رمان عشق شیرین 4 - اینفو
طالع بینی

رمان عشق شیرین 4


ظرفای شام رو جمع میکردم و میبردم اشپزخونه ...مهتاب با چادر سختش بود و بیچاره اونطوری کمک میکرد ...
خاله رو به ارمان با گلگی گفت : ارمان جان چرا مهتاب نمیره خونه مادرش ؟
ارمان اخرین قاشقش رو خورد و گفت : بره فردا میبرمش ..
_ تو که سرکاری ...من میبرمش ...
ارمان با اخم به مهتاب نگاه کرد و گفت : اون حرفی زده ؟
خاله شونه هاشو بالا داد و گفت : نه مگه باید بگه؟ مگه کورم برادر من ...
_ زن تنها نباید جایی بره
_ این حرفا قدیمی شده برادر من چرا داری اینطور میگی ؟
_ قدیم و جدید نداره ناموس ...ناموس ادم چه فرقی داره؟ خودم میبرمش ...برای بعد عید میخوام عروسی بگیرم ابجی ...
خاله با ناراحتی گفت : چقدر عوض شدی ارمان انگار نمیشناسمت؟
_ من همونم ابجی ...همسرمو دوست دارم و نمیخوام از دست بدمش ...
ارمان از سر میز بلند شد و رفت سمت بیرون ...خاله خیلی ناراحت بود ارش رو بهش گفت : چی شده مامان از شما دخالت کردن بعیده ؟
_ چه دخالتی پسر من اون داره سخت میگیره ..مگه میشه مهتاب خونه پدرش نره .مگه میشه به اونا سر نزنه ...
_ مامان دخالت نکن ...
_ پسرم فکر کن تو نزاری گندم بره خونه پدرش خدارو خوش میاد ...بالا سرش ایستادم و چشم به دهنش دوختم ...سرشو بالا گرفت و گفت : فکر کن نزارم بری ...
منم با اخم خیلی اروم گفتم: خودم نابودت میکنم ...
چشمکی زد و گفت : باشه نابودم کن ...
رفتم تو اشپزخونه استین هامو بالا میزدم که ظرفارو بشورم که یهو ارمان از پشت سر گفت: گندم؟
دستهام سست شد و به طرفش چرخیدم و گفتم : بله
جلوتر اومد و گفت : میشه باهات حرف بزنم ...
با عجله گفتم بله چی شده ؟
ناراحت کفت : داغونم کمکم کن ...
_ چه کمکی میتونم بکنم ؟
دستشو جلو اورد دستمو بگیره که دستشو عقب زدم و گفتم : چیکار میکنی ارمان خان ؟
با خنده گفت : منم‌گندم ارمان همونی که دوستش داشتی؟ از من فرار نکن از من عقب نکش ...
یه قدم دیگه رفتم عقب و گفتم : حالت خوبه ارمان چی میگی حواست هست؟
دستشو رو سرش گذاشت و گفت : دیوونه شدم من تو رو میخواستم ...


ارمان تو چشم هام زل زد ...
اشک توش حلقه زده بود ...سرشو تکون داد و گفت : فکر میکردم عاشق اونم ..
فکر میکردم اونو دوست دارم‌...
میخواستم تو رو بازی بدم ...
میخواستم عاشقت کنم ...
فکرشو نمیکردم بازم ببینمت ...
همش یه شوخی بود ولی جدی شد ...
خواه ناخواه بود و عاشقت شده ام ...هر بار که دارم میبینمت بیشتر از قبل دارم دیوونه ات میشم‌...
الان که دقیق نگاهت میکنم ...تو یه دختر بی نقصی ...هیکلت ...چشم هات ...صورتت ...همه و همه به قدری قشنگه که ادمو دیوونه خودش میکنه ...
ازش ترسیدم اون لحظه رنگ به رو نداشتم و تصور اینکه کسی اون حرفهارو بشنوه داشت داغونم میکرد ...
اقاجونم ابروش میرفت و مطمئنا بی ابرویی ما همه جا، جار زده میشد ...
ارمان به کابینت تکیه کرد و گفت : تو رو از دست دادم و این اشتباه به قدری بزرگ بود که تازه دارم میفهمم ...
من مهتاب رو دوست ندارم .‌‌من تو رو میخوام ..تو نباید سهم ارش میشدی ...
دستهاشو رو صورتش گذاشت و قبل از اینکه کلمه ای دیگه به زبون بیاره به بیرون رفتم ...
به طرف پذیرایی میرفتم و نفس هام به شماره افتاده بود ...
دستی مچ دستمو که گرفت از جا مثل برق گرفته ها پریدم ....ارش بود خودشم به اندازه من ترسید و گفت : چی شده ؟ به قدری رنگم سفید بود که فهمیدنش برای کسی سخت نبود ...
دستشو زیر چونه ام گذاشت و گفت : چی شده مریض شدی ؟
سرمو به علامت منفی تکون دادم و گفتم : نه خوابم میاد ...حتی ظرفهای نصفه و نیمه شسته شده رو هم فراموش کردم ...
رو به ارش گفتم : میرم بخوابم شب بخیر ...
ارش مانعم شد ودرست روبروم صد معبر کرد و گفت : چی شده طلایی ؟
ارمان رو دیدم که به طرفمون میومد و دیگه جونی تو پاهام احساس نمیکردم ...
علاقه من به اون واقعی بود و حالا با این حرفهایی که میزد داشت بازی جدیدی رو شروع میکرد ...
دست ارش رو ناخواسته محکم گرفتم و گفتم شب بخیر ...حتی نچرخیدم پشت سرمم نگاه کنم و به اتاق ارش پناه بردم ...
پشت در وایستادم و چندبار نفس عمیق کشیدم ...
خودمو رو تختش انداختم و زیر پتو رفتم ...
حتی روسریمو از سرم در نیاوردم ...
مغزم داشت سوت میکشید و سرم به سنگینی اتاق شده بود...


خوابم برده بود و از استرس کابوس میدیدم که همش دارم از بلندی پرتاب میشم ...
صدای ارش بود که سنگینی چشم هامو باز کرد ...
پتو رو پایین کشیده بود و نخواستم بفهمه بیدارم و چشم هامو باز نکرده بستم ...
با خنده گفت : دختر بچه است انگار ...چرا با روسری خوابیدی اخه ...
روسری رو از سرم در اورد و اروم سرمو بوسید گرمای لبهاشو رو پیشونیم حس کردم و گفت : شب بخیر ...
یکم گذشته بود که بیدار شدم و اتاق غرق تاریکی بود..‌خبری از ارش نبود ...
از ترس خواستم بلند بشم که دیدم کف اتاق روی تشک و بالشت خوابیده... ‌‌‌
خنده ام گرفت از اون پسر با اون همه نظافت و مقراراتش ...
اونشب خیلی شب سختی بود...
صبح سر میز صبحانه مهتاب اومد و گفت : ابجی من دارم میرم خونه مادرم عصر برمیگردم ...ارمان پشت سرش اومد داخل و با صدای بلند گفت : صبح همگی بخیر ...
ارش بهش اشاره کرد و گفت : پس مهتاب رو رسوندی بیا دنبال ما ‌..
خاله با تعجب گفت : خیر باشه کجا؟
_ میخوایم بریم‌ پاساژ کار داریم ...طلایی رو هم میبرم براش میخوام گوشی بخرم ...دوست ارمان خیلی گوشی های خوبی داره اگه دیر بشه بیرون ناهار میخوریم منتظر ما نمونید ‌...
من هنوز تو شوک روز قبل بودم دلم نمیخواست با ارمان تنها باشم ...
مهتاب باهام خداحافطی کرد و گفت : پیشاپیش مبارکت باشه ...
خاله بین حرفش پرید و گفت: ارمان خوب مهتابم ببر برای اونم بخر دیگه...
ارمان خیلی جدی گفت : تو یه موقعیت دیگه یه مراسم دیگه حتما براش میگیرم ...
با عجله گفتم : چه مراسمی امروز بهترین روزه چهارتایی بریم بیردن دور بزنیم ...خرید کنیم ...
مهتاب گل از گلش شگفت و گفت : خیلی خوب میشه ...
ارمان نمیتونست مخالفت کنه و از رو اجبار گفت : باشه ...
من دلم مدام شور میزد و میترسیدم از اینکه بقیه جوری غلط موضوع رو برداشت کنن و دیگه نشه درستش کرد ...
تو اینه یه رژ کمرنگ رو لبهام زدم و نگاهی به مژهای ریمل زده ام کردم ...
ابروهام برداشته که شدن تازه خودشون رو نشون میدادن و تارهای کلفتش مشکی و مرتب کنار هم بود ...
دستهای ارش کنار کمرم گذاشته شد و درست روی پهلوهام و تو آینه گفت : بهت میاد ...
فکر کردم رژ لبمو میگه و گفتم : ممنون ...
اخمی کرد و گفت : خودم رو میگم‌...
خیلی بهت میام ...


ارش یه حس عجیبی تو من بوجود اورده بود ....با لبخندی سرمو که عقب بردم به سینه اش خورد و گفت : نگاه کن ...چقدر بهت میام‌...
حق داشت واقعا بهم میومدیم‌...
لبخند رو لبهام نشست و انگار اون بهم حس قشنگی میداد ...
دستهاشو دور شکمم پیچید و اروم سرشو کنار صورتم اورد و گفت : بریم که میخوام برات امروز خاطره انگیز باشه ‌..
مانتومو به طرفم گرفت و همونطور که تنم میکردم گفت : دیشب انقدر خسته بودی که با روسری خوابیدی؟
نگاهش نکردم نخواستم اضطراب رو تو صورتم ببینه ...
به حیاط که رفتیم مهتاب و ارمان تو ماشین بودن ..‌ارش سوییچ رو در اورد و همونطور که مینشست گفت : ارمان بشین پشت فرمون...
ارمان پشت نشسته بود و گفت : اینجا راحت ترم ..
خاله لبخندی زد و گفت : من گفتم عقب بشینه شماها پیش هم باشید ...
دخترم گندم خجالتی بزار یخش اب بشه ...
ارش دنده عقب گرفت دور زد و گفت: پیرمون کردی مادر ...
ارمان تو مسیر ساکت بود و حرفی نمیزد ...مهتاب نمیدونم اروم اروم چی بهش میگفت ...
یهو ارمان داد زد ...
کم حرف بزن ...اصلا به تو چه مربوط ...
ارش هول شد و کنار کشید و کفت : چی شده ؟
ارمان عصبیتر از قبل گفت : مغزمو خورد ...یبار گفتم نه نمیشه ...
مهتاب اشک صورتشو پر کرد و گفت: ارمان ما اینطوری قراره ازدواج کنیم بریم زیر یه سقف با این اخلاق تو ؟
ارمان محکم به صندلی من کوبید و گفت : همینه که هست نمیخوای به سلامت ....
ارش دستشو گرفت و گفت : تو چته ؟ نه به اون موقع که هر روز میگفتی مهتاب نه به الان ...
تو مگه نبودی شبا خواب نداشتی ...؟
عاشقیت تموم شد ...پدر مارو در اورده بودی با مهتاب مهتاب گفتنت ...
مهتاب چادرشو روی صورتش کشید و گفت : شانس منه ..‌اینم عشق ارمان بود ...
من‌که میدونستم ارمان چش شده ..‌نگاهم میکرد و گفت : کسی دیگه رو میخوام ...
از اولم نباید میومدم سمت مهتاب ...
من اشتباه کردم‌...من غلط کردم ...میخوام راحت بشم ...
بابا نمیخوام دیگه بریدم ...
پیاده شد و پشت به ماشین رفت ...
ارش خشکش زده بود و مهتاب از شدت گریه میلرزید ...
وای چه روزی شد اون روز، من که نمیتونستم پلک بزنم و بهش خیره بودم ...


زبون من بند اومده بود و حتی نمیتونستم مهتاب رو دلداری بدم ...
ارش پیاده شد و مدام به ارمان زنگ میزد ...ولی اون جواب نمیداد ...
مهتاب چادرشو رو صورت خیسش کشید و گفت : میبینی منم چه بدشانسم ...مگه من بهش گفتم بیا منو بگیر ؟
هر دیقه میگفت عاشقتم ...حالا چی شده خدا میدونه ...
پیاده شدم برعکس هر روز اون روز چه باد وحشتناکی میومد و طوفان داشت میشد ...ارش نگاهم کرد و گفت : نمیاد ...زده به سیم اخر ...بشین برتون‌گردونم خونه ...
ارش پشت فرمون نشست از آینه مهتاب رو نگاه کرد و گفت : به مامان فعلا چیزی نگید ...
اون دل نازک و زود تصمیم میگیره ...من با ارمان حرف میزنم ...
_ حرف زدن چه فایده ای داره ارش خان ...اون لج کرده من نمیدونم چش شده تا دیروز شیفته من بود امروز من شدم بد ...
_ اینطور نیست اون از کجا؟ نمیدونم عصبی بوده سر شما خالی کرده ...فردا درست میشه خودش میاد دست بوسیت ...
مهتاب به بیرون خیره شد و گفت :اگه بابام بفهمه همین امروز طلاقمو میگیره ...
_ چرا باید اونا رو نگران کنی ؟
مگه روزای خوشیتون اونا بودن؟
جر و بحث و اختلاف نظر همه جا هست .پدر و مادر من با سی و خورده سال زندگی مشترک هنوز با هم درگیر میشن ...شما که چند وقته و تازه دارین با هم کنار میاین ...
مهتاب خودشو جلو کشید و کفت : ارش خان اون داره عجله میکنه من نمیدونم چش شده ...
ارش سری تکون داد و گفت : درست میشه عجله نکن به کسی هم نگو ...
جلو خونه نگه داشت ...مهتاب پیاده شد تا هوا به صورتش بخوره و اروم بشه ...
خواستم پیاده بشم که ارش گفت : ارمان از یچیزی پشیمون شده ؟
اون انگار با کسی دیگه اشنا شده ؟ نمیدونم چرا حس میکنم کسی دیگه رو واقعا میخواد ...
اب دهنمو به زور قورت دادم و گفتم : کی رو بخواد ؟
_ نمیدونم کلی گفتم ..امروز تو رو هم خراب کردن ...با محبت دستی به سرم کشید و گفت : زود میام ...
پیاده شدم و مهتاب و من رفتیم داخل حیاط ...بهار بود و بیشتر درخت ها شکوفه زده بودن ....مهتاب نفس عمیقی کشید و گفت : تو خیلی خوش شانسی گندم ....
دخترای خوش شانس از اولشم شانس میارن ...درست مثل تو ...ولی من برعکس تو هیچ شانسی که ندارم هیچ خیلی هم بدبختم ...


دستشو کشیدم نگهش داشتم و گفتم : مهتاب انقدر خودتو با دیگران مقایسه نکن ...
_ چرا نکنم زندگی دربسته است من چه میدونستم ارمان انقدر بداخلاقه ...
_ برعکس تصورت من فکر میکردم که ارمان خیلی ادم خوبی و خیلی اروم‌...انقدر خجالتی که حتی روش نمیشه با کسی حرف بزنه و امروز دیدم همچینم نیست
خاله انگار ما رو از ایوان دیده بود ...صدامون زد و منتظر شد تا بهش برسیم‌...
مهتاب جلوتر از من رفت و گفت : ابجی مامانمینا براشون مهمون اومد من برگشتم ...
خاله به من چشم دوخت و منم گفتم : منم بخاطر مهتاب برگشتم ...
قبل از اینکه پامون رو داخل بزاریم خاله گفت : چی شده به من دروغ نگید ...
من که نمیخواستم با خاله چشم تو چشم بشم چون از دروغ گفتن بهش بیزار بودم‌...
مهتاب نتونست جلوی بغضشو بگیره و به طرف خاله برگشت ...خودشو تو بغلش انداخت و گفت : ارمان داد و بیداد کرد و رفت ...
خاله محکم فشردش و گفت : به اقای خدابیامرزم رفته دم دمی مزاجه یهو خوب یهو بد ...
تو به دل نگیر شب میاد با یه دسته گل بزرگ‌...
مهتاب لبخندی زد و گفت : ابجی زود عروسی ما رو بگیر بزار از این دو راهی بیرون بیام‌...
زود بچه میارم و تمام مشکلات با اومدن بچه از بین میره ...
خاله دستی به سرش کشید و گفت : باشه عزیزم شب با حسن اقا صحبت میکنم ببینم کی رو صلاح میدونه ...
_ ابجی تا میشه جلو بندازش ...
_ دلم میخواد ولی باید بشه ...شب عیده الان هزارتا گرفتاری داریم‌...
برید داخل فعلا ببینم چیکار میشه کرد ...
هوا بیکباره به قدری سرد شد که یخ میزدیم‌...
کنار پنجره اتاق ارش نشسته بودم و به شکوفه ها نگاه میکردم ...دورم پتو پیچیدم و انقدر سرد بود که دلم نمیخواست بیرون برم‌...
خاله رفته بود بیرون و مهتابم که از اتاقشون بیرون نمیومد ...
خونه به اون بزرگی سوت و کور بود و خبری از کسی نبود ‌‌‌..
با باز شدن درب اتاق سرمو چرخوندم ...
ارش بود ...بینیش قرمز شده بود و گفت : فکر کردم خوابیدی!
_ سلام ...نه اینجا تنها بودم نشستم شکوفه هارو میدیدم‌...
جلو اومد و کنارم نشست و بدون حرفی پتو رو دور خودشم پیچید و دستشو دورم انداخت و کفت : اخیش هیج جا خونه نمیشه ...بیرون یخ زدم ...
بهش نگاه کردم و گفت : تعجب کردی ؟


ابرومو بالا دادم و گفتم‌: نه چرا تعجب کنم ؟
_ انگار از اینکه بغلت کردم خوشت نیومد ؟
حرفو عوض کردم و گفتم : از ارمان چخبر ؟ مهتاب که از اتاق بیرون نمیاد و تا یساعت پیش صدای گریه هاش میومد ...
تو این دنیا فقط ضربه هر اتفاق رو زنها باید بخورن ...
وگرنه مردها که انگار نه انگار ...
_ همه با هم یکی نیستن ...
صدای ارمان منو متوجه خودش کرد ...
سرشو اورد داخل و گفت : میشه بیام داخل ؟
بی معطلی روسری رو از روی تخت روی سرم انداختم ...ارش بلند شد سرپا و گفت : اره کی اومدی خونه ؟
ارمان بدون حرفی روی صندلی نشست و گفت: تازه اومدم ابجی نیست ؟
ارش به من نگاه کرد چون اونم بی خبر بود و گفتم : رفته بیرون ...
ارمان نگاهم کرد و گفت و مهتاب چطوره ؟
با اخم کفتم : از من چرا میپرسی ؟ بهتر نیست بری از خودش بپرسی و نزاری دیگه غصه بخوره ؟
_ میخوام برم باهاش حرف بزنم فقط خواستم اول از شماها معذرت خواهی کنم ...شماهارو هم ناراحت کردم ...
روزتون رو خراب کردم‌...
ارش روبهش گفت : چت شده ارمان تو انگار زمین تا اسمون عوض شدی ؟
_ ولش کن ...منو ولش کن ...میشه با من بیاید میخوام از مهتاب دلجویی کنم ...
خواستم برم‌که ارش گفت : بهتره خودتون تنها باشید و از دلش در بیاری ...من و طلایی داریم میریم بیرون ...امروز رو نمیخوام بد تمومش کنم ...
ارش بهم اشاره کرد و گفت : بعدا میبینمت ارمان ...طلایی میرم ماشین رو روشن کنم گرم بشه ..‌زود بیا ...
ارش بیرون که رفت ‌‌‌ارمان سرپا ایستاد و گفت : تو رو هم ناراحت کردم‌...
من نباید اونطور رفتار میکردم وقتی خودم میدونم دیگه داشتنت غیر ممکنه ...
تو خیلی خوبی و متاسفانه نشد که با تو بتونم بمونم ...
من ادم بدی هستم من خودم مسبب از دست دادن توام ...میخوام بدونی تا ابد دوستت دارم و هیچ وقت نمیتونم فراموشت کنم‌...
خیلی جدی رو بهش گفتم : مزاحم من نشو ...میخوام زندگی کنم‌...من و تو دیگه هیچ ربطی بهم نداریم و از طرفی هم از اولم نداشتیم‌...مگه من با تو دوست بودم یا امیدوارت کرده بودم ؟...
من میدونم که هیچ وقت به تو حرفی نزدم امیدوارم توام بتونی کنار بیای ...


چنان محکم بهش گفتم : مزاحم من نشو ...که بهم خیره موند و گفت : نگو که ارش رو دوست داری ؟ تو و اون اصلا نمیتونید با هم کنار بیاید ....
_ نگران ما نباش تو مراقب زندگی خودت باش ...
هرچند باید گفت این زندگی که تو ساختی از هرچی جهنم بهتره ....خداروشکر میکنم که نشد که تو عاشقم بشی و بمونی ..‌هر زنی کنار تو باشه دو روزه پیر میشه ‌...
تو اصلا قابل پیش بینی نیستی زندگی باهات یه درصدم ارزشی نداره ...
از حرفهام عصبی شده بود و چنان به صورتم زد که روی زمین افتادم و عصبی تر گفت : تو لیاقت نداری تو هنوزم منو میخوای ...
یادت نره اون من بودم که نخواستمت وگرنه هنوزم قیافه ات روز خواستگاریت یادم نمیره که چقدر ارزوت بود من بجای ارش خواستگارت باشم‌...
از امروز ببین چطور ازارت میدم‌..جلو روت انقدر مهتاب رو خوشبخت میکنم که تو حسرتم بسوزی ...
خودمو تکون دادم سرپا شدم و گفتم : برو بیرون از اتاق ما ...
پوزخندی زد و گفت : اتاق ما ...انگار نمیدونم حتی نمیتونی دستشو بگیری ...
چون ته ته دلت هنوز با منه ..‌اگه خوب نگاه کنی میبینی که هنوزم ارمان رو میخوای ...
چشم هات از اولم با من بود ...
خندهاش عصبی ام میکرد ...حق داشت من دوستش داشتم ولی از اون دوست داشتن پشیمون بودم و گفتم : ازت متنفرم ....
به طرف بیرون رفتم و زیر لب مدام لعنتش میکردم ...دستم درد میکرد و از طرفی هم علاقه ای به ارش نداشتم ....
چنان نشستم و درب ماشین رو کوبیدم که ازش گفت : با ماشین دعوا داری ؟
نگاهش نکردم و گفتم: زود برگرد من خسته ام ...
ارش روشن کرد و راهی شدیم ...
صدای اهنگو کم کرده بود و گفت : شام بریم جیگر بخوریم ؟ سرمو تکون دادم و گفتم : نمیدونم ...
ارش دید کلافه ام سر به سرم نزاشت و کنار یه جیگرکی زد کنار ...چند سیخ سفارش داد و تو سینی با لیموناد اورد داخل ماشین ...
از دور اومدنشو نگاه کردم‌...اون چه میدونست من تو چه وضعیتی هستم ...
دلم میخواست برگردم خونمون پیش مادرجون ...چقدر ازدواج سخت بود و اصلا دلم نمیخواست جلوتر برم‌...
انگار به ته خط رسیده بودم و راه فراری برام نبود ....
یه ارامش خاص میخواستم همون رویاهای بچگونمو میخواستم ....ارش دستشو جلو اورد سرمو به طرف خودش چرخوند و گفت : به من‌نگاه کن ...معجزه چشم هات بزار ارومم کنه 


ارش با محبتی که تو نگاهش بود گفت : تو کاری با من کردی که انگار سالها بود عاشقی رو باهات تجربه کرده بودم ...
یدونه جیگر به طرف دهنم گرفت و گفت : بازم نمیخوری ؟ اونروزم باقالی نخوردی ؟
نکنه رژیم گرفتی لاغر بشی ؟
به خودم نگاه کردم لاغرم نبودم چاقم نبودم و کنایه گفتم :مگه من چاقم که رژیم بگیرم‌...؟
_ اخه چیزی نمیخوری لابد هستی دیگه ...
چشم هامو ریز کردم و مچ دستشو گرفتم دستشو جلو اوردم و همونطور که جگر بین انگشت هاش بود رو خوردم و گفتم : خودت چاقی ...
خندید و گفت : من درشت هستم ولی چاق نیستم ...از بچگی من و ارمان هرچی میخوردیم چاق نمیشدیم‌...برعکس شایان که تپله ...
اینبار خودم لقمه پیچیدم و هنوز به دهنم نرسیده بود که دستمو گرفت و لقمه رو از دستم تو دهنش گذاشت و گفت : از دست تو خوردن مزه داره ...
خبر از دل پر از اشوب من نداشت ...
خیلی تو خیابونها گشت زدیم بوی عید همه جا بود و اخر شب برگشتیم خونه همه خواب بودن ...
همه جا تاریک بود و سر و صدایی نبود ...ارش اروم درب رو بست و گفت : مامان میدونست بیرونیم خیالش راحت بود ...
وارد اتاق که شدیم گفتم : تو بخواب رو تخت من زمین میخوابم‌...من خونمونم رو زمین بودم عادت دارم‌...
اخمی کرد و گفت : مگه قراره جدا از هم بخوابیم ؟
خشکم زد و نتونستم و کلمه ای برای جواب دادن پیدا نکردم ...
جلو اومد و با شیطنت گفت : این همه مدت تو خودم ریختم ...همه علاقه امو به اون دختر طلایی ولی امشب که دیگه قرار نیست سکوت کنم ...
محرممی ...قراره همدمم باشی ...
جلوی رومی و هنوز فرسنگ ها فاصله بینمونه ...دوست دارم عطر تنتو احساس کنم و بو بکشم ...چشم هامو صبح که باز میکنم موهات روی بازوهام ریخته باشه و سرت درست روی سینه ام جا بگیره ‌..‌
صدای قلبمو گوش بدی و بخوابی ...
چقدر این روزا رو دوست دارم راست میگن نامزدی شیرینتر از عسل و باید قدرشو دونست ...
دستهاش به کنار پهلوهام که رسید مثل برق گرفته ها از جا پریدم و گفتم : من باید به مامانمینا زنگ بزنم امروز بهشون زنگ نزدم ...
ارش فهمید که نمیخوام بهم دست بزنه ...یکم دلخور شد و گفت : باشه بیا با گوشی من بزن میرم مسواک بزنم ...
ارش بیرون که رفت نفس عمیقی کشیدم و روی لبه تخت نشستم ...

دستهام  یخ کرده بودن ...ناراحتی تو نگاه ارش بود ...دست خودم نبود دلم نمیخواستش حس خوبی داشتم ولی نمیتونستم ...
همه اون اتفاقا انقدر با عجله افتاده بود که باورم نمیشد قراره بقیه عمرم رو با ارش باشم‌...
هزار بار ته دلم ارمان رو نفرین کردم و بهش لعنت فرستادم ...
ولی خداروشکر کردم که خام اون نشدم‌...
اون خیلی بد اخلاق بود و ظاهر ادم ها همیشه غلط اندازه ...
شماره خونمون رو گرفتم و صدای پر از محبت مادرجون تو گوشی پیچید ...بفرمایید ؟
_ شب بخیر خانم جان من ...
_ اخ قربون تو بشم‌...شب توام بخیر جانان من ...از صبح چشمم به تلفن بود گفتم امروز صداتو نشنوم خوابم نمیبره ...
_ فداتون بشم ببخشید امروز خیلی درگیر بودم حواسم نشد زنگ بزنم ...مامان ...بابا ..‌همه خوبن ؟ اقاجانم خوبه ؟
_ اره قربونت بشم خوبن ...مادرتینا رفتن خوته محمد ...بابات گوش محمد رو چنان پیچونده که ادم شده ‌‌‌نادیا خبرای خوب برامون داشت‌....ولی خودش دوست داره بهت بده ...
دلم گواهی داد و گفتم : دارم عمه میشم ؟
_ اره من فدای اون تو راهی بشم‌...نمیدونی گندم چقدر خوشحالم‌...از خدا عمر خواستم بچه تو رو هم ببینم و بمیرم‌
_ زبونتو گاز بگیر مادرجون ...از مهناز خبر دارین ؟
بغض کرده بودم و دلم براشون تنگ شده بود اولین باری بود که ازشون دور بودم‌...
مادرجون گفت : گریه نکن دلم گرفت ...اره مادر مهناز هم خوبه گرفتار بچه هاشه ...
حق داری گریه کنی تو رفتی انگار کسی تو خونه نیست ...به قول مادرت خدا تو رو داده و حالا که رفتی انگار همه نعمت هاشم برده ...
_ اونطور نگو مادرجون زود میام ...
_ دختر مهمون خونه پدرشه بالاخره باید بری ...اقا ارش چطوره خوبه ؟ زری خانم خوبن ؟
_ خاله خیلی مهربون و با محبته ...پسرشم به خودش کشیده ...اهی کشیدم و مادرجون گفت : اه نکش ...اه نکش صلوات بفرست ...
یکم دلم اروم شد و گفتم : فردا بهتون زنگ میزنم ...
_ هر وقت دوست داری زنگ بزن ...مراقب باش و خوش باش ...به اقا ارش هم سلام برسون ...اونجایی کمک کن به زری خانم اون بنده خدا دختر نداره ...
_ حواسم هست من دست پروده شما هستم ...
ارش نمیدونم از کی داشت نگاهم میکرد ...کنارم نشست و اروم گفت : خانمی ...
مادرجون گفت : مادر خوب بخوابی روتم بکش ...اونجا غریبی ولی خونه شوهرته عادت میکنی


مادرجون شب بخیر گفت و تا تلفن رو قطع کردم بغضم ترکید ...
از اولین روز عقدم من یه اب خوش از گلوم پایین نرفته بود و همه رو تو خودم ریخته بودم‌...
ارش دستشو جلو اورد و اینبار محکم منو به سینه اش فشرد و گفت : انقدر دلت کوچیکه ؟
فردا برت میگردونم خونتون ...مامان رو راضی میکنم ازت دل بکنه ...
چشم هامو بستم و به ضربان قلبش گوش دادم‌..‌ارومم میکرد و گفتم : نه دلم گرفته بود فقط همین ..‌.
ارش ازم فاصله گرفت و گفت : ما عیدا خیلی مهمونی میریم ...و مامان برای همین اوردت ...که همه ببیننت ...مهمون هم زیاد داریم‌...
ابرومو بالا بردم و گفتم : میخواید از عروستون کار بکشید؟
نچی گفت و ادامه داد نخیر میخوایم پزشو بدیم ...
قند تو دلم اب میشد وقتی ازم تعریف میکرد ...بلند شد تشک رو پهن کرد و دوتا بالشت گذاشت ...
خودمو مشغول باز کردن دکمه های مانتوم کردم ولی زیر چشمی حواسم بود بهش ...
از تو کمد تی شرت بیرون اورد و پیراهنش رو در اورد و تیشرت رو تنش کرد ...
خجالت میکشیدم که مانتوم رو در بیارم با هزار بدبختی اویزش کردم و باید قبل خواب موهامو باز میزاشتم وگرنه خوابم نمیبرد ...
تیشرت استین کوتاه تو تنم بود و موهام که دورم ریخت یکم از خجالتم کم کرد ...
رفتم رو تشک نشستم و پشت به ارش دراز کشیدم‌...تنم یخ کرده بود ...استرس داشتم که مبادا چیزی بخواد یا اتفاقی بینمون بیوفته ..‌میترسیدم ...حس بدی داشتم ....ارش کلید برق رو خاموش کرد و پشتم دراز کشید و من زیر لب داشتم ایت الکرسی میخوندم ...
دستشو روی شکمم گذاشت و همونطور که محکم بهم میچسبید گفت : شب بخیر ..‌
سرشو تو موهام فرو برد و دیگه چیزی نگفت ...
انقدر قلبم تند تند میزد که میترسیدم سکته کنم ...
خیلی گذشت و من خوابم نمیبرد ..‌اروم به طرفش چرخیدم ...غرق خواب بود...
من به اونم داشتم ستم میکردم ...من تکلیفم با خودم مشخص نبود و اون رو ناخواسته داشتم بازی میدادم‌...
خیره بهش خوابم برده بود ...
گرمای لبهاشو روی گونه ام که حس کردم بیدار شدم‌...
هوا روشن شده بود و به چشم هام خیره بود...
یبار دیگه گونمو بوسید و گفت : صبح بخیر ...



ارش گونمو بوسید و گفت : صبح بخیر خانم‌...انقدر قشنگ خوابیده بودی که دلم نمیومد برم و میخواستم بوسه بارونت کنم ...
روزهای تا عید خیلی با ارامش جلو میرفت و من و ارش هر روز بجای نزدیک شدن به هم دورتر میشدیم ....ارمان فقط قربون صدقه مهتاب میرفت و مشکلاتشون حل شده بود ...
ارش متوجه سردی رفتار من شده بود و بارها به زبون اورده بود ...
دست خودم نبود ...نمیتونستم قبول کنم ببوسمش یا حتی بخوام کنارش باشم‌...
اون از هر نظر عالی بود و من مشکل داشتم ...
از همون شب به بعد زودتر میرفتم اتاق و روی تخت میخوابیدم‌...
سفره هفت سین رو مهتاب چیده بود و هشتم عید عروسیشون بود ...
تو برو و بیا و خرید لوازم مشترک بودن ...جاهاز نمیاورد و قرار بود با خاله زندگی کنن ...
دلم میخواست میرفتن ولی قرار بود باشن و بعدها با ارش تو باغ یه خونه دو طبقه یا سه طبقه بسازن ...
مهتاب لباس عروسشو خریده بود و گوشه اتاقش بود‌.‌اون روزها من تنها میموندم و اونا مدام خرید بودن ...
ارش عید بود و شبا دیر میومد و بهم زنگ میزد و من حتی بهش زنگ هم نمیزدم ...
قرار شد مامانینا اومدن برای عروسی من با اونا برگردم‌...
به لطف خریدهای خاله لباس داشتم و چیزی نیاز نداشتم برای عروسی ....
تو تالار قرار بود عروسی بگیرن و من هر روزم شده بود حس تنفر از دنیا ..‌.انگار لجبازی و محبت کردن ارمان جلوی چشم هام منو حریص خودش میکرد و غیر اخلاقی داشتم حرص میخوردم‌...
نمیخواستم اون عروسی سر بگیره ...از مهتاب بدم میومد هرچند ارمان رو نمیخواستم ...
روز عید کت و دامن سفید ابی گل درشت تنم کردم و همه منتظر سال تحویل بودیم ...
اولین سالی که کنار ارش بودم ...
ارش بعد تحویل سال تک تک تبریک گفت و انقدر از من بی محلی دیده بود که دیگه دست از تلاش برداشته بود و رفت توی اتاق و گفت : خسته ام ...
خاله با چشم و ابرو بهم اشاره کرد و منو تو اشپزخونه کشید و گفت : برو ببین چرا ناراحته؟ گندم تو چرا انقدر نسبت به شوهرت بی محلی میکنی؟
ارش مرده نکن دخترم ازت سرد میشه ...
لبخندی زدم و رفتم تو اتاق ...سرفه ای کردم تا متوجه من بشه و گفت : بله ...
انقدر جدی گفت که پاهام یخ کرد و گفتم:باهام قهری؟!!!!
 


سرفه ای کردم و گفتم : ارش ؟
خیلی جدی گفت : بله
انقدر جدی گفت بله که انگار اب یخ روی من ریختن و اروم رفتم داخل ...
همونطور که در رو میبستم و بهش تکیه کردم گفتم : قهری؟
نگاهم کرد و گفت : نه ...
یه قدم جلوتر رفتم و گفتم : پس چرا اخمویی؟
سرپا ایستاد مثل معلم های مدرسه دستهاشو پشت کمرش تو هم کرد و گفت : تو اخمویی
عروسی ارمان و مهتاب انگار برخلاف همه برای تو ناراحتی داشته ؟
با عجله گفتم : نه چرا باید ناراحت باشم ؟
ابروشو بالا داد و گفت : اینطور به نظر میرسه ...
_ خاله خیلی ناراحت شده گفت بیام دنبالت ...چرا اومدی داخل اتاق مگه عید نیست ...
چند قدم جلوتر رفتم و گفت : درسته خواستن تو از ته قلبم بوده ولی اجباری نبود ...
خودت خواستی و زنم شدی ...من دلیل سردی رفتارتو چیزی برداشت میکردم جز اینکه قرار باشه ...
حرفشو قطع کرد و گفت: مهم نیست برو میام‌...
دلم یه لحظه لرزید و از پس اون نگاها ترسیدم ...
بهش رسیدم و گفتم : چی میخواستی بگی که پشیمون شدی ؟ به من نگاه کن ؟
سعی داشت نگاهم نکنه و تو چشم هام زل زد و گفت : باید بهم میگفتی ...
_ چی رو باید میگفتم ؟
_ اینکه قبل از من دلت با کسی دیگه بوده ...
چشم هام داشت از حدقه بیرون میزد و با دستهای لرزونی که رو دهنم میزاشتم گفتم: چی ؟ این حرفا چیه؟ کی گفته؟
دستشو جلو اورد دستمو پایین کشید و گفت : نترس ...
_ نترسیدم تعجب کردم‌...شوکه شدم ...این حرفها اصلا به من میخوره؟...
_ نمیخوام بحث رو باز کنم ...اگه نمیتونی هنوزم دیر نیست ...شکر خدا انگشتمم بهت نخورده ...
_ تو پشیمون شدی ؟
_ نه تو پشیمونم کردی ...انقدر سرد هستی انقدر بی تفاوت بودی که منم سرد شدم که منم بی تفاوت شدم ..
وقتی نمیخوای وقتی دلت با من نیست ...چقدر تلاش کنم ...؟
تو اخرشم قرار نیست انگار بخوای با من زندگی کنی ...
حق با ارمان بود ...گاهی زندگی رو که شروع میکنی تازه متوجه میشی چقدر زندکی غافل گیرت میکنه ...


چرخیدم و پشت بهش گفتم : باشه جدا بشیم ...
خواستم برم که مچ دستمو گرفت و گفت : دیدی حتی الانم خیلی راحت داری میگی جدا میشی؟ برات هیچی مهم نیست ...
اون خانواده تو انقدر محترمن و تو انقدر راحت میگی جدا میشی از من؟ یعنی کل زندگی برات انقدر مسخره است؟
دستمو محکم گرفته بود ناخواسته فشار میداد...چرخیدم مچمو از دستش باز کردم و گفتم : من نخواستم تو خواستی ...ما خانوادمون چیزی به اسم طلاق نداشتیم و نداریم ...ولی رفتار تو ...
محکم بین حرفم اومد و گفت : رفتار من نه؟ رفتار تو ...چرا صورت مسئله رو داری پاک میکنی ؟
حق داشت هرچی میگفت حق داشت ‌.‌من اشتباه کرده بودم ...
تو چشم هام نگاه کرد و گفت : ارمان رو چقدر دوست داشتی ؟ هنوزم دوستش داری ؟
دیگه اینبار تنم نبود قلبم بود که لرزید ...
ارش از چی خبر داشت از گناه نکرده و خبر نداشته؟ من که حتی اونو از قلبمم بیرون کرده بودم‌...من بهش فکر هم نمیکردم ...
دستمو جلو بردم‌که ارش عقب رفت و گفت : نمیخواستم به روت بیارم‌...نمیخواستم بدونی میدونم اما مجبور شدم‌...هرچی صبر کردم‌...روزها میگذره ولی تو یه دیوار رو شروع کردی به ساختن انقدر بینمون بالا بردی و بالا بردی که دیگه حتی نمیتونم ببینمت ...
دهنم باز مونده بود
ارش ادامه داد ...ارمان و من فرقمون تو این بود که هر دو تو رو خواستیم‌...ولی اون حتی نخواست به زبون بیاره ...قبل از دیدن دوباره ات با مهتاب عاشقانه میساخته ...
ولی من حتی با خیالتم وفادار بودم بهت ...حتی تو ذهنمم کسی رو جایگزینت نکردم‌...
اما خسته ام کردی ...ثابت کردی نخوای و نمیخوای و نمیتونم تو دلت جا باز کنم ...
دستمو هزار بار پس زدی ...
کلمه ای برای گفتن نداشتم و فقط خیره بودم بهش ...
ارش اهی کشید و کفت : نه همرنگ دوست داشتنم کسی هست ....نه اندازه خواستنم کسی هست...
با بچه بازی هات با بی محلی هات کنار میام ولی چرا داری الان که میخوام تمومش کنم جلو میای ؟
تو این همه مدت برات مهم نبود من ناراحتم ..‌الانم مادرم باید بهت تذکر بده تا یادت بیاد منم هستم ؟
اب دهنمو به زور قورت دادم و گفتم‌: چی میگی ؟ من الانم هنوز گیجم ...
خندید و گفت : تو ارمان رو دوست داشتی ؟
از اولم بخاطر لجبازی با اون به من بله دادی ؟


حتی نمیتونستم از خودم دفاع کنم ...اون لحظات حتی کلمه ای به ذهنم‌نمیرسید ...
ارش دستی تو موهاش کشید و گفت : تصمیم با تو باشه طلایی ...اگه نمیخوای اگه مجبوری برو ...بعد عروسی ارمان برو برای همیشه برو ....
با من و من گفتم‌: کی بهت گفته من ارمان رو میخوام ؟
سرشو پایین انداخت انگار عصبی شده بود و گفت: کسی نگفت حس کردم‌...از نگاهای دختری که تمام دنیای من بود حس کردم ...
از چشم های زنی که تو شناسنامه من اسمشه و نزدیک بهم ولی خیلی ازم دوره فهمیدم‌...
_ اشتباه فهمیدی ...
_ تو درستشو بگو ...بگو درستش چیه تا اشتباه نکنم‌...
_ منم نمیگم عاشقت بودم‌...نمیگم دوستت داشتم ولی عاشق ارمانم نبودم ...
اون بود که به من ابراز علاقه کرد اون بود که داشت تو قلبم‌ میرفت ...
ولی الان بود و نبودش برای من بی فایده است ...من چرا باید بخاطر ازدواج اون ناراحت باشم ؟
انگشت اشاره اشو به طرفم گرفت و گفت : اون اگه لیاقت داشت جرئت داشت جلو میومد ولی جا زد ...حتی ندونست مهتاب رو میخواد یا تو رو ؟
_ من نخواستمش ...الانم میگم‌اون و مهتاب با همن ..‌چطور میتونم چشم بدوزم به زندگی کسی ...
اگه الان اینجام چون برات ارزش قائلم چون تو شوهرمی و قراره یه عمر با تو زندگی کنم‌...
_ از رو اجبار ؟
سکوت کردم‌ چون نمیتونستم چیزی بگم‌ که خودمم‌ هنوز مطمئن نبودم ....
دستشو کنار بازوم گذاشت و گفت : شاید من اشتباه کردم‌...
_ چی تصمیم داری ؟
_ چیزی تصمیم ندارم‌...تو رختخوابی که هنوز مشترک نبود رو جدا کردی ...پس بقیشم خودت جدا کن ...
اون‌حلقه تو انگشتت نمیخوام‌حصاری باشه برای زندگیت ...
راست میگن تا چیزی رو از دست ندی قدرشو نمیدونی ...اون لحظات غیر قابل تصور بود برای هر زنی ...حس عجیب و بدی بود ...
به طرف در رفت و گفت : شاید من اشتباه کردم‌...حنی نچرخید نگاهم کنه ...بیرون که رفت مثل دیوونه ها روی تخت افتادم ...از شدت فشار عصبی موهامو میکشیدم و داشتم دیوونه میشدم ...
من تو منجلالبی که برای خودم ساخته بودم گیر کرده بودم‌...ارش خبر داشته و باز منو خواسته بود...
چه دلی داشت اون و چه بی عرضه ای بود ارمان‌....


خیلی اونجا روی تخت ارش نشستم‌...به عکسش روی میز نگاه کردم ...من با زندگیم چیکار کرده بودم‌...
من چطور چشم هامو رو مردی بسته بودم که انقدر خوب بود و انقدر معرفت داشت ...چطور میتونستم تا اون اندازه احمق بوده باشم‌...
من چقدر کور بودم‌...چقدر بی لیاقت که هنوزم به اون ارمان فکر میکردم که حتی زنش تو ارامش نیست ...
روز اول عید چقدر روز تلخی داشت میشد و فقط و فقط خودم مقصرش بودم ...
خاله به در زد و اومد داخل ...قطره های اشک رو از گونه هام پاک کردم تا خاله نبینه و گفتم‌: داشتم میومدم خاله چرا شما اومدی ؟
اخمی کرد و گفت : دعواتون شده ؟
جوابی ندادم و سکوت کردم .‌‌خاله اومد جلوتر و گفت : ارش رو تا امروز انقدر عصبی ندیده بودم‌...چی شده گندم‌؟
بین شما دوتا اتفاقی افتاده ؟
خواستم چیزی بگم‌ که خاله گفت : گندم تو داری اشتباه میکنی؟
ارش و ارمان هر دو تو این خونه بزرگ شدن هر دو زیر دست خودم ...ارمان اخلاق تندشو بعد عقد نشون داد ولی ارش که یبارم تلخی نداره ...بچه ام صدای بلندشو تا امروز نشنیدم ..
درسته وسواس ‌..یکم به نظافت اهمیت میده ولی خدا شاهد تو رو خیلی دوست داره ...
به اطرافم اشاره کرد و گفت : ببین چقدر اتاقشو بهم ریختی ولی یبارم بهت نگفته چرا اینکار رو کردی ؟
_ حق داری خاله ...هرچی بگی حق داری ...من اشتباه میکردم ...ادم ها قدر داشته هاشون رو نمیدونن و وقتی که از دست بدنشون تازه میفهمن چی رو از دست دادن ...
_ خدا اون روز رو نیاره که همو از دست بدید ...مشکلات کوچیک زود حل میشه ...گره کور نداره که ...بلند شو دست و روتو بشور دوباره ارایش کن ...بزار همینطور قشنگ و خوشگل باشی ...شب عید نمیخوام دلنگرونی با کسی باشه ...برو بشین کنار شوهرت و قدربا هم بودن رو بدونین ...
خاله یه مادرشوهر نبود اون یه فرشته بود که همیشه به موقع بهم کمک میکرد اونروزم کمک ها و روحیه دادن های خاله بود که بهم نفس تازه داد و تونستم از جا بلند بشم ...
وقتی برگشتم پیش بقیه ظرفهای اجیل و تخمه کنار دست همه بود ...و اشغالهاش مثل کوه تو پیش دستی ریخته شده بود ...ارش لب به چیزی نزده بود و حتی نچرخید نگاهم کنه ...
کنارش نشستم ...به محض نشستنم خواست بلند بشه که دستمو رو دستش گذاشتم و مانع شدم ...


ارش خواست بلند بشه که دستمو رو دستش گذاشتم و از جا بلند نشد ...ولی حتی نگاهمم نکرد ...صدای زنگ در نظر همرو رو جلب کرد و خاله با لبخندی به موهای فر خورده کوتاهش دستی کشید و گفت : اومدن مثل هر سال سر وقت ...
به چشم های کنجکاو من نگاه کرد و گفت : خواهر و برادر اقا حسن ...هرسال چون پدر ندارن یطوری میان که اولین نفر باشن که حسن اقا رو میبینن ....
شایان بلند شد و گفت : بازم بچه های وروجکشون اومدن خدا رحم کنه ...حالا قراره دو روز مغزمون رو بخورن ..
شایان غر زنان به طرف در حیاط رفت و مهتاب روسریشو جلوتر کشید و نگاهای ارمان بهش بود تا مبادا تاری از سرش دیده بشه ...
ارش میخواست دستشو بیرون بکشه که نزاشتم و تو اون شلوغی کسی به ما نگاه نمیکرد و گفتم : باید باهام اشتی کنی ...باید فرصت بدی حرف بزنم ...
اینبار به طرفم چرخید و گفت : حرف و فرصت زیاده ...فعلا حوصله ندارم ...
ولی دستشو محکمتر فشردم و گفتم : نمیخوام از کنارم تکون بخوری ....حداقل الان نه که فامیل هاتون دارن میان ...
_ کم کم باید همه بدونن که ما سر انجامی با هم نداریم‌...
_ حالا من عجله دارم یا شما عجولی ...؟
چیزی نگفت و با ورود عمه اش از جا بلند شد و عمه اش با دایره ای تو دستش بزن بزن اومد داخل ...
یه مجمه تو سر بچه هاش بود و بزن و برقص اومدن داخل ...عمه اش کت و دامن تنش بود و چادر سیاهشو به دندون گرفته بود ...تار موهای بلوندش از جلوی روسری اش بیرون زده بود ...و شلق شلق النگوهاش نظرمو جلب کرد ...
چه شباهت عجیبی بین اون و عمو حسن بود ...دایره رو میزد و چه مهارتی داشت ....عمو حسن تو دایره اش پول ریخت و گفت : گل و بلبل و سبزه همه برن کنار که دایره زنی خواهرم عید رو میاره ...
همو بغل گرفتن و روبوسی کردن ...ما همه سرپا بودیم ...ارش جلو رفت صورتشو رو بوسید و گفت : خوش اومدی چشم به راه بودیم‌...
عمه اش سرشو خم کرد به من و مهتاب نگاه کرد و گفت : خبر عقد رو تلفتی دادید گفتید جشن میگیریم ولی خبری نشد ...بزار خودم حدس بزنم کدوم عروس خاندارن ماست و کدوم عروس خاندان مادرت ...


عمه ارش حسنا چه زن بامزه ای بود ...چادرشو روی مبل انداخت و به مجمه ای که با خودش اورده بود اشاره کرد و گفت : برای عروس گلمون ...
جلوتر اومد درست روبروی من و مهتاب ایستاد و نگاهمون کرد ...
سرتا پامون رو برانداز کرد و گفت : من که نه گیس طلایی میبینم نه ابرویی طلایی چرا حالا اسمشو گذاشتین طلایی؟
ارش خندید و گفت : واسه رد گم‌ کنی شما عمه حسنا ...
عمه اخمی کرد و گفت : اون روزا که اقات شیفت بود ماموریت بود رو یادت نمیاد ...من ماه ها میزبان شیطنت های تو بودم وروجک ...اینجا موشک بارون بود و شما خونه ما مهمون ...
به مهتاب خیره بود و گفت : زیبایی ...
به من نگاه کرد و گفت : ارمانم جزئی از خود ماست مشخص تو انتخاب کدومشونی ...
تنم لرزید اگه میگفت انتخاب ارمان شاید دیگه نمیتونستم چیزی رو درست کنم ...
عما حسنا لبخندی بهم زد و گفت : تو عروس ارشی ...
نفس عمیقی کشیدم و ادامه داد ...
چه کردی با دل پسر ما؟
که صبر نکردن مهمون بیاد عقدتون کردن که مبادا پشیمون بشی ...
نگاهم به نگاه ارش افتاد ...اینبار نگاهش سردتر از چیزی بود که فکرشو میکردم ...
عمه حسنا جلو اومد صورتمو بوسید و صورتش زبر بود و لپمو سوزوند و با لبخندی گفت : درست تشخیص دادم شازده پسر؟
ارش اومد کنارم و گفت : بله عمه جان درست تشخیص دادی ‌...عمه حسنا بغلم گرفت و اروم تو گوشم گفت : از رو خوشگلیت تشخیص دادم تویی ...
چون میدونم ارشم خوش سلیقه است ...
با لبخندی از تو مجمه اش یه دونه النگو برداشت و گفت : چشم روشنی ما برای عقدتون ...
دستمو تو دست گرفت و النگو رو تو دستم انداخت ...
با شیطنتش به خاله گفت : واسه عروس طایفه شما نیاوردما ...این یادگار مامانمه ...به هر نوه یدونه میرسید ...قسمت زن ارش هم بوده ...
صدای بچه ها پیچید و بدو بدو اومدن داخل رفتن سمت سفره اجیل و تخمه عید و بی مقدمه شروع کردن به خوردن ...
همشون پسر بودن و خبری از دختر بینشون نبود...
عموی ارش با زنش و پسراش اومده بودن و بعد از اشنایی نشستیم ...
من فکر میکردم ارش عمه نداره و فقط عمو داره ‌.‌..خبر نداشتم که عمه حسنا خودش یه داستان جدایی داره ...
ارش از کنارم تکون نمیخورد و از سر و صدای بچه هاشون صدا به صدا نمیرسید ...



خاله زری رفت اشپزخونه و منم برای کمک بهش رفتم‌...
خاله استکانها رو از کابینت بیرون میاورد و با دیدنم گفت : خیلی شیطونن ماشاالله بچه هاشون ‌.‌‌..برو بشین من خودم میارم ...
اخمی به خاله کردم و گفتم : واقعا فکر کردی خاله اجازه میدم شما زحمت بکشی‌....شما برو من میارم‌...
خاله با محبت دستی به سرم کشید و گفت : زنده باشی عزیزم ...پس من نشستم پیششون ‌...
خاله بیرون میرفت که گفتم : بی زحمت ارش رو بگید بیاد کمک من ...
خاله چشمکی زد و گفت : همینطور باش ...حساس و نگران شوهرت ...
چای میریختم که ارش اومد داخل ...
اخم هاش تو هم بود و گفتم : با زور اوردنت که اخم کردی؟
چیزی نگفت و قندون هارو تو سینی گذاشت و گفت : میخوای همشو با هم ببری؟
شیر سماور رو بستم و گفتم: کمکم نمیکنی ؟
فکر میکردم قراره تو همه شرایط با هم باشیم؟
با گوشه چشم نگاهم کرد و گفت : مهتاب رو میفرستم کمکت و بهم فرصت نداد صحبت کنم و رفت بیرون ..‌.
طولی نکشید که مهتاب اومد و با هم چایهاشون و پیش دستی هاشون رو بردیم ..‌
گرم صحبت بودن ...
عمه حسنا با نگاه مهربونش گفت : چه عروسی ...
خم شد و به ارش گفت : کوفتت بشه ....
همه با حرف عمه خندیدن و چه خانواده شادی بودن ‌‌‌‌‌...ما حتی جلوی اقاجون جرئت نداشتیم حرف بزنیم ...
عمه چایش رو داغ درست مثل ارش سر کشید و گفت : قراره ارمان و مهتاب کجا زندگی کنن؟ خونه اقای خدابیامرزتم که فروختین؟
خاله زری از حرفش جا خورد و گفت : همینجا میمونن فعلا تو اتاقشون تا خونه بسازن ...
قرار نیست جایی برن ...
عمه ابروشو بالا داد و گفت : پس اینطور..
ولی مشخص بود خوشش نیومده و بالاخره خونه برادرش بود و دوست نداشت مزاحمی باشه ...
پسرهاش مجرد بودن و همسن و سال شایان و من حتی درست ندیدمشون رفتن اتاق شایان ...
بچه های عموی ارش سه تا پسر قد و نیم قد بودن و حسابی شیطون ..‌
همسرش یه زن خارجی، ترک بود و به شیرینی فارسی صحبت میکرد ...
با بلوز و شلوار و یه روسری تو جمع نشسته بود..‌
خبری از شوهر عمه حسنا نبود و همه چیزش پر از رمز و راز بود ...


عمه حسنا چایش رو بو کشید و گفت : شام که خوردیم ...رختخواب مارو بدید بخوابیم خیلی خسته ایم ...فردا بعد ناهار باید برگردیم ...
عمو با تعحب گفت : نیومده داری بارو بندیل میبندی کجا ؟
_ داداش میرم برای عروسی ارمان میام ...شما هم گرفتار عروسی هستین از طرفی اقوام زن داداش میان نمیخوام دست و پا گیر باشم ...
شوهرمم که میدونی نه میاد نه میزاره زیاد بمونیم‌...
عمو ناراحت شد و گفت : کاش کاری از دستم بر میومد و میتونستم کمک کنم ....
عمه اهی کشید و گفت : کار ما از کمک گذشته ...
شب بخیر....
رو به زنعمو گفت : ببر این پسراتو بخوابون تا خونه رو خراب نکردن‌....
زنعمو به زبان ترکی چیزی گفت و بچه هاشو گرفت و خاله راهنماییشون کرد برن بخوابن ...
اخرین پیش دستی ها و ظرفهارو من و مهتاب جمع کردیم‌...خیلی ریخت و پاش بود و یکساعت تمام سرپا بودیم ...
همه جا تاریک شد و سکوت همه جارو فرا گرفته بود ...بالاخره وروجک ها خوابیده بودن و ارامش برگشته بود ...
مهتاب ظرفهارو تو کابینت گذاشت و گفت : مشخص خوشش نمیاد ما اینجاییم؟
حواسم بهش نبود و گفتم : چی میگی ؟
نگاهم کرد و گفت : عمه اشون رو میگم با زبون بی زبونی گفت که ما اینجا نمونیم بهتره ..‌.
درب کابینت رو بستم و گفتم : مهتاب چقدر ادم حساسی هستی اون که حرفی نزد ..‌.برو بخواب برقارو من خاموش میکنم ...
لبخندی زد و گفت : فقط هفت روز دیگه مونده ...
داشت میرفت که گفتم‌: مهتاب؟
به طرفم چرخید و گفت : بله ؟
_ تو دلت برای خانواده ات تنگ نمیشه ؟
اهی کشید و گفت : چرا تنگ میشه ولی من و ارمان انتخابمون با عشق بوده ‌‌‌‌...من خیلی وقت ارزوم بود زنش بشم‌...و حالا درسته یکم بداخلاق ولی باور کن تو تنهایی هامون انقدر بهم محبت میکنه و انقدر دوستم داره که شاید باورت نشه جبران همه اون بدرفتاری هاشه ...
_ خوشبخت باشی ...من دلم برای خانواده ام خیلی تنگ شده ...
_ خوب شاید تو هنوز اینجا وابستگی چندانی نداری ...راستشو بخوای ارمان برای من به همه دلتنگی ها ارزش داره ...همون اتاق و ارامشش رو با هیچی عوض نمیکنم ...
برقهارو خاموش کردم و دوتایی رفتیم ...
اول اون در اتاق رو باز کرد و ارمان خواب بود ..‌با دیدن اتاقش یاد روزی افتادم که اولین بار رفتم داخلش ...

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : eshgheshirin
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.67/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.7   از  5 (9 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه qjza چیست?