رمان عشق شیرین 7 - اینفو
طالع بینی

رمان عشق شیرین 7


ارش سرمو با دست به سینه اش فشرد و گفت :گندم ...باورم نمیشه ...اون تو یه فسقلی هست ...خدا کنه دختر باشه ..
_من تو دلم اشوب و اونوقت تو داری به فکر جنسیتی ؟
_ میریم از اون خونه میریم ...
با تعجب نگاهش کردم ...ادامه داد نمیخواستم هیچ وقت از اون خونه برم ولی مجبوریم ...
تا خونه پیدا کنم یکم طول میکشه ولی قول میدم یکماهم تو اون خونه نمونی و از اونجا بریم ...
لبخند رو لبهام نشست ...ماها بود از خانواده ام بی خبر بودم و دلتنگشون ...خودم مادر شده بودم و یه موجود از جنس و رنگ و بوی خودم داشت تو وجودم رشد میکرد ...دستهای هر دومون روی شکمم و بهم خیره بودیم ...
ارش بهش اشاره کرد و گفت : بنظرت شبیه کی میشه ؟
_سالم باشه ...بخت و اقبالش به من نره ...شبیهه هر کسی میشه بشه ...مثل من نباشه ...
ارش اخم کرد و کفت : چرا انقدر ناامیدی ...به من نگاه کن ...ما الان چیزی داریم که ضامن خوشبختی ماست...بابا پایینه برم بفرستمش بره تا بریم دکتر زنان ...
خواست بره که دستشو گرفتم به طرفم چرخید و با لبخندش بهم خیره شد ...
لبخند زدم و گفتم : خیلی خوبه که تو پدرشی ...عمو حسن برگشت خونه ....تا اونجا که ادرس داده بود بریم خیلی طول کشید و با اصرار ارش بهمون نوبت دادن ...
با ارش نشسته بودیم که گفت بفرمایید داخل اخرین مریضش بودم ...
زن مسنی بود ...دکتر برزو نگاهی به ارش کرد و گفت : ورود اقایون ممنوع بفرما بیرون ...
ارش با لبخندی گفت : این جلسه رو باید باشم‌...استثنا قائل باشید ‌...
دکتر اشاره کرد نشستیم ...شرایطمون رو که تازه فهمیدیم رو گفتم و اون فقط یسری ازمایش و دارو نوشت ...همه ازمایشات بیمارستان رو نگاه کرد و گفت : برو اتاق بغل خودم سونوگرافی دارم ...
چه حس قشنگی بود برای اولین بار ...دستگاه رو که روی شکمم گذاشت اولین چیزی که شنیدم صدای قلب بود ...محکم میکوبید و دکتر برزو گفت : سه ماه میشه بارداری تقریبا دوازده هفته است ...
ارش از پشت سرش گفت :دختره ؟
دکتر هول شد و به طرفش چرخید و گفت : اقا برو بیرون بشین ...این بچه اندازه یه سیبم نیست من چطور جنسیتشو ببینم ...
اولین پدری که انقدر هیجان داره ...معلوم پدر خوبی میشه ...به ارش خیره شدم و گفتم :اون شوهر خوبی هم هست ...
دکتر از بالای عینک به ارش نگاه کرد و گفت :خداروشکر ...
وضعیت جنین خوبه ...پرونده سازی کن بخاطر فشار و قند خونت ...هر هفته بیا اینجا بزار تحت نظر باشی ...
رو به ارش گفت : پدر نمونه حواست به استراحت و تغذیه مادر بچه باشه ...
باید میوه و سبزی فراوون بخوره ...معلومه خیلی هیجان داری ...
ارش چشم هاشم برق میزد ...


از اونجا که اومدیم بیرون...ارش مدام میخندید و دست خودش نبود ...کلی برام ویتامین و دارو گرفت و گفت : اگه زری بفهمه عروسش حامله است ؟
_ خیالت راحت هیچ ذوقی نمیکنه خاله زری چشم دیدن من رو نداره چه برسه به بچه من ....
هوا تاریک بود که برگشتیم خونه ...
عمو حسن اومد استقبال و گفت : چی شد ارش ؟ دخترم چطوره ؟
دستشو جلو اورد کمک کرد برم داخل ....همه تو سالن بودن و ارش همونطور که در رو میبست گفت:خیلی بهتره ...
خالا زری زیر زیرکی نگاه میکرد و گفت : دیدید گفتم‌ چیزیش نیست ...
ارش به طرف مادرش رفت و گفت :ممنون از نگرانیت ...
_ نگران نیستم ...فقط دارم نگاه میکنم که چطور بخاطر زنت داری دل منو میشکنی ...چطور داری منو کنار میزاری ...
_ مامان بس کن ...ارش به ارمان که کنار مهتاب بود نگاه کرد و ادامه داد خیلی ها جاشون اشتباهی ...خیلی ها رو لبه پرتگاهن باید دید اخرش کی قراره پرت بشه پایین ...
به طرف اتاقمون رفتم و کسی جواب سلامم رو نداد ...
عمو از پشت سرم گفت : همه با هم شام میخوریم ...
تو جا ایستادم انگار اون شب شب خوشبختی من بود ...به طرف بقیه چرخیدم و لبخند میزدم ...
خاله زری بلند شد و گفت :من میل ندارم نوش جونتون ...دنبالش مهتاب و ارمان هم رفتن و شایان با خوشحالی گفت : فدای سرمون خودمون شام میخوریم ‌..
دور میز شام میخوردیم که صدای شکستن چیزی از طبقه بالا اومد و صدای کوبیده شدن ...
عادت به اون سر و صدا نداشتیم ...
با عجله به طرف بالا میرفتیم ارش دستمو کشید و گفت : اروم باش ...یواش بیا ...
حواسم نبود که بار شیشه تو شکمم دارم ...بالا که رسیدیم خاله بین مهتاب و ارمان بود و مهتاب از ارمان کتک خورده بود ‌‌...
دلم خنک شد وقتی اونطور کتک خورده بود ..‌یاد خودم افتادم که محمد بخاطر این دوتا اونطور کتکم زده بود ...
خاله داد زد ...ولش کن ...چخبرت شده ارمان ...
مهتاب گریه کنان گفت: خاله تا وقتی گندم هست همیشه ما همینطوری هستیم ...مدام داره تو زندگی ما بدبیاری میاره ...
عمو اینبار جدی گفت : چه ربطی به گندم داره ؟‌
مهتاب گریه کنان جلو اومد و گفت : میترسم عمو از اینکه ارمان چشمش دنبال اون باشه میترسم ...زیر یه سقف چطور زندگی کنم؟‌
عمو حسن به درب اشاره کرد و گفت :کسی جلوتون رو نگرفته ...برید از اینجا ...
نگاهای همه به عمو حسن خیره موند ...
خاله زری دندونهاشو بهم فشرد و گفت :حسن اقا چی داری میگی ؟!...


عمو حسن خیلی اروم گفت:زری بس کن ..اون بچه و عروس منه ...دختره از دست شماها امروز داشت میرفت تو کما ...
یه عمر نون و نمک منو خورد این برادرت ...من نمیگم کی گناهکار و کی حق به جانب ولی ارش و زنش حق دارن اینجا باشن ...
زری روی دستش زد و گفت : دستت درد نکنه حسن اقا ...دستت درد نکنه...منم بیرون کن ...
_ زری چرت نگو ...من دارم به ارمان و مهتاب میگم ...
_ منم باهاشون میرم ...اصلا یا جای گندم اینجاست یا جای من!
_ همه چی رو بهم ربط نده ...من دارم از ارمان و مهتاب میگم چه دخلی به گندم داره؟
_ نمیتونم زیر سقفی باشم که زیرش گندم هست ...اقا نمیخوامش من اونو برای پسرم نمیخوام‌...
این پسر باید سرش به سنگ بخوره ...من تحمل ندارم که هر روز ببینمش ...بفهم مرد اگه دختر سالم بود خانواده اش بیرونش نمیکردن ...
چه شبی بود اونشب چقدر حرفهای خاله تو سرم فشار میاورد ...
بین اون همه حرف فقط صدای ارش رو شنیدم که گفت : ما میریم ...
ولی مامان زری اگه روزی فهمیدی اشتباه کردی و خواستی بیای بدون دیگه تو زندگی من جایی نداری ...
ارش دستشو پشتم گذاشت و همونطور که پله هارو پایین میومدیم لرزش دستشو رو پشتم حس کردم...
ارش بخاطر من از همه چی گذشت ..‌از خونه و خانواده اش ...خاله زری داد زد ...اگه بری دیگه اسمتم نمیارم‌...ببر بزارش خونه پدرش ...ارش زندگیتو نابود نکن ...
ارش اروم گفت: زندگی من تازه شروع شده ...
چقدر شب تلخی بود بستن ساکهامون ...جمع کردن اتاقی که خونه ام بود ...
هیچ کسی از اتاقش بیرون نیومد ...حتی عمو حسن ...تصمیم گیرنده اون خونه خاله زری بود ...ارش تو دلش اشوب بود ...دستمو محکم گرفته بود ...شایان تا پیش ماشین اومد ...صدای گنجشک ها اول صبح و عطر گلهای تو حیاط منو به همون سالی برد که اومده بودم به این باغ ...
شایان گفت : ارش کجا میری؟ کار و کاسبیت که خرابه ‌.‌داری لجبازی میکنی؟ ارش ساک هارو تو صندوق گذاشت و گفت : خدا روزی دهنده است ...
شایان یچیزی تو جیب ارش گذاشت و گفت :بهم زنگ بزن ...بابا خیلی ناراحته ...
_ منم ناراحتم ...ولی چاره ای نیست ...
اروم تو گوشش گفت : چند وقت دیگه قراره عمو بشی ...
شایان چشم هاش رو گرد کرد و قبل از اینکه چیزی بگه ارش گفت : اروم باش ...ملکه داره از پشت پرده نگاهمون میکنه ...
_ وای ارش خوشحالم ...
خاله زری پشت پرده بود ...
من خجالت کشیدم و شایان گفت: تبریک میگم...
مامان بفهمه طوفان میشه ...


شایان خیلی ذوق کرده بود و چندبار محکم ارش رو بغل گرفت و گفت : باورم نمیشه ..‌ولی رفتنت خیلی بهتر از موندن شماست ...من میدونم که عقاید قدیمی مامان و اون طرز فکرش باعث میشه اوضاع بدتر بشه ...
شاین تنها کسی بود که تا دم در برای بدرقمون اومد ...نمیدونستیم کجا قراره بریم ...و من تازه متوجه شدم که اوضاع کاسبی ارش بخاطر جدا شدنش از ارمان بهم ریخته ...
همونطور که ارش رانندگی میکرد ...دستمو بین دستس گرفت و با تعحب گفت : چرا انقدر یخی ؟
_ خوبم حتما فشارم پایین ...
_ از گرسنگی بزار یچیز بگیرم بخوریم ...
نمیدونستیم کجا باید بریم ارش رفت به سمت مسافر خونه ...قشنگ اون روزها و حس و حالشو یادم میاد ...
یک هفته تمام اونجا بودیم و خانواده ارش هم مثل خانواده خودم بی محبت شده بودن ...
پول ارش نمیرسید خونه بخره و تمام تلاششو میکرد ..‌تصمیم داشت ماشین رو بفروشه و یه خونه ویلایی میخواست بخره ...
اول تصورم از ویلایی یچیز شبیه خونه عمو حسن بود باغ چند هزار متری وعمارت دو طبقه و چند صد متریش ...
خدا معجزه ای رو تو شکمم گذاشته بود که از اون روز به بعد همه چیز تغییر کرد و عشق شیرینی رو برامون به ارمغان اورد ...
ارش از بیرون غذا گرفت و اومد پیشم ...یه اتاق شیش متری که نظافت چندانی نداشت و خوب میفهمیدم چقدر برای ارش وسواسی سخته ...
روبروم نشست و همونطور که به شکمم دست میزد گفت : چرا بزرگ نمیشه ؟
خنده ام گرفت و گفتم :عجله داری ؟حالا بزرگمیشه ...
_ وای نمیدونی طلایی چقدر حس قشنگی که قراره چند ماه بعد یه موجودی رو که اصلا نمیتونی چهره شو تو ذهنت تصور کنی رو بغل بگیری ...فکر کن ...دستهای کوچیکش ...گریه های بی موقع اش ...ما بچه کوچیک نداشتیم ولی خیلی دوست دارم ...
ناراحت با غذاش بازی کرد و گفت:مامانمم خیلی دوست داره ...میدونم که آرزوش بود نوه هاش دختر باشن ...
اهی کشید و ادامه داد ...کاش باور میکرد ..‌کاش ...تا الان تو اون خونه کنار هم بودیم ...مامان نمیزاشت اینطور بهت سخت بگذره و اینطور اینجا مجبور باشی روزهاتو بگذرونی ...
بین حرفش پریدم و گفتم : ارش سخت نمیگذره ...من همین که تو هستی برام به اندازه هزارتا خونه و طلا و جواهر با ارزش ...
همین کوچولو بیشتر از قبل منو خوشبخت کرده ‌..
یهو با یاد اوری طلا و جواهر گفتم : ارش طلاهای من همه هستن چرا اونا رو نمیفروشی تا خونه بخری ؟‌
ارش برام دوغ ریخت و گفت :اونا هدیه های توست من چطور میتونم ازت بگیرمشون ...
_ مگه منو تو داریم ...من میدونم دستت خالیه چرا داری ازم پنهون میکنی ؟
تو صورتم نگاه نکرد انگار خجالت میکشید و گفت : درست میشه ....


ارش لبخندی زد و گفت : همیشه باش من برای خوشبختی تو و دخترمون هرکاری میکنم ...
خندیدم و گفتم : ارش اگه پسر شد چی؟
_ پسر که خوب همه ارزوشو دارن بچشون پسر باشه ...من خیلی بیشتر خوشحال میشم ..ولی دختر ندیده ام دیگه ...تو طایفه ما دختر نیست من دختر دوست دارم ...دستشو کنار صورتم گذاشت و گفت : یه دختر شبیه خودت ...ولی تپلی باشه ...
جلو رفتم و محکم بغلش گرفتم و گفتم : شبیه تو باشه انسان واقعی باشه ...تو جواب کدوم کار خیر منی که انقدرخوبی و سهم من شدی نمیدونم ...
اروم فشارم داد و گفت : مراقب دخترم باش ...
ارش طلاهامو فروخت و خونه رو خریده بود ...هرروزی که تو مسافر خونه بودیم خرجمون دوبرابر بود و میدونستم به ارش سخت میگذره...
دقیقا پونزده روز بود اونجا بودم و رنگ بیرون رو ندیده بودم که ارش گفت خونه رنگ شده اماده است ...
حساب و کتاب کردیم و راهی خونمون شدیم ...
یه درب ماشین رو ابی رنگ جلوی رومون بود..‌ارش کنار زد و گفت: اول تو برو داخل ...
قران کوچیک ارش رو از داشبورد برداشتم و گفتم : با قران بریم داخل ‌...
کلید رو تو قفل چرخوندم و وارد حیاط شدم...یه حیاط صد متری که کفش موزایک بود و دوتا باغچه داشت ...پر بود از عطر گلهای رز ...
بافت قدیمی خونه به دلم نشست ...تو نگاه اول شوکه شدم بیشتر تا خوشحال ...
یه پذیرایی بزرگ بود سه تا اتاق خواب بزرگ ...
اشپزخونه بزرگ در دار گوشه پذیرایی ...کف خونه سیمان بود و دیوارهاش رنگ شده بود ...
ما که حتی یه فرش هم نداشتیم تا بتونیم روش بشینیم‌...
نخواستم دلسردش کنم و با لبخندی گفتم :چقدر دلبازه ..‌اون تنها حقیقت اون خونه بود ..‌یه ایوان تیر پوش و بزرگ و دلباز ...سرتا سر خونه پنجره داشت و نورگیر بود ...
توش میشد قشنگ نفس کشید ..‌از ته دل نفس کشید ....
ارش کنارم ایستاد و گفت : پسندیدی ؟
دستشو گرفتم و گفتم : خیلی زیاد ...
_ وسایلمون رو الان دیگه میارن ..‌زحمتش با شایان بود ...من خرید کردم چک دادم ...سلیقه من حرف نداره ...سرشو به سرم تکیه کرد و ادامه داد ...تو سلیقه منی ببین چقدر خوب انتخاب کردم ...
برام توضیح میداد وسایل هارو کجا بزاره و با رسیدن ماشین و شایان و اسباب منو روی تخت چوبی گوشه ایوان نشوندن و با کارگرا خودشون چیدن ....
هر از گاهی نگاه میکردم ولی شایان بیشتر از ارش سخت میگرفت و نمیزاشت جلو برم ...
هوا تاریک شده بود که تموم کردن ....شایان حساب کارگرا رو داد و بالاخره اجازه دادن برم داخل ...
تمام پذیرایی رو فرش کرده بودن یه دست مبل راحتی دور چیده بودن و اتاقها فقط یکیشون موکت داشت و یه کمد کوچیک ساده گوشه اش ...


اشپزخونمون به اون بزرگی فقط چند تیکه ظرف داشت...
خودمونم خندمون گرفته بود..‌ولی دلم خوش بود..‌اونشب اولین شبی بود که با ارامش سرمو روی بالشت گذاشتم و خوابیدم...
ارش روشو به طرفم کرد و زیر نور ماهی که از پنجره ها به داخل میتابید گفت : میدونم خیلی تو ذوقت خورد ولی فعلا نمیتونستم بهترشو بخرم ...
اخمی کردم و گفتم: چرا انقدر خودتو اذیت میکنی مگه من گفتم اینجا بده ..‌چه کیفی میده تو اون ایوان جای بخوری و بعدش یه کاسه اش رشته با کشک فراوون بخوری ...
_ هوس اش رشته کردی؟
_ اره خیلی ولی باور کن بلد نیستم درست کنم ...
_ برات میخرم نشد میگم عمه حسنا برات درست میکنه ...
_ نه میخوای عمه بفهمه من حامله ام ؟ لپمو کشید و گفت: بزار بفهمن ما دیگه زندگیمون رو شروع کردیم‌...پتو رو روم‌کشد و ادامه داد بخواب خانم بزار دخترمم بخوابه ...فردا وقت کردیم بریم دکتر برزو دلم شور میزنه یوقت اتفاقی نیوفته!
چشم هامو بستم و با ارامش خوابیدم‌...
خورشید بالا اومد...تو خونه داری بی تجربه بودم ولی برای جبران محبت های ارش همه کار میکردم‌..‌.
کتری رو روی گاز گذاشتم و نمیدونستم چی درست کنم برای صبحانه ...
ارش حوله تو دست صورتشو خشک کرد و گفت : سحر خیز خانم امروز یخچال رو میارن ...من میرم پنیر بگیرم و نون چیزی دلت نمیخواد ..
با شیطنت نگاهش کردم و گفتم : چرا دلم یه بوس میخواد ...
ارش با خنده گفت : مگه الکی بهت بوس بدم ...حوله رو روی میخ اویز کرد وگفت : نون و نمک ارزونیتون بوس موس نمیدم بهتون ...
خودش از خنده دل درد گرفت و بیرون رفت ...
تا بیاد منم بقیه چیزهارو جمع و جور کردم‌...همه چیزمون ناقص بود ...رو زیر انداز نون های تازه رو گذاشتم و واقعا عطر اون نونها هم ارامش داشت ...
هرچیزی کم داشتیم ارش رو کاغذ نوشت و گفت : من که فرصت نمیکنم شایان میگم تا شب بخره ...یکم پول دارم تا هرجاش شد همونو میگیره مابقیش تا اخر ماه باید صبر کنیم ...
تا جلوی در برای بدرقه اش رفتم و گفتم : فدای سرت ..‌.به طرفم چرخید و همونطور که پاشنه کتونی هاشو بالا کشید گفت : کار سنگین نکن عصر زود بیام بریم پیش دکترت ...
بلند شد محکم پیشونیمو بوسید و ادامه داد ...چقدر خوبه دوتایی زندگی کردن ...
ارش رفت و تا تکمیل شدن اون خونه هفته ها طول کشید و کمک های بی دریغ شایان اگه نبود واقعا لنگ میموندیم ...
چندبار به خونمون زنگ زدم ولی کسی جوابمو نمیداد ..‌دلتنگشون بودم ولی ارش جبران همه دلتنگی ها شده بود ...کم کم خونمون تکمیل شد اتاقها فرش شد ...رختخواب خریدیم و ارش میدونستم حسابی بدهکاره و اون جهیزیه رو باید خانواده من میدادن...

 و همش به عهده ارش افتاد ...
یکبارم نشد به روم بیاره یا بخواد ناراحتم کنه ...
ماه چهارم بارداری هم گذشت و شکمم بزرگ و بزرگتر میشد ...ارش کیف میکرد و از اینکه شکمم بزرگ میشد قند تو دلش اب میشد ...هر وقت فرصت میکرد و پول داشت یه تیکه لباس برای دختری که امیدوار بود دختر باشه میخرید ...
چه عاشقانه بود غذاهای بی مزه و بی نمک پختن برای ارش و اونم با اشتها خوردن و دلم رو نشکستن ...
هر روز عصر با چای تازه دم منتظر مرد زندگیم شدن و با اومدنش یه دنیا خوشبختی برام میاورد ...
هر روزی که میگذشت من چاق میشدم و ارش از فشار کار لاغر ...سیرشدن برای من بی معنا شده بود و هر چی میخوردم بازم اشتها داشتم ...
دکتر گفته بود تو اون ماه اگه سونو گرافی انجام بدم جنسیتش مشخص میشه ...
غروبی نبود که دلم برای خانواده ام تنگ نشه ...ارش بیشتر از من عجله داشت و دهبار صدام زد اماده شدی طلایی ...؟
سنگین شده بودم و همونطور که شال رو روی سرم انداختم گفتم : ارش تحمل کن دارم میام ...
زیر خورشت رو خاموش کردم و رفتم بیرون ...ارش خم شد کمک کرد کفش هامو پام کردم ...از بس پاهام باد داشت به زور کفش ها تو پام میرفت ..‌.
ارش دستمو گرفت و گفت : بریم که میخوام ببینم دخترم بزرگ شده ...
من استرس داشتم اگه دختر نبود حتما ارش دلخور میشد ...تو اون دوماه جز شایان کسی بهمون سر نزده بود و اونم مخفیانه از خاله میومد ...
تا برسیم مطب دکتر ارش از استرس هزاربار عرق پیشونیشو پاک کرد ...
انتظار سخت بود و وقتی دستگاه سونو گرافی دکتر روی شکمم نشست ...تعجب رو تو نگاه دکتر که دیدم بند دلم پاره شد ...
من به مصیبت و بلا عادت داشتم ومیترسیدم بچه ام مشکلی داشته باشه ..
دکتر به داخل اومدنای ارش عادت داشت و همیشه اخرین نوبت رو به ما میداد ...
ارش جلو اومد و گفت : دکتر چی شده ؟
دکتر به مانیتور روبروش خیره بود پلک هم نمیزد و فقط تو صورتش یجور اضطراب موج میزد ...
ارش تحمل نکرد و دوباره پرسید چیزی شده؟ دکتر برزو یچیزی بگین دارم سکته میکنم ...
دکتر روی صندلی چرخ دار به طرف ارش چرخید و گفت : باورت نمیشه اگه بگم چی شده ؟
ارش چشم هاشو درشتر کرد و گفت : دختره ؟‌
_ نمیدونم ولی دوتا بچه تو شکم خانمته....دلیل اون همه ضعف خانمت هم همین بوده...
ارش به من خیره شد و من به اون...
دوقلو ما که هیچ وقت دوقلو نداشتیم...
خواستم بلند بشم‌ که دکتر نزاشت و گفت:بزار قشنگ ببینم این کوچولو کجا بوده که ما نمیدیدیمش...
اشک خوشحالی از گوشه چشمم چکید و انگار خدا داشت همه اون روزهای تلخ رو برای ما جبران میکرد...


ارش به من خیره شد و من به اون ...دوقلو ما که هیچ وقت دوقلو نداشتیم ...
خواستم بلند بشم‌ که دکتر نذاشت و گفت : بزار قشنگ ببینم این کوچولو کجا بوده که ما نمیدیدمش ...
اشک خوشحالی از گوشه چشمم چکید و انگار خدا داشت همه اون روزهای تلخ رو برای ما جبران میکرد ...
ارش دستمو محکم گرفته بود و بعد از کلی سونو گرافی که بیشتر از بیست دقیقه طول کشید دکتر با نفس عمیقی از شدت خستگی گفت : یکیش دختره ...
ارش هورایی کشید و مثل روزهایی که تیم فوتبالی مورد علاقه اش گل میزد ..دست زد و سوت کشید ...
دکتر بهش چشم غره رفت و گفت : اینجا مطب اقا ارش ...
ارش خجالت زده کمک کرد از رو تخت پایین اومدم و اروم کنار صورتمو بوسید و گفت : ممنونتم ...امروز به اندازه تمام روزهای عمرم خوشبخت بودم‌...
دستشو محکم تو دست فشردم و
گفتم: بالاخره روزهایی هم رسید که بخوایم از ته دلمون بخندیم ...
ارش رو به دکتر گفت: خانم دکتر کی بدنیا میان؟ اول کدومشون بدنیا میاد؟‌
دکتر پشت میزش نشست و گفت : عجولی پسر ...خیلی عجولی ...اخه مگه دونه دونه بدنیا میان ...
وقتش که برسه برای خانمت تاریخ زایمان مشخص میکنم ...
باید از این به بعد بیشتر به خودت اهمیت بدی دخترم ..دیگه دو نفر نیستین و سه نفرین ...احتمال میدم اونیکی قل پسر باشه ...
ارش لبخند از رو لبهاش جمع نمیشد و با محبت تو چشم هاش گفت : خودم مراقبشونم...
ویزیت تموم شد و برگشتیم تو ماشین ...مرداد ماه بود و هوا گرم و افتاب سوزان ...ارش شیشه رو بالا کشید و کولر ماشین رو روشن کرد ...از خوشحالی به طرفم چرخید و گفت :وای طلایی باورم نمیشه اون تو دوتا وروجک داریم ....
لبخندشو با لبخند پاسخ دادم ولی وقتی اشک از گوشه چشمم چکید گفتم : کاش خانواده هامون بودن ...دلم برای مامانم ...مادرجونم خیلی تنگ شده ...
برای اون عطر غذاهایی که مامانم درست میکرد ...فکر میکنی نمیدونم چقدر دستپختم بده ...
دستشو کنار صورتم کشید و گفت :باید بریم خونتون ....
متعحب بهش خیره شدم و ادامه داد ...شناسنامتو لازم داریم اگه نباشه بیمارستان نمیتونی زایمان کنی ..
دلم هری ریخت و گفتم : اگه شناسنامه منو ندن ...اگه بفهمن من حامله ام؟ ارش دوباره نمیخوام دعوا راه بیوفته ...
من هنوزم اون روز و عصبانیت محمد و اقاجون یادم نرفته ...
_ تو رونمیبرم ...تو داخل ماشین میمونی تا من برم و برگردم ...
بریم خونه اماده شو راه بیوفتیم ...


دلم هزار راه میرفت ...
اون خونه رو انقدر دوست داشتن که دلم نمیخواست حتی برای چند ساعت ازش دور باشم ...
ارش یه سبد خوردنی برداشت و فلاکس رو پر چای کرد و گفت : طلایی برگشتنی به شب میخوریم یدونه پتو هم برمیدارم
تو آینه به خودم نگاه کردم ...شکمم گرد بود و جلو زده بود ...مانتوام دکمه هاش نمیرسید ببندمش و باز گذاشتمش ...
راه افتادیم و من داشتم از استرس گوشه های ناخن هامو میکندم ...ارش دستمو از دهنم بیرون کشید و گفت : چرا انقدر استرس داری؟ میدونی برای بچه هام خوب نیست ...
اخم کردم و گفتم :بچه هات؟ یادت نره بچه های من هم هستن ...
ابروشو بالا داد و گفت : تو خودت برای من بچه ای خانم ...
تا برسیم هزار بار مردم و زنده شدم ...ارش خیلی دورتر از خونمون نگه داشت و گفت : پیاده نشو میرم و زود میام...
ارش هر قدمی که از ما دور میشد من دلم بیشتر از قبل بند بندش پاره میشد ...
چشم هامو بسته بودم و تند تند صلوات میفرستادم که ارش به شیشه زد ... از ترس از جا پریدم و شیشه رو پایین دادم به دهن ارش خیره بودم که یچیزی بگه و گفت : همسایتون گفت از اینجا رفتن ...با برادرت علی تماس گرفتم گفت اینجا منتظر باشیم تا بیاد ...
_ کجا رفتن ؟‌
_ نمیدونم انگار خونه رو عوض کردن ...
علی رو سوار برموتور دیدم که از دور بهمون نزدیک میشد ...نتونستم تحمل کنم ...پیاده شدم و بهش خیره موندم ...موتور رو حتی روی جک نزد و همونطور روی زمین انداخت و با عجله اومد به سمت من ...تمام صورتش خنده بود و محکم بغلم گرفت و گفت : وای گندم ...تویی؟
پیراهنشو چنگ زدم اشکهام سرشونه شو خیس کرد و گفتم : اره منم ...علی نمیدونی چقدر دلتنگ بودم ...سرمو چندبار بوسید و گفت : دلم برات تنگ شده بود ...تازه حواسش پی ارش رفت و با سلام ازم فاصله گرفت با خنده گفت : چقدر چاق شدی ...
روم نشد بگم‌چاق نیستم و باردارم ...فقط پرسیدم ..کجا رفتین ؟
به طرف خونه اشاره کرد و گفت : بریم بهت میگم ...کلید رو از بین دسته کلیدش پیدا کرد درب رو باز کرد و گفت : فعلا که فروش نرفته ...پامو داخل خونه گذاشتم ...خونمون ...خونه پدری ...همه جا رو خاک گرفته بود ..‌هیج اسبابی نبود و فقط کمد و لوازم من بود که هنوز تو اتاق بود ...خودم خندیدم و گفتم :اینا نجس بودن کسی بهشون دست نزده ؟
علی اخمی کرد و همونطور که به خرت و پرت کنار اتاق اشاره میکرد گفت : اینا رو قرار بود بفرستین برای تو ...خوبه که خودت اومدی هر کدوم رو خواستی ببر ...
دستشو کشیدم انگار نمیخواست تو صورتم نگاه کنه ...
به طرفم چرخید و چشم های خیسش دلم رو پاره پاره کرد ...


دستمو کنار صورتش گذاشتم و گفتم : بخاطر بابا گریه میکنی ؟
دستشو رو دستم گزاشت و گفت : بخاطر تو گریه میکنم ...چرا باید انقدر ازت بی خبر باشیم ...تو اولاد مورد علاقه بابا بودی ...
بابا تو رو بیشتر از هممون دوست داشت و حالا اونطور غریب شدی ...اقاجون اجازه نمیده مامان بهت زنگ بزنه ... هممون رو داره مجبور میکنه به روش اون زندگی کنیم ...خونه رو گذاشتن برای فروش ...ولی برای فروشش امضای توام لازمه اینجا ارثیه باباست ...
پوزخندی زدم و گفتم : من چیزی نمیخوام همش مال خودتون ...
ارش سرفه ای کرد و گفت :علی ما شناسنامه طلایی رو میخوایم عقد ناممون رو هم لازم دارم ...
کی باور میکنه از لا به لای وسایل اونجا از عکس هام تا شناسنامه و عقد نامه رو بشه پیدا کرد ...
چه مادری داشتم که حتی اونارو با خودش نبرده بود ...دلم یه خروار غم روش نشست و چقدر از داشتن همچین خانواده ای افسوس خوردم ...ارش یه غریبه بود که برام از هزارتا هم خون با ارزشتر شده بود ...
ارش برشون داشت و گفت :دیگه مزاحمت نمیشیم باید بریم به تاریکی میخوریم ...
علی مکث کرد و بعد گفت : بریم خونه ما ؟ من و حنانه جدا زندگی میکنیم ...بدون عروسی رفتیم سر خونه و زندگیمون ...
ارش نگاهی به من که تو صورتم غم بود انداخت و گفت : ما هم خیلی وقته زندگیمونو جدا کردیم ...خوشحال میشیم بیاین بهمون سر بزنین ...
از لابه لای وسایل ها هرچیزی رو که مال خودم بود جدا کردم و چشمم به قالی هایی که مهناز تو بچگی هام میبافت افتادم و گفتم : اینارو چرا انداختین اینجا ...؟
_ بدرد نمیخوردن گذاشتن و قرار شد جای وسایل که همه رو محمد و من برداشتیم و یچیزایی هم مهناز برد اینارو به تو بدیم ...
اروم گفت: چیزی رو که قرار بود بندازن سطل اشغال برای تو گزاشتن ...از ارث پدرت ...
علی و ارش همه اونا رو روی صندلی عقب و صندوق جا دادن ...لباسهامو بیشترشو خاله زری برای عقد خریده بود و حتی تنم نکرده بودم ...
نگاهی به اتاق های خالی انداختم و اهی از ته دلم میکشیدم ...
در اتاق مادرجون رو باز کروم ..‌هنوزم هنوم عطر خاص رو داشت ...
علی کنارم ایستاد و گفت : من رو ببخش من نتونستم کمکت کنم ...چقدر حس ناراحتی داشت ..‌دستشو فشردم و گفتم : علی من واقعا خوشبختم ...از پنجره به ارش که در صندوق رو میبست اشاره کردم و ادامه دادم ...خوب نگاهش کن منو مثل ملکه ها گذاشته رو سرش ...چیزی رو که خانواده ام نخواستن قبول کنن اون قبول کرد ...
به شکمم اشاره کردم و گفتم : ثابت کرد زندگی کردن باهاش به تمام این تنهایی ها می ارزه ..‌به اینکه دوتا وروجک قراره بهمون اضافه بشه ...
 


به شکمم اشاره کردم و گفتم : ثابت کرد زندگی کردن باهاش به تمام این تنهایی ها میارزه ..‌به اینکه دوتا وروجک قراره بهمون اضافه بشه ...
به اینکه قراره تا عمر دارم سایه اش بالا سرم باشه ...بیشتر از ارمان از برادرم‌ محمد و اقاجون دلگیرم ...هیچ وقت نمیبخشمشون ...حتی مهناز رو که یکبارم پیگیر من نشده ... اون تنها خواهر من بود من بهش خیلی تو این روزا نیاز داشتم ولی حتی نخواست یکبار پنهونی حالمو بپرسه ...
علی لبخند تلخی زد و گفت : ارزوی بابا بود عروس شدنتو ببینه و حالا تو بچه هم داری ...میدونی اگه مادرجون بفهمه چقدر خوشحال میشه ...
علی جلو اومد پیشونیمو بوسید و با اشک هایی که از چشم هاش میریخت از جیبش هر چقدر پول داشت بیرون اورد به دستم داد و گفت : نمیدونم اسمشو هدیه عروسی بزارم...چشم روشنی خونه دار شدنت بزارم ...
بچه دار شدنت ...نمیدونم ما در حقت ظلم کردیم ...ما جوری بهت ستم کردیم که خدا هم صداش در اومد ...
لبخند زدم و گفتم : من که کادو نخواستم ...
_ کم میدونم ولی تو زیاد بدون، تو اندازه هدیه یه برادر برای خواهر ندون ...
ارش بوق زد و نفس عمیقی کشیدم و گفتم : قربونت بشم که تو حداقل هستی ...از این خونه هرچی به من رسید برای تو باشه هیچی نمیخوام ...
تا جلوی در دستمو محکم گرفته بود و باورش نمیشد که دوباره داره دایی میشه ...
سوار شدیم و اینبار جدا شدن از اون خونه سخت نبود چون دستم تو دست مردی بود که برام از همه دنیا با ارزشتر بود ...
دور شدیم و حتی یه کلمه هم ناراحتی نکردم ...و کلی خوشحال هم بودم ...که بر میگردیم خونه خودمون ..
تا ارش رختخواب رو ارش پهن کنه نگاهی به شناسنامه ام کردم ...فرصت نشده که حتی بدونم اسم ارش تو شناسنامه محمده ...
با تعجب به شناسنامه ام نگاه کردم و گفتم :ارش بیا اینجا ...
چنان با هیجان صداش زدم که با عجله اومد ترسیده بود و گفت : چی شده طلایی ؟ دلت درد میکنه ؟
خنده ام گرفت و گفتم : اسمت محمد ؟
نفس عمیقی کشید و گفت : تازه فهمیدی خانم ...
_ وای نمیدونستم ...یه لحظه فکر کردم زن یکی دیگه شدم ...
_ اونجا از خوشحالی انقدر شاد بودی نفهمیدی که به محمد بله دادی ؟ دستشو دراز کرد چسبیدم و بلند شدم و رفتیم سمت اتاق خواب دستشو دور گردنم انداخت و گفت : محمد رو دوست داری یا ارش رو ؟
بهش خیره شدم و گفتم : تو رو فقط تو رو ...


روزهای گرم تابستون جاشو به هوای خنک و بارونی پاییز داد ...
ماه هفتم بارداری بود و به زندگی دو نفره پر از شیرینی عادت کرده بودیم ...
اشپزیم روز به روز بهتر شده بود و هنوز اون وسایلی که از خونه پدرم بهم داده بودن رو از گوشه حیاط داخل نیاورده بودیم ...
بارون نم نم میبارید و دلم طاقت نیاورد ..‌ارش ناهار میخورد و من مدام پشت پنجره میرفتم و برمیگشتم ‌‌‌...
ارش از پشت سر دستهاشو روی شکمم پیچید و گفت : از هوا لذت میبری ؟ گردنمو میبوسید که گفتم : وسایلا خیس میشن ...
_بزارمشون انباری ؟
_اخه خسته ای ؟ تازه رسیدی ...
به طرف در رفت و گفت : برای تو خستگی معنی نداره
رفت تو انباری و وسایل هارو گزاشت زیر بارون خیس شده بود ...با حوله جلوی در منتظرش ایستادم و اومد داخل ...
سرشو خشک کردم و گفت : اون فرش ها رو کی بافته ؟
با خنده گفتم در مورد ارث پدریم میگی ؟از زیر حوله نگاهم کرد و گفت : مشتری دارم براشون
_ اخه کی اونا رو میخره ؟
_ اجازه دارم بفروشمش ؟
_ اره میخوام چیکارشون کنم ...بابام کلی عتیقه داشت از اونا بهم میدادن ...هر چند عتیقم من تویی ...لپشو محکم کشیدم و ادامه دادم شام چی بزارم دوست داری ؟
جلو اومد بی هوا لبمو بوسید و گفت :تو رو میخوام بخورم ...
فکرشو نمیکردیم بدرد نخور ترین و اشغالهایی که میخواستن بیرون بریزن رو به من داده بودن ...
ارش فرشهارو با خودش برد و من برای شام کتلت درست کردم خیلی دوست داشت ...
یه هفته گذشته بود که ارش ناهار خونه نیومد ..‌.خیلی دلتنگش بودم و نگران ...
شب انقدر دیر اومد که دیگه میخواستم به شایان زنگ بزنم تا بره دنبالش ...
زندگی روی خوشش رو به ما نشون داده بود ...ارش اون تابلو فرش هارو به قیمت های خیلی خوب به دوستش که تاجر بود تو دبی فروخته بود ...
باورم نمیشد بدرد نخورترین چیزها برای من پول و دارایی بشه ...
ارش پولشو برای من تو بانک گذاشت و گفت : خودم میتونم تصمیم بگیرم که چیکارش کنم ...
ماه ها مثل برق و باد گذشت و اخرین هفته بارداری من بود ...
دکتر پیشنهادش بخاطر فشار پایینم سزارین بود و من که تجربه ای نداشتم ...تو همون هفته اخر جنسیت اونیکی مشخص شد و یه دختر و یه پسر شد تمام دنیای ما ...
یکی از اتاق هارو برای دخترمون سیسمونی چیدم و یکی رو برای پسرم ..‌
ارش تازه بدهکاری هاش تموم شده بود و میدونستم دستش تنگه ...تمام اون خریدهارو با پول فرش ها انجام دادم ...
هر دو بی تجربه در انتظار نوزادهامون بودیم 


صبح رفتم دوش گرفتم ...اذر ماه بود ...ارش و من ساکمون رو بستیم و من از شدت ترس از اول صبح گریه میکردم ...ارش هرچی سر به سرم میزاشت هم اروم نمیشدم ...
دکتر برزو میدونست من مادر ندارم و همراه من ارش بود ...
راهی اتاق عمل شدم و رفتم برای دیدن نوزادهای تو راهیم ...
چشم هامو تو اتاق ریکاوری که باز کردم ارش بالا سرم بود ...چشم هاش قرمز بود و با لبخند گفت : شبیهه منن ...هر دوتاشون شبیهه منن ...
خواستم حرف بزنم که پرستار گفت : سرتو تکون نده بعدا سر درد میگیری ...درد رو زیر دلم احساس میکردم ...
بهم شیاف زدن و چقدر سخت بود که نمیشد تکون بخورم و درد هم داشتم ...
ارش هم کاری از دستش جز اینکه به پرستارا پول بده تا مراقبم باشن نداشت ...
ارش مدام بادخترمون حرف میزد و من گوش میدادم ...
دردونه بابا اخه من فدای اون مژه های بلند تو بشم‌...من فدای اون صورت برفت بشم‌...
دستمو به طرفش دراز کردم و گفتم : پسرمو ببینم ...
ارش بلد نبود ولی ترس هم به دلش راه نداد و پسرمون رو تو بغلم گزاشت و گفت :پسره رو تو نگه دار دختر رو من ...
از خوشحالی هر دو اشک ریختیم اون روز بهترین روز زندگی ما شده بود ...
سال پیش همون روزا بود که ارش اومد خونمون و امسالش دوتا بچه داشتیم ...
دو روز تو بیمارستان برای من سخت گذشت و وقتی رفتیم خونه تازه متوجه شدیم که نوزاد داشتن چقدر سخته ...
ارش هم پای من پوشک تعویض میکرد و دست راست هم بودیم ...سرپا شده بودم و با کمک های ارش دوتا نوزاد رو نوبتی شیر میدادم ...
به صورت مثل ماهشون که نگاه میکردم خدارو هزاربار شکر میکردم‌...
بارون و برف امان بریده بود و ارش سرکار نمیرفت و خونه مونده بود ...شکر خدا که بچه های ارومی به من داده بود ...خدا میدونست که من بی کسم بچه هام اروم بودن و گریه نمیکردن ...
ارش اشپزی میکرد و کی باورش میشد که ارش بتونه کاچی بپزه ...اونم به اون خوشمزه ای ...
ارش کنار تشکم نشست و گفت : باید شیر خشک هم بگیرم ...اینا هر چی بزرگتر بشن ...با شیر تو سیر نمیشن ...
نشستن برام راحتر شده بود و نشستم و گفتم : ارش باید براشون اسم انتخاب کنیم امشب هشت روزه بدنیا اومدن ...
ارش لبخند تلخی زد و همونطور که موهای دخترمون رو با انگشتش بازی میداد گفت : از قدیم رسم داشتیم همچین شبایی پدر من یا پدر تو اسم هاشون رو تو گوششون صدا میزد 


ارش نگاهشون کرد و گفت : شبیهه منن میبینی بینی هاشون ...چشم هاشون ...
دستمو رو دست ارش گزاشتم و گفتم : یادمه بچه های مهناز که بدنیا اومدن بعد از بیمارستان مامانم میبردشون حموم ما هنوز این دوتا رو حموم هم نبردیم ...
ارش کف پای دخترم رو به قلب خودس فشرد و گفت : پاشو گزاشته درست روی قلبم ...از بس کوچولو هستن که میترسم لباس تنشون کنم ...
طلایی اگه ناراحت نمیشی میخوام زنگ بزنم مامان بیاد اینجا ...
یه لحظه خشکم زد ...ارش تعجب رو تو صورتم دید و ادامه داد ...
ما نمیتونیم حموم ببریمشون ...میخوام بهشون خبر بدم که بچه دار شدیم ...
میدونم در حقت بی انصافی کردن ...حتی در حق خود من ...ولی دلم میخواد بیان و ببین این دوتا با من و دل من چیکار کردن ...
نگاهی به صورت پسرم کردم و گفتم : من هیچ وقت نخواستم مادر و پسری از هم جدا باشن ...
من خودم بچه دارم و میدونم مادر بودن چقدر سخت ...
ولی من هیچ وقت ادمهایی که بهم زخم زبون زدن رو نمیبخشم ...
از مادر و برادر خودم تا ارمان و مهتاب ...
ارش سکوت کرد ...
دراز کشیدم و چشم هامو بستم اشک از گوشه چشمم میچکید ...
ارش کنارم دراز کشید محکم بغلم گرفت و گفت : من فدای اون اشک هات بشم ...من دنیا رو با یه تار موت عوض نمیکنم ...من نمیخواستم ناراحت بشی ...
چشم هامو باز کردم و گفتم : انقدر این خونه و ارامشش تو و بچه هامو دوست دارم که هیچ چیزی نمیتونه ناراحتم کنه ...
زنگ بزن مادرت ولی من میدونم که نمیاد ...اون همه چیزش شده برادرش و زنش ...
موهامو کنار زد و گفت : چشم هات هنوزم جادوم میکنه ...
کاش بچه ها شبیه تو میشدن ...
_ خداروشکر شبیه تو شدن ...الان سه تا ارش دارم تو دنیا ...سه تا عشق دارم ...
_ هیچ قدرتی نمیتونه تو دنیا منو از تو جدا کنه ...
رابطه ما انقدر محکم که تضمینش این دوتا کوچولو شدن ...
به بچه ها نگاه کردم خداوند اونا رو به ما هدیه داد ...زیباترین هدیه ...
دستمو جلو بردم و گفتم : اسمشو میزارم هدیه ...
به پسرم نگاه کردم و گفتم تو رو هم میزارم ...
ارش دستشو جلو دهنم گذاشت و گفت : نگو ...بزار من انتخاب کنم ...
اسماشون رو من میخوام بزارم ...
دستشو پایین کشیدم و گفتم : خوب بزار ...
_ اسم دخترم همون هدیه باشه اون برای من هدیه است ...


ارش اسم پسرمون رو کوروش گذاشت ...
هیچ هماهنگی بین اسم هاشون نبود ...
ولی دیگه اسم داشتن ...
میدونستم ارش دلتنگ مادرش ...
منم دلتنگ خانواده بی محبتم بودم‌...ارش برام ابمیوه اورد و اروم گوشیشو برداشت و رفت تو حیاط ...
هوا یخبندون شده بود و همه جا سرد و برفی بود ...
یه تیکه نون روی بخاری گزاشتم تا گرم و تازه بشه و از پشت پرده به ارش که از سرما زیپ رو تا زیر گلوش کشیده بود و با گوشیش حرف میزد خیره بودم‌...
میدونستم به خانواره اش زنگ زده ...
نتونستم نگاه کنم ...دلم شور میزد وقتی با اونا حرف میزد ...دلم نمیخواست اون خونه و زندگی شیرینم از هم بپاشه ...
برنج رو دم کردم ارش برای ناهار چندتا تیکه مرغ سرخ کرده بود و تو سسش داشت میپخت ...
بچه هام اروم خواب بودن و هیچ اذیتی نداشتن ...
صدای بسته شدن درب خونه منو از اشپزخونه بیرون کشید و روبروی ارش ایستادم ...
صورتش میخندید و با خوشحالی گفت : اگه صدای جیغ های مامان رو میشنیدی ...اگه خوشحالیشو میدیدی ...گفت همین الان میان ...
تو چشم هاش حلقه اشک رو دیدم ...
لبخند زدم و گفتم : چه خوب ...خواستم از کنارش برم که دستمو گرفت و با اخم گفت : ناراحتی ؟
_ نه ...ولی ناراحت بودم ...دلخور بودم‌...بدجور باهام بد رفتار کرده بودن‌...
ارش جلوتر اومد دستهامو از پشت سرم بهم قلاب کرد و منو به خودش چسبوند و گفت : به مادر تو هم زنگ زدم همون روز که زایمان کردی ...به برادرت به خواهرت ...
فکر میکردم میان ...ولی نیومدن ...
بهش خیره بودم و ادامه داد ...اقاجونت بهم زنگ زد گفت گندم برای ما مرده حق ندارم دیگه مزاحم خانواده اش بشم ...
گندم من فقط به خانواده خودم خبر ندادم ...
همون اندازه که مادرم عزیز و دوستش دارم تو هم برام عزیزی ...تو اولویت زندگی منی ...اون دوتا بچه سرمایه منن ...دستم خالیه تو بودی که به روم نیاوردی ...حاملگیت با سختی گذشت ...دستم خالی بود ولی مثل کوه پشتم بودی ...
سرمو جلو بردم روی شونه اش گزاشتم و گفتم : کاش خانواده ام میفهمیدن چقدر غریبه پرست بودن، بد و به بچه خودشون دارن ظلم میکنن ...


هنوز برنج دم نکشیده بود که ارش گفت : دلم ترشی میخواد برم بخرم ؟‌
_ امسال خانمت حامله بود سال بعد خودم میزارم ...من که نباید بخورم ...
سرشو از اشپزخونه بیرون اورد و گفت : تو عشق منی ...صدای زنگ درب حیاط هر دو به در خیره نگه داشت ...اومدن ...یعنی خاله زری بود ...دستهام شروع به لرزیدن کردک و بدنم یخ کرده بود ...
ارش کاپشنشو تنش کرد و گفت : اومدن دیدی با عجله ...
چقدر خوشحال بود ...دلم میخواست مادر منم میومد ...صدای خوش و بششون میومد و در پذیرایی باز شد و خاله زری با خنده و اشک قاطی اومد جلو و گفت : خدای من چرا الان بهم زنگ زدین ...؟ من بمیرم برای اینا ؟ ارش کدوم دختره ؟‌
اروم سلام کردم ...
نشست روی زمین و دیگه جلوتر نیومد ...چادرشو جلوی صورتش کشید و با گریه گفت : شرمندتم ...حلالم کن ...رو سرش میزد و زیر چادر شونه هاش میلرزید ...
جلو نرفتم و انگار دلم خنک میشد وقتی گریه میکرد ...زیر چادر هق هق میکرد ...خیلی اشک ریخته بودم و حالا سنگدل شده بودم ...
ارش از رو زمین بلندش کرد و گفت : بس کن مامان ...بیا جلو ببینشون ...
لباس ارش رو چنگ زد و گفت : من بمیرم‌...مادرت بمیره ...من چرا اونکارو کردم ...روم نمیشه به گندم نگاه کنم ...
شایان که اومد داخل روسری رو روی سرم انداختم و شایان با خنده گفت : مامان فردا گریه کن الان میخوام بچه هارو ببینیم ...
عمو حسن نیومده بود و دلم شور افتاد ...
خاله زری چادرشو زمین انداخت چقدر لاغر شده بود ...اومد نزدیکم دستمو تو دست گرفت منم گریه میکردم‌...منم دلم پر بود ...
دستمو خواست ببوسه که عقب کشیدم ...تو صورتم نگاه نمیکرد و گفت: حلالم کن ...ارش که زنگ‌زد گفت بچه دارین خدا شاهد انگار دنیا رو به من دادن ...
من فکر میکردم تو پسرمو نمیخوای ولی تو بهش دوتا بچه دادی ...تو پسرمو پدر کردی ...یه دختر برای من اوردی ...
به صورت هدیه که بیدار شده بود اشاره کردم و گفتم : دختر داشتن زیاد قشنگ هم نیست ...
دخترها دیوارهاشون کوتاه ...
سرهاشون پایین ...
همه عادت دارن گناهشون ...کم‌کاریشون ...اشتباهاتشون رو به گردن دخترا بندازن ...
محمد اگه جای من بود که هست ...
هزارتا مشکل داشت تو زندگیش ولی همه قبولش داشتن چون پسر بود ...ولی من چون دختر بودن طردم کردن ...
ارش اخمی کرد و گفت : طلایی دیگه این حرفا رو نزن ...تو منو داری ...لبخندم از بین اون همه اشک فقط برای ارش بود ....
 


ارش کنارش مادرش نشست و گفت : خوشگلن ؟
خاله زری دستی به سر ارش کشید و گفت : باور کنم تو بابا شدی ؟ انگار همین دیروز بود بدنیا اومدی ...آی خدای من چقدر زمان زود میگذره ..انقدر راحت بچه هارو تو بغل گرفت بدون ترس و با مهارت ...
ارش مدام از بچه ها تعریف می‌کرد و با هم میخندیدن ...
تو جمعشون شرکت نکردم چون واقعا هنوزم خاله زری رو نبخشیده بودم...
خاله جاشون رو تعویض کرد و گفت : بند نافشون کی افتاده ؟
ارش به من نگاه کرد و من اروم‌گفتم : دیشب و دیروز صبح ...
ارش با چشم هاش بهم گفت : اروم باشم صورتم پر بود از استرس و ناراحتی ...
خاله جاشون رو مرتب کرد و گفت : برم خونتون رو ببینم ...بلند که شد رفت ارش با زانو به طرفم اومد و گفت : طلایی ؟
جوابی بهش ندادم ازش دلخور بودم و دوباره گفت: قهری ؟‌
ابروهامو بالا بردم و گفتم : اخه مگه ادم با تنها کسش هم قهر میکنه ؟‌
کنارم نشست و گفت : پس اخم نکن ...بخاطر من گذشت کن ..
نمیتونستم‌و ترجیح دادم سکوت کنم ...خونه به لطف وسواس ارش همیشه مرتب بود و خاله زری پسندید و همونطور که برمیگشت کنارمون گفت: تر و تمیز کیف کردم ...
شایان هدیه رو بغل میگرفت که گفت : اگه بابا این فندوق رو ببینه این چقدر کوچولو ...
عموش عاشق اون دوتا شده بود و از کنارشون تکون نمیخورد ...
طولی نوشید که عمو حسن اومد ‌‌‌...رفته بود گوسفند خریده بود تو حیاط قربونی کردن و جگرشو برای من کباب کردن ...روز هشتم بود و انگار تازه زاییده بودم ...
نه رنگی به رو داشتم نه فرصت کرده بودم استراحت کنم ...
خاله زری یه لقمه به طرفم گرفت و گفت : حق داری به صورتم نگاه نکنی ...حق داری ...
دو هفته میشه که شب و روز ندارم ...هزاربار خواستم زنگ بزنم ولی نتونستم شرمنده ات بودم و نتونستم ...
ارمان مارو بازی داد خیلی قشنگ منو بازی داد ...تو رو رنجوندم ...پسرمو رنجوندم ...خانواده ام از هم پاشید ...
بعد رفتن شما یه لقمه درست و حسابی از گلومون پایین نرفت ...
ارش زنگ زد و گفت بچه دار شدین ...نشستم حساب کردم ...تاریخشو جلو هم‌گذاشتم ...همون روزایی که من فکر میکردم تو پی ارمانی ...تو با ارش زندگیتو شروع کرده بودی ...
کاش بهم‌ میگفتی ...من از جانب تو برای ارش فقط کم محبتی دیده بودم ...باید بهم حق بدی 


خاله جلوتر اومد و گفت : حلالیت میخوام ازت ...من نادونی کروم ...سن مادرتو دارم ولی در حقت خیانت کردم‌...
در حق ارشم بدی کردم‌...
من خام قسم دروغ مهتاب شدم ...
ارش اشاره کرد که مادرش ادامه نده و خاله با صورت خیس اشک گفت :بزار حسن اقا بیاد بچه ها رو ببینه میترسم بیرونمون کنی ...
این دوتا دیگه شدن همه دارایی ما ...
عمو حسن دستهای خونیشو شست و با خنده و صلوات اومد داخل ...شایان رو فرستاده بودن برای خرید بره ...حتی ما خودمون فرصت نکرده بودیم شیرینی بخریم ...
عمو حسن اول اومد طرف من ...اون منو یاد بابام مینداخت ...محکم بغلش گرفتم و تو بغلش چقدر گریه کردم‌...اروم نمیشدم و اونم ناراحت بود ...منو بغل گرفته بود ولی چشمش به بچه ها بود ...
ارش نگاهم کرد و با شوخی گفت : هنوز منو اینطوری از ته دلت بغل نگرفتی ...
عمو حسن سرمو نوازش کرد و گفت: بشین بابا جان ...تو امروز دنیا رو به ما دادی ...اشک شوق ریخت و گفت : شباهت عجیبی به ارش دارن ...
خاله پشت دستهاشون رو بوسید و گفت : اره انگار بچگی های خود ارش ...باید براشون زنجیر پلاک بگیری اقا ...چشم روشنی باید طلا بدیم به این دوتا قند و عسل ...
عمو به ارش گفت: اسم انتخاب کردین ؟
_ اره بابا کوروش و هدیه ...ولی تو گوششون شما باید صدا بزنی ...
عمو وضو گرفت و با اذان اسم هاشون رو صدا زد دیگه بچه هام اسم هاشون رو میدونستن ...
خاله برام کاچی پخت و برام اورد واقعا میل نداشتم ...
عمو و ارش تو ایوان که سرتا سر مشما زده بودیم گوشت رو خورد میکردن ...
خاله با بغض گفت : حق داری نخوری ...من ظالمم ...من کافرم ...یزید از من بهتر بود ...
از حرفهاش بیشتر خنده ام گرفته بود ...
به دیوار تکیه کرد و گفت : وقتی رفتین هر روز ارمان و مهتاب دعوا بود ...
یه روز چشمش کبود میشد یه دوز دستش میشکست ...یه روز پاش زخمی بود ...
دو هفته پیش بود که مهتاب اومد ...حرصی بود از سر حرص اومد اتاق من ...داد میزد ...ارمان میخواست ساکتش کنه ولی اون حرفشو میزد ....
مدام میگفت ..ارمان چشمش دنبال گندم بوده ...اون و من بهش تهمت زدیم ...
ارمان رو کنار زدم‌ تا مهتاب حرفشو کامل بزنه ...اون از علاقه ارمان بهم گفت ...گفت که چشمش دنبال تو بوده ...
مهتاب حامله است ...خون جلوی چشم هامو گرفته بود اونا بهت تهمت زدن چون نمیخواست ارمان رو از دست بده ...


خاله زری با اون حجم از پشیمونی گفت: مهتاب اعتراف کرد که فقط بخاطر ارمان تایید کرده ...
گندم من اون روز هزاربار مردم و زنده شدم ...
هم خونم ...برادرم که مثل پسرم عزیزش کرده بودم ...بزرگش کرده بودم ...چطوری منو وپسرمو از هم دور کرده بود ..
رویی نداشتم بخوام بیام اینجا ...
خیلی برام سخت بود بیرون کردن ارمان...از درون داغون شدم و وقتی گفتم باید بری ...
اینبار خودشم گفت ...که گندم باید سهم اون میشد نه ارش ...
با اومدن ارش به داخل خاله ادامه نداد ...بین اشکهاش خندید و گفت : ببین چقدر اروم خوابیدن ...
ارش خم شد پیشونیشون رو بوسید ...روزی هزاربار میبوسیدشون و ادامه داد ...همیشه ارومن مامان ...
_ وروجکهای من به مادرشون رفتن تو ارومی وگرنه تو شیطون بودی ...
باید ببرمشون حموم ...حوله دارن ؟
_ معلومه دارن ...همه چیز براشون خریدیم ...
خاله زری صورتشو بین روسری اش گرفت و دوباره گریه کرد و گفت : من چرااین کارا رو کردم‌...
ارش ناراحت میشد و تحمل اشک های هیج کسی رو نداشت ...
خاله زری اول حموم رو گرم کرد و بعد از ارش خواست کمکش کنه ...
جالب بود برام‌همونجا که شست لباس تنشون کرد و سپرد تو اغوش من ...
کوروش رو شیر دادم و حسابی شیر خورد ...شیرم اونقدر کم بود که خودم میفهمیدم سیر نمیشن ...
بچه هام کنار بخاری بعد از اولین حمومشون و یه دل سیر شیر خوردن غرق خواب شدن ...
خاله خودشم حموم کرد و بیرون اومد ...دیگه داشت هوا تاریک میشد عمو حسن کنار بچه ها دراز کشید و خوابید ...
دل تو دلم نبود چقدر بین خانواده ها تفاوت بود ...به طرف اتاقم رفتم تا لباس هامو تعویض کنم ...
ارش تو اتاق بود و با دیدنم اول ترسید و گفت : ترسوندی منو ...
کمد رو باز کردم و گفتم : به کی پیام میدی ؟ یواشکی ؟
جلو اومد پشت سرم ایستاد و گفت : یواشکی ؟ مگه من چیز مخفی ازت دارم ...
به سمتش چرخیدم و انقدر جلو اومده بود که جا برای تکون خوردن نبود ...چشم هاش همه دنیای من بود ...دستمو بین دستش گزاشتم و گفتم: خوشحالیت امروز کامل شد ...ولی ارش من یه چیزی هست که باید بهت بگم ...
ارش لبخند زنان با شیطنت جلو اومد و گفت: فهمیدم دلت تنگ‌شده ...دستهاشو دور کمدم میپیچید و سعی داشت گردنمو ببوسه که مانع شدم و گفتم : نکن زشته مامانتینا تو پذیرایی ان ...


ارش بهم توجه نکرد چند بار صورتمو بوسید و گفت: اخیش چه مزه ای داره طلایی رو بوسیدن ...
خواستم حرف بزنم که صدای گریه کوروش مانع شد و برگشتم پیشش ...
بودن خاله زری واقعا نعمت بود تا من برسم جاشو عوض کرده بود و کوروش رو بهم سپرد تا شیر بدم و خودش رفت برای اشپزی کردن ...
بعد از روزها قرار بود یه شام خوب بخوریم ...
شایان اومده بود و جدا از شیرینی و میوه کلی هم خرید کرده بود...
شام خوردیم و بعدش یه دور هم نشستیم و عمو حسن رو به خاله گفت : من میرم خونه تو نمیای ؟
خاله خجالت میکشید بگه میخواد بمونه و به مانگاه میکرد ...
دست تنها دو قلو داشتن خیلی سخت بود و گفتم : اگه دوست دارین بمونین ...
خاله هم از خدا خواسته خندید و گفت : میمونم ...فردا برام لباس بیار ...
هرچند بعد ازحموم ده میارمشون خونه خودمون ...مگه میزارم اینجا بمونن ...
دلم هری ریخت ...من نمیخواستم برگردم خونه اونا ...ارامش و عشقی که تو خونه خودم داشتم رو با اون خونه پر از شکوهشون عوض نمیکردم ...
همه جا غرق سکوت بود و خاله هم اخرین لطف و زحمتشو کرد و خوابید کنار بچه ها ...
ارش کنارم نشسته بود و داشت تاریخ های چکهاشو تو دفتر مینوشت ‌..‌
اروم‌گفتم: ارش ما قراره برگردیم خونه پدرت ؟
انگار توقع نداشت من بپرسم ...شوکه شد و ادامه دادم‌...من از این خونه جایی نمیام‌....
اروم‌گفت : باشه نمیریم ...چرا انقدر دلخوری ؟‌
_ خاله زری داره میگه ...
_ نمیریم گندم‌ ...خیالت راحت ...
ارش هر وقت ناراحت میشد اسممو گندم صدا میزد ...اون دلش میخواست برگرده ولی من نمیخواستم‌ و دوست نداشتم برگردم به اون خونه ...
محبت های خاله زری شروع شده بود و مثل پروانه دور ما میگشت ...
خبر بدنیا اومدن دوقلوهای ارش همه جا پیچید و طولی نکشید که اقوام ارش برای تبریک اومدن ...
تا روز پونزدهم بچه ها هر دقیقه مهمون داشتیم و مدام خونه پر و خالی میشد ..
اون بین چقدر دلم میخواست خواهرم یا برادرم میومدن ...
نفس عمیقی کشیدم و خاله داشت به بچه ها شیر خشک میداد‌..
شیر من جوابگو اونا نبود ...پشت پنحره به بیرون خیره بودم و هنوز فرصت نشده بود خاله دقیق از ارمان بگه ...
صدای زنگ در که اومد خاله رفت ایفون روبرداشت گفت کیه ‌‌‌‌... و با تعجب به من نگاه کرد ...
کی پشت اون در بود که خاله زری رنگ به صورتش نموند ...

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : eshgheshirin
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 1.75/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 1.8   از  5 (4 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

دومین حرف کلمه lpbplc چیست?