رمان نازخاتون 1 - اینفو
طالع بینی

رمان نازخاتون 1



زنعمو به عکس سیاه و سفید روی طاقچه مادرم خیره شد و گفت : از شبش درد داشت ولی به کسی نگفته بود ...
میگفت میترسم ...از روزی که فهمید حامله است بارها و بارها اجنه ازارش داده بودن ...
میگفت چندباری یه نفر رو دیده که لب حوض نشسته و داره سطل حونی رو میشوره ‌...
براش از سید هادی دعا گرفتیم بهتر شد ...
میگفت میترسم بمیرم ...
تو همین اتاق بود ...با رباب خاتون نشسته بودیم و چای میخوردیم ...
خاتون دونه های تسبیح رو تو دستش انداخت و گفت : مهری چقدر امروز خوابیده ...
خدمتکار خونه رو صدا زد و گفت : برو یه سر به مهری بزن ...
فرهادم ده ساله بود ...
با تعجب گفت : خاتون کی قراره بچه تو شکم زنعمو بیاد بیرون ...؟
خاتون یه حبه قند تو دهنش گزاشت و گفت: هر روزی که خدا صلاح بدونه ...
_ من میدونم بچه اش دختره ...
خاتون ابروشو بالا داد و گفت : پدرسوخته از کجا میدونی؟‌
_ تو خواب دیدم با اون دختره تو شکم زنعمو میخوام عروسی کنم ...
خاتون بلند بلند میخندید که مادرت اومد داخل ...
رنگ به رو نداشت و گفت : خاتون کارم داشتی؟
رباب خانم چایشو نصفه زمین گزاشت و اصلا توجه نکرد که استکان به زمین رسیده یا نه و روی فرش ریخت و گفت : چرا اینشکلی هستی ؟‌
مادرت گریه میکرد و گفت : از دیشب درد دارم ...
خاتون روی زانوش کوبید و گفت: دردت به جونم چرا زبونتو بستی ...
بلند شد زیر بغل مادرتو گرفت و به من اشاره کرد تشک پهن کنم‌...
با اخم رو به فرهاد گفت: برو بیرون ...به اقاتم بگو بفرسته دنبال هماقابله چی ...
بگو عجله کنه ...
مادرتو دراز کشید و خاتون گفت : از دیشب درد داری الان زبون باز کردی ؟ افتاب داره میره ...تو چرا داری خودتو و بچه رو به خطر میندازی ؟‌
مادرت اشکهاشو پاک کرد و گفت : میترسم خاتون ...میترسم ...هر شب خواب بد میبینم‌...
_ صلوات بفرست عمر دست خداست ...
صدای جیغ های مادرت تو عمارت میپیچید و همه دستپاچه شده بودن ...
فرهاد کنجکاو بود و از پشت در تکون نمیخورد ...
برعکس اون فردین اونموقع دوسالش بود انگار سالها بود خوابیده بود ...
تو همین اتاق زیر طاقچه خواب بود ...حتی به صدای جیغ های مادرت چشم هم باز نکرد ...
خاتون هزارجا نذز و نیاز کرده بود سالم باشه...


خاتون دستهای سرد مادرتو فشرد و گفت: من خودم هشت تا زاییدم تا همین دوتا پسر برام موندن ...
هر کدوم بدنیا میومد بند ناف دور گلوش بود و خفه اش کرده بود ...
خدا باید بخواد تا یه برگ از درخت بیوفته ...نفس عمیق بکش ...
رباب خاتون از یه خانواده سرشناس و تحصیل کرده بود ...
اون زمان دختر درس خونده یکی تو هزار بود و خاتون از لحاظ ادب و کمالات تک بود ...
خواهرشم زن خان بود و تو شوکت و جلال و عظمت اون روزها غرق ...
مادرت درد داشت و قابله به شکمش فشار میاورد ...
دردش دو برابر میشد و بالاخره بعد از یکساعت صدای گریه هات تو عمارت پیچید ...
اقابزرگ خودش اذان میگفت و گوسفند رو تا سفیده بود گشتن...
یه دختر سفید با موهای مشکی ...
خداشاهد موهات ...چتری موهات تا روی چشم هات ریخته بود ...
رباب خاتون لای ملحفه پیچدتو و همونطور که تمیزت میکرد گفت : خدایا شکرت سالمه ...
مادرت با ناله گفت: بچه ام چیه رباب خاتون ؟‌
خاتون خندید و گفت: فرهاد خواب دیده بود دختره و همون دختره ...
فرهادم عروسشو تو خواب دیده بود ...
قابله سر مادرت داد میزد زور بزن ...
خاتون با نگرانی گفت : مگه دو قلوان ؟
قابله نگران به خاتون نگاه کرد و گفت : نه جفتش نیومده خاتون‌...
دردهای مادرت بیشتر میشد و دیگه نمیتونست تحمل کنه ...
خاتون تو رو از خودش جدا نمیکرد و دستهاش میلرزید ...
با عصبانیت رو به من گفت: بگو اذان بگن...
_ خاتون اذان گفتن ...
_ بگو بازم بگن ...بگو گوسفند نذر کنن...این بچه اندازه یه کف دست ...مادرش طوری بشه اینم دووم نمیاره ...
فرهاد از لای در داخل رو نگاه میکرد و اروم اومد داخل ...با دیدن مادرت ترسید و گفت: زنعمو چرا اینجوری شده ؟‌
خاتون اولین بار بود که سرش داد میزد و گفت : برو بیرون ...
فرهاد ترسید و با عحله بیرون رفت ...
جلو چشم هامون مادرت داشت جون میداد ...حونریزیش قطع نمیشد و بوی حون همه اتاق رو برداشته بود ...
خاتون اشک هاش میریخت و نتونست تحمل کنه ...تو رو روس سنه مادرت گزاشت و گفت : مهری به نوزادت نگاه کن ...
مهری دووم بیار ‌...
مادرت دست خاتون رو لمس کرد و گفت : خوابشو دیدم که میمیرم ...
سرشو خم کرد به صورتت نگاه کرد و ادامه داد ...چقدر ناز ...چقدر خوشگله ...
خاتون خندید و اشکهاشو پاک کرد و گفت : نازخاتون ...
اسمشو میزارم نازخاتون...


اسمتو صدا زدن ناز خاتون ...
مادرت سرشو بوسید و گفت : شبیه کیه ؟
خاتون خیره بهش گفت: شبیه خودم‌...
دیگه صدایی از مادرت در نیومد ...
خیره به چشم های تو دیگه تکون‌ نخورد ...
خاتون جیغ میزد قابله تلاش میکرد اما اجل رسیده بود و مادرت پر کشید ...
تمام عمارت رو سیاه پوش کردن ‌...
قصه مادرت قصه غم‌ بود ...
وقتی عروس عمارت شد...نه پدرت عاشقش بود نه مادرت دلباخته اش ...
زندگی سردی داشتن که تموم شد ...
خاتون ازت چشم بر نمیداشت ...
برعکس پدرت اون خیلی مادرتو دوست داشت ....کلا زن دل نازکی بود ...مادرتو تکون میداد و صداش میزد ...دلش نمیخواست باور کنه که مادرت مرده ...
یه نوزاد یه روزه که نه مادر داره نه گوشتی زیر استخون ...
مصیبت اومده بود سراغمون ...
یه دست لباس تنت کردن ...
اقوام مادرت اومده بودن ...
هیچ کدوم خوشحال نبودن ...
از بدنیا اومدن تو ...
تنها کسی که خوشحال بود فرهاد بود ...
تا فرصت پیدا میکرد میومد بالا سرت ...برات گل میاورد ...انقدر زبل بود که یاد گرفت چطور بهت شیر بده ...
شیر گاو رو میدوشیدن میجوشوندن ...توش اب جوش میریختن تا یکم رقیق بشه و بعد میدادن بهت ...
ربابه خاتون شد مادرت ...نمیزاشت کسی نگاهت کنه ...نمیزاشت کهنه پات به ساعت بکشه عوضش میکرد ...
اقات چهل روز از مرگ مادرت گذشته بود که زنشو گرفت ...
همه سکوت کردن کسی مخالفت نکرد ولی خاتون تو رو بهشون نداد ...
زنش نیومد عمارت و بیرون ده خونه ساختن ...
تو شدی دختر یکی یدونه اینجا ...
ناز خاتون ...
فرهادم که از همون روز شد دلباخته نازخاتونش ...
از خجالت با چین های دامنم بازی کردم و گفتم : زنعمو هزاربارم این قصه هارو تعریف کنی بازم دوست دارم بشنوم‌...
زنعمو به صدای خاتون که خدمتکارا رو صدا میزد اشاره کرد و گفت : از خواب بعد از ظهری بیدار شد ...
ریز خندیدم و گفتم : کاش امروز فرهاد بیاد ...این همه کار چرا زنعمو اجازه میدید بره اونجا ...؟‌
زنعمو سرشو تکون داد و گفت : ما که حریف اون نیستیم تو حداقل راضیش کن ...
با اشاره گفت: رگ خوابش که دست توست ...
خندیدم و گفتم : زنعمو اینطور نگو ...
_ قصه عشق نازخاتون و فرهاد همه جا رو زبون هاست چطور خودت خبر نداری ...؟؟؟
 


بلند شدم رفتم پشت پنجره ...
پرده رو کنار زدم و به حیاط خیره شدمو گفتم : دلم براش تنگ شده ...داره یک ماه میشه نیست ...
گرمای دست زنعمو رو روی شونه ام حس کردم و همونطور که موهای بلندمو نوازش میکرد و برام میبافت برام شعر محلی میخوند ...
چشم هامو بستم و درست به روزی فکر کردم که قرار بود بره ...
تو چشم های عسلیش نمیتونستم نگاه کنم‌...اون برق نگاها منو به اتیش میکشید ...
سفره شام رو پهن کرده بودن ...خاتون داشت با خدمتکار مثل هر روز دعوا میکرد که چرا انقدر دست و پا چلفتی هستن ....
زنعمو خندید و گفت : خاتون پیر هم شده ولی هنوز همونطور شی طونه ...
یه روز سر به سر اینا نزاره شبش سحر نمیشه ...
چشمم به در بود ...
دلم خبر میداد که فرهاد قراره بیاد ...همیشه حسش میکردم ...از روزی که تونستم کلمه ای حرف بزنم کنارم بود ...
با محبت هاش با عشقش همیشه کنارم بود ...عکس قاب گرفته اش با لباس نطامی روی دیوار تنها دلخوشی روزهایی بود که خودش نبود ...
پدرم و همسرش و برادرهام زود به زود میومدن دیدن ما و برادرهام منو عمه صدا میزدن ...
همسر پدرم اجازه نداده بود منو خواهر خودشون بدونن و همیشه فکر میکردن من عمه اونا هستم ...
خواستگاری اجازه نداشت از چهارچوب عمارت داخل بیاد و همه میدونستن که فرهاد دلباخته نازخاتون ...
و همه میدونستن نازخاتون هم دلباخته فرهادشه ...
شام خورده بودیم و فردین برادر فرهاد داشت از دام ها و گرگ‌هایی که برای حمله میومدن و باهاشون درگیرشده بودن صحبت میکرد ...
پاهامو جمع کردم و میخواستم از سینی چای بردارم که خاتون گفت : زن اردشیر زایمان کرده ...
همه به دهن خاتون خیره شدیم‌...‌اردشیر پسر خواهر خاتون بود که خانزاده بود ...
پنج تا دختر قد و نیم قد داشت و بالاخره شیشمیش رو هم زاییده بود ...
خاتون خندید و گقت : بالاخره پسر زاییده ...
عمو خداروشکر کرد و گفت : خداروشکر ...همه جا میگفتن اردشیر خان بدون پسر باید کنار بره واسد خان بیاد رو دایره ...
خاتون اهی کشید و گفت: اردشیر حقش نیست پسر دار بشه ...حالا خدا بهش دختر داده اونم سالم چرا نمیتونه قبول کنه ...
فردین به من نگاه کرد و گفت : نازخاتون ببین چقدر خاتون دختر دوست داره ...
سرمو روی شونه اش گزاشتمو گفتم : خاتون همه دنیای منه ...


خاتون سرمو بوسید و کفت : برای حموم دهشم ناهار دعوتمون کردن ...
فردین لقمه چربشو تو دهن گزاشت و گفت : پس قراره بریم عمارت خان بخور بخور باشه ‌...
خاتون اخمی کرد و گفت : تا جایی که به من پیغام دادن زنونه دعوت کردن ...
_ اه ...دیدی خاتون این خاله ات نتونست یه بار مارو عمارت دعوت کنه ...انگار نه انگار پدر من پسر خاله اردشیر خان ‌...
زنعمو با اخم گفت : انگار همینجا عمارت نیست روغنشون چرب تره یا پلوشون سفید تر ...
خدمتکارا ظرفهارو جمع میکردن و گوش هاشون رو تیز کرده بودن برای روزی که ما نیستیم ...
همیشه تو نبود خاتون برای خودشون جشن میگرفتن ...
دستهای خاتون رو بوسیدم و دستی به روی انگشترهای سنگین تو انگشتش کشیدم و گفتم: من میرم بخوابم ...
_ هنوز که سر شبه ؟‌
_ حوصله ندارم‌...
سرشونزدیک گوشم اورد و گفت: حوصله ات کجاست ؟ دلتنگ یارتی ؟
اهی کشیدم و گفتم : خیلی ...خیلی ...
_ غصه نخور خوشگلم میاد ...
لبخندی زدم و به سمت بیرون رفتم‌...
خدمتکارا حیاط رو جمع و جور میکردن ...مرغ و خروس هارو جمع میکردن و صدای ما مای گاو که داشتن میبردنش داخل میومد ...
اون عمارت همه چیزش رو حساب و کتاب خاتون بود ...
هنوز به اتاقم نرسیده بودم که صدای زن بابام به گوشم خورد ...
خودمو پشت دیوار کشیدم و نگاهشون کردم‌...
بی خبر اومده بودن و داشتن پله ها رو بالا میومدن ....گوش برادرمو کشید و گفت : دهن لقی نمیکنی به عمه چیزی بگیا ...
برادرم اخی گفت و ادامه داد ...باشه چیزی نمیگم‌...
گوششو ول کرد و گفت: برید خاتون رو صدا کنید ....چی رو داشت از من مخفی میکرد ....
رفتم تو اتاق و برق رو روشن نکردم که متوجه نشن بیدارم‌...
زیبپ پیراهنمو باز میکردم و به زحمت دستم‌ به پشتم میرسید ...کلافه بودم از اون لباسهای تنگی که باید تنم میکردم‌...
بالاخره تونستم زیپ‌ رو پایین کشیدم و نفس عمیقی کشیدم و گفتم : امان از تو خاتون حتما باید انقدر برای من سفارش لباس تنگ بدی ...
هنوز لباسمو روی شونه هام بود که دستی جلوی دهنم قفل شد ...
قلبم از تپیدن ایستاد و نفس هام از ترس بالا نمیومد ...
پاهام میلرزید و دستشو دور شکمم پیچید ...


دستهام میلرزید و قلبم کند میزد ولی من اون عطر رو میشناختم ...اون عطر رو من همیشه تو فرهادم بو میکشیدم‌...
نزدیک گوشم گفت: تو مال خودمی ...
نتونستم جلوی اشکهامو بگیرم ..‌بین دستهاش چرخیدم و تو تاریکی اتاق از نور کمی که از پنجره میومد ...دستهامو کنار صورتش گزاشتم و گفتم : خوابم ؟‌
پیشونیمو بوسید و گفت : بیداری ناز خاتون من ...
اشک گونه هام رو نمناک میکرد که گفتم : حست میکردم ...
میدونستم خیلی نزدیکی ...
تو چشم هام خیره شد و گفت: تو همیشه از کجا میفهمی من دارن میام ...؟
دستمو روی قلبش کشیدم و گفتم : از اونجایی که صدای این قلب برای من ارامش ....برام زندگی ...
دستشو رو دستم گزاشت انگشت های ظریفمو فشرد و گفت : دلتنگت بودم‌...
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: بزار برق رو روشن کنم‌...
_ نه نمیخوام کسی بدونه ...صبح میرم همه رو غافل گیر میکنم‌...
چشم هامو ریز کردم و گفتم‌: میخوای اینجا بخوابی ؟‌
گفت : اجازه نمیدی ؟
خجالت زده یه قدم عقب رفتم و لباسمو بالاتر کشیدم و گفتم : من که نمیدونستم‌ تو اینجایی ...
جلو اومد و همونطور که صدای پوتین های توی پاهاش قلبمو میلرزوند گفت : نتونستم دیگه طاقت بیارم ‌...
دلم اینجا بود و خودم اونجا ...
دستهاشو برام باز کرد و گفت : بیا یبار دیگه بغل بگیرمت ...
هنوز عطرتنتو بو نکشیدم ...
باورم نمیشد فرهادم اومده بین دستهاش رفتم و سرمو روی سنه اش فشردم‌...
زیپمو بالا کشید و گفت : تو که بغلمی تنها چیزی که بهش فکر نمیکنم همون چیزاست ...
خنده ام‌گرفته بود و گفتم : کدوم چیزا ؟‌
فرهاد پسر خیلی با حیایی بود ...هیچ وقت بیشتر از حدش جلو نمیرفت ...
دستهامو فشرد و گفت : حالا من با چی بخوابم ...با این لباسها ؟
به سمت کمدم رفتم ...یه پیراهن براش بیرون اوردم‌ و گفتم : اینو میپوشی ؟‌
همونطور که روی پشتی ابری لم میداد گفت : خیلی بهم میاد ...
دستی به شکمش کشید و گفت: بخاطر اینکه زودتر بیام‌ ...شام نخوردم خیلی گرسنه ام ...
هر حسی داشت انگار خودم داشتم و گفتم : بمیرم الهی ...
با جدیت گفت : زبونتو گاز بگیر ...


فرهاد پاهاشو با درد جمع کرد و گفت :
یک هفته تمام پام تو پوتین بود ...فرصت نمیکردیم حتی پاهامون رو بیرون بیاریم ...
لباس رو روی زمین انداختم و رفتم سمتش ...
بغضم‌ دیگه نمیزاشت حتی نفس بکشم ...
پایین پاهاش نشستم و همونطور که پاهاشو نوازش میکردم گفتم: دست بردار از این‌کار ...ما یه خانواده ثروتمندیم....این همه ملک و املاک و باغ و دام برای شماهاست ...
خودشو جلو کشید نوک بینیمو بوسید و گفت: برای توهم هست ...
_من دخترم فرهاد به من خیلی نمیرسه اما همین الانشم کلی ثروت داری ...
جشم هاشو ریز کرد و گفت: نکنه برای ثروت که میخوای زنم‌ بشی ...
سرمو جلو بردم و گفتم : نخیر فکر کنم تو بخاطر ثروت منو میخوای ...
دستهاشو دورم پیچید و اروم تو گوشم گفت: من بخاطر این دله که میخوامت ...بخاطر عشقی که یه پسر ده ساله تا امروز به دوش کشیده ...
چشم هامو بستم و گفتم : وقتی نیستی نمیخوام روز و شب بگذره ...وقتی هستی زندگی برای منم جریان داره ...نرو خواهش میکنم دیگه نرو ...
میخواست چیزی بگه که ضربه به شیشه پنجره خورد ...
برادرم همیشه اینطور خبرم میکرد ...اون و من فقط دوسال اختلاف سنی داشتیم‌...
من تو مرز هجده سالگی بودم ...
دستمو رو لب فرهاد گزاشتم و اروم گفتم: برو پشت دیوار ...
انگشتمو اروم گاز گرفت و مثل دزدها رفت پشت دیوار ...
اروم پرده رو کنار زدم و لای پنجره رو باز کردم ....فرشاد سلام کرد و گفت : بیدارت کردم ؟‌
_ اره ...چی شده ؟‌
سرشو جلوتر اورد و گفت : اینجا خوابی اونجا سرت دعواست ...
ابرومو بالا دادم و دستمو جلوی روی فرهاد گرفتم تا یوقت جلو نیاد و گفتم‌: چرا ؟‌
_ اقام شوهرت داده ...انگشترتو اورده فردا خانواده شوهرت میان برای بله برونت ...
فقط تونستم بگم چی و فرهاد منو کنار زد از لابه لای نردهای پنجره یقه فرشاد رو گرفت و جلو کشیدش و گفت : شوهرش دادن مگه میتونن ...؟؟؟
فرشاد زبونش بند اومد و با چشم های درشت از حدقه بیرون زده به فرهاد خیره بود ...
دست فرهاد رو گرفتم و گفتم : ولش کن ...داری خفه اش میکنی ...
فرهاد دستشو عقب کشید و فرشاد روی زمین افتاد ...
سرفه ای کرد و گفت : من کاره ای نیستم فرهاد ...اقام و مامانم‌ عمه رو شوهر دادن ...
_ چندبار باید بگم عمه ات نیست این دختر خواهر توست ...


فرهاد عصبی به سمت بیرون رفت و من با عجله تو چهارچوب در جلوشو گرفتم و گفتم: کجا میری ؟‌
از چشم هاش حون میبارید و گفت: امروز تکلیفتو با همه یه سره میکنم‌...
بازوهاشو چسبیدم و گفتم : دعوا نکن ...بخاطر من ...
_ نازخاتون ...عالم و ادم میدونن تو مال منی چرا این نامادریت نمیخواد بدونه ...تا حالا صدبار برات خواستگار اورده من حرفی نزدم دیگه قرار نیست سکوت کنم ...
وقتایی که عصبی میشد خیلی ترسناک میشد و نتونستم مانعش بشم ...
به سمت اتاقی که همه داخلش بودن میرفت و من و فرشاد پشت سرش میدویدیم ...
فرشاد با ترس گفت: از کجا میدونستم این دیوونه تو اتاق توست الان مامانم پوستمو میکنه ...
_ فرشاد نگو تو اتاق من بوده بگو تو حیاط بود ...
فرهاد درب رو هول داد و رفت داخل ...لبخند رو لبهای زنعمو نشست و گفت: خدایا فرهادم اومده ...
فرهاد انگشت اشاره اشو به سمت نامادریم گرفت و گفت: اینبار برای همیشه تکلیفتو روشن میکنم‌...
این دختر صاحب داره ...قرار نیست به ساز شماها برقصه ...
میتونستم سالها قبل عقدش کنم‌...فقط خواستم بزرگتر بشه خودش از ته دلش منو بخواد ...
همه تقریبا ایستادن و من پشت سر فرهاد رسیده بودم‌...
میلرزیدم و اقام سیگارشو تو نعلبکی چای خاموش کرد و گفت : صداتو بیار پایین ...من پدرم نه تو ...
خاتون با صدای بلند گفت : ساکت باشید ...الان همه خدمتکارا رو میریزید اینجا ...این دختر خودش میدونه چی میخواد و چی نمیخواد...
اقام سرشو خم کرد و همونطور که منو نگاه میکرد گفت: از کی تا حالا دخترا میتونن تصمیم بگیرن ...
شوهرش دادم‌...شوهرت ادم سرشناسی ...زنش مرده دوتا دختر داره ..ده برابر ما مال و اموال داره ...
ربابه خاتون با دست تو دهن خودش زد و گفت: خاک بر سرم ...تو پدری ؟‌به زن مرده دختر دسته گل منو میخوای بدی ؟‌
_ اره ...چون من پدرشم من میدونم چی به صلاحشه ...
زن بابام‌ابروشو تو هم گره کرده بود و با اخم گفت : فکر نکنم نازخاتون دختری باشه که رو حرف پدرش حرف بزنه ...
داشت دهن منو میبست ...
فرهاد با مشت به سنه خودش کوبید و گفت: باید از رو حنازه من رد بشی عمو که بزارم‌ دستشو بزاری تو دست یکی دیگه...
زنعمو صورتشو چنگی زد و گفت : زبونتو گاز بگیر ...دشمنات زمین بخورن ...زمین گیر بشن ...
اروم کنار فرهاد ایستادم‌...
دلم گرفته بود برای خودم‌...برای مادری که هیج وقت پدرم دوستش نداشت ...
و انگار منم بخاطر اینکه مادرم زاییده بود دوست نداشت ...


به صورت تک تکشون نگاه کردم‌...هر کدوم یچیزی میگفتن ...همهمه بدی بود ...عمو و اقام درگیری لفظی داشتن و یه نفر نمیپرسید تو دلت چی میخواد دختر ...تو هم میخوای ازدواج کنی یا نه ...
فرهاد مثل کوره ای بود که اول خودشو داشت به اتیش میکشید ...
انگشت هامو بین انگشت هاش گزاشتم ...
به صورتم خیره شد و چشم هام می گفتن : برام‌مهم نیست ...ولشون کن بزار حرف بزنن ...
_ نمیتونم ...تو برام مهمی ...
_ من فقط مال توام ...
لبخند رو لبهاش نشست و گفت: عقدت میکنم‌بعد میرم ...
_ بدون عقد کردن هم نمیتونن منو از تو جدا کنن ...تو توی رگ هام جریان داری ...
تو نیمی از وجود خودمی ...تو فرهاد منی ...کاش اسمم‌ شیرین بود تا افسانه فرهاد و شیرین باز تکرار میشد ...
زن بابام جلو اومد و یه انگشتر جلوی روم‌گرفت و گفت : اگه میخوای اقات بی ابرو بشه قبولش نکن ...قول و قرارت رو گزاشتیم فردا میان برای کله قند شکستن و چادر بریدن ...
به روش لبخندی زدم‌...یه قدم جلوتر رفتم‌...انگشتر رو از دستش که گرفتم‌ همه سکوت کردن و به من خیره شدن ...
چه انگشتر قشنگی بود انگار برای انگشت من ساخته شده بود ...تو برق نگین هاش زنی رو میدیدم که قراره تو چهار دیواری حونش موهاش سفید بشه ...
اهی کشیدم و گفتم : خیلی قشتگه ...
نامادریم چشم هاش برقی زد و گفت: معلومه که قشنگه ...افرین به تو چه دختر خوبی هستی ...
دستشو سمت صورتم میاورد که دستشو چسبیدم و انگشتر رو کف دستش گزاشتم و گفتم : مبارکت باشه ...
با تعحب نگاهم کرد ...دست فرهاد رو بالا بردم و گفتم : این دست که دستهامو میگیره از همه چیز دنیا بی نیازم میکنه ...
این مرد برای من ساخته شده ...
این مرد اولین و اخرین رویای منه ...
صدای داد اقام رو شنیدم که گفت : بی حیا ...
ربابه خاتون خندید و گفت: توقع داشتی که چی سکوت کنه ..‌این دختر رو من بار اوردم من بزرگ کردم ...این دختر از صدتا مرد هم مردتره ...
اقام سیکارشو روشن کرد و همونطور که دودش رو تو اتاق فوت میکرد کفت: اگه تا فردا سر عقل نیومدی دیگه پدرت نیستم‌...
به زنش اشاره کرد و گفت : من تو اتاق بالا خوابیدم ...
به شونه ام زد و بیرون رفت ....


همهمه ها اروم‌شده بود و هرکسی یجا خوابیده بود ...
خاتون تو ایوان کنارم نشسته بود ...موهامو میبافت و گفت: فرهاد کی اومده بود ‌...
گردنمو خم کردم و گفتم : نمیدونم ...
پایین موهامو بست و گفت: فردا نشونت میکنم‌...نمیزارم حرفی دیگه روت باشه ...
فرهاد سرفه ای کرد و کنارم‌نشست میخواست حال و احوالمو عوض کنه ...پهلومو نیشگونی گرفت و گفت : خاتون چی داری یادش میدی؟
خاتون اشاره کرد دستشو عقب بکشه و گفت: مراعات کن ...من حوصله این زن بد دهن پسرمو ندارم ...
فرهاد اهی کشید و گفت: خاتون خسته ام ...از کار نه ...از ادم های اطرافم ....
دستشو پشتم کشید و گفت : نمیزارم‌ اذیتت کنن ...
خاتون به هردومون خیره شد و گفت: فردا نشونتون میکنم‌...بعد حموم ده پسر اردشیر عقدتون میکنم‌...
فرهاد با تعجب گفت: اردَشیر بالاخره پسر دار شد ؟‌
خاتون خندید و گفت : بالاخره پسر دار شد ...براش میخوان جشن یگیرن همه رو ناهار بدن ..من و مادرت و نازخاتون میریم ...
فرهاد پاهاشو نمیتونست جمع کنه ...دراز کرد و گفت: ناز خاتون نمیاد ...یعنی نمیزارم بیاد ...
با اخم نگاهش کردم و گفتم : از الان داری ادای مردهایی رو در میاری که اجاره نمیدن زنشون جایی بره ...
مراعات خاتون رو نکرد و گفت: ادا در نمیارم ...وقتی اینجام و تو نیستی زمان برام سخت میگذره ...
خاتون دستشو رو شونه فرهاد گزاشت تا تونست بلند بشه و گفت : بالاخره یکی باید ما رو ببره ...زحمتش با شماست فرهاد خان ...
برو بخواب پسر بزار این دخترم بخوابه ...صبح این پسر و عروس خانم که بیدار بشن میخوان دوباره دعوا راه بندازن ...
فرهاد سرشو بالا برد و صورت خاتون رو بوسیدو گفت: فدای این چشم هات بشم که چشم های نازخاتونمم به تو رفته....
خاتون اهی کشید و گفت: تا زنده ام باید این دختر رو بفرستم تو خونه تو ...بعد من نمیزارن نفس راحت بکشه ...
فرهاد سکوت کرد و با محبت فقط نگاهم کرد ...
اونشب خواب بدی بود و هیچ کسی درست و حسابی نخوابید ...هوا روشن میشد و خورشید بخت و اقبال من بود که بالا میومد ...
بوی نون تازه تنور که به مشامم میرسید دلم ضعف میرفت ...
کوزه های پنیر تو مطبخ بودن و خودم رفتم سر وقتشون ....
فرهاد عاشق اون پنیرها و نون تازه بود ...
براش از کوزه بیرون میاوردم که خدمه خونمون نگاهم کرد و گفت : اقا اومدن ؟‌!


لبخند زدم و گفتم : از کجا فهمیدی اقا اومدن ؟‌
به پنیرهای تو ظرف اشاره کرد و گفت : این پنیرا رو کسی اجازه نمیدادید بخوره ...
_ فرهادم دیشب اومده ...براش شیر گرم کنید ...پنیر و نون تازه رو با هیج چیزی عوض نمیکنه ...
سفره صبحانه رو میبردن بالا...
خاتون تو ایوان ایستاده بود و رو به طلعت خانم‌گفت: ناهار چی میزاری طلعت ؟‌
_ خانم چی میل دارین بگین همونو بزارم ...
_ نمیدونم‌...هرچی میزاری حواست باشه پیاز نریزی توش فرهادم اومده...
_ چشمتون روشن خانم بسلامتی باشه ...چشم نمیریزم‌...
فرهاد از پیاز سرخ شده تو غذا بدش میومد و اصلا به غذایی که پیاز داشت لب نمیزد ....
پنیر رو بردن و فرصت کردم یه شونه به موهام زدم ...
پیراهن گل داری تنم کردم و همونطور که کمربندشو محکم‌دور کمرم میبستم تو اینه به خودم گفتم‌: امروز دیگه نباید عقب بری ...
یا فرهاد برای تو میشه یا در مقابل اقام باید کوتاه بیام‌...
صدای صبح بخیر گفتن ها بهمدیگه میومد ...
گردنبندمو دور گلوم بستم و بیرون رفتم ...
فرشاد از دور بهم اشاره کرد و مشخص بود بهش اجازه ندادن با من هم کلام بشه ...
خیلی دوستم داشت ...بهم ثابت کرد خواهر برادری همیشه پابرجاست ...
دستی رو کنار پهلوم حسکردم و یه شاخه گل روبروم قرار گرفته شد ...
فرهاد بود ...نزدیک گوشم گفت : صبح بخیر ...
ارومتر از خودش گفتم‌: صبح تو بخیر فرهادم‌...
گل رو بین موهام گذاشت و دوتایی به سمت اتاق رفتیم ...
سفره اماده بود ...فرهاد عطر نون رو بو کشید و گفت : دلم برای این عطر نون تنگ‌شده بود ...
خاتون درب رو باز کردو گفت : کسی اجبارت نکرده بری ...
فرهاد دستمو ول کرد و همونطور که کفش هاشو خیلی جلوتر از درب درمیاورد گفت : شاید دیگه نرم‌...
این اخرین ماموریتم باشه...
بعدش میخوام فقط و ققط با ناخاتون وقت بگذرونم‌...
زمین های پایین رو کشاورزی کنم و همونجا یه خونه بسازم ...
خاتون اخمی کرد و همونطور که روی تشک ابریش لم میداد گفت : نه اب این خونه شوره نه اجاقش کور که تو دخترمو برداری و ببری ...
هرکاری قراره بکنی همینجا کنار ما ...
نه اجازه میدم خودت بری نه خاتونم ...
خدابیامرز پدر بزرگتون اینجا رو ساخت که همه دور هم باشیم‌....


فرهاد کنار سفره نشست بلوز و شلوار کرمی تنش کرده بود ...به پنیر نگاه کرد و گفت : اخ قربوت دستت طلعت خانم‌ ...
اخمی کردم و گفتم : طلعت خانم ؟ من برات اوردم‌...
میخواست چیزی بگه که با ورود اقام ساکت شد ...
اقام‌ناشتا سیگار روشن کرده بود ...سلام کرد و نشست پای سفره ...خاتون دود سیگار رو با دستش تکون داد و گفت : اول صبحی چه سیگار کشیدنی که داری خودتو نابود میکنی ؟
اقام سیکار رو تو سفره خاموش کرد و گفت : اردشیر پسر دار شده ؟‌
_ خداروشکر اره ...حالا مگه پسر چه تحفه ای هست ...
اقام‌نگاهم کرد و گفت: دختر به چه درد میخوره ...
صورتشو با دست خودش مالید و گفت: بعد ناهار مهمونای نامزد این دختر میان ...
براش یه رخت و لباس اماده کن بزار ایرادی نگیرن ...
فرهاد دوباره چشم هاش قرمز شد و میخواست چیزی بگه که با چشم غره من سکوت کرد ...
خودم‌ استکان چای رو عقب هل دادم و رو به فرهاد گفتم‌: انگشتر خریدی ؟‌
فرهاد تعجب کرد و ادامه دادم : میخوام قبل رفتنت نامزد بشیم ...خاتون همه جوره از بچگی هوامو داشت ...دل نترسی داشتم ..
اقام چای تو دهنش رو توف کرد بیرون و گفت : لال میشی یا زبونتو ببرم ...
خاتون روی پاش زد و گفت : تو رو ارواح اقات تمومش کن ...اومدی اتیش اوردی پسر ...
برو خونت چی میخوای از جون این دختر ؟
_ دخترمه ...اختیار دارشم‌...
_ دخترت نیست ...به قول زنت اون عمه بچه هاته ...برو پی کارت سر به سر ما نزار ...
فرهاد بلند شد و گفت: نازخاتون برو تو اتاقت ....
میخواستم بلند بشم‌که سیلی اقام روی گونه ام نشست ....
اولین باری نبود که میزد ...بارها و بارها ازش بی دلیل گتگ خورده بودم‌....دور از چشم خاتون موهامو میکشید ‌...
زنعمو تو چهارچوب در خشکش زد و کفت : اقا صمد این چه کاریه روش دست بلند میکنی ...
زنعمو به سمت من اومد ...بین من و اقام ایستاد و گفت : خجالت بکش اون دنیا نمیتونی جواب مادرشو بدی ...
اقام داد زد توف به قبر مادرش بیاد ...کاش اون روز هر دوشون مرده بودن ...
به سمت حمله ور شد و گفت : بزار خودم بفهمونمش باید زن کی بشه ...
دستش هنوز بهم‌ نرسیده بود که مچ دستشو فرهاد چسبید ...
از هر نظر از فرهاد ضعیف تر بود و فرهاد محکم‌ مچ دستشو میفشرد ...
از درد ناله کرد و ...

 فرهاد گفت : اگه عموم نبودی... اگه بزرگ نبودی ....اگه پدر نازخاتون نبودی الان دستت زیر خاک بود ‌...
دست اقامو عقب پرتاب کرد و گفت : دست از سر این دختر بردار ...
کاری نکن اس**حه رو بزارم اول رو سر تو و بعدا رو سر خودم ...
اقام‌از ته دید فرهاد ترسید و همونطور که عقب میرفت گفت: حقا که لایق نیستین ...
عصبی بیرون رفت و خاتون‌ به دیوار
تکیه داد و گفت : نمیدونم‌ دشمنی این‌پسر با اولاد خودش تو چیه ...
این دختر رو ببین مثل دسته گله مگه میزارم‌ پر پرش کنه ...
فرهاو تو صورتم‌ نگاه نمیکرد ...از دلش نمیومد دلخوری منو ببینه ...
زنعمو سرمو به سنه اش فشرد و گفت: خاتون امروز این دخترم شیرینی بخور برای فرهاد ...
انگشتر دستش کن ...چادرشم ببر ...
ملا هست همینجا محرمیتشونم میخونه ...والا جشن و رقص نخواستم بزار راحت بشن ...
هر روز شدا دعوا و داد و بیداد این صمد همون مردی که زیر حنازه زنشم نگرفت ...
یادت نیست خاتون زن حامله رو چطور رو برف ها میرد...
به دهن زنعمو خیره موندم و گفت : مادرت حامله بود ...از بس ویار داشت الوچه و الو میخورد که مدام بالا میاورد ...
دست خودش نبود زن باردار بود...
نتونسته بود از جاش بلند بشه رو تشک تو اتاق بالا اورده بود ...
بیچاره تا خدمتکارا صدا بزنه ...اقات رسید ...
نه پرسید چی شده نه گفت چی شده ...افتاد به جون مادرت ...
تو همین حیاط میزدش ...
میزدش و میگفت باید بم یره ..
اشک های زنعمو صورتشو خیس میکرد و ادامه داد ...
خاتون خودشو انداخت رو مادرت ...پله هارو چنان اومدم‌ پایین که مچ پام ترک خورد و دوماه تو گچ بود ...
مادرت اوردنش تو اتاق من ...پام درد میکرد و ورم کرد ...تا شکسته بند بیاد مردم و زنده شدم ...
خاتون تعریف کن ....چطور حمله ور شد تو اتاق ...
انگار عقدهای اقات تموم‌ نشده بود اومد تو اتاق من و از موهای مادرت گرفته بود...
خدابیامرز پدرشوهرم اقا بزرگ اومد داخل و یه سیلی زد به پدرت تا ولش کرد ...
مادرت یک ماه تو اتاق من موند و هر شب همین اقات تو خونه این زنش صبح کرد ...
خاتون شرمنده سرشو پایین انداخته بود ...
فرهاد کنارم‌ ایستاد و گفت : بسه چرا قصه تعریف میکنی مادر من ...
خدابیامرز زنعمو مثل گل بود ...
همیشه میگفت اگه پسر دار شدم باید پسرم شبیه تو بشه ...


فرهاد بغلم گرفت و گفت : اروم باش ...نمیزارم‌ دستشون به سایه ات برسه ...
دلم فقط تو اغوش فرهاد بود که اروم میگرفت ...
بین دستهاش جا گرفتم و محکم بغلش گرفتم‌...خجالت میکشیدم ...خیلی از خاتون و زنعمو خجالت میکشیدم ولی فرهاد ارامش من بود ...
صبحانه که خوردیم نامادریم و اقامم تو اتاقشون بودن ...
خاتون فرستاره بود دنبال ملا که برای خوندن محرمیت بیاد ...
نمیخواست طول بکشه و میخواست تا ظهر نشده تمومش کنه ...
زنعمو از تو صندوقش یه چادر سفید بیرون اورد و گفت : اینو فعلا براش ببریم‌ تا بعد براش بخرم
روسری مادرم دست خاتون بود ...
خاتون روی سرم انداخت و گفت : روی سرت بزار باشه دعای خیر اون بیچاره دنبالته ...
عمو از حیاط تکون نمیخورد و میترسید اقام کاری از پیش ببره ...
فرشاد اروم از لای در اومد داخل ‌..
بهش لبخندی زدم‌و گفت : میشه بیام پیشت ؟‌
دستهامو براش باز کردم و گفتم : چرا نشه ...
برعکس همیشه بغلم گرفت و خیلی راحت از رو زمین بلندم کرد و گفت : اقام میگه تو باعث شدی اینده منم خراب بشه...
خاتون بازوشو گرفت کشیدش سمت خودش و گفت : خاتون چه دخلی به تو داره؟‌
_ خواستگارش میخواسته منو ببر یجایی تو کار دولتی ...
فرشاد سرشو پایین انداخت و گفت: خاتون شما از همه چی خبر ندارین ...
خاتون‌ با اخم گفت : توام بچه همون مادری دیگه ...
_ نگو خاتون من یه نفر رو گشتم ...
خاتون جدی نگاهش کرد و گفت : چیکار کردی ؟‌
_ گشتم‌.. یعنی نمیخواستم ولی اونشب یه زهر ماری خورده بودم‌...
خاتون دستشو رو دهن فرشاد گذاشت لای در رو بست و گفت: تعریف کن ببینم چیکار کردی ؟
فرشاد بغضشو فرو خورد و گفت : مادرم میگه میخواستم به دختر خدمتکارمون ت***کنم...
از خجالت سرشو پابین انداخت و ادامه داد ...
من یادم نیست ولی میگن به جونش افتادم و زدمش ...
مادرم حنازشو مخفی کرده ...
میخواد منو از اینجا دور کنه ....
خاتون چشم هاشو بسته بود و گفت : خدایا خودت به داد من برس ....


صدامو پایین اوردم و گفتم‌: فرشاد چی میگی ؟ مگه به همین سادگی هاست ؟‌
فرشاد روی زمین نشست و گفت: نمیدونم منم‌نمیدونم ...
بخدا من ادم بدی نیستم هیچ وقت به کسی نظر نداشتم ...
ولی انگار شیطون گولم زده ...
روبروش زمین نشستم ...دستهامو کنار صورتش گزاشتم و گفتم : اروم باش ....
شاید دروغ شاید همش اشتباه بوده ...
تو چشم هام نگاه کرد و گفت : مادرم دروغ میگه میخواد منو ازار بده ...
_ نه امکانش نیست ..‌بزار به فرهاد بگیم اون تو این کار اون میتونه کمک کنه ...
فرشاد مانع شد و گفت: نمیخوام رندان برم‌...
دستهاش یخ کرده بود بغل گرفتمش و گفتم: منم نمیزارم جایی بری ...
برعکس پدرم اون خیلی مهربون بود و همو دوست داشتیم...خاتون با غصه نگاهمون میکرد و گفت: خدا کمک کنه ...
صدای زنعمو بود که میگفت: ملا اومده میبرمش اتاق مهمان زود بیاین ...
خاتون فرشاد رو راهی کرد تا بره دست و صورتشو اب بزنه و رو به من گفت : نمیدونم این پسر داره با خودش چیکار میکنه ...
صدای زنعمو بود که مدام صدامون میزد ...
خاتون در رو باز کرد قران رو بالای سرم گرفت و گفت : به سوی خوشبختی برو ...
از زیرش گذشتم ...چادر سفید به من یکم کوتاه بود ولی بوی قشنگی میداد ...
خاتون میگفت اون چادر رو اقای خودش براش خریده و روز عروسیش بهش کادو داده بوده ...
زنعمو گفته بود اب و ایینه و نبات بیارن تو اتاق ...
اقام بالا نمیومد و بدون اجازه اون عقد صورت نمیگرفت ...
خاتون میخواست اسم فرهاد روم باشه و بعدا تدارکات مهمونی و شام رو بده ...
ملا با عمو خوش و بش میکرد وگفت : صمد خان نیستن ...؟‌
همه بهمدیگه نگاه میکردن و هیچ کسی جواب درستی نداشت که بده ...
بالاخره درب اتاق باز شد و بابا وارد شد ...
خاتون رفته بود سراغش نمیدونم بینشون چی رد و بدل شده بود که اقام اومد ...
فرهاد کنارم نشست ...زنعمو چادر رو بقدری جلو کشیده بود که جلوی رومو نمیتونستم ببینم ...
صدای ملا رو شنیدم که گفت : فرهاد خان اجازه هست ...؟‌
فرهاد بله محکمی گفت و ملا ادامه داد عقد دائم بخونم‌ خاتون ؟‌
خاتون با صلواتی جواب داد بله ...


خاتون بلند گفت : ملا دائم بخون ...
دختر و پسر مال خودمونن!
ملا اروم‌ چیزی خوند و گفت : نازخاتون دخترم وکیلم شما رو به عقد دائمی فرهاد خان در بیارم‌...
حس قشنگی بود و با لبخند و گفتم : بله ....
صدای کل کشیدن زنعمو میومد و گفت : خدایا شکرت ...
عقد جاری شد و ملا بلند شد و بیرون رفت اقام یه کلمه هم صحبت نکرد و رفت بیرون ...تو صورتش ناراحتی بود ولی من میدونستم دیگه نمیتونه کاری از پیش ببره ...
من و فرهاد برای همیشه با هم میموندیم ...
تارهای موهام از کنار صورتم اویز بود .....بدون هیچ بزن و بپاشی شدم محرم فرهادم ...
نه ارایشی ...نه لباسی ...نه بریز و بپاشی ...
فرهاد دستهاش یخ بود و چادر رو از رو صورتم بالا زد و گفت : بزار ببینمت ...
صورتش میخندید ...فقط خدا میدونست چقدر دوستش داشتم‌...و چقدر دوستم داشت ...
لباشو رو پیشونیم گذاشت و گفت: برای یه عمر عاشقی کنارت
اماده ام ...برای هر لحظه دیدنت ...هر روزی که میبینمت بیشتر از قبل دوستت دارم ...
زنعمو سرفه ای کرد و گفت: چشم اقات دور عروس خانم ...
خجالت کشیدم و سرمو پایین انداختم ...
فرهاد خیره بهم بود و گفت : مامان ببین چقدر چادر بهش میاد ....من دلم میخواد نازخاتون چادر سرش کنه...
دلم نمیخواد این زیبایی های خاتونم رو کسی ببینه ...کسی بتونه ببینه من چه زنی دارم ...
خاتون از پشت سر گوش فرهاد رو چسبید و گفت :ای ای از الان زنم نگو ...
فعلا تا جشن عروسی براتون بگیرم جدا هستین ...
رفت و امدهاتون زیر دید خودمه ...
فرهاد اخی گفت و ادامه داد ...
امان از تو خاتون ...
من خیلی قبل تر ها هم میتونستم هر کاری میخوام بکنم‌...
خاتون اخم کرد و گفت : غلط میکنی ...
فرهاد دستشو بالا برد سر خاتون رو پایین اورد بوسید و گفت : من فدای این زور گویی هات خاتونم‌....
خاتون با بغض نگاهش کرد و گفت: بچه بودم میگفتن نوه خیلی شیرینه، نمیدونستم نوه انقدر شیرین ...
مثل تو و خاتون ...خوشبخت بشید ...
انقدر همو دوست داشته باشین ...انقدر خوشبخت باشین که کسی نتونه بهتون نظر کنه ...
خاتون نگاه من کرد و گفت : تو قشنگترین روزها رو برای من ساختی ...خاتون به فدای تو 


زنعمو یه بقچه کوچیک اورد و گفت: از وقتی فرهاد بچه بود براش طلا میخریدیم و برای زن فرهاد جمع میکردم‌...
بقچه رو باز کرد و گفت :تو این ابادی گور به گوری بد میدونن دختر طلا اویز کنه ...
اما الان دیگه خانم شدی ‌... خانم فرهاد خان ام شدی ...
دستمو جلو برد و دونه دونه النگوهای ظریفی رو تو دستم کرد و گفت: عروس بزرگ منی ...
فرهاد دستمو بین دست گرفت و گفت : این طلاها هم نباشه نازخاتون من قشنگی هاشو داره ...
نامادریم سقز بزرگی تو دهنش بود ...
گوشه لباسشو تکون میداد و گفت : مبارک خاتون ها ...
خاتون‌ با اخم نگاهش کرد و گفت: خاتون ها مگه من دختر بچه اتم که خاتون ها صدام میکنی ...
از ترس خاتون خودشو عقب کشبد و گفت : ببخشید خاتون ...
خاتون چپ‌ چپ‌ نگاهش کرد و گفت : من عادت ندارم به کسی اخم کنم و تلخی کنم ...
ولی خوب بلدم زبون هارو کوتاه کنم‌...
زنعمو اروم‌گفت : چهار متر زبون داره زنیکه ...
فرهاد با اخم‌ گفت : زشته مادر من ...
با دست بهش زدم و گفتم‌: کاری به کار مادرت نداشته باش ...
فرهاد موهامو پشت گوشم زد و گفت: چشم ...
باورم نمیشد انگشتر قشنگی تو انگشتم کردن ...
وصله قشنگی از فرهادم به قلب من خورد و شد برای تمام عمرم یه عشق قشنگ و جاودانه ...
خاتون دنبالم اومد تو اتاق ...
درب رو بست و گفت : بشین کارت دارم دختر ...
متعجب شدم از اون همه جدیتش و گفتم: خیره خاتون از من عصبی شدی ؟‌
_ نه چرا عصبی باشم‌ ...بشین خوشگلم ...اهی کشید و گفت : بشین کارت دارم ...
روبروش نشستم‌...دامن پیراهنمو روی پاهام کشید و گفت : من مادرتو برای پدرت گرفتم‌...
مادرت دختر خوبی بود اون لنگه نداشت تو ادب تو کمالات ...
قرار بود خوشبخت باشه ...میدونست پدرت نمیخوادش ...بهش گفتم‌: صبوری کن بچه دار بشی همه چی درست میشه ...
تحمل کن صبوری کن ...زندگی برای همه بالا و پایین داره ...
مادرت فقط میگفت چشم‌...
امروز نیست و من شرمنده اشم‌...برای خوشبختی تو جنگیدم تا خوشبخت بشی ...
فرهاد از گوشت و حون خودمه ...
میدونم که نمیزاره بند دلت پاره بشه...
میدونم‌ که نمیزاره دلت بلرزه ...


همه چی اروم بود و کسی به کار کسی کاری نداشت ...اخرین محصولات رو میچیدن و انبارهارو پر میکردن ...
شیر گاوها تازه بود و پنیر و خامه صبح ها به راه ...
ارد اورده بودن و فرهاد همه رو تو انبار چیده بود ...میگفت امسال سهمیه اش رو گرفته و به مردم هم خیلی کمک کرده بود ...
عقد کرده ی مردی شده بودم که جون و دین و ایمانم بود ...
برای حموم دهم‌ پسر اردشیر اماده میشدیم‌...
قرار بود فرهاد مارو با ماشین ببره و شب برمون گردونه ...
خیلی خوشحال بودم دخترا ارزوشون بودن تو جاهایی که بهشون توجه بشه ....
از سمت خانواده خاله خیلی برام خواستگار اومده بود و همیشه تو چشم ها بودم ...
پیراهنم رو تنم کردم بوق ماشین فرهاد میگفت عجله کنین ...
خدمه با عجله وسایلی که خاتون میخواست برای خواهرش سوغات ببره رو عقب ماشین میچیدن‌...
از پنجره سرک کشیدم ...زنعمو بهشون اخم میکرد که با ملایمت بچینن دبه های ماست و کره زمین نریزه ...
کفش هامو پام کردم و درب اتاق خاتون رو باز کردم ...
روسری گل دار روی سرش انداخته بود و میخواست درب رو باز کنه تا بیرون بیاد ...
منو که دید یه لحظه ترسید دستشو روی قلبش گذاشت و گفت : ترسیدم نازی ...
سرشو محکم‌ گرفتم صورتشو بوسیدم و گفتم: سایه ات از سرم کم نشه خاتونم بریم دیر شد ؟‌
_ بریم ...
خواستم دستشو بگیرم که متوجه شدم النگوهاش تو دستش نیست و گفتم : خاتون النگوهات رو در اوردی ؟‌
چشمم به گردنش افتاد بدون پلاک و زنجیر متریش جایی نمیرفت ...
اقابزرگم براش از مشهد اورده بود ....به سمت کمدش میرفتم که گفت: ولش کن نمیخوام بندازم‌...
اخمی کردم و همونطور که درب کمد رو باز میکردم گفتم : باید بندازی خاتون من قشنگی اش به طلاهاشه ...
خاتون چیزی نگفت زیر لباسهاش دنبال صندوق چوبیش گشتم نبود ...فرهاد مدام بوق میزد و هرچی کمد رو زیر و رو کردم نبود ...
کلافه به خاتون چشم دوختم ...
چشم هاشو ازم دزدید ...جلو رفتم و گفتم : خاتون چی شده ؟‌
به درب اشاره کرد و گفت: بریم دختر دیر شده 


نتونستم جلوی خودمو بگیرم و گفتم‌: خاتون یه جواب بده صندوق طلاهات کجاست ...
اشک از گوشه چشمش چکید و گفت : تو برام با ارزش تر از اونا بودی ...
_ چی ؟‌
فرهاد تو چهارچوب در ایستاد و گفت: بیاید دیگه ظهر شد ...از اونور خاتون بگی شب بزار بمونیم من نمیزارما ...
خاتون پشتش با فرهاد بود با عجله اشکشو پاک کرد و بهم اشاره کرد چیزی به زبون نیارم و گفت: بریم ...من اماده ام این خانمت که لفتش میده ...
نفهمیدم خاتون چی رو داره مخفی میکنه ...
راه افتادیم ...من جلو نشستم و خاتون و زنعمو عقب جای گرفتن ...دلشوره داشتم و دلیل اون رفتار خاتون رو نمیفهمیدم ...
یکم رفته بودیم که زنعمو شکمشو چسبید و گفت : فرهاد یجا بزن‌کنار اول صبحی چایی نباید میخوردم ...
فرهاد کنار کشید و همونطور که پیاده میشد گفت: اب عقب ماشین بود اگه برش نداشته باشن ...
به سمت خاتون چرخیدم نگاهم هزارتا سوال پشتش بود ...
خاتون مراقب بود فرهاد نیاد و گفت : دادم به اقات ...
_ چرا ؟‌
_ نازی بعدا حرف میزنیم‌...نمیخوام فرهاد بفهمه ...زبون به دهنت بگیر ....
_ خاتون اگه همین الان نگی بخدا خودم به فرهاد میگم‌...
خاتون عصبی سرشو تکون داد و گفت: اقات ق** بازی میکنه تو رو باخته بود ...میخواست تو رو به اونا بده ...
عوض طلبشون طلاهامو دادم‌...
اشک گونه ام‌ رو نم ناک کرد و شوریش روی لبهام‌ نشست ...
خاتون بغضشو فرو خورد و گفت : اگه فرهاد میفهمید اقاتو خاک میکرد ...
بدهکاره اقات همه زمین هاشو باخته ...همه دارایی هاشو داده ...هیچینداره ...
اون خونه است که اونم امروز و فردا میبازه ‌...
انگار اون درد های مادرت امروز گریبانشو گرفته ...
_ یعنی منو باخته ؟‌ مگه من زمین بودم‌...
_ دورت بگردم منم درست سر در نیاوردم‌...طلاهارو دادم یه تیکه زمین داشتم قرار بود خرج سفرم کنم برای م که اونم بهش دادم ...
با اومدن فرهاد به سمت جلو چرخیدم و دیگه حرفی نزدم ...
خاتون رو به زنعمو گفت : باید مثل بچه ها کهنه پیچت کنم انقدر میری مستراح ...
زنعمو خندید و گفت : کلیه هام کوچیک ربابه خاتون ...
تا خوته اربابی اردشیر خان کلمه ای صحبت نکردم‌...
نزدیک درب بودیم که فرهاد گفت : چی شده امروز ساکتی ؟‌


همونطور که پیاده میشدم گفتم : قرار نیست چیزی شده باشه ...انرژیمو نگه داشتم برای اینجا ...
یه درب بزرگ بود ...چه عمارت قشنگی بود تو خوابم همچین جایی رو نمیدیدم....
بجز ما کلی مهمون دیگه داشتن و همه جا رو چراغ بسته بودن ...
موهاموروی شونه هام تکون دادم و محو تماشای عمارت بودم ...
دها خدمتکار زیر دیگ های پلو و خورشت رو اتیش میزاشتن و دست هرکسی تو کاری بود ...
حیاط مرتب و تمیز و پر از گل و گیاه ...عطر و بوی بهار میداد اونجا ...پاییز بود ولی انگار اون عمارت همیشه سرسبز بود ...
صدای بوق ماشین هایی که یکی پشت دیگری وارد میشد ...
یه لونه بزرگ‌ روی شاخه های پایین بود ...اون لونه برای چی بود...
رو نوک‌ انگشت هام ایستادم و داخلشو نگاه میکردم‌....
صدای بال زدن عقابی رو شنیدم‌...
همیشه از عقاب ترس داشتم ...
فصل ش کارشون بود و نمیدونم چرا وقتی سایه اشو لا به لای درخت های کنارم دیدم ناخواسته فر یاد کشیدم ...
خاطره قشنگی از عقاب نداشتم خیلی کوچیک بودم که میخواست منو از روی زمین بلند کنه و اگه خاتون نبود حتما منو برده بود ...
صدای من عمارت رو متعجب کرد و پا به فرار گزاشتم‌...
خاتون صدام میزد و من از تر س از عقابی که دنبالم بالهای بزرگشو بهم میزد پا به فرار گزاشته بودم‌...
صدای دست زدن شخصی از ایوان بالا عقاب رو کنترل کرد ...
رام شده اروم گرفت و روی شونه های اون پسر نشست ...
حلقه نقره ای مچ پای عقاب برق میزد و نمیتونستم اون شخص رو درست ببینم ...
فرهاد پشت سرم رسید نفس نفس میزد ...
دستشو بالای سرش سایه بون کرد و گفت: این رسم مهمون نوازی نیست ...
به سمت ما قدم برداشت و همونطور که پله های پهن رو پایین میومد کفت : شرمنده این مهمونای عزیز هستم‌...
دستشو تکون داد و عقاب اوج گرفت ...
من از ترس بازوی فرهاد رو چسبیدم و پشتش پناه گرفتم‌...
سرشو از روبرو به سمت من خم کرد و گفت: عقاب من اهلی فکر کرد میخوای به لونه اش دست بزنی ...
تازه صورتشو درست دیدم چشم های ابی روشنی داشت و گفت : مهمونای عزیز من دستشو جلو برد دست فرهاد رو فشرد و گفت: پنج ساله ندیدمت ...
فرهاد بازوشو فشرد و گفت : تو سرگرم پرنده بازی بودی من سر گرم اموزش ...

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : nazkhatoon
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 4.40/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 4.4   از  5 (5 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

سومین حرف کلمه hkito چیست?