رمان ناز خاتون 2 - اینفو
طالع بینی

رمان ناز خاتون 2


فرهاد دستشو جلو کشید ...هم قد و قواره هم بودن و گفت: خانم کی هستن ؟‌
هنوز میلرزیدم و اروم‌کنار فرهاد ایستادم ...
دستم محکم بازوشو گرفته بود ...فرهاد دستشو پشتم گزاشت و گفت: نازخاتون رو تا حالا ندیدی ؟‌
پسر ابروشو بالا داد و گفت : پس خاتون خاله خاتون این خانم ...
فرهاد نفس عمیقی کشید و گفت: خاتون دل فرهاد ...
به من لبخندی زد و گفت: من اسد هستم‌...
فرهاد و اسد همو تو اغوش گرفتن ...اسم و رسمش رو شنیده بودم ولی ندیده بودمش ...اسد خان بود و برادر اردشیر خان ...
چه ابهت قشنگی داشت وقتی با فرهاد صحبت میکرد ...مرد با جذبه و متینی بود .‌‌..
اردشیر برعکس اون یه مرد هو**ان بود که همه میدونستن ...
به قول زنعمو اگه نمیدونست فرهاد خاطرخواه منه هزارباره منو میگرفت به بهونه پسر زاییدن براش ...
اسد و فرهاد دوستهای صمیمی بودن و یجا تحصیل کرده بودن‌...
اسد به بالای درختهای کاج سر به فلک کشیده اشاره کرد و گفت : اونجا نشسته ...
از ترس نگاهشم‌ نکردم‌...
ربابه خاتون به ما رسید و با اخم گفت: به اون کلاغت بگو یکبار دیگه د نبال خاتون من بیوفته پرهاشو دونه دونه میچینم‌...
اسد خم شد پشت دست ربابه رو بوسید و همونطور که دعوتمون میکرد داخل ...کنار من هم قدم شد ...
نمیدونم حسم غلط بود یا درست ولی سنگینی نگاهشو حس کردم ...
سرمو که چرخوندم نگاهشو از من برداشت ...
خانم عمارت ...خواهر خاتون به استقبالمون اومد و با خاتون با گریه همو بغل گرفته بودن ...
شباهت زیادی بهم داشتن و هر کدوم گرفتار زندگی خودشون ...
فرهاد دستشو بوسید ...خانم‌ بزرگ بهش میگفتن ...
صلواتی فرستاد و به سمت من فوت کرد و گفت: خبر عقد دردونه خواهرم همه جا پیچیده ...
خواستم دستشو ببوسم که اجازه نداد با شی طنت گفت : این کار در شان مردهاست ...
زنها با ارزشتر از بوسیدن دستن ...


خانم بزرگ سرشو خم‌ کرد به پشتم نگاهی انداخت و نزدیک گوش خاتون چیزی گفت ...
خاتون لبشو گزید و دوتایی رفتن داخل ...
زنهای زیادی اونجا جمع بودن ...
دایره میزدن و نوبتی وسط میرقصیدن ...
دیدن زنی با رنگ و لعاب پریده و النگوهای برق دار تا ارنج مشخص میکرد که زن اردشیر کدوم و چرا النگو دست کرده ...
پسرشو تو گهواره خوابونده بودن ...
خاتون جلو رفت با لبخندی توری گهواره رو کنار زد و گفت : شبیه خودته خواهر ...
خانم بزرگ خندید و گفت : الکی دروغ نگو توله شبیه اردشیر ...
دوتایی باز خندیدن و دم گوش هم پچ پچ میکردن ...
پنج تا سکه خاتون به گهواره سنجاق زد و گفت : ما هدیه امون رو خانوادگی دادیم ...
زن اردشیر جلو اومد برای سلام و خوش امد گویی ...
لاغر بود و هیکل استخونی داشت ...
خاتون رو به من گفت : نازی فراموش کردم بگو تحفه های خانم بزرگ رو بیارن ...
چشمی گفتم و برگشتم بیرون ...کفش هامو پام میکردم و بین اون همه کفش دنبال لنگه کفشم بودم دخترهای قد و نیم قد دورم جمع شدن ...اونا خیلی کوچیک بودن و انگار فاصله سنیشون یکسال بیشتر نبود...
چه دنیایی بود که بخاطر دختربودن اونطوراز محبت پدر و مادر محروم بودن‌...
روبروشون زانو زدم ...
شباهت زیادی به من حتی به خاتون داشتن ...
دخترهای اردشیر خان بودن ...
یکی از اونیکی زیباتر ...
موهاشون رو بافته بودن و با پیراهن های گل دار به من خیره بودن ...
شونه هامو بالا دادم و گفتم : منو میشناسید ؟‌
یکیشون خیلی شی طون بود دستشو جلو اورد گوشواره امو بین دست گرفت و گفت : شما از مهمونای ع رب هستین ؟
اخمی کردم و گفتم : ع رب ؟‌
_ گوشواره های اویز بزرگ ...مهمونای ع رب میندازن ..‌.
ریز خندیدم و گفتم : نخیر من نسل در نسلم ای رانی هستم‌...
یکی دیگه به خواهرش گفت : مگه خانم بزرگ نگفته با غریبه ها نباید صحبت کرد ...
_ اه تو چقدر ترسویی ...
از دل و جرئتش خوشم اومد و گفتم‌: تو کی هستی ؟!


صدای اشنایی از پشت سرم گفت : اون اولین دختر اردشیر خان ...
سرمو خم کردم اسد بود ...
چیزی تو دست داشت و گفت : چرا مهمون ما نیومده میخواد بره ...بی ادبی از جانب پرنده من بوده ...دستشو میخواست بالا ببره تا عقابش رو دستش بشینه که گفتم : خواهش میکنم من از عقاب میترسم ...
دستشو به طرف برادر زاده اش دراز کرد و گفت : من میخواستم بغلش کنم‌...
اشتباه منظورشو فهمیده بودم‌...
از کنارش با ترس گزشتم و رفتم سمت ماشین ...
به یکی از خدمه های اونجا گفتم : اینا رو خالی کن و ببر برای خانم بزرک ...
چشمم به اسمون و زمین بود ...کاش هرچه زودتر برمیگشتیم ...چرا اونجا رو دوست نداشتم ...
مهمونی با شکوهی بود ولی برای من جز یه ریخت و پاش اضافی چیزی نبود ...
یه پسر که باز ناز و افاده میزاشتنش و تو تشکش خروارها پول میزاشتن ...
اون قرار بود چطور خانی برای مردم بشه وقتی اینطور با ناز و نعمت قرار بود بزرگ بشه ...
ناهار خورده بودیم و عصر شده بود ...مهمونا تک تک میرفتن و ما هم برای رفتن اماده میشدیم‌...
خانم بزرگ از رو مبلی که روش لم داده بود براندازم کرد و گفت : اماده ایستادی چرا ؟‌
_ فرهاد خبر فرستاده بریم
دستشو جلو اورد و اشاره کرد برم نزدیکش ...
جلوی پاهاش نشستم و همونطور که موهامو نوازش میکرد گفت : برای عروسی فرهاد و تو میام خونتون ...
خاتون با تعجب گفت : بعد سی سال میخوای بیای عمارت خواهرت ؟‌
خانم بزرگی پفی کرد و گفت : دیگه اون شوهرامون نیستن که نتونیم ...
نمیزاشتن افتاب خونه اقامو ببینم ...
خاتون اهی کشید و گفت: غصه نخور خواهر جان ...دیگه جوونی و عمر ما گذشت الان چه فایده داره...
از دلداری دادن اون دوتا خواهر بیشتر خنده ام گرفته بود ...
خاتون گفت : باید بریم هوا تاریک میشه ...
_ نخیر قرار نیست برید من نمیزارم برید ...بعد سالها اومدی باید امشبو تو خونه خواهرت صبح کنی ...
این همه مربا اوردی من باید تلافی کنم‌....


به همون سادگی شب رو اونجا موندیم ...
عمارت خلوت شد و تو یه چشم بر هم زدن زیر و رو رو جارو زدن ...
جاروهای چوبی رو تو اب میزدن و روی فرش های دست بافت قرمز میکشیدن ...
خانم بزرگ‌ با اخم نگاهشون میکرد و چقدر با عجله کار میکردن ...
رو به خانم بزرگ گفتم : همیشه انقدر با عجله کار میکنن ...انگار ازشما حساب میبرن خانم بزرگ‌...
خندید و قهقه زنان گفت : بهم بگو خاله توبا ...
چشمی گفتم و ادامه داد : من اگه بالا سر اینا نباشم اینجا رو به غنیمت میببرن ...
سوری زن اردشیر خان یکم تو جا جابجا شد و گفت : خانم بزرگ من برم یکم دراز بکشم‌...
خانم بزرگ‌ قربون صدقه اون پسر تو گهواره رفت و گفت : دورش بگردم ...
ببر پسرمم خوب شیر بده گفتم برات باز گوشت کباب کنن ...
عروسای مردم نون و اب میخورن خروار خروار شیر دارن ...
زن اردشیر خان گوشت بز میخوره شیرش قد یه فنچه ...
خاتون با روی باز سوری رو بدرقه کرد و بعد رفتنش گفت : این زبون تلخت به مادرمون رفته ...
_ زبونم تلخ نیست از زمونه تلخی دیدم‌...
دخترا رو دیدم که از پشت پنجره سعی داشتت داخل رو نگاه کنن ...
قدشون نمیرسید و نوبتی بالا میپریدن ...
خندیدم و گفتم : خاله توبا چه وروجک هایی دارین ...
خاله مسیر نگاهمو دنبال کرد و با دیدن اونا گفت : ننه اشون هرسال زایید و پس انداخت ...
شوهرشون بدم راحت بشم‌...
چقدر بین طرز فکر اون دوتا خواهر تفاووت بود...
خاتون اشاره کرد چیزی نگم و من بلند شدم‌ به سمت درب رفتم تا بیارمشون داخل ...
درب رو که باز کردم محکم‌ به فرهاد خوردم‌...
از صبح ندیده بودمش و چقدر اون عطر تنش ارومم‌ میکرد ...
وقتی نگاهش میکردم ناخواسته لبخند رو لبهام مینشست ...
ابرومو بالا دادم و گفتم : از صبح این دلم‌بهونه میگرفت ...
الان فهمیدم‌چشه و چرا انقدر دلتنگه ...
فرهاد سرشو جلو اورد و نمیدونست مسیر دید خاله و خاتون هست ...
نوک بینیمو بوسید و گفت : دلتنگ تو بودم دلتنگ‌ این چشم ها ...
صدای سرفه خاله فرهاد رو عقب کشید ...
با اخم گفت : چرا نگفتی هستن ...
ریز خندیدم و گفتم : چرا باید میگفتم‌...
 


فرهاد تو چشم هام خیره شد و گفت : شی طون من ...
خاله توبا با خنده گفت: شنیده ام عقد کردین ولی این ربابه نمیزاره کنار هم بخوابین‌....
هر دو از خجالت سرخ شدیم و خاله گفت : امشب میخوام همینجا عروس و دامادتون کنم ...
خاله دست بردار نبود و به خدمتکارش گفت : برو بگو بره بپزن برای شب ...فرهاد خان میخواد بره کنار زنش ...
ربابه خاتون با اخم پاشو فشرد و گفت : توبا زشته ...
خاله منو دوست داشت ...با اینکه اصلا دختر دوست نبود ...ولی زمونه اونو تبدیل کرد به دشمن من ...
گره هایی روزگار تو زندگیم انداخت که نتونم سرپا بشم ...
فرهاد رو به خاله گفت : انگار خاله یاد خدابیامرز شوهرتو کردی ؟‌
سرایدار باغ پشتیتون زنش تازه مرده خواستی برات بیارمش ...
خاله توبا بلند بلند خندید و گفت: اخ که تو چقدر شی طونی پسر ...
دخترا نزدیکم شدن و گفتم‌: خوبید خوشگلا...
با عشوه نگاهم میکردن و من براشون شعر میخوندم ...
اونا خیلی بامزه بودن ...دلم میخواست همشون بچه های من بودن‌...
سوری رفته بود برای استراحت ...
خاله توبا برامون یه شام مفصل تدارک دید و بعد از یه دور زدن تو عمارتشون ...برگشتم تو اتاق ...
اردَشیر خان هم اونجا بود ...دود قل یان همه جارو برداشته بود و اردشیر بی پروا ادامه میداد...
اصلا از اون همه بی پروایی خوشم نیومد ...
اروم‌ سلام‌ کردم و خاله گفت: اردشیر ببینش ...اومد ...
اردشید سرشو بلند کرد خیلی هم پیر نبود چرا تصور من بود که یه پیرمردی که خیلی هم بی عرضه است ...
ولی اون سیبیل ها و رده های موهای جو گندمیش یه ابهت خاصی بهش داده بود ...
اردشیر اونچیزی که شنیده بودم نبود اون خیلی هم با تعصب و تر سناک بود ...
اروم سلام کردم و گفت: خوش اومدی
سوری یه گوشه کنار گهواره پسرش بود و دخترا حتی سر سفره نبودن ....
رو به خاله گفتم: دخترا کجا هستن ؟‌
خاله نگاهم‌کرد ظرف ترشی رو جلو کشید و گفت : زحمتش رو مادربزرگ خودت کشیده بخور با پلو مزه میده ‌...
دوباره پرسیدم اردشیر خان دختراتون کجان ؟!


چشم غره خاله باعث شد سکوت کنم و فرهاد کنارم نشست ...همه متوجه ناراحتی من شده بودن ....
اسد وارد که شد با دیدن اردشیر خودشو جمع و جور کرد و گفت: سلام خان داداش ...
_ سلام ...
اون شب خیلی شام سنگینی بود بخاطر حضور اردشیر ....
واقعا لغب اربابی به بعضی ها میومد ...
دلیل اونچه که پشت سرش میگفتن خوش گذرون و بی خیال رو درک نمیکردم ...
رختخوابهارو میبردن و میخواستن پهن کنن ...
اردشیر یه شب بخیر ساده گفت و برای خوابیدن رفت ...حتی به دخترهاش نگاه هم نمیکرد ...
خاله توبا برای من و فرهاد یه رختخواب دونفره پهن کرده بود و سفارش کرده بود روش ملحفه پهن کنن...
فرهاد به رختخواب اشاره کرد و گفت : خاله توبا میدونست که ما قراره بمونیم ...
از پشت سربغلم گرفت و گفت : اما نمیدونست من در مقابل تو شه** صفره ...
سرمو خم کردم نگاهش کردم و گفتم‌: نکنه خوا** ای ؟‌
نتونست خودشو کنترل کنه روی تشک افتاد و از شدت خنده داشت قهقه میزد و گفت : دختر تو دیونه ای ...
بهم برخورد و گفتم‌: دیونه اهالی اینجان که میگن اردشیر خوش گذرون ...ولی اون یه جوری حواسش به همه چی هست که خانی و اربابی برازنده اشه ...
فرهاد اروم شد و گفت : اردشیر خان رو میگن خوش گذرون چون برعکس پدرش دستش به خیره ...
دقت کردی امروز مهمون عادی هم تو حیاط بود ...
برای مردمش اونجا سفره انداخته بود ...
بخاطر این قلب بزرگشه که میگن ...
_ ولی خیلی هم محبت نداره ...ندیدی چطور به بچه های خودش بی اهمیتی میکنه ...
_ ما جای اون نیستیم که بدونیم چی درسته ..‌.
_ اون یه پدره ولی خیلی سنگدله ...
فرهاد دستشو برام دراز کرد و گفت : بیا بغلم ...
اغوش فرهاد قشنگترین حس رو بهم‌ میداد ....بین دستهاش قرار گرفتم و چشم هامو بستم .‌..
موهامو نوازش کرد و گفت : نمیخوای به حرف خاله توبا گوش بدی ؟‌
چپ چپ‌ نگاهش کردم و گفتم : پسر خوبی باش ...
نزدیک گوشم گفت : میخوام ببینی خوا** نیستم ...


حس امنیت و اطمینان نسبت به فرهاد همیشه تو وجودم بود ...
و گفتم : ثابت کن ...
همونطور که منو میبوسید گفت: خودت خواستی ...
از کاراش بیشتر قلقلکم‌ میومد و گفتم : فرهاد چرا این عمارت انقدر سرد و بی روح ...؟‌
تو چشم هام نگاه کرد و گفت : چون اینجا همشون بخاطر مال و ثروت با هم دشمنن ...
دستهامو تو یه دست گرفت و گفت : میخوام‌ امشب خانمم بشی ...
چشم هاش برق میزد و خمار شده بود ...
خجالت کشیدم و گفتم‌: فرهاد من شوخی کردم ...
ولی بی فایده بود و فرهاد گفت : تکون نخور انقدر نازخاتون ...
ولی من نمیخواستم و ترسیده بودم‌...
از خجالت داشتم‌ اب میشدم ‌....
بهم خیره بود و پلک نمیزد ...
چشم هامو بستم و گفتم: فرهاد تو رو خدا تمومش کن ...
تمام بدنم‌ میلرزید و گفتم‌: نمیتونم ...الان نمیتونم فرهاد ...
من اماده نبودم ...اشک هام میریخت و گفتم‌: نمیتونم ...
با تعجب نگاهم کرد و گفت: داری گریه میکنی ؟‌
با سر گفتم: اره...
اشک هامو پاک کرد و اروم‌ گفت : نازی من و تو محرم هستیم ...
من و تو این چیزا رو نداریم ...
عشق قشنگی بینمون رد و بدل شد و یه دنیا حس قشنگ ...
شه** اخرین چیزی بود که بین ما بود ...
فرهاد خدای دوم من روی زمین بود و من برای داشتنش خداروشکر میکردم ...
هنوز حیای خاصی بینمون بود ...
فرهاد سرمو بوسید و گفت: عزیزترین کسی هستی که دارم ...
لبخند هردوتامون مهر خوشبختی ما بود ...


چشم هام‌ بسته بود و الکی وانمود میکردم خوابم‌...
فرهاد بغلم گرفت و نزدیک گوشم گفت : خوابی؟
_ ...
دوباره گفت : ازم ناراحتی ؟
نفس بلندی کشید و ادامه داد ...
فردا باید برگردم‌...
نمیدونم چطوری میتونم برم‌....
اینبار انگار با همه دفعه ها فرق داره ...
انگار دلم نمیتونه ازت جدا بشه ...
به سمتش چرخیدم‌...
خورشید وسط اسمون بود و نسیم پرده رو جابجا میکرد ...
رقص قشنگی بین شاخ و برگ های درخت ها در اومده بود ...
چشم هامو باز کردم ...
بهم خیره بود ...
یه ته ریش قشنگ رو صورتش بود و گفتم : زود برگرد ...کاش اصلا نری ...
_ باید برم‌...ولی اینبار که برگردم دیگه نمیرم‌...
میخوام استعفا بدم ...
پیشت بمونم‌...
میخوام زود بچه دار بشیم ...
یه پسر یا یه دختر ....
سرمو جلو بردم و گفتم : فرهاد ؟‌
_ جان فرهاد ؟‌
_ دلم یجوری ...انگار از این رفتن تو خوشحال نیست ...
اخمی کرد و همونطور که داشت منو میبوسید گفت : این عطر تنت دیونم میکنه ...
صدای فر یاد های پی در پی زنها ترس به دلمون انداخت ...
فرهاد با عجله بلند شد ...
پیراهنشو تنش کرد و بیرون دفت ...
فرصت نکردم کفش پام کنم و به سمت صدا میدویدم ...
بجز ما همه عمارت بهم ریخته بود ...دخترا یه گوشه ایوان ایستاده بودن و گریه میکردن ...
خاتون خاله توبا رو از اتاق بیرون انداخت و فقط خودش رو کنترل کرده بود...
دلم میلرزید و از بین جمعیت جلوی در چشمم به سوری افتاد که رنگش مثل گچ سفید شده ...
اردشیر با لباس خواب بود ...مارو کنار زد و همونطور که بازوهای خاله رو گرفته بود گفت: چی شده ؟ داد نزن ...چی شده؟‌
خاله توبا روی زمین افتاد و دو دستی رو سر خودش میزد ...
سوری تکون نمیخورد و لباسش از شیر خیس شده بود ...
خاتون منو که دید با گوشه روسری اشک هاشو پاک گرد و گفت : طفلک خفه شده...
به فرهاد نگاه کردم از حرفهای نصفه خاتون چیزی دستگیرم نمیشد ...
اردشیر رو دیدم که مثل دیونه ها اتاق رو بهم میریخت و هرچی دستش بود رو روی سر سوری خراب میکرد ...


سوری سرشو بین دستهاش گرفته بود و گریه میکرد ...
هیچ کسی جلو نمیرفت ...
یعنی جرئت نداشت که بخواد جلو بره ...
فرهاد هم فقط نگاه میگرد و لگدهای اردشیر، سوری رو نشونه گرفته بود ...
نتونستم تحمل کنم‌...
سوری تازه زایمان کرده بود و جونی نداشت ...
جلو رفتم و خودمو رو سوری انداختم ...
لگد اردشیر به من خورد و تازه دردشو حس کردم ...
سرش فریاد زدم نزنش مگه چیکار گرده ؟‌
فرهاد جلو اومد و همونطور که منو بیرون میکشید گفت : بیا بیرون تو رو میگشن ...
من هنوز متوجه نشده بودم ...
با هزار التماس اردشیر بیرون اومد اونم به واسطه اسد بود ...
اردشیر روی ایوان زمین نشست و سرشو بین دست گرفت ...
خاتون تو سرش زد و گفت : خدایا چطور دلت اومد ...
خان چطور میخواد قبولش کنه و من هنوز گیج به اونا نگاه میکردم‌...
فرهاد دستمو گرفته بود و ول نمیکرد ...
با تعجب به فرهاد چشم دوختم و گفت: پسر اردشیر خان مرده ...
چشم هام داشت از حدقه بیرون میزد و گفتم : چی شده؟
سوری شب قبل خوابیده به پسرش شیر داده بوده و خودش خوابش برده بود ...
طفل بیچاره خفه شده...
خاله توبا چهاردست و پا به بالین پسرک رفت و گفت : بجه ام کبود شده ...
بجه ام‌ خفه شده ...
صدای گریه ها شدت میگرفت و سوری به زور نفسی میومد براش و میرفت ...
دخترها ترسیده بودن و بی دلیل اشک میریختن ....تازه فهمیدم چه مصیبتی اردشیر خان رو گرفته ...
فرهاد اروم گفت: برو اماده شو برت میگردنم خونه ...
با سر گفتم نه نمیخوام برم...
خاتون خودش جلو رفت...
بجه رو لای پتو پیچید و گفت : توبا بلند شو ...
توبا خواهرم بلند شو که خونه ات خراب شد ...
عمارتت سیاه پوش شد ‌...
دردونه خواهرم مرده ...
بجه رو بالا دست هاش گرفته بود و میخوند ...
به زبان محلی شعر میخوند و گریه میگرد ...
همه برای بدبختی سوری گریه میکردن ...
تکلیف سوری مشخص بود روزگارشو به سیاهی گیس هاش میکردن ...
اردشیر صداش گرفته بود و گفت : بندازینش تو طویله ...
سوری هق هق کنان گفت : منو بگشین ...


چه روز نح سی بود ...ولی از اون روز نح سترشم من دیده بودم ...
اردشیر رو بردن اتاقش و خبر اون اتفاق همه جا میپیچید ...دوست و اشنا میومد و هنوز به یک روز نشده مهمونای جشن نرفته برای تسلیت میومدن ...
اردشیر انگار مرده بود...
سوری رو تو طویله انداختن و کسی جرئت نمیکرد کلمه ای حرف بزنه ...
خاتون رو کنار خاله نشوندم و گفتم‌: خاتون چطور میشه ؟‌
خاتون‌ اهی کشید و گفت : طفلی پسرم ...
روسریشو جلوی صورتش گرفت و زد زیر گریه ...
عمارت شلوغ میشد ...خاله توبا به من اشاره کرد جلو برم‌...از بس داد زده بود ...صداش بیرون از گلوش نمیومد ...
نزدیک گوشم گفت : برو بالا سر کارگرا ...مهمونا رو نزار بی اب و چای برن ...
بگو ناهار بزارن ...بگو میوه بشورن...بگو دامادی پسر اردشیر شده ...
بگو خاک بر سر ما شده ...محکم رو پاهاش میزد و نمیتونستم‌ جلوشو بگیرم‌...
همه عمارت دلشون حون بود برای مادری که ناخواسته شده بود قا** بجه خودش یا برای بجه ای که عزیز همه بود و دیگه نبود ...
عمر کوتاهی داشت ...لای ملحفه سفید بسته بودنش وتو اتاق گزاشته بودنش ...
کی از دلش میومد اونو تو
دل خاک بزاره‌...
فرهاد و من شدیم میزبان و
بالا سر همه بودیم‌...بهم‌نگاه میکردیم انرژی میگرفتیم و باهم کمک حال عمارتی ها بودیم‌...
بعد از ناهار برای دفن بردنش ...سوری به درب قفل شده طویله میزد و التماس میکرد که بازش کنن ...
اردشیر رو به نگهبان گفت: به پدرش بگین بیاد ببردش نمیخوام دستهام به حونش الوده بشه ...
اسد بین حرفش پرید و گفت : خان داداش بهش رحم کن‌...کجا بره ؟ چطور بره اون خودش بیشتر از ما جیگرش سوخته ....
اردشیر بی هوا یقه اسد رو گرفت و همونطور که جلو میکشیدیش گفت : اون جگر گوشه منو از من گرفت ...
اسد اروم گفت: چشم‌...
یقه اش رو ول کرد و گفت : پسرمو با احترام ببرید ...
چقدر حالا که داغ دار بود مغرورتر صحبت میکرد ...
بیرون درب عمارت مردم عادی جمع بودن و برای اردشیر خان گل اورده بودن ....مردم دوستش داشتن ...
صدای گریه های خاله همه جارو پر کرده بود ...
اینبار من بودم که ...

جلو رفتم و گفتم: اردشیر خان؟‌
با تعجب سرشو بالا اورد نگاهم کرد ...فرهاد از بین جمعیت گذشت و به من رسید و همونطور که دستمو میگرفت گفت : چیزی میخوای به من بگو
به اردشیر نگاه کردم و گفتم : بزار برای اخرین بار پسرشو ببینه و ازش خداحافظی کنه .‌‌...
بهش ر حم کن اون مادرش بوده اون جگر گوشه اون بوده ...
اردشیر دستشو مشت کرد و سکوت کرد ...
با التماس گفتم‌: اونم ادم ...اون داره میسوزه بزار برای بار اخر بجه اشو بغل بگیره...
ولی اردشیر اعتنایی نکرد حون جلوی چشم هاشو گرفته بود و منو کنار زد و بیرون رفت ...
دلم‌ پر بود از اون همه غم ...
فرهاد اروم گفت: نازی ول کن ...چرا داری خودتو کوچیک میکنی؟!
_ بخاطر اون زن ببین چطور تو طویله داره فریاد میزنه ‌...صدای گریه هاشو نمیشنوی ؟‌
_ اون کم عقلی کرده اون مسبب همه چیز ...
_ چی میگی فرهاد فکر کن الان من جای اون زن بودم تو با من این کارو میکردی؟!
کلافه چنگی تو موهاش زد و گفت: اینا ربطی بهم نداره ...
_ چرا داره اون مادرشه اون مگه از رو عمد خواسته بجه اش بمیره ...
_ هرچی بوده باید مراقب میبود ...
_ خیلی سنگدلی فرهاد ...
کنار زدمش و به سمت جمعیتی که میرفتن قدم برداشتم ...
فرهاد از پشت سر سعی داشت جلومو بگیره ولی بین جمعیت رفتم و نتونست پیدام کنه ...
اردشیر جلوتر از همه میرفت ...
خاله توبا اخرین تیر من بود...
زیر بغلشو گرفته بودن و میبردنش ...
بهش رسیدم و گفتم : خاله توبا تو خودت مادری اون سوری داره هلاک میشه ...
_ بزار بشه...بزار هلاک بشه ...خونه امو خراب کرد ....
خاتون منو کنار کشید و گفت: دخالت نکن‌...
بهترین نقطه رو اماده کردن و خاکش کردن ...
دیگه غریبه اشنا بود که گریه میکرد ...واقعا دردناک بود بجه به اون کوچیکی چطور مرد ...
چرا بدنیا اومده بود که حالا بمیره ...


فرهاد بالاخره پیدام کرد ...
کنارم ایستاد و گفت : نازخاتون کجا میری ؟‌
بهش توجه نکردم و گفت : از کنارم تکون نخور ....
بارون شروع کرد به باریدن و انگار میخواست سیل بباره ...به دل سوری میبارید به دل اون خانواده که عزای عزیزترین ادم رو داشتن ...
هرکسی خودشو یجور به عمارت رسوند ... بارون زیر دیگ هارو خاموش میکرد و داشتن جابجاشون میکردن ...
اسد تو حیاط مونده بود و نزدیک در طویله بود ...
دیگه صدای سوری نمیومد ‌‌....
اردشیر به کسی نگاه نمیکرد و مسیر اتاقشو در پیش گرفت ...
خاله انقدر غش کرده بود و بی هوش شده بود که فرستاده بودن دنبال دکتر تا بیاد یچیزی بهش بده بخوره ...
رفتم تو اتاقی که شب خوابیده بودم‌...
هنوز رختخواب پهن بود ...
با عجله موهای خیس شده ام رو چلوندم و از تو ساک پیراهن در اوردم ...
لباسمو در میاوردم که صدای بسته شدن درب اتاق اومد...
با ترس چرخیدم‌...
اسد بود
لباسمو جلوی روم گرفتم و گفتم : چی میخوای ؟‌
پشتشو بهم کرد و گفت : ببخشید نمیدونستم میخوای لباس عوض کنی ...
فقط گوش بده ‌.‌..
سوری رو فرستادم‌ بره سرخاک پسرش و بیاد ...
لباسمو با عجله تنم کردم و گفتم : چیکار کردی ؟‌
_ اگه اردشیر خان سراغ سوری رو بگیره من رو همینجا بین مردم حلق اویر میکنه ...تو برو بالا مراقب باش ...
اون زن برادر منه سالهاست اینجا بوده از محبت چیزی کم نداشته ...برادر منه که سنکدل و نمیتونه کسی رو دوست داشته باشه ...
سوری زن خوبی، تو مراقب باش ...با نگهبان فرستادمش به ساعت نکشیده میاد ....اون تحمل این درد رو نداره بزار خاک پسرشو حس کنه ‌.‌خاک سرده از دلش جداش میکنه...‌اردشیر الان نمیفهمه چه اسیبی داره به زن خودش میزنه ...
بعضی ادم ها لیاقت داشته هاشون رو ندارن ...
_ نمیدونم چیکار میتونم کنم ...
_ فقط نزار کسی سراغش بیاد ...از اتاق بالا تکون نخور و اگه کسی سراغشو گرفت همون لحظه خودتو بزن به غش کردن تا من یکم فرصت کنم بیارمش ...
درب رو باز میکرد بیرون بره که فرهاد رو روبروش دید ...
نگاه فرهاد به سمت اتاق چرخید و منو دید که داشتم دکمه های پیراهنمو میبستم ...
تونستم‌ تو نگاهش حس بد شک رو ببینم‌...
اسد با عجله رفت و ...

و فرهاد اومد داخل درب رو محکم بست و گفت : اینجا چیکار میکردین ؟‌
دستمو به طرفش دراز کردم و گفتم : زود قضاوت نکن بزار بگم...
اسد اومد داخل اتاق من لباسمو عوض میکردم یهو اومد تا منو دید چرخید و گفت : کمکش کنم ...
تا زن اردشیر ...
حرفهام تموم نشده بود که سیلی محکم فرهاد روی گونه ام نشست و با عصبانیت گفت : من رو نمیشناسی ...نمیدونی بدم میاد زنم با کسی با یه مرد حرف بزنه ‌..چرا اجازه دادی بیاد داخل ...
با انگشت اشاره اش به سرم زد و گفت : با توام ؟‌
زبونم بند اومده بود اولین باری بود که فرهاد رو اونطور میدیدم‌...
با لکنت گفتم‌: فرهاد ...
_ درد فرهاد با اعصاب من بازی نکن ...اماده شو میبرمت خونه ...
دستمو پرت کرد و گفت: من روت حساسم روت غیرت دارم میدونی و باز داری دیونم میکنی ...
اشک هام میریخت و خشکم‌ زده بود ...جای سیلی اش روی گونه ام مونده بود ...
چشم هام بقدری پر اشک بود که درست نمیتونستم ببینمش ...
عصبی بود و به سمت دیوار رفت چندبار سرشو تو دیوار کو بید و گفت : خدایا دارم چیکار میکنم‌...
به سمت من اومد و من از تر س عقب رفتم دستهامو جلو صورتم گرفتم‌...
کلافه گفت : خدا منو بگشه و با عجله بیرون رفت ...
هق هق کنان روی زمین نشستم و به گلهای قالی چشم دوختم ....اشک میریختم و دلم داشت ریش میشد ...
اون فرهاد بود که منو زد ...اون فرهادی بود که میخواستم یه عمر بهش تکیه کنم‌...
انگار یکی کلومو میفشرد که به زور نفس میکشیدم‌...
فرهاد رفت و من رو با کلی درد تنها گذاشت ...
یکساعت همونجا بودم و فقط از دید رس پنجره دیدم اسد یه نفر رو زیر چادر مشکی برد سمت طویله ....
چقدر دلم شکسته بود ...‌نمیتونستم سرپا بشم و با ورود خاتون خودمو جمع و جور کردم ...
خاتون وضو گرفته بود و داشت استینشو پایین میکشید و گفت : استراحت کردی مادر ؟‌
یبارم اوردمت بیرون از اون خونه کوفتی ببین چطور از دماغمون اوردن ....
اشکهامو پاک کردم و خاتون نگاهم کرد و گفت : بمیرم برای سوری ناراحتی ؟‌
با سر گفتم اره و نخواستم بدونه ....
زنعمو پشت سرش اومد داخل و گفت : خاتون اینجا مهر و چادر هست ؟!


براشون جانمار پهن کردم و زنعمو دقیق نگاهم کرد و گفت: دلیل گریه ات چیه نازخاتون ؟ فرهاد این اشک هارو ببینه که دلش طاقت نمیاره ...
تو دلم گفتم‌: خبر نداری همین فرهاد بوده که اینطور اشکمو در اورده ...
چیزی نگفتم‌ و برای گرفتن وضو بیرون رفتم ...
همه اروم خوابیده بودن و یا نایی برای گریه نداشتن ...
از تو سطل اب ریختم و وضو گرفتم دلم از گرسنگی ضعف میرفت ...
دیگ هارو کنار درخت خیس کرده بودن‌...
یه تیکه ته دیگ کنارش بود ....اروم تو دهنم گزاشتم ...
برمیگشتم اتاق که فرهاد با اخم رفت داخل ...
زنعمو و خاتون قامت بسته بودن و من پشت سرشون ایستادم ...
فرهاد زیر پنجره نشست و جورابهاشو در اورده بود ...
چادرمو جلو کشیدم و همونطور که اشک هام میریخت گفتم: به این سجاده و وصویی که دارم اشتباه فکر کردی فرهاد ...
خاتون متعجب به پشت سرش چرخید و به من نگاه کرد ...
فرهاد اروم‌ گفت: اشتباه کردم ...
زنعمو نمازش تموم شد و گفت : چی شده ؟‌
فرهاد چهاردست و پا جلو اومد و گفت : دستم بشگنه ...زدم تو گوشش خاتون ...
خاتون چادرشو از رو سرش انداخت و گفت: تو بیخود کردی دست روش بلند کردی ...
فرهاد سرشو پایین انداخت و گفت : میدونم خاتون ...اشتباه کردم ...
عصبی شدم‌...غیر تی شدم دست خودم نبود نتونستم خودمو کنترل کنم ...
اشکهامو پاک کردم و گفتم: برای من اینکه تو بهم شک کنی مهم ...تو همه چیز منی ...عشقی نیستی که مال امروز و دیروز باشه ...
من چطور میتونم کسی رو جایگزینت کنم وقتی تمام من تویی ‌...
فرهاد دستهامو گرفت و به صورت خودش زد و گفت: بزن انقدر بزن تا دلم خنک بشه ...
ببخشید کور کورانه تصمیم گرفتم ...
خاتون پشت دستش زد و گفت : تو غلط کردی دست روش بلند کردی ...
روزی که من مرده باشم اجازه داری ...
یادت نره خاتون تمام وجودش این دختره ....
زنعمو خاتون رو عقب کشید و گفت: بیا بریم پیش خاله توبا ...درد رو درمان همون درد اروم میکنه ...
زن و شوهرن ...
خاتون عصبی شده بود و با اخم بیرون رفت ...
فرهاد جادر رو از رو صورتم برداشت روی شونه هام گذاشت و گفت: چقدر بهت میاد مثل یه جواهر میدرخشی ...


فرهاد لبخند تلخی زد و گفت: ناز خاتون دست خودم نبود بیش از اونی که فکر کنی میخوامت ....یه لحظه حس بدی بود نتونستم تحمل کنم‌...
من عاشق فرهاد بودم‌...جلو رفتم و بغلش گرفتم‌...
فرهاد دهبار سرمو بو سید و گفت: چقدر جادر بهت میاد ...
خندیدم و گفتم: تو هم که فقط همینو میگی ...
نوازشم کرد و ادامه داد ...ببخشید ...
_ نمیتونم نبخشمت تو برام از همه چیز و همه کسی با ارزشتری ...
فرهاد خودش ارومم میکرد ...
خوابم برد و دوساعتی راحت خوابیدم ...
بیدار که شدم کنارم نشسته بود و داشت نگاهم میکرد ....
خم‌شد صورتمو بو سید و گفت : بابام و عمواینا اومدن برای تسلیت امشب همه هستن صبح برمیگردیم دوباره پنجشنبه میاین ...
من نیستم فردا صبح باید برم ...
دستشو گرفتم‌ و همونطور که بلند میشدم گفتم : فرهاد نرو ...دلم‌ همش شور میزنه ....
_ به دل قشنگت بگو شور نزنه ...
تا برگشت من چهل روز از این عزا هم گذشته برمیگردم‌....لباس قشنگ عروس میپوشی و میریم پی زندگیمون ....
چه رویای قشنگی بود ...تصورم تو لباس عروس کنار فرهاد ...
نمیتونستم ازش دلگیر بشم ...
کنارش جای گرفتم و گفتم : از این رفتنهات بدم میاد...
_ یه لباس دیگه بپوش بریم بیرون سراغتو میگرفتن ...
به لباسم‌ نگاه کردم‌ و گفتم‌: مگه این چشه ؟‌
_ تنگه...
اخمی کردم‌ و گفتم : فرهاد جدیدا این چیزا رو چطور میگی مگه چشه تا دیروز همینا تنم‌ بود ...
همونطور که بلند میشد گفت : تا دیروز خونه خودت بودی نامحرم اقای من بود یا برادرم ؟‌
اینجا صدنفر چشمشون به توعه ...
_ غیر تی شدی ؟‌
دستمو گرفت و همونطور که منو سمت خودش میکشید گفت : همینه ...
من میرم زود بیا ...
با عش وه گفتم : فکر کردم کمک میکنی لباسهامو عوض کنم ...
چشم هاشم میخندید و گفت: امشب ..
دیگه نمیزارم‌ قصر در بری ....


برگشتیم بالا همه ناراحت بودن و سوری بیجاره تو طویله مونده بود ...
خاله توبا خیلی حالش بد بود باورم نمیشد اون‌ که یه تار مو سفید نداشت حالا لابه لای موهاش سفیدی پیدا میشد ...
بغضم بخاطر این بود که سوری رو مقصر میدونستن ...
کسی نمیگفت شاید از خستگی بوده ...
شاید خواست خدا بوده ...
سینی های بزرگ چای و خرما رو میچرخوندن ...
اردشیر بالای مجلس نشسته بود و دونه های تس بیح گلی بین انگشت هاشو مینداخت ...
صدای نفس کشیدنشم میشنیدم ...
چقدر اون مرد خشکی بود نه به دحتر هاش نه به زنش هیچکدوم وفا نداشت ...
اگه شوهر من بود حتما یا خودم گشته بودم یا اونو ...
با صدای زنعمو به خودم اومدم‌...اروم گفت : به چی زل زدی ؟‌
خودمو جمع و جور کردج و گفتم : هیچی ...
_ عصر برگردین خونه ...فرهاد صبح افتاب نزده باید بره ...منم باهاتون میام‌...خاتون میخواد بمونه پیش خاله ...
سرمو تکون دادم و زنعمو با محبت دستمو فشرد و گفت : خوشگلم ...با فرهاد اشتی کردی ؟
_ مگه میتونم باهاش قهر بمونم زنعمو اون و من که این حرفا رو نداریم‌...
_ چقدر تو خانمی عزیزم ...
زنعمو بهترین مادرشوهری بود که هر عروس میتونست داشته باشه ...
بی صدا با خاتون خداحافظی کردیم و ما برگشتیم ...
از تو آینه ماشین پدرمو میدیدم که پشت سر ما میومد ...
نامادریم از وقتی اومده بود اخم هاشو ریخته بود و اصلا نگاهم نکرده بود...
چه حس عجیبی نسبت بهم داشتیم‌...
فرهاد به دستم زد و همونطور که دنده را جابجا میکرد گفت: چی شده تو فکری همش ؟‌
لبخندی بهش زدم و اروم گفتم : دوستت دارم ...
اخرین دوستت دارم من بود ...
اونشب یه شام ساده خوردیم ...
داشتم ظرفهارو کنار میزاشتم که بیان ببرن که نامادریم گفت: قیافه ات عوض شده ...
زنعمو نگاهم کرد و گفت : ناسلامتی عقد گرده ...
دقیق تر نگاهم کرد و گفت : انگار عروس شده 

عقد کردن که ربطی نداره ...
عمو لیوان استیل اب رو جلوتر گزاشت و گفت : زن داداش بخور بزار خاموش بشه ...
با تعجب به عمو نگاه کرد و گفت : چی خاموش بشه ؟
_ اون اتی شی که تو وجودته ...
بابا عصبی گفت : یعنی چی کدوم اتی ش ؟‌
عمو الااکبری گفت و ادامه داد همون اتی شی که نمیزاره حوشبختی این دحتر رو ببینی ...
اقام خندید و گفت : این مثل مادرشه نباید خوشبختی ببینه ...
برای اولین بار تو عمرم بود که گفتم‌: چرا ؟ یه دلیل بهم بگو چرا منو نمیخوای مگه من بجه ات نیستم ...
اشک تو چشم هام حلقه بسته بود و بابا تو صورتم نگاه کرد و گفت : کاش نبودی ...
بلند شد و بیرون رفت ...
ولی دل منو شکست ...
فرهاد نبود رفته بود حموم و اگه بود اونم مثل من فرو میریخت ....
زنعمو تا جلوی اتاقم اومد و گفت : اهمیت نده ...برو بخواب امشب خیلی خسته ایم‌...
نامادریم‌ تو ایوان روی صندلی خاتون نشسته بود و داشت چای میخورد ولی گوشش پی ما بود ‌‌...
با عصبانیت نگااش کردم و رو به زنعمو گفتم : امشب میخوام پیش فرهاد بخوابم ...
با عجله سرشو به سمت ما چرخوند که مطمئن بشه من گفتم و دوباره گفتم : زنعمو احازه میدی؟‌
زنعمو موهامو نوازش کرد و کفت : اره قشنگم ...برو بخواب ...
پله هارو بالا رفتم‌...
فرهاد تو اتاقش بود و صدای سوت زدنش میومد ...
بی صدا وارد شدم و درب رو اروم‌ چفت کردم ...
موهاشو خشک میکرد و یه شلوار و بلوز کرمی پوشیده بود ...
لباسهای موقع استراحتش تو کار بود ...
اروم رو پنجه پا جلو رفتم از پشت سر دستهامو رو چشم هاش گزاشتم ...
دستهامو لمس کرد و گفت : اومدی شب بخیر بگی و بری ؟‌
رو پنجه پا ایستادم و نزدیک گوشش گفتم‌: نخیر اومدم پیشت بمونم‌...
دستمو گرفت و منو کشید جلوی روش ...و گفت: میخوای دیونم کنی ...
پشت سرم وایمیستی وقتی میدونی نبینمت م یمیرم‌...
لپشو کشیدم و گفتم‌: عافیت باشه
_انشالا حموم دامادیم‌...
_ انشالا ...
فرهاد خودش رختخواب پهن میکرد و گفت: صبح بیدارت نمیکنم موقع رفتن ...


_ چرا ؟‌
_ نمیخوام موقع رفتن ببینمت اونطوری دلم نمیاد برم‌...
کنارش دراز کشیدم و گفتم‌: زود بیا فرهاد ...
انگشت هاشو بین انگشت هام گزاشت و گفت : زود میام ...قول میدم‌...
سرمو روی بازوش گزاشتم و چشم هامو بستم‌...
شب خوبی نبود شب دلتنگی هام بود ...شب بدبختی هام‌...
شبی که فرداش از ز ه ر هم‌ تلختر میشد ...
فرهاد بیدارم‌ نکرده بود و رفته بود...
چشم هامو که باز کردم جای خالیش شد جای خالی برای یه عمر برای من ...
روزهای بدون فرهاد میگذشت ...
دوتا اتاق پایین که تو در تو بود رو عمو رنگ‌ زد ...
خاتون و زنعمو جاهازمو میچیدن و صندوقمو پر میکردن از پارچه های گل داری که قرار بود بدوزم ...
با عشق اون اتاق هارو چیدیم‌...
خاتون برام یه لباس عروس خریده بود ...
پر بود از سنگ های سفید و نقره ای ...
توری دنباله دار و یه جفت کفش سفید برای عروسی ...
چیزی به چهلم نمونده بود و بعدش یه جشن‌مختصر قرار بود برای ما بگیرن ..
فرهاد لب مرز بود و هیج ارتباطی باهاش نداشتم ...
خاتون گلدون سفالی رو روی طاقچه گزاشت و گفت : اینجا جاش چطوره؟
داشتم لباسهارو مرتب میچیدم و گفتم: خاتون فردا میری چهلم پسر اردشیر؟! اره جاش خوبه ...
_ اره من تنها میرم تو خونه بمون...
فرهاد یوقت پیداش نشه ...
_ دو هفته است نه زنگی زده نه خبری ازش دارم ...
_ اخم‌ نکن ...میاد یا خودش میاد یا نامه اش ...
به لباس عروسم‌ که اویز بود دستی کشیدم و گفتم : خاتون این لباس خیلی قشنگه ولی مدل یقه اش بازه مطمئنم فرهاد نمیزاره اینو بپوشم‌...
خاتون به لباس نگاه کرد و گفت : یه ذره اس، عیبی نداره مجلسمون جداست ...
سرهم پنجاه نفر هم نیستن ‌.‌...مهمونی نداریم بخاطر توبا نمیتونم بزن و برقص کنم ... خواهرم اب شد ...بعد سالها خدا یه پسر داد دلشون رو شاد کرد و یهو گرفت ...
_ خاتون سر سوری چی اومده ؟‌
خاتون هر پنجشنه جمعه میرفت اونجا و خاله رو تنها نمیراشت ...


خاتون اهی کشید و گفت: شده یه تیکه گوشت ...
از بس اردشیر بهش سرکوفت زده .‌‌...
توبا زده...هرکی رسیده زده! انگار دیونه شده با خودش حرف میزنه ...
شبا میره حیاط لباسهای پسرشو میشوره میگه لباساش کثیفه ...
_ چرا اردشیر انقدر بی انصاف ...؟‌
خاتون نشست پاهاشو دراز کرد و گفت : همه مردها همینن تو فکر میکنی پدر بزرگت پدرت ..‌همین فرهاد چطوری هستن ....شبا رو میخوان و شکم سیر ‌...
کافیه یشب با اخم بری، دنیا سرت خراب میگنن ...
_ فرهاد اینطور نیست خاتون اون خیلی با معرفت ...
_ فرهاد از من م یترسه ...به قول خودت الان این لباس رو نمیزاره بپوشی...
_ چون روم حساسه ...
_ میخوام حساس نباشه اون روز که زد زیر گوش ات از چشمم افتاد ...اگه عقدش نبودی نمیزاشتم دستش بهت برسه ...
اخم کردم و گفتم: نگو خاتون ...اون جون منه ...
مگه من میتونم‌ بدون اون سر کنم‌...
_ مرد همینه دختر من، بدرد نمیخوره ...
_ خاتون جلوش نگیا دلش میشگنه ...
_ اخ که چقدر نو اونو دوست داری ...
به عکسش گوشه طاقچه اشاره کردم و گفتم : دوستش دارم ...کاش بود الان بهش میگفتم ...
خاتون برای ختم چهلم رفت و زنعمو برای من ارایشگر خبر کرده بود ...
من خجالت میکشیدم و گفتم : زنعمو ولش کن بزار بعد عروسی...
زنعمو دستمو گرفت منو نشوند و گفت: بشین مگه عروس بدون ارایش و ابرو میشه ....
ابروهاشو نازک کن ...
این نوک موهاشم صاف کن ...
هر بندی که به صورتم میرد...اشک هام میریخت ...
ارایشگر فامیل زنعمو بود با خنده گفت : الان گریه میکنی شب عروسی میخوای چیکار کنی ؟‌
خجالت زده گفتم : گریه نداره ...فرهاد که هست هیچی کدوم رو حس نمیکنم ...
زنعمو براش چای گزاشت و گفت : میبینی چه عروس خوبی دارم‌...
هر دو میخندیدن و من دلم برای بودنش تنگ تر میشد ...


فرهادم دور بود ازم و فقط خدا میدونست اون روزهارو چطور جلو میبردم‌...
درست یه هفته از چهلم پسر اردشیر میگذشت ...
صدای خاتون بود که عمارت رو برداشته بود ...نازی کجایی بیا فرهادت زنگ زده ...
تا اتاق خاتون پرواز کردم ...
نفس نفس زنان گوشی رو گرفتم ...از خوشحالی اشک هام میریخت ...گوشی رو زیر گوشم گزاشتم و نمیتونستم حرف بزنم ....فرهاد صداش قطع و وصل میشد و گفت : ناز خاتون ...
اشک هامو خاتون پاک کردم و گفت: یچیزی بگو پسر دل تنگت بود فقط میگفت تو کجایی ..‌.
سلام کردم و فرهاد گفت: دور اون چشم هات بگردم داری گریه میکنی ؟
_ میدونی چند وقته ازت خبری نیست ...؟‌
_ اره میدونم ...تو میدونی چند کیلومتر اومدم تا فقط صداتو بشنوم ...
پس فردا برمیگردم‌ برای همیشه ...
با خاتون حرفهامو زدم ...عروسی رو راه بندازین ....
از خوشحالی اهی کشیدم و گفتم : داره تموم میشه بالاخره ...منتظرتم فرهاد ...
_ فردا شب حرکت میکنیم ...پس فردا افتاب که بزنه من اونجام ...میخوام تو لباس عروس ببینمت ...
_ اذیتم نکن فرهاد برگرد بعدا عروسی رو میگیریم تو فقط بیا ...
_ میام ...مهموناتون رو دعوت کنین ...
پولهام دست خاتون نمیخوام چیزی برات کم بزارن ...
یچیزی برات خریدم برات میارم ....نازخاتون باید قطع کنم ...
زنعمو با عجله اومد داخل و گفت :فرهادم زنگ‌زده ...
فرهاد فقط گفت خداحافظ و قطع کرد ...
زنعمو گوشی رو از دستم گرفت و هرچی الو گفت صدای فرهاد رو نشنید ...ناراحت گفت : خاتون خبرم میکردی ...
خاتون روی بالشت نشست و گفت: والا با منم درست درمون حرف نزد ...فقط گفت : پس فردا میام عروسی منو به راه کنید ...
پسرت دیونس....
زنعمو گفت : خاتون چرا از فرهاد سرد شدی ؟‌
_ سرد نشدم فقط مگه میشه داماد نیومده عروسی بگیریم ...اومد و نرسید جواب مردم رو چی یدم ....
_ میاد خاتون پسر من بخاطر زنش پرواز میکنه ...
خاتون به من نگاه کرد که گوشی تلفن رو به سنه ام فشرده بودم ...
اشک هام تمومی نداشت ...
اشک ذوق بود‌...
 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : nazkhatoon
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 5.0   از  5 (0 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

سومین حرف کلمه lzaqw چیست?