رمان عشق شیرین 1 - اینفو
طالع بینی

رمان عشق شیرین 1


گندمم، دختری که حتی تو بارداری هم کسی از من خبر نداشت ...
مادرم بعد از زایمان سومین بچه اش لوله هاشو بخاطر باردار نشدن دوباره میبنده و با اقاجونم تصمیم میگیرن دیگه بچه بدنیا نیارن و به همون یه دختر و دوتا پسر اکتفا کننن ...برادرم محمد متولد سال پنجاه و پنج و بعدش خواهرم مهناز متولد پنجاه و هفت و برادر به اصطلاح خودشون ته تغاری متولد پنجاه و نه علی ...و من شدم یه دختر پاییزی شصتی...
مادرم علی رو که تازه بدنیا اورده بود رو با عشق بزرگ میکرد ...
نزدیک به تولد یکسالگی علی بوده که به دلیل فشار خون بالا میره بیمارستان و میبینه بله یه بچه شش هفت ماهه حامله است ...
از تعجب کم مونده بود مامانم شاخ در بیاره ...چطور میشه که این دختر تو شکمش باشه و تکون نخوره ...
فقط دوماه بعد از اون روز من بدنیا اومدم ...
خطای پزشکی بوده یا هر چی اینو میدونم که منم عمرم به این دنیا بوده و باید میومدم روی زمین ‌...
اون روزها پدرم نظامی بوده و تو گیر و دار جنگ رفت و امدهایی داشته ...
مادرم به تنهایی با چهارتا بچه قد و نیم قد شبشو روز میکرده و هر شب از ترس نمیدونسته چطور بخوابه ..‌
مادرم و من فقط بیست سال اختلاف سنی داریم ...
از محمد براتون بگم ...مثل پدرم مقرراتی و مغرور بود ...برادرم از همون بچگی مرد شده بود و تو نبود بابا دست راست مامان بود ...
بابا مدام ماموریت داشت و ما به نبودن هاش عادت داشتیم‌...
مهناز و دار قالی که هنرمندانه میبافت شد خاطرات کودکی من که خواهرم از همون بچگی مهارتشو تو قالی بافی داشت ...
اون روزها کسی ارزش واقعی قالی های دست بافت رو نمیدونست و مهناز قالی ها رو که میبافت تو زیرزمین میزاشت و بازم ناامید نمیشد و دوباره میبافت ...
و اما من و علی شیره به شیره هایی که تو شیطنت و ارومی معروف بودیم ...
علی شیطون و من اروم ...
من یه نوزاد لاغر مردنی بودم که وقتی بدنیا میام همه از ترس حتی نمیتونن نگاهم کنن ...


مادرم چه روزهایی که اشک میریخته وقتی حتی نمیتونسته منو کهنه پیچ کنه ...
مادربزرگم ...مادر پدرم اگه نبود همه میگفتن من میمیرم ...نوزاد کوچلو رو قنداق میکنه و چون پدرم تک فرزند بود اونا هم با ما زندگی میکردن ...
یه حیاط بزرگ هزارمتری که خونه اونا اول و خونه ما ته حیاط بود ...
مادرجون خیلی زن مهربونی بود و با محبت روزهایی که پدرم ماموریت بود بهم محبت میکرد ...
پدربزرگم هم سرهنگ بازنشسته بود و از پدرم مقراراتی تر بود ...کله سحر بیدار میشد و صدای رادیوش تا خونه ما میومد ...
اولویت زندگی ما درس بود و پدرم خیلی روش تاکید داشت ...
محمد از هممون درس خون تر بود ...مهناز بیشتر از درس قالی بافی دوست داشت و استعدادش چشم گیر بود ...
روزهای بچگی و شیطنت و بازی تموم میشد و دیگه داشتم هیکل دخترونه رو به خودم میدیدم‌...
کمری که گودی داشت و موهایی که دورم میریخت و اندامی که مثل یه دختر بلوغ رسیده شده بود ...
اولین بار که لباس زیرمو خونی دیدم سیزده سالم بود ...همون روزایی که خواستگاری سمج مدام میومد و میرفت و میخواست از مهناز بله بگیرن ...
درد عجیبی رو تو تنم احساس میکردم و حالت تهوع داشت خفه ام میکرد ...
میترسیدم به کسی بگم‌چی شده و از قبل هیچ اطلاعاتی نداشتم ...
انقدر حالم بد بود که مامانم دست به دامن مادرجون شد ...مادرجون با دیدنم اومد جلو و گفت : مبارکت باشه ...خانم شدی دیگه ...
مامان با تعجب گفت : خانم شده؟
_ بله دخترت ماهانه شده ....
مادرجون جلو اومد نشست بالا سرم و خم شد اول سرمو بوسید و گفت : براش کاچی بزن ...یدونه مسکن هم بهش بده ...
و شروع کرد برام توضیح دادن به قدری ترسیده بودم که رنگ به رو نداشتم و مادرجون اب پاکی رو ریخت رو دستهام ...
کمک کرد نشستم و با خنده به چشم های درشتم نگاه کرد و گفت : وروجک من کی انقدر بزرگ شدی؟
مهناز تو چهارچوب در بود و همونطور که با دامن چین دارش میچرخید تا چین هاش باز بشه گفت : ببین مادرجون برام چی خریده ؟
مادرجون نگاهمون کرد و گفت : خدابهم عمری بده شما دوتا رو تو لباس عروس و اون دوتا رو تو لباس دامادی ببینم ...
مهناز گونه هاش سرخ شد و گفت: یه روز میرسه بالاخره مادرجون ...


مادرجون پشتم بالشت چید و گفت : امروز بدو بدو نکن ...جلو علی هم چیزی نگی ..این یچیز دخترونه است مادر ...
لبخند زدم و چه کیفی کردم اون روز ...کاچی داغ و چای نبات و
کلی میوه مدام مادرجون برام میاورد ...شبم به دستورش برام جیگر کباب کردن ...
خواستگار مهناز خیلی سمج بود و تو رختخواب بودم‌که صدای یاالله یالله اونا اومد ...از لای در نگاه کردم مادرش باز اومده بود با مادربزرگش ...
مادرجون به طرفشون رفت و گفت : خوش اومدید ...
مادر داماد گفت : خوش میام وقتی بهم دختر بدید ...
مادرجون گره روسریشو محکم کرد و گفت : مگه دست ماست پدرش مخالف تو این سن و سال دختر ازدواج کنه ...
میگه دختر باید بیست سالش بشه ...
_ نگو حاج خانم اونموقع که دیگه ترشیده ...
_ ما ترشیده نداریم‌...حالا که درس میخونن اگه برای چای اومدین خوش اومدین وگرنه برین بهتره دوست ندارم اوقات تلخی بشه ...
اخم هاشو اویز شد و داخل نیومده برگشتن و اینبار بدون خداحافظی راهی بیرون شدن ...تا بخوان به در کوچه برسن کلی باهم غر زدن و رفتن ...
مادرجون به محمد و علی که داشتن شام میخوردن گفت : باباتون فردا میاد ...برید بخوابید که فردا زود بیدار بشید ...
محمد خداروشکر کرد و گفت : شب بخیر ...مادرجون روبروش ایستاد و گفت : من امشب پیش گندم میخوام بخوابم مریض شده مراقبش باشم شما برید پیش اقاجون بخوابید ...
حق داشت اونشب انقدر شب سختی بود که پتو و چادری که به کمرم پیچیده بودم رو کثیف کردم و با خجالت صبح بلند شدم ...
مامان اصلا سرمون غر نمیزد و با محبت لباسهامو تعویض کرد ...
همه چشم به راه بابا بودیم و بالاخره با باز شدن در بابا اومد ...
مثل همیشه کلی سوغات و کادو برامون اورده بود ...
پا برهنه به طرفش دویدم و من ته تغاری لوسش بودم ...
با اینکه همیشه اخمو بود ولی بچه هاشو مثل خدا میپرستید ...


بابا اومده بود ...مثل دختر بچه های هفت ساله منو از زمین بلند کرد و چرخوند و گفت : خوشگل بابا ...
چندبار سرمو بوسید و گفت : دیگه بزرگ شدی دخترم ...دمپایی هات کو پس ؟
دستشو به صورتم چسبوندم و گفتم : دوستت دارم بابا جونم ...
تک تک همه اومدن بیرون و به استقبال بابا ...همه خوشحال بودن و کلی سوغاتی از اهواز برامون اورده بود ...
خرما و اسباب بازی ...پیراهن های گل دار برای من و مهناز ...
محمد و بابا مثل هم بودن هم قیافه هم اخلاق ...بابا برای اون مخصوص لباس اورده بود و چندتا کتاب ...
مادرجون با دستهای خودش برامون کوفته بار کرده بود و بابا عاشقانه دست پخت مادرشو میخورد ...
کتابهامو برداشتم و اماده میشدم ظهری بودم و باید میرفتم مدرسه ...مهناز اومد تو اتاق بقیه خونه مادرجون بودن و یکم مکث کرد معلوم بود میخواد یچیز بگه ...
روبهش گفتم‌: چی شده مهناز ساکتی ؟
نشست رو متکا ساندویچی های کنار اتاق و گفت : گندم یه خواهشی ازت بکنم برام انجام میدی ؟
نگاهش کردم و همونطور که کش مغنه ام رو میزدم روی سرم گفتم:اره چی میخوای ؟
_ یه نامه دارم میشه بدی به کسی ؟
با تعجب گفتم : نامه ؟
صداشو پایین اورد و گفت : اره اروم باش ...چهاردست و پا اومد نزدیک و گفت : مهران همون پسره که موتور داره میخوام ناممو بدی به اون ...
خنده رو لبهام ماسید و با چشم های گرد شده گفتم‌: مهران ...تو میخوای بهش نامه بدی ؟؟؟
اخم کرد و گفت : اره میخوام بدی بهش ...من که معلم نداریم که بتونم برم مدرسه الان صدباره منتظر منه ...
_ مهناز اگه بابا بفهمه ؟ اگه محمد بفهمه که گردنتو میشکنن ...
_ خوب یه روزم خودتو میبینم چیکار میکنی ...یکی ندونه میگه تا اخر عمرت میخوای مجرد بمونی ...
_ من نمیبرم
_ به جهنم نبر...اصلا نمیخوام ببری به توام میشه گفت خواهر غریبه از تو با معرفت تره ...
_ باشه اسممو بزار بی معرفت ولی برات اینکارو نمیکنم اگه اون لحظه محمد ببینه که منو وسط خیابون میکشه ...
_ ترسو بی عرضه ...اخمی کرد و رفت بیرون...وای اگه بابام میفهمید چی میشد ...


روزهامون میگذشت و سال بعدش که رسید و من چهارده سالم بود ...یه خواستگار خیلی خوب برای مهناز اومد ...سال اخر دبیرستان بود ...بابا خیلی پسندیده بود و ادم های محترمی بودن و بالاخره مهناز از بین اون همه خواستگار قسمت همون محسن شد و رفت خونه بخت ...
چه شب قشنگ و بدی بود ...
فکر نمیکردم دوری مهناز اون همه سخت باشه مخصوصا وقتی که محمدم سرباز بود و خونه خلوت شده بود ...
اون شب تا صبح خوابم نبرد تابستون بود و تو ایوان نشسته بودم ...
علی کلی توت از درخت چیده بود و اورده بود پیش من و میخواست سرگرمم کنه ...ولی دلم بدجور گرفته بود ...خواهرم خیلی خوشگل شده بود و عروس نازی بود ولی دلم نمیخواست ازم دور باشه و اون رفت ...
خونشون تا ما خیلی دور نبود و با مادرشوهرش قرار بود فعلا زندگی کنن‌...
اون موقع چیز عجیبی نبود و عروس باید چندسال اول رو با خانواده شوهرش زندگی میکرد تا یکم‌که جا افتاد جدا بشه ....
تو ایوان رو گلیم خوابم برده بود و متوجه شدم که بابا روم پتو انداخت ...
از اون روز به بعد تنهایی میگذشت و روز به روز بزرگتر میشدم ...
خواهرم به درس خوندن ادامه نداد و فرشهاش تو زیرزمین خونمون بود و دیگه فرش هم نمیبافت و هروقت به دیدن ما میومد خیلی زود میرفت و با خانواده محسن خیلی انس گرفته بود ...
بابا بازنشسته شده بود و برای همین خانواده دوستش که ما حتی نمیشناختیمشون مارو دعوت کرده بودن براب تعطیلات اخر هفته بریم اونجا ....
تو ویلا زندگی میکردن ...
علی ومحمد خونه موندن و من و بابا و مامان به همراه مادرجون رفتیم‌...
اقاجونم که کلا نمیومد و ترجیح میداد تنها بمونه ...
لباسهامو برداشتم و راهی شدیم چه مسیر قشنگی بود تا ویلاشون ...تو راه عقب ماشین کنار مادرجون کلی گفتیم و خندیدیم‌...
ورودی ویلاشون به قدری قشنگ بود که دلم میخواست همونجا بمونم و درب رو نگاه کنم ...دور تا دورش پیچک بود و عطر گلهای نسترن ...
وارد باغ که شدیم ...قشنگ مشخص بود یه اقازاده مالک اونجاست ...
بابا به مادرجون نگاه کرد و گفت : پدرش از ثروتمندای اینجا بوده و حالا پسرش هم شده مالک اینجا ولی خودشم خیلی زحمت کشید ...
تو نگاه اول پولشون بود که خیلی منو جذب کرد ...


مردی همسن و سال بابا یکمم بزرگتر اومد به طرفمون و گفت : نگو که بدون پدرت اومدی ؟
بابا سلام کرد و گفت : اقاجونم قدیمیه با ما فرق داره اون اعصاب مارو نداره ...
_نگو من میخواستم سرهنگ‌ رو ببینم ...
مادرجون با چادر مشکی گیپور روی سرش پیاده شد و سلام کرد و گفت : سرهنگ هنوزم رو ساعت زندگی میکنه ...اون اهل مهمونی نیست ...
دوست بابا خیلی مرد مهربونی بود ...دعوتمون کرد داخل و رفتیم تو خونشون ...چقدر قشنگ بود خونه بزرگ‌و مبله ...
رفتیم داخل زنش با چادر اومد جلو و با چه عزت و احترامی بهمون خوش امد گفت ...
دست منو فشرد و گفت : چه دختر خانمی ...چه دختر قشنگی ...خوش به سعادتتون ما که نتونستیم دختر دار بشیم ...
مامان لبخند زد و گفت :خدا بچه هاتون رو حفظ کنه شما پسر دارید درسته ؟
_ بله دوتا اقازاده هام دست کمی از دختر برام ندارن ...
دست راست منن ...الان میان پیش پاتون رفتن بیرون ...
روی مبل های چوبی تاج دارشون نشستیم لوستر بزرگی وسط سالن آویز بود ...کنارم نشست و گفت : هزارماشاالله اقا محسن یبار دختراتون رو دیده بودن بچه بودن ...همیشه از خوشگلیشون تعریف میکرد ...
مامان با تعجب پرسید یادم نمیاد ...
_ چرا رفته بودید مشهد اقا محسن هم اومده بود مشهد خودش تنها اونجا دیده بودتون ...
مامان یادش اومد و گفت : اره یادش بخیر اونموقع مهنازم مجرد بود ...
بابا و عمو محسن دورتر از ما نشستن و شروع کردن به صحبت کردن ...
خاله زری خیلی مهربون بود و برامون چای و شیرینی اورد که یکی از پسرهاش وارد سالن شد ...
با دیدنمون شوکه شد و گفت : اخ ببخشید متوجه نشدم اومدید ...
سلام کرد و به طرف بابا رفت باهاش دست داد و گفت : خوش اومدی سرهنگ ...
بابا دستشو رو شونه اش گذاشت و گفت : سرهنگ تویی ...اقایی هزارماشاالله چه بزرگ شدی تو باید ارش باشی درسته ؟
پسره خندید و گفت : نخیر عمو ارش داداش بزرگمه من شایانم ...
بابا ابروشو بالا داد و گفت : شایان انقدر بزرگ شدی ؟ پس ارش کجاست ؟
خاله زری براشون شیرینی گذاشت و گفت : میاد الان رفت ماشین رو بنزین بزنه ...
شایان تازه متوجه ما شد و جلو اومد و احوال پرسی کرد و با لبخندی گفت : خوش اومدید ...بفرمایید خواهش میکنم ...به احترامش بلند شده بودیم ..‌اصلا نگاهش نکردم و دوباره نشستم ...
خاله زری رو بهم گفت: شایان تازه خدمتشو تموم کرده ...
ارش و برادرم باهم کار میکنن ...


خیلی با محبت بودن‌...اولین باری که میدیدمشون و خبر از این نداشتم که تقدیرم قراره چنان گره ای به اون ها بخوره که حتی با دندون هم نشه بازش کرد ..
شایان خیلی با محبت بهمون خوش امد میگفت که درب باز شد و دوتا پسر وارد خونه شدن ...
از شباهت بین اونا نمیشد تشخیص داد کدوم ارش ...چون خیلی به خاله زری شباهت داشتن ...
خاله به پسرا اشاره کرد و گفت : اومدن ...ارش پسرم و ارمان برادرم‌...
چه شباهت عجیبی بهم داشتن ...هردو چشم و ابرو مشکی بودن و موهای حالت دار مشکی ...شایان از اونا کوتاه تر بود و اونا همه چیزشون با شایان متفاوت بود ...
احوال پرسی کردن و خاله تا اونا ازمون فاصله گرفتن گفت : برادرم بدنیا که اومد پدرم مرد...از اون سال من و اقا حسن بزرگش کردیم ...مادرمم دستش خالی بود اون موقع ...اون روزا پولی نبود ...ارمان رو مثل پسر خودمون بزرگ کردیم از ارش فقط دوسال بزرگتره ...
مامان تاسف خورد و ادامه داد ...خدابیامرزه ...چه کار خوبی کردین ..
مادرجون نگاهش به پسرها بود و گفت: چقدرم نجیب و با وقار بار اومده ...
خاله زری بهشون نگاه کرد و گفت :شکر خدا سه تاشونم خیلی خوبن چشم پاک و نجیبن ولی حق دارین ارمان خیلی خیلی اروم ...خیلی متین ...برادرمه ولی انگار پسرمه دیگه ...
جرئت کردم و نگاهشون کردم ...ارمان نشسته بود و پای راستش رو پای چپش بود .‌‌ساعت نقره ای رنگ تو دستش بود و گاه گاهی که لبخند میزد زیر گونه هاش چال میدفتاد ...
فکرشم نمیکردم اون خانواده همچین پسرایی داشته باشن ...از بابا در تعجب بودم که چطور راضی شده بود منو با خودشون بیاره ‌..
اون حتی خونه اقوامی که پسر دار بودن کمتر اجازه میداد من برم ...
خاله بلند شد و گفت : من دست تنهام ببخشید برم‌ ظرفای ناهار رو اماده کنم ...
مامان بلند شد و گفت : منم میام کمکتون ...
تو تعارف به هم به طرف اشپزخونه رفتن و من و مادرجون موندیم ...صدای اذان میومد و مادرجون که عادت داشت به نماز اول وقت چادرشو مرتب کرد و همونطور که بلند میشد عمو حسن متوجه شد و به شایان گفت : حاج خانم رو راهنمایی کن برای نماز ...
منم دنبال مادرجون راه افتادم ...از اینکه تنها میموندم خجالت میکشیدم ...


مادرجون تو روشویی وضو گرفت و رفتیم تو اتاق نزدیک سرویس ها ...
جانماز رو وقتی مادرجون وضو میگرفت شایان بهم داد و گفت: تو اتاق میتونن نماز بخونن ...
یه اتاق خیلی دلباز بود ...صدای پرنده ها از تو بالکن اتاق میومد و درب و پنجره رو به بالکن فقط یه توری ساده داشت ...
یه تخت یه نفره گوشه اتاق و سه تا کمد کنارش بود ...
اونجا اتاق یکی از اون پسرا باید میبود ...
مادرجون قامت که بست رفتم به طرف بالکن و هرچی مادرجون خواست با الله اکبر گفتنش بهم بفهمونه فضولی نکنم من گوشم بدهکار نبود ...
چندتا قفس تو بالکن اویز بود و توشون پرندهای مختلف بود که من حتی نمیشناختمشون ...
فقط اون مرغ عشق های سبز و زرد رو دیده بودم اونا همرنگ مرغ عشق های علی خودمون بود ‌‌‌...
یهو یکی گفت سلام و من یه متر از جا پریدم ...اون طوطی بود یا بلبل رو نمیدونم ولی بهم سلام کرد و منم از ترس دستمو رو قلبم گذاشتم و گفتم : زهرمار سلام ...مرگ گرفته ترسیدم ...
شروع کرد به تکرار زهرمار سلام مرگ گرفته ...
مگه ساکت میشد اگه نمیترسیدم حتما میگرفتمش و گردنشو میشکستم ...اون روز چه استرسی اون بهم داد ...
مادرجون پرده رو کنار زد و گفت : بیا تو مگه فضولی خونه مردم ...؟
برگشتم تو اتاق و گفتم : مادرجون کسی نیست که چرا انقدر گیر میدی به من ...
مادرجون اخمی کرد و دوباره قامت بست ..‌لبه تخت نشستم و چشمم به قاب عکس روی دیوار افتاد ...
عکس سه تا اقازادها بود به قول خاله زری ...ارمان وسط و بغل دست هاش ارش و شایان بودن ...
تو عکس میخندیدن و چال گونه های ارمان به چشم میومد ...ته رنگ چشم هاش انگار عسلی بود و متفاوت تر از اونا بود...
دلم براش سوخت که پدر نداره و چقدر بی پدر بودن سخت بود ...
درب اتاق باز شد و ارمان وارد شد ...با دیدن ما یه لحظه جا خورد و گفت : ببخشید نمیدونستم اینجایین ...
با عجله سرپا ایستادم و چشم به مشمای تو دستش افتاد و گفت : میخواستم به پرنده هام غذا بدم‌...بعدا میام‌...
مادرجون نمازش تموم شده بود و گفت : نه پسرم گرسنه نزار زبون بسته هارو ..‌بیا غذاشون رو بده شرمنده ما بدون اجازه اومدیم داخل ...


مادرجون تسبیح رو برداشت و گفت : من ذکرامو بگم رفتیم بیرون شما راحت باش ...
_ این چه حرفیه قبول باشه برای منم دعا کن ...مادرم مثل شما بود خدابیامرزدش همیشه باید اول وقت نماز میخوند ...
مادرجون چشم هاش پر از اشک شد و گفت : خدابیامرزه ...سخته واقعا ادم قدر پدر و مادرشو باید بدونه ...منم نه پدر دارم نه مادر ...میدونم چقدر سخته ...کاش نصف بود عمرم ولی مادرم زنده بود کنارم بود .‌‌..
ارمان تو صورتش غصه و غم نشست و با گفتن با اجازتون وارد بالکن شد ...
مادرجون چادر سفید رو روی سرش جلو کشید و از شونه هاش که میلرزید مشخص بود که داره گریه میکنه ..
من نمیدونم اون روز چرا اونقدر فضولی بهم دست داده بود ..‌
اروم رفتم تو بالکن ...ارمان متوجه ام شد و گفت : شما از پرنده خوشت میاد ؟
یهو همون پرنده گفت : زهرمار سلام مرگ گرفته ...
ارمان با تعجب نگاهش کرد و گفت : اینا رو از کی یاد گرفتی؟
تکرار نکن زشته ...
اونم مدام میگفت : زشته ...زشته ...با اون بالهای رنگارنگش با اخم نگاهش کردم و تو دلم گفتم : بمیری ...
ارمان روبهم چرخید و گفت : میخوای بگیری دستت ؟
_نه من میترسم‌...من اصلا با پرنده ها رابطه خوبی ندارم ...
_ این خیلی با ادب امروز نمیدونم چرا اینطور شده ...
الکی لبخند زدم خیلی استرس داشتم اولین بار بود با یه پسر صحبت میکردم ...قفس رو باز کرد و خیلی راحت اومد رو ساعد دستش نشست و گفت: انگار پسرمه ...خیلی کوچیک بود که بزرگش کردم...
_ چرا پس تو قفس میزارینش؟
_ خودش اونجا راحته ...
دستشو جلو اورد و گفت : لمسش کن ترست میریزه ...
انگار سالها بود همو میشناختیم ...دستمو جلو بردم و پشتش کشیدم و گفت : این طوطی خوبی ...
طوطی دوباره حرف منو تکرار کرد و گفت : مرگ‌ گرفته ...
خنده ام گرفته بود و ارمان گفت : معلومه از شما خوشش اومده انگار قبلا اشنا شده بودین؟!
از خجالت لبمو گزیدم و سرمو پایین مینداختم که گفت: منظوری نداشتم‌...


مادرجون صدام زد و گفتم : ببخشید ...به داخل برگشتم رنگم‌ پریده بود و تو زانوهای پاهام لرزش رو احساس میکردم ...
مادرجون جانماز رو جمع کرد و گفت : بیا بریم مادر بزار بنده خدا راحت باشه ..‌اومدم بدون اجازه تو اتاقش ...
ارمان برگشت تو اتاق و گفت : چه حرفیه میزنید شما هم مثل مادر من ...اینجا راحت باشید ...
دعوتمون‌ کردن برای ناهار و میز بزرگی کنار اشپزخونه داشتن روش همه چیز چیده شده بود ...ظرفهای چینی گل سرخ و عطر قورمه سبزی و ماست و خیار ...
دور میز نشستیم ...خاله تعارف میکرد و همه بی صدا غذا میخوردن ...اروم زیر چشمی گاهی به ارمان نگاه میکردم و تو دلم لبخند میزدم ...
ارمان چند قاشق بیشتر برنج نخورد و گفت : بیرون چیزی خوردم سیرم ابجی دستت درد نکنه ...
ارش به صندلیش تکیه کرد و گفت : ولی با اینکه من سیرم نمیتونم از قورمه سبزی دل بکنم ...خاله زری با لبخندی گفت : نوش جونتون ...
همه تو جمع کردن ظرفا کمک کردن و مامان بهم اشاره کرد من بشورم و بعد از کلی کش مکش با خاله بالاخره اجازه داد ...
چقدر به مامان بد و بیراه گفتم چون تو اشپزخونه تک و تنها و اون همه ظرف موندم...
مانتومو رو کابینت گذاشتم و با تونیک بلندی که تو تنم بود راحتتر بودم ...
روسریمو مثل محلی ها از بالا بستم و شروع کردم ...مگه تموم میشدن به اندازه تمام عمرم اونجا ظرف کثیف بود ...
با سرفه کسی به منظور ورودش چرخیدم‌...آرش بود و با لبخندی گفت : خداروشکر میکنم که دختر نشدم ...
دستهای کفیمو بالا گرفتم و گفتم : اره حق دارین ...
خاله زری از پشت سرش گفت : خیلی هم دلت بخواد تمام عمرم ارزوم بود یه دختر داشتم ...
بیا کمک کن خسته شد ...
ارش استینشو خیلی راحت بالا داد و با دستمال ظرفهارو خشک میکرد و میچید تو کابینت و گفت : مامان جان دلت میسوخت نمیزاشتی مهمونتون ظرف بشوره ...بهم چشمکی زد به منطور اینکه هوامو داره ...
خاله سینی چای رو پر از استکان چای کرد و گفت : بخدا نتونستم جلوشو بگیرم...‌الان میام کمکت ...
ارش ابروشو بالا داد و گفت : نیا من کمک میکنم ...دختر بچه رو گذاشتی اینجا نمیگی یه وقت چیزی میشکنه میره تو دستش؟
خاله بیرون رفت و گفت : شرمنده شدم گندم ...
آرش بشقاب رو از دستم گرفت و گفت: گندم ...پس اسمت اینه ...گندم ها که همشون طلایی ان تو چرا طلایی نیستی؟
به موهام و چشم ابروم اشاره کرد و ادامه داد : عمو رضا اسمتو گذاشته گندم؟


آرش با لبخندی گفت: خاله اسمتو گذاشته گندم یا عمو رضا؟
ابرومو بالا دادم و حس کردم میخواد مسخره ام کنه و گفتم : چه فرقی میکنه؟
_ فرق میکنه اخه اسم رو ادم ها خیلی تاثیر داره ...ببین دقت کن به من ارش ...چه برازنده ام و گندم چه برازنده توست ...
ارش و گندم هیچ وجه اشتراکی نیست ...
با کنجکاوی گفت: مشخص نباید اشتراکی باشه ارش و گندم اصلام بهم نمیان ...
ظرفا تموم شد و با خنده گفت : از دختر بچه ای مثل شما بعید بود خسته نباشی ...
دستکش هارو تو ظرفشویی انداختم و گفتم : سلامت باشی ...من دختر بچه نیستم ...سال اخر دبیرستانم ...
ابروشو بالا داد یبار دیگه نگاهم کرد و گفت : راست میگی ...؟؟
اخم هامو ریختم و رفتم تو پذیرایی ...خاله زری کنار خودش جا باز کرد و گفت : بیا بشین خسته شدی ؟
کنارش نشستم و با خشم همونطور که به مامان نگاه میکردم گفتم : نه خاله اونقدری ظرف نبود...
بعد از چای بعد ناهار خوابیدن میچسبید و خاله گفت بریم استراحت کنیم‌...
مادرجون رو به خاله گفت : اسباب زحمت شدیم ...شما بباید منزل ما انشا...ما هم جبران کنیم‌...
اتاق ارمان رو برای استراحت ما گذاشته بودن و خاله برامون رختخواب اورد و گفت : اتاق شایان که حسابی بهم ریخته است ...
ارش هم که وسواس و میدونم برید اتاقش انقدر حساس که دادش در میاد ‌...
اقایونم رفتن تو اتاق ما خوابیدن ...
ارمانم از بچگی دیدارش کوتاه بود ...
تا دید میخواید بخوابید گفت اتاقشو براتون اماده کنم ...برادرم یه پارچه اقاست ...
مامان چادر رو از رو سرش برداشت و گفت : اقان ...خدا حفظشون کنه ...
خاله زری رو تخت نشست و گفت : یه دختر خوب براش پیدا کنم ...راحت میشم ...اون دست من امانت ...مادرم که رفت دیگه کسی رو جز من نداره برادرم ...
مامان اهی کشید و گفت : خدا اینطور خواسته ...بجاش شما رو که داره اینطور دوستش دارین ...
_ اره برای همینم دنبال یه دختر مناسب براشم ...از یه خانواده خوب و با اصل و نصب ...
_ انشاالله قسمتش میشه ...


خاله بهم با گوشه چشمش نگاه کرد و گفت : باید خودشم یکی رو بخواد ؟
هرکسو پسند نمیکنه ..‌کلا پسرا سخت گیرن ...برعکس اون شایان میگه تا سال بعد برام زن نگیری خودم میرم دست یکی رو میگیرم میارم خونه ...
مادرجون خندید و گفت : معلومه اتیشش تنده ...خوب تا به گناه نیوفته براش یکی رو بگیر ...
_ اخه مگه میشه حاج خانم هنوز ارمانم مجرد ارشم مجرده ...
_ باشه مگه نوبتی ...دختر رو میگن نباید کوچیکتره شوهر کنه بزرگه میمونه ...اینا که پسرن ...از تو کیف کوچیکش قرص هاشو در اورد و گفت : با اجازت گندم یه لیوان اب برام بیاره ...
خاله لبشو گزید و گفت : چه اجازه ای اینجا متعلق به خودتون ...برو دخترم جای ظرفارو هم که یاد گرفتی ...
به ناچار باز بلند شدم و رفتم سمت اشپزخونه ...پرنده پر نمیزد و همه جا سکوت بود ...
از تو کابینت لیوان رو برمیداشتم که صدای اشنای ارش بود که گفت : اون لیوان منه طلایی خانم ...
چشم هام داشت از حدقه بیردن میزد و گفتم : طلایی خانم چیه؟ من گندمم ...
_ اخ ببخشید ...اسم گندم میاد یاد طلایی میوفتم ..گندم های طلایی رسیده ...
چپ چپ نگاهش کردم و لیوان رو پر میکردم که کنارم ایستاد و لیوان رو ازم گرفت و گفت : به چندتا چیز تو زندگیم حساسم‌...
اتاقم ...لیوانم ...قاشقم ...و ...
_ نمیدونستم مال شماست وگرنه برنمیداشتم ...خواستم برای مادربزرگم اب ببرم ...
یه لیوان دیگه بهم داد و همونطور که زیرش پیش دستی میزاشت گفت : ببر خدمت مادرجونت ...
تشکر هم نکردم و تو دلم گفتم : پسره خودخواه فکر میکنه دهن بقیه نجس ...لیوان مخصوص ... قاشق مخصوص ...
دهنشو کج میکردم که روبروم ارمان رو دیدم‌...
حسابی بهم گره خورده بودیم اون روز ‌..
ارمان لبخندی زد و گفت : دهن کجی ارش رو میکردی؟ خجالت کشیدم و گفتم : نه ...
با خنده گفت : بهت حق میدم از بس به اسباب و اثاثیه اش حساس که گاهی ما هم دهنشو کج میکنیم چه برسه به شما ...
دلم پر بود و گفنم : برعکس شما که انقدر خوش رویی اون خیلی از خود راضی ...
_ ارش دیگه ...حساس و منظم ...اگه میتونست دونه دونه پرنده های منو اتیش میزد ...از بس حساسه ...


ارمان خیلی به دلم مینشست و گفتم : ممنون از شما ...شما خیلی به ادم ارامش میدین ...برعکس اون همش انرژی منفی ...لیوانشو گرفت ...
انگار میخواستم پیشش درد و دل کنم ...
مادرجون اب خورد و هر کدوم یه طرف خوابیدیم‌...
انقدر خسته بودیم که انگار ساعت ها پیاده روی کردم و خیلی زود خوابم برد ...
طوطی ارمان مدام حرف میزد و خسته هم نمیشد ...
مامان و خاله با صدای اروم با هم حرف میزدن و درد و دل میکردن و من به زور چشم هامو باز کردم فقط یکساعت خوابیده بودم ولی انگار ساعت ها بود خواب بودم ....خودمو کش دادم و گفتم : مامان شما نخوابیدین ..
مامان نگاهم کرد و گفت چرا مادر یه چرت زدیم ...بلند شو بریم حیاط ...چه افتابی افتاده ...
لباسهامو تعویض کردم و رفتیم بیرون ...
تو باغشون صندلی چیده بودن و شایان با سگشون درگیر بود ...
سگ کوچولویی بود و انقدر بامزه بود که تعجب میکردم چطور اونو به عنوان نگهبان باغ گذاشتن ..‌
ارش با لیوان معروفش که توش چای بود اومد نزدیکمون و گفت : حاج خانم شما بگو سگ مگه نجس نیست ؟
مادرجون از اینکه کنارش نشسته بود معذب بود و به ناچار گفت : اره مادر نجسه ...
_ بیا به این شایان حالی کن ...من متنفرم از این چیزا ...خونه نیست که شده باغ وحش ...یکی پرنده داره یکی ...سگ ...
ارمان اتیش روشن کرد و گفت : ارش باز تو غر غرهات شروع شد ...بابا هرکسی به یچیز علاقه داره ...
زیر چشمی نگاهم کرد و منم حواسم بهش بود ...زیرزیرکی همو نگاه میکردیم‌..
متوجه اون نگاهای معنا دار به خودم بودم و به دلم مینشست ...
هوا رو به تاریکی میرفت و بساط گوشت و مرغ کبابی ارش به راه شد ...
به کسی اجازه دخالت نمیداد و قبلش چندبار دستهاشو شست تا اومد و با خیال راحت گوشتها رو سیخ زد ...
انقدر جو صمیمی و خوبی بود که خوشم میومد از اونجا موندن ...هر طرف رو نگاه میکردی یه عتیقه ای داشتن و بیش از همه نظرمو اون ظروف طلایی خاله جلب کرد ...
همونطور که از پشت شیشه های کنسول نگاه میکردم‌...
تصویر ارمان رو تو شیشه دیدم که پشتم ایستاد ...
از تو شیشه نگاهش کردم ...
با محبت گفت : مال مادرم از مکه اورده بوده ..خوشتون میاد؟
خواستم به طرفش بچرخم‌ که گفت:نچرخ اونطوری که نگاهتون میکنم زبونم بند میاد ...
 


از تو شیشه کنسول نگاهم کرد و گفت : نچرخ وقتی تو صورتت نگاه میکنم استرس میگیرم و نمیتونم صحبت کنم ...
لبخند به روش زدم کاملا ناخواسته بود و گفت : این ظروف مال منه ...از مادرم بهم رسیده کادویی بود که میخواست عروسش داشته باشه ...
گونه هام سرخ شد و ادامه داد ...اما اگه شما پسندیدی میتونید برشون دارین ...
_ خیلی ممنون لطف دارین ...مامان صدام میزد و گفتم : ممنون ...دست و پاهامو گم کرده بودم و رفتم حیاط پیششون مامان بهم اشاره کرد نشستم و اروم گفت : کجا میری خونه مردمو میگردی ؟
_ نه مامان چه گشتنی ؟
ارش رو به مامان گفت : خاله چرا پسراتون نیومدن ؟ من تازه متوجه شدم دوتا پسر دارین فکر میکردم طلایی تک فرزنده ...
مادرجون و مامان متعجب به من نگاه کردن و گفتن: طلایی کیه؟
ارش به من اشاره کرد و گفت : اخ ببخشید یادم میره همش اسمش گندم بود ...
اخه بهتون میاد بچه بزرگ‌داشته باشین‌...اول فکر کردم همین کوچولو رو دارین فقط ...
مادرجون دوباره به من نگاه کرد و گفت : اقا ارش کوچلو هم نیستا؟ من همسن گندم بودم رضام رو داشتم ...
ارش ابروشو بالا داد و گفت : ماشالله اونموقع ها دخترهارو زود شوهر میدادن ...
ستم میکردن نمیزاشتن بچگی کنن ...الان نگاه کن مادرجون طلایی با عروسک بازی سرگرم ...
چشم هامو ریز کردم و انگار میخواستم بهش حمله ور بشم‌...
خاله بهش اخم کرد و گفت : به دل نگیر خودش خواهر نداره تو رو دوست داره...ما کلا تو اقوام دختر نداریم همه پسر دارن ...اونه که ارش دوست داره سر به سرت بزاره ...
ارمان دورتر از ما بود و با نگاه پر از احساسش بهم انرژی میداد و بی تفاوت شده بودم به حرفهای ارش ...
مامان و خاله میز رو چیدن و مامان اومد تا نمکدون رو ببره که اروم گفتم‌: به من نگی ظرف بشور که حوصله ندارم ...
مامان اروم‌ لبشو گزید و گفت: خوب زشته ...
_ زشتم نیست ظهر کمرم شکست اون همه ظرف ...
مادرجون چشم غره رفت و گفت : گندم زشته کمک کن مادر ...اوم بنده خداهم خسته شد ...
اونشبم انگار میخواستن اون همه ظرف رو بندازن گردن من ...
همونم شد و بعد شام مامان باز شروع کرد به اصرار که گندم خودش میخواد بشوره.‌..

خاله بشقابها رو دسته کرد و گفت : نه مگه میزارم دخترم ظهر هم کلی طرف شست ...
مامان از زیر میز چنان پامو لگد کرد که کم مونده بود جیغ بکشم و گفتم :خاله من میشورم‌...
خاله انگار از خداش بود و گفت : باشه دخترم ...تا تو بشوری ما تو حیاط چای اتیشی میخوریم ...
چنان با حرص مامان رو نگاه کردم که خودش فهمید بعدا حسابی میخوام باهاش دعوا کنم ...
چشم غره پشت چشم غره بهش میرفتم ...
خیلی اروم و عادی رفتن حیاط ...فقط پسرا لطف کردن ظرفارو گزاشتن اشپزخونه و رفتن ...وای اون همه ظرف چه مادر نامردی داشتم ...بغض کرده بودم و گریه میکردم و ظرفارو میشستم ...یاد اون روزا بخیر چقدر عالم قشنگی بود ...
با پشت دست اشکمو پاک کردم و گفتم : اصلا به فکر دخترش نیست انگار نوکرشونم ...
صبر کن مامان بریم خونه بهت میگم ...
ارش اسکاچ رو از دستم گرفت و گفت : گریه میکنی برای دوتا ظرف؟
خشکم زد و نتونستم چیزی بگم و نتونستم اشکهامو مخفی کنم ...
خندید و گفت : بهت میگم بچه ای قبول نمیکنی؟ اخه مگه گریه داره بیا من کف میزنم تو اب بکش ...
دستهامو شستم و گفتم : چرا همش بهم زور میگن ...
_ خوب انجام نده ...زور نمیگن میخوان کدبانو بار بیای لابد ...بیا اینور اصلا تنها میشورم ...الان ارمان رو صدا میکنم ما عادت داریم به کمک کردن ...
با عجله گفتم : نه خودم اب میکشم ...خجالت میکشیدم اگه ارمان میومد و اشک هامو میدید ...مشتی اب به صورتم پاچید و گفت : کلاس پنجمی یا شیشم ؟
با خشم گفتم : اخر دبیرستانم ...
از بغل چشم نگاهم کرد و گفت : ولی اشک هات میگن ابتدایی هستی ...
حق داشت اونطور هم مگه میشد گریه کرد ...خنده ام گرفت و گفتم : حق داری من خیلی بچه ننه ام ...
کمک میکرد و همونطور گفت : بزرگتر که بشی میبینی هیچی ارزش گریه کردن رو نداره ‌..نمیتونی بشوری چرا قبول میکنی؟
_ نخواستم کسی دلخور بشه ...
_ کسی دلخور نمیشه شما دو روز اینجا مهمونید...فردا میرید دلیلی نداره کسی دلخور بشه ...


ارش یاداور شد که فردا برمیگردیم خونمون و انگار اونجا خوش گذشته بود بهم‌...یهو دلم شکست و نمیخواستم به اون زودی بریم از اونجا خوشم اومده بود ...
ارش خم شد نگاهم کرد و گفت :برو حیاط منم میام ...
لبخندی به روش زدم و گفتم : ممنون ..
_ بابت چی ؟
به ظرفا اشاره کردم و گفتم : اینا ...تو خونه ما مردها اصلا کار نمیکنن که هیچ ...کوچکترین کمکی هم ندارن ...
_ همه مردها که مثل هم نمیشن...
حق داشت همه مثل هم نبودن ...همه اون چیزی که به ظاهر دیده میشد نبودن ...
برگشتم تو حیاط و تا اخر شب همونجا بودیم ...
مثل یه چشم به هم زدن فردا شد و بعد ناهار راهی خونه شدیم ...
از صبح که بیدار شدیم ارمان و ارش نبودن و جای خالی هردوشدن حس میشد .‌‌
خاله برامون چقدر خوردنی گذاشت و دلش میخواست بیشتر میموندیم ...
شایان کم حرف ترین ادم اون خونه بود و تو تنهایی با سگش خوش بود ...
خداحافظی تلخی بود وقتی دلم‌میخواست ارمان رو میدیدم ...و خداحافظی میکردم ...
تا خونمون برسیم دمق بودم و حوصله نداشتم ...
مامان فکر میکرد بخاطر ظرفهای شب قبل هنوز دلخورم و خبر نداشتن که تو ذهنم رویا پرداری میکردم ...
تو اتاق به سقف خیره بودم که مهناز اومد خونمون ...کنار صورتش انگار ورم کرده بود...با دقت نگاهش کردم و گفتم : صورتت چی شده ؟
مامان به صدای من اومد داخل و گفت: چی شده مگه ؟
صورت مهناز رو نگاه کرد و گفت : کتک خوردی ؟
انگار همه منتظر حرف من بودن ...محمد که خواب بود بیدار شد و گفت : کی زده؟
مهناز خندید و گفت : بابا مهلت بدید ..‌دندونم عفونت کرده ‌‌‌دهنشو باز کرد و گفت : ببین ..‌
نفس عمیقی کشیدم و گفتم : فکر کردم چی شده ...
مهناز دوباره با خنده گفت : پس بزار خبر اصل کاری رو بدم ...
به دهنش چشم دوختیم و گفت : خجالت میکشم بگم ...
محمد به داخل اتاق خم شد و گفت : بگو دیگه از خواب بیدارم کردی که نگی؟
مامان دقیق شد و گفت : نگی هم خودم میدونم ...مبارک باشه ‌‌‌از قیافه ات فهمیدم‌...


مهناز لبخندی زد و با گوشه چشم به محمد اشاره کرد و ظاهرا خجالت کشید و گفت : مامان این دکتر که رفتم پیشش خیلی خوب بود ...دستش سبک بود برام ...الان چهارماه این وروجک تو شکمم داره میچرخه ..‌.
مامان دو دستی صورت مهناز رو گرفت بوسید و گفت : خداروشکر ...نمیدونی مادر چقدر دعا میکردم و بالاخره خدا صدامو شنید ...
محمد خودش متوجه شد که بودنش تو اتاق زشته یه تبریک ساده گفت و رفت بیرون ...
مهناز لباسشو کنار داد و برجستگی رو شکمش مشخص بود ...
جلو رفتم خیلی ذوق زده بودم و گفتم : الان اون تو یه بچه هست؟ مهناز با خنده گفت : اره یه بچه ...
مامان نگاهش کرد و گفت : به نظرم پسره بزار برات اسپند دود کنم ...
مهناز بعد از سالها تونسته بود باردار بشه ...خبر دهن به دهن میپیچید و خیلی ها اون روزها دعا میکردن که مهناز بالاخره باردار بشه ...
محسن داشت خونه میساخت و قرار بود تا بدنیا اومدن بچشون از خانواده اش جدا بشن ...
از همون روز مامان مدام تو رفت و امد خونه مهناز بود...‌براش خوراکی میبرد...کم‌کم‌داشت سیسمونیشو هم اماده میکرد ...
به کل ارمان از خاطرم رفته بود و دبیرستانم تموم که شد رفتم دانشگاه و دیگه بیست سالم رد کرده بودم‌...
دورا دور خواستگار داشتم و علاقه ای به ازدواج نداشتم ...یعنی فرد ایده الم رو پیدا نکرده بودم ...
یه وقت ها که ارمان یادم میوفت دلم براش تنگ میشد اون اولین عشق دوران دبیرستان من بود و خودمم خنده ام میگرفت از اون عشق یه روزه ...
پسر مهناز امین تو سه سالگی بود و باز مهناز حامله بود و میگفتن این هم پسره ...
مامان برای محمد دنبال یه دختر خوب بود و بالاخره دختر یکی از اقوام دور خودمون رو پسندیده بود ...نادیا خیلی دختر خوبی بود ...قد بلند و محجبه دقیقا چیزی که محمد میخواست ...
براش خواستگاری که رفتیم بدون هیچ مشکل و شرط غیر معقولی بله داد و چه کسی بهتر از محمد هم خونه داشت هم کار داشت هم پسر خوبی بود...
حتی لبش به سیگار هم نخورده بود ...
بعد از یه نامزدی یک ماه برای عروسی برنامه ریزی کردن ...چون اقاجون دوست نداشت نامزدی طولانی بشه ...
محمد از همون اول خونه جدا شد و اسباب و جاهازشو بردن اونجا و برادرم با عروس خوشگلش راهی خونه بخت شد ...


محمد هم از کنارمون رفت و من و علی موندیم ...
همون روزهایی بود که تازه محمد ازمون جدا شده بود که علی از ظهر دل تو دلش نبود ..‌
مدام دنبال مامان میرفت و انگار میخواست چیزی بگه و نمیتونست ...
مامان از دستش کلافه شد و گفت : چی شده علی چرا همش دنبال من میای ؟
من تازه از دانشگاه اومده بودم و داشتم مانتومو اویز میکردم ...علی متوجه من نبود و گفت : مامان یه دختره هست میخواستم بری ببینیش و اگه بشه به بابا بگی برام برین خواستگاری ...
از پشت سرش زدم زیر خنده و گفتم : یعنی علی عاشق شده ؟
علی چرخید و با دیدن من دو دستی کوبید تو سرش و گفت : تو از کجا پیدات شد ؟
رفتم جلو و گفتم : علی باورم نمیشه ...از خنده داشتم میترکیدم ...محکم بغلش گرفتم و گفتم: مبارک حالا اون دختر بدبخت کی هست؟
علی و من یجور دیگه همو دوست داشتیم ...انقدر بهم وابسته بودیم و هوای همو داشتیم که بیشتر وقت ها با هم درد و دل میکردیم ...
علی فوتی کرد و گفت : میدونستم تو بفهمی مسخره ام میکنی ..
لپشو بوسیدم و گفتم : دیوونه چرا باید مسخره ات کنم خیلی هم خوشحال شدم ...
لبخند زد و گفت: میشناسیش غریبه نیست ...
چشم هامو ریز کردم و کفتم : کی هست ؟
به گردنبند تو گردن من اشاره کرد و کفت : اون ...
گردنبندم رو نگاه کردم اون کادوی تنها دوستم بود ...من و حنانه سالها از دوران دبیرستان با هم دوست بودیم و باورم نمیشد علی منظورش حنانه بود!
مامان ابروشو بالا داد و گفت : حنانه خودمون دختر اقا سعید ؟
علی رنگش قرمز شد و ادامه داد اره مامان حنانه ...
مامان به من نگاه کرد و گفت : نامزد اینا که نداره ؟
_ نه مامان اونم داره درس میخونه ..‌دانشگاه یکم بینمون فاصله انداخته وگرنه اونطور هم از هم بی خبر نیستیم ...
_ چی بگم؟ بزار به بابات بگم ببینم چی میگه ...
علی با نگرانی گفت : چرا چی میگه ؟ مگه دلیلی هم برای مخالفت هست ؟
_ نه مادر ولی بازم باید بابات قبول کنه ...یادت نیست نادیا رو چند بار بهش گفتم تا بله داد ...
_ مامان اخه این زندگی که ما داریم وقتی خودمون حق انتخاب نداریم ...من قراره زندگی کنم یا بابا ؟
مامان سری تکون داد و گفت : تو ولی اون باباته ...


علی دل تو دلش نبود و میدونست که اگه بابا مخالفت کنه دیگه هیچ راهی نیست ...
حنانه همه چیزش عالی بود و فقط یه برادر زندانی داشت و ما ترسمون از اون بود که بابا بخواد بهونه بیاره ...
چقدر پدر ادم نظامی باشه سخته ...
ادمی مقرارتی و قانونمند بود...
موهامو شونه زدم به بیرون نگاه کردم برف نم نم داشت میبارید ...
پالتومو تنم کردم و به طرف خونه مادرجون راه افتادم ...هنوز به در نرسیده بودم که صدای زنگ درب کوجه نظرمو جلب کرد ‌.‌مسیرمو کج کردم و رفتم سراغ در ...برف میبارید و چشم نمیشد چشم رو ببینه ...در رو که باز کردم ...پسر جوونی بود و با لبخند گفت : منزل سرهنگ؟
از سرما پالتو رو محکمتر دورم گرفتم و گفتم : بله بفرمایید؟
یه قدم جلوتر اومد و گفت : چقدر خانم شدی طلایی ...
به صورتش خیره شدم ...اون نگاه و اون صدا از پشت شال و کلاه چقدر اشنا بود ...
شال دور دهنش پیچیده بود و اون صدا منو به چند سال پیش برد...
همونطور خیره بهش بودم که گفت : منو نشناختی؟ ولی من از صدات که گفتی کیه از پشت در بسته شناختمت ...
دقیق نگاهش کردم و دیگه برام شناخته شده بود اون ارش بود و گفتم : شما ارشی ؟
خاله از دور اومد نزدیک و گفت : اشتباه اومدیم ارش؟
تازه متوجه شدم اونا کی هستن ‌...قلبم شروع کرد به تند تپیدن و با خوشحالی گفتم : نه اشتباه نیومدین ...خیلی خوش اومدین ...
خاله چادر روی سرش بود و اومد داخل و گفت : عزیزم گندم تویی؟
کنار رفتم تا رد بشه و گفتم خیلی خوش اومدید بله منم ...
خاله با عجله رفت داخل و گفت : یخ زدم دختر ..‌
به ساختمونمون اشاره کردم و گفتم : بفرمایید اونجا ..
خاله بدو بدو رفت و برف مانع دید درست میشد ...ارش کشوی در رو باز کرد و گفت : با اجازه ات ماشین رو بیاریم داخل؟
خشکم زده بود و هنوز تو شوک بودم وفتم : اره بیار داخل ..‌.در رو که باز کرد ماشین اومد داخل و راننده شو خوب یادمه ...اون ارمان بود که پشت فرمون نشسته بود ‌.‌‌‌..
خیره بهش وارد حیاط شدن و ارش کمک کرد در رو با هم بستیم ...باد در رو بهم کوبید و ارش اگه نگرفته بودش دستم لاش میموند ...
در رو بست و گفت : از شوق دیدار ما هیجان زده ای یا از نگرانی که اومدیم خونتون؟
سرمو تکون دادم و گفتم : خیلی سال گذشته کلا فراموشتون کرده بودم ...



هر دو به طرف داخل رفتیم و ارمان همونطور که پیاده میشد گفت : ارش ساک ابجی رو ببر ...
ارش به طرف صندوق رفت و دیدن ارمان به دلم به جون تازه ای داد ...
ته ریش و سیبیل گذاشته بود و همونطور که بهش خیره بودم‌...بهم نزدیک شد و گفت : چقدر عوض شدین؟ بزرگ شدین یا من اشتباه میکنم؟
_ سلام ...زبونم نمیچرخید درست حرف بزنم و فقط سلام دادم ...
ارمان به داخل اشاره کرد و گفت : بینیتون قرمز شده برو داخل ...
نفسم بالا اومد و رفتم داخل ...تو اتاق دستمو رو قلبم گذاشتم و خودمو اروم کردم ...انگار واقعا چیزی تو قلبم بوده و خودم خبر نداشتم ...
صدای خنده ها و محبت های مامان میومد و دری که باز و بسته میشد ..‌
اتاق های ما درهاشون به ایوان باز میشدن و هنوز ساختمونمون قدیمی بود ‌...
پرده رو کنار زدم ...ارمان پوتین های چرمشو از پاش در اورد و تکونی داد تا برفهاش بریزه و بعد به طرف داخل رفت ...
رفتنشو با چشم دنبال کردم‌...برای اولین بار اونطور خجالت میکشیدم ...
ارش که ازش بعید نبود اول با یه دستمال پوتین هاشو تمیز کرد و بعد با دقت اطراف رو نگاه کرد از تمیزیش که مطمئن شد اومد داخل ...
اون ادمو سر شوق میاورد ‌‌‌..دست و پامو گم کرده بودم نمیدونستم چی بپوشم ...
کمد پر بود و من گیج گیج بهش خیره بودم ...
یه سارافون لیمویی برداشتم و با شلوار مشکی تنم کردم و رفتم تو اتاق مهمون ..
وارد که شدم و سلام کردم‌...کنار بخاری نفتی نشسته بودن و دستهاشون یخ زده بود و سه تایی جوابمو رو دادن ...
مامان با سینی چای های همیشه معروفش پر از عطر هل و دارچین اومد داخل و گفت : از شانس امروز اینطور کولاک شده ...
باورم نمیشه اومدید چرا بی خبر اومدید ؟
خاله زری چادرش رو طاقچه گذاشت تا نمش خشک بشه و گفت : نمیخواستیم مزاحم شما بشیم ...عموم خدابیامرز فوت شده بود با پسرا اومدیم ختم هوا خراب شد و موندیم چیکار کنیم ...پیشنهاد ارش بود اون میگفت بلده شما کجا هستین ...
مامان براشون چای گذاشت و گفت : انقدر گرفتار بودیم که نشد دعوتتون کنم از شرمندگی در بیام‌...اقا ارش ادرس مارو چطور بلدن؟!...

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : eshgheshirin
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 4.33/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 4.3   از  5 (6 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

سومین حرف کلمه sqkztt چیست?