر امروز کیف کردم و از اینکه دارمت چقدر افتخار کردم‌...
رباب دستی به شکمم کشید و گفت : همش از پس انداز خودم بود برات خریدم ...
با تعجب نگاهش کردم و گفتم : مگه کار میکنی ؟
خندید و گفت : خواهر جونم میدونی چندتا فرش بافتم ...انقدر حرفه ای شدم که دارم برای خودم کارگاه میزنم..
با خوشحالی گفتم : از اولم تو خیلی زرنگتر از ما بودی ...
با اخم گفت : یجور میگی انگار خودت خیلی تنبلی ...
بهم نزدیکتر شد و گفت : خداروشکر کن جواهر ...هادی به جبران تمام نداشته هات تو این دنیاست ...اگه زن اون کاظم میشدی خدا میدونست چی بهت میگذشت ...
نفس عمیقی کشید و گفت : یچیزی هست که خیلی وقته باید بهت میگفتم ...این حق توست که بدونی ...
بهش دقیقتر نگاه کردم و گفتم : انقدر تو زندگی ما چاله و چوله بوده که باور کن امادگی شنیدن همه چیز رو دارم ...
نفس عمیقی کشید و گفت : جواهر چیزی که میخوام بگم رو خیلی وقت نیست شنیدم ...
چند روز پیش بود که مامان اومد دیدنم ....
اولش انقدر تعجب کرده بودم که حتی نمیتونستم حرف بزنم ...
مامان انقدر جوون شده بود انقدر سرحال بود که باورم نمیشد اون مامانه ...
نشست باهام درد و دل کرد ...گفت میخواد بیاد اینجا تو رو هم ببینه ...
باورت نمیشه جواهر اون عوض شده بود ...نشست و سفره دلشو برام باز کرد ...مامان گفت که از بچگی عاشق پسر عموش بوده و پدرش با زور شوهرش داده به بابامون ...
مامان گفت چندسال که از زندگیشون میگذشته دوا درمون فایده نداشته یه دکتر پیدا میشه و میفهمه که بابا بوده که بچه دار نمیشده ...
بابا از مامان خواهش میکنه که کسی نفهمه و باهم تصمیماتی میگیرن...
دور از چشم همه طلاق میگیرن ...مامان صیغه همون پسر عموش میشه ...اون پسر عموش هم ازدواج کرده بوده ....من ریحان ...حتی تو، بچه های علی نیستیم!!!!.....


دهنم باز موند و رباب گفت : مامان گریه میکرد تعریف میکرد ...بابا بخاطر همین سالها بود و نبودش برای ما فرقی نداشت ...
مامان آبروشو نبرده بود و به همه گفته بود ایراد از خودش بوده ...
بعد مرگ بابا دوباره با همون پسر عموش ازدواج کرده و حالا خیلی با هم خوشن ...
اون پسر عموش سه تا پسر داره ...یعنی بابای اصلی ما سه تا پسر داره ...میخواد باهامون صحبت کنه ‌.‌.ببیندمون ...من نتونستم یعنی انقدر برام سخت بود که نمیتونستم ...
قرار شد با تو حرف بزنم تو بدونی و باهم تصمیم بگیریم ...
با تعجب گفتم : رباب حالت خوبه اینا چیه که داری میگی ؟
آهی کشید و گفت : اینا توافق بین پدر و مادر و پدر واقعی ما بوده ...
ولی بعد مرگ علی، بابا تصمیم گرفته که واقعیت رو بگه و ما بدونیم که اون پدرمونه ...مامان بعد بدنیا اومدنت دوباره با بابا ازدواج کرده ...این همه سال نه زن اون خبر داشته نه ماها ...
ولی بالاخره انگار روزی رسیده که بخوایم بدونیم ...حالا فهمیدی که تو به این خوشگلی به کی رفتی ...
دهنم باز مونده بود و به دهن رباب خیره بودم‌...با ورود زنعمو رباب ساکت شد و نخواست زنعمو فعلا چیزی بدونه ... زنعمو تو سینی کلی خوردنی اورد و گفت : مزاحم شدم ...
رباب بلند شد و سینی رو گرفت و گفت : نه زنعمو من مزاحم شدم ...
_ اخ اخ ...تا باشه از این مزاحما باشه ..
بشینید قشنگ با هم خلوت کنید ...اقا مجید فعلا با هادی و حبیب سرگرمه ...انقدر بنده خدا خجالتی که روش نمیشه بگه زن من کجاست ...
زنعمو زمین ننشست و گفت : راحت باشید ...و بیرون رفت ...تحمل نداشتم و گفتم : رباب اینایی که گفتی واقعیت داره ...مگه فیلم که این اتفاقا افتاده باشه ...
_ اره واقعیت داره که بابا هیچ وقت نمیتونست تو مسائل ما دخالت کنه ...مامان هرسازی میزد بابا باهاش میرقصید ...اولش منم مثل تو شدم ...ناراحت گیج ‌..ولی بعدش دلم یجوری شد که بابای واقعیمو ببینم ...
مامان خیلی با اون خوشبخته ...میدونی ما انگار هر روزمون یجور حکایت داره ‌..قراره مامان همین روزا بیاد اینجا ...با بابای واقعیمون‌...میخوان همه بدونن و بابامون خواسته که همو ببینیم ...میگفت میومده و یواشکی میدیده ما رو ...وقتی هم فهمیده کاظم چی به سر ریحان اورده .....


من که گیج شده بودم و فقط رباب حرف میزد ...گفت : کاظم رو چنان بلایی به سرش اورده که وقتی شنیدم از خوشحالی اشک چشمم میرفت ...
منم به اندازه رباب گیج شده بودم ...چطور میتونستم باور کنم‌...
برای ناهار رفتیم و نشستیم ...من حتی نمیتونستم یه لقمه بخورم از اینکه رباب بهم گفته بود یجوری بودم‌...
عصر مجید رفت و ما تنها موندیم ...
زنعمو فهمیده بود که من یطوری شدم و فکر میکرد زایمانم نزدیکه استرس گرفتم ...
دو روز از اومدن رباب میگذشت و داشتیم با رباب ساکمو میبستیم‌ و دیگه برای زایمان اماده بودم ...انقدر بودن رباب خوب بود که بهم ارامش میداد وهزارتا سوال بی جواب از مادر و پدرم داشتم ...
صدای زنگ در حیاط اومد ‌‌‌اون موقع روز کسی بیرون نبود که بخواد بیاد ...
دلم‌گواهی میداد مامانه، انگار بهم الهام شده بود ...حبیب در رو باز کرد و من از پشت پنجره نگاه میکردم ...حدسم درست بود و اون مامان بود ...
مانتو اپل دار سفید کرمی تو تنش بود و کفش های پاشنه دار ...انگار خواهر بزرگترمون بود ...روسری خال دار روی سرش و موهای رنگ شده ای که پف کرده از جلو روسری بیرون زده بود ...
معطل نکردم رباب تو خواب بعد از ظهری بود صداش زدم و رفتیم حیاط ...
مامان از دور نگاهمون کرد و پشت سرش مردی وارد حیاط شد ...
چه شباهت عجیبی بین چشم های من و اون بود ...مردی کت و شلواری با یه لبخند قشنگ به طرف ما اومدن ...
هادی خوشش نمیومد بدون چادر جلو مردا باشم و از رو بند رخت چادرمو روی سرم انداختم و اصلا به این فکر نکردم که اون محرمترین مرد تو دنیا به من ...
مامان از دور دستهاشو برامون باز کرد و گفت : خرایا شکرت ببین چی میبینم ...چشمش به شکمم بود و جلو که اومد بوسه ای به سرم زد ...من‌که فقط نگاهش میکردم ...بوی عطرش خیلی قشنگ بود و گفت : خدای من مبارک باشه ...
این فسقلی هزارتا خیر و برکت برات بیاره ...
ناخواسته یه قدم به عقب برداشتم ...پدرم که تازه میدیدمش جلوتر اومد ...اون حرفی نمیزد و فقط نگاهم میکرد ...
رباب دستمو گرفت هردو یخ کرده بودیم ...


من و رباب دست همو گرفتیم‌...خدا میدونست چی تو دلمون میگذشت...
بهش خیره بودم حتی وقتی بغلم گرفت نتونستم بغلش کنم و مثل مجسمه ها نگاهش میکردم...
پدر واقعیمون ایستاده بود و نگاهمون میکرد...نادر حق با رباب بود تو زیبایی انگار نقاشی شده بود...من چقدر شبیهش بودم‌...
زنعمو چادر روی سر اومد نزدیک و گفت: خوش اومدید...تو نگاه زنعمو استرس بود و مشخص بود که از اینکه مادرم اومده نگران...
گذشتمون همش تلخی بود...
هادی هم اومد نزدیک، تنها ما نبودیم که تعجب کرده بودیم هادی کنارم ایستاد و گفت: زنعمو خوش اومدی چرا بی خبر؟ مامان نگاهی بهش کرد و گفت: ادم ها وقتی کنار کسی باشن که دوستش دارن زندگیشون همش پر از خوشی میشه...حتی سختی هارو تحمل میکنن ولی اون کس کنارشون باشه...
امروز منم همونطورم خوشحال و خوشبختم‌...اون روزها انقدر ناراحت بودم و انقدر بهم فشار میومد که ادم بدی شده بودم ...
ولی حالا نمیتونم بد باشم...به پدرمون‌ اشاره کرد و گفت: نادر پسر عموی خودم میشه...همسرم ...و پدر بچه هام ...
هادی ابروهاشو تو هم گره کرد و گفت : مگه بچه داری زنعمو؟
چشم زنعمو به شکم مامان بود و با تعجب نگاهش میکرد...
زنعمو دعوتشون کرد داخل و با تعجب به هادی نگاه میکرد...
هادر اروم بهم گفت: زیاد بهش نزدیک نشو نمیشه روش حسابی باز کرد...یوقت نخواد بهت اسیب بزنه...
وارد خونه زنعمو که شدیم بی بی سرپا شده بود و با خشم گفت: پسرمو کشتی حالا اومدی چی بگی؟
چشم بی بی به نادر که افتاد گفت : شوهرت؟ مبارک باشه خدا روشکر پسرم مرد و تو تونستی شوهر کنی...
عروس به بدی تو ندیده بودم...
چطور به خودت اجازه داری بیای اینجا؟!
چی از جون دخترم میخوای...من یه تار موی رباب و جواهر رو به تو نمیدم...
اومدی باز فتنه به پا کنی...اخه مگه میشه به تو هم گفت مادر...تو بدترین ادم روی زمینی ...
من هیچ وقت بلاهایی که سر بچه ها و پسرم اوردی رو فراموش نمیکنم‌...تو باعث و بانی مرگ اونی و دختر خودت ...از اینکه به صورتت نگاه کنم شرمم میاد ....


بی بی پشت هم میگفت و کوتاه نمیومد ...
رباب وقتی دید بی بی تموم نمیکنه رفت پیشش و نزاشت دیگه ادامه بده ...
زنعمو براشون چای اورد و کنارمون نشست ...
من که چشمم به دهن مامان بود تا ببینم چی میگه ..رباب پیش دستی کرد و گفت : منتظرت بودم مامان...هرچی لازم بود رو به جواهر گفتم .
هادی نگاهی متعجب به رباب کرد و گفت : چی رو به جواهر کفتی ؟ چه خبره اینجا....یکی توضیح بده ..
مامان دستشو رو دست نادر گذاشت و گفت: نادر و من از قدیم عاشق هم بودیم ...نادر امروز شوهر منه و پدر بچه هام ...
بی بی پرید وسط حرفش و گفت: چه پدر بجه هایی ...خجالتم خوب چیزیه ...چطور میتونی پدر بچه هات صداش کنی ...پدر اینا مرده و این دونا اینجا امانتن ...
مامان بی تفاوت به حرفای بی بی رو به من گفت : رباب برات تعریف کرده ...
نمیخوام منو ببخشی ..میدونم که بخشیدنم سخته ...ولی نادر حق داشت شماهارو ببینه ...
نادر با لبخندی نگاهم کرد و گفت : این وسط همه چیز برای من سخت بود ...جلو چشم هام سالها چی رو تحمل کردم و از اینکه مبادا همسرم بفهمه چیکار کردم سکوت کردم ولی الان هیچی دیگه برام مهم تر از شما نیست، هادی صداشو صاف کرد و گفت : متوجه نمیشم منظورتون چیه ؟
مامان با محبت نگاهمون کرد و گفت : از روی بی بی شرمنده اگه میخوام تعریف کنم ...اون حق داره ولی این وسط یکی نبود که به من حق بده ...
اگه زندگی ما معمولی بود باید به سادگیش شک میکرد ...انقدر از این اتفاقات دور و ورمون زیاده که جای تعجب نیست ...
وقتی فهمیدیم بچه دار نمیشیم اونوقت بود که مخالفت و اختلافها بینمون بالا گرفت ...من با عشق زنش نشده بودم به اصرار پدرم ...به ما اجازه انتخاب و حرف زدن نمیدادن ...همین بی بی باید یادش باشه وقتی نشوندم سر سفره عقد بود که علی رو دیدم‌...
بی بی الله اکبری گفت و ادامه داد ، کاش الان نمیومدی اینجا کاش همون موقع پاهام میشکست و نمیومدم برای پسر دسته گلم تو رو بگیرم ...
مامان اینبار برخلاف همیشه فقط خندید و گفت : بی بی بزار حرف بزنم ...
وقتی دوا دکتر جواب نداد و دعا و سرکتاب هم نتونست کاری کنه یه دکتر بود رفتیم سراغ اون ...
دکتر گفت من سالمم و علی نمیتونه بچه دار بشه ...اولش سخت بود ولی واقعی بود و تصمیمی که علی گرفت و من فقط توش نقش داشتم .....


مامان شروع کرد به تعریف کردن با جزییات گفت ...همه خشک به مامان چشم دوخته بودن ...
مگه میشد ...همچین چیزی مگه امکان داشت ...فقط این چیزا تو فیلم هابود و حالا ما داشتیم حسشون میکردیم ...
انقدر فشار حرفای مامان روم زیاد بود و از درون داشتم خودمو میخوردم‌ که به یه چشم به هم زدن درد وحشتناکی تو شکم و کمرم حس کردم ...
دست رباب رو ناخواسته طوری فشردم که از درد نالید و همه به ما خیره شدن ..‌.خواستم بلند بشم که حس کردم ادرار کردم و از ساق پاهام زیر پیراهنم اب چکید ...
خجالت کشیدم و فکر کردم از درد خودمو خیس کردم ولی وقتی اب با شدت بیرون ریخت ..‌.صدای جیغ زنعجو بلند شد تازه فهمیدم کیسه ابم که پاره شده ....
هادی به طرفم اومد و اون لحظه درد انقر زیادشده بود که نتونستم و شروع کردم به فریاد زدن ...
هرکسی یه طرف میرفت و منو بردن تو ماشین و راهی بیمارستان شدیم ...مسیر ما تا بیمارستان اکبر ابادی اونقدری نبود ...
من فریاد میزدم و زنعمو با گوشه چادرش عرق پیشونیمو خشک میکرد ...حبیب پشت فرمون بود و هادی جلو نشسته بود ...باورش سخت بود که هادی اونقدر استرس داشت ...
انگار موقعش بود که بیاد ...دردهای پی در پی و با فاصله کم داشت دیگه از پا درم میاورد ...لباسهامو عوض کردن و منو فرستادن تو زایشگاه بود که دکتر با لبخندی گفت : سختی هات تموم شده همراهی کن بچت بدنیا میاد ...
صدای گریه هاش پایان همه دردها بود ...چه قدرت عظیمی داره خدا که وقتی بچه متولد میشه به یکباره تمام دردها تموم میشه ...
انداختنش رو سینه ام ...چشم هام که تار میدید ولی صدای گریه هاش رو خوب میشنیدم ...دستمو روش کشیدم و به موهای مشکی مخملیش که بخاطر زایمان خونی و کثیف بود بوسه ای زدم ...
دختری بود به زیبایی قرص ماه ...تو بغلم ارامش داشت و گریه هاش قطع شد ...اون ضامن تمام خوشبختی های من بود ...
چشم هاش درست به سیاهی شب بود ...
نگاهم میکرد و دلم برای نگاهاش اب میشد ...برای صورتی که پف داشت ...
کارهام رو تموم کردن تن بچه ام لباس کردن و دادن بغلم و گفتن برو بخش ...
توان نداشتم و ضعف داشتم ولی صورت اون فرشته کوچولو بهم قدرت میداد ...دیگه هیچ غمی رو تو دنیا حس نمیکردم ...هر چی بود همش خوشبختی بود ...
زنعمو با ساک بچه اومد و اشک تو چشم هاش جمع شده بود ...صورت دخترمو که دید اول پیشونی خودمو بوسید و بعد صورت اونو و گفت : شبیه خودته ...کمکم کرد رفتم رو تخت و برام ابمیوه گرفته بود ..‌واقعا بودنش لازم بود ...نمیتونستم از کوچولوم چشم بردارم و گفتم تو مهتاب منی ....


باور کردن اون حس و حال برای همه عجیب بود...
انگار بال داری و میخوای پرواز کنی...وقتی بچه ای که تو شکمت بوده و به انتظارش بودی رو تو اغوش میگیری...
عطر تنشو بو میکشیدم...اشک هام میریخت و جلو دارش نبودم...
چقدر تو لباسهایی که تنش کرده بودن قشنگ شده بود...
سرش پر از مو بود و چشم هاش به درشتی چشم های خودم‌...
مهتاب من شد ضامن یک عمر خوشبختی من ...
چشم هام سنگین بود و تا روی هم گذاشتمشون خوابم برد ...
انقدر انرژی گرفته بودم و سرحال شده بودم که بیدار شدم...
زنعمو روی صندلی خوابیده بود و مهتاب کوچولوم اروم کنارم خواب بود ...
اروم بغلش گرفتم دستشو میخورد و بهش شیر دادم ...
چه حکایت عجیبیست از زمانی که زنها مادر میشن انگار تجربه سالها بچه داری رو دارن ....خدا چنان صبر عطوفتی تو دل مردها میزاره که اون بچه میشه اولویت همه کارها ‌.‌‌‌...
اونشب رو نگهمون داشتن و فردا اول صبح هادی زودتر از بقیه مرخصم کرد...
با یه دسته گل و یه جعبه شیرینی اومد کنارم ...
تو نگاه هردومون فقط و فقط محبت و عشق موج میزد ...زنعمو مهتاب رو اماده میکرد تا بریم و هادی دستمو گرفت و کمک کرد پله هارو پایین برم ...
وارد حیاط بیمارستان که شدیم ..‌رباب و مامان کنار اقا نادر ایستاده بودن ‌..
تعجب کردم یعنی هنوز مامان نرفته بود ...
با دیدنم بدو بدو جلو اومد و گفت : مبارک باشه ...تاره یادم افتاد که چیا شده و پدرم کیه ..‌
سکوت کردم و هادی سوار ماشینم کرد ...
زنعمو هم کنار رباب عقب ساکت بودن ...
وسط های راه بودیم که بالاخره هادی زبون باز کرد ....
از اینه به عقب نگاه کرد و گفت : دارن میان ...نمیدونم چطور روشون شد که بمونن ...
رباب چرخید ماشینشون رو نگاه کرد و گفت : من از قبل میدونستم ...ولی خیلی چیزای دیگه ام هست که باید بدونید ....
زنعمو به صورت کوچولوی مهتاب نگاه کرد و گفت : مهم نیست رباب ...ما همه شوکه شدیم کی فکرشو میکرد علی بخاطر این موضوع سالها عذاب بکشه ...زن خودش رو بیشتر از پنج سال محرم کسی دیگه باشه زیر یه سقف باشن ...الله اکبر ادم باورش نمیشه ...


حق با زنعمو بود باورش سخت بود ....
عمو جلوی پاهامون گوسفند قربونی کرد و با انگشتش رو پیشونی مهتاب خون زد ...حبیب از همه خوشحالتر جلو اومد و گفت : ببینم شبیه کیه؟ .زنعمو نزاشت تو حیاط صورتشو باز کنه و برد تو اتاقمون و گفت : شبیه مامانشه ...
متوجه رسیدن مامان تو اون شلوغی نبودم و نادر از بالا سر زنعمو به مهتاب نگاه کرد و گفت : شبیه مادرشه ‌...
ازش خجالت کشیدم ...یه جعبه کوچیک بهم داد و گفت : نتونستم پدر باشم ...میخوام برم عجله دارم ...علی و مادرت با هم توافق کردن ...وقتی به من گفتن عشق مادرت بود که کورم کرده بود ...من خودم زن داشتم ...مخفیانه از زنم مادرتو صیغه کردم ...ولی هیچ وقت نتونستم موقعی که بدنیا میاید پیشتون باشم ...باز رباب و ریحان رو میدیدم ولی تو رو اصلا ندیدم‌...تا تو ختم ریحان برای اولین بار دیدمت ...
میترسیدم پرده از ماجرا بردارم‌...زنم اگه میفهمید دمار از روزگارم در میاورد ...من یه مرد بی پول بی کار بودم که خرجمم پدر زنم میداد ...
بخاطر بی عرضگی خودم از شما دور موندم تا اینکه بالاخره نتونستم رو دلم پا بزارم و ازش جدا شدم و اومدم سراغ مادرت ...
من میدونم این ماجرا سالها طول میکشه تا برای همه قابل پذیرش باشه ...ولی میخوام بدونی تمام نبودن هامو تمام کمبودهامو جبران میکنم ...
این راز سالها بین ما سه نفر بود و تازه فاش شده ...خدا بیامرزدش ...من هیچ وقت بی حرمتی بهش نکردم‌...خواسته بود تا زنده است راز بمونه ...و ماهم به قولمون عمل کردیم ...
بی بی بلند شد تا بیرون بره که نادر گفت : معذرت میخوام‌...خم شد و پیشونیمو بوسید و با چشم هایی که اماده بارش بود رفت بیرون ...
مامان آهی کشید و گفت : منو هم ببخشید من ندونم کاری زیاد کردم ...انقدر از دست روزگار خسته بودم که تلافیشو سر شماها دراوردم‌...
دست خودم نبود ...مردی که شوهرم بود در اصل یه غریبه بود که ازش بدم میومد و مردی که عاشقش بودم پدر بچه هام ...
شماها حلال هستید من از علی طلاق گرفته بودم‌....سه جلدم هست اگه باور ندارید ...بعد از اینکه جواهر بدنیا اومد محرمیت من و نادر تموم شد و دوباره با علی محرم شدم ...
ولی همیشه ته دلم با نادر بود ...


مامان صورت مهتاب رو بوسید و گفت : میسپارمتون به زیور اون از من مادرتره ...
رفت سمت رباب و گفت : حلالم کن ...
رباب گریه میکرد و با گریه هاش اشک همه رو در میاورد ...
رباب مامان رو محکم بغل گرفت و گفت : از اینببعد هزارتا حرف پشت ماست ... کجا میری ؟
مامان اشکهاشو پاک کرد و گفت : با نادر میریم شمال زندگی کنیم ...پسراش که زن دارن شما هم که خوشبختید ...دیگه میخوام برای خودم اونطور که پدرم نزاشت زندگی کنم ....خدا رحمتش کنه چرا به زور منو مجبور کرد ...که از جوونیم هیچی برام نمونه ...اهی کشید و به بیرون رفت ...
عمو دنبالشون رفت ...میخواست هزارتا سوالی که داشت رو بپرسه و ما هم از اون بیشتر سوال داشتیم ..
زنعمو جامو انداخت و دراز کشیدم ... تمام مدت مهتاب تو بغل حبیب بود و نازش میداد ...بهم نگاه کرد و گفت : پس دختر عموی من نیستی؟
زنعمو به پاش زد و گفت : این حرفارو نزنید مگه نشنیدی بابات چی گفت، این حرف رو همینجا خاک میکنید نه کسی بدونه نه کسی بشنوه ...
هادی از بالا سر به مهتاب نگاه کرد ...
نگاهامون بعدش بهم گره خورد ...با اشاره بهم‌گفت : خیلی خوشگله ...منم بهش لبخندی زدم ...چقدر دوست داشتنمون عمیق تر شده بود ...
تا ده روز رباب کنارم بود و بعد از ریختن غسل ده مجید اومد دنبالش و رفت ...
هیچی مهم نبود ...مهمتر از همه این بود که ما خواهریم ...
ما از بچگی انگار یتیم بودیم نه پدر دلسوز داشتیم‌نه مادری که برامون‌محبت کنه ...
عمق اون فاجعه بالا بود...کی میتونست باور کنه ...
من که سرگرم دخترم بودم و برام‌هیچ چیز مهمتر از اون نبود ...
نادر بهم‌ گردنبند هدیه داده بود و دلم‌نمیومد نندازمش ...از قدیم‌گفتن خون میکشه و همونم بود ..‌از روزی که دیده بودمش مدام به فکرش بودم‌....
انگار واقعا دوستش داشتم‌ و دست خودم‌نبود ...
بعد از یه شام دور همی برای حموم ده دخترم‌...رفتیم برای تدارک عروسی حبیب و سوسن ...حسین و سیمین مدام بهمون سر میزدن و انگار واقعا مهتاب برای همه شیرین بود ....


بعد از شام حموم دهم بود که بالاخره بعد ده روز از پرستاری زنعمو با هادی تنها میشدیم ...
مهتاب خواب بود و انقدر اروم بود که حتی گاهی اصلا بیدار نمیشد و تو خواب شیر میخورد ...
هادی کنارم نشست و منو کشید سمت خودش ...بین پاهاش جا گرفتم و گفت : چطوری ازت بابت همچین چیزی تشکر کنم ...دست کوچولوی دخترمون رو تو دست گرفته بود ...
چقدر دلم برای آغوشش تنگ شده بود ...سرمو رو شونه اش گذاشتم و گفتم : چقدر بودنت خوبه هادی ...
عطر موهامو بو کشید و گفت : دخترمم بوی تو رو میده ..‌همینقدر شیرین و قشنگه برام‌...
سرمو بلند کردم و زیر چونه شو بوسه ای زدم و گفتم : کی فکرشو میکرد زندگی جواهر اینطور بخواد خاص بشه ...
کی باور میکنه من عاشق هادی ام ؟
خندید و گفت :از هادی یه هیولا ساختی برای خودت ...
جواهر اگه باورم نمیکردی اگه دستمو نمیگرفتی امروز نمیدونم انقدر خوشبخت بودم ؟
گیتی برگشت و خواست همه چیز رو خراب کنه ...ولی نتونست ...من هربار دست گیتی رو میگرفتم تو جلو چشم هام بودی ...
تنفر بچگی من جاشو به این عشق داد ...قشنگ نگام کن ببین چطور شیفته ات شدم ...ببین چطور خرابتم ...
با خنده لپش کشیدم و گفتم : از اول خراب بودی گردن من ننداز ...
با صدای بلند خندید و گفت : تو همیشه همون سرتقی هستی که بودی ...
معلوم شد به کی رفتی به اون پدر جدیدت ...عجیبه ها بابات بمیره بابای جدید پیدا کنی ...
میخواست بخندوندم و منم خندیدم و گفتم : من که هنوز تو شوکشم و باورم نشده ...
دقیق نگاهش کردم و گفتم : ولی هادی باور میکنی انگار دوستش دارم‌....اخه چطور ممکنه زن یکی باشی بچه بیاری از کسی دیگه ...خدایا خودت تنها راز دار مردمی ...چه اتفاقاتی هستن که هنوز از همه مخفی ان ..
هادی موهامو پشت گوشم زد و گفت : عیب نداره بجاش پیر که شدی برای بچه هات تعریف کن ...زندگیت معمولی نبوده پر از هیجان ...بهشون بگو چطور مخ باباهادیشون رو زدی ...
ابروهامو بالا بردم و گفتم:من زدم؟...یادت نره که تو گولم زدی...الکی بیا ازدواج کنیم تاشوهرت ندن...نگو اقا عاشقمه و من خبر ندارم...
منو روی زمین انداخت و همونطور که نیشگون از پهلوهام میگرفت گفت:تپلی من پس کی قراره این دسته قابلمه هات از بین برن .....
 


خوشبختی من شروع شده بود ...
کی فکرشو میکرد یه روزی منم از ته دلم بخندم ...
مامان قبل از رفتن به شمال بهم سر زد ...اون روز هنوزم تو خاطرم هست ...دقیق و حساب شده ...مهتاب دوماهگیشو تموم کرده بود و تازه به رومون لبخند میزد ...انقدر با خندهاش تو دلمون قند اب میکرد که حد و اندازه نداشت ...
دو روز به عروسی حبیب مونده بود ...تمام خونه و حیاط چراغونی شده بود ...صندلی ها و میزهای اجاره ای برای پذیرایی از مردها گوشه حیاط جمع بود و زنعمو با وسواس همه رو شسته بود ...
یکی از اتاق های زنعمو که قبلا پسرا توش میموندن رو خالی کردن و رنگ زدن ...طبق خواسته سوسن نصفشو سفید و پایینشو نصفه ابی کردن ...
پرده های گل درشت به پنجره اتاقش زدن و جهیزیه مختصرشو چیدن ...
روز جهاز اوردن بود ...سوسن چیز زیادی نیاورد چون تو یه اتاق بیشتر از اونا جا نمیشد ...
زنعمو ابگوشت بار گذاشت و سبزی خوردن رو شست و تو سبد کنار حوض گزاشته بود ...جوونهای اقوام سوسن با علاقه اتاقشو میچیدن و بزرگترا تو پذیرایی نشسته بودن ...زنها هم تو اتاق ما جمع بودن ...
مهتاب بغل بی بی بود و حتی برای خوابیدن هم زمین نمیزاشت ...میترسید بچه ها وسط بازی کردن لگدش کنن ...
عمه سوسن با چه نگاهی به مهتاب نگاه میکرد ...
هنوز تو دلم ازش عقده داشتم ..‌.
دلم‌نمیخواست تو دنیا به کسی بدهکار بمونم و با محبت خاصی رفتم کنارش نشستم ...
ازم شرمنده بود انگار و با دلخوری خودش گفت : یه معذرت خواهی به تو بدهکارم دخترم ...
لبخندی زدم و گفتم : این چه حرفی ...شما هم از سر نادونی حرفی زدی ...
دیدی که من حتی به حرفتون گوش هم نکردم‌...
ناراحت شد مشخص بود ولی به روی خودش نیاورد و با خونسردی گفت : درسته ...من نگران زندگی سوسن بودم ...
_ استغفرالله مگه شما خدایی ...؟
زنعمو از دور بهم چشم غره رفت و فهموند دعوا راه نندازم ...
ولی من که ته دلم هنوز ازش متنفر بودم‌و عقده داشتم ...
روسریمو روی سرم تکون دادم و گفتم :سن و سال هیچ وقت دلیل بر بزرگی ادم ها نیست ...
کاش اینو همه بدونن و از کنارش بلند شدم ...


اتاقش چیده شد و سفره های ناهار پهن شدن ابگوشت و نون سنگک چه عطر بویی داشت انگار غذاها هم رنگ و طعمشون رو الان از دست دادن ...
داشتم با سیمین و سوسن برای انداختن عکس اماده میشدیم که ...
زنعمو اومد دنبالم و گفت : بیا کارت دارم ...مهمونا رفته بودن و خودمون بودیم ...
رفتیم توحیاط که گفت : مادرت و اون نادر اومدن برای خداحافظی ...
دلم یهو یجوری شد انگار منتظر پدرم بودم ...
رفتم کنارشون از نگاه کردن به صورت مامان بیزار بودم‌و خودشم میدونست که هیچ وقت نمیبخشمش ...
بابا نادر برام گل اورده بود یه گلدون خوشگل و گفت : دلم انگار برای تو بیشتر تنگ میشه ...
رفتیم اول رباب رو دیدیم میخوایم دیگه بریم شمال خواستم اول خداحافظی کنم و بعدش بگم که من پدرتم ...هرکاری هم کنیم باز من پدرتم ...دلم میخواد تند تند ببینمت ...زود به زود بیام ولی خجالت میکشم ...ولی تو بیا ...اونجا خونه تو هم هست ...
پسرام میدونن که خواهر دارن و یه روزی اونا هم میان برای اشنا شدن ...
لبخندی به روش زدم‌...حق داشت دلم انگار باهاش مهربون بود ‌...گوشه حیاط بودن و دعوتشون کردم داخل ...حتی به صورت مامان نگاه هم نکردم و هادی کنارم ایستاد ...همیشه کنارم بود درست به موقع ...انگشت هاشو بین انگشتهام گذاشت و دستمو فشرد و گفت : اینجا خونه جواهر هم هست چرا اینجا سرپایید ...بفرمایید داخل ...
نادر دستشو فشرد و گفت : خدا رو شکر که دخترم شوهر خوبی مثل تو نصیبش شده ‌..
مراقبش باش من نتونستم جواهری رو داشته باشم ولی تو داری و قدرشو بدون ...
مامان هیچ حرفی نزد چون میدونست هیچ وقت چاله های بین ما پر نمیشن ...
تا جلوی در بدرقشون کردم و اون اخرین دیدار ما نبود ...چقدر دلم میخواست بیشتر بمونه و بیشتر باهاش اشنا بشم ...دلم برای بابا علی هم تنگ شد ...اونی که هیچ وقت برامون پدری نکرد ...
از دور رفتنشون رو نگاه کردم و رفتن ...
هادی دستشو رو شونه ام گذاشت و گفت : دلت یجوری شده انگار ؟
لبخندی به روش زدم و گفتم : راسته که میگن خون میکشه.....


عروسی حبیب تموم شد و عروس جدیدی اومد تو خونمون ...
دلم گاهی وقت ها میخواست یه خونه مستقل داشته باشم ولی محبت های زنعمو مانع میشد ...
هیچ وقت کسی به روم نیاورد که من نسبت خونی باهاشون ندارم و دختر علی نیستم ...
همیشه همون جواهر موندم و حتی به رباب هم بیشتر از قبل محبت میکردن ...
سالهای قشنگ زندگیمون با اومدن یه پسر، محمد بعد از دوسالگی مهتاب کامل شد ...
انگار تو طالع ما همون دوتا بچه بود که هیچ وقت دیگه نخواستیم بچه دار بشیم ...
سوسن و حبیب به انتظار دختر چهارتا پسر اوردن و دیگه اونا هم ناامید شدن ...
جلوی چشم هامون بچه هامون قد کشیدن و ما روز به روز پیرتر شدیم ...
فوت بی بی تلخ بود و جاش تو خونمون خالی شد ‌..
تو همون سالهای فوت بی بی بود که از بس خونه دلگیر شد ...هادی وحبیب با هم‌ دست به کار شدن و خونه سه طبقه ساختیم‌‌...
تمام اون کادوها و چیزهایی که خریده بودیم و تو زیرزمین خاک میخورد حالا تو خونه خودم چیده میشد ...
چه حس و حال قشنگتری بود وقتی خودت خونه مستقل داری ...طبقه اول رو زنعمو عمو برداشتن وسط ما و بالا حبیب و سوسن بودن ...یه اپارتمان دو خوابه بزرگ و دلباز ...حیاط قشنگ ولی کوچیکی داشتیم ...ولی عمو همون جای کوچیکم‌تبدیل کرده بود به بهشت ...
گوشه به گوشه اشو گل کاشته بود و یه درخت بزرگ خرمالو ...
هنوزم اون درخت خرمالو میده ...هنوزم مزه خرمالوهاش با همه خرمالوهای دیگه فرق داره ...
مهتاب شد مهتاب شب های تاریک من و محمد همه وجودم...
همه زندگی ها تلخی داره و ما هم از اونا جدا نبودیم و نیستیم ...
از پشت پنجره به بچه ها که تو حیاط بازی میکردن و سر و صداشون تا بالا میومد نگاه میکردم ...
زنعمو روی تخت کنار درخت خرمالو نشسته بود و گاهی از شیطنت پسرا حرص میخورد ولی باز با محبت نوازششون میکرد ...
مهتاب رو میبوسید و موهای بلند بافته شدشو نوازش میکرد ...
هادی کنارم ایستاد و گفت: به خوشبختی ای که داریم نگاه میکنی؟!...
 



زندگی قشنگ من تا به امروز ادامه داشت و هیچ وقت از اینکه کنار هادی بودم پشیمون نشدم...
حاصل زندگی ما دوتا بچه ای هستن که الان همه دارایی ما هستن....
گاهی وقت ها فکر میکنم چرا زندگی ما انقدر متغیر از بقیه بود...
تو این سالها هیچ وقت گیتی رو ندیدم و فقط دورا دور شنیدم داره زندگی میکنه و بالاخره از خر شیطون پایین اومده...
کی باور میکرد مادرم و نادر تو اون سن و سال یه پسر بدنیا بیارن...
اسمشو علی گذاشتن و بخاطر احترام به پدرم این کارد کردن...
تو یه چشم به هم زدن رو صورتمون چروک افتاد و نصف بیشتر عمرمون گذشت...
جای خالی بی بی و عمو همیشه دیده میش...
بچه حسین همون یدونه موند و دیگه بچه نیاوردن...
پسرای شیطون حبیب همه شور و نشاط خونه هستن و اگه نباشن انگار کسی نیست...
مهتاب هم که تمام دارایی ماست و هنوزم عاشقانه نگاهش میکنم... زندگی همیشه بهمون لبخند زد و میزنه....
قدیم ها همه چیز خوشرنگتر بود و امروزه همه چیز کمرنگ‌شده...کی فکرشو میکرد به این زودی زمان بگذره و به یه چشم برهم زدن جوونی تموم بشه...
مهتابم داره سی سالش میشه و برای خودش خانمی شده...دوتا پسر داره و هردوشون به جون من بسته ان...
نفس عمیقی کشیدم و دستهامو برای مهتاب باز کردم...
با محبت به طرفم اومد...بغلم گرفت و گفت: باورش سخته که گذشته مادرم درست مثل افسانه هاست...
هادی کتابشو بست و رو بهم گفت:اون قسمت هایی که از من گفت رو زیاد جدی نگیر دختر بابا...
هرسه خندیدیم و مهتاب رفت تا چای بیاره...
هادی دقیق نگاهم کرد و گفت:انگار دیروز بود تو خونه کاهگلی بین اون دام ها بازی میکردی و من عاشقانه و مخفیانه نگاهت میکردم...دستشو بین دستم گرفتم و گفتم:چه خوب که کنار هم پیر شدیم‌...خداروشکر که تو قسمت من بودی و سهم من شدی...
بوسه ای به پیشونیم زد و گفت:ولی انصافا همه چیزت پیر شد جز اون زبونت که هنوزم همونطور تیز و برنده است...
هر دو خندیدیم و به امید مابقی روزهای خوش دستهای همو فشردیم...
«پایان«
نظرتونو درباره رمان بگین

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : javaher
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 4.16/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 4.2   از  5 (31 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

7 کانت

  1. نویسنده نظر
    هانا
    عالی بود
    خسته نباشی نویسنده جان 🌸
پاسخ
  1. نویسنده نظر
    سارا
    خیییلی قشنگ واموزنده بود من رمان خییلی میخونم از بین این همه که خوندم این بهترینش بود...
    دست نوسینده دردنکنه♥️
پاسخ
  1. نویسنده نظر
    تیام
    سلام
    خیلی وقت بود رمان نخونده بودم، رمان خیلی خوبی بود، کاش پایان تمام غم ها هم همینطور خوش بود...
    ممنون از نویسنده و هنر خوبشون
پاسخ
  1. نویسنده نظر
    Ghasedak
    واقعا زیبا بود👌😍
پاسخ
  1. نویسنده نظر
    مریم
    خییییییلی قشنگ بود من هم باهاش خندیدم هم گریه کردم احسنت به ذهن و قلم نویسنده برات آرزوی موفقیت میکنم کاش ته همه ی زندگی ها قشنگ بود
پاسخ
  1. نویسنده نظر
    .مرغ مرده
    فقط میتونم بگم دمش گرم بهترین رمان جهان کاش حافظم پاک میشد دوباره میخوندمش
پاسخ
  1. نویسنده نظر
    ساغر
    عاللللیییییییی بود دست نویسنده اش طلا .
پاسخ

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

اولین حرف کلمه fdsonp چیست?